نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)0%

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) نویسنده:
گروه: پیامبر اکرم

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده: جواد فاضل
گروه:

مشاهدات: 7359
دانلود: 1151

توضیحات:

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 28 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 7359 / دانلود: 1151
اندازه اندازه اندازه
نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نخستین معصوم - پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله)

نویسنده:
فارسی

فصل هفتم: جهاد احد

در سال سوم هجرت، در ابتداى سال، سر و صداى اندكى از گوشه هاى يثرب بر ضد اسلام برخاست و مسلمانان آن سر و صدا را فرو نشانيدند؛ اما اين قضيه بزرگ تر از آن بود كه بتوان به آسانى حلش كرد.

غزوه احد در ظاهر صورت خود به نفع مردم مسلمان خاتمه يافت.

اشراف مكه، يك گروه كه نزديك به هفتاد تن مرد نامور و سرشناس بطحا بودند؛ در بدر، جمعى در ميدان جنگ و جمع ديگر دست بسته با دست مسلمانان مجاهد به خاك و خون غلتيدند.

شكست خوردگان هم به مكه بازگشتند، اما نگذاشتند ماجرا خاتمه بگيرد.

قرشى هاى كينه ورز از يك طرف خود را براى انتقام بزرگ آماده مى كردند و از طرف ديگر يهوديان مدينه مانند كعب بن اشرف و ابو رافع در عين اين كه با رسول اكرم پيمان عدم تعرض بسته بودند با مكه محرمانه تماس مى گرفتند و بت پرستان قريش را بر ضد يكتاپرستان مهاجر و انصار برمى انگيختند.

قريش كه خود در آتش عداوت و كينه و لجاج مى سوختند، بيش تر به جنب و جوش افتادند.

ابوسفيان كه پس از عتبه و شيبه و عمروبن هشام و امية بن خلف، قيادت مكه را احراز كرده بود به قريش اعلام داد كه مطلقا گريه و ماتم گرفتن بر كشته شدگان بدر حرام است. هيچ داغ ديده به خاطر غمى كه در دل دارد حق ندارد اشك بريزد. هيچ زن حق ندارد بر پسر يا شوهر و يا برادرش گريه كند.

بگذاريد اين نغمه ها همچنان گره كرده و اين اشك ها همچنان فشرده شده بمانند و آن قدر اين كينه را پرورش دهيد تا روز انتقام فرارسد.

ابوسفيان گفته بود كه اگر اشك ها فرو بريزند و عقده ها باز شوند، قريش ‍ نمى تواند خون بهاى خود را از مردم مدينه باز ستاند و انتقام خود را از محمد بازكشد.

اين اعلاميه را چنان با ايمان و حسن قبول تلقى كردند كه ديگر از هيچ خانه عزازده بانگ شيون بر نمى خاست و هيچ كس بر مقتول خود اشك نمى ريخت.

ابوسفيان كه در غايله بدر كاروان سالار قافله قريش بود، اموال قريش را در «دارالندوه» نگاه داشته بود تا پس از جنگ حقوق تجار را به آنان بپردازد.

جنگ بدر به آن صورت پايان گرفت و تجار ذى حق نيز به دست مسلمانان هلاكت يافته بودند.

ابوسفيان آن ثروت هنگفت را كه به چندين خانواده قرشى تعلق داشت در اختيار گرفته بود و فكر مى كرد با اين ثروت چه كند.

در اين موقع كه براى خون خواهى نقشه حمله به يثرب را مى كشيد؛ ناگهان به ياد مال التجاره و سرمايه هاى قريش افتاد. به يادش آمد كه پول فراوانى كه نزديك به صد هزار مثقال طلاى ناب است در دارالندوه ذخيره دارد. فكر كرد كه خوب است با همين سرمايه براى حمله به مدينه سپاه تجهيز كند.

ابوسفيان جمعى از مردم فصيح و سخنور قرشى را به قبايل عرب فرستاد كه در آن جا ماجراى بدر را با آب و تاب بسيار تعريف كنند و از مردم كمك بگيرند؛ زيرا محمد تقريبا دشمن مشترك قبايل عرب معرفى شده بود و همين معرفى كافى بود مردم جاهل را بر ضدش بجنباند.

وقتى كه عرض سپاه دادند و سپاهشان از قبايل و احياى اطراف مكه و قريش و ثقيف و هوازن به پنج هزار مرد مسلح رسيد و ميان اين عده سه هزار و دويست نفر شتر سوار و اسب سوار بودند و هشتصد نفر پياده نظام بودند. و از لحاظ تجهيزات نظامى و آذوقه با بهترين وجهى آراسته شده بودند.

فرماندهى اين سپاه با ابوسفيان صخر بن حرب بن اميه «پدر معاوية بن ابى سفيان» بود.

وقتى اين خبر به مدينه رسيد هيجان عظيمى در مسلمانان پديدار شد زيرا واقعه اى به پيش آمده بود كه نسبت با وقايع گذشته طرف مقايسه نبود.

عبدالله بن ابى سلول و جمعى از مهاجر و انصار عقيده داشتند كه خوب است در شهر مدينه بمانند و در خود شهر از شهر دفاع كند اما جمعى از سلحشوران شمشمير زن و نامجو مانند حمزة بن عبدالمطلب و سعد بن عباده و نعمان بن مالك به ملاحظه اين كه مبادا مشركين قريش به مسلمانان ترس نسبت بدهند جدا مقاومت به كار بردند تا بالاخره رسول اكرم از مدينه به دامنه هاى كوه احد بسيج لشكر كرد.

در ابتداى عزيمت، نيروى اسلام به هزار نفر بالغ بود؛ ولى با مخالفت عبدالله بن ابى و سيصد نفر از طرفدارانش سپاه رسول الله به هفتصد نفر تنزل كرد.

ولى ابوسفيان همچنان با پنج هزار سوار مسلح خود به احد رسيد و دو لشكر، لشكر شرك و جهل و بت پرستى از مكه و لشكر توحيد و تقوا از مدينه در برابر هم قرار گرفتند.

رسول اكرم روى به سپاه اسلام آورد و اين خطابه را ايراد فرمود:

«به شما آن گويم كه خداوند بى همتا به من گفت و آن وصيت كنم كه از آسمان ها به من رسيده است.

پروردگار بزرگ مرا به بندگى خويش و نيكويى با بندگان فرمان داده و چنين دستور فرموده كه هميشه پرهيزگار و پاكدامن باشم و هرگز حلال را با حرام در نياميزم.

ثم انكم اليوم بمنزل اجر و ذكر لمن ذكر الذى عليه ثم وطن نفسه على الصبر و اليقين و الجد و النشاط.

شما اكنون در مقام پاداش نيكو قرار گرفته ايد.

شما در اين مبارزات، سرمشق آيندگان باشيد.

شما بايد نفس خويش را بر صبر و يقين و كوشش و جنبش بنشانيد.

اين شما هستيد كه در برابر حوادث تاريخ قرار گرفته ايد. بايد آنچنان باشيد كه خويشتن را به بردبارى و ايمان و فعاليت و نشاط درافكنيد و دست به دست هم داده بر سبيل حوادث و بلايا سد آهنين بربنديد.

مبارزه با دشمن كارى دشوار است. بسى مردى و مردانگى بايد تا در نبردها به افتخار پيروزى توفيق افتد.

آفريدگار شما تا آن جا با شماست كه فرمانش بپذيريد و اگر نعوذ بالله سر از فرمانش باز پيچيد ديگر رحمت ها و مرحمت هاى آسمانيش با شما قرين نخواهد بود.

پيش رويد و جهاد را با بردبارى و استقامت آغاز كنيد و از درگاه ايزد متعال مساءلت بداريد كه شرف و افتخار، بهره شما گردد. من همى تشنه رشد و رشادت شما باشم و بسيار از پريشانى و آشفتگى شما بيمناكم.

هرگز پسنديده ندارم كه جوانمردان جنگجو در فعاليت هاى اصلاحى خود به هول دل و وسوسه نفس خود گوش دهند و به دلخواه ناهنجار خويش ‍ رشته وحدت و اتفاق را از هم بگسلانند. خداوند، يك چنين جمعيت پراكنده فكر را دوست نمى دارد و مسلم است كه از نعمت پيروزى و بركات و توفيقات محرومشان خواهد داشت.

به قلب من از ملت اسلام چنين الهام شده كه هر كس به خاطر رضاى الهى از حرام روى برگرداند و ثواب خدا را بر لذت گناه رجحان دهد، به پاداش، از كيفر گناهان گذشته ايمن خواهد ماند و آنان كه احسان كنند خواه كافر و خواه مسلمان باشند اجر خويش را از درگاه خدا بازخواهند يافت.

نيكوكار هر چند كه از محفل توحيد به دور باشد به مزد نيكوكارى خويش ‍ خواهد رسيد، منتها نصيبش را در همين دنيا دريافت خواهد داشت.

آنان كه به خداوند متعال ايمان آورده اند و روز بازپرسى را باور داشته اند، بايد به روزهاى جمعه در نماز جمعه شركت جويند و در اين مراسم مقدس، زنان و كودكان و بيماران و بردگان معاف باشند.

اى مردم مسلمان! آن كس كه از خداى خويش بى نياز باشد خداوند متعال هم از او بى نياز خواهد بود. والله غنى حميد

الا اى ملت اسلام! از آنچه شما را به سوى فضايل و مكارم هدايت مى كند، سخنى نمانده مگر آن كه باز گفته ام و از آنچه مكروه و منهى است كلمه اى فرونگذاشته ام.

اوامر من شما را به خداى متعال و بهشت برين نزديك مى سازد و نواهى من شما را از بدبختى ها و شكست ها به دور مى دارد.

روح الامين به ضمير من القا كرده است كه نفس زنده تا منتهاى روزى خود را در اين جهان به دست نياورد تا پيمانه اش از زلال عمر لبريز نشود ترك زندگى نخواهد گفت و روزيش كاستن نخواهد گرفت. چنان افتد كه اندكى ديرتر رزق مكتوب خود را به دست آورد؛ ولى محال است از رزق محروم بماند. بنابراين در طلب رزق حرص مورزيد و دهان به حرام ميالاييد.

در طلب روزى به معصيت پروردگار متعال اقدام نكنيد؛ زيرا خواه و ناخواه آنچه قسمت و نصيب شماست به شما خواهد رسيد. و حرص شما، شتاب شما، بى باكى و بى پروايى شما، جز گناه براى شما حاصلى نخواهد آورد.

پروردگار متعال در كتاب كريم خود حلال را از حرام ممتاز فرمود و از مشتبهات كه حليت و حرمتش آشكار نيست نيز نهى كرد. آنان كه دست به مشتبهات دراز كنند، خويشتن را به پرتگاه نزديك ساخته اند، باشد كه سقوط كنند و باشد كه از سقوط در امان بمانند.

الا اى ملت اسلام! دربار پادشاهان را ديده ايد كه براى خويشتن حريمى محترم دارد؟

پادشاهان چنين باشند، در حريمى كه ميان رعيت محترم است به سر برند و آن پادشاه كه سلطان سلاطين و ملك الملوك است، حريمش محرمات اوست.

پروردگار متعال ما آنچه را كه در كتاب عزيز حرام شمرده، حدود خويش ‍ ناميده و مسلم است كه هرگز وا نمى دارد كس به حدودش تجاوز و تعدى روا دارد.

اى ملت اسلام! منزلت يك مؤ من نسبت به اهل ايمان منزلت سر نسبت به پيكر است.

ديده ايد در آن هنگام كه سر درد گيرد و رنج صداع به جمجمه افتد پيكر آدميزاد سراسر رنجور و بيمار شود؟

پس اگر مؤ منى به مشقت و عذاب افتد، اهل ايمان بايد از مشقت و عذاب وى رنجور و آزرده شوند. والسلام عليكم

رسول الله خطابه خويش را با سلام به پايان رسانيد و به سپاه اسلام فرمان دفاع داد.

پرچم كفر در كف جوانان «عبدالدار» دست به دست مى گشت.

هر يك از پرچم داران كه با شمشير سلحشوران اسلام از پاى در مى آمد، ديگرى پيش مى تاخت و پرچم را از زمين بر مى داشت.

خالد بن وليد مخزومى، از چپ و راست به نيروى اسلام حمله مى آورد و در برابرش زبير بن عوام همچون سد سكندر دفاع مى كرد.

طلحه و زبير در آن روز از خويشتن فداكارى ها نشان دادند ولى على بن ابى طالب، على كه همچون سپرى متحرك به دور سر پيغمبر اكرم مى چرخيد. على در اين جنگ نود زخم كارى برداشت و مع هذا از پاى در نيامد؛ زيرا مى ديد كه سپاه كفر قوى و نيروى اسلام ضعيف است.

زنان قريش كه با پانزده هودج به احد آمده بودند، دور هند دختر عقبه و همسر ابوسفيان را گرفته بودند.

هند اين شعرها را به آهنگ مى خواند و زنان قريش دست مى زدند و بت پرستان مكه را بر ضد مسلمانان تحريك مى كردند.

هند مى گفت:

ما دختران ستاره هستيم.

بر روى مسند مى غلتيم.

همچون كبوتر به اين جا و آن جا مى جهيم.

همچون مرواريد به بند گلوبند مى لغزيم.

همچون بوى مشك به زلف ها مى دويم.

اگر به سوى ما بياييد جاى شما در آغوش ماست.

و اگر از ما روى بگردانيد.

ما هم از شما روى بر مى گردانيم.

و ديگر بر روى شما نمى نگريم.

زمزمه زن ها بر جسارت و جراءت كفار مى افزود، تحريكشان مى كرد؛ ولى سپاه اسلام از دفاع باز نمى ماند. دفاع مى كرد، تا آخرين حد تحمل و شايد تا حدودى كه از تحمل بشرى گذشته است، ايستادگى و استقامت به كار مى برد و اگر به آن اشتباه نظامى دچار نمى شد، تقريبا جنگ را مى برد؛ ولى افسوس كه فريب خورده بود.

ابو دجانه انصارى پس از على سلحشورترين سربازان اسلام بود.

اين مرد با عصابه سرخى كه به سر بسته بود همچون شعله آتش بر دامنه هاى كوه احد زبانه مى زد و به هر صف از صفوف كفار هر چند هم فشرده شده و سنگين بود كه حمله مى آورد، آن صف را در هم مى شكست.

در يك حمله از حملات سنگين خود سپاه مكه را قهرا به عقب نشينى واداشت.

اين عقب نشينى آنچنان وحشت انگيز بود كه زنان قريش «به عادت زنان عرب در مشكلات» دامن هاى خود را بالا زدند و فرياد به وا ويلا درانداختند.

ابو دجانه همچنان نيروى مكه را به سمت قله هاى احد عقب مى راند و زنان هم سر و پا برهنه ضجه مى زدند و به دنبال سربازان خود مى دويدند و هر چه به بازگشت و مبارزه دعوتشان مى كردند. هر چه شماتت و ملامت مى كردند سودى نداشت.

سپاه كفر تقريبا داشت در هم مى شكست. ناگهان سربازان كه تحت فرماندهى ابودجانه جهاد مى كردند دست از تعقيب دشمن كشيدند و به غارت سربازان مكه پرداختند. اين وقت غارت نبود. هر چه ابو دجانه به سربازانش فرمان پيشروى مى داد اطاعتش نمى كردند.

در اين هنگام يك دسته از نيروى مشركين كه تحت فرماندهى خالد بن وليد كمين گرفته بودند، فرصت را غنيمت شمردند. از كمين گاه در آمدند و به سربازان اسلام حمله آوردند.

در اين حمله عبدالله بن جبير تيرانداز چيره دست اسلام به شهادت رسيد و پشت لشكر اسلام در هم شكست.

شهادت عبدالله بن جبير و شكست تيراندازان سپاه اسلام، فرارى هاى كفار را از قله احد بار ديگر به دامنه هاى كوه فرود آورد. اين جا بود كه ديگر مقاومت از نيروى اسلام رفت و فرار آغاز شد.

همه فرار كردند. همه رفتند. از آن هفتصد مرد مبارز كه با پيغمبر در پاى احد جهاد مى كردند، بيش از چهارده نفر نماندند. از اين چهارده نفر هفت نفر مهاجر بودند.

۱- علىعليه‌السلام ۲- ابوبكر ۳- عبدالرحمن بن عوف ۴- سعد بن ابى وقاص ۵- طلحة بن عبيدالله ۶- زبير بن عوام ۷- ابو عبيده جراح.

و از انصار هم هفت نفر پايدار مانده بودند:

۱- حباب بن منذر ۲- ابودجانه انصارى ۳- عاصم بن ثابت ۴- سهل بن حنيف ۵- اسيد بن حضير ۶- سعد بن معاذ ۷- سعد بن عباده.

ولى اين عده نيز تاب مقاومت نياورده، گريختند چنان كه در كنار پيغمبر جز على و ابودجانه انصارى كسى بر جاى نماند.

على بود و ابو دجانه كه از چپ و راست رسول الله مى چرخيدند و حمله هاى مشركان را كه هدف مستقيم شان پيغمبر بود، در هم مى شكستند.

ابو دجانه انصارى تا آخرين رمق جنگيد و سرانجام در پيش پاى پيغمبر به خاك و خون غلتيد و على تك و تنها ماند.

اين جاست كه عنوان:

«لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار »

در حق علىعليه‌السلام اعطا گرديد.

اين جاست كه تاريخ اسلام به شهادت دوست و دشمن، على را در احد تنها يار پيغمبر شناخته و به ايمان و شجاعت و شهامت و استقامت اين جوان سر به احترام و تعظيم فرود آورده است.

از چپ و راست، سنگ به سوى پيغمبر پرانده مى شد.

بت پرستان مكه كه از ترس على جراءت نداشتند پا به پيش بگذارند از دور سنگ مى انداختند. يك سنگ به پيشانى پيغمبر رسيد، خون از پيشانى رسول الله به گونه هاى آفتاب خورده و داغ شده اش جارى شد.

پيغمبر با دست، خون از سر و صورت خود پاك مى كرد. سنگ ديگر به دهان پيغمبر خورد و چند دندان از دندان هاى ثناياى رسول اكرم را «از قسمت پايين» شكست. دهانش لبريز خون شد.

در اين كر و فر كه گاهى جنگجويان پيش مى آمدند و گاهى به عقب مى رفتند، ناگهان پاى رسول خدا از لب گودالى لغزيد و در آن گودال افتاد دشمنان اسلام هلهله و ولوله انداختند كه:

«الا ان محمدا قتل. الا ان محمدا قتل

پيداست كه اين نداى مشئوم با روحيه سربازان اسلام چه مى كند.

مصعب بن عمير كه تحت فرماندهى حمزة بن عبدالمطلب عموى پيغمبر با مشركان مى جنگيد فرياد كشيد:

«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا » (۴۱)

محمد هم پيامبرى از پيامبران خداست.

پيامبران خدا در روزگارهاى گذشته به جهان آمدند و از جهان رفتند، اگر محمد كشته شود يا بميرد شما به جاهليت بر خواهيد گشت؟ آن كس كه به كفر گذشتگان خود بازگردد، خداى متعال را زيانى نخواهد رسانيد.

اين سخن موجبات دلگرمى سربازان اسلام را كه در ركاب حمزه مى جنگيدند فراهم آورد؛ اما ترسوهايى كه از پيرامون رسول الله اطهر فرار كرده بودند با خبر كشته شدن پيغمبر يك باره خود را باختند. ديگر به هيچ قيمتى راضى نبودند به جبهه جنگ برگردند.

سربازان اسلام يكى پس از ديگرى به شهادت مى رسيدند.

اما حمزه همچون شيرى جنگ جوى به چپ و راست حمله مى آورد و صفوف كفر را از هم مى دريد تا...

جبير بن مطعم كه از اشراف مكه بود غلامى داشت و اين غلام وحشى ناميده مى شد.

«وحشى» از فنون جنگ فقط فن «زوبين» بازى را خوب مى دانست.

همه خبر داشتند كه وحشى قهرمان زوبين بازى است.

هنگامى كه سپاه مكه به سوى مدينه عزيمت كرد، هند دختر عتبة بن ربيعه همسر ابوسفيان، وحشى را به حضورش طلبيد و گفت: من در حادثه بدر عزيزترين كسانم را از دست داده ام.

پدرم عتبة بن ربيعه، عمويم شبية بن ربيعه. برادرم وليد بن عتبه، پسرم حنظلة بن ابى سفيان...

اين چهار خون عزيز در كنار چاه بدر بر خاك ريخت. قاتل اين چهار تن سه تن بيش نيست. يكى محمد است كه اساس اين بساط است و ديگرى عمويش حمزه و بعد على بن ابيطالب كه برادرم وليد و پسرم حنظله را به قتل رسانيده است.

اگر تو از اين سه تن يك تن را هم به خاك و خون بغلتانى علاوه بر اين كه تو را از جبير خواهم خريد، آزادت خواهم ساخت.

علاوه بر اين كه از مال دنيا بى نيازت خواهم كرد. علاوه بر اين همه پاداش هر چه بخواهى به تو خواهم داد.

براى وحشى اين وعده، وعده گرانبهايى بود.

آزادى از قيد بردگى، استغنا از مال دنيا، و عزيزتر از همه تمتع از زنى زيبا مثل هند.

وحشى زوبين خود را برداشت و به همراه نيروى كفر كه به سمت مدينه عزيمت داشتند به راه افتاد و مطلقا در كمين اين سه نفر بود.

كمينگاه وحشى، پشت سنگى در سينه كش كوه بود كه راه تقريبا باريكى از كنارش كشيده مى شد و سپاه اسلام خواه و ناخواه بايد از اين راه باريك عبور مى كردند.

اين وقت، وقتى بود كه سپاه اسلام عقب نشينى مى كرد تا خود را به قله كوه برساند و از قتل عام دشمن در امان بماند.

ابتدا رسول اكرم را ديد كه از راه مى رسد.

اما اصحابش چنان به دورش پره زده بودند و از چهار جانب در برابرش سينه سپر كرده بودند كه باريك ترين راه براى عبور زوبين هم ديده نمى شد. از پيغمبر اكرم طمع بريد. دوباره به انتظار نشست.

على پيدا شد. على تنها بود. وحشى در دل خنديد، خوب شكارى است. بايد على را اغفال كند تا كارش را انجام بدهد؛ اما هرچه دقت كرد در على غفلتى نديد.

خودش مى گويد كه خيال كردم پسر ابوطالب از پاى تا سر چشم است. همه جا را مى بيند به همه جا مراقبت و مواظبت دارد.

تا تكان بخورم نه تنها خودش را خواهد دزديد و از زخم زوبين من نجات خواهد يافت مرا هم زنده نخواهد گذاشت.

دندان بر جگر گذاشتم و على را هم ناديده گرفتم.

در اين هنگام چشمم به حمزه افتاد.

حمزه با آن قامت بلند و با آن هيمنه پهلوانى همچون شير مست از راه رسيد.

به وضع حمزه دقت كردم. ديدم اين مرد آن قدر از خود مطمئن و آن قدر مغرور است كه اصلا اطراف خود را نمى بيند همچون شير يال مى جنباند و راه مى رود. خونسرد ماندم تا به هدف رسيد. زوبين را از لاى پيراهنم در آوردم و پهلوى چپش را نشان گرفتم.

زوبين من پهلوى چپش را دريد و از پهلوى راستش به در رفت.

اين ضربه آن قدر گرم و سريع بود كه گمان كردم زوبينم به خطا رفته است؛ زيرا حمزه را ديدم كه غرش كنان به سوى من حمله ور شده است.

به سبكى باد از پيش او گريختم. چند قدم ديگر هم به دنبال من دويد ولى ديگر تاب و استقامت نياورد و پشت يك تخته سنگ به خاك غلتيد.

از دور نگاه مى كردم. هنوز باور نمى داشتم كه من حمزه را كشته باشم؛ ولى ديدم كه سربازانش اين جا و آن جا صدايش مى كنند.

- يا ابا عماره! يا ابا عماره!

صداى سربازانش را مى شنودم اما خود حمزه به اين صداها جواب نمى داد.

خاطرم جمع شد كه حمزه چشم از زندگى پوشيده است.

بى درنگ اين مژده را به هند دادم. هند شادى كنان به همراهم راه افتاد تا نعش حمزه را نشانش بدهم.

وقتى چشم اين زن به هيكل غرقه به خون حمزة بن عبدالمطلب افتاد، از شدت مسرت گردن بند مرواريدش را درآورد و به سوى من انداخت و آن وقت پهلوى جنازه حمزه نشست و كارد كوچكى را از غلاف كشيد و سينه پهن و پهلوان حمزه را دريد و جگرش را از جگرگاه كشيد به علاوه «مثله»اش كرد؛ يعنى گوش ها و دماغش را بريد.

جگر حمزه را به نيش كشيد. اگر چه جگر پاك حمزه از گلوى زن ابوسفيان فرو نرفت؛ اما هند به «جگرخوار» آكلة الاكباد معروف شد.

معاويه و فرزندان معاويه را مردم بنى آكلة الاكباد مى ناميدند.

حمزه سيدالشهداء

رسول اكرم بر قله كوه از عمويش حمزه انتظار مى كشيد. اين انتظار بيش از حد انتظار به طول انجاميد.

على را فرستاد از عمويش خبر بياورد. وقتى چشم على به حمزه مثله شده افتاد، سراسيمه به طرف پيغمبر برگشت و ماجرا را به عرض رسانيد.

گفته مى شود كه هيچ روز در عمر پيغمبر اكرم ناگوارتر از روز قتل حمزه نگذشت.

رسول اكرم رداى خود را بر نعش حمزه انداخت و بر بالينش اشك ريخت و وى را به لقب «سيدالشهداء» مفتخر ساخت.

پيغمبر در نمازى كه بر جنازه حمزه گذاشت، هفتاد بار الله اكبر گفت در صورتى كه نماز ميت بيش از پنج تكبير ندارد.

وحشى ديگر روى خوشبختى نديد. از ترس انتقام مسلمانان، شهر به شهر و ديار به ديار مى گشت. بالاخره پس از فتح مكه و فتح طائف ناچار شد كه تسليم شود.

او مى دانست كه پناهى جز اسلام ندارد. اما مى ترسيد پيش از آن كه خود را به پيغمبر برساند و كلمه شهادت بر زبان بياورد، مسلمانان دمار از روزگارش ‍ دربياورند.

به همين ملاحظه سر و گوش خود را طورى پيچيد كه شناخته نشود و با همين سر و گوش پيچيده به حضور پيغمبر شرفياب شد و عرض كرد:

«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انك رسول الله »

و بعد نقاب از روى خود برداشت.

رسول اطهر نگاهى به قيافه اين مرد انداخت و فرمود:

- «تو وحشى هستى؟»

- آرى يا رسول الله؟ از گذشته ها بگذر، مرا ببخش كه اكنون به پناه اسلام راه يافته ام.

فرمود: خون تو همچون خون مسلمانان ديگر محترم است. تو را كسى نخواهد كشت؛ ولى همچنان كه تا كنون دور از من مى زيسته اى، از اين پس ‍ از من دورى بگير، از من دور باش. زيرا من نمى توانم رويت را ببينم.

وحشى ديگر اجازه نداشت به حضور رسول الله شرفياب شود. آن قدر پنهان و سرگردان به سر برد تا پيامبر اكرم دار دنيا را بدرود گفت.

وحشى پس از رحلت رسول الله به مدينه آمد و در صف سربازان اسلام كه در خلافت ابوبكر با مرتدين عرب جنگ مى كردند، قرار گرفت.

وحشى در جنگ با مسيلمه كذاب، مسيلمه را هم با همان زوبين به قتل رسانيد. خودش مى گفت كه من با زوبين بهترين و بدترين خلق خدا را به خاك انداخته ام.

وحشى تا زمان خلافت معاويه زنده بود.

حنظله تازه داماد

حمزه سرشناس ترين و محترم ترين شهداى احد بود و پس از حمزه شهيد ديگر كه اسم جاويدانش حنظله است.

در قبيله اوس از قبايل انصار، جوانى به نام حنظله زندگى مى كرد كه خيلى جوان بود. بيش از بيست و چهار سال عمر نداشت.

اين حنظله يگانه فرزند ابو عامر راهب بود.

درست در همان شب كه فردايش حادثه احد به پيش آمد اين جوان داماد شده بود.

عروس، دختر عبدالله بن سلول بود. حنظله اجازه داشت كه مراسم عروسى را در مدينه بگذراند و هر وقت دلش خواست به مجاهدين احد بپيوندد.

در شب عروسى حنظله، مجاهدين اسلام با اين كه عزم نبرد داشتند به وليمه اش حضور يافتند.

وليمه خوردند و عروس و داماد را دست به دست دادند و رفتند.

حنظله با همسر جوانش به حجله رفت. زنش انتظار داشت كه دوران كامرانيشان دست كم يك هفته به طول خواهد انجاميد؛ ولى به هنگام سحر حنظله را ديد كه سراسيمه از جا بر خاسته و دارد زره به تن مى پوشد و شمشير به كمر مى بندد.

اين حكايت براى عروس جوان، حكايت عجيبى بود، باورشدنى نبود.

- مگر نه اين است كه پيغمبر تو را از جنگ معاف فرموده است.

حنظله بى آن كه به سمت عروس برگردد آهسته گفت:

- چرا.

- پس اين زره و شمشير چيست كه پوشيده و حمايل كرده اى؟

- مى خواهم به همراه مجاهدين اسلام بروم.

- آخر مرا به چه كسى مى سپارى؟

حنظله لبخندى زد و گفت:

- پيداست كه تو را به خدا مى سپارم.

عروس گريه كرد، دست به دامن داماد زد، التماس كرد، تمنا كرد، هيچ يك از اين حرف ها به گوش حنظله فرو نرفت. چكمه اش را پيش كشيد كه بپوشد.

در اين هنگام عروس پيش رفت و گفت چند لحظه صبر كن.

و بعد به سراغ همسايه ها رفت. چهار نفر از همسايگان را با خود به دم حجله آورد و آن وقت به شوهرش گفت:

- اقرار كن كه ديشب با من زفاف كرده اى. حنظله گفت: اقرار مى كنم. ولى هدف تو از اين استشهاد چيست؟

عروس، هر چه سعى كرد نتوانست خود را نگاه دارد. بغمه گلويش شكست و گريه را سر داد. هاى هاى گريه كرد و گفت:

- ديشب در خواب ديده ام كه دستى نورانى از آسمان به زمين دراز شد و حنظله را از كنارم ربود و به آسمان برد. من مى دانم كه شوهرم از اين جنگ بر نخواهد گشت. خواستم شما را به گواه بگيرم كه اگر فرزندى از من بوجود آمد به حنظله تعلق خواهد داشت.

حنظله به خاطر ميدان جنگ نمى توانست بيشتر آرام بگيرد پيش رفت و براى آخرين بار پيشانى همسر عزيزش را بوسيد و يك باره دل از عيش و نوش جهان كشيد و به جهاد رفت.

حنظله در آن روز، شير صفت بر گله هاى دشمن حمله مى كرد. «اسود بن شعوب» يك بت پرست از بت پرستان مكه فرصتى گرفت و نيزه خود را به شكم حنظله فرو برد.

حنظله به جاى آن كه عقب برود تا از فشار نيزه در امان بماند پيش رفت كه نوك نيزه از پشتش بدر آمد. حنظله پيش رفت و بيشتر رفت تا در آخرين رمق با يك ضربه شمشير سر از تن قاتل خود به خاك انداخت. و بدين ترتيب رؤ ياى عروس ناكامش تعبير شد.

حنظله تازه داماد بى آن كه بتواند غسل جنابت به جاى بياورد، در ميدان شهداى احد به خاك و خون تپيد.

گفته مى شود كه حنظله را ملايكه آسمان غسل داده اند و به همين جهت وى را «غسيل الملائكه» نام داده اند. پس از حمزه و ابو دجانه انصارى، اين جوان برجسته ترين شهيد از شهداى جنگ احد است.

فصل هشتم: نوبت انتقام

جنگ احد به پايان رسيد. از دو طرف كشته بسيار به روى خاك ماند.

به دستور ابوسفيان كشتگان اسلام را مطلقا «مثله» كردند. شهداى احد همه به جز حنظله كه «غسيل الملائكه» لقب گرفت، از دم با گوش و بينى بريده به روى ريگ ها و صخره هاى دامنه احد افتاده بودند.

هر چه بود اين جنگ به نفع قريش پايان گرفت.

البته قريش هم در اين جنگ تا حد خسته كننده اى زجر و زحمت ديد. تلفات بسيار داد تا آن جا كه نتوانست بيشتر بتازد و مدينه را تسخير كند و معالم اسلام را از ميان بردارد؛ ولى آنچه مسلم است اين است كه مشركان قريش با پيروزى مدينه را ترك گفتند و رو به سوى مكه آوردند.

بيش و كم چند فرسنگ از مدينه دور شده بودند كه سران قبايل به مشورت نشستند:

- آيا بهتر نيست دوباره به مدينه حمله كنيم و اصول اين دين جديد را كه مايه اين همه درد سر و عذاب شده در هم بشكنيم.

اين پيشنهاد را عكرمة بن ابوجهل داده بود؛ ولى ابوسفيان گفت:

- نه. اين فكر عاقلانه اى نيست زيرا علاوه بر آن كه در اين جنگ تلفات سنگين داده ايم و علاوه بر آن كه سربازان ما جمعى مجروح و جمع ديگر خسته و فرسوده و از جنگ بيزارند. علاوه بر اين موانع كسى چه مى داند كه در اين نوبت شاهد پيروزى نصيب كيست؟ از كجا مى دانيد كه در اين حمله يك باره قبايل اوس و خزرج دست به دست هم ندهند و با يك بسيج عمومى دمار از روزگارمان برنياورند.

اكنون كه بر مدينه تاخته ايم و گروهى از مبارزين زورمند اسلام را از پاى درآورده ايم خوب است به قسمت خويش قناعت كنيم و سلامت را غنيمت بشماريم و به مكه برگرديم. براى آينده باز هم فكر ديگرى خواهيم كرد.

سخنان منطقى ابوسفيان اعيان مكه را آرام ساخت. عكرمة بن ابوجهل هم به فكر ابوسفيان آفرين گفت و دستور داده شد كه همچنان سپاه مكه به سوى مكه بازگردند.

ولى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله در ميان مسلمانان مدينه كه غالبا مجروح بودند و جراحت هاى سنگين داشتند، برخاست و فرمود: «به من وحى شده كه نيروى اسلام فقط آن ها كه در احد حضور داشتند به دنبال مشركان بتازند و نخستين گام را در راه انتقام بردارند.»

مسلمانان با همه خستگى و فرسودگى و رنجورى پيكر و پريشانى از جا جنبيدند.

پيغمبر به عيادت على رفت. على نود زخم كارى در بدن داشت، پاك افتاده بود و فاطمه زهرا از وى پرستارى مى كرد. اشك در چشمان رسول خدا حلقه زد و فرمود:

«يا على! احوال تو چون است.»

على با نشاط و نيروى حيرت آورى در پيش پاى پيغمبر نيم خيز شد و عرض كرد:

- اگر چه خيلى خسته ام ولى مع هذا خوشحالم كه توانستم تا آخرين لحظه در كنار تو بايستم و سينه خود را سپر بلا سازم. ولى دلم تنگ است كه چرا افتخار شهادت را نيافته ام.

- «بالاخره خواهى يافت.»

على خوشحال تر شد. پيغمبر فرمود: اگر چه زخم هاى تو زخم هاى كارگر و از پا درآورنده است؛ ولى دستور آسمانى چنين ايجاب مى كند كه از دنبال مشركان بتازيم.

على بى درنگ از جا برخاست و گفت:

- يا رسول الله! حاضرم.

ديگر نگذاشتند روزشان به شب برسد، جوانمردانه از مدينه، خيمه به بيرون زدند و با سرعت از دنبال مشركان به راه افتادند تا بالاخره به «حمراء الاسد» رسيدند.

در اين هنگام مردى به نام «معبد» با سرعت خود را به سپاه قريش رسانيد و گفت:

- هم اكنون محمد با لشكرى انبوه به تعقيب شما مى تازد.

بزرگان قريش از اين خبر سخت به اضطراب و وحشت افتادند و سر از پا نشناخته راه مكه به پيش گرفتند.

اما زحمت مسلمانان به هدر نرفت؛ زيرا توانستند در اين تعقيب جمعى از كفار قريش مانند معاوية بن مغيره و ابو غره و سويد بن صامت را به قتل رسانند و علاوه بر آن كه انتقام كشتگان خود را از اين چند تن بازستانيدند؛ پيروزى قريش را در جنگ احد لكه دار ساختند و از خويشتن ترس و هراس ‍ تازه اى به قلب كفر انداختند.

مسلمانان بى آن كه سربازى از دست بدهند با خاطرى خرسند به مدينه بازگشتند.

در تعقيب اين واقعه چند حمله ديگر همه به نام «رجيع» و «بريسيع» بر قريش وارد آمد كه هر كدام به نوبت خود مكه را تكان داد تا نوبت به سال پنجم هجرت و جنگ احزاب كشيد.