نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا

نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا0%

نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا نویسنده:
گروه: امام حسین علیه السلام
صفحات: 18

نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا

نویسنده: دكتر غلامحسين زرگرى نژاد
گروه:

صفحات: 18
مشاهدات: 2764
دانلود: 32

توضیحات:

نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا
  • پيام پژوهش

  • در آمد

  • نقد و بررسى منابع و مآخذ تاريخ كربلا

  • بخش اول : ريشه هاى تاريخى قيام

  • بخش دوم : سلطنت يزيد و نهضت امام حسين (ع)

  • بخش سوم : عزيمت امام حسين (ع) به سوى كوفه

  • بخش چهارم : ورود كاروان حسين (ع) به دشت كربلا

  • بخش پنجم : قيام حسينى ، اهداف و بنيادهاى نظرى و اعتقادى

  • بخش ششم : شكست توابين و خروج مختار و انتقام از قاتلان امام حسين (ع)

  • بخش هفتم : شخصيت و نام و نشان شهداى كربلا

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 18 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 2764 / دانلود: 32
اندازه اندازه اندازه
نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا

نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا

نویسنده:
فارسی
پيام پژوهش


نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا

نويسنده : دكتر غلامحسين زرگرى نژاد

پيام پژوهش

پژوهش و تحقيق جان مايه هر متن ماندگار و اصيل است و توجه به آن اصلى است بنيادين در اساسنامه همه مراكز پژوهشى. در ساختار سازمان «سمت» نيز كه بر گرفته از حروف آغازين «سازمان مطالعه و تدوين » است منظور همان تحقيق است. امام براى آنكه اين بخش نمودارتر و چشمگيرتر و فعال تر گردد ، سازمان در سال ١٣٨٢ بر آن شد تا با تاسيس «مراكز تحقيق و توسعه علوم انسانى» زمينه مساعدترى فراهم آورد تا پژوهشگران با آزادى بيشترى بتوانند با اجراى طرحهاى پژوهشى بنادين و تدوين كتب مبنايى و كمك درسى بر غناى منابع دانشگاهى و آثار مورد نياز جامعه علمى بيفزايند.
متن حاضر ، نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا ، از گروه تاريخ نيز با همين رويكرد و براى استفاده جامعه علمى تدوين شده است. از ارباب نظر تقاضامنديم براى بهبود اين اثر و آثار بعدى مركز در اين زمينه با بيان كاستيها و طرح پيشنهادها ما را در اين مسير خطير يارى دهند.

در آمد

نوشته حاضر پژوهشى است تحليلى در تاريخ نهضت كربلا. اهميت قيام امام حسين (عليه السلام) عليه نظام اموى و شگفتى از اين حادثه تلخ و فجيع ، يعنى قتل عام خاندان پيامبر در فاصله اندكى پس از رحلت رسول اسلام ، آن هم به دست خاندانى كه در عصر حيات پيامبر كينه توزترين خاندان با ديانت نبوى بودند و كمى بعد به نام دفاع از آيين محمدى (ص) و خليفه مسلمين ، به قتل عام امام حسين (ع) و اهل بيت پيامبر اسلام پرداختند ، باعث شد تا از ديرباز نويسندگان شيعى و اهل سنت و حتى در قرون اخير ، شرق شناسان غربى به بررسى اين حادثه مهم تاريخ صدر اسلام ، توجهى جدى نشان داده در ترسيم ابعاد مختلف آن مساعى فراوانى به كار بندند و آثار و نوشته هاى گوناگون تاليف كنند. طبعا آنچه پيش روى خوانندگان محترم قرار دارد ، اثرى است در ادامه آن آثار و وامدار به شمارى از آنها ، اما با ادعاى وارسى تحليلى فزون تر در بنيادها و ماهيت قيام كربلا و متكى به كهن ترين منابع و دست اول ترين آنها. قضاوت درباره ميزان توفيق نويسنده در جهت ارائه اثرى تحليلى و متكى به اصول نقادى تاريخى و پيراسته از پيرايه هاى عاطفى بعدى ، طبعا به عهده خوانندگان نكته سنج و ژرف انديش و صاحب نظر است. به همين روى نيز نويسنده اميد دارد تا از طريق عنايت اين گروه از خوانندگان و نقاديهاى عالمانه آنان ، به كاستيها و معايب نوشته خويش وقوف يابد و در اصلاح آنها بكوشد.
اهميت جايگاه ابومخنف در روايت واقعه كربلا ايجاب مى كرد تا پيش از ورود به بحث اصلى ، ارزش روايات اين عمده ترين گزارشگر نهضت كربلا از ابعاد گوناگون بررسى شود. براى حصول به اين منظور ، طرح نوشته اى بسيار مفصل تنظيم شده بود ، اما با ملاحظه محدوديتها ، آن طرح در قالب نوشته اى كوتاه سامان يافت و ارائه شد و اميد آنكه همين مختصر نيز راهى گشايد به شناخت ابومخنف ، فرزانه اى كه درباره او هنوز نوشته اى شايسته و تحقيقى مستقل صورت نگرفته است.
پس از نقد و بررسى منابع تحقيق ، بخش اول اين نوشته را به جستارى در باب ريشه هاى تاريخى قيام كربلا داده ايم. كربلا نه حادثه اى دفعى و ناگهانى بود و نه رخدادى معمولى. بنابراين شايسته بود كه ريشه هاى اين رخداد بزرگ را در قالب بحثى مفصل و جدى بكاويم. سلطنت يزيد و نهضت امام حسين (ع) ، عزيمت امام به سوى كوفه ، ورود كاروان حسينى به دشت كربلا و سرانجام بررسى اهداف و بنيادهاى نظرى و اعتقادى نهضت امام حسين (عليه السلام) ، بخش دوم اين نوشته را تشكيل مى دهند. در قالب تمام بخشها كوشيده ايم تا ضمن استناد به منابع متعدد ، هموراه به تحليل پايبند باشيم و رخدادها را در ضمن تحليل ريشه ها عرضه كنيم.
بخش نهايى اين نوشته نيز شامل نام و نشان تمام كسانى است كه در منابع مختلف به عنوان شهيد كربلا معرفى شده اند. ارائه اين مجموعه از نام و نشان ، طبعا به معنى تاييد يا تكذيب شهادت هر يك از آنان نيست. هدف ما ترسيم نام و نشان كسانى بوه است كه در آثار تاريخى و مقاتل ، به شهيد كربلا شهرت يافته اند. بررسى صحت و سقم اين گزارشها طبعا پژوهشى مستقل را طلب مى كند. در انتها كتاب با ارائه جدولى تطبيقى كوشش كرده ايم تا اختلاف گزارشها و چگونگى انعكاس نام و نشان شهداى كربلا را در آثار مختلف و منابع مربوط به زمانهاى متفاوت ارائه كنيم. اميد است اين تلاش بسيار وقت گير و پر زحمت ، براى محققان و علاقه مندان مفيد و عارى از سهو و خطا بوده باشد.
وظيفه خويش مى دانم براى مساعدت در چاپ و نشر اين كتاب ، از تمام اولياى سازمان مطالعه و تدوين كتب دانشگاهى ، خصوصا جناب آقاى دكتر احمدى ، رياست محترم سازمان و سر كار خانم دكتر تركمنى آذر ، مسئول گروه تاريخ «سمت» صميمانه سپاسگزارى كنم. طبعا بدون همراه آنان ، خاصه رياست سازمان ، اين نوشته با شتاب به مرحله چاپ و نشر نمى رسيد.
فرزندانم راحيل و نسيم در مراحل مختلف تاليف ، چه رهيابى به ارجاعات و چه مقابله دست نويسها با نمونه هاى تاپيى ، يارى ام كردند. دوست دارم اين نوشته را به آنان تقديم كنم. اميد كه در دشت پاك وجودشان هميشه نهال عشق به فرزانگى بارور و شاداب بماند و هميشه با زلال ايمان همراه باشند.
غلامحسين زرگرى نژاد
تهران - اسفند ١٣٨١ / محرم ١٤٢٤

نقد و بررسى منابع و مآخذ تاريخ كربلا

وارسى جايگاه ، ارزش و اعتبار ابو مخنف و روايات او

در تاريخ اسلام ، همان پيوند عميق ، وثيق و وسيعى كه ميان سيرت رسول الله با محمد بن اسحاق بن يسار مطلبى وجود دارد ، ميان تاريخ كربلا و نهضت حسينى با ابو مخنف ، يعنى عمده ترين مقتل نويس و راوى فاجعه دشت نينوا نيز موجود است. همان گونه كه ابن اسحاق يگانه گزارشگر سيره نبوى نبود ، اما با حذف روايات او از تاريخ سيره نويسى ، آثار و روايات ارزشمند بزرگانى چون ابن سعد و محمد بن عمر واقدى ، نمى توانست همين چشم انداز كنونى و آگاهيهاى محدود موجود را سيره نبوى را فراهم سازد و لا جرم بخشهاى وسيع ترى از رخدادهاى عصر نبوت در محاق مى ماند ، به همان گونه نيز بدون مقتل ابو مخنف ، مجموعه روايات پراكنده و نامنسجم و متقدم ديگر راويان قادر نبودند تا جزئى از همين حد و اندازه از فروغ روشنايى را كه ابو مخنف بر تاريخ كربلا افكنده و مانع افتادن تمام ابعاد آن در محاق گشته است ، بر نهضت حسينى اندازند و آگاهيهاى موجود را كه بى شك بر اثر تلاش ابو مخنف حاصل شده است ، ارائه كنند.
به همن اندازه كه اذعان به نقش عمده ابن اسحاق در ايجاد معرفت كنونى از سيرت رسول الله ، به معناى پيراستگى انديشه و سيره او از كاستيها و نفوذ روايات درست و نادرست و حتى بى اساس نيست (و به همين دليل هم سرتا پاى سيره وى ، سخت محتاج وارسى ، مداقه و برسى انتقادى است) ، مقتل الحسين ابو مخنف نيز على رغم جايگاه برجسته نويسنده آن و ارزش غير قابل انكار روايات وى در ممانعت از افتادن تمام تاريخ كربلا در محاق ، محتاج ارزيابى عالمانه و سنجش انتقادى است.
از آنجا كه شناخت پيشينه خاندانى ، محيط فرهنگى و اعتقادى و روزگار تولد و رشد ابو مخنف براى بررسى دقيق اثر و سنجش ارزش روايات وى در مقتل الحسين رهگشاست ، پيش از تحليل محتواى روايات مقتل الحسين و نقد اعتبار آنها ، نخست مى رويم به سراغ دودمان و بستر تولد و رشد ابو مخن و پس از آن مى پردازيم به بررسى محتواى مقتل الحسين ، مشخصات ، نام نشان و درجه اعتبار راويان وى.

تبار و دودمان و بستر تولد و رشد ابو مخنف

در سلسله نسب ابو مخنف ، عوف ازدى ، به عنوان جد اعلاى وى معرفى شده است. سلسله فرزندان حارث بن عوف تا ابو مخنف نيز چنين گزارش شده اند:
لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف بن سليم بن حارث بن عوف. علماى رجال و طبقات نوشته اند كه مخنف بن سليم ، جد ابو مخنف ، از جمله اصحاب پيامبر و روايان حديث از آن حضرت بود (١).
با فرا رسيدن دوره خلافت على (ع) و به هنگامى كه آن حضرت براى خاتمه دادن به سركشى اصحاب جمل وارد عراق شد ، مخنف از جمله ازديان و بزرگان كوفى بود (٢) كه به خلاف تعلل و ترديد تعدادى از شيوخ بصرى و كوفى ، بى درنگ به صف ياران امام پيوست (٣) و همراه پسرانش محمد بن مخنف ، عبدالله بن مخنف و عبدالرحمن بن مخنف ، در نبرد جمل شركت جست و على (ع) و شيعيانش را يارى رساند.
بنا به گزارش نصربن مزاحم از محمد بن مخنف ، چون نبرد جمل به پايان رسيد و على (عليه السلام) از بصره وارد كوفه شد و در آنجا برخى از بزرگان كوفى را براى يارى نكردن خويش در نبرد جمل سرزنش كرد و برخى از آنان متوسل به بهانه هايى براى شركت نكردن خويش گشتند ، على (عليه السلام) با افكندن نگاه خويش به محمد بن مخنف بن سليم كه همراه آن حضرت بود ، به آنان گفت : «ولى مخنف بن سليم و گروه او همانند شما ، از همراه من كناره گيرى نكردند و چونان گروهى نبودند كه خداوند درباره ايشان گفته است كه :
و ان منكم لمن ليبطن فان اصبتكم مصيبه قال قد انعم الله على اذ لم اكن معهم شهيدا. و لان اصبكم فضل من الله ليقولن كان لم تكن بينكم و بينه موده يليتنى كنت معهم فافوز فوزا عظيما. فليقتل فى سبيل الله الذين يشرون الحيوه الدنيا بالاخره و من يقتل فى سبيل الله فيقتل او يغلب فسوف نوتيه اجرا عظيم (٤)
وفادارى مخنف بن سليم و خاندان او (٥) به امام در ايام توقف و استقرار امام در كوفه و تدارك نبرد با معاويه ، باعث شد تا آن حضرت مخنف را به عنوان كارگزار خويش در اصفهان و همدان تعيين و براى امارت بر اين شهرها روانه كند (٦). كمى بعد ، چون تلاش امام براى ممانعت از عصيان معاويه به نتيجه نرسيد و آن حضرت در انديشه فراهم آوردن نيروى كافى براى جنگ با معاويه افتاد ، طى نامه اى به كارگزاران خويش و از جمله مخنف بن سليم ، از آنان خواست تا براى نبرد با شاميان به كوفه باز گردند.
نصر بن مزاحم به نقل از عمر بن سعد نوشته است كه چون نامه على (ع) به مخنف بن سليم رسيد ، وى بى درنگ حارث بن ابى حارث بن ربيع ازدى را در اصفهان و سعد بن وهب ازدى را در همدان گماشت و خود روانه كوفه شد (٧). پس از رسيدن مخنف به كوفه ، چون امام به ترتيب و تنظيم سپاه خويش پرداخت و براى هر دسته اى از قواى خود فرماندهى معين كرد ، سردارى ازد و بجليه و خثعم و انصار و خزاعه را نيز به مخنف واگذار كرد (٨). مخنف بن سليم وظيفه داشت تا در فرماندهى ازد عراق ، به مقابله با ازد شام بپردازد (٩).
با عنايت به حضور مخنف بن سليم و يكى از پسرانش به نام محمد بن مخنف در نبرد جمل در كنار على (عليه السلام) ، همچنين شركت فعال او و يكى ديگر از پسرانش به نام عبدالرحمن در نبرد صفين ، مى توان نتيجه گرفت كه خاندان ابو مخنف در عصر خلافت على (ع) در شمار فعال ترين و همراه ترين كوفيان با على (عليه السلام) بوده اند.
گزارشهاى موجود در باب مناسبات مخنف بن سليم با على (عليه السلام) در ايام «غارات» (١٠) حكايت از آن دارد كه همراهى خاندان مخنف با امام در اين دوران از حكومت امام نيز امتداد و استمرار داشته است. بنا به روايت ثقفى كوفى ، چون در همان ايام غارات ، عبد الله حضرمى ، يكى از سرداران معاويه بر بصره يورش برد و ازديان از امام خواستند تا كسى از بنى تميم را بر سر بصره فرستد ته فردى از ازد عمان را ، مخنف بن سليم كه حاضر بود در پاسخ شبث بن ربعى كه به امام توصيه مى كرد تا از ارسال سردارى ازدى به بصره اجتناب ورزد ، به دفاع از وفادارى قوم خويش نسبت به على (عليه السلام) پرداخت و در سرزنش شبث گفت : «بيگانگان كينه توزى كه بر خدا عصيان مى ورزند و به مخالفت با امير مومنان مى پردازند ، قوم تواند؛ اما ياران نزديك و آن كسانى كه خدا اطاعت مى كنند و امير المومنين را يارى مى كنند ، قوم من اند كه يك نفر از آنان بهتر از ده تن از افراد قوم تواند» (١١).
زمانى چند پس از هجوم و غارت بصره توسط عبدالله حضرمى ، نعمان بن بشير (١٢) به دستور معاويه بر عين التمر تاخت. در اين هنگام مخنف بن سليم عامل صدقات على (عليه السلام) بر سرزمين فرات و قلمرو سكونت بكر بن وائل بود (١٣). وى چون خبر هجوم نعمان بن بشير به عبن التمر را دريافت كرد ، به دليل شدت وفادارى به امام على (عليه السلام) و در حالى كه بسيارى از كوفيان در اين شرايط به على (عليه السلام) پشت كرده بودند ، بى درنگ پسرش عبدالله را همراه پنجاه نفرى كه حاضر به مقابله با نعمان شده بودند ، به رويارويى وى فرستاد و توانست مانع موفقيت نعمان در سياست هجوم به عين التمر گردد (١٤).
متاسفانه از وضعيت زندگى مخنف بن سليم در سالهاى پايانى خلافت حضرت على (عليه السلام) اطلاعى در دست نداريم ، اما گزارش شهادت او در عين الورده نشان مى دهد كه وى تا روزگار قيام امام حسين (ع) و شهادت آن حضرت در كربلا ، در شمار ارادتمندان خاندان على (ع) بوده و به دلايلى كه روشن نيست ، نتواسته است در كربلا حضور يابد. تداوم همين ارادت باعث شد تا مخنف بن سليم پس از واقعه تلخ كربلا ، همراه ساير توابين روانه نبرد با امويان شود و در جنگ عين الورده شركت جويد و در همان نبرد نيز به شهادت رسد (١٥).
درباره زندگى پسران او و حيات اعتقادى آنان در بقيه دوره حيات آنان نيز آگاهى بسنده اى نداريم. در برخى از منابع حديث ، از برخى از آنان رواياتى در زمينه هاى مختلف نقل شده است (١٦).
مخنف بن سليم فرزندان متعددى از خويشتن را جاى گذاشت كه عبدالرحمن از جمله آنان بود. ابو مخنف گزارشى دارد درباره عبدالرحمن بن مخنف كه نشانه اى است از آنكه پس ‍ از درگذشت مخنف بن سليم ، تمامى پسران او راه و رسم اعتقادى پدر و دفاع از على (عليه السلام) و خاندانش را ادامه ندادند. به موجب اين گزارش ، عبدالرحمن بن مخنف در جريان قيام حجر بن عدى عليه زياد بن ابيه ، نه تنها براى يارى وى اقدامى نكرد ، بلكه با فرا خواندن برخى از يمنى ها به تامل در باب حمايت و يارى حجر ، موجبات تسلط ابن زياد بر او را فراهم كرد (١٧). ابومخنف در روايت ديگرى به نقل از حميد بن مسلم آورده است (١٨) كه هنگامى كه سر بريده امام حسين (عليه السلام) را نزد عبيدالله زياد آوردند و او امام را دروغگو پسر دروغگو خواند و عبدالله عفيف ازدى نسبت به سخن حاكم كوفه واكنش تندى نشان داد كه همين واكنش نيز سرانجام به از دست دادن جان او منجر شد ، عبدالرحمن بن مخنف كه در آن مجلس حاضر بود ، عبدالله بن عفيف را به خاطر استمداد از ازديان مورد ملامت قرار داد (١٩). چند سال بعد ، همين عبدالرحمن كه گويا مبانى اعتقادى فرصت طلبانه اى نيز داشت ، چون مختار دست به قيام زد ، در شمار همراهان مختار در آمد (٢٠) اما سرانجام به مصعب بن زبير پيوست و اشراف كوفه را به نبرد با مختار فرا خواند. روايت اخير را نيز ابو مخنف به نقل از پدر خويش نقل كرده است (٢١).
از لابلاى گزارشهاى پراكنده تاريخى ، پسران ديگرى كه از مخنف مى شناسيم به قرار زير بودند: سعد بن مخنف ، محمد بن مخنف ، عامر بن مخنف ، حبيب بن مخنف و ابو رمله. جز عبدالله كه ذكر او در همراهى با پدرش در يارى حضرت على (عليه السلام) در جنگ جمل و صفين گذشت و نيز غير از همين عبدالرحمن كه تا روزگار حجاج بن يوسف ثقفى در جريان بازيهاى قدرت فعال بود ، از مناسبات سياسى و اعتقادى ساير پسران مخنف بن سليم آگاهى روشنى در دست نداريم. فقط همين اندازه مى دانيم كه تمام اينان ، خصوصا سعد بن مخنف از جمله راويان برخى از رخدادها يا حوادث زمان خويش بوده اند.
اگر توجه كنيم كه واقعه كربلا درسال ٦٠ هجرى رخ داد و مخنف بن سليم نيز در سال ٦٤ هجرى ؛ عين الورده كشته شده است ، مى توانيم نتيجه بگيريم كه تمام پسران مخنف ، يعنى تمام پسر عموهاى پدرى ابو مخنف در آن زمان در قيد حيات بوده اند. اينان در صورتى كه به طور طبيعى به مدت حداقل دو دهه پس از پدر خويش زنده مانده باشند ، طبعا مى توان گفت كه بزرگ ترين آنان ، حوادث سالهاى خلاقت حضرت على (عليه السلام) تا عهد وليد را درك كرده و در متن رخدادهاى اين زمان ، خاصه حوادثى كه در عراقين جريان مى يافت ، قرار داشته اند.
با توجه مجدد به اينكه برخى از فرزندان مخنف بن سليم ، يا عموهاى پدرى ابو مخنف در شمار راويان برخى از حوادث زمانه خودبوده اند ، مى توانيم نتيجه بگيريم ابو مخنف به طور طبيعى در خاندانى چشم به جهان گشود كه اعضاى آن از سويى در متن رخدادهاى عراقين قرار داشتند و از سوى ديگر ، برخى از آنان در حوادث ايفاى نقش مى كردند و از اين طريق اطلاعات مستقيمى نسبت به حوادث عصر خويش داشتند و خواه ناخواه اين آگاهيها را به فرزندان و اعضاى خاندان خويش انتقال مى دادند. يحيى پدر او مخنف كه همين ابو مخنف مورد بحث ما ، برخى از رخدادهاى تارخى و حوادث مربوط به اوايل نيمه دوم قرن اول هجرى را از وى روايت كرده است ، در چنين خاندانى متولد شد. درباره تاريخ ولادت و مرگ پدر ابو مخنف نيز چيزى نمى دانيم ، اما با توجه به سال در گذشت پسرش ابو مخنف ، يعنى سال ١٥٧ هجرى ، مى توان حدس زد كه تولد وى بايد در همان اواسط قرن اول هجرى رخ داده باشد. به اين ترتيب مى توان گفت كه او افزون بر اخبارى كه از طريق پدرش سعيد دريافت مى كرد ، چون خودش نيز در متن حوادث عصر مروانى تا پايان قرن اول و اوايل قرن دوم قرار داشت ، طبعا مى توانست منبع مهمى از آگاهيها براى پسرش لوط ، گردد.
اگر چه تعيين زمان دقيق تولد اين پسر يحيى نيز كه بعدها تبديل به نامدارترين گزارشگر حوادث قرن اول هجرى و شيخ اخباريين عراق گشت ، نا مسير است ، اما شايد بتوان با توجه به سال در گذشت وى يعنى سال ١٥٧ هجرى گفت كه دوره تولد او نبايد با پايان قرن اول و اوايل قرن دوم فاصله چندانى داشته باشد.
بر اساس چنين فرضى ، مى توان نتيجه گرفت كه ابو مخنف در سنين نوجوانى خويش ، در شرايطى كه هنوز پدرش نيز در كنارش بود و مى توانست برخى از آگاهيهاى خويش را به طور مستقيم به فرزند انتقال دهد ، با واقعه كربلا حداكثر ٥٠ سال فاصله داشت.

تعلقات اعتقادى ابو منخف

با چشم انداز و دورنمايى كه از پيشينه سياسى و اعتقادى مخنف بن سليم ، جد ابو مخنف ، ارائه كرديم طبعا در باب ارادت و تعلق اعتقادى و سياسى وى به على بن ابيطالب (عليه السلام) و فرزندان آن حضرت ترديدى نمى توان داشت. با اين حال با عنايت به شخصيت و تذبذب اعتقادى و سياسى عبدالرحمن ، يكى از مشهورترين پسران وى و فقدان اطلاعات بسنده در باب مواضع ديگر فرزندان و نوادگان وى از جمله سعيد و پسرش يحيى كه ابو مخنف از طريق آنان چشم به جهان گشود ، نمى توان در باب تداوم تشيع در خاندان مخنف بن سليم سخن گفت ؛ چنان كه بر همين مبنانمى توان نتيجه گرفت كه تمام فرزندان و نوادگان مخنف بن سليم ، راه و رسم بى تفاوتى نسبت به علويان را طى كرده و برمشروعيت رقباى خاندان على (عليه السلام) گرويده باشند.
درست است كه تعدادى از علماى رجالى اهل سنت به نكوهش ابو مخنف پراداخته اند ، اما شايان توجه است كه شمار افزون ترى از محدثان و مورخان و مقتل نويسان سنى ، نه تنها با نقل روايت ابو مخنف بر اعتبار او صحه گذاشته اند ، بلكه تعدادى از اصحاب فتوا و حديث ، در بيان برخى از آراء فقهى و تبيين بعضى از باورهاى اعتقادى خود ، به بعضى از اخبار و روايات نبوى كه از طريق ابو مخنف نقل شده است ، استناد جسته اند (٢٢).
اگر چه برخى از علماى متاخر شيعى ، شايد به دليل نكوهش او توسط برخى از علماى اهل سنت ، به تشيع ابو مخنف تصريح كرده اند (٢٣) ، ولى با توجه به سكوت كثيرى از علماى شيعى در اين باب ، همچنين با عنايت به مضمون بعضى از روايات او در كتابهاى تاريخى و مقتل الحسين ، و سرانجام به دليل ابهامى كه درباره استمرار تعلقات اعتقادى و سياسى مخنف بن سليم در ميان تمام فرزندان او وجود دارد ، خاصه ابهامى كه به دليل سكوت منابع درباره گرايشهاى فكرى و عقيدتى سعيد بن مخنف و پسرش يحيى (پدر ابو مخنف) موجود است ، به دشوارى مى توان با عقايد آن دسته از علماى رجالى شيعى كه ابو مخنف را مورخ محدث و مقتل نويسى شيعى معرفى كرده اند ، همراه شد. از سوى ديگر ، به دليل تعلق و دلبستگى ابو مخنف به واقعه كربلا و كوشش چشمگرى كه براى ترسيم و تدوين يافته هاى خويش در اين باره و ثبت و ضبط غالب مخالفتهاى و عصيانهاى ضد اموى به كار گرفته و بالاخره متهم شدن وى به تشيع از سوى برخى از علماى رجالى اهل سنت ، نمى توان وى را يكسره نسبت به باورها و تعلقات جد اعلاى خويش ، يعنى مخنف بن سليم نيز بى تفاوت شمرد و او را محدث و مورخى در رديف ساير علماى اخبار اهل سنت قلمداد كرد. پس اگر درست باشد كه از سويى براى تثبيت تشيع در اعتقادات ابومخنف مستندات و ادله روشنى در دست نيست و از سويى ديگر برخى از علماى اهل سنت روايت او را تضعيف كرده و بعضى نيز وى را توثيق كرده اند ، بايد پرسيد كه ابومخنف از نظر اعتقادى در كدام جايگاه قرار داشته و به چه نحله و دسته اى وابسته بوده است ؟
از آنجا كه چه بسا ، وارسى گرايشهاى اعتقادى و سياسى نيمه دوم قرن اول و نيمه نخست قرن دوم ، يعنى درست همان دوره اى كه سعيد بن مخنف و يحيى بن سعيد و لوط بن يحيى (ابومخنف) زندگى خود را در قالب آن سپرى كرده اند ، بتواند راهى براى حصول به نتيجه اى در اين باب گشايد ، بنابراين مى رويم به سراغ وارسى و دسته بندى آن گرايشها:
١. اماميه يعنى معتقدان به امامت على (عليه السلام) و فرزندان آن حضرت ؛
٢. علويان ، يعنى مدعيان و معتقدان به مشروعيت و اختصاص منصب جانشينى پيامبر به فرزندان على (ع) اعم از حسينى يا حسنى ؛
٣. عثمانيها و امويان ، يعنى مخالفان و دشمنان سرسخت شيعيان و علويان ؛
٤. خوارج ، كه با اندك تفاوت با باورهاى دسته سوم و بدون همراهى سياسى با علويان ، عمده ترين مخالفان عثمانيها و امويان بودند.
عثمانيها و امويان در طول فرمانروايى خويش (٤٠ - ١٣٢ ق) افزون بر فاجعه كربلا ، منشا كشتارها و جنگها و رخدادهاى تلخ ديگرى نيز بودند. ثبت و ضبط اين حوادث نه تنها مورد توجه آنان نبود ، بلكه تمايل شديدى داشتند به متروك ماندن اخبار مربوط به اين حوادث و فراموش شدن آنها يا حداقل تحريف تمام ابعاد آن وقايع ، خاصه هولناك ترين آنها ، يعنى قتل عام خاندان پيامبر در صحراى طف.
واضح است كه ابو مخنف اولا: با گرد آورى مقتل الحسين و تلاش براى ممانعت از فراموش شدن ابعاد حادثه كربلا ، كوششى را در مقابل همين تمايلات از سوى عثمانيها و امويان به كار برد؛ ثانيا؛ با تنظيم كتابهايى ديگر در باب قيامتها و حركتها و شورشهاى ضد اموى ، نشان داد كه اقدام وى در اين زمينه ها نيز نه از سر دغدغه هاى اخبارى گرى ، بلكه با تمايلات ضد عثمانى و ضد اموى همراه است.
توجه به نام تعدادى از اين دست از آثار ابومخنف كه احتمالا يكى از دلايل از ميان رفتن آنها ، محتواى ضد اموى آنها بوده و به دليل اتهام نويسنده آنها به تشيع و ارادت به علويان در عصر عباسى نيز امكان كتابت محدود براى باقى ماندن را نداشته اند ، حائز اهميت است. ابن نديم ، ضمن تصريح بر اينكه لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف بن سليم ازدى از اصحاب على (ع) از پيغمبر (صلى الله عليه وآله) و صحابه رواياتى دارد ، آثار ابومخنف را به شرح زير معرفى مى كند:
كتاب الرده : كتاب فتوح شام ؛ كتاب فتوح العراق ؛ كتاب فتوح الجمل ؛ كتاب صفين ؛ كتاب اهل النهروان و الخوارج ؛ كتاب الغارات ؛ كتاب مقتل محمد بن ابى بكر و الاشتر و محمد بن ابى حذيفه ؛ كتاب الشورى و مقتل عثمانى ؛ كتاب المستورد بن علقمه ؛ كتاب على (ع) ؛ كتاب مقتل الحسين (عليه السلام)؛ كتاب الخريت بن راشد و بنى ناجيه ؛ كتاب مقتل على (ع) ؛ كتاب مقتل حجر بن عدى ؛ كتاب وفاه معاويه و لايه يزيد و وقعه الحره و حصار بن زبير؛ كتاب مختار بن ابى عبيد؛ كتاب سليمان بن صرد و عين الورده ؛ كتاب مرج راهط و بيعه مروان و مقتل الضحاك بن قيس ؛ كتاب مصعب و ولايه العراق ؛ كتاب مقتل عبدالله بن الزبير ، كتاب سعيد بن العاص ؛ كتاب حديث يا حميرا و مقتل ابن الاشعث ؛ كتاب بلال الخارجى ؛ كتاب نجده ابى مربك ، كتاب حديث الازارقه ؛ كتاب حديث روشنقباد؛ كتاب شبيب الحرورى ؛ كتاب المطرف بن مغيره ؛ كتاب ديرالجماجم و خلع عبدالرحمن بن الاشعث ؛ كتاب يزيد بن المهلب و مقتله بالعقر؛ كتاب خالد بن عبدالله القسرى و يوسف بن عمر موت هشام ولايه الوليد (بن يزيد)؛ كتاب زيد بن على (عليه السلام)؛ كتاب يحيى (بن زيد)؛ كتاب الضحاك الخارجى. (٢٤)
در ميان كتابهاى بالا ، اگر فتوح شام ، اندك اعتبارى براى پسران ابوسفيان به همراه داشت ، اما به يقين كتاب الجمل ، كتاب الصفين ، كتاب الغارات ، كتاب مقتل محمد بن ابى بكر و الاشتر ، مقتل الحسين ، مقتل حجر بن عدى ، كتاب المختار بن ابى عبيد ، كتاب سليمان بن صرد و عين الورده ، كتاب مقتل عبدالله بن الزبير و كتاب زيد بن على و كتاب يحيى بن زيد ، آثارى بودند يكسره براى عثمانيها و امويان ناخوشايند. فرض اينكه ابو مخنف در اين آثار كوشيده باشد تا به ترسم چهره حقانيت سركوب گران اين حركتها پرداخته و رواياتى به سود امويان فراهم كند ، فرضى است سخت دور از ذهن و با دلايل و شواهد متعددى كه به برخى از آنان اشاره مى شود ، نا همگون و مباين :
١. در روايات موجود از ابومخنف در باب وقعه جمل ، روايات متعددى وجود دارد كه طبعا پراكندن و ثبت و ضبط آنها براى مخالفان على (عليه السلام) سخت ناخوشايند بود. حديث پارس سگهاى حواب بر عايشه ، همان حديثى كه پيامبر براى همسرش پيشگويى كرد ، از جمله اين احاديث است. اين حديث از طريق ابو مخنف نيز به آثار و منابع تاريخى و روايى راه يافته است. (٢٥)
٢. محتواى آزار دهنده مقتل الحسين براى عثمانيها و امويان و هواداران آنان در اعصار بعد شاهدى است بر آنكه ابو مخنف در ديگر آثار خويش نيز ، خاصه آثارى كه درباره قيام برجسته ترين اصحاب پيامبر و على (ع) و خاندان على (ع) نوشته است ، نه تنها به كتمان و قلب واقعيات نپرداخته ، بلكه به ثبت و ضبط ماهيت ضد اموى اين قيامها توجه كرده است. با ملاحظه نمونه هاى بازمانده از روايات ابو مخنف درباره محمد بن ابو بكر ، مالك اشتر ، جمل ، الغارات و قيام زيد و يحيى و جز اينها مى توان بر اين واقعيت اذعان كرد. بديهى است ارائه نمونه هايى از آن روايت نيز موجب تطويل كلام و تغيير روند خواهد شد.
٣- يكى از آشكارترين دلايل و مستحكم ترين مستندات ضد عثمانى و اموى ابو مخنف ، ثبت و ضبط و نقل خطبه حضرت زهرا (س) از قول على (ع) است. ناگفته پيداست كه جريانهاى متعصب عثمانى در تاريخ اسلام و مخالفان علويان هرگز تمايلى به ياد آورى و حفظ آن خطبه نشان نمى دادند. ابو مخنف با روايت اين خطبه آشكارا بر علاقه خويش به تمايلات ضد اموى خويش تاكيد ورزيده است (٢٦).
٤- گفتيم كه ابو مخنف از سوى برخى علماى رجال اهل سنت به تشيع و توسط بعضى از علماى حديث به نشر روايات ضعيف و گاه اكاذيب متهم شده است. از آنجا كه شمارى از مورخان و محدثين عامه ، على رغم اين اتهامات به ابو مخنف اعتماد كرده اند ، بنابراين بايد نتيجه گرفت كه آن موضع سلبى عليه نواده مخنف بن سليم با عنايت به ماهيت ضد اموى آثار و روايات وى و اين همراهى و اعتماد با توجه به باور ناقلان احاديث و اخبار وى به وثوق ابو مخنف و اتهامات وارده عليه او ، آگاهانه يا نا آگاهانه ، بر بنياد و تعصبات عثمانى و اموى صورت پذيرفته است .
منتفى بودن تمايلات عثمانى و اموى در بنياد باورهاى ابو مخنف و فقدان هر گونه گزارشى درباره وابستگى فكرى و سياسى وى به خوارج ، همچنين فقدان مستندات روشن و اجماع علماى رجالى شيعى در باب تشيع وى ، اجازه مى دهد تا بتوانيم از اين ديدگاه دفاع كنيم كه ابو مخنف به اقرب احتمال ، در شمار كثيرى از مسلمانان قرار داشت كه گرچه به معناى دقيق كلامى بر تشيع پاى بندى نداشتند ، اما به معناى سياسى و عاطفى در شمار ارادتمندان على (عليه السلام) و خاندان آن حضرت قرار داشتند. ابو مخنف با دست زدن به تاليف آثارى كه غالب آنها در شمار حوادث مربوط به تاريخ تشيع است ، در واقع به تلاش خويشتن رنگ روشنى از گرايش به تشيع سياسى زمانه خويش و مخالفت با امويان زده است. درست به همين دليل هم بود كه هم علماى رجالى متعصب اهل سنت بر باورهاى رسمى متاثر از فضاى ضد شيعى قرون اوليه ، ابو مخنف را به رافضى بودن متهم ساختند و هم علماى بر جسته رجالى شيعه در آن دوران نتوانستند بر تشيع وى تصريع و تاكيد ورزند. در يك كلام ، ابو مخنف راوى مهم تاريخ تشيع بود و شيفته گرد آورى حوادث تاريخ مرتبط به ائمه اماميه و علويان.

خصايص روش شناختى ، مشخصات و ارزش گزارشهاى مقتل الحسين

اگر چه از ميان رفتن تمام آثار ابو مخنف ، بررسى مستقيم آثارى وى و نقد و ارزيابى محتواى آنها را ناميسر ساخته و حتى داورى جدى و استوار در باب شخصيت علمى خود او را نيز دشوار مى سازد ، اما مى توان از طريق وارسى مقتل الحسين او ، يعنى كتابى كه بخش عمده اى از آن توسط محمد بن جرير طبرى ، بر جاى مانده و به دست ما رسيده است ؛ همچنين به يارى پراكنده هايى از روايات وى در منابع روايى و تاريخى قرون اوليه ، تا حد زيادى هم به خصايص روش شناختى ابو مخنف در گرد آورى و تنظيم و تدوين اخبار و حوادث تاريخى پى برد و هم بر عرصه هايى از شخصيت وى وقوف يافت.
وسعت مشرب و پيراستگى ابو مخنف در كسب آگاهيها و نقل روايات گوناگون ، متفاوت و حتى متضاد در باب يك حادثه ، از عمده ترين ويژگيهاى روايات وى خاصه در مقتل الحسين اوست. چنان كه اشاره شد ، ابو مخنف ريشه در ازديان داشت و حتى جد وى مخنف بن سليم ، على رغم نزديكى به على (عليه السلام) ، در باب قبيله و تبار خويش سخت تعصب مى ورزيد و حاضر نبود تا كنايه هاى شبث بن ربعى را عليه ازديان تحمل كند.
چند دهه بعد و در زمان زندگى ابو مخنف ، نه تنها اين تعصبات بر سر تبار و خاندان كاهش نيافته بود ، بلكه با نهايت شدت هم ادامه داشت. در چنين شرايطى از عصبيت ، كمتر عالم اخبارى و محدثى چون ابو مخنف را مى شناسيم كه با پاى بندى به اصول حقيقت نويسى ، نه تنها از گزارش اخبارى عليه ازديان روى برتافته باشد ، بلكه روايات مربوط به عموى خويش در خيانت به حجر بن عدى و همراهى او با ابن زياد عليه عبدالله بن عفيف ازدى و همچنين دو رنگى وى با مختار را نيز ثبت و ضبط و روايت كرده باشد (٢٧).
با عنايت به آنكه ستيزه هاى درون خاندانى ، گاه منشا دشمنيهايى عميق ميان اعضاى وابسته به يك تيره يا خاندان بوده اند ، چه بسا بتوان گزارشهاى ابو مخنف عليه عموى پدرى خويش را نيز بر همين بنياد حمل كرد ، اما چنين فرضى اولا محتاج مستنداتى است مبنى بر وجود آن دشمنى در ميان خاندان مخنف بن سليم ؛ ثانيا روايت ابو مخنف ، صرفا محدود به همان يك تن ، از ازديان ، يعنى همان عبدالرحمن نيست ، بلكه تعداد زيادى از آنان ، حتى شمار زيادى از ازديان كوفه را نيز در بر مى گيرد.
با توجه به روايات عديده اى كه ابو مخنف در عرصه هاى تاريخى گوناگون عليه ازديان نقل كرده است ، همچنين باتوجه به تنوع منابع استماع حديث از سوى او ، خاصه در باب واقعه كربلا و پاى بندى وى به گرد آورى حداكثر آگاهيهاى موجود در باب حوادث تاريخى و عرضه روايات مختلف ، متفاوت و حتى متضاد و قرار دادن آنها در معرض مطالعه و قضاوت خوانندگان ، طبعا مى توان نتيجه گرفت كه وى اولا راوى و محدثى است پيراسته از عصبيتهاى قومى و فرقه اى و نحله اى و برخوردار از خصيصه وسواس و دقت در دسترسى به همه اخبار قابل حصول ؛ ثانيا با توجه به تقدم حيات و زمان زندگى اش بر بسيارى از علماى اخباربعدى ، و هم زمانى با تعدادى از ناموران نقل احاديث علماى اخبار ، اگر از پايه گذاران اسلوب جمع آورى همه احاديث در باب يك واقعه به قصد فراهم كردن بستر مطلوب در بازسازى حوادث تاريخى نباشد ، لااقل از جمله موثرترين آنان در تداوم اين سنت در ميان عالمان و مورخان قرن دوم به بعد ، نظير محمد بن جرير طبرى و امثال او بوده است.
مى دانيم كه محمد بن اسحاق مشهورترين مورخ و سيره نويسى بود كه دوره تلاش علمى وى با ابو مخنف فاصله زيادى نداشت. ابن اسحاق در حدود سال ١٥٠ هجرى در گذشت و ابو مخنف نيز در اواخر قرن اول يا اوايل قرن دوم ديده به جهان گشود. علماى رجالى بعدى ، به درستى ابو مخنف را در طبقه اين اسحاق طبقه بندى كرده اند. اين معنا ، افزون بر آنكه حكايت از هم طرازى اعتبار اين دو عالم بر جسته نزد علماى بعدى دارد ، از وحدت ، يا تقريب مشرب روايى آنان و پاى بندى هر دو بر تقيد به ارائه روايات متعدد نيز حكايت مى كند. با اين حال ، چه بسا با مقايسه اى ميان ابن اسحاق و ابو مخنف بتوان نتيجه گرفت كه تقيد به گرد آورى و نقل حديث و اخبار نزد ابو مخنف نه تنها از ابن اسحاق كمتر نيست ، بلكه گاهى هم منتوع تر است.
گفتيم كه با عنايت به سال در گذشت ابو مخنف يعنى سال ١٥٧ هجرى و حادثه كربلا در سال ٦١ هجرى ، در واقع ميان دوره بلوغ فكرى ابو مخنف با شهادت امام حسين و يارانش ، بيش از يك نسل فاصله وجود نداشته است (يعنى فاصله اى كمتر از فاصله ابن اسحاق با دوره زندگى پيامبراسلام). در زمان تنظيم مقتل الحسين جز پدر و ابو مخنف و عموها و وابستگان درجه اول وى كه زندگى و حيات آنان با قيام كربلا پيوند داشت ، هنوز تعدادى از شاهدان مستقيم واقعه و فرزندان آنان در قيد حيات بودند. ابو مخنف براى آنكه اسلوب خويش در مراجعه به همه عناصر درگير در حادثه و مطلع از آن ، خواه موافق خواه مخالف ، چه فرزندان و بازماندگان شهدا و چه قاتلان آنان را به نمايش گذارد و اخبار خويش را با تصفيه و گزينش از يك طريق موافق يا مسير مخالف به خوانندگان خود عرضه نكند ، در مقتل الحسين خويش نيز همانند ديگر آثارش ، اصل را بر جمع آورى همه مسموعات گذارد و همه آنچه را كه شنيده بود ، روايت كرد. به خلاف ابن اسحاق ، محمد بن عمر واقدى ، ابن سعد و معاصران ايشان كه در روايت سيره نبوى و زندگى اصحاب و تابعين ، عمدتا به نقل روايت موافقان توجه داشتند ، ابو مخنف نه تنها در گزارش تاريخ كربلا به روايت گزارشهاى مخالفان و قاتلان امام حسين (ع) و يارانش توجه كرده و از نقل آنها اجتناب نورزيده است ، بلكه كوشيده است تا در پرتو اين دست از روايات كه خود نيز به اعتبار و ارزش آنهااعتقادى نداشته ، بخشى از باورهاى نادرستى را كه خواه ناخواه در ميان برخى از مردم رواج داشته است منعكس كند. حتى در صورتى كه در باب اقدام آگاهانه ابو مخنف در اين زمينه ترديد داشته باشيم ، طبعا نمى توانيم در باب نتيجه و ارزش حاصل عمل نو براى مطالعات همه جانبه از تاريخ كربلا ترديد كنيم.
شگفت آن است كه برخى با ادعاى ابو مخنف به واريان ضعيف و نقل اخبارى از زبان قاتلان امام حسين (ع) و يارانش ، در باب ارزش مقتل وى ترديد كرده اند.
اين ترديد اگر هم از زاويه اسلوب سنتى در سنجش روايات ، خاصه رواياتى كه پايه استنباط حكم شرعى قرار مى گيرد ، درست باشد - كه هست - امام از منظر روش شناسى تاريخى ، نه تنها نشانه قوت نيست كه علامت ضعف است. چرا كه در روش تقيد به گزارش روايات همه راويان ، مورخ علاوه بر آنكه از منظر روش شناسى و اعتبار سنجى تاريخى ، زمينه لازم جهت شناخت طيفهاى گوناگون باورها درباره حادثه را فراهم مى آورد ، با نقل تمام روايات موجود به مخاطب خويش اجازه انديشه و انتخاب مى دهد و به جاى وى تصميم نمى گيرد.


۱
بخش اول : ريشه هاى تاريخى قيام

افزون بر اين نبايد توجه داشت كه ابو مخنف ، در همان حال كه خوشتن را به نقل تمامى باورهاى رايج زمانه در باب تاريخ كربلا و اجتناب از حذف و گزينش آنها مقيد ساخته است ، بر ضرورت نقد تلويحى برخى از بى بنيادترين گزارشهايى كه در ميان برخى از مردم رايج بوده است نيز واقف است به همين دليل هم هر گاه به نقل رواياتى بى اساس مبادرت مى كند ، با آوردن گزارشى ناقض آن روايت ، در عمل تلاش مى كند تا ورايت سستى را كه صرفا به قصد تقيد به نقل تمام اخبار نقل كرده است ، مخدوش و بى اعتبار كند. بارزترين نمونه در اين زمينه ، روايتى است بى اساس از مجالد بن سعيد و صقعب بن زهير كه مدعى پشنهاد امام حسين (ع) به ابن سعد براى بيعت با يزيد است. ابو مخنف اگر چه به هنگام نقل اين روايت ، متذكر مى شود كه اين روايت ، باور جماعت محدثين است ، اما براى نشان دادن بى اعتبارى اين خبر شايع شده در ميان مردم زمانه خويش ، (٢٨) بلافاصله با بيان روايتى از عقبه بن سمعان ، آن روايت را مخدوش و بى اعتبار مى كند (٢٩).
اشاره شد كه على رغم تلاش فراوانى كه ابو مخنف براى گرد آورى روايات مربوط به قيام كربلا انجام داد ، متاسفانه متن اصلى اثر او از ميان رفته است. در حال حاضر متنى به نام مقتل ابو مخنف در دست داريم كه حاوى رواياتى است بسيار سست و ناهمگون كه هرگز مورد اعتماد اصحاب انديشه و تاريخ قرار نگرفته و اعتبار آن محل ترديد واقع شده است. به رغم از ميان رفتن متن اصلى مقتل الحسين ابو مخنف ، خوشبختانه از طريق محمد بن جرير طبرى روايات متعددى از مقتل ابو مخنف را در دست داريم كه مى توانيم در پرتو همان روايت ، هم بر محتواى كلى مقتل الحسين ابو مخنف واقع شويم ، هم امكان وارسى انتقادى گزارشهاى وى را بيابيم.
طبرى به روشنى توضيح نداده است كه وى اين راوايات ابو مخنف را چگونه و از چه طريقى به ديت آورده است. آيا متن كامل مقتل الحسين را در دست داشته و گزيده اى از روايات موجود در آن متن را گزارش كرده است يا آنكه وى نيز آن روايات را از طريق نوشته اى ديگر به دست آورده است ؟ اگر چه فرض تلخيص مقتل الحسين توسط طبرى امرى طبيعى است ، اما بى گمان اگر طبرى متن كامل نوشته ابو مخنف را در دست داشت ، پس به چه دليل برخى از روايات ابو مخنف درباره واقعه كربلا را با واسطه و از طريق هشام بن محمد كلبى گزارش كرده است ؟
به هر حال ، صرف نظر از ترديدى جدى كه درباره فرضيه دسترسى مستقيم طبرى به مقتل الحسين ابو مخنف وجود دارد ، واقعيت آن است كه در حال حاضر مفصل ترين روايات ابو مخنف درباره قيام امام حسين (ع) و نهضت كربلا در تاريخ طبرى انعكاس دارد. به همين دليل نيز ناگزير بايد اساس هر گونه بررسى انتقادى از گزارشهاى ابو مخنف از تاريخ كربلا را بر بنياد همين گزارشها طبرى استوار كرد. شايان ذكر است كه مجموعه روايات طبرى درباره قيام امام حسين (ع) از طريق ابو مخنف ، ١٢٦ روايت است. از اين تعداد يكصد روايت است كه طبرى مستقيم از مقتل ابو مخنف بر گرفته شده و تعداد ١٠ روايت نيز رواياتى است كه طبرى آنها را با واسطه هشام بن محمد كلبى از ابو مخنف نقل كرده است ؛ بنابراين صرف نظر از روايات محمد بن هشام ، مجموعه روايات طبرى از ابو مخنف ١١٠ روايت است. علاوه بر اين ، طبرى ١٥ روايت ديگر نيز از عمار الدهنى و هشام بن محمد آورده است كه سرچشمه آنها غير از ابو مخنف است (٣٠).
ابو مخنف بخش عمده اى از مجموعه يكصد و ده روايت خويش از واقعه كربلا را به سنت علماى اخبار از طريق راويان متعدد نقل كرده است. از آنجا كه اين روايان از نظر جايگاه و تعلقات سياسى ، فكرى و چگونگى زمان و مكان ارتباط با واقعه كربلا گوناگون و متفاوتند ، بنابراين ضمن دسته بندى آنان از همين حيث ، به وارسى محتوا و خصايص و ارزش ‍ گزارشهاى هر كدام نيز توجه مى كنيم :
الف : راويان حاضر در صحنه :
اين راويان نيز در قالب چهار دسته زير قابل تميز و تفكيك هستند:
گروه نخست : شامل اعضايى از خاندان امام حسين (ع) كه در كربلا حاضر و ناظر بودند. اينان عبارتند از امام سجاد (ع) و فاطمه دختر على (ع) و خواهر امام حسين (ع) و محمد بن على بن حسين ، امام باقر (ع) ، كه اگر چه در زمان واقعه كربلا حدود چهار سال بيشتر نداشت ، اما علاوه بر حضور در صحنه كربلا ، با شاهدان مختلف هم پيوند و ارتباط مستقيم داشت.
گروه دوم : دو دسته از ياران و همراهان امام حسين (ع) كه هر كدام به دلايلى زنده ماندند ، يعنى :
١- بازماندگانى كه به امام حسين (ع) وفادار بودند مانند: عقبه بن سمعان ، همسر زهير بن قين ، مرقع بن ثمامه اسدى كه اسير شد ، مولى عبدالرحمن عبد ربه ، طرماح بن عدى ، عبدالله بن حازم و عباس جدلى.
٢- ضحاك بن عبدالله مشرقى كه تا روز عاشورا در كنار امام ماند ، اما با مشاهده غلبه دشمن و پى بردن به شهادت قريب الوقوع امام ، آن حضرت را ترك كرد و از صحنه پيكار خارج شد.
گروه سوم : شاهدان بى طرف و ناظر بر وقايع. دو تن از افراد قبيله بنى سعد به نامهاى عبدالله بن سليم و مذرى بن مشمعل كه همانند زهير بن قين هم زمان با عزيمت امام حسين (ع) از مكه به سوى كوفه به سوى اين شهر روانه شدند ، اما آنان به خلاف زهير كه سرانجام به كاروان امام پيوست ، نه به امام ملحق شدند و نه به سپاه كوفه.
گروه چهارم : شاهدانى از سپاه ابن سعد:
١- افرادى از سپاه ابن سعد ، يعنى كثير بن عبدالله سعبى و هانى بن ثبيت الحضرمى كه در كشتن ياران امام حسين (ع) دست داشتند.
٢- افرداى كه با دلايل مختلف ، بركشتن امام و ياران آن حضرت حريص نبودند و حتى از آن امتناع داشتند و عبارتند از: حميد بن مسلم و قره بن قيس تميمى از خويشاوندان قبيله اى ابو مخنف و مسروق بن وائل و عفيف بن زهير و هانى بن ثبيت حضرمى و ايوب بن مشروح و ربيع بن تيم و يحيى بن هانى بن عروه ، كه پس از شهادت پدرش در كوفه ، به دليل هراس از ابن زياد در شمار سپاهيان ابن سعد در آمد و به كربلا آمده بود.
ابو مخنف روايات غالب اينان را با واسطه و روايات برخى را بى واسطه گزارش كرده است. واقعيت اخير بدان معناست كه يا ابو مخنف عمرى دراز داشته و عصر نوجوانى وى با دوره پيرى اين دسته از راويان معاصر بوده است ، يا آنكه اينان در زمان واقعه كربلا در سن نوجوانى بوده اند. توجه كنيم كه اگر در قول مشهور درباره زمان در گذشت ابو مخنف ، يعنى سال ١٥٧ ترديد نكنيم و فرض كنيم كه وى حداقل حدود ٦٠ سال هم زندگى كرده باشد و برخى از شاهدان واقعه كربلا نيز در زمان واقعه ٢٥ تا ٣٠ سال داشته و ٣٠ تا ٤٠ ديگر نيز زندگى كرده باشند ، طبعا مى توانيم بپذيريم كه ابو مخنف در دوره جوانى خويش آنان را ملاقات كرده و روايات كربلا را به شكل مستقيم شنيده است.
ب - راويان دور از صحنه و معاصر واقعه كربلا:
ابو مخنف روايات اينان را گاه از طريق يك تا سه واسطه به دست آورده و نقل كرده است. اين دسته از راويان نيز از نظر تعلقات سياسى و اعتقادى متفاوت و در گروههاى ذيل قابل دسته بندى اند:
گروه نخست : راويان دوستدار امام حسين (ع) و ائمه شيعه مانند: على بن حنظله بن اسعد الشبامى كه پدرش حنظله در شمار شهداى كربلاست ، قدامه بن سعيد ، داود بن على بن عبدالله بن عياش ، مجالد بن سعيد ، محمد بن قيس ، ابو خالد كاهلى و عمرو بن لوذان ، پسر حر بن يزيد رياحى و دلهم همسر زهير بن قين.
گروه دوم : راويان وابسته يا متمايل به امويان و خويشاوندان آنان از قبيل قاسم بن عبدالرحمن و ابى جناب بن ابى حيه.
گروه سوم : روايان طرفدار زبيريان مانند: عمر بن عبدالرحمن بن حارث مخزومى و حسان بن قائد.
گروه چهارم : محدثين بى طرف و علماى اخبار نظير: محمد بن بشر همدانى (پدر محمد بن هشام كلبى).
گروه پنجم : مشايخ حديث و خويشاوندان ابو مخنف همچون : عبدالرحمن بن جندب ازدى ، صقعب بن زهير و كسانى كه ابو مخنف از آنان به عنوان بعضى از اصحاب خويش ياد كرده است.
اگر چه تفاوت و تنوع روايات ابو مخنف درباره امام حسين (ع) و گوناگونى رجال احاديث وى از نظر روش شناسى تاريخى پر اهميت است ، اما به معناى آن نيست كه تمامى روايات شاهدان عينى بر روايات دسته دوم امتياز دارد از همين زاويه نمى توان به اين نتيجه رسيد كه همه رواياتى كه راويان احاديث منسوب به ائمه شيعه روايت كرده اند ، يا تمام گزارشهايى كه از طريق راويان متمايل به نهضت كربلا نقل شده است ، يكسره درست و عارى از كژيها و نادرستيهاست ؛ چنان كه هيچ گاه نمى توان به صرف تعلق راويانى به جريانهاى مخالف و مباين شيعه و يا به امويان ، بر روايات آنان يكسره مهر بطلان زد؛ چرا كه چه بر بنياد وارسى رجال اين دو دسته از روايات و چه بر پايه محتواى آنها ، هر دو دست از اين روايات حاوى بهره هايى از صدق و كذب و صحيح و سقيم است. براى مثال اگر چه روايت مجالد بن سعيد و صقعب بن زهير ، كه مدعى پيشنهاد امام حسين (ع) به ابن سعد براى عزيمت به سوى يزيد و بيعت با اوست ، از قول دو راوى مذكور نقل شده است ، اما صحت اين روايات علاوه بر آنكه توسط روايت عقبه بن سمعان شيعى نقض شده است ، از سوى هانى بن ثبيت ، قاتل عبد الله بن جعفر نيز كه يكى از دشمنان امام حسين (ع) و يارانش بوده است ، به عنوان پندارى كه مردم پيدا كرده اند ، مورد ترديد قرار نگرفته است. بنابراين به نظر مى رسد كه در وارسى تمامى روايت ابو مخنف ، افزون بر ضرورت توجه جدى به شخصيت و جايگاه فكرى ، اجتماعى ، اعتقادى و نسبت زمانى راويان آنان به حادثه كربلا و همچنين توجه به روايات دوست و دشمن ، بايد شخصيت و جايگاه امام حسين (ع) و مبانى قيام و نهضت آن حضرت را نيز به عنوان پايه اى براى سنجش رواياتى كه درباره تاريخ كربلا نقل شده است ، معيار ارزيابى صحت و سقم روايات قرار داد. در پرتو چنين توجهى است كه اگر به فرض ، براى نقض روايت مجالد و صقعب ، روايت عقبه و هانى بن ثبت را نيز در پيش روى نداشته باشيم ، مى توانيم از بى اعتبارى رواياتى نظير روايت مجالد و صقعب سخن بگوييم.

همانگى كلى روايت و گزارشهاى ابو مخنف با روايات عمار الدهنى و محمد بن هشام و مورخان و محدثان بعدى

پيش از اين اشاره شد كه طبرى در گزارش واقعه كربلا افزون بر نقل روايان ابو مخنف ، در دسته روايت ديگر ، يكى از طريق عمار الدهنى از امام محمد باقر (ع) و ديگرى از طريق محمد بن هشام نيز آورده است. وارسى تطبيقى اين دو دسته از روايات ، اگر چه حاكى از تفاوتهايى جزئى ميان آنها با روايات ابو مخنف است ، اما صرف نظر از جزئيات ، محتواى اصلى غالب آنها با آنچه ابو مخنف آورده است ، تطبيق مى كند. اين واقعيت ، خود دلالت صريح ديگرى است بر آنكه اصول كلى روايات ابو مخنف به اين دليل كه از طريق راويان ديگرى نيز تاييد شده اند ، از اصالت و صحت كلى برخودار است ؛ به عبارت ديگر در صورتى كه كليت حادثه كربلا يا وقايع اصلى آن در اين روايات ، با آنچه ابو مخنف آورده است تفاوتى اساسى داشتند ، آنگاه حق داشتيم در باب صحت و دقت ابو مخنف و اعتبار روايات او ترديد كنيم. اما وقتى در آن وارسى تطبيقى به هماهنگى قابل توجهى نائل مى شويم ، لاجرم مى توانيم اين معنا را نيز دلالتى ديگر بر اعتبار ابو مخنف بدانيم. شايان ذكر است كه طبرى پس از نقل روايت عمار الدهنى ، با تذكر اينكه هشام بن محمد روايت وى را به نقل از ابو مخنف به شكل مفصل ترى آورده است ، به نقل گزارشهاى ابو مخنف مى پردازد. به عبارت روشن تر طبرى با اذعان به هماهنگى روايت عمار الدهنى با روايت ابو مخنف ، به قصد ارائه روايتى تفصيلى به سراغ ابو مخنف مى رود ، نه ترديد در باب آن.
روايت عمار الدهنى از طريق امام محمد باقر (ع) حاوى محورهاى موضوعى زير است.
مكاتبه كوفيان با امام ؛ اعزام مسلم به كوفه و تشنگى او در راه و مردن دو تن از راهنمايان وى و رسيدن او به كوفه و ورود به منزل مسلم بن عوسجه ؛ بيعت ١٢ هزار نفر؛ اعتراض ‍ مردى از طرفداران يزيد در كوفه به نعمان ؛ ورود عبيدالله به كوفه همراه وجوه اهل بصره با خدعه و پوشيده داشتن صورت ؛ ورود عبيدالله به قصر؛ احضار غلام خويش و دادن سه هزار درهم به او براى يافتن جاى مسلم ؛ تغيير منزل مسلم از خانه اى كه بود به خانه هانى ؛ نامه مسلم به امام و اعلام بيعت ١٢هزار نفر و درخواست آمدن امام به كوفه ؛ گفته عبيدالله به سران كوفه كه چرا هانى جزو كسانى كه پيش من آمده اند نيست ؟ رفتن محمد بن اشعث با كسانى از قومش نزد هانى و آوردن هانى به نزد عبيدالله ؛ روبه رو كردن غلام عبيدالله با هانى و پاسخ هانى كه مسلم به منزلم آمد و خود را به من تحميل كرد؛ كتك زدن و زندانى كردن هانى ؛ آمدن مذحج به كنار قصر عبيدالله ؛ شهادت شريح و پراكنده شده مذحج ؛ رسيدن خبر قتل هانى به مسلم و خروج او با ٤ هزار نفر؛ احضار سران كوفه توسط عبيدالله و گفتگوى هر يك ، از بالاى قصر با مردم خويش براى كناره گيرى از مسلم ؛ جدا شدن كوفيان از مسلم و باقى ماندن ٥٠٠ نفر؛ احضار سران كوفه توسط عبيدالله و گفتگوى هر يك ، از بالاى قصر با مردم خويش براى كناره گيرى از مسلم ؛ جدا شدن همين افراد در هنگام تاريكى شب و پناه بردن مسلم به خانه زنى كوفى ؛ آگاهى پسر آن زن از حضور مسلم در خانه مادر خويش و خبر دادن به عبدالرحمان بن محمد اشعث ؛ دستگيرى مسلم توسط عمرو بن حريث مخزومى و ابن اشعث ؛ ورود امام حسين (ع) به قادسيه و روبه رو شدن با حر بن يزيد؛ پيشنهاد امام حسين (ع) بر مراجعت و مخالفت برادران مسلم ؛ عزيمت امام حسين (ع) به كربلا و رسيدن عمر بن سعد؛ پيشنهادهاى سه گانه امام به عمر بن سعد؛ مخالفت عبيدالله با پيشنهادها و شروع جنگ ؛ اشاره به شهادت همه اصحاب امام حسين (ع) كه در ميان آنها پيش از ده نفر از خاندانش بودند؛ شهادت كودك امام حسين (ع) با تير؛ شهادت امام ؛ ارسال سر بريده امام حسن (ع) نزد ابن زياد و چوب زدن او به لبهاى امام حسين (ع) و اعتراض ابو برزه ؛ اشاره به زنده ماندن امام سجاد (ع) (بدون ذكر نام آن حضرت) و تصميم عبيد الله به كشتن آن حضرت و ممانعت حضرت زينب ؛ ارسال اسرار به سوى يزيد؛ سرزنش يزيد توسط حضرت زينب ؛ اشاره اى به ارسال اسرا به مدينه.

بخش اول : ريشه هاى تاريخى قيام

در تاريخ بشرى واقعه كربلا به همان اندازه كه از حيث ماهيت حماسى حادثه اى است بى نظير ، از زاويه عاطفى و انسانى غمبار است و حزن انگيز. چنان كه همين حادثه از منظر ژرفاكاوى تاريخى و جستار در ريشه هاى وقايع ، شگفت آور و تامل زاست. شگفت آور از آن حيث كه در جريان آن و ٥٠ سال پس از رحلت پيشواى اسلام ، امت آن رسول الهى ، با شتاب و با بى رحمى تمام ، يا با سكوت و همراهى وسيع ، به قتل عام فجيع خاندان مقتداى اعتقادى خود مبادرت كرد؛ كارى كه در ميان امم پيشين و پيروان پيامبران سلف بى سابقه است. تامل زا نيز از آن روى كه اين رخداد ، انعكاس واقعيت تاريخى خيره كننده تجديد اقتدار و صعود سريع خاندان اموى بر اريكه قدرت بود ، آن هم در كوتاه زمانى پس از تسليم آنان به ديانت توحيدى و انزواى كامل ايشان در ميان جامعه اسلامى و قبايل عربى.
اموريان و اشرافيت اموى كه در سال هفتم هجرى در اوج ناباورى خويش ، ناچار پس از تسليم مكه به پيامبر اسلام ، بت پرستى را وانهاده و به ظاهر مسلمان شده بودند؛ در حالى كه تصور بازگشتى چنان سريع و شتابان و همه جانبه به راس قدرت و تجديد نظام اشرافيت عربى را نداشتند ، تنها حدود ٣٣ سال پس از سقوط مكه ، در سال ٤٠ هجرى ، بر مسند جانشينى پيامبر اسلام نشستند و نام خليفه مسلمين را بر خويش بستند. واضح است كه توفيق اين خاندان اشرافى براى حصول بر مسند پيامبرى كه اندك اعتقادى به مبانى دعوتش نداشتند ونيز پيروزى ايشان را تجديد اقتدار از دست رفته در سال فتح مكه و فراهم ساختن بسترى مناسب براى احياى اشرافيت عربى ، اين بار نه در صحنه هاى پيكار ، نه با اصرار در صيانت از بت پرستى و حفظ قالب و محتواى نظرى و عينى شرك ، نه با فراهم آوردن سپاه مكه ، نه با تكيه بر شمشير آخته ابو جهل و عتبه و شبيه و ابوسفيان ، نه با سردادن شعار «اعل هبل» ، بلكه با بهره گرفتن از بستر مساعدى كه در نخستين دهه هاى رحلت پيامبر اسلام فراهم شد؛ و همچنين با توفيق سران آنان در پنهان داشتن عقايد ديروز در كسوت توحيد و يكتا پرستى امروز حاصل شده بود. پس طبعا لازم بود تا آنان ، هم آن بستر را هموارتر سازند و هم كسوت جديد خويش براى ستاندن انتقام از مسلمانان و استمرار مظاهر عينى شرك ، يعنى اشرافيت و ستمگرى را رنگين تر و پر زرق و برق تر كنند. پس به همين دليل هم بود كه امويان در عصر جديد قدرت اموى بسيار كوشيدند كه تحت نام توحيد و رسالت و نگاهبانى ايمان اسلامى و دفاع از راه و رسم محمدى ، بساط ابوسفيانى پهن كنند وبنياد اشرافيتى جديد را پى افكنند. هدف امويان آن بود كه در درون اين بافت اعتقادى و اجتماعى نوين ، از سويى ، امكان آن را بيابند تا سياست ستيز با توحيد را سهل تر و احياى مظاهر عينى شرك را آسان تر پيش برند و از سويى ديگر ، فرصت مطلوب را براى تدارك فجيع ترين كشتار در ميان خاندان و ياران پيامبر اسلام فراهم سازند. آنان كه بنياد تجديد اقتدار خاندان خود را از نخستين روزهاى رحلت پيامبر پايه گذارى كرده بودند ، ٣٠ سال بعد از در گذشت رسول خدا (ص) بنياد سلطنت اموى (٣١) را به نام خلافت نبوى ريختند و ٢٠ سال بعد ، فاجعه دشت كربلا را در سرزمين نينوا آفريدند.
بديهى است كه به همان اندازه كه واقعه تجديد سريع قدرت خاندان اموى و حادثه دشت نينوا در نگاه و نگرش مسلمانان صديق تلخ و دردناك است ، براى همه مورخانى هم كه از منظر تاريخ نويسى ژرفا كاو و تعليلى به ريشه يابى رخدادهاى تاريخ صدر اسلام مى پردازند ، و به علم تاريخ به مثابه علمى براى عبرت و راهبرد مى نگرند - نه دانشى صرفا براى تقويت حافظه و موعظه و فرا گيرى اخبار و روايات - موضوعى است سخت مطلوب براى جستار در ريشه ها و بن و بنياد رخدادهاى تاريخ و وارسى و چگونگى و چرايى تجديد حيات قدرتهاى اضمحلال يافته در فرداى غفلت امتها و ملتها از دسايس دشمنان ديروز خويش.
آثار و نتايج تجديد حاكميت امويان در تاريخ اسلام گوناگون و بسيار وسيع است. حادثه كربلا يكى از مهم ترين نتايج اين رخداد بود. اين تراژدى بسيار دردناك اگر چه در سال ٦١ هجرى روى داد ، اما چگونه ممكن است كه مورخان ژرفا كاو ، حتى با شناختى محدود از تاريخ اسلام ولى واقف بر حدود دو دهه كينه توزى اشرافيت قريش ، خاصه بنى اميه با پيامبر اسلام و آيين اسلام ، بتوانند نقطه عزيمت خود را براى ريشه يابى واقعه كربلا و تبيين ريشه هاى اين رخداد ، صرفا در همان عصر سلطنت امويان و يا دوره صعود در تاريخ تعليلى نزديك نكنند كه چگونه شد خاندانى كه تا ديروز براى دفاع از آيين جاهلى با تمام عزم و اراده خود به پيكارى خونين (عليه اسلام) بر خاسته بود و هنوز هم در حاق انديشه با ستاندن انتقام كشته هاى مكى در بدر و احياى كامل مناسبات اشرافيت عربى مى انديشيدند و با زبان يزيد فرياد بر مى آورند كه : لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل (٣٢)
با چنين سهولتى توانستند به نام دفاع از آيين محمدى و آرمان و عقيده مجاهدان بدر ، نواده پيامبر اسلام را كه چند صباحى پيش از اين از سوى پيامبر اسلام ، مصباح هدايت ، سفينه نجات امت (٣٣) و سيد شباب اهل بهشت (٣٤) توصيف شده بود ، به اتهام خارجى بودن در دشت نينوا سر بريده به خاك و خون اندازند.
به راستى ، ريشه هاى تجديد حيات اشرافيت عربى كه اينك اين چنين بى پروا همه اسلام و تماميت وحى را مورد ترديد قرار مى داد ، در كجا و چگونه و بر بنياد چه سياستها و روشهايى شكل گرفت ؟ چگونه شد كه حتى همان قليل صحابه بزرگ پيامبر و كثيرى از تابعين ، اين انكارهاى صريح درباره باورهاى خويش را از نواده هند و ابوسفيان شنيدند و دم فرو بستند؟ چگونه شد كه حماسه آفرينان بدر و احد و خندق و خيبر و حنين و تبوك ، گوشه اعتزال گزيدند و بسيارى از تابعين نيز نه تنها در مقابل عربده هاى فرزند كشته هاى مشركين ، فرياد از حلقوم و شمشير از نيام بر نياوردند ، بلكه در ريختن خون پسر فاطمه بر يكديگر سبقت جستند و تحصيل بهشت را در قتل سيد جوانان بهشت يافتند!
چه نسبتى ريشه اى و على ميان واقعه كربلا با شرايطى وجود داشت كه اصحاب رسول خدا و تابعين آن حضرت ، آن چنان دگرگون گشتند و چنان گرفتار استحاله اعتقادى و سياسى شدند كه برخى هيمه هاى جهنم اموى گرديدند و بعضى در لهيب آتش امويان ، از مرج عذرا تا نينوا ، افتادند و سوختند تا امويان بتوانند از مسند پيامبر به جنگ پيامبر برخيزند؟
چگونه شد كه برخى شيفتگان توحيد و عدالت ، كه روزگارى براى امحاى شرك و اشرافيت بر يكديگر در ايثار جان سبقت مى گرفتند و خدايشان مى ستود كه :من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر (٣٥) به حالى افتادند كه در دريوزگى بر سر سفر معاويه سبقت گرفتند و بر سلطنت يزيد سلام گفتند و بر پايه هاى تخت او سجده بردند؟
با درك و فهم ريشه هاى تراژدى كربلا و نه تمركز بر روابات اين حادثه است كه هم ميسر و روند انحطاط امت اسلامى در فرداى رحلت پيامبر روشن مى شود ، و هم امكان وارسى دقيق ريشه ها و شالوده هاى قيام كربلا و حماسه عاشورا فراهم مى آيد.
حقيقت اين است كه از همان زاويه كاوش در ريشه و جستار در بنيادها و بن حادثه ها ، نه كربلا را مى توان بدون پيوند با پيش زمينه هاى سياسى و اعتقادى آن ، يعنى تحولات عصر خلفاى اوليه ريشه يابى كرد و نه حسين بن على را مى توان جدا از انديشه ها و ايمانش ، مردى يكتا و يگانه محسوب داشت كه در سال ٦١ هجرى دست به قيام خونينى عليه يزيد زد؛ چنان كه يزيد را نيز نمى توان اراده اى واحد شمرد كه بى هيچ پيشينه تاريخى ، در سال ٦٠ هجرى ، به گونه اى دفعى پديد آمد و آن اراده را بى هيچ پيوندى با گذشته اعتقادى و دودمانى خويش به كار انداخت و واقعه كربلا را آفريد. همان گونه كه حسين بن على در كاوش بنيادهاى حركت و قيامش عليه پسر معاويه يك انديشه بود و پيشواى يك ايمان ، يزيد نيز نهالى بود با آبشخورى در ميراث اموى و رهبر تفكر و باورى كه در فتح مكه غروب كرد و سالى چند پس از رحلت پيامبر اسلام ظهور خويش را آغاز كرد. بر همين اساس ‍ است كه مى توان بر اين نظريه تاكيد كرد كه واقعه كربلا نيز در فراسوى كشاكش حسين بن على و يزيد ، ستيز روياروى دو مذهب بود ، اما نه ستيزى با عريانى ستيز توحيد و شرك ، يا ستيز پيامبر اسلام و ابوسفيان بن حرب ، بلكه در عصر تجديد اقتدار اشرافيت اموى و خلفاى ديروز ، كشاكشى تلخ و دشوار بود ميان شرك نهان شده در كسوت توحيد غريب مانده در جامه تنهايى و بى پناهى كامل سال ٦١ هجرى ، در اين سال حسين بن على (ع) آن توحيد مانده در غربت را كه جهت اجتماعى اش عدالت بود و آزادگى ، نمايندگى مى كرد و يزيد نيز سالارى شركى را داشت بر نشسته بر مسند توحيد؛ با جهت اجتماعى ستمگرى ، نابرابرى و اختناق و طلب دريوزگى مردم.
غالب مورخان ژرفاكاو رخدادها بر اين واقعيت رفته اند كه بنياد و اساس فاجعه كربلا و پى و بن مايه و شالوده تجديد حيات اشرافيت اموى و سلطنت يزيدى ، درست از زمانى نهاده شد كه على (عليه السلام) از صحنه تدبير و رهبرى جامعه حذف شد و ناگزير گرديد تا «خار در چشم و استخوان در گلو صبر كند؛ صبرى كه در آن پيران فرسوده مى شوند ، خردسالان پير مى گردند و دينداران تا روزگار لقاء پروردگار ، در چنگال رنج و تعب اسير مى باشند» (٣٦).
منابع عديده تاريخى گزارش كرده اند كه نخستين خيزش ابوسفيان ، بازمانده بر جسته اشرافيت عربى ، براى تجديد گذشته و اقتدار و سطوت از دست رفته ، در همان روز رحلت پيامبر و به بهانه حمايت از رهبرى على (عليه السلام) آغاز شد. در اين روز كه مهاجر و انصار در كشمكش تعيين خليفه به سر مى بردند ، و على (ع) پيكر پاك رسول خدا را شستشو مى داد ، (٣٧) ابوسفيان در يك فرصت مناسى در حالى كه با ريا كارى تمام و تعصب عربى وانمود مى كرد كه از غصب امامت و خلافت اندوهگين و افسرده است ، به سراغ امام رفت و از او خواست تا دست وى را براى بيعت بفشارد تا پسر حرب با فرا خواندن حاميان خويش ، خلافت را در چنگ على (ع) قرار دهد.
برخى از مورخان نوشته اند كه چون ابوسفيان به خوبى مى دانست كه زمان براى تحريك عواطف بنى هاشم نيز فراهم است ، براى آنكه سخنانش اثر بيشترى بخشد ، از موثرترين قالبهاى كلامى بر ذهن يعنى شعر سود جست و اين اشعار را به زبان راند:

بنى هاشم لا تطمعو الناس فيكم و لا سيما تيم بن مره او عدى فما الامر الا فيكم و اليكم و ليس لها الا ابوحسن على اباحسن فاشدد بها كف حازم فانك بالامر الذى ترتجى ملى (٣٨)
ابوسفيان سخنان خويش را با سرزنش خليفه نخست و تحقير عشيره او و اعلام آمادگى براى تدارك قوا جهت ستيز با خليفه اول و حاميان او پايان داد.
اگر نيات ابوسفيان در حمايتش از على (ع) و بطلان ادعايش در فراهم ساختن قوا بر عباس بن عبد المطلب معلوم نبود ، اما على (ع) بر حاق انديشه و مقصود نهايى ابوسفيان وقوف داشت. امام مى دانست كه ابوسفيان بر آن است تا در پرتو اين اقدام ، على (ع) را آلت مقاصد خويش قرار دهد و در واقع ، در پس پرده قدرت و با نام حامى خلافت امام ، به تجديد اقتدار اشرافيت اموى بپردازد. برا على (عليه السلام) كه طى بيست و سه سال وفادارى محض و بى چون و چرا به رسول خدا ، تمام همت خويش را براى برانداختن اقتدار اشرافيت عربى به كار گرفته بود ، بيش از هر چيز تداوم حيات و استمرار اسلام و وحدت امت اهميت داشت. قدرت براى او وسيله بود نه مقصد ، ابزار بود نه هدف و آرمانى كه بتوان همه ايمان را به نام دفاع از ايمان در مسلخ آن سر بريد. از اين روى سخنان ابوسفيان را شنيد ، پاسخ داد كه :
مردم ! از گردابهاى بلا با كشتيهاى نجات بيرون شويد و به تبار خويش منازيد و از راه بزرگى فروختن به يك سو رويد!كه هر كه با ياورى برخاست روى رستگارى بيند. و گرنه گردن نهد و آسوده نشيند كه خلافت بدينسان همچون آبى بدمزه و نادلپذير است و لقمه اى گلو گير. و آن كه ميوه نارسيده چيند ، همچون كشاورزى است كه زمين ديگرى را بر كشت گزيند. و اگر بگيم ، گويند خلافت از آزمندانه خواهان است ؛ و اگر خاموش باشم ، گويند از مرگ هراسان است. هرگز!من و از مرگ ترسيدن ؟ پس از آن همه ستيزه و جنگيدن ، به خدا سوگند ، پسر ابو طالب از مرگ بى پژمان است بيش از آنچه كودك پستان مادر را خواهان است. اما چيزى مى دانم كه بر شما پوشيده است و گوشتان هرگز ننيوشيده است. اگر بگويم و بشنويد به لرزه در مى آييد و ديگر به جاى نمى آييد؛ لرزيدن ريسمان در چاهى ته آن ناپديد (٣٩).
ابوسفيان كه گويى انتظار شنيدن اين پاسخ را از على (ع) نداشت ، و تصور مى كرد كه مى تواند امام را ابزار هدف خويش براى تجديد حيات جاهليت سازد ، خشمگين و نااميد بازگشت. از نظر او گر چه همه شواهد ، حكايت از گردش اوضاع و تكوين شرايط به سود او و اشرافيت اموى داشت ، اما چه بسا كه وى تصور نمى كرد كه اصحاب سقيفه با آن شتاب دور از انتظار ، با او و خاندان اموى و نوادگان حرب ، يعنى يزيد و معاويه ، وارد معامله شوند وبا مشاركت دادن سريع ايشان در در قدرت ، اولين بنياد صعود آل سفيان و آل مروان بر اريكه سلطنت را فراهم كنند.
مشهورترين و معتبرترين راويان تاريخ اسلام نوشته اند كه چون خبر مخالفت ابوسفيان با خلافت ابوبكر ، پراكنده گشت و بيم آن مى رفت كه اين مخالفت پايه هاى بيعت سقيفه را متزلزل كند و در مدينه غوغايى را سبب شود ، عمر به سراغ ابوبكر رفت و به او گفت :
اينك ابوسفيان در رسيده است (٤٠) و ما از شر او ايمن نيستيم پس بر آن شدند تا آنچه را كه از زكات نجران در دست وى بود به خودش دهند. ابوسفيان چون با اين پيشنهاد مواجه شد ، ديگر سكوت كرد و به خلافت ابوبكر رضايت داد (٤١).
گزارش طبرى درباره چگونگى سازش ابوسفيان با خليفه اول ، شگفت آورتر است (٤٢). وى مى نويسد.
پس چون بوبكر بشنيد كه بوسفيان چه گفت و مى گويد بيعت نكنم ، هم اندر ساعت پسرش يزيد را بخواند و اميرى شام او را داد و آن جايها كه مسلمانان ستده بودند. و از همه فرزندان بوسفيان ، يزيد مهم تر بود. پس چون بوسفيان بشنيد كه بوبكر پسرش را ولايت داد ، اندر شب برفت و بيعت كرد (٤٣).

جنگهاى رده و سعود پسران ابوسفيان بر سمند ولايت شام

پس از واقعه سقيفه بنى ساعده و تاسيس خلافت ابوبكر ، مهم ترين حادثه در روزهاى نخستين رحلت حضرت رسول ، عصيان و شورش وسيع قبايل دور و نزديك مدينه عليه خلافت خليفه اول و امتناع از بيعت با او ، خاصه امتناع از پرداخت زكات مقرر در عهد پيامبر به ابوبكر بود. در جريان اين عصيان گسترده كه نبردهاى خونينى را ميان مسلمانان نيز پديد آورد ، عناصر فرصت طلبى هم به ادعاى پيامبرى برخاستند كه به متنبئين اشتهار يافتند (٤٤).
اگر براى قضاوت درباره ابعاد و ماهيت عصيانهاى مذكور به سطح و رويه اخبار و روايت موجود در منابع روايى بسنده كنيم ، طبعا بايد بپذيريم كه پس از رحلت رسول خدا و انتشار اين خبر در سراسر شبه جزيره عربى ، اگر نه همه مسلمانان جز سه تن (٤٥) ، لااقل جمع كثيرى از مسلمانان خارج از مدينه و اعراب اقصى نقاط شبه جزيره عربى ، دست از آيين اسلام برداشتند و مرتد شدند اما در صورتى كه به اجزاى همان روايات و اخبار با تامل و مداقه و ژرف انديشى بنگريم و از سطح مشهورات و احيانا القائات خواسته و ناخواسته برخى از راويان بگذريم ، چه بسا بتوانيم نتيجه بگيريم كه :
اولا: به خلاف مشهور ، وقايعى كه به نام ارتداد شهرت يافته اند و به انكار آيين اسلام توسط اعراب حل شده اند ، ارتدادى اعتقادى نبوده ، بلكه بن مايه و اساس غالب عصيانهاى موسوم به ارتداد ، عصيان سياسى و امتناع از تاييد خلافت ابوبكر بوده است ؛
ثانيا: دستگاه قدرت جديد كه مى توانست با اتخاذ تدابيرى اين عصيانها را مهار كند و به سوى خونريزى وسيعى در ميان مسلمانان سوق ندهد ، به دليل تمايل !كنترل بحران درون مدينه و به قصد سرپوش گذاشتن بر ترديدهاى جدى عليه مشروعيت خويش ، كوشيد تا با تبديل پديده اى عمدتا سياسى به موضوعى اعتقادى و نظامى ، ماهيت عصيانهايى را كه با يكديگر تفاوت فراوانى داشتند ، يكپارچه و يك كاسه نشان داده همه آنهارا ارتداد و عصيان عليه دين بنامد.
به عبارت ديگر ، با بررسى اجزاء و ابعاد روايات مربوط به رده ، مى توان به وضوح دريافت كه به خلاف آنچه اشتهار يافته است ، عصيانهاى موسوم به رده ، لااقل در آغاز ، ناظر بر اعتراض نسبت به دو مسئله محورى ذيل بوده است :
نخست : اعتراض به ماهيت و ريشه قريشى و نه نبوى قدرت جديد و خلافت خليفه اول ؛
دوم : ترديد در باب صلاحيت ابوبكر در دريافت زكات مقررى عهد رسول خدا.
پس از عزم راسخ خليفه اول بر سركوب نظامى عصيانهاى موسوم به ارتداد و در حالى كه حتى عمر بن خطاب نيز عقيده داشت كه براى آرام كردن عصيانها ، مصلحت در آن است كه خليفه پيشنهاد نمايندگان اعزامى قبايل به مدينه براى درخواست معافيت از زكات را بپذيرد ، وى بر سركوب هر آن كس كه حتى از پرداختن زانوبندى كه بر پاى شتران سهم زكات بسته شده است امتناع كند ، اصرار ورزيد (٤٦). او كمى بعد نيز خالد بن وليد را كه سرشناس ترين عنصر قريشى و به سختكوشى و شقاوت مشهور بود (٤٧) ، در فرماندهى سپاهيان اعزامى براى سركوبى اهل رده قرار داد و به مناطق مختلفى از شبه جزيره ، از اطراف مدينه گرفته تا يمامه و بحرين و سواد اعزام داشت.
در كنار خالد فرماندهان قريشى ديگرى نيز چون عكرمه بن ابى جهل به چشم مى خوردند كه حضور آنان در فرماندهى مدينه ، درك و استنباط مخالفان خلافت در اقصاى شبه جزيره عربى از ماهيت قريشى قدرت جديد را هر چه بيشتر تثبيت مى كرد (٤٨). اين مخالفان بر اين باور بودند كه در آن سوى قدرت خليفه و در وراى تلاشهاى وى براى مراقبت از آيين اسلام و عدم اغماض نسبت به هيچ جزئى از آن ، تمايلات قريش براى تجديد سطوت و سيطره گذشته وجود دارد ، پس به همين دليل نيز بى آنكه در حقانيت آموزه هاى آيين پيامبر ترديد كنند ، در مشروعيت قدرت جديد و دستگاه خلافت ترديد مى كردند.
خالد چنان كه تمام راويان صدر اسلام نوشته اند ، در سركوب گسترده و خونين اهل رده به جاى رعايت اصول رحمت و رافت نبوى ، همان روشهاى خشونت بار عصر جاهلى را تجديد كرد؛ خشونتهاى خالد كه حتى در مدينه و در ميان برخى از همراهانش نيز جنجال آفرين شد (٤٩) ، بيش از پيش آن باور را كه قدرت مدينه در واقع تجديد اقتدار قريش است با لااقل در آن مسير گام مى زند تثبيت كرد.
وقتى خليفه اول در برابر اقدام خالد بر عليه مالك بن نويره و قتل او به اتهام واهى ارتداد و تصرف همسرش سكوت كرد ، سكوتى كه حتى نزديك ترين هم پيمانان وى يعنى عمر را نيز به فرياد واداشت (٥٠) ، انديشه بسيارى از مسلمانان و پاك دينان و صحابه پاك دين جاى هيچ ترديدى باقى نگذاشت كه خليفه اول زمام امور نظامى را به قريش سپرده و به زودى زمينه ساز اقتدار سياسى و مالى آنان نيز خواهد شد.
پس از سامان يافتن مرزهاى عراق و خاتمه سركشيهاى پيامبر دروغين كه با شهادت بسيارى از صحابه كبار انجام شد (٥١) و خود ضايعه بزرگى پديد آورد و موانع فرصت طلبان بعدى و قدرت طلبان آنى را از ميان برداشت ، خليفه اول بر آن شد تا قوايى انبوه را به سوى شامات و نبرد با روميان اعزام كند. بلاذرى ضمن گزارش فتوح شام ، هم به انگيزه خليفه اول براى دعوت مسلمانان به عزيمت به سوى جنگ با شاميان پرداخته و هم نوشته است كه چون خبر خاتمه كار اهل رده به خليفه رسيد ، وى با نگاشتن نامه هايى به مردم مكه ، طائف ، يمن و تمام باديه نشينان نجد و حجاز به آنان تكليف كرد تا روانه جنگ در شامات شوند و از اين طريق باز هم غنايمى به چنگ آرند. بلاذرى در ادامه همين روايت ، تاكيد ميكند كه چون مسلمانان با اين بشارت ابوبكر رو به رو شدند ، عناصرى طمع كار از ايشان و مردمان صاحب اخلاص به سوى مدينه شتافتند تا رهسپار جنگ با روميان شوند (٥٢). با فراهم آمدن اعراب در مدينه ، خليفه اول در روز پنجشنبه آغاز صفر سال سيزدهم ، براى سه تن لواء بست و به هر كدام فرمان داد تا همراه سپاهيانى كه در اختيار گرفته اند ، روانه قسمتى از شام شوند. از اين سه تن ، دو تن قريشى بودند و از اين قريشيان ، يك تن اموى و يك ديگر پسر ابوسفيان بود كه بر كبار صحابه امتياز يافته بود. اينان عبارت بودند از:
١- عمرو بن عاص ، امير قواى اعزامى به فلسطين و والى اين سرزمين (٥٣) ؛
٢- يزيد بن ابى سفيان امير سپاه اعزامى به سوى دمشق و ولايت آنجا (٥٤) ؛
٣- شرحبيل بن حسنه به اميرى سپاه اردن و ولايت آن منطقه (٥٥).
به دستور ابوبكر ، قواى مكيان كه با سهيل بن عمرو (٥٦) در مدينه فراهم شده بودند ، به سپاه يزيد بن ابوسفيان پيوستند تا همراه او روانه دمشتق شوند (٥٧). كمى بعد معاويه بن ابوسفيان هم با قوايى كه ابوبكر به او سپرد ، ماموريت يافت تا به برادرش يزيد ملحق شود (٥٨).
از هر گونه بحث و فحص درباره ماهيت ، اهداف ، ضرورتها و نتايج اين سياسيت جنگى جديد در مى گذريم و در اين حيطه از سخن ، تنها متذكر چند نكته مهم مى گرديم :
١- در سياست اعزام قوا به سوى شام همچنان كه اشاره شد ، خليفه اول و متحدان او ، همانند سياست اعزام نيرو به سوى عراق ، باز هم عمدتا به قريش متكى شدند. ابوبكر نه تنها در اين نبردها هم از سابقون در اسلام بهره اى نجست ، بلكه سياست حذف انصار را هم دنبال كرد.
٢- با حذف سابقون و حتى حذف قريشيانى كه به نوعى در آغاز خلافت درباره مشروعيت خلافت خليفه اول ترديد كرده بودند (٥٩) آشكارا مبانى پيشين شركت مسلمانان در جنگ كه ايمان در متن و غنيمت حاشيه آن و كفايت در واگذارى فرماندهى ركن آن بود ، دگرگون شد و غنيمت محور گسيل سپاه و تعلق بى چون و چرا به قدرت خلافت ، اساس تعيين فرماندهان قرار گرفت. فقدان حضور صحابه برجسته و بنى هاشم در فرماندهى فتوح عراق و شام و حذف كامل انصار از فرماندهى جنگى آشكارا نشانه تغيير سنت و جايگزينى روشهاى حزبى به جاى اصول ايمانى آن بود.
٣- اشاره شد كه از همان آغاز تعيين فرماندهان فتوح شامات ، دو پسر ابوسفيان يعنى يزيد و معاويه در شمار فرماندهان اصلى قرار گرفتند. به مرور ايام خصوصا پس از آنكه يزيد كشته شد ، معاويه پسر دوم ابوسفيان هر چه بيشتر در فرماندهى شامات و نبردهاى آن سامان اهميت يافت و سرانجام نيز به ولايت تمام منطقه شامات با مركزيت دمشق منصوب گرديد. مسعودى از زبان معاويه سخنى صريح آورده است از نقش خليفه اول در بر كشيدن امويان به قدرت و فراهم آوردن زمينه هاى سلطنت اموى. وى نوشته است كه چون محمد بن ابوبكر از سوى حضرت على ، به حكومت مصر اعزام شد و از همان جا نامه سرزنش آميز به معاويه نوشت و به ستايش امام پرداخت ، معاويه پاسخ داد كه :


۲
تولد اشرافيت جديد و ظهور صحابه ثروت اندوز و تكوين بنيادهاى مالى جنگ قدرت

از معاويه پسر صخر به سوى سرزنش كننده پدر خويش محمد بن ابوبكر ، اما بعد نامه تو به من رسيد كه در آن نامه از خداوند و عظمت و قدرت و سلطنت الهى و برگزيدن رسول خدا - درود خدا بر او و خاندان او باد - به پيامبرى ياد كرده بودى. همراه با ديگر سخنانى كه نشان از ضعف و حقارت پدر تست. در آن نامه از فضل پسر ابو طالب و سبقت او در قرابت وى با پيامبر خدا- درود خداوند بر او و خاندانش باد - ياد كرده بودى و متذكر شده بودى كه او به هنگام خطر از پيامبر مراقبت و جانبدارى مى كرد. اين احتجاج تو عليه من ، بر بنياد فضيلت ديگران است نه علامت فضليت تو. ستايش مى كنم آن خدايى را كه چنين فضيلتى را از تو گرفت و به ديگرى داد. من و پدر تو مقام فضيلت و حق پسر ابوطالب را مى شناختيم و بدان اذعان داشتيم. چون خداوند آنچه را كه به پيامبر وعده داده بود ، تمام كرد و دعوتش را آغاز كرد و حجت خويش را آشكار ساخت و پيامبر را به جوار خويش ‍ برد. پدرت و فاروق ، نخستين كسانى بودند كه حق على (ع) را غصب كردند و با او راه خلاف پيمودند. آنان بر اين كار همدل و يك جهت بودند. سپس ايشان ابو طالب را به تبعيت خويش فرا خواندند. او از اين بيعت دريغ ورزيد و با آنان بيعت نكرد. پس پدرت و فاروق با وى سختگيرى كردند و انديشه عظيمى عليه او داشتند. پس پسر ابوطالب با آنان بيعت كرد و تسليم ايشان گشت. با اين حال آنان او را در هيچ كارى شركت ندادند و به راز خود آگاهش نساختند. پس از آن دو ، سومين آنان ، عثمان نيز از راه و روش آن دو پيروى كرد و تو پسر ابوطالب عيب او را گفتيد تا آنكه اهل گناه ولايات ، بر عثمان طمع بستند و شما نيز عداوت خود را با او آشكار كرديد تا آنكه به آرزوى خود رسيديد.
اى پسر ابوبكر ، بر كار خويش مراقبت كن و پاى از گليم خويش بيرون مگذار. تو با كسى كه همانند كوه استوار و در برابر حوادث تسليم ناپذير است و كسى به عمق وى نتواند رسيد ، برابرى نمى توانى كنى ؛ كسى كه راه او را پدرت هموار ساخت و پايه حكومت او را بنا نهاد. اگر آنچه ما بدان عمل مى كنيم درست است ، پدرت حكومتش را پديد آورد و ما شريك او هستيم. اگر پدرت چنان نكرده بود ، طبعا ما به خلاف پسر ابوطالب گام نمى نهاديم و تسليم او بوديم. پس چون ديديم كه پدر تو پيش از ما با او چنان رفتارى كرد كه كرد ، ما هم به پيروى از پدرت برخاستيم. پس تا مى توانى از پدر خويش عيبجويى كن و يا از اين كار بپرهيز. و السلام على من اناب (٦٠).

تولد اشرافيت جديد و ظهور صحابه ثروت اندوز و تكوين بنيادهاى مالى جنگ قدرت

مورخان و راويان رخدادهاى تاريخ صدر اسلام از همان قرن اول هجرى ، چگونگى گسترش آيين اسلام را در سرزمينهاى مجاور شبه جزيره عربى مورد توجه قرار داده و با صرف حوصله فراوان و نقل روايان عديده ، ابعاد مختلف فتوح را گزارش و منعكس كرده و از آن حوادث به عنوان رخدادى ميمون و مبارك براى بسط آيين اسلام سخن گفته اند.
بى گمان در اينكه فتوح و گشودن سرزمينها مختلف ، اسلام را از محدوده شبه جزيره عربى خارج ساخت و باتبديل آن به باورى منطقه اى ، حتى زمينه تاريخى جهانى شدن آن را فراهم كرد ، جاى هيچ گونه ترديدى نيست ؛ اما آنچه در ارتباط با روند گسترش اسلام در خارج شبه جزيره مغفول مانده و مورخان سلف به آن توجه نكرده اند ، آثار و نتايج فتوح در تخريب ايمان بسيارى از مسلمانان اوليه گسترش سطحى آييين اسلامى در ميان نو مسلمانان است.
ترديدى نيست كه گشودن شهرهاى سوريه و لبنان (شامات) ، ايران و مصر ، موجب رشد كم مسلمانان و افزايش ناگهانى شمار آنان ، حتى تغيير و تحولى سريع در شرايط مالى مسلمانان و دستگاه خلافت شد ، اما بى گمان همين عامل ، در كيفيت باورها و تزلزل اركان اعتقادى مسلمين نيز آثار زيانبار سريع و چشمگيرى بر جاى گذاشت. مسلمانان در پرتو فتوح و دستگاه خلافت نيز بر اثر پيروزيهاى نظامى ، ثروت و مكنت و درآمدهاى غير قابل تصورى به دست آوردند ، ولى درست همين سيل ثروت كه در سالهاى فتوح ، پياپى به مدينه سرازير مى شد و اموال غنايمى كه در ميدانهاى نبرد به چنگ مسلمانان افتاد ، از سويى منشا آزمنديهاى فزاينده در ميان سابقون و نو مسلمانان شد و از سويى ديگر ، سبب بروز فاصله طبقاتى در ميان مسلمانانى شد كه در عصر نبوى ، قوت لايموت خويش را براى حفظ باورهاى خود بذل مى كردند و از ايثار آنچه خود سخت بدان محتاج بودند ، كمترين دريغى نداشتند.
افزون بر آثار و نتايج تخريبى فتوح در ايمان و خصايص اعتقادى غالب مسلمانان و بروز تمايلات افزون طلبى و زياده خواهى فرد ، آنچه از آثار سياسى و اجتماعى اين خصايص در عرصه قدرت قابل توجه است ، ظهور ثروتمندانى است كه حداقل براى حفظ و استحكام بنيانهاى مالى خويش ، تلاشها و اقدامات فزاينده اى را براى مهار حكومت و اختصاص و انحصار سمت گيريهاى آن به نفع منافع مالى و شالوده هاى در آمد خويش و نفوذ در اركان تصميم گيريهاى آن آغاز كردند. اين تلاش به معناى دگرگون شدن ماهيت قدرت در ذهن آن عناصر و بدل شدن آن به ابزار نگهبانى طبقات ثروتمند بود ، نه دستگاهى براى مراقبت از ايمان و صيانت از ديانت و توزيع عادلانه ثروت و توفير فى ء در ميان ايشان.
به عبارت ديگر با تكوين اين طبقات توانمند و صحابه ثروتمند يا همان اشرافيت و طبقه جديد ، اين اصحاب ضمن آنكه در ميان عوام الناس خود را حساس ترين مدافع ديانت و مقيدترين عناصر به حفظ ريز و درشت شريعت و پاكباخته وحى مى شمردند ، در پهنه واقعيت و عينيت اجتماعى و كردار - نه گفتار - ديگر قدرت موجود و جايگاه خليفه و دستگاه قدرتى را كه در زبان آسمانى توصيف مى كردند ، جز ابزار حفظ مكانت و ثروت و نفوذ و تفرعن خويش نمى دانستند. از نظر آنان ، خليفه و دستگاه قدرت او بايد كه مراقب شريعت مى بود. شريعت گريزان و شريعت ستيزان را مجازات مى كرد ، اما تنها آنانى را كه از تمكين به محرمات فردى تن مى زدند ، نه كسانى كه در كنار انبانهاى مالامال از ثروت سجاده عبادت مى گستردند و با زبان به نكوهش تكذيب دين اشتغال داشتند ، ولى در عمل ، ماعون را به يغما مى بردند (٦١) بنيادهاى حساسيت اجتماعى به امور فردى و احكام و احوال شخصى و بى تفاوتى نسبت به ستمهاى كفر آفرين (٦٢) را همين اصحاب تثبيت كردند و تجديد نظر و تفسير جديد را مبانى ديندارى و لاقيدى دينى را همين دسته از سابقون گذاشتند.
خليفه دوم كه پس از سپرى شدن دوره حيات خليفه نخست و با تنظيم وصيتنامه وى بر مسند خلافت نشست (٦٣). پايه گذار ظهور طبقه جديد شد و بى گمان خودش در تقيد به دنيا گريزى و رعايت قواعد زهد و پيراستگى از افزون خواهى و تكاثرطلبى ، از رهروان صديق رسول خدا محسوب مى شد (٦٤) ، او كه در اواخر عمر خويش به خطاى خود در تغيير سياست مالى پيامبر بر بنياد مساوات و عدالت پى برده بود و عنوان مى كرد كه اگر خدا مهلتش دهد ، به احياى راه و رسم نبوى خواهد پرداخت ، با انگيزه خدمت به مسلمانان چنين سياستى را پيش گرفت ، اما حاصل نيت خير و اجتهاد ناصواب وى باعث شد تا روند حيات اجتماعى و اقتصاد جامعه اسلامى به سود عناصر خاصى تغيير يابد (٦٥). خليفه كه گويا فراموش كرده بود كه پاداش سبقت در دين ، به عهده خداوند است ، نه بر دوش قدرت زمينى ، در توجيه سياست اقتصادى تازه خود ، مدعى بود كه چگونه مى توان اصحاب عقبه اولى ، بدر ، احد ، حنين و غزوات ديگر را با نومسلمانان عرب و موالى برابر دانست و به هر كدام از آنان سهم مساوى از بيت المال داد؟ او گمان مى كرد كه چون سابقان نزد خداوند و پيشگاه ربوبى مقام و منزلت بيشترى دارند ، طبعا بايد از بيت المال نيز مبالغ بيشترى دريافت كنند (٦٦) !
هر چه بود ، كمترين حاصل سياست تقسيم بيت المال بر اساس سبقت ، نه مساوات ، ظهور و رشد اشرافيتى طماع و زياده طلب بود كه خود را آماده مى كرد تا در فرصتهاى مناسب بعدى و با مساعدت خليفه اى ديگر ، گام بعدى را براى مهار كامل و تصدى همه جانبه قدرت سياسى نيز بردارد.
حقايق تاريخى ، مطالعه طبقات اجتماعى و تامل در تلاشهاى طبقات ثروتمند ، و ملاحظه چگونگى پيدايش آنان ، به وضوح نشان مى دهد كه اين طبقات ، پس از دستيابى به ثروت و مكنت كوشيده اند تا در گام بعدى و فرصتهاى مناسب ، در روند تصميم گيريهاى حاكميت سياسى مشاركت نمايند تا:
اولا: از اين طريق شرايط جديد را ابقا و محفوظ بدارند؛
ثانيا: با آفرينش حاكميت مناسب ، از طريق خلع يد از حاكمين بينابين موجود ، پديد آوردن حاكميتى يكدست و كاملا منطبق با روند مناسبات ملى تازه و منافع طبقات ثروتمند ، براى هميشه از دغدغه تغيير وضعيت موجود وارهند و با خيالى آسوده بساط سلطنت مالى خويش را بگسترانند. بديهى است كه طبقات جديدى كه در پرتو سياست اقتصادى مبتنى بر سبقت در عصر خليفه دوم نيز متولد مى شدند ، و شامل اشرافيت شهرى و اشراف القبايل بدوى مى گرديدند ، از اين قاعده عمومى تلاش سياسى براى مشاركت يا آفرينش ‍ قدرت سياسى مطلوب و منطبق با خود مستثنى نبودند. اما در عصر عمر امكان تحقق اين روياى خويش را نيافتند (٦٧) ، اما تا عصر كاملا مساعد خليفه سوم ، گامى كوتاه فاصله بود. با اين حال ، تا زمان رسيدن آن دوران ، بايد در همين عصر مراقبت عمر نيز از پاى نمى نشستند.
به گواهى منابع تاريخى ، نخستين علائم خصلتهاى دنياطلبى ؛ رفاه گرايى در ميان عده اى از اصحاب رسول خدا در كوفه و در همين دوره خليفه دوم تجلى كرد.
در اين شهر ، كه دور از نظارت خليفه و مسلمانان صميمى مدينه قرار داشت ، اولين خيز را براى تغيير سنت مسلمانى و پايه گذارى راه رسم اشرافى ، سعد بن ابى وقاص با بناى قصر سعد برداشت. سعد چند سال بود كه منصب فرماندهى قواى عراقين در فتوح ايران را عهده دار شده بود و در نبرد با قواى ساسانى به پيروزى چشمگيرى رسيده بود. او كه به دليل همين پيروزيها به دام نفس اماره و تمايلات شديد تنعم طلبانه افتاده بود ، ديگر كلام الهى را با مجاهدان بدر (٦٨) فراموش كرده و بر اين باور نبود كه نيرهايى كه از كمان خويش رهانده در واقع نيرهايى بوده است كه خداوند افكنده است ، به همين دليل هم ، اكنون مزد پيروزيهاى خويش در فتوح ايران را مى خواست و خويشتن را سردار فاتحى مى يافت كه پس از سقوط پايتخت ساسانيان بايد پاداش زحمات خود را با لميدن بر روى حرير نرم و تختهاى اشرافى و خزيدن در زير سايبانهايى شايسته مقام و منصب سردار قادسيه بيابد.
بار تحقق اين آمال و رسيدن به اين آروزها طبعا بهانه و مستمسكى لازم بود. سرقت بيت المال كوفه اين بهانه را به دست داد. به موجب روايت طبرى ، چون اموالى از بيت المال كوفه به سرقت رفت ، سعد بى درنگ ماجرا را براى خليفه دوم نوشت. خليفه نيز پاسخ داد لازم است تا سعد مسجدى در كوفه بسازد و در كنار آن خانه اى براى خويش و جايى براى بيت المال بنا كند تا امكان مراقبت دائمى از بيت المال براى وى وجود داشته باشد. به اين ترتيب فرصت مطلوب و بهانه لازم براى سردار قادسيه فراهم گشت. او مجوز عمر را وسيله قرار داد و به جاى ساختن خانه اى براى آرميدن ، قصرى بنا كرد ، براى تفاخر.
قصر مرمرين سعد در كوفه بزودى زبانزد خاص و عام گشت و آوازاه آن به مدينه نيز رسيد. عمر خبر يافت كه سعد نه تنها در درون قصر مرمرين خويش ، ايام رنجهاى گذشته مسلمانان و تنگدستيهاى ديرينه و كنونى كثيرى از آنان را فراموش كرده است ، بلكه به مرور ايام چنان در كام تمايلات اشرافى درغطيده است كه حتى توان تحمل شنيدن سر و صداى رهگذران را نيز ندارد و با شنيدن غوغاى ايشان ، فرياد دور باشيد بر مى دارد. خليفه كه خود همچنان بر اين رفتارهاى اشرافى بر مى شوريد ، چون اخبار دگرگونى شخصيت سعد را دريافت كرد ، بى درنگ به محمد بن مسلمه دستور داد تا راهى كوفه شود و پس از خراب كردن قصر سعد و آتش زدن درب مرمرين آن به مدينه باز گردد. ابن مسلمه نيز چنين كرد و به مدينه بازگشت (٦٩).
طبرى افزوده است كه چون محمد بن مسلمه ماورين خويش را به پايان برد و به مدينه بازگشت ، خليفه به سعد نوشت كه :
تو براى خود قصرى بنا كرده و آن را به دژى تبديل ساخته اى. تو آن قصر را ، قصر سعد نام نهاده اى. علاوه بر اين به من خبر رسيده است كه تو ميان خود و مردم درى حائل كرده اى. اى سعد چنين قصرى ، قصر جنون است نه قصر تو. پس بى درنگ از آن قصر خارج شو و در خانه اى نزديك متصل به بيت المال ساكن شو. درب آن قصر را نيز ببند. براى خانه خود نيز دربى نگذار تا مانع ورود آزادانه مردم گشته و باعث شود تا آنان نتوانند بدون هيچ مانعى ، به حق خويش در ديدار با تو دسترسى يابند (٧٠). واكنش تند خليفه در برابر سعد بن ابى وقاص ، طبعا براى مدتى كوتاه صحابه تكاثر طلب و اشراف منش را به عقب نشينى و تامل در رفتار خويش سوق داد ، اما افزون بر نفس هوايى شده ايشان ، ثروت و مكنت حاصل شده بود ، محرك موثر ديگرى بود ، براى اتخاذ تدابيرى كارساز جهت بهره بردارى از اموال فراهم گشته و ثروتهاى ذخيره شده به همين دليل هم ، كمى بعد ، آنان به انديشه افتادند تا براى فراهم كردن باغهاى مصفا و منازل زيبا و خريد گله هاى بزرگ و بناى قصرهاى رفيع ، محمل و لفافه اى شرع پسند و اقناع كننده خليفه پيدا كنند.
معاويه نخستين كسى بود كه با توسل به اين گونه محملها و بهانه ها ، خليفه را با سياست بناى كاخ سبز دمشق همراه كرد و زبان پرخاش و اعتراض او را بست نوشته اند كه چون عمر از بناى كاخ سبز معاويه مطلع شد و او را سرزنش كرد ، پسر زيرك ابوسفيان كه بر اصول بستن زبان اعتراض مبتنى بر نگرشهاى قشرى آشنا بود ، براى خليفه توضيح داد كه او كاخ سبز دمشق را نه براى تنعم خويش كه براى حفظ شئونات اميرى مسلمان كه در مجاورت قلمرو حاكمان رومى حكومت مى كند ، ساخته است تا مسلمانان با مقايسه قصور روميان با دارالاماره محقر خويش احساس حقارت نكنند (٧١).

خلافت عثمان و تثبيت ثروت و قدرت قاتلان شهداى كربلا

خليفه دوم روزى در ايام خلافت خويش با عبدالله بن عباس راز دل مى گفت و به ارزابى برجسته ترين صحابه پيامبر براى تصدى خلافت پرداخته بود. به باور وى على (ع) از همه صحابه رسول خدا براى خلاف شايسته تر بود ، جز آنكه به گمان عمر در او خصلتهايى وجود داشت ، چون شوخ طبعى ، استبداد راى و بى اعتنايى به مردم در عين جوانى ؛ شوخ طبعى حاكم و نه خشنونت او ، بى گمان به باز بودن راه مردم به سوى او منتهى مى شود و اين خود حسن زمامدار است نه عيب او. در منطق سنتهاى شيوخ عرب ، چه بسا آنچه وقار شيوخت را مخدوش مى كرد ، مطلوب نبود خاصه آنكه طبع ملايم ، راه عوام ر بر بزرگان مى گشود. همين بزرگان قريش در مكه نيز پيامبر را سرزنش مى كردند كه راه عوام الناس و اقشار ذليل را به روى خود گشوده است. طبع ملايم پيامبر و فروتنى او با مردم ، سلاح نفود او در ميان ايشان بود. على (ع) نيز نمى خواست تا با تكبر با مردم و رفتار خشن ، يا خشك در برابر ايشان ، راه پيامبرش را ترك كند.
على (ع) در تمام دوره خلافت خويش ، استبداد راءى را نكوهش كرد و نشان داد كه زشتى طريق استبداد را مى شناسد. باور او آن بود كه قتل عثمان حاصل استبداد او بود. بعيد نيست كه مقصود خليفه دوم ، از استبداد راى در وجود على (ع) ، تزلزل ناپذيرى او در باورهايش باشد. على (ع) در طول دوره حيات خويش تصريح مى كرد كه در طريق حق اهل مماشات نيست. آخرين راى ثابت او ، در ضرورت قصاص عبيد الله بن عمر بود.
خليفه مقتول ، در گفتگو با عباس ، مدعى بى اعتنايى على (ع) به مردم نيز شد. سيره على (ع) در طول دوره زمامدارى ، خاصه تسليم او به راءى حكمين در صفين شاهد روشنى است از تسليم على (ع) به راى مردم راسخ بود ، در بى اعتنايى به راى و نظر ناصحان بازيگرى چون مغيره بن شعبه در ابقاى موقت معاويه به حكومت شام راسخ بود. از قراين و لحن سخن خليفه دوم پيداست كه ظاهرا مقصود او از مردم ، در آن سخن ، مصلحت طلبان و ناصحانى چون مغيره بوده اند. اين سخن حقى است درباره على (ع) و مبين تفاوت سياست و نگاه نگرش خليفه دوم با على (ع).
هر چه بود ، عمر على (ع) را برجسته ترين صحابه براى تصدى خلافت مى دانست ، اما سرانجام بر آن شد تا سرنوشت خلافت را در دستان عبدالرحمان بن عوف قرار دهد. عبدالرحمان از همان كسانى بود كه على (ع) هيچ گاه به راى ايشان تسليم نمى شد. مطلوب پسر عوف مردى چون پسر عفان بود ، مردى كه خليفه دوم ، او را نزد ابن عباس چنين معرفى مى كرد:
پس گفتم : عثمان ابن عفان ، گفت : اگر فرماندار شود ، بنى ابى معيط و بنى اميه را بر مردم مسلط كند و مال خدا را به آنها بخشد و اگر خليفه شد ، البته (باز هم چنين) خواهد كرد. به خدا سوگند ، اگر چنان كند ، عرب بر او بشورد تا او را در خانه اش بكشد (٧٢).
به هر حال ، با قتل خليفه دوم (٧٣) ، با تمايلى كه ثروتمندان جديد جامعه اسلامى به ايجاد قدرت مناسب و همگون با منافع خود داشتند ، على (ع) براى سومين بار از صحنه حكومت و حاكميت جامعه حذف شد تا راه روش و شيوه وى سد راه تداوم حيات طبقه ثروتمند جديد نگردد.
عبدالرحمان بن عوف و ياران او در شوراى شش نفره اگر چه على (ع) را فقط در راستاى منافع خود حذف كردند (٧٤) ، اما روند تاريخ نشان داد كه آنان عملا ابزار تجديد حيات امويان شدند و بساط سلطنت معاويه را گستردند. يعقوبى ، به گوشه هايى از واكنش برخى صحابى بزرگ به حذف على (ع) اشاره كرده و مى نويسد:
از كسى روايت شده است كه گفت : به مسجد پيامبر خدا در آمدم و مردى بر سر زانوها ايستاده ديديم كه افسوس مى خورد- چنان كه گويى دنيا را به دست داشته و از دست او رفته است و مى گفت شگفتا از قريش و دريغ داشتن ايشان خلافت را از خاندان پيامبرشان ، با اينكه در ميان ايشان است اول مومنان و پسر عموى پيامبر خدا ، داناترين مردم و فقيه ايشان در دين و كسى كه در راه اسلام بيش از همه رنج برد و ره شناس تر ايشان و آنكه از همه بهتر به راه راست هدايت مى كند. به خدا قسم خلافت را از هدايت كننده هدايت يافته پاكيزه ربودند و نه اصلاحى براى امت خواستند و نه حقى در روش ، ليكن آنان دنيا را بر آخرت برگزيدند. پس دورى و نابودى باد ستمكاران را. پس كه نزديك او رفتم و گفتم : خدايت رحمت كند تو كيستى و اين مرد كيست ؟ گفت : منم مقداد بن عمرو و اين مرد هم على بن ابيطالب است (٧٥).
آن روزها هيچ كس نمى توانست حاصل و نتيجه تلاش عبدالرحمن را در شوراى تعيين خليفه دريابد. چه بسا ، خود او نيز بر نتايج عملش واقف نبود؛ اما ، گذشت ايام و گذر سالها نشان داد كه در شوراى شش نقره تنها على (ع) حذف نشد و خليفه سوم به قدرت نرسيد؛ بلكه حاصل اقدام و نتيجه راى آن شورا ، در واقع پذيرش سلطنت اموى و راى به تجديد حيات اشرافيت عربى بود.
پس مى توان گفت كه برگزيده شوراى شش نفره ، تنها واسطه اى براى تبديل تدريجى اوضاع و ايجاد شرايط مطلوب تر براى پسر ابوسفيان بود.
پيش بينى خليفه دوم هم درست بود. عثمان كه از صلابت عمر عارى بود ، از همان نخستين روزهاى خلافت خويش ، راه مماشات با شيوخ عرب ، خاصه بنى اميه را پيش گرفت. ابوسفيان كه دراين ايام از دو ديده نابينا بود و آخرين نفسهايش را مى كشيد ، با آگاهى از موقعيت معاويه در دمشق ، اطمينان يافت كه عثمان حرمت امويان را خواهد داشت وبستر صعود آنان به قدرت را فراهم خواهد ساخت. پس در خلوت فرزندان اميه چنين گفت :
اى پسران بنى اميه ! اينك خلافت را همچون گوى ، دست به دست به يكديگر بسپاريد. سوگند به آن كس كه ابوسفيان به او سوگند مى خورد ، نه حسابى در كار است و نه عذاب و بهشتى ، نه دوزخى و نه برانگيخته شدنى و نه قيامتى (٧٦).
خليفه سوم ، پس از تصدى قدرت ، بى درنگ مقام معاويه در مسند ولايت دمشق را تثبيت كرد. او طبعا از آرزوهاى ابوسفيان مطلع بود. عثمان تنها با اين اقدام نبود كه به آرزوى امويان براى تجديد اقتدار و احترام جامه عمل پوشند. او كمى بعد ، على رغم اعتراضها و واكنشها و در مقابل چشمان حيرت زده صحابه پيامبر ، براى اعاده حيثيت آل مروان ، شاخه فاسد ديگرى از خاندان اموى ، اقدام كرد و مروان ، پسر حكم بن ابى العاص ، مطرود پيامبر ، را به مدينه باز گرداند (٧٧). حكم بن ابى العاص ، در زمره لجوج ترين آزاردهندگان رسول خدا و يكى از معاندين و استهزا كنندگان اسلام و قرآن رسول اكرم بود. رسول خدا او را از مدينه طرد كرده و فرمان داد بود كه طريد آل مروان هرگز نبايد وارد مدينه شود (٧٨) يعقوبى روايت كرده است كه كسى مى گويد:
حكم بن ابى العاص را روزى كه به مدينه رسيد ، ديدم ؟ جامعه پاره كهنه اى بر تن و بزبرى در پيش داشت. تا بر عثمان در آمد ومردم او و همرهانش رامى نگريستند. سپس بيرون در آمد ، در حالى كه جبه خز و عباى فاخرى بر تن داشت (٧٩).
اقدام بعدى خليفه براى بركشيدن فرزندان اميه ، انتخاب مروان پسر حكم بن ابى العاص به مقام مشاور عالى خويش بود. مروان كه بخوبى از شخصيت منفعل پسر عموى خويش ‍ آگاهى داشت ، پس از تبديل شدن به يار صميمى خليفه ، تمام همت خويش را براى القاى خواسته هاى اشرافيت اموى به او ، به كار بست. با تثبيت معاويه در شام و بازگشت حكم و مروان به مدينه ، دو خاندان اموى يعنى آل سفيان و آل مروان ، ضمن تقويت يكديگر ، به تكاپو افتادند تا هر چه سريع تر عثمان را به سوى منزلگاه كشانند و آنگاه به خونخواهى او برخيزند.
مهروز جايى در بازار مدينه بود كه پيامبر آن را وقف همه مسلمانان كرده بود. عثمان اين مكان را به حارث بن حكم ، برادر مروان بن حكم بخشيد (٨٠). او براى آنكه حارث را بر مروان ترجيح نداده باشد ، فدك ملك غصب شده فاطمه (ع) را نيز به مروان ارزانى داشت (٨١). در اطراف مدينه چراگاههايى وجود داشت كه مردم مدينه به مساوات از آنها براى چارپايان خويش بهره مى گرفتند. عثمان براى بركشيدن امويان و ترجيح ايشان بر مسلمانان ، دستور داد تا جز امويان ، هيچ كدام از مسلمانان از آن چراگاهها براى احشام خويش بهره نگيرند (٨٢).
عثمان با گماردن وليد بن عقبه بن ابى معيط (٨٣) به حكومت كوفه و نصب عناصرى هم سنخ با او ، در حكومت ساير نقاط ، شالوده هاى فساد سياسى را استوارتر كرد. گفتنى است كه وليد بن عقبه همان كسى است كه خبر دروغ شورش و عصيان و ارتداد اعضاى قبيله بنى المصطلق را براى پيامبر خدا آورد و آنان را در معرض اتهام ارتداد قرار داد. پس در همان حال به موجب ادعاى وليد تصور مى شد كه بنى مصطلق مرتد شده اند ، خداوند با نازل كردن آيه ششم سوره حجرات ، بر راست دينى مصطلق و دروغگويى وليد تصريح كرد و پسر عقبه بن ابى معيط را فاسق ناميد (٨٤). وليد فاسق به فرمان خليفه به حكومت بر سرزمينى نصب شد كه ايران مركزى و شرقى يكى از حوزه هاى تحت كنترل آن بود (٨٥).
كسى جرات اجراى حدود خدا را بر وليد فاسق نكرد (٨٦). انفعال مردم و رعب آنان از اشرافيت اموى جان گرفته و هراس از نيشهاى بعدى آنان ، علت العلل اين امتناع بود (٨٧).
گفتنى است كه پس از عزل وليد از امارت ، خليفه يكى ديگر از امويان به نام سعيد بن عاص بن اميه را به امارت كوفه گماشت (٨٨). خويشاوند (٨٩) ديگر خليفه كه توسط خليفه بركشيده شد و به فتح افريقا رفت ، عبدلله بن سعد بن ابى سرح بود. عبد الله نيز همانند حكم بن ابى العاص ، طريد پيامبر بود. عثمان نه تنها او را به مدينه راه داد بلكه در سال ٢٧ هجرى وى را روانه فتح افريقا كرد. عثمان پيش از اعزام عبدالله به فتح افريقا ، به او وعده داده بود كه خمس غنايم جنگى متعلق به خود عبدالله خواهد بود. عبدالله پس از پيروزى ، سهم خويش را برگرفت و بقيه دو ميليون و پانصد هزار دينار غنايم را به مدينه فرستاد. خليفه كه نسبت به نزديكانش قلب مالامال از محبت داشت ، دخترش را به مروان پسر عمو و مشاور عالى خويش تزويج كرد و يك پنجم همين اموال افريقا را نيز به پسر حكم داد (٩٠). گفتنى است كه حكم ، پدر مروان نيز در همين زمان خزانه دار بيت المال بود و امانتدار اموال مسلمانان. يعقوبى به نقل از ابواسحاق و او به نقل از عبدالرحمان بن يسار روايت كرده كه :
ماءمور زكاتهاى مسلمانان را در بازارهاى مدينه ديدم كه هر گاه شب مى رسيد ، آنها را نزد عثمان مى آورد و به او دستور مى داد كه آنها را به حكم بن ابى العاص تحويل دهد (٩١).
بخششهاى گسترده و پياپى عثمان به امويان براى شمارى از مسلمانان كه هنوز زندگى و سلوك پيامبر عدالت را در پيش چشم خويش داشتند ، آزار دهنده بود. عبدالله بن ارقم خزانه دار خليفه ، كه پيش از اين همين سمت را از عمر دريافت كرده بود ، چون گشاده دستى پسر عفان در بيت المال را مكر ديد ، سرانجام قرار خويش را از دست داده ، نزد خليفه آمد و در حالى كه مى گريست ، كليدهاى بيت المال را در پيش او گذاشت. عثمان چون چنين ديد ، گفت : اى عبدالله ، براى آنكه رعايت خويشاوندان خويش مى كنم گريه مى كنى ؟ عبدالله كوشيد تا با پاسخى هوشيارانه ، خليفه را به ياد ايامى اندازد كه به كام دنيا فرو نيفتاده بود. پس پاسخ داد كه : اى عثمان چنان نيست كه مى گوى ، چرا كه گمان مى كنم ، اين اموال را ، در عوض اموالى كه در روزگار پيامبر انفاق مى كردى بر مى دارى ! اى عثمان اگر به جاى يكصد هزار درهمى كه به مروان بخشيدى ، به او يكصد درهم هم مى دادى ، مالى بود بسيار. عثمان كه طاقت اين نيش و كنايه ها را نداشت ، بى درنگ كليدهاى بيت المال را بر گرفت و به عبدالله گفت كه به جاى او كسى ديگر را بر خواهد گزيد (٩٢).

بناى قصر زوراء و رقابت اصحاب در تاءسى به خليفه

گمان عثمان آن بود كه ايام محنت و زندگى در سختيهاى عصر پيامبر خاتمه يافته است و در عصر جديد گسترش اسلام ، ديگر هيچ مانعى براى استفاده از ثروت و مكنت وجود ندارد. پس به همين دليل نيز در انديشه بناى قصرى و خانه اى مجلل در نزديك مدينه به نام زوراء افتاد (٩٣).
تا آن زمان در اين شهر هيچ خانه اى از سنگ و گچ و چوبهاى گرانقيمت ساخته نشده بود. به دستور عثمان سنگهاى آن قصر را از بطن نخل آوردند و در ستونهاى آن قلع به كار گرفتند (٩٤). خانه زيبا و باشكوه براى شاءن خليفه بسنده نبود ، پس به تدارك باغها و چشمه سارهايى در اطراف مدينه افتاد تا در ايام دل گرفتگى از مدينه ، زمانى در آن باغها و كنار چشمه ها بياسايد.
وقتى خليفه چنين مى كرد و ديگر ، صحابى با صلابتى چون عمر نبود كه قصر سعد را در كوفه خراب كند ، اصحاب ثروت اندوز و توانمند ديگرى هم ، به عثمان اقتدا كردند (٩٥) و در رقابت با يكديگر ، و هر كدام با توجيهى در مشروعيت كار خويش ، به ساختن خانه اى بزرگ پرداختند. سعد بن ابى وقاص ، كه چشمان مراقب خليفه دوم را دور ديده بود ، در عقيق خانه اى مرتفع و وسيع برافراشت و بر بالاى خانه خود ايوانگاههاى متعدد قرار داد. طلحه در كوفه خانه اى مجلل ساخت كه تا قرن چهارم نيز بر پا بود و به «دار الطلحيين» شهرت داشت. زبير نيز كه به بصره دلبستگى داشت در اين شهر خانه اى بزرگ و با شكوه ساخت كه آن هم تا قرن چهارم دوام آورده بود.
عبدالرحمان بن عوف ، همان كه عثمان را به خلافت بر كشيد و على (عليه السلام) را با نگرانى از برگرداندن اموال فراوانش به بيت المال منزوى كرد و در مدينه خانه اى چنان وسيع ساخت كه يكصد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند در طويله آن آرام مى گرفتند (٩٦). شگفت آن است كه همين عبدالرحمان ثروتمند ، چون عثمان را با شتابى خيره كننده در پى ثروت و اسراف و تبذير بيت المال ديد ، قرار خويش را از دست داد و بر آن شد تا وى را به اجتناب از اسراف فراخواند. پس روزى كه عثمان وليمه اتمام قصر زوراء خود را مى داد ، به سراغ وى رفت و در حالى كه پس از مشاهده سفره رنگين خليفه براى مهمانان خويش ، بيشتر خشمگين شده بود ، خطاب به وى گفت :
اى پسر عفان ، آنچه را كه درباره تو دروغ مى پنداشتيم ، اكنون تصديق مى كنيم من از بيعت با تو به خدا پناه مى برم (٩٧).

ابوذر در تبعيد و كعب الاحبار در مسند تفسير

ابوذر غفارى بر جسته ترين سرشناس ترين صحابه پيامبر خدا بود كه در راه ستيز عليه انحرافات موجود لحظه اى در ستيز عليه اشرافيت جديد و خليفه حامى ايشان درنگ نكرد (٩٨). عثمان چون در مدينه با سخنان صريح ابوذر در سرزنش ثروت اندوزى خليفه و خويشاوندان وى رو به ور گرديد ، وقتى ملاحظه كرد كه فتواى كعب الحبار عليه چهارمين ايمان آورنده به رسول خدا كارساز نشد (٩٩) ، بر آن شد كه ابوذر را روانه شام كند و او را تحت مراقبت پسر ابوسفيان قرار دهد. با رسيدن ابوذر به دمشق و ملاحظه كاخ سبز معاويه و فساد مالى پسر حرب ، فرياد اعتراض ابوذر بلندتر شد و بى پروا عليه انباشت ثروت در شام و غارت اموال مسلمانان به سخن درآمد.
معاويه هنوز در شرايطى قرار نداشت كه بتواند فرياد ابوذر را در گلو خاموش كند. او هنوز براى دريدن حلقوم ياران رسول خدا قريب دو دهه زمان نياز داشت. پس با ملاحضه فريادهاى ابوذر در كوى و برزن دمشق به عثمان نوشت كه : «تو شام را به وسيله ابوذر بر خود تباه ساختى (١٠٠)». عثمان نيز بى درنگ خواسته پسر عموى خويش را در احضار ابوذر اجابت كرد و دستور داد تا مردى را كه در نخستين روزهاى دعوت پيامبر در مكه به خاطر بلند كردن فرياد لا اله الا الله در زير رگبار شلاقهاى اشراف مكى قرار گرفته بود ، به دليل وفادارى اش به لا اله الا الله ، بر شترى با جهازى بى روپوش سوار كرده ، به مدينه فرستد.
ابوذر چون وارد مدينه شد ، جمعى از مردم شهر به ديدارش رفته ، از او پرسيدند كه اى ابوذر ، سخنانت را درباره بنى اميه تكرار كن ، لب گشود كه :
هر گاه شماره بنى اميه به سى مرد رسد ، سرزمينهاى خدا را چون ملك شخصى زير فرمان ، و بندگان خدا را چاكران و دين خدا را دغل بازى گيرند (١٠١).
ابوذر در تمام دوره مبارزه با فساد سياسى و مالى حكومت ، همواره اين سخن را كه از رسول خدا شنيده بود بر زبان مى راند و امويان را ، كه طلقاى ديروز و سروران امروز بودند ، مى آزرد.
حضور ابوذر در مدينه مانع آسايش مروان و ديگر اشراف اموى و صحابى صاحب ثروت و مكنت بود. خليفه به راهى گام نهاده بود كه حاصل آن جز انتخاب طريد پيامبر به خزانه دارى ، نشاندن كعب الاحبار و ابوهريره به مسند روايت حديث و تبعيد ابوذر به ربذه نبود.
خليفه از سخنان ابوذر درباره خود و خويشانش چنان خشمگين بود كه فرمان داد تا احدى ابوذر را همراهى نكند. على (ع) كه ديگر طاقت اين همه جفا در حق قديم ترين نماز گزار ربذه را نداشت ، فرمان را ناديده گرفت و تا خارج شهر ، يار صميمى پيامبر را همراهى كرد (١٠٢).
وقتى ابوذر در ربذه خاموش شد ، آل سفيان و آل مروان جشن گرفتند؛ چرا كه خود را از گزند سخنان مردى آسوده ديدند كه پيامبر خدا درباره اش گفته بود؛ «آسمان سايه نيفكنده و زمين برنداشته است مردى راستگوتر از ابوذر را (١٠٣)».
با خاموش شدن ابوذر در ربذه ، سياست بخشش قطائع - زمينهاى كشاورزى دولتى كه نمى توانست با مالكيت شخصى در آيد - تشديد شد. بديهى است دريافت كنندگان اين قطائع ، محرومان امت اسلامى نبودند ، بلكه اين زمينها را باز هم عناصرى چون مغيره ، عمرو بن عاص و طلحه و زبير و نظاير ايشان دريافت مى كردند؛ عناصرى كه گرچه چنان كه گفتيم ، به خاطر مهيا بودن شرايط بلعيدن و چپاول بيت المال ، حكومت را درود مى گفتند ، اما در همان حال ، در آشكار و نهان نيز ، چه با زبان و چه با عمل ، خليفه را به سوى قتلگاه مى كشاندند.
گفته شد كه به گواهى تاريخ ، طبقات ثروتمند ، همگام با افزايش توانمندى مالى خويش ، سياست تلاش براى مشاركت در قدرت ، يا ايجاد حكومت كاملا مطلوب و حافظ منافع خود را در پيش مى گيرند. عثمان از نظر اشراف و طبقه جديد اگر چه در جهت اميال و راستاى منابع ايشان قدم بر مى داشت ، اما فقط با آنان و مصالحشان همگام بود؛ نه ساخته دست ايشان و نه كاملا و در همه احوال ، در كنترل و قبضه مطلق آنان.
بنابراين دشوار نيست اگر در نظر آوريم كه چه اشرافيت اموى و چه طبقه جديد و اشراف القبايل عصر عثمان ، هر كدام ضمن تلاش وسيع براى افزايش ثروت و قدرت خويش ، گام به گام بر آن بودند تا با حذف خليفه ، تمام قدرت سياسى را به شكلى يكپارچه در كنترل خويش در آورده و بقاياى عناصر وفادار به عدالت نبوى را حذف كنند.
درست در شرايطى كه اشرافيت جديد ، اشراف القبايل بدوى و در راس آنان اشرافيت اموى ، خيزهاى بلندترى براى رسيدن به آمال خويش برمى داشتند ، و عثمان بيش از اندازه تحمل مردم ، بذر شورش عليه خويش را در عراق و مصر و مدينه افشانده بود ، على (ع) و ياران قليل او بر آن بودند تا هم عثمان را به تجديد نظر در سياستهاى خويش وادارند و هم مانع بروز شعله هاى شورش عليه خليفه و مانع سعود سريع اشرافيت اموى بر اريكه قدرت شوند (١٠٤).
براى على (ع) شرايط بسيار بغرنجى پيش آمده بود. او سياستهاى عثمان را محكوم مى كرد ، اما قتل خليفه را نيز بدعتى شوم مى شمرد. از سويى ديگر در ميان شورشيان عليه عثمان ، شمار قابل توجهى از مسلمانان صديق قرار داشتند كه عزل خليفه را نه براى تحكيم بيشتر بنيادهاى مكنت و ثروت خويش و نه و به قصد قبضه كامل قدرت ، جهت حفظ ثروت ، بلكه براى تجديد سنتهاى نبوى مى خواستند.
اگر امام با اين عناصر صادق و مخالف عثمان همراهى مى كرد ، قطعا متهم به قتل خليفه مى شد ، قتلى كه نه معقول بود و نه بر پايه هاى عدالت استوار؛ اگر هم كاملا سكوت مى كرد ، هم چهره خود را در تاريخ اسلام خدشه دار مى ساخت ، و هم مويد فساد و تباهى مى گرديد و شريك جرم محسوب مى شد. اين بود كه چنان كه در نامه اى به معاويه متذكر شده است (١٠٥) ، به ناچار درست ترين سياست و منطقى ترين راه را برگزيد و كوشيد تا قدرت عاليه را با ارائه مشورتهاى دلسوزانه و رهنمودهاى خير خواهانه بر صراط حق و راه عدالت و سيره نبوت سوق دهد. تحليل امام درباره قتل عثمان را از زبان خود امام بخوانيم :
اگر كشتن عثمان را فرمان داده بودم ، قاتل مى بودم ، و اگر - مردمان را - از قتل وى باز داشته بودم ، يارى او كرده بودم ؛ ليكن جز اين نيست : آن كه او را يارى كرد ، نتواند گفت من از آن كه او را خوار گذارد بهترم ، و آن كه او را خوار گذارد ، نتواند گفت آن كه او را يارى كرد ، از من بهتر است. در كوتاه سخن راه و روش او را براى شما بگويم : بى مشورت ديگران به كار پرداخت و كارها را تباه ساخت ، شما با او به سر نبرديد و كار را از اندازه به در برديد. خدا را حكمى است كه دگرگونى نپذيرد و دامن خودخواه ناشكيبا را بگيرد (١٠٦).
وقتى امام مى ديد كه اين همه دلسوزيها ، كه حداقل نتيجه اش تامين منفعت شخص حاكم و خليفه بود ، كمترين اثرى در او ندارد ، و مروان همه رشته ها را با افسون اشرافى خود پنبه مى كند ، تنها و غمگنانه و در دل شبهاى تاريك مدينه غم دل را با اشك چشم تسلى مى داد و آرام و خاموش از تحول شگفت اصحاب رسول خدا و روى آوردن ايشان به زخارف دنيوى سخن مى گفت. نخلستاهاى مدينه همواره ناله هاى على (ع) را مى شنيدند ناله هايى كه در سال ٦٠ هجرى فرصت فرياد شدن يافت و از گلوى امام حسين (ع) بر سر اشرافيت فرود آمد و آنان را در تاريخ اسلام ، افشا كرد. قصه دردهاى على (ع) و انفجار خشم او را در كربلا فعلا وانهيم و باز سراغ حوادث تاريخ اسلام در فاصله سالهاى ٢٣ تا ٣٥ هجرى برويم.
وقتى به مرور ايام و در سال ٣٤ هجرى فساد ملى و سياسى به نقطه اوج خود رسيد ، و همه خير انديشيهاى عناصر صميمى اثرى نكرد و پياپى با ترفندهاى مشاور عالى قدرت ، يعنى مروان بن حكم خنثى گرديد ، به تدريج گروههاى گوناگون مخالف ، اعم از حق طلب و فرصت طلب ، بر آن شدند تا در قالب دسته هاى متعدد روانه مدينه شوند و دردها و اعترافها و نيز مطامع خود را از نزديك مطرح نمايند.
با اجتماع معترضان و شورشيان شهرهاى عراق و مصر در مدينه در حالى كه على (ع) و حسنين حائل جان خليفه مى شدند ، پسر ابوسفيان انتظار وقوع حادثه مطلوب خود را مى كشيد.
نوشته اند كه چون خليفه در مدينه به شدت احساس خطر كرد ، براى پسر عموى خويش در دمشق پيام فرستاد كه او را دريابد و سپاهى براى حمايت وى روانه مركز خلافت كند. معاويه نيز سپاهى به سوى مدينه فرستاد ، اما به فرمانده آن سپاه دستور داد تا در نزديك هاى مدينه مستقر گشته ، عملا در مسائل مدينه دخالت نكند (١٠٧). اين در حالى بود كه فشار مخالفان هر روز بيشتر مى شد و جان خليفه در معرض خطر قرار مى گرفت.
معاويه ، كه گفتيم از هوشمندان عرب بود ، خوب مى توانست پيش بينى كند كه شعله هاى سركش خشم چه سرانجامى به دنبال خواهد داشت. او دقيقا مى دانست كه به رهانيدن جان عثمان نيازى ندارد ، بلكه محتاج پيراهن خونين خليفه است تا آن را پرچم عصيان خود كند و در فرداى قتل خليفه با متهم ساختن على (ع) ، يعنى مردى كه تا لحظه آخر براى نجات جان عثمان كوشيد ، ولى ، مروان و معاويه و عناصرى نظير او خليفه را به مسلخ كشاندند (١٠٨) ، زمينه تشكيل سلطنت اموى را فراهم نمايد.
درست در كنار همين آمال معاويه ، تعدادى از اشراف شهرى ، چون طلحه و زبير: نيز خواب خلافت را مى ديدند و از قتل خليفه حمايت مى كردند ، خواهيم ديد كه روياى اينان به سود خودشان تعبير نشد و در بسترى كه ايشان مهيا كردند ، باز هم نهال اشرافيت اموى روييد و آبيارى گرديد.


۳
ماهيت و مبانى تذبذب عراقيان

پس از قتل خليفه سوم ، مجموعه افرادى كه به شدت درگير احساسات و هيجانهاى زودگذر و كم دوام شده بودند ، در كنار شيعيان خالص امام ، در اطراف خانه آن حضرت اجتماع كردند و على (ع) را به قبول خلافت و تصدى حكومت بر خويش فرا خواندند. امام بايد بلافاصله آغوش خود را بر روى اين مردم مى گشود و دستان ايشان را براى بيعت مى فشرد ، اما ، امام كه به صداقت و خاصه پايدارى و ادامه بسيارى از اين حمايتها باور نداشت ، در مقابل ديدگان بهت زده مردم ، ايشان را مخاطب ساخت كه :
اى مردم ، بهتر است تا خليفه ديگرى برگزينيد و به من اجازه دهيد تا مشاور و وزير خليفه شما باشم (١٠٩) !
مردم وقتى اين پاسخ را از امام شنيدند ، در حالى كه همهمه و اصرار خويش را بيشتر مى كردند و به جانب امام على (ع) هجوم مى بردند ، با فريادهاى مكرر و با اصرار و الحاح امام را به قبول بيعت و پذيرش خلافت دعوت كردند؛ اما ، امام باز هم همان سخن را تكرار كرد.
خود امام در گوشه اى از تحليل وقايع آن روز ، هجوم مردم را براى بيعت و اصرار ايشان را براى تحميل خلافت به وى چنين توصيف مى كنند:
مردم از هر سوى روى به من نهادند و چون يال كفتار پس و پشت هم ايستادند ، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلويم آزرده. به گرد من فراهم و چون گله گوسفند سرنهاده به هم. چون به كار برخاستم گروهى پيمان بسته شكستند و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند و گروهى ديگر با ستمكارى دلم خستند (١١٠).
امام در ادامه همان سخنان بالا ، علت تسليم نهايى در برابر خواسته مردم را چنين بيان مى كند:
به خدايى كه دانه راكفيد و جان را آفريد ، اگر اين بيعت كنندگان نبودند و ياران حجت بر من تمام نمى نمودند و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند و به يارى گرسنگان ستمديده بشتابند ، رشته اين كار را از دست مى گذاشتم و مى ديديد كه دنياى شما را به چيزى نمى شمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمى گذارم (١١١).
امام به روشنى و وضوح مى ديدند كه اين مردم ، كوتاه زمانى پس از بيعت ، و در شرايطى كه استوارى در آن بيعت و دوام حكومت امام و تحقق عدالت نيازمند فداكارى و جنگ و جهاد است ، امام را تنها خواهند گذاشت و هر كدام به بهانه اى واهى ننگ قاعدگرى را بر مجاهده در راه خدا ترجيح خواهند داد.
اگر چه حضور حاضران و ميثاق الهى ، امام را ناگزير ساخت تا امتناع اوليه را به تسليم ثانويه تبديل كرده ، دستان خويش را براى بيعت با مردم بگشايد ، اما به فرض ، اگر ميسر نبود تا امام به اتكاى علم امامت ، بر همان بنياد شناخت عادى و طبيعى از احوال مردمى كه بيش از نيم قرن با آنها زندگى كرده و ايشان را آزموده بود ، هم ، مى دانست كه جز قليلى از ايشان ، بقيه آنان ، به زودى يا عقل خويش را به افسار شتر عايشه ، يا به زهد فروشى طلحه و زبير ، يا با بدره هاى زر معاويه و يا با بلاهت اصحاب نهروان ، پيوند خواهند زد.
علاوه بر ملاحظه و معاينه همين حقايق تلخ در چهره اصرار كنندگان به بيعت ، امام مى دانست كه طى گذشته افعيهاى گزنده اى در سراسر دارالاسلام در انتظار فرصت نشسته اند تا هر كدام به بهانه اى بر حكومت عدل يورش برند و آن را از پاى در آورند. اين مارها هر كدام گنجى در درون لانه هاى خويش داشتند و نيشهاى خويش را مهياى روزهاى تهديد گنج هاى خود كرده بودند.
على (ع) مى دانست كه طلحه و زبير پيمان خواهند شكست. على (ع) مى دانست كه ام المومنين بازيچه كسانى قرار خواهد گرفت كه حتى همسر پيامبر خدا را نيز بازيچه مطامع اشرافيت جديد خواهند كرد و او را براى وصول به مقاصد پليد خويش به سوى عراق خواهند كشيد. امام مى دانست نصايح مشفقانه ام سلمه همسر ديگر پيامبر نيز در گوش عايشه تاءثير نخواهد داشت (١١٢).
على (ع) مى دانست كه عمرو بن عاص پس از مشاركت فعال براى تحرك مردم جهت قتل عثمان اكنون در كمين حكومت مصر نشسته و ايمان خويش ، و چه مى گويم ، تتمه ايمان خويش را بر كرسى و تخت معاويه هديه خواهد داد تا پسر ابوسفيان از آن تخت ، صالحان امت را به ديار نيستى و به زير شكنجه هاى سبعانه بكشد و آنگاه پسرش يزيد را بر گرده امت رسول خدا حاكم نمايد.
على (ع) مى دانست كه مروان بن حكم و وليد فاسق در كمين حكومت ، پيراهن خونى عثمان را براى ايجاد توطئه با خود از مدينه بيرون برده اند تا آن را گاه ، در عراق علم سپاه جمل و گاه در سفين پرچم سپاه شام قرار دهند. على (ع) از همه حقايقى كه اتفاق مى افتاد و مانع از تحقق حكومت و خاصه برنامه حكومت او بود ، آگاهى داشت. درست به همين دليل بود كه در مقابل اصرار و الحاح مردم مقاومت مى كرد و از قبول بيعت روى بر مى تافت. براى على (ع) آن چه روى داد از قبل معلوم بود ، اما او چگونه مى توانست بر آنچه واقع نشده است تكيه كند و حجت حاضر در پيش روى خويش را ناديده انگارد. علم و آگاهى امام خاص او بود ، او به خوبى مى دانست كه در عرصه عمل و واقعيت آنچه پيش روى او قرار دارد الحاح و اصرار مردم است و آنچه در تاريخ نيز مى ماند ، همين پافشارى هاست. بنياد بى دوام و سستى اركان اين درخواستهاى شبه عاشقانه تنها در فرداى بيعت عيان مى گشت. پس امام علم باطن را وانهاد و به مردم به علم ظاهر عمل كرد.
امام در جايى از نهج البلاغه براى آگاهيهاى خويش تاكيد كرده ، مى فرمايد: گر باد گوشى كه بانگ بلند را نشنود!و آن كه بانگ بلند او را كر كند ، آواى نرم در او چگونه اثر كند؟ دلى كه از ترس خدا لرزان است ، پايدار و با اطمينان است. پيوسته پيمان شكنى شما را مى پاييدم و نشان فريفتگى را در چهره تان مى ديدم. راه دينداران را مى پيموديد و آن نبوديد كه مى نموديد. به صفاى باطن درون شما را مى خواندم و بر شما حكم ظاهر مى راندم. و بر راه حق ايستادم و آنرا از راههاى گمراهى جدا كردم و به شما نشان دادم. حالى كه مى پوييديد و راهنمايى نمى ديديد ، چاه مى كنديد و به آبى نمى رسيديد و اين اشارت است كه گوياتر از صد مقالت است. روى رستگارى نبيند آن كه خلاف من گزيند ، چه از آنروز كه حق را ديدم در آن دو دل نگرديدم. بيم موسى نه بر جان بود كه بر مردم نادان بود. مبادا گمراهان به حليت چيره شوند و بر آنان امير. امروز حق و باطل آشكار است و راه عذر بر شما بسته و آن كه بر لب جوى نشسته است ، از بيم تشنگى رسته (١١٣).
اگر به راستى امام ، على رغم حضور حاضران كه امرى مشهود و ملموس بود و على رغم تمام شدن حجت كه در انديشه جامعه و ذهن و حافظه تاريخ ثبت مى شد ، باز هم بر همان ادامه سياست ادبار نسبت به مردم اصرار مى ورزيد و در نتيجه كسانى چون طلحه ، زبير ، معاويه و ديگرانى نظير ايشان قدرت را در دست مى گرفتند ، آيا مسلمين آن زمان و آيندگان ، على (ع) را به دليل شانه خالى كردن از زير بار مسئوليت محكوم نمى كردند؟ آيا تاريخ و آيندگان بدون وقوع آنچه على (ع) پيش بينى مى كرد ، مى توانستند حجت ادعاى امام را بپذيرند؟ آيا همه آيندگان ، شيعيان امام بودند كه هر آنچه را امام ادعا مى كرد به ديده باور و يقين بنگرند؟ به راستى امام با دو راهى رنج آورى رو به رو شده بود.
خواهيم گفت كه پس از رسيدن نامه هاى كوفيان ، كوفيانى كه امام حسين (ع) بر پيمان شكنى ايشان علم و اطلاع كامل داشت ، آن امام نيز در سر همين دو راهى قرار گرفت و چون با دعوت كوفيان حجت را بر خود تمام شده يافت ، از سويى شهادت خويش را در آن شرايط عسرت نجات اسلام و امت اسلامى مى ديد ، بى درنگ به سوى كوفه رهسپار شد.
از همان روزهاى نخستين آغاز حكومت على (عليه السلام) در مدينه ، به تدريج احساسات غليان يافته فروكش كرد. امام در نخستين خطابه هاى خود ، كه در واقع اصول و پايه هاى آنرا شالوده هاى حكومت امام و برنامه هاى خلافت تشكيل مى داد ، تاكيد كرد كه بر آن است تا راه و رسم نبوى را در قالب حكومت خويش احيا كند.
مراد اصلى از اين راه و رسم ، تجديد اجراى احكام عملى ، مانند نماز و روزه و حج و غيره ، نبود؛ چرا كه اينها اساسا دگرگون نشده و همچنان بر اساس همان سنت نبوى اقامه و اجرا ، مى شدند؛ بنابراين ، مى توان گفت كه مراد امام از تجديد و احياى سيره نبوى سنتهاى اجتماعى ، خاصه سنت عدالت نبوى بود.
به واقع ، آنچه نيز باعث شده بود كه امام مدعى شوند كه جاهليت با همان شكل و شمايل قبلى بازگشته ، انحرافات در زمينه هاى سياسى و اقتصادى بود ، نه در احكام عملى و فرايضى شخصى.
متن سخنان امام چنين بود:
آنچه مى گويم ، در عهده خويش مى دانم و خود آن را پايندانم. آن كه عبرتهاى روزگار او را آشكار شود و از آن پند پذيرد ، و از كيفرها كه پيش چشم اوست ، عبرت گيرد ، تقوى او را نگه دارد و به سرنگون شدنش در شبهه ها نگذارد. بدانيد كه روزگار دگرباره شما را در بوته آزمايش ريخت ، مانند روزى كه خدا پيامبر شما را برانگيخت ، به خدايى كه او را به راستى مبعوث فرمود ، به هم خواهيد آميخت و چون دانه كه به در غربال ريزند يا ديگ افزار كه در ديگ ريزند ، روى هم خواهيد ريخت ، تا آن كه در زير است ، بر زبر شود و آن كه بر زبر است به زير در شود و آنان كه واپس مانده اند پيش برانند و آنان كه پيش افتاده اند ، واپس مانند. به خدا سوگند كلمه اى از حق را نپوشاندم و دروغى بر زبان نراندم كه از چنين حال و چنين روز آگاهم كرده اند (١١٤).
به همين دليل نيز امام در اولين سخنان خود با مردم مدينه ، به بيان اصول سياست زمامدارى خويش پرداخت و با انگشت گذاشتن بر نابرابريهاى مالى و طبقاتى و ضرورت فرو افكندن كسانى كه به ناروا به اريكه قدرت سياسى و اقتصادى صعود كرده اند و بركشيدن آنانى كه به حضيض افتاده اند ، تاكيد كرد كه بر آن است تا به غربال دانه درشتها پرداخته و آنان را از تسلط به برنامه هاى حكومت خويش خذف كند.
پر واضح است كه اين اصول گرايى خدشه ناپذير امام ، اولين مقاومتها و واكنشهاى سريع را عليه حكومت امام به دنبال مى آورد. شايد بر بنياد مصلحت انديشى شيفتگان قدرت ، صواب آن بود كه امام پس از محكم كردن پايه هاى حكومت ، آنچه حاصل مى شد ادامه فرمانروايى على بن ابيطالب بود ، نه شخصيت پاك على (ع) ؛ در آن صورت ، امام تبديل به سياستمدارى قدرت مدار مى گشت ، نه اسلام مدار و اسلام خواه و حقيقت جو.
امام چگونه مى توانست به خاطر فضيلتهايى كه حكومت ابزار وصول كامل به آنهاست ، در نخستين قدم بر جنازه آن فضيلتها گام گذارد و در همان حال ، مدعى سعود به قله فضليت و عدالت نيز باشد؟
وقتى خبر سخنان صريح امام و تاكيدات آن حضرت به اينكه به خدا سوگند ، قطائع عثمان را به بيت المال باز خواهم گرداند ، اگر چه در كابين زنان قرار گرفته باشد ، به اطراف و اكناف سرزمينهاى اسلامى رسيد ، آنان كه غارتگران قطائع و ثروتها بودند ، آنان كه از چپاول اموال مردم خزانه هاى ثروت اندوخته بودند و حتى آنانى كه كيسه ها و انبانهاى بزرگترى براى چپاولهاى بعدى فراهم كرده بودند ، در بهت و حيرت شديدى فرو رفتند.
براى درك شرايط اشراف و طبقه جديد كه چون مارگزيده به زمين و آسمان مى پريدند ، كافى است تا گزارشى را كه ابن ابى الحديد درباره يك تن از اينان آورده است بخوانيم و مشت را نمونه خروار بدانيم.
ابن ابى الحديد مى نويسد: وقتى خبر خطابه امام در ايله شام ، به عمرو بن عاص رسيد ، او فورا به معاويه نوشت كه :
آنچه در قدرت دارى به انديشه كار خود باش. اگر پسر ابوطالب بر تو دست يابد ، تو را از اموال برهنه كند ، چنان كه شاخه تر را از پوست برهنه كنند (١١٥).
اين سخن گواهى است بر اين كه واقعيت كه ماعويه و عروبن عاص قبل از حكومت على (ع) با هم روابط محكمى داشته اند و در شرايط حساس ، اخبار سرنوشت ساز براى منافع خويش را به يكديگر گزارش مى كردند.
در سال ٣٦ هجرى و با احساس وحشت از تثبيت حكومت امام ، ناكثين با شكستن پيمان به سوى مكه حركت كردند تا پس از همراه كردن ام المومنين با خويش ، روانه عراق گردند. اين حركت ، بهترين فرصت را براى معاويه فراهم كرد تا خود را براى مقابله با امام آماده كند. معاويه براى اينكه طلحه و زبير را در زمينه سازى براى حكومت خود آماده تر كند ، حليه گرانه نامه اى براى زبير نوشت و به او اعلام كرد كه او را امير المومنين شناخته و بعد از او طلحه را به اين مقام مى شناسد. او در نامه خود افزوده بود كه از مردم شام نيز براى ايشان بيعت ستانده است (١١٦).
سران ناكثين به اين اميد كه قدرت را قريبا فرا چنگ خويش خواهند آورد ، توطئه جمل را سازمان دادند (١١٧) و بستر جامعه آن روز را براى سرعت گرفتن قدرت اموى همواره كردند و به گواهى اخبار متواتر ، امام در اين زمان سعى زيادى كرد تا با جلوگيرى از وقوع جنگ در آوردگاه جمل ، مانع از هموار شدن راه براى معاويه گردد.
منابع تاريخى گزارش كرده اند كه سخنان مستقيم امام با زيير و طلحه سرانجام نتيجه مثبت داشت و زبير ميدان جنگ را وانهاد تا به سوى حجاز بازگردد (١١٨). بر اساس نوشته مورخان ، درست در شرايطى كه طلحه نيز قصد كناره گيرى از ميدان جنگ را داشت ، نيز مردان بن حكم (١١٩) ، كه در واقع تيرى بود كه از كمان بنى اميه و اشرافيت اموى رها مى شد ، باعث شروع جنگ جمل گرديد. جنگى كه گرچه براى امام كاملا نامطلوب و ناخواسته بود اما از آن گريزى نبود؛ چرا كه جنگ شروع شده بود و پيروزى اصحاب جمل ، پايان فرصتى مهيا شده بود براى تجديد سنتهاى رسول خدا و از ميان برداشتن اصول جاهليت تجديد شده ، در جمل اشرافيت با بهره بردارى از كينه ريشه دار ام المومنين با على بن ابيطالب ، حرم پيامبر را سنگر محافظت از خويش و ابزار فريب عوام الناس كرده بود. ستيز با مردمى كه شتر عايشه را در ميان گرفته و بى محابا به مراقبت از آن پرداخته بودند ، كارى صعب بود ، اما على كه براى پايان دادن به دسيسه كسانى كه جهت بازماندن سطوت سياسى و مالى خود ، پيراهن عثمان را علم كرده و همسر پيامبر را وسيله قرار داده بودند ، ترديدى نداشت ، كوشيد تا با صدور فرمان پى كردن شتر عايشه ، نبرد را سريع تر و با خونريزى كمتر پايان برد. شيطان در آوردگاه جمل حضور يافته بود تا اين بار با نام خونخواهى عثمان بر آخرين روزنه هاى ايمان نفوذ يافته و باطل را پايدار كند. وصف امام از تلاش اشرافيت حاضر در جمل و ماهيت مقاومت ايشان در برابر حكومت خويش ، مستندترين گزارش تاريخى است :
همانا شيطان يارانش را برانگيزانده و لشكر خويش را از هر سو فرا خوانده ؛ خواهد كه ستم به جاى خود بر قرار باشد و باطل پايدار. به خدا كه دامن مرا به گناه آلودن نتوانستند ، و ميان من و خود انصاف را كار نبستند. آنان حقى را مى خواهند كه واگذاردند - و گريختند - و خونى را مى جويند كه خويشتن ريختند. اگر در اين كار با ايشان انباز بوده ام آنان نيز گناهكارند و اگر تنها كرده اند و بر من مى خروشند و از مادر پستان خوشيده شير مى دوشند و براى زنده كردن بدعتى كه مرده است ، مى كوشند. وه !كه چه بانگ ناهنجارى. وه !چه دعوت كننده زيانكارى. و مرا چه كه پاسخ دهم بارى ! خشنودم كه داور خداست و علم او كارگشاست و اگر سر باز زنند ، تيغ تيز در كار است. كه درمان نابكار است و حق را يار است... (١٢٠)
امام پس از پيروزى در نبرد جمل و با تاكيد به اينكه فراريان و اسرا را نكشند و با دلجويى از بازماندگان كشتگان ، آثار منفى نبرد جمل را به حداقل كاهش داد و بى درنگ مهياى نبرد با شاميان طرفدار معاويه ، يعنى اصلى ترين دشمنان اسلام و عدالت و حكومت گرديد. تاريخ اسلام گواه است كه على رغم قلت سپاهيان على (ع) ، على رغم قاعدى گرى و اعتزال برخى از مسلمانان ، على رغم بهانه تراشيهاى فراوان برخى از سست ايمانها و بالاخره على رغم تذبذب خطر ساز اشرافيت شهرى عراق و اشراف القبايل بدوى اين منطقه ، همه چيز حكايت از پيروزى قطعى امام داشت. امام توانست به نيروى فرماندهى عالى سخت ترين نبردها را در ليله الهرير پشت سرگذارد و با فرسوده كردن سپاه خصم ، امكان وارد كردن آخرين ضربه را فراهم سازد. به يقين اگر اين آخرين ضربه وارد شده بود ، نه تنها سرنوشت آن روز مسلمين ، كه تاريخ اسلام و مسلمين به گونه اى خدا پسندانه ورق مى خورد و خورشيد عدالت براى هميشه مى دميد؛ اما ، در شرايطى كه محتمل بود پس از برچيده شدن قدرت نظامى اشرافيت حجاز و عراق در بصره ، ريشه اشرافيت اموى نيز براى هميشه قطع گردد ، مشتى از ساده لوحان با بازيچه قرار گرفتن در دست اشعث بن قيس كندى شجره خبيثه كنده و شيخ صاحب نفوذ عراق ، فريب برافراشته شدن قرآنهايى را خوردند كه بر سر نيزه رفته بود تا اشرافيت اموى را نجات دهد.
جهل و خيانت ، همواره در نقطه هاى عطف تاريخ و در برهه هاى تهديد حيات قدرتهاى ستمگر ، فريادرس آنان شده و استمرار و داوم حكومتهاى خود را سبب ساز گشته است. در نبرد صفين نيز معاويه نبود كه پيروز شد ، جهل و حيله اشرافيت عراق بود كه پسر ابوسفيان را از يك قدمى سقوط نجات داد.
اگر چه فتنه جمل كه توسط تاكثين طراحى شد ، ضربه اى بر على (ع) و خدمتى براى معاويه بود ، اگر چه خيانت و تذبذب اشرافيت عراق مانع توفيق على (عليه السلام) بر قاسطين و زخمى بزرگ بر پيكر حكومت علوى بود ، اما همه اينها قدرت و عزم امام از متزلزل نكرد؛ آنچه على (عليه السلام) را شكست ، آنچه عدالت را براى قرنها به زندان ستمگرى كشاند ، آنچه خورشيد را در پس ابر سياه ظلم فرو برد ، ضربه ناكثين نبود؛ ضربه مارقين بود ، ضربه جهالت. ضربه سفاهت پنهان شده در كسوت درد دين. با بررسى ضربه كارى و شكننده مارقين در جنگ صفين ، به درستى روشن مى گردد كه موثرترين و زمينه سازترين جريان در بر پايى سلطنت اموى ، مارقين بودند ، كسانى كه على (ع) ناگزير بود آنان را بكشد و پس از آن ، دردمندانه و غمگنانه بر جنازه هايشان بگريد؛ كسانى كه على (ع) آنان را حتى بر سپاه معاويه ترجيح مى داد و به يارانش چنين توصيه مى كرد:
پس از من خوارج را ، مكشيد. چه آن كه به طلب حق در آيد و راه خطا پيمايد ، همانند آن نيست كه باطل را طلبد و بيابد - و بدان دست گشايد (١٢١).
تاريخ اخلاق و فضيلت بشرى ، چنين سلامت نفس و واقع گرايى انسانى را سراغ ندارد. على (ع) در بستر مرگ اندوه خوارج نادان را دارد و دغدغه ايضاح و تمييز گمراهى از باطل.
طبعا وقتى مدعيان حفظ قرآن و ايمان از صف سپاه على (ع) فاصله گرفتند و در نهروان فراهم شدند ، معاويه به وضوح دريافت كه در پشت فريادهاى ايمانى مارقين دست اشرافيت عراق نيز پنهان است و روند حوادث به سود او. پس او نيز در همين زمان فرصت را براى گسترش ناامنى در عراق مغتنم شمرد و رخدادهاى غارات را شكل بخشيد (١٢٢).

ماهيت و مبانى تذبذب عراقيان

به گواهى تاريخ ، اشرافيت عراق ، اگر چه على (ع) را در مقابل معاويه وا مى نهاد ، اما معناى اين سخن آن نيست كه با استيلاى دمشق بر عراق نيز همراه بود. واقعيت آن است كه اشرافيت عراق در مقابل حكومت على (ع) موضعى دوگانه داشت ؛ موضع دوگانه اى كه در كربلا نيز در مقابل امام حسين (ع) به اجرا در آمد. در عصر امام على (ع) تذبذب حادثه تلخ تحميل حكميت را آفريد ، و آنجا نقض بيعت و تبديل كردن كوفيان به تماشاچى صحنه تلخ كربلا را باعث شد. اهميت تذبذب عراق و دوگانگى شخصيت و رفتار عراقيان ، در مقابل على (ع) و امام حسين (ع) ، ايجاب مى كند تا قدرى ماهيت و مبانى اين تذبذب را بكاويم و ببينم كه چرا عراقيان ، هم با امام همراه شده و در صحنه پيكار با شاميان ، در شمار سپاه على (ع) در مى آمدند ، و هم در لحظات مسلم شدن پيروزى امام ، او را چنان تنها مى گذاشتند كه نتواند بر خصم غلبه يابد و در يك كلام ، ببينيم كه چگونه و چرا اشعث بن قيس كندى ، و ديگر ، ماجراى بر افراشتن نيزه ها را طراحى كردند و با اسنفاده از حماقت مارقين معاويه را از شكستى قطعى نجات دادند. آيا آنان عامل مستقيم معاويه بودند؟ آيا آنان پيش از نبرد صفين با معاويه پيمانى خلل ناپذير عليه عراق و به سود سلطه شام بر كوفه و بصره بسته بودند؟ يا آنكه مبانى و ماهيت دشمنى اشراف عراق با على (ع) و ستيز هم زمان ، اما متزلزل و ناپايدار آنان در كنار امام با معاويه را بايد در جايى ديگر جست.
تامل در تاريخ كشاكشها و رقابتهاى ريشه دار عراق و شامات ، نشان مى دهد كه قبايل عربى عراق و شام كه به ترتيب به امپراتورى ساسانى و بيزانس وابسته بودند ، قرنها قبل از ظهور اسلام با يكديگر دشمنى و رقابت داشتند. اين رقابت در دوره اسلام نيز همچنان باقى ماند و على رغم حذف ريشه هاى پيشين خويش به حيات فعال خود ادامه داد. رقابت مذكور تنها به قلمرو سياسى محدود نمى شد ، بلكه راه خود را در قالب رقابت اهل اخبار و حديث و انساب و حتى نحله ها و گرايش هاى تاريخ نويسى ، و غيره نيز نشان مى داد.
با استقرار امام در كوفه و تعيين آنجا به عنوان قرارگاه (١٢٣) و نيز آغاز سركشى معاويه در دمشق ، رقابت ديرينه عراق و شام تجديد شد و اين بار اشرافيت شهرى و اشراف القبايل در هر دو منطقه به انديشه دفاع از حاكميت مستقر در عراق و شام افتادند. بدينسان مى توان دريافت كه يك ريشه علاقه مندى اشراف عراق به تداوم حكومت على (ع) در مقابل معاويه و سپاه شام ، تعارض آنان با شام و نگرانى از سلطه شاميان بر عراق بود. به همين دليل هم ، عناصرى چون اشعث بن قيس على رغم نگرانى از على (ع) به خاطر تهديد شدن جايگاه اشرافى خويش ، گاه در جهت حمايت امام قدم برمى داشتند و عناصر وابسته به قبيله خويش را به نفع على (ع) وارد جنگ عليه شاميان مى كردند.
دغدغه سلطه شام بر عراق و تحقق آمال ريشه دار غسانيان بر لخميان ، تنها يك دغدغه اشرافيت عراق بود ، دغدغه ديگر آنان كه تذبذب شخصيت ايشان را شكل مى داد ، دغدغه تثبيت عدالت علوى و تهى شدن دستان ايشان از ثروت و نفوذ حاصل شده در سالهاى فتوح بود.
قبلا گفتيم كه پس از انتشار خبر سخنان حضرت كه سنت پيامبر را احياء خواهد كرد و قطائع را اگر چه به كابين زنان درآمده باشد ، به بيت المال باز خواهد گرداند ، چگونه عمرو بن عاص هراسناك به معاويه نوشت كه مى دانم على (ع) تو را از ثروت تهى خواهد كرد ، چنان كه درخت را از پوست جدا مى كنند!
اگر در صحت اين معنا ترديد نكنيم و با ملاحظه تذبذب رفتار سياسى و نظامى اشراف عراق ، دغدغه تقليل آن را داشته باشيم ، چه بسا نتيجه بگيريم كه اشرافيت عراق ، از يك سو به دليل رقابت ديرينه با شام و اعراب شامى ، از تسرى قدرت و حاكميت شام بر عراق ناخشنود بود و علاقه داشت تا به هر ترتيبى مانع تسلط قدرت شام بر عراق شود و به همين دليل نيز به حضور در نبرد صفين در كنار على (ع) تن مى داد و از سويى ديگر ، چون پيروزى على (ع) را به معناى پايان حمايت اقتصادى خويش مى ديد ، به دليل دغدغه برهنه شدن از سطوت و ثروت ، به كار شكنى نظامى و حتى همراهيهاى پنهانى با معاويه مى پرداخت و اين رفتار ، جز تذبذب و سرگردانى در پايگاه واحد سياسى ، اجتماعى و نظامى چه معنايى دارد؟
پيش از اين به رفتار دوگانه اشعث بن قيس كندى ، از اشراف سرشناس عراق در نبرد صفين اشاره كرديم. حقيقت تذبذب اشعث را زمانى بهتر درك خواهيم كرد كه بدانيم او پس از پايان جنگ صفين صف خود را از خوارج جدا كرد و در جمع ايشان قرار نگرفت. او در همين زمان ، از جمله مخالفين امام نيز بود ، امام به دورويى تمام مخالفت خويش را چنان به موضع گيرى علنى تبديل نكرد كه از كوفه طرد گردد و در شمار محاربين با امام ، تلقى شود.

گسترش دوگانگى رفتار در عراق

قطع نبرد صفين و توقف آن در آستانه پيروزى سپاه حضرت على (ع) ، چيزى جز نجات قطعى اشرافيت اموى نبود. از اين زمان به بعد و به دنبال بروز اختلاف نظر ميان سپاهيان قديم امام كه اينكه برخى از ايشان در كسوت خوارج ، امام را كافر و واجب القتل تلقى مى كردند ، مگر اينكه توبه كند طبعا قدرت نظامى امام رو به ضعف گذاشت. در همين حال تبليغات منفى خوارج و اشراف القبايل عراق ، برخى از مردم اين منطقه را كه خود به دنبال بهانه اى براى فرار از زير بار مسئوليت جهاد مى گشتند ، در اقبال به سوى جهاد با شاميان و نبرد در كنار حضرت على (ع) سست كرد. خطبه زير ، هم دردهاى امام را آشكار مى سازد و هم دوگانگى شخصيت و تضاد رفتار و عمل كوفيان در اين ايام را:
اى مردمى كه تن فراهميد و در خواهشها مخالف هميد ، سخنانتان نيز ، چنان كه سنگ خاره را گدازد ، و كردارتان كند ، چنان كه دشمن را درباره شما به طمع اندازد. در بزم ، جوينده مرد ستيزيد و در رزم ، پوينده راه گريز. آن كه از شما يارى خواهد خوار است ، و دل تيمار خوارتان از آسايش به كنار. بهانه هاى نابخردانه مى آوريد ، و چون وامدارى كه پى در پى مهلت خواهد امروز و فردا مى كنيد. آن كه تن به خوارى داده ، دفع ستم را چگونه شايد؟ كه حق جز با كوشش به دست نيايد - حال كه خانه شما را گرفتند - براى كدام خانه پيكار مى كنيد؟ و پس از من در كنار كدام امام كارزار مى كنيد؟ به خدا سوگند ، فريفته ، كسى است كه فريب شما را خورد ، و بى نصيب كسى است كه انتظار پيروزى از شما برد. تير بى پيكان را مانيد ، كه آسيبى به دشمن نمى رساند ، به خدا سوگند ، نه گفته شما را باور و نه سوداى ياريتان را در سر ، و نه دشمن را از شما بر حذر مى دارم. دردتان چيست ؟ و دارويتان كدام است ؟ و شما را چه عادت و مرام است ؟ آخر شاميان هم ، چون شمايند. اين همه گفتار بى كردار؟ بى پروا و ناپرهيزگار و در غير حق طمعكار؟ (١٢٤)
بديهى است هم زمان با اين افول روحيه مجاهدت در ميان مرد عراق ، معاويه درب كيسه هاى زرين و سيمين بيت المال را به ياران خود گشوده و سپاه شام را آماده تر و مهياى كارزارى ديگر كرد. آخرين عبارتهاى خطبه مذكور ، افزايش عزم شاميان را در برابر عراقيان نشان مى دهد.
امام ثبات عزم سپاه معاويه را به راه باطل خويش ، و ميزان كاهلى سپاه خويش و مردم عراق را به مجاهده در راه حق ، در خطبه جهاد توصيف و تحليل مى كند و با اين توصيف به مورخان امكان بيشترى مى دهد براى وصول به ريشه هاى موفقيت معاويه. گفتنى است كه اين خطبه در شرايطى ايراد شد كه خبر هجوم يكى از فرماندهان معاويه به شهر انبار رسيد. هجومى كه قواى شامى حتى از غارت خلخال زنى ذمى نيز صرف نظر نكردند.
... من شبان و روزان ، آشكارا و نهان ، شما را به رزم اين مردم تيره روان خواندم و گفتم : با آنان بستيزيد ، پيش از آنكه بر شما حمله برند و بگريزيد. به خدا سوگند با مردمى در آستانه خانه شان نكوشيدند ، جز كه جامه خوارى بر آنان پوشيدند؛ اما هيچ يك از شما خود را براى جهاد آماده نساخت و از خوارمايگى ، هر كس كار را به گردن ديگرى انداخت ؛ تا آنكه از هر سو بر شما تاخت آورند و شهرها را يكى پس از ديگرى از دستتان برون كردند. اكنون سربازان اين مرد غامدى به انبار در آمده و حسان بن حسان بكرى را كشته و مرزبانان را از جايگاه خويش رانده اند. شنيده ام مهاجم به خانه هاى مسلمانان و كسانى كه در پناه اسلامند در آمده ، گردنبند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاى زنان به در مى كرده است ؛ حالى كه آن ستمديدگان برابر آن متجاوزان ، جز زارى و رحمت خواستن سلاحى نداشته اند. سپس غارتگران پشتواره ها از مال مسلمانان بسته ؛ نه كشته اى بر جاى نهاده و نه خسته ، به شهر خود بازگشته اند. اگر از اين پس مرد مسلمانى از غم چنين حادثه بميرد ، چه جاى ملامت است ، كه در ديده من شايسته چنين كرامت است.
شگفتا!به خدا كه هماهنگى اين مردم در باطل خويش و پراكندگى شما در حق خود دل را مى ميراند و اندوه را تازه مى گرداند. زشت باشيد و از اندوه بيرون نياييد كه آماج تير بلاييد ، بر شما غارت مى برند و ننگى نداريد. با شما پيكار مى كنند و به جنگى دست نمى گشاييد. خدا را نافرمانى مى كنند و خشنودى مى نماييد و اگر در تابستان شما را بخوانم ، گوييد هوا سخت گرم است ، مهلتى ده تا گرما كمتر شود. اگر در زمستان فرمان دهم ، گوييد سخت سرد است. فرصتى ده تا سرما از بلاد ما به در شود. شما كه از گرما و سرما چنين مى گريزيد ، با شمشير آخته كجا مى ستيزيد؟
اى نه مردان به صورت مرد ، اى كم خردان ناز پرورد! كاش شما را نديده بودم و نمى شناختم كه به خدا ، پايان اين آشنايى ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خدايتان بميراناد! كه دلم از دست شما پرخون است و سينه ام مالامال خشم شما مردم دون كه پياپى جرعه اندوه به كامم مى ريزيد و با نافرمانى و فروگذارى جانبم ، كار را به هم در مى آميزيد... (١٢٥).
اگر چه با تامل در لابلاى خطبه هاى متعدد امام درباره مردم عراق ، طبعا شخصيت و منش اين مردم آشكارتر و دوگانگى و تذبذب آن عيان تر مى گردد ، اما با فرض محدود بودن توصيفهاى امام از آن مردم به همين دو خطبه اى كه بيان شد ، به سهولت مى توان دريافت كه عراقيان و از جمله مردم كوفه در آخرين سال پايانى دهه سوم بعد از رحلت پيامبر تبديل به چنان شخصيتهاى منفعلى شده بودند كه حتى غيرت و حميت دفاع از خانه و كاشانه خويش و عرض و ناموس خود را نداشتند ، تا چه رسد كه بتوانند نقطه اتكاى پيشوايى براى استقرار حق و ابطال باطل شوند. اگر چه دو دهه بعد ، يعنى در سال ٦٠ هجرى ، شمارى از اين مردم در گور آرميده بودند ، اما جوان ترهاى آنان و دست پروردگان همين مردم در خانه هاى ذلت در برابر دشمن و تذبذب در برابر حق و باطل ، همچنان توصيف امام را از عراقيان پايدار مى داشتند.
با اذغان به اين امر ، در جاى مناسب خود خواهيم گفت كه امام حسين (ع) در سال ٦٠ هجرى طبعا نمى توانست با چهره ها و شخصيتهاى متفاوت از عصر على (ع) در عراق مواجه باشد. اين مردم در عصر اما حسين (ع) نيز همان بودند كه على (ع) آنان را به دقت تمام توصيف كرده است. پس لاجرم ، بايد براى مبانى اجابت امام حسين (ع) از دعوت كوفيان ، در سال ٦٠ هجرى ، دلايلى استوار جست. در اينجا به همين اشاره بسنده مى كنيم و از آن در ادامه بحث گفتگو خواهيم كرد. فعلا مى رويم به پيگيرى بحث درباره بنيادهاى شكل گيرى نهضت كربلا و ريشه يابى زير ساختهاى تذبذب كوفيان و استمرار آن تا عصر امام حسين (ع).

تجديد تبلور هيجان در شهادت امام على (ع) و تجلى تذبذب در خيانت عراقيان به امام حسن (ع)

گزارشهاى متواتر تاريخى گواه است كه پس از شهادت على (ع) ، يك بار ديگر احساسات مردم تحريك شد ، مردمى كه امام (ع) را در همه صحنه ها تنها گذاشته بودند ، اشك ريزان و على (ع) گويان بر سر خود كوفتند و فرياد ندامت بلند كردند و براى بيعت به سوى امام حسن مجتبى (ع) اسوه مقاومت ، تلاش و در عين حال تنهايى و غربت ، روى آورند.
براى امام معلوم بود كه كسانى كه على (ع) را با آن همه عهد و پيمانها تنها گذاشتند ، او را نيز تنها خواهند گذاشت. او عميقا اين توصيف على (عليه السلام) را از مردم لمس مى كرد ، على (ع) پس از مشاهده آن همه سستى و كاهلى يك بار مردم عراق را اين چنين مورد خطاب قرار داده و بر قطعيت غلبه شاميان بر عراقيان و خصايل ويژه كوفيان تاكيد كرده بود:
... بدانيد به خدايى كه جانم در دست اوست اين مردم بر شما پيروز خواهند شد ، نه از آن رو كه از شما به حق سزاوارترند ، بلكه چون شتابان فرمان باطل حاكم خود را مى برند و شما در رفتن حق من كند كاريد - و هر يك كار را به ديگرى وامى گذاريد - امروز مردم از ستم حاكمان خود مى ترسند و من از ستم رعيت خويش. خواستم تا براى جهاد بيرون شويد در خانه خزيديد ، سخن حق را به گوش شما خواندم ، نشنيديد. آشكارا و نهانتان خواندم ، پاسخ نگفتيد. اندرزتان دادم ، نپذيرفتيد. آيا حاضرانى هستيد دور؟ به گفتار چون اربابان ، به كردار چون مزدور؟ سخن حكمت بر شما مى خوانم از آن مى رميد چنانكه بايد اندرزتان مى دهم مى پراكنيد ، به جهاد مردم ستمكارتان برمى انگيزانم ، سخن به پايان نرسيده چون مردم سبا اين سو و آن سو مى رويد. به انجمن هاى خويش باز مى گرديد و خود را فريب خورده موعظت وا مى نماييد. بامدادان شما را راست مى كنم شامگاهان چون كمان خميده پشت ، سويم باز مى آييد. شما را اندرز دادن سنگ خارا به ناخن سودن است و آهن موريانه خورده را با سيقل زدودن.
اى مردم كه به تن حاضرند و به خرد ناپيدا! يك سر و گونه گونها سودا ، فرماندهان به آنان مبتلا. امام شما خدا را فرمان مى برد و شما نافرمانى او مى كنيد ، حاكم شام خدا را معصيت مى كند و شاميان فرمان او را مى برند. به خدا دوست داشتم معاويه شما را چون دينار و درهم با من سودا كند ، ده تن از شما بگيرد و يك تن از مردم خود به من دهد. مردم كوفه ، گرفتار شما شده ام كه سه چيز داريد و دو چيز نداريد: كرانيد با گوشهاى شنوا ، گنگانيد با زبانهاى گويا ، كورانيد با چشمهاى بينا ، نه آزادگانيد در روز جنگ و نه به هنگام بلا برادران يكرنگ. تهى دست مانيد. اى همانند شتران بى ساربان كه اگر از سويى فراهمشان كنند ، از ديگر سوى بپراكنند... (١٢٦).
على رغم آگاهى عميق امام حسن (ع) از دروغ بودن و پوچ بودن شعارهاى يارى و آمادگى در جنگ ، و به ياد داشتن سخنان پدر درباره عراقيان ، بايد اين ادعاهاى دروغين ، در عمل تبلور يافته و آشكار مى شد. چنين بود كه امام حسن (ع) آهنگ جهاد با معاويه كرد و روانه اردوگاه جنگى ساباط گرديد (١٢٧). سست راى ترين و مرعوب ترين آدمها ، حتى به اردوگاه نيز نيامدند؛ آنان هم كه جمع شدند در دل آهنگ گريز يا خيانت داشتند ، اين خيانتكارى تا جايى پيش رفت ، كه قصد جان امام را كردند. از سوى ديگر خبر رسيد كه فرمانده سپاه اعزامى به اردوگاه مداين ، زبونانه خود را در مقابل كيسه هاى زر به معاويه فروخته و سپاه را بى سالار گذاشته و گريخته است (١٢٨). عبيد الله بن عباس نيز گويى رنگ و بوى مردمى را گرفته بود كه در بصره و كوفه فراهم بودند (١٢٩).
وقتى صاحبان خون ، وقتى پدر پسرانى كه كشنده پسرانشان معاويه بود ، خود را به كيسه هاى زر معاويه مى فروختند ، ديگر چه اميدى به پيروزى امام در نبرد با شاميان وجود داشت.
قصد ما تبيين صلح امام حسن (ع) و نشان دادن ريشه هاى آن نيست كه آن را بايد در جايى ديگر كاويد ، بلكه هدف ما در اينجا نشان دادن اوج فرو ريختگى ارزشها ، منزلتها ، شرافتها ، مردانگيها و حتى عصبيتهاى خانوادگى است. فرو ريختگيهايى كه خيانت كوفيان را در كربلا تبيين مى كند و ريشه عبوديت كوفيان را در برابر تخت امير كوفه و نواده سميه نشان مى دهد!
هيچ حادثه اى نمى تواند به اندازه صلحى كه بر امام حسن (ع) تحميل شد ، اوج تاثيرات سوء حوادث سالهاى گذشته را كه به زودى درباره آن سخن خواهيم گفت ، تا اين حد بر عقايد و باورها و منش و شخصيت مردم نشان دهد. تحميل صلح بر امام حسن (ع) كه امام آن را تنها راه و روش ممكن براى محافظت از ميراثهاى تشيع مى دانست ، و هوشيارى امام كه نشان دهنده واقع گرايى پيشواى شيعه در اوج غربت و درد بود ، از يك سو ، ناظر بر تنهايى امام در اوج بحرانهاست و از سويى ديگر ، نهايت افول اعتقادى مسلمين عراق را نشان مى دهد ، افولى كه در تحليل تاريخ اسلام نبايد از آن به سادگى گذشت و آن را سرفا بر بنياد بى وفايى و كم ايمانى ، دنيا گرايى و زبونى كوفيان تبيين كرد.
مورخ ژرف انديش مى بايد كه اعماق ، ريشه و بن حوداث را بكاود و همه جا علتها را پى جويى كند ، نه آنگه به توصيف معلول دل خوش دارد. بى شك توصيف مردم عراق ، با ياران سست عنصر امام و پيمان شكنان و دنيا طلبان و غيره ، وصف واقع و بيان نفس الامر است ، اما براى معرفت به شالوده ها ، بايد كه علل حدوث حادثه را يافت ، نه آنكه به توصيف حادثه بسنده كرد.
به راستى اگر از فرداى رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) وصى او ، على مرتضى (ع) بر مسند رهبرى مى نشست ، سرنوشت امت اسلامى همين مى شد كه شد؟ آيا اگر واقعه تلخ اتهام هذيان به پيامبر پيش نمى آمد و رسول خدا مى نوشت آن چه را كه امت را از تفرقه نجات مى داد ، مسلمانان به آن سرعت به لجه هاى گمراهى مى افتادند؟ آيا با اغماضها ، اجتهادهاى ناقص و ناقض سيره پيامبر ، اشرافيت عربى مى توانست فرصت تجديد حيات پيدا كند؟ آيا امت اسلامى با مشاهده دنياطلبى ياران قديم پيامبر و كشاكشهاى آنان ، تا اين درجه به انفعال و عزلت گرايى مى افتاد و تا اين درجه مال انديش و عافيت طلب مى گرديد؟


۴
عصر معاويه ، اوج گيرى انفعال سياسى ، جبرگرايى و رعب و خشونت

عصر معاويه ، اوج گيرى انفعال سياسى ، جبرگرايى و رعب و خشونت

پژوهشگران تاريخ اسلام ، دوره خلفاى اوليه (عصر راشدين) را از منظر تحولات سياسى ، تطور و ماهيت حاكميت ، گسترش اسلام و دگرگونيهايى كه در ساخت اجتماعى و طبقاتى جامعه عربى پديد آمد ، به دقت تحت بررسى قرار داده اند ، اما آنان عنايت كمترى به شالوده ها و علل و عوامل افول نشاط و شادابى مسلمانان در عصر نبوى و انفعال سياسى مردم در دوره خلافت خلفاى راشدين نشان داده اند؛ به عبارت ديگر: عمده بررسيهاى موجود در آثار تحقيقى مربوط به آن دوران ، به تحولات قدرت و عناصر موثر در دگرگونيهاى سياسى و تبيين ساخت و مبانى حاكميت معطوف شده اند ، بى آنكه عنايتى شايسته به علل دگرگونى انديشه اعتقادى و اجتماعى و سير آن از نشاط به خمود و از پويايى با انفعال و انزوا نشان دهند ، حال آنكه تبيين ماهيت و مبانى آن دگرگونى ، در قياس با تبيين ساخت و چگونگى تطور و تحول قدرت ، از اهميت افزون ترى برخوادار است. افزونى اهميت نيز نه از منظر ارزش نظرى و تئوريك ، و يا از منظر سليقه ها و پسندهاى فردى و شخصى ، بلكه از منظر ارزش آنها در فهم تحولات بعدى و وصول به مبانى دگرگونيهاى بعدى است. بنابراين اعتقاد به اهميت موضوع ، اعتقادى است روش شناسانه و متدولوژيك در پژوهشهاى تاريخى نه باورى از موضع نگرش محض تاريخى.
مرجئه و انديشه ارجاء ، بارزترين نمود خمود فكرى و سياسى و آشكارترين علامت انفعال و انزواى مسلمانان در آستانه سلطنت اموى است. متكلمان و حتى مورخان در آثار و پژهشهاى خويش ، گرچه به گفتگو درباره انديشه ارجاء و مرجئه پرداخته اند ، اما زواياى بررسى خود را كمتر به ريشه هاى تكوين و گسترش شگفت آور اين انديشه معطوف داشته و عمدتا به توصيف ماهيت آن پرداخته اند.
اگر توجه كنيم كه انديشه ارجاء ، به موجب تصريح تمام مورخان ، از آغاز عصر اموى ، مبانى رفتار سياسى و اجتماعى «سواد اعظم» يا عامه مردم بود نه گروههاى اجتماعى معدود و محدودى ، طبعا جاى اين تامل و وارسى وجود دارد كه چرا مجموعه مسلمانانى كه در سالهاى نسبتا كوتاه فتوح ، در فروپاشى امپراتورى ساسانى و برانداختن سلطه بيزانس از شامات و گشودن مصر توفيق يافتند و بر اين باور بودند كه در پيش روى خويش رسالتى به نام مجاهدات در راه ايمان را دارند ، اندك زمانى بعد ، در تعريف ايمان مصداق مومن و كافر و فاسق چنان گرفتار شبهه و ترديد گشتند كه لاجرم به انديشه ارجاء تمسك جستند و به زاويه انزوا خزيدند؛ آن هم تا به حدى كه مدعى گشتند كه حتى قدرت تشخيص خطا كار از مصيب و راه يافته از گمراه را ندارند و نمى توانند كه آيا به راستى معاويه و يزيد به راه هدايت بوده اند يا ضلالت. فضل بن شاذان نيشابورى درباره عقايد مرجئه گزارش دقيقى آورده مى نويسد:
اصلى كه مرجئه بدان عقيده دارند اين است كه اگر يكى از آنان ، پدر ، يا مادر ، پسر يا دختر و خواهر و برادرش را ذبح كند ، ايشان را در آتش بسوزاند ، يا آنكه مرتكب زنا و سرقت و قتل نفسى شود كه خداوند حرام كرده ، يا آنكه قبر آنها را بسوزاند ، يا كعبه را خراب كند ، يا نبش قبر نمايد و يا مرتكب كبيره اى گردد كه خداوند از آن نهى كرده است ، اين اعمال ايمان وى را فاسد نمى كند و او را از ايمان خارج نمى گرداند. چنين فردى مادام كه به زبان اقرار بر شهادتين دارد ، ايمانش مانند ايمان جبرئيل و ميكائيل كامل است ، حتى اگر آنچه مى خواهد انجام دهد و مرتكب كارهايى گردد كه خدا از آنان نهى كرده است (١٣٠)
اگر اين باور صواب باشد كه ريشه بخشى از گرايش وسيع اجتماعى به ارجاء با تمايلات عافيت طلبى و سلامت جويى و هراس از مجازات به دست اصحاب شقاوت پيوند داشته ، اما بى گمان بايد بنياد و بخش ديگرى از اين گرايش وسيع به انزواطلبى سواد اعظم را در تاثير رفتار و كنش سابقون صحابه و زائيده مواجه شدن مسلمان با افول ايمان و باور در ميان نامورترين اصحاب و تابعين رسول خدا و تحول و تغييرهاى شگفت انگيز در شخصيت و سلوك پيشين آنان جستجو كرد.
واقعيت اين است كه كوتاه زمانى پس از رحلت پيامبر خدا ، نزديكترين صحابه آن حضرت كه مى بايد الگوهاى رفتار و اسوه هاى تابعين و تابعين تابعين مى بودند ، آنان كه به موجب روايات اهل سنت ، پيامبر ايشان را به عنوان صدرنشينان جنت جاويد توصيف كرده بود و در باور بسيارى از مسلمانان كنونى ، هنوز هم در اجتهادات خويش مصيب شمرده مى شوند ، نه تنها براى كسب قدرت به جان هم افتادند؛ بلكه براى افزايش ثروت و مكنت و افزودن بر شمار خانه ها و قصرها و باغها و رمه هاى گوسفند و شتر و انباشتن انبانها از درهم و دينار و سكه هاى طلا و نقره ، به ميادين رقابتهاى شگفت آورى غلطيدند.
هنوز چيزى از رحلت پيامبر و پايان حيات خلافت ابوبكر و عمر نگذشته بود كه سواد اعظم با شگفتى تمام ملاحظه كردند كه كسانى كه آيات انفاق و ايثار و نكوهش كنز و بلعيدن ماعون را تعليم مى دادند ، خود بر سر خوان گسترده بيت المال نشسته و براى توجيه غارت اموال مردم ، در پوشش ديندارى و مراقبت و از شريعت نبوى ، عليه يكديگر شمشير كشيده و مخالفان را هادم اساس دين و خويشتن را عصاره ايمان و حافظ ناموس الهى شمردند.
اگر در نخستين ايام دعواى ثروت و قدرت و ستيز با حق و حقيقت ، تحت عنوان رسالت در حفظ دين و شريعت ، سواد اعظم گرفتار ترديد هايى مى شدند و در شبهه مى افتادند ، اما به مرور ايام به معاينه دريافتند كه دلسوزى هاى بسيارى از صحابه كبار براى بدره هاى زر و مسندهاى قدرت است ، نه حفظ ميراث الهى پيامبر. به همين جهت هم ، بخشى از ايشان به وادى حيرت غلطيدند و بخشى ديگر كه همچنان از آن همه دگرگونى و دوگانگى رفتار و گفتار ، مات و مبهوت شده بودند ، به راستى و بدون آنكه هراس از واكنش حاكمان و ترس ‍ از مجازات ايشان را مبناى انزوا و تمسك به ارجاء قرار دهند ، با ايمان و اعتقاد به اينكه توان قضاوت در باب چنين دگرگونيهاى سريع صحابه كبار را ندارند ، در شمار مرجئه در آمدند و از سر اعتقاد عنوان كردند كه ما توان و قدرت تشخيص حق و باطل را نداريم و داورى درباره اين همه دگرگونى صحابه بزرگ رسول خدا را به روز داورى و قضاوت خداوندى مى گذاريم (١٣١).
شايد براى مورخان و محققان ادوار بعدى دشوار نبود تا به تبيينى راهگشا از مبانى تغيير شخصيت عثمان ، طلحه و زبير و حتى ام المومنين و ديگر نزديكان رسول خدا نايل آيند ، اما بى گمان براى كثيرى از نو مسلمانان شهرهاى فتح شده در ايران و مصر و شامات بسيار دشوار بود كه بتوانند دريابند كه مردى كه از سوى پيامبر اكرم ، ذوالنورين لقب يافته و افتحار همسرى با دو دختر رسول خدا را يافته بود ، صرفا از سر دغدغه هاى دنيوى بود كه راستگوترين صحابه پيامبر يعنى ابوذر را به تعبيد ربذه فرستد و يا عبدالله بن مسعود را شكنجه كند (١٣٢) و با همان دغدغه هاى دنيا طلبانه معاويه را در حكومت شامات مبسوطاليد سازد. همچنين لااقل براى بسيارى از مردمى كه سالها نام مجاهدان بدر را به بزرگى و احترام تكرار مى كردند و آنان را مظهر شجاعت و ايثار براى حفظ ايمان مى شناختند ، بسى صعب بود كه بتوانند به راحتى تشخيص دهند كه طلحه و زبير خونخواهى عثمان را بهانه حفظ شاءن و شوكت و ثروتهاى انباشته شده خود قرار داده اند ، يا خونى را مى جويند كه خود ريخته اند (١٣٣) ؛ چنان كه سهل و آسان نبود ادراك اين معنا براى نو مسلمانان (و نه صحابه پيامبر) كه همسر پيامبر از سر خصومت شخصى با على (عليه السلام) ، از حجاز راه بصره را پيش گرفته و دغدغه اى جز خونخواهى عثمان را داشته باشد.
تا وقتى كه پيامبر در ميان مسلمانان حضور داشت و تا آن هنگام كه فهم ابتر و نفس لوامه ، عرصه قواعد دينى را جولانگاه خود نساخته بود ، طبعا مسلمانان اوليه ، لااقل در پهنه رهيافتهاى اعتقادى با يكديگر منازعه اى نداشتند و مبانى وحدت و به هم پيوستگى دينى آنان از اين زاويه مخدوش نمى شد ، ولى چون دوره بازى با دين و استخدام آن در خدمت آمال و هواهاى نفسانى (١٣٤) در دوره افزايش تعداد نو مسلمانان در رسيد ، آنان از اين زاويه نيز آسيب ديدند و هر چه بيشتر گرفتار حيرت و بى خبرى و سرگردانى گشتند (١٣٥). اين نو مسلمانان نه نمادهاى مجاهدان در بدر از چنان مى يافتند كه شنيده بودند و نه به وحدت اجتهادى در باب دين از سوى اهل فتوا مواجه بودند تا لااقل در پناه دسترس به شريعت و آيين آسمانى به تضاد شنيده ها با ديده ها ، با ديده اغماض بنگرند و خويشتن را آرامش بخشند و آنگاه به انتظار ديدن شنيده ها بنشينند.
علاوه بر انفعال و سرخوردگى وسيع در ميان نو مسلمانان ، در همين دوره مورد بحث ، دگرگونى تاريخ ساز ديگر و شايد مهمتر ديگرى كه در ميان جامعه اسلامى چهره نمود ، قشرى گرايى و فرصت طلبى اعتقادى بود. خوارج نماد قشريت و ساده لوحى مانده ناكثين و قاسطين را بر بلندى تخت معاويه در دمشق بنشانند و به نام دين عدالت را به سود سرير سلطنت قربانى كنند و فرصت طلبان و عافيت جويان ، عمدتا عراقيان ، خاصه كوفيانى بودند كه ابتدا على (ع) ، سپس امام حسن (ع) را تنها گذاردند و سپس قاتلان اصلى امام حسين (ع) و شهداى نينوا شدند. اينان پس از واقعه كربلا نيز تا ديرگاهى از تاريخ اسلام ، هم بازيچه بودند و هم بازيگر صحنه هاى دورنگى. فرصت طلبان و عافيت جويان ، كه خود پرورده رفتار و پرداخته كنش دوگانه همان صحابه كبار و مدعيان مجالست با پيامبر و ميراث دار آن حضرت بودند ، وقتى با ملاحظه صحابه اى كه اخيرا تمام ايمان خود را به معركه قدرت و ثروت برده و به ثمن بخس فروخته بودند ، قليل معرفت خود از دين و اندك پايبندى خويش به ايمان را به تاءسى از صحابه مذكور ، وانهادند و طبعا تبديل به عناصر وانهاده و رها شده اى گشتند كه فقط مردان فرصت بودند و بازيچه قدرت. اينان كه نه عهدى مى شناختند و نه پايبند به عهدى بودند ، سريعا آموختند كه در شرايط مناسب هم بايد عهد بست و هم به گاه اقتضاى منفعت بايد عهد شكست. توفيق معاويه در تحميل صلح به امام حسن (ع) و موفقيت عبيدالله بن زياد در كشاندن سپاه عظيمى از همين عناصر به كربلا را بايد در بنيان شخصيت اينان جست و پيمان شكنى كوفيان را بايد از اين منظر تحليل كرد. اينان رام شدنى نيز بودند ، اما فقط با گناه. توصيف اين خصلت آنان را از زبان كسى بشنويم كه ايشان را از نزديك ديده و سالهايى با آنان زيسته است :
تا چند با شما راه مدارا سپارم ! آنسان كه با شتر بچه هايى مدارا كنند - كه كوهانشان از دورن ريش است و از برون بى گزند مى نمايد ، لاجرم سوارى را نمى شايد - يا جامه فرسوده اى كه چون شكاف آن را از سويى به هم آرند ، از سويى ديگر گشايد. هر گاه دسته اى از سپاهيان شام عنان گشايد و بر سرتان آيد به خانه مى رويد و در به روى خود مى بنديد و چون سوسمار در سوراخ مى خزيد و يا چون كفتار در لانه مى آرميد! به خدا آن كس را كه شما يارى دهيد خوار است و آن را كه شما بر او حمله آريد نشانه تير شكسته سوفار. به خدا سوگند كه در مجلس بزم بسياريد و فراهم و زير پرچم رزم ناچيز و كم. من مى دانم چگونه مى توان شما را درست كرد و از كجى به راستى آورد ، اما نه به بهاى ارتكاب گناه - كه شما اصلاح شويد و من تباه. خدايتان خوار گرداند! و بهره تان را اندك و بى مقدار. به شناختن باطل بيش از شناخت حق آگهى داريد و چنان كه حق را پايمال مى كنيد گامى در راه نابودى باطل نمى گذاريد. (١٣٦)
به همان اندازه كه گسترش سرخوردگى و انفعال و حتى ترديد در باورها و آمادگى براى ملعبه شدن در دست مدعيان قدرت و خلافت ، ريشه درون اجتماعى داشت و محصول نظاره رفتار و آلوده شدن كبار صحابه پيامبر بود ، تفسير رخدادها و سرنوشت با تقدير و قضاى الهى و در يك كلام بر بنياد نظريه جبر و باورهاى اشاعره ، محصول تعامل فرهنگى اجتناب ناپذير مسلمانان با فرهنگهاى سرزمينهاى مجاور و ممالك مفتوحه بود.
پس از فروكش كردن دوره فتوح و استيلاى معاويه بر سرنوشت مسلمانان كه دوره منازعات داخلى نيز خاتمه يافت و آرامشى نظامى در شهرهاى مختلف پديد آمد ، طبعا فرصتهايى قابل توجه براى فراهم آمدن مسلمانان در مساجد و ديگر محلهاى اجتماع نيز پديد آمد و زمينه هاى تعامل فكرى و اعتقادى با غير مسلمانان صاحب انديشه و فرهنگ نيز فراهم گرديد. بنابراين بخشى از مسلمانان امكان و فرصت تدبر و تاءمل جدى در باب برخى از آيات قرآنى ، مسائل هستى شناسى و معرفت شناسى پيدا كردند و به تدريج بازار گفتگوها ، مجادلات و مباحثات كلامى را رونق دادند. پرسش از ذات و صفات بارى ، رابطه آنها با يكديگر ، جايگاه مرتكب گناه كبيره در نزد مسلمانان ، قلمرو تقدير و قضاى الهى و حيطه اراده انسانى ، تعريف عدل و جور و حدوث و قدم قرآن و كلامى الهى و دهها موضوع كلامى ديگر يا پرسشها و مباحث حوزه ها و اجتماعات مسلمانان بودند كه گرچه شراره هاى آن در اوايل عصر عباسى آشكار شد ، اما هيمه هاى آن در دوره اموى ، خاصه عصر بيست ساله حكومت معاويه افروخته گشت.
معاويه چنان كه على (ع) پيش بينى كرده بود ، در دوره استيلاى خويش قساوت با مخالفان ، و تعقيب قليل ناراضيان را به حد اعلاى خود رساند.
امام با توصيف حكومت اموى به باطلى كه خود از به صورت حق خواه آراست ، گفته بود كه :
همانا فتنه ها چون روى آرد باطل را به صورت حق آرايد و چون پشت كند ، حقيقت چنان كه هست نمايد و فتنه ها چون روى آرد نشناسندش و چون بازگردد ، دانندش. چون بادهاى گرد گردانند به شهرى برسند و شهرى را واگذارند. همانا ترسناك ترين فتنه ها در ديده من فتنه فرزندان اميه است كه فتنه اى است سر در گم و تار. حكومت آن بر همگان و آزارش دامنگير خاص از مردم دين دار. آن كه فتنه را نيك بيند و بشناسد ، آزار آن بدو رسد و آن كه نبيند از بلاى آن رهد. به خدا سوگند پس از من فرزندان اميه را براى خود اربابان بدى خواهند يافت. چون ماده شتر كلانسال بد خوى كه به دست به زمين كوبد و به پا لگد زند و به دهان گاز گيرد و دوشيدن شيرش را نپذيرد. پيوسته با شما چنين كنند تا از شما كسى را به جاى نگذارند ، جز آن كه به آنان سودى رساند يا زيانى به ايشان باز نگرداند. و بلاى آنان چندان ماند كه يارى خواستن شما از ايشان ، چون يارى خواستن بنده باشد از خداوندى كه او را پرورده يا همراهى آن كه همراهى او را پذيرفته. بلاى آنان بر سرتان آيد با چهره اى زشت و ترس آور و ظلمتى با تاريك عصر جاهليت برابر... (١٣٧).
شكنجه و آزار شيعيان عراق از طريق حكامى چون مغيره بن شعبه و زياد بن ابيه ، افزايش تحقير مسلمانان ايرانى ، صدور فرمان سب ولعن على (ع) در منابر شهرها ، خصوصا قتل حجر بن عدى و يارانش در مرج عذرا (١٣٨) كه حتى سبب اعتراض عايشه به معاويه گرديد (١٣٩) ، همچنين قتل فجيع عمرو بن حمق خزاعى و افكندن سر بريده او به دامن همسر زندانى شده وى (١٤٠) نمونه هايى از سياسست رعب و وحشتى بود كه در عصر معاويه پديد آمد.
پناه بردن به انديشه ارجاء تنها يكى از شيوه هاى توجيه انزوا و نجات از آثار حاكميت جور و ستم اموى بود. در همين زمان و با عنايت به بستر مناسبى كه در عصر افزايش تعاملات فكرى با حوزه هاى فرهنگى مجاور ، براى توسل به انديشه تقدير و جبر پديد آمده بود ، شمار قابل توجهى از همان سواد اعظم ، افزون بر تكيه به انديشه ارجاء تفسير ستم بر بنياد جبر و تقدير و قضاى الهى را نيز ابزار مناسبى يافتند براى عافيت جويى و آرام كردن درون ملتهب و طوفانى و احيانا آميخته به احساس گناه در برابر سكوت خويش بر جفاهاى معاويه. وجود آيات عديده الهى در قرآن (١٤١) و برخى سخنان حضرت رسول (١٤٢) كه جايگاه و معنايى روشن در جهان شناسى و انسان شناسى قرآنى داشتند و تنها نگاه و نگرش و تفسير منفرد و نه مجموعه اى از آنها ، قابل تطبيق با باورهاى جبرگرايانه و قضا و قدرى بودند ، مستمسك هاى تئوريك مناسبى براى اتكاى بيشتر به احاله امور به قضا الهى و نفى اراده هاى انسانى به شمار مى رفتند. با افزايش انديشه توجيه بيدادگريها با قضاى الهى و سرنوشت محتوم ، طبعا معاويه نيز بر اين باور دامن زد و آن را چنان گسترش بخشيد كه بعدها شهادت امام حسين (عليه السلام) به دست يزيد نيز در انديشه برخى ، بر همين اساس تفسير گرديد.
گفتيم كه كوفيان علاوه بر شخصيت فرو پاشيده و دوگانگى نهادشان كه طى بيست سال كينه توزى و آزار و شكنجه و قتل آنان توسط نظام اموى تعميق بيشترى مى يافت ، در آستانه ظهور امويان ، تمايلات دنيا گرايانه ، منفعت طلبانه و فرصت طلبانه نيز پيدا كرده بودند. اگر اين همه را كه خود براى سقوط يك جامعه كافى است به تركيب نامتجانس و متضاد قبيله اى و اجتماعى كوفه بيفزاييم ، آنگاه بهتر در خواهيم يافت كه چگونه شد كه اين مردم پس از شنيدن خبر مرگ معاويه ، نامه هاى ملتمسانه اى به امام حسين (ع) نوشتند و با ورود مسلم حداقل دوازده هزار نفر با او بيعت كردند ، ولى درست در لحظه عمل ، نماينده امام را چنان تنها گذاشتند كه حتى خانه اى براى اختفا پيدا نكرد و به پيرزنى در كوفه پناه برد.

كوفه ، تمركز بى اعتمادى و افول عصبيتهاى عشيره اى در عصر معاويه و يزيد

براى درك تاثير مضاعف تركيب ناهمگون و سست سياسى و اجتماعى كوفه ، بر رفتار و كنش سياسى مردم كوفه و تشديد و تعميق دوگانگى شخصيتى كوفيان ، نگاهى به تركيب سياسى و اجتماعى و بافت بى دوام تركيب قبيله اى و عشيره اى جامعه كوفه مى اندازيم تا ببينيم چگونه اين شكل بندى خاص قبيله اى در مهمترين شهر سواد مانع از آن شد تا ترديدها و تزلزلها ، حتى در شرايط رؤ يت تنهايى غريبانه امام حسين (ع) و يارانش ، به سود امام و به زيان ابن زياد تغيير كند. حتى در پرتو آگاهى بر تاثير همه جانبه و فهم تعامل چند جانبه عوامل عديده در همان بافت و ساخت است كه مى توان دريافت كه چرا شخصيتهايى چون سران توابين ، در شرايطى كه امام حسين (ع) در كناره شهر از آنان يارى مى طلبيد ، با احساسى آميخته از كينه به يزيد و عشق به امام حسين (ع ) ، عملا نظاره گر شهادت امام و يارنش در مقابل ديدگان خود ماندند و اقدامى مطابق باور و ايمان خويش به عمل نياوردند.
ساخت شهر كوفه در سال ١٧ هجرى ، به دستور خليفه دوم توسط سعد بن ابى وقاص فرمانده قواى مسلمانان ، به قصد ايجاد مسلحه يا پادگانى نظامى جهت استقرار موقت و استراحت جنگجويان آغاز شد (١٤٣). ساكنان اوليه اين قرارگاه نظامى را در همين سال و چند سال پس از آن و پيش از نبرد نهاوند ، عمدتا دو شاخه از اعراب ، يعنى نزارى ها و يمانى ها تشكيل مى دادند كه به قصد جنگ با ساكنان منطقه بين النهرين و ستيز با قواى ساسانى در اين شهر فراهم شده بودند. شمار اينان در آغاز و با اتكا به متوسط و ميانگين حداكثر و حداقل گزارشها حدود ٢٥ هزار نفر مى شد كه از اين تعداد ١٢ هزار نفر از اعراب جنوبى و ٨ هزار نفر نيز شمالى يا نزارى بودند (١٤٤).
در آستانه نبرد قادسيه ، ٤ هزار نفر از سواران ديلمى كه از سپاه ساسانى جدا شده به مسلمانان پيوستند ، در شمار ساكنان غير عرب كوفه در آمدند. به عكس شاخه ها و تيره هاى تشكيل دهنده نزاريان كه در طول اقامت خويش در كوفه ، عمدتا به يكديگر نزديك بودند و در رفتار سياسى ، غالبا هماهنگ عمل مى كردند ، يمانى ها هم از شاخه هاى متعددترى فراهم آمده بودند و هم تجانس عشيره اى و طايفه اى دورترى با يكديگر داشتند.
گويا اقدام خليفه دوم در نصب عمار ياسر و عبدالله بن مسعود به حكومت كوفه و آموزش مردم آنجا ، يعنى نصب دو تن از اصحابى كه هيچ كدام از آنان از امتيازات قبيله اى برجسته اى برخوردار نبودند ، به آن سبب بوده است كه وى مى خواست تا پس از تبديل كوفه به شهرى وسيع و پرجمعيت روابط حاكم ميان ساكنان آن را بر بنياد ايمان مشترك و نه عصبيتهاى قبيله اى قرار دهد. با اين حال تسليم نهايى خليفه دوم به تقسيم بندى و تركيب قبايلى و عشيره اى سعد بن ابى وقاص ، حكايت از آن دارد كه چه بسا عمر پس از ملاحظه پيچيدگى بافت قومى در كوفه ، ناگزير شده بود تا نظام ترتيب و تنظيم جامعه كوفه را بر همان بنياد نسبى و قومى بپذيرد و تسليم آن گردد.
از بحث دوباره عشيره هاى تشكيل دهنده هر كدام از دو شاخه بزرگ عرب كوفه يعنى نزارى ها و يمانى ها در مى گذريم ، چرا كه با بحث اصلى ما پيوند مستقيمى ندارد. تنها به ذكر اين نكته مى پردازيم كه على رغم كثرت شمار يمانى هاى كوفه بر نزارى هاى اين شهر ، انسجام كلى نزارى ها در اين شهر بسى افزون تر از يمانى ها بود. جز اين نقيصه حدى كه در طى دوره خلافت عمر ، حتى بدون در نظر گرفتن ديده عنايت دستگاه خلافت ، به برترى موقعيت و نفوذ نزارى ها و هم پيمانان ايشان چون احابيش و جديله ، كه طبعا به استحكام دعوى برترى ايشان نسبت به رقباى يمانى مى انجاميد ، سابقه استوارى اعتقادى نزاريان در وقايع رده و آشفتگى احوال ايمانى يمانى ها در اين دوره و حتى پيوستن آنان به عصيانهاى ارتداد ، موقعيت نزارى ها را استوارتر مى ساخت (١٤٥).
در سال ٢٠ هجرى و در آستانه برنامه ريزى براى نبرد با يزدگرد سوم در نهاوند ، شمار كثيرى از اعرابى كه نبردهاى شام را به پايان برده و اينك مشتاق شركت در جنك با ساسانيان براى بهره گرفتن از غنايم جنگى بودند ، به كوفه سرازير شدند. اينان كه «روادف» نام گرفتند ، با ورود به كوفه نه تنها موجب به هم خوردن كثرت تعداد يمانى ها نسبت به نزارى هاى كوفه شدند ، بلكه خود تبديل به عناصرى ديگر در پيچيده كردن بافت ناهمگون و پر از رقابت و تعارض كوفه گشتند.
كمى پس از استقرار اين دسته از اعراب كه خود از عشيره هاى پراكنده و غيرمنسجم تركيب يافته بودند ، چون در نبرد با قواى ساسانى شجاعت و عصبيت چشمگيرى نشان دادند ، بنابراين از عنايت خليفه دوم نيز برخوردار گشته توانستند تا ميزان مقررى خويش از ديوان را مطايق مقررى جنگجويان مهاجر اوليه اى كه در جنگ قادسيه حضور داشتند ، دريافت دارند.
عنايت مالى خليفه به روادف ، طبعا به استحكام موقعيت سياسى و اجتماعى آنان در كوفه نيز منتهى شد و ايشان را به حلقه رقابت قبيله اى در كوفه افزود. با شكست سپاه يزدگرد در نبرد نهاوند و سقوط شهرهاى غربى و مركزى ايران ، تعداد قابل توجهى از ايرانيان با انگيزه هاى متفاوت وارد كوفه شدند كه بر جمعيت ٤ هزار نفرى حمراء (ديلميان) يا ايرانيان مقيم كوفه افزودند. اگر چه در عصر خليفه دوم و سوم ، اين دسته از ساكنان كوفه ، محل اعتناى جدى نبودند و با عنوان موالى ، شهروند درجه دوم محسوب مى شدند ، اما در عصر خلافت على (ع) مورد عنايت قرار گرفتند و به همين دليل نيز محسود اعراب ، خاصه اشراف القبايل واقع شدند.
از آغاز پايه گذارى تقسم بندى هفت گانه ساكنان كوفه توسط سعد بن ابى وقاص تا سال ٣٦ هجرى كه على (ع) وارد كوفه شد و در عناصر تشكيل دهنده آن تقسيم بندى تغييراتى داد تا تعديلى در جايگاه نزارى ها و يمانى ها فراهم سازد ، اجزاء درونى هر كدام از شاخه ها خاصه يمانى ها ، كه همچنان نگران موقعيت سياسى و مالى خود در برابر تزارى ها بودند ، بر آن بودند تا با تشويق عناصر عشيره اى براى مهاجرت به كوفه و استقرار در اين شهر ، بر جمعيت و اقتدار خود بيفزايند. همين تلاش ، كه براى كاستن از آسيبهاى سياسى و نظامى در شرايط بروز بحران و منازعه انجام مى شد ، موجب رقابتى جدى ميان تمام ساكنان كوفه براى افزايش در خواست «جبايه» يا زمينهاى بيشتر براى چراگاه احشام در عشيره و قبيله مى گشت . تحصيل جبايه به عشيره هاى هر كدام از دو تيره بزرگ عربى كوفه ، يعنى همان يمانى ها و نزارى ها امكان مى داد تا زمينهاى مورد نظر براى استفاده و استقرار مهاجران جديد از وابستگان قبيله اى خود را نيز تدارك ديده موانع مهاجرت را كاهش دهند.
از آنجا كه در طول دوره خلافت دوم و سوم ، هيچ كدام از عشيره ها و شاخه هاى دو گروه اصلى اعراب شمالى و جنوبى و حتى روادف ، نتواستند چنان استحكام و اقتدارى در ميان خويش فراهم سازند كه در پرتو آن امكان اقتدار چشمگير يكى از آنان بر ديگران فراهم آيد ، در عصر خلافت على (ع) نيز همين گسستگى تركيب و تعارضهاى درونى قبايل كوفه با يكديگر باعث شد تا امام امكان بهره بردارى سياسى و نظامى لازم از ساكنان شهرى كه جمعيت آن با رسيدن حدود يك صد هزار نفر چندين برابر جمعيت اوليه آن شده بود ، پيدا كند. به نظر مى رسد ، كه افزون بر تمام عوامل انفعال و تذبذب كوفيان ، نگرانى از تحولات مبهم بعدى و آسيب پذيريهاى هر كدام از اين شاخه ها و تيره ها از يكديگر در شرايط اتفاق و اتحاد چند عشيره عليه ديگرى ، عامل ديگرى بودند براى سرگردانى و انفعال آنان در اين ايام.
در سال ٣٦ هجرى وقتى على (ع) وارد كوفه شد ، با ملاحظه از ميان رفتن تعادل جمعيت در ميان برخى از شاخه هاى هفتگانه ، تغييرانى در تركيب درونى و بيرونى اين دسته ها پديد آورد. در تقسيم بندى جديد على (ع) ، گرچه اساس هفتگانه باقى ماند ، اما شمار يمنى ها كه على رغم كثرت جمعيت ، سعد آنها را به سه گروه محدود كرده بود و شمار نزارى ها به رغم قلت جمعيت به چهار گروه ، بر پايه چهار گروه يمانى و سه گروه نزارى استوار شد.
در دوره كوتاه حضور على (ع) ، تعدادى از تيره هاى عرب يمانى كه طى دوره خلفاى پيشين ، شاهد حمايتهاى مستقيم و غير مستقيم دستگاه خلافت مدينه از نزارى ها بودند ، بى آنكه بتوانند هماهنگى بسنده اى در گرويدن به تشيع پيدا كنند ، به گونه اى پراكنده به جمع شيعيان خالص على (ع) ملحق شدند. تزلزل موقعيت سياسى ، مناقع مالى و اجتماعى در اين زمان جوهر اتصال و همبستگى عشيره اى را به شدت متزلزل ساخته و مانع از آن بود كه شاخه هاى مختلف قبايل بتوانند ، همانند سنن پيشين جامعه عربى ، گرايشها ، يا واكنشهاى يكدستى در مسائل سياسى يا اعتقادى نشان دهند.
در ميان عرب يمانى ، قبيله طى ء ، در مجموع يكپارچه ترين شاخه عرب جنوبى بود كه پس از ورود على (ع) به كوفه ، به حمايت همه جانبه از آن حضرت مبادرت ورزيد. سوابق ارادت عدى بن حاتم ، به على (ع) و استحكام موقعيت او در ميان قبيله خويش ، عمده ترين عامل اجتناب طى ء از تزلزل و ترديد در همراهى همه جانبه با امام بود. جز طى ء عشيره ها و بزرگان ديگرى از اعراب جنوبى نيز در اين زمان به على (ع) متمايل شدند و در رديف شيعيان - و نه صرفا سپاهيان - او در آمدند ، اما حيات مستعجل امام در كوفه ، مانع از آن شد كه يكپارچگى اعتقادى شمار بيشترى از يمانى ها متحقق شود و موقعيت آنان را كه بسى كمتر از نزارى ها گرفتار تشتت در اقدام سياسى و اطاعت از شيخ و پيشوايى مطاع بودند ، در مقابل رقبا استحكام يابد.
پس از شهادت على (ع) و صلح امام حسين و استيلاى امويان بر عراق ، در حالى كه تذبذب و خيانت عناصرى از عرب جنوبى ، چون اشعث بن قيس كندى موقعيت يمانى ها را در عراق متزلزل ساخته بود ، واليان معاويه در شهرهاى بصره و كوفه ، تمام همت خويش را براى تضعيف هر چه بيشتر شيوخ و بزرگان يمانى كه در اين زمان يا سياست طرفدارى از آل على و يا حداقل سياست ضد اموى داشتند ، به كار گرفتند. واقعه مرج عذرا در دوره ولايت مغيره بن شعبه و ديگر اقدامات او عليه شيعيان و يمانى هاى ضد اموى نمونه اى از سياست تضعيف عشيره هاى مخالف يا مستعد سركشى عليه امويان بود.
در سال ٥١ هجرى مغيره درگذشت ، معاويه زياد بن ابيه را كه والى بصره بود به حكومت كوفه نيز گماشت و او والى عراقين گشت ، زياد چون در كوفه استقرار يافت ، تركيب هفتگانه گروه هاى كوفه را به نفع نزارى ها تغيير داد تا موقعيت يمانى هايى را كه همچنان به گونه اى عاطفى به على (ع) و خاندان آن حضرت تمايل داشتند ، هر چه بيشتر تضعيف كند. در اين زمان ، على رغم حضور عشيره هاى هم نسبت و يا هم پيمان در درون اين گروههاى هفتگانه ، تعلقات نسبى ريشه دار عربى در ميان دو شاخه عربى كوفه ، خاصه يمانى ها رنگ باخته و جاى خود را به باورهاى همگون ، اما عمدتا عاطفى و بعضا ريشه دار و مصلحت جوييها و محافظه كاريهاى سياسى داده بود. كثيرى از دعوت كنندگان امام حسين (ع) به كوفه در شمار مردان عاطفه ها بودند و قليل ياران خالص امام در دشت نينوا ، مردان عقيده و ايمان استوار بودند. بقاياى يمانى ها نيز كه عمده ساكنان كوفه بودند ، همچنان در انفعال ، عافيت انديشى و سرگردانى ، يا مطيع قدرت برتر.
اقدام هوشيارانه زياد بن ابيه ، پدر عبيدالله والى كوفه براى دگرگون كردن اساس پيوستگى اجزاء گروههاى هفتگانه ، يعنى همان همبستگى و قرابت نسبى و مخلوط كردن نزارى ها و يمانى ها در تركيب چهارگانه جديد خود و حفظ عناصر تركيب دهنده اولين گروه ، يعنى العاليه (عشيره هاى مكى و قريشى) ، باعث شد تا با از ميان رفتن آخرين رشته هاى تعلق يمانى ها با يكديگر ، آنان بقاياى عصبيت خود را نسبت به عناصر هم نسب خويش از دست داده و امكان وحدتى عملى را كه در كنار يكديگر مى يافتند ، از دست بدهند.
در سال ٦٠ هجرى وقتى امام حسين (ع) عازم كربلا شد ، كوفه ، گرچه در ميان شهرهاى آن روز سرزمينهاى اسلامى ، از جمعيتى زياد بر خوردار بود ، اما ساكنانى داشت كه كمتر از نيمى از آنان ، با ماهيت قبيله اى تزارى ، يا با امويان هماهنگ و همراه بودند ، يا خاموش و بى طرف در هر گونه اقدامى عليه آنان. كثيرى از ساكنان اين شهر را هم ، اعراب يمانى با شمارى شيعه يمانى تشيل مى داد كه از قليل شيعيان يمانى هم مردمى بودند متزلزل و بى ثبات. بقاياى يمانى نيز در سرگردانى اعتقادى و سياسى ، سر مى كردند و سخت متمايل به عافيت جويى و فرصت طلبى و اسير انفعال.
فرو ريختن همبستگى اوليه كوفيان هوادار امام حسين (ع) و بيعت كنندگان با مسلم بن عقيل ، در نخستين روزهاى ورود عبيدالله بن زياد به كوفه و ناتوانى آنان از هر گونه واكنش در برابر فردى كه با همراهان اندكى وارد كوفه شد و بى درنگ بر كرسى حكومت آنجا نشست ، همچنين توانايى او در قتل هانى بن عروه با عدم نگرانى از واكنش عشيره اى و سكوت آنان با شنيدن خبر قتل شيخ خويش و بسيارى از شگفتيها و غرايب امورى كه در جامعه كوفه سال ٦١ هجرى و حتى و پس از آن ديده شد ، در پرتو همين واقعيات و تشتت بافت قبيله اى ، اعتقادى و اجتماعى كوفه قابل تبيين است و در كوفه مردانى فراهم شده بودند:
اى مردمى كه به تن فراهميد و در خواهشها مخالف هميد ، سخنانتان تيز ، چنان كه سنگ خاره را گدازد ، و كردارتان كند ، چنان كه دشمن را درباره شما به طمع اندازد. در بزم ، جوينده مرد ستيزيد و در رزم ، پوينده راه گريز. آن كه از شما يارى خواهد خوار است و از دل تيمار خوارتان ، از آسايش به كنار (١٤٦).

امام حسين (ع) در عصر معاويه

با شهادت امام حسن (ع) (١٤٧) در ٢٨ صفر سال ٥٠ هجرى ، (١٤٨) امام حسين (ع) ، درمدينه تحت مراقبت آشكار و پنهان عوامل اموى ، خاصه مروان بن حكم قرار گرفت.
درست در همين زمان ، شمارى از كوفيان كه خبر شهادت امام حسن (ع) را دريافت كرده بودند ، با نگاشتن نامه هايى به امام حسين (ع) ، اعلام كردند كه آماده اطاعت از آن حضرت و شكستن بيعت خود با معاويه و مهياى شورش عليه پسر ابوسفيانند. امام پس از ملاحظه اين نامه ها ، پاسخ داد كه به معاهده صلح امام حسن (ع) با معاويه التزام دارد و حاضر نيست مادام كه معاويه زنده است عليه او دست به اقدامى بزند ، اما پس از معاويه درباره خواسته كوفيان خواهد انديشيد (١٤٩).
قدر مسلم آن است كه معاويه پس از نصب يزيد به وليعهدى خويش مفاد پيمان صلح را نقض كرده بود. امام حسين (ع) نيز بر اين معنا وقوف و اعتقاد داشت ؛ بنابراين طبعا بايد پاسخ امام به كوفيان و استناد به پيمان صلح را صرفا پاسخى سياسى و نه اعتقادى تلقى كرد.
واقعيت آن است كه در زمان شهادت امام حسن (ع) و طى ده سال باقيمانده از سلطنت معاويه ، زمينه هاى عينى قيام عليه امويان ، بيش از هر زمان ديگر مفقود بود. نه عراق چنان كه ادعا مى كرد ، مهياى عصيان عليه معاويه بود و نه شمار شيعيان خالص به اندازه اى بود كه امام حسين (ع) ابزار نظامى لازم براى قيام عليه معاويه داشته باشد. سكوت مطلق مسلمانان در برابر اقدام پسر ابوسفيان جهت نصب يزيد به جانشينى خويش و تبديل آشكار خلافت به سلطنت ، حكايت از آن داشت كه هر گونه اقدامى عليه معاويه با ناكامى حتمى مواجه خواهد شد.
چه بسا معاويه نيز علاقه داشت تا سرسخت ترين مخالف امويان ، خاصه در همان ايام حيات خودش دست به اقدامى زند تا با خيالى آسوده و با استفاده از نفسهاى بريده شده در گلوها ، با بهره گيرى از انفعال و دورنگى عراقيان و آمادگى كامل شاميان براى سركوب هر حركتى عليه معاويه و بالاخره با استناد به مفاد صلحنامه امام حسن (ع) با خويش ، صلحنامه اى كه على رغم نقض صريح آن توسط معاويه ، هنوز مورد استناد واقع مى شد ، از ميان بر دارد. پس از كوفه و شيعيان عراق كه مدعى ترين منطقه از سرزمينهاى اسلامى در دشمنى با امويان بودند و زبون ترين آنان در عمل ، در مدينه نيز كه زادگاه امام حسين (ع) و شهر پيامبر و بنى هاشم محسوب مى شد ، هيچ زمينه اى عينى براى اقدام امام حسين (ع) عليه امويان وجود نداشت. انصار پيامبر كه صاحبان اصلى اين شهر بودند ، طى سالهاى گذشته چنان به انزواكشانده شده بودند و قليل امويان ساكن و مراقب مدينه النبى چنان سيطره اى بر اين شهر داشتند كه انصار امكان زندگى آرام در موطن خود را از دست داده بودند ، تا چه رسد به آنكه بتوانند انديشه اى مستعد همراهى با امام حسين (ع) را داشته باشند. سكوت يكپارچه مدينه در ماجراى ممانعت از دفن امام حسن در جوار پيامبر (١٥٠) كه با حمايت كامل عايشه انجام شد (١٥١) ، دلالتى آشكار است كه از ناتوانى مسلمانان مدينه در مقابل قليل امويان مسلط بر اين شهر. امام حسن (ع) كه شناخت دقيقى از شرايط عينى مدينه و مسلمانان زمانه خويش داشت ، درست به همين دليل بود كه در وصيتنامه خويش ‍ خطاب به برادرش امام حسين (ع) ، تاكيد كرد كه نبايد براى دفن او به دام خونريزى بيفتد و با امويان وارد پيكار شود (١٥٢).
پس از فاش شدن مكاتبه كوفيان با امام ، (١٥٣) مروان كه بيش از همه امويان از امام حسين (ع) بيمناك بود. چه بسا كه تمايل داشت ، به حيات آن حضرت در عصر معاويه خاتمه داده شود ، بى درنگ نامه اى به دمشق فرستاد و على رغم آگاهى از پاسخ منفى امام حسين (ع) به درخاست كوفيان ، به معاويه هشدار داد كه حسين بن على با مردمى از حجاز و عراق رفت و آمد دارد و بر آن است تا عليه معاويه قيام كند (١٥٤). مروان در نامه خويش ، از نگرانى امويان مدينه و عدم امنيت آنان نيز سخن گفته و از وى خواسته بود تا تكليف او را روشن كند.
معاويه پس از دريافت نامه پسر حكم به او پاسخ داد كه :
نامه ات را دريافت كردم. از آنجه درباره حسين بن على نوشته بودى آگاه شدم. تو را سفارش مى كنم كه مبادا متعرض وى شوى و عليه او اقدامى كنى. تو نبايد تا آن هنگام كه حسين بن على اقدامى عليه تو نكرده است ، دست به اقدامى عليه او بزنى ، زيرا من بر آن نيستم كه تا زمانى كه او بر بيعت باقى است ، موجبات رنجش وى را فراهم سازيم. پس در حالى كه در كمين او هستى و از وى مراقبت مى كنى ، سعى كن تا با او منازعه نكنى (١٥٥).
اگر چه در سالهاى حيات امام حسن (ع) ، معاويه با نقض عمده ترين بند عهدنامه صلح ، پسرش يزيد را با تدبير و حليه مغيره بن شعبه (١٥٦) برگزيده بود ، اما هوشيارترين فرزند ابوسفيان نيك مى دانست كه مشروعيت سلطنت يزيد ، بدون بيعت جانشين امام حسن (ع) و برجسته ترين شخصيت خاندان بنى هاشم تحقق نخواهد يافت و نيازمند بيعت و همراهى امام حسين (ع) است. پس چه بسا بر آن بود تا به گمان خويش با اتخاذ سياست مدارا با امام ، آن حضرت را بر بيعت با يزيد و يا حداقل سكوت در برابر آن وا دارد. به همين دليل نيز ، با نگاشتن نامه اى به امام حسين (ع ) كوشيد تا ضمن تهديدى ملايم با تاكيد به مراتب شرف و علو جايگاه امام ، آن حضرت را از اجتناب از هر گونه اقدامى عليه خويش دلالت كند. معاويه نوشته بود:
درباره تو اخبارى دريافت كرده ام كه اگر راست باشد ، سزاوار تو نيست. من تو را از چنين كارهاى بر حذر مى دادم. سوگند به خدا كه شايسته است آن كه پيمانى مى بندد ، بر عهد خويش باقى بماند. اكنون در ميان مردم ، چه كسى است كه از تو به عهد و پيمان سزاوار باشد. مقام و شرف تو اقتضا مى كند كه بر پيمانها ثابت قدم و استوار باشى . اين را بدان كه اگر تو قصد نيرنگ با من را داشته باشى ، من نيز چنان خواهم كرد. اگر تو حق مرا انكار كنى ، من نيز جايگاه و مقام تو را ناديده خواهم گرفت ؛ بنابراين از آسيب زدن به بنياد امت پرهيز كن و اجازه نده تا اين مردم به دست تو به گرفتارى افتند. تو اين مردم را شناخته و ايشان را آزموده اى ؛ بنابراين قدرى در باب خودت ، دين و امت پيامبر انديشه كن و از همراهى با كم خردان اجتناب ورز (١٥٧).
امام حسين (ع) پس از دريافت نامه معاويه ، بى درنگ پاسخى مشروح نگاشت و كوشيد تا در قالب آن نامه ، ضمن سرزنش معاويه و ترديد در مشروعيت سلطنت وى و بى آنكه بر صحت گزارش مروان اشاره كند پسر حرب را از هر گونه اميد به همراهى و سكوت در برابر حكومت وى نااميد سازد. از آنجا كه نامه امام ، مبانى تحليل آن حضرت از سلطنت معاويه و شالوده عدم مشروعيت حكومت پسر ابوسفيان را به وضوح باز مى نمايد ، متن كامل آن را مى آوريم :


۵
بخش دوم : سلطنت يزيد و نهضت امام حسين (ع)

اما بعد : نامه ات را دريافت كردم. نوشته بودى كه درباره من مطالبى شنيده اى كه برايت ناگوار بوده و كارى ناشايست از سوى من. كارى كه انجام آن از نيكان سزاوار نيست و تنها خداوند است كه درباره آن داورى خواهد كرد؛ اما درباره گزارشهايى كه براى تو نوشته اند ، بايد بگويم كه اين اخبار را سخن چينان ساخته و پرداخته اند. آنانى كه تلاش و كوشش ‍ مى كنند تا ميان هم پيمانان و مردم جدايى افكنند. بى گمان گمراهان همواره دروغ مى گويند. من هيچ گاه در انديشه جنگ با تو نبوده و عليه تو پرچم مخالفت نيفراشته ام. قصدم از نگاشتن اين سخنان ، صرفا اتمام حجت با توست و بس. من از عذاب الهى بيمناكم و مسئووليت دارم ، واقعيت را بيان كنم كه تو و هم پيمانان ستم پيشه ات ، عذرى نداشته باشيد. هم پيمانان تو از دوستان شيطانند.
اى معاويه مگر تو همان نيستى كه حجر بن عدى را به ناروا كشتى و يارانش را به شهادت رساندى ؟ همان نماز گزارانى كه به ستيز با بيداد برخاسته بودند ، بدعتها را ناروا مى شمردند ، امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و از سرزنش كنندگان بيمى نداشتند. تو چنين افرادى را به ناروا و ستم كشتى ، آن هم در حالى كه به آنان امان داده و عهد بسته بودى. اين كار تو عصيان بر خدا و سست شمردن پيمان خداوندى بود.
اى معاويه مگر تو عمرو بن حمق خزاعى ، از بزرگ ترين اصحاب رسول خدا را نكشتى ؟ همان صحابى نيكوكارى كه رنج عبادت چهره اش را فرسوده و اندامش را لاغر كرده بود. تو با او نيز پيمان بسته و او را امان داده بودى. چنان امانى كه اگر به آهوهاى صحرا داده بودى با اطمينان از كوه فرود آمده و نزد تو مى شتافتند.
اى معاويه مگر تو نبودى كه زياد را به پدرت نسبت دادى ، در حالى كه او در خانه برده اى از ثقيف متولد شده بود. تو زياد را پسر ابوسفيان و برادر خويش خواندى و سخن پيامبر را متروك داشتى كه فرموده بود:
«فرزند به بستر تعلق دارد و نصيب زناكار سنگ است».
تو استلحاق زياد به ابوسفيان را بر اساس هواپرستى انجام دادى و سپس وى را بر مسلمانان مسلط داشتى و اجازه دادى تا ايشان را بكشد ، دستها و پاهاى آنان را قطع و چشمانشان را كور كند و بر شاخه هاى نخلها بياويزد. گويا تو خويشتن را در شمار مسلمانان نمى دانى و بر آنى كه آنان با تو پيوندى ندارند.
اى معاويه ، مگر تو نبودى كه به زياد دستور دادى همه محبان و پيروان على را بكشد و او نيز چنين كرد. در حالى كه على به دين پسر عموى خويش ايمن داشت و با تو و پدر تو به فرمان رسول خدا نبرد كرده بود. بدان كه اكنون ، و پس از انتشار همان دين به اين مقام و اين جايگاه نشسته اى. مگر نه اين است كه پيش از اين تو و پدرت جز سفرهاى زمستانى و تابستانى هيچ كارى نداشتيد؟
اى معاويه به من نوشته اى كه «از آسيب زدن به بنياد امت پرهيز كن و اجازه نده تا اين مردم به دست تو به گرفتارى افتند»؛ اما من به تو متذكر مى شوم كه فتنه اى برتر از حكومت تو بر امت سراغ ندارم و بزرگترين انديشه ام براى خود و امت جدم ستيز با توست. اگر چنين كردم به خدا تقرب جسته ام و اگر از اين كار تن زدم بايد به پيشگاه الهى استغفار كنم. از خداوند خواستارم تا راه روشن را به من باز نمايد و بر انجام آن توفيق دهد.
اى معاويه در قسمتى ديگر از نامه ات نوشته اى : «اگر تو قصد نيرنگ با من داشته باشى ، من نيز جايگاه و مقام تو را ناديده خواهم گرفت»؛ اما من به تو مى گويم كه حيله خويش را به كارگيرى و نيرنگ خود را آغاز كنى ، زيرا من اميد آن دارم كه از مكر و حيله تو گزندى نبينم و زيان آن به تو بازگردد ، چرا كه اين تويى كه بر مركب جهالت نشسته و اين سو و آن سو مى روى. اين تويى كه پيمان شكنى كردى. سوگند به جانم كه تو به هيچ كدام از شرايط عهدنامه عمل نكردى. تو با كشتن اين مردم ، پس از انجام صلح نشان دادى كه بر عهد خودت پايبند نيستى. آنان نه به جنگ با تو برخاسته بودند و نه كسى را كشته بودند. جرم آنان اين بود كه ياد ما را زنده و حق را بزرگ مى داشتند. آنان را به اين جهت كشتى كه مى ترسيدى كه پيش از مرگ آنان بميرى ، يا قبل از دستگيرى بميرند و تو نتوانى بر آنان دست يابى.
اى معاويه بدان كه قصاص خواهى شد و به كارهايت رسيدگى خواهند كرد. بدان كه خدا را مكتوبى است كه در آن همه كارهاى كوچك و بزرگ را مى نگارد و همه اعمال را محاسبه ميكند و بدان كه خداوند كارهايى را كه كرده اى فراموش نخواهد كرد. تو مردم را با اندك گمان و تهمت مى كشى. دوستان خدا را به شهرهاى دور تبعيد مى كنى و پسرى شرابخوار و سگ باز را بر مسلمانان حكومت مى بخشى.
اى معاويه مى بينم كه خويشتن را هلاك و دينت را تباه ساخته و امت را به بيچارگى افكنده اى. تو امانتى را بر دوش دارى كه به سامان نمى برى. تو از نادانان پند مى گيرى و از پروا پيشگان گريزانى. والسلام (١٥٨)
على رغم تمايل يزيد به واكنش معاويه عليه نامه امام حسين (ع) ، پسر ابوسفيان كه مى دانست هر اقدامى عليه امام ، به واكنش آن حضرت و علنى تر شدن مخالفت او با حكومت معاويه و بحرانى تر شدن شرايط براى وليعهدى يزيد خواهد انجاميد ، مصلحت را در سكوت ديد و بر آن شد تا در فرصتى مناسب عازم مدينه گشته و در آنجا تلاش ديگرى را براى همراه كردن حسين بن على (ع) با سلطنت يزيد آغاز كند. گمان معاويه آن بود كه اين شرايط در سال ٥٦ مهيا شده است ، پس چون وارد مدينه شد ، تمام همت خود را بر گفتگو با امام حسين (ع) و راضى كردن آن حضرت براى رضايت به سلطنت يزيد به كار گرفت ، اما از تلاش خويش نتيجه اى به دست نياورد. با مشاهده مقاومت امام حسين (ع) در برابر معاويه ، عبدالله بن زبير ، عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابوبكر نيز حاضر به بيعت با پسر ابوسفيان براى جانشينى يزيد نشدند (١٥٩).
معاويه كه همچنان مصلحت سلطنت پسرش را در نشان دادن واكنش در مقابل امام حسين (ع) نمى يافت ، چون از مدينه ناكام به دمشق بازگشت ، در حالى كه مى دانست به سامان بردن آنچه او از عهده اش نيز نيامده از عهده يزيد خارج است و هر اقدام او براى اخذ بيعت از امام حسين (ع) ، به زيان يزيد خاتمه خواهد يافت ، به پسرش چنين سفارش ‍ كرد:
پسرم !من همه چيز را براى رسيدن به قدرت ، براى تو مهيا و آماده ساخته ام ، من تمامى اعراب را واداشته ام كه از تو اطاعت كنند ، بدان كه هيچ كس در مساله خلافت با تو مخالفت نخواهد كرد ، اما من در عين حال ، از «حسين بن على» ، «عبدالله بن عمر» ، «عبدالرحمن بن ابى بكر» و «عبدالله بن زبير» بر تو انديشناكم. در ميان اين افراد ، حسين بن على در ميان مردم ، از احترام و محبوبيت زيادى برخودار است ، زيرا او حق خويشاوندى و نزديكى با پيامبر خدا را دارد. گمان من اين است كه مردم عراق او را رها نخواهند كرد و عليه حكومت تو ، دست به قيام خواهند زد. اى يزيد تا جايى كه مى توانى با حسين مدارا كن ؛ اما با عبدالله بن زبير ، او مردى است كه همچون شيرى كه بر شكار حمله مى كند ، با تمام نيروى خويش بر تو حمله خواهد آورد. او چون روباهى است كه براى حمله ور شدن به شكار ، دنبال فرصت مناسب مى گردد. هر گاه عليه تو دست به قيام زد ، او را قطعه قطعه كن و هرگز مجالش نده (١٦٠).

بخش دوم : سلطنت يزيد و نهضت امام حسين (ع)

پس از بحث و گفتگو در كلى ترين ريشه هاى شكل گيرى اشرافيت اموى و كاوش در ريشه يابى زمينه هاى انحطاط سياسى ، اعتقادى و اخلاقى امت اسلامى و شيعيان عراق ، اكنون مى توانيم در پرتو بررسى حوادث تاريخ نهضت كربلا ، ضمن بيان محورهاى كلى نهضت از آغاز سلطنت يزيد تا شهادت امام حسين (ع ) ، و اثر و تاثير عوامل مذكر را در آينه نهضت امام حسين (ع) مورد ملاحظه قرار دهيم و آنگاه ببينيم كه انقلاب كربلا ، چگونه توانست عامل دگرگونى سازى در شخصيت امت اسلامى و احيا كننده ارزشها و اصول اجتماعى اسلام گردد.
معاويه بن ابى سفيان ، پس از آنكه مدت ٢٠ سال در دمشق بر اريكه سلطنت اموى تكيه زد و پايه هاى حكومتى سلطنت را بنا گذاشت ، سرانجام نيمه رجب سال ٦٠ هجرى در گذشت (١٦١). وى در دوره حيات خويش و على رغم تعهدى كه در معاهده صلح با امام حسن (ع) سپرده بود ، پسرش يزيد را به عنوان جانشين خويش معرفى كرد (١٦٢) و در غالب وصيتنامه اى كه براى وى به جاى گذاشت ، از وليعهد خويش خواست تا ضمن رعايت جانب قريش ، بنى اميه و آل عبد شمس را بر بنى هاشم مقدم دارد و متن اين عهدنامه با همه آنچه پيامبر آموخته بود مباينت داشت. معاويه على رغم آگاهى بر اين آيه الهى كه : خداوند انسانها را از آن جهت به صورت قبيله ها و شعوب قرار داده است تا يكديگر را بشناسند (١٦٣) ، نه آنكه برخى از آنان بر برخى ديگر تفاخر ورزند ، آمده بود تا سرورى قريش را تجديد كن و آرزوهاى پدرش را جامه عمل پوشاند. اگر قيام كربلا آغاز نمى شد و آل سفيان را رسوا نمى كرد ، بى گمان تمام آرزوهاى ابوسفيان در قالب وصاياى معاويه به يزيد به بار كامل مى رسيد. معاويه به يزيد نوشته بود كه :
بسم الله الرحمن الرحيم. اين عهدى است كه معاويه بن ابى سفيان ، امير المومنين با پسرش يزيد بسته و با او بيعت مى كند و خلافت را به وى مى سپارد تا جانب مردم را نگاه دارد و به رسيدگى بر امور آنان و احسان بر ايشان قيام كند. مجرمان را مجازات و به نيكوكاران نيكويى كند. او موظف است تا جانب عرب ، خاصه قريش را نگه دارد و كشندگان دوستان را از خود دور سازد. بنى اميه و فرزندان عبد شمس را بر بنى هاشم مقدم دارد. فرزندان مظلوم مقتول ، امير المومنين ، عثمان را بر فرزندان ابى تراب برترى دهد. پس بر هر كس كه اين عهد نامه بر او خوانده شود و او آن را چنان كه شايسته پذيرفتن آن است ، بپذيرد و از در اطاعت امير خويش ، يزيد در آيد ، پس اهلا و سهلا ، اما آن كس كه از امارت يزيد امتناع ورزد و سر باز زند ، وى وظيفه دارد تا او را گردن زند تا آن هنگام كه حق به جايگاه خود باز گردد. سلام بر آن كسانى كه اين نوشته من به آنان رسد و بر آن گردن نهند (١٦٤).
درست است كه معاويه در اين عهد يا وصيتنامه خويش ، دست يزيد را براى گردن زدن مخالفان سلطنت خويش بازگذاشته بود ، اما سفارش قبلى و مؤ كد وى به يزيد ، او را از دست زدن به هر اقدامى عليه حسين بن على باز داشته بود. در واقع از نظر معاويه گرچه امام حسين (ع) خطرناك ترين دشمن يزيد بود ، اما در صورتى كه پسر معاويه دست به اقدامى عليه او مى زد ، به شكلى جدى تر مشروعيت سلطنت خويش را مخدوش مى كرد ، پس به همين دليل نيز لازم بود تا يزيد به جاى هر گونه برخورد با آن حضرت ، سياست سكوت و مدارا را پيش مى گرفت (١٦٥). يزيد كه آشكارا مال انديشى پدر را نداشت و در همان زمان حيات معاويه نيز خواستار اتخاذ روشهاى تند در مقابل امام حسين (ع) بود ، چون مانعى مانند معاويه را در برابر خويش نديد ، بر آن شد تا وصيتنامه كلى و بى قيد و شرط پدرش را عليه مخالفان سلطنت خويش به اجرا گذارد و سفارش خاص معاويه درباره امام حسين (ع) را ناديده بگيرد (١٦٦). به همين دليل هم پس از نشستن بر تخت سلطنت اموى ، بى درنگ نامه اى (١٦٧) به وليد بن عتبه بن ابى سفيان حاكم مدينه (١٦٨) نوشت و ضمن اعلام خبر در گذشت معاويه ، و در ضمن همان نامه ، از او خواست تا پس از خواندن نامه اش براى حسين بن على (عليه السلام) بى درنگ از او و عبدالله بن زبير بيعت گيرد (١٦٩). وليد بلافاصله پس از دريافت نامه يزيد ، در همان شب پيكى به خانه امام حسين (عليه السلام) فرستاد و آن حضرت را براى مذاكره ، به دارالاماره خواند. امام كه اين احضار شبانه را عادى نمى ديد ، به فراست دريافت كه معاويه به راستى (١٧٠) درگذشته و احضار آن حضرت ، با جانشينى يزيد و بيعت ، با او ارتباط دارد؛ بنابراين ضمن عزيمت به سوى دارالاماره ، تدابير نظامى خاصى نيز انديشيد و تعدادى از ياران مسلح را با خود همراه كرد تا در صورت لزوم و كوشش وليد براى مجبور ساختن امام براى بيعت ، از آنان استفاده كند. امام اين همراهان را در بيرون دارالاماره متوقف داشت و خود به ديدار حاكم مدينه رفت (١٧١).
پس از رسيدن امام به دار الاماره ، وليد رسما خبر درگذشت معاويه را با امام در ميان گذاشت و افزود كه موظف شده است تا از حسين بن على ، براى يزيد ، بيعت بگيرد. امام كه مصلحت خويش را در پاسخ سريع به اين خواسته نمى دانست به حاكم مدينه پاسخ داد اگر به فرض ، در دل شب با يزيد بيعت كند ، حتما ضرورت خواهد داشت تا اين بيعت در روز نيز در مسجد و در ميان مردم تكرار شود. پس بهتر است تا وليد امر بيعت را به فردا موكول كند. پس عتبه اين پيشنهاد را پذيرفت (١٧٢) و امام دارالاماره را ترك كرد. مروان بن حكم كه در آن جا حاضر بود و براى خويش خيالاتى را در سر مى پروريد ، بى درنگ دستور يزيد را به وليد ياد آور شد و به پسر عتبه تاكيد كرد كه لازم است تا در همان مجلس از حسين بن على بيعت بگيرد و بدون بيعت ، اجازه خروج به وى را ندهد ، چرا كه ممكن است فردا به او دست نيابد. برخى نوشته اند كه مروان حتى از وليد خواست تا در صورت امتناع امام حسين (عليه السلام) از بيعت ، آن حضرت را در همان دار الاماره به قتل رساند (١٧٣) اما اين خواسته با مخالفت وليد و واكنش تند امام روبرو شد و مروان از اصرار در اين مورد دست برداشت (١٧٤).
يعقوبى يكى از قديمى ترين مورخان ، در اين باب طى گزارشى كوتاه مى نويسد:
«شب بود كه نامه به وليد رسيد ، پس نزد حسين و عبدالله بن زبير فرستاد و پيشامد را به آنان خبر داد» گفتند ، چون بامداد شود (با) مردم نزد تو آييم ، مروان به او گفت : به خدا سوگند كه اينان اگر بيرون روند ، ديگر ايشان را نبينى ، پس بگيرشان تا بيعت كنند و گرنه آن دو را گردن بزن. گفت كه به خدا قسم با ايشان قطع رحم نكنم. پس از نزد وى برفتند و همان شب (از مدينه) كناره گرفتند (١٧٥).
تفاوت مواضع دو نماينده برجسته حكومت اموى در دمشق ، يعنى وليد بن عتبه و مروان بن حكم در برابر دستوز يزيد ، براى اخذ بيعت از امام حسين (عليه السلام) ، طبعا به معنى تعارضى است كه در اين زمان در باب مشروعيت حكومت پسر معاويه ، در ميان اين عناصر اموى پديد آمده بود. وليد چنانكه خودش مدعى شده و به مروان گفت ، حاضر نبود تا براى دنياى يزيد ، آخرت خويش را از دست بدهد و دست به خون امام بيالايد. اين سخن طبيعى ترين و موجه ترين استدلالى بود كه وليد مى توانست براى امتناع از قتل امام حسين (عليه السلام) ارائه دهد ، اما صرف نظر از باور حاكم مدينه به ادعاى خويش ، و يا عنوان كردن اين سخن با آگاهى وى از حضور ياران هاشمى ياران امام كنار دارالاماره قدر مسلم آن است كه در پهنه واقعيت نيز وى توانايى دست زدن به اقدامى كه يزيد از وى خواسته بود را نداشت ؛ چرا كه نيروهاى اموى در مدينه در قياس با مخالفان ايشان ، از بنى هاشم و زبيريان و جز اينها چنان قليل و ناتوان بودند كه همان نيروهاى همراه امام حسين (عليه السلام) نيز توانايى مقابله با وليد را داشتند (١٧٦). افزون بر اين به نظر مى رسد كه وليد با آگاهى از تعارضهاى درونى قدرت امويان در اين زمان و وقوف بر نيات مروان و آگاهى وى از نقشه ها و آمال پسر حكم براى تصدى منصب سلطنت اموى مى دانست كه مروان بر آن است تا جدى ترين مخالف حكومت آينده خويش ، يعنى امام حسين (عليه السلام) را به دست او و تحت عنوان فرمان يزيد از ميان بردارد؛ بنابراين در شرايطى كه بر تزلزل قدرت پسر معاويه پى برده بود نمى خواست تا با دست زدن به اقدامى عليه امام حسين (عليه السلام) ، هم آلت دست مروان گردد و هم خود را براى مخالفان مدنى قرار داده بالاخره به قاتل فرزند رسول خدا اشتهار يابد.
درست است كه مروان بن حكم به حكم سابقه كينه توزى با على (ع) و خاندان آن حضرت و به رغم شفاعت امام حسين (ع) از او ، پس از اسارت در جنگ جمل ، كمترين تغييرى در اين كينه توزى خود با آل على ، نداده بود ، اما بعيد است كه بتوان سر سختى او در حضور وليد و پافشارى وى بر ضرورت اخذ بيعت از امام حسين (ع) يا قتل او در همان دارالاماره را صرفا بر بنياد همان كينه توزى ريشه دار گذاشت. مسعودى و ابن قتيبه ، تلويحا متذكر شده اند كه مروان در عصر معاويه مدعى ترين عنصر اموى براى تصدى مقام خلافت پس از معاويه بود. (١٧٧) حضرت على (ع) نيز در جايى از نهج البلاغه ، بر نبياد همين تمايلات مروان و ماهيت متزلزل خاندان سفيانى در مقابل خاندان مروانى ، پيش بينى كرده بود كه وارث قدرت امويان مروان بن حكم خواهد بود. (١٧٨) مروان كه پس از به كار گرفتن تمام توانايى خويش براى كندن ريشه خليفه سوم و تحريك اصحاب جمل و حتى محمد پيامبر (ص) موثرترين نقش را براى تضعيف حكومت على (ع) و جدى ترين بسترها را براى صعود معاويه به قدرت فراهم كرده بود ، طبعا نمى توانست به حكومت مدينه بسنده كند و در آخرين سالهاى حيات پسر ابوسفيان ، شاهد وليعهدى يزيد گردد.
پس به همين دليل نيز چون از هر جهت خود را شايسته جانشينى معاويه مى دانست ، چون با خبر وليعهدى يزيد رو به رو شد ، و نامه به معاويه را دريافت داشت كه در آن نامه پسر ابوسفيان ، از مروان خواسته بود تا از مردم مدينه براى يزيد بيعت بگيرند ، چنان افروخته شد كه بى درنگ به معاويه نوشت كه مردم مدينه از بيعت با يزيد امتناع دارند. معاويه پس ‍ از دريافت نامه مروان او را از حكومت مدينه عزل كرد و سعيد بن عاص را به جاى او نشاند. (١٧٩) مروان چون چنين ديد ، با شتاب تمام حاميان مروانى خويش را فراهم ساخت ، آنگاه به سراغ دايه هاى خود از بنى كنانه رفت و به اتفاق صاحب نفوذترين عناصر طرفدار خويش در درون خاندان اموى و هم پيمانان مروانيان ، يعنى كسانى كه خود را تيرهاى در دست مروان معرفى مى كردند ، از مدينه رهسپار شام شد تا نسبت به انتخاب يزيد و وليعهدى اعتراض كند.
اگر برخى گزارشهاى موجود در اين باب ، كاملا واقعيت داشته و عارى از چاشنى مبالغه باشد ، مى توان گفت كه مروان با اتكا به جايگاه مستحكم خويش بود كه توانست پس از نزديك شدن به معاويه او را آشكارا مورد سرزنش قرار دهد. اين دسته گزارشها ادعا كرده اند كه چون مروان با اقوام و خانواده و همراهانش به كاخ معاويه رسيد ، دربان كاخ به دليل كثرت همراهان پسر حكم از ورود ايشان جلوگيرى كرد. پس مروان و همراهانش نيز دربان را كتك زده ، وارد قصر شدند. (١٨٠) در اين حال چشم مروان به معاويه افتاد ، گرچه وى را خليفه خطاب كرد ، اما پس از ستايش خدا و ستودن بزرگان دين ، افزود كه :
اى پسر ابوسفيان ، كار تو به جايى رسيده است كه كودكان را بر جاى خود مى نشانى . بدان كه براى تو از سوى قوم تو حمايتى وجود داشته و بر تو در رعايت نوبت آنان مسئوليتى وجود دارد. (١٨١)
مروان اين سخنان را در بيان شايستگى و جايگاه خود براى تصديق خلافت بعد از معاويه در شرايطى به زبان راند كه خوب مى دانست كه كار از كار گذشته و كنار گذاشتن يزيد و رعايت نوبت براى حكومت از ميان رفته است. به همين دليل هم بود كه چون معاويه خشم خود را پنهان ساخت و با دلجويى از مروان ، او را وليعهد يزيد معرفى كرد ، (١٨٢) پسر حكم خاموش شد و با وعده پسر ابوسفيان و افزايش مقررى خود و همراهانش (١٨٣) به مدينه بازگشت و در انتظار نوبت حكومت خود نشست.
پس از بازگشت مروان به مدينه ، معاويه كه مترصد فراهم شدن شرايط براى تحقير پسر حكم بن ابى العاص بود ، در سال ٥٤ كوشيد تا از طريق سعيد بن العاص قدمى آشكار براى تحقير مروان بردارد. پس به همين منظور به سعيد نوشت تا خانه مروان را ويران كرده تمام اموال او را در شمار صافيه منظور داشته و فدك را نيز از وى پس بگيرد. (١٨٤) از آنجا كه سعيد بن العاص حاضر نشد فرمان معاويه را به كار بندد ، (١٨٥) بنابراين پسر ابوسفيان ، بار ديگر مروان را به حكومت مدينه نصب كرد و باز هم منتظر فرا رسيدن روز انتقام از مروان نشست. در ذيقعده سال ٥٨ سرانجام فرصت لازم و شرايط مطلوب براى عزل پسر حكم بن ابى العاص را از حكومت مدينه صادر كرد و افزون بر نصب وليد بن عتبه بن ابى سفيان به جاى وى ، (١٨٦) وعده قبلى خويش به مروان را مبنى بر تعيين او به وليعهد يزيد ناديده گرفت. (١٨٧)
بر بنياد چنين سوابقى از تعارض ميان مروان و معاويه بر سر وليعهدى و فرومانراويى يزيد و تضعيف موقعيت پسر حكم در دستگاه قدرت اموى ، مروان طبعا در آغاز خلافت يزيد بايد براى بازسازى موقعيت متزلزل شده خويش اقدام مى كرد. به همين جهت نيز چون از مضمون نامه يزيد و وليد بن عتبه آگاه شد ، در دارالاماره سياستى شديدتر از حاكم مدينه عليه امام حسين (ع) در پيش گرفت تا به يزيد نشان داده باشد؟ به خلافت گذشته ، او اكنون حامى سلطنت يزيد است اين سياست جديد ، به فرض آنكه به بازسازى موقعيت بيشتر او در دستگاه حكومت جديد. از سوى ديگر ، مروان خوب مى دانست كه حسين بن على (ع) موجه ترين و شايسته ترين فرد براى قيام عليه امويان است ، بنابراين با اصرار در قتل آن حضرت ، هم يزيد را خشنود مى كرد و هم مقتدرترين مانع در برابر آمال خويش به دست يزيد از ميان مى برد و رسوايى شهادت امام حسين (ع) را به نام پسر ابوسفيان ثبت مى كرد.

تاءملاتى در باب زمان و چگونگى بيرون رفتن امام حسين (ع) از مدينه

روايت ابومخنف كه تقريبا تمام مورخان ، همان روايت را اساس قرار داده و به آن اعتماد كرده اند ، حكايت از آن دارد كه دعوت امام حسين (ع) به دارالاماره مدينه در شب يكشنبه ، سه روز قبل از پايان ماه رجب سال ٦٠ اتفاق افتاد. اگر چه برخى از راويان نوشته اند كه امام حسين (ع) پس از امتناع از بيعت ، در همان شب مدينه را به سوى مكه ترك كرد (١٨٨) و همين سخن در ميان عامه نيز اشتهار يافته است ، امام بنياد چنين روايتى ، چه از نظر مباينت با ديگر روايات و چه از نظر عقل و شواهد و قراين ، سست و نا استوار است.
درست است كه امام حسين (ع) پس از خروج از نزد وليد بن عتبه ، انديشه ترك مدينه را به اجرا گذاشت ، اما آن حضرت همانند عبدالله بن زبير ، آن چنان در مدينه ، عارى از حمايت نبود تا چون پسر زبير سياست فرار شبانه از مدينه و از مسيرى غير متعارف را پيش گيرد. گزارش ابى مخنف صراحت دارد كه عبدالله بن زبير ، همراه بردارش در حالى كه نفر سومى آنان را همراهى نمى كرد ، از مسيرى فرعى راه مكه را در پيش گرفتند و در واقع به حالت فرار مدينه را ترك كردند ، (١٨٩) اما به عكس پسر زبير ، امام حسين (ع) در شب روز بعد ، (١٩٠) يعنى يكشنبه ٢٨ رجب ، پس از همراه كردن تمام بنى هاشم به استثناى محمد بن حنفيه ، در مقابل ديدگان مردم مدينه و طبعا با وقوف حاكم اموى شهر ، رهسپار مكه شد ، (١٩١) اگر چه شواهدى نظير گزارش آخرين گفتگوى وليد با امام حسين (عليه السلام) در يكى از كوچه هاى مدينه و حضور زنان بنى عبدالمطلب در مراسم بدرقه امام ، همراه با گريه و زارى كه از طريق امام محمد باقر (عليه السلام) نقل شده است ، همچنين روايت قطب راوندى مبنى بر گفتگوى ام سلمه ، همسر دلسوز پيامبر با امام حسين (عليه السلام) و نهى آن حضرت از عزيمت به سوى عراق ، (١٩٢) با روايت خروج شبانه امام ، خاصه خروج پنهانى مباينت دارد ، اما به فرض صحت چنين سخنى ، چه بسا بتوان آن را همانند غالب سفرهاى آن روزگار كه به دليل ايمنى از شدت گرما ، در شب صورت مى پذيرفت ، حمل كرد ، نه بر خروج پنهانى امام.
از منظرى ديگر اگر گزارشهاى موجود درست باشد كه امام تمام بنى هاشم را همراه خويش از مدينه به سوى مكه حركت داد ، كدام عقل سليم مى تواند بپذيرد كه حاكم مدينه از حركت جمعيتى قابل توجه مطلع نشده باشد.
به نظر مى رسد ، كه بر خلاف شهرت بى اساس خروج مخفيانه و خوفناك امام از مدينه ، آن حضرت با اتكا به نيروهاى هاشمى محافظ و مدافع خويش و با عنايت به ضعف نيروهاى اموى و حمايت مردم از وى و چه بسا با استفاده از سكوت و همراهى وليد بن عتبه كه نه تمايل به مقابل با امام را داشت و نه توانايى آن را ، با تعيين خط مشى خويش در برابر سلطنت يزيد ، سياست روشن طراحى شده اى را در ترك مدينه به سوى مكه به اجرا در آورد و مدينه را به سوى خانه خدا ترك كرد. نوشته اند (١٩٣) كه امام هنگام ترك مدينه آيه زير را تلاوت مى كرد:
فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجنى من القوم الظلمين (١٩٤) ، درست است كه تلاوت اين آيه نشان از نگرانى امام است ، اما به كدام دليل نمى توان آن را نشانه نگرانى طبيعى از حوادث بعدى شمرده و دليل نگرانى امام در حركت از مدينه محسوب داشت ؟ آخرين سخن در اين زمينه اينكه : مخالفت امام حسين (ع) با پذيرفتن نصيحت برخى از ناصحان (١٩٥) كه آن حضرت را همانند عبدالله بن زبير به حركت بيراهه دلالت مى كردند ، آشكارا نشانه عزيمت علنى و آشكار امام در مدينه و آسودگى خيالش از سياست تعقيب وى توسط حاكم مدينه است. (١٩٦)
اگر چه در ميان گزارشهاى موجود ، سخنى از نامه هاى شيعيان عراق را به امام در آستانه ترك مدينه به سوى مكه در ميان نيست ، اما صرف نظر از روايات مربوط به پيش بينى شهادت امام در كربلا ، چه بسا بتوان از منظر وارسيهاى تاريخى نيز نتيجه گرفت كه قصد نهايى امام در ترك مدينه در اين زمان ، با عزيمت نهايى به سوى عراق خط مشى خويش را در مقابله با يزيد و بر بنياد ستيز براى امر به معروف و نهى از منكر تا شهادت معين كرده بود. سخنان عبدالله بن مطيع با امام در ميان راه مدينه به مكه نيز نشانه اى ديگر است بر اينكه مقصد نهايى امام كوفه بوده است. نوشته اند كه : چون امام حسين (ع) و همراهانش چند فرسنگ از مدينه دور شدند ، عبدالله بن مطيع العدوى به آنان رسيد (١٩٧) و به امام گفت :
جانم فدايت اى فرزند رسول خدا ، كجا مى روى و عزم كجا دارى ؟ امام پاسخ داد كه در حال حاضر ، قصد مكه را دارم ؛ چون به آنجا رسيدم ، در كار خويش انديشه كرده و آنچه صلاح و صواب باشد ، آن كنم. عبدالله گفت : بر انديشه و عزيمت تو خير و صلاح و سلامت مقرون باد. پس اگر به مكه رفتى ، هرگز قصد كوفه نكن و سخنان مردم كوفه را اعتبارى نده ، زيرا كوفه شهرى شوم است. در آنجا پدرت را كشتند و برادرت را وانهادند و او را زخمى زدند كه نزديك بود با آن زخم در گذرد. بهتر است كه در مكه بمانى ، چرا كه تو سيد عربى. مردم حجاز كسى را بر تو برترى نمى دهند و برابر نمى دانند. در مكه مردم از هر سو به جانب تو خواهند آمد. از حرم دور نشو. عم و خال من فداى تو باد به خدا سوگند اگر هلاك شوى ، ما پس از تو خوار و ذليل خواهيم شد. (١٩٨)
سخنان امام در آخرين وداع خويش با پيامر خدا در كنار قبر آن حضرت آشكارا دلالت دارد بر اينكه امام به وضوح بر رخدادهاى بعدى وقوف داشت. (١٩٩)
محمد بن حنفيه كه از سوى امام جانشين آن حضرت در مدينه گشت و هنگام دريافت وصيتنامه امام ، (٢٠٠) ماءمور گرديد تا چشم و گوش امام در اين شهر باشد ، (٢٠١) على القاعده از نيات نهايى امام آگاه بود. به همين دليل نيز با شناختى كه از تذبذب عراقيان داشت ، به برادر خويش نصيحت كرد كه :
اى برادر تو در نزد من از همه كس دوست داشتنى تر و عزيزترى. من اگر از نصيحت ديگران خود دارى كنم. چگونه مى توانم از نصيحت تو در گذرم ، در حالى كه تو را شايسته نصايح خويش مى يابم. نصيحت من به تو آن است كه از بيعت با يزيد اجتناب كنى و از تمام شهرهاى تحت فرمان يزيد دورى كنى و رهسپار باديه گردى. آنگاه رسولانى نزد مردم گسيل دارى و آنان را به بيعت با خويشتن فراخوانى ، اگر آن مردم با تو بيعت كردند ، اين بيعت از دين و عقل تو نكاهد و به مروت و فضل تو آسيبى نرساند. من مى ترسم كه تو به شهرى از اين شهرها در آيى و مردم آن شهر گرفتار اختلاف گشته ، گروهى با تو همراهى كنند و گروهى در مقابل تو قرار گرفته به مخالفت برخيزند و به پيكار با يكديگر بپردازند. آنگاه تو در اين ميان هدف و نشانه تير اختلاف ايشان شوى و بهترين مردم از اين امت ، از نظر نفس و جان و پدر و مادر ، كشته شود و خونش هدر رود و خاندان شريفت خوار و ذليل گردند.
امام حسين (ع) چون سخنان برادرش را شنيد ، پرسيد. به كجا روم ؟ ابن حنيفه پاسخ داد كه به مكه برو. اگر در مكه با تو بى وفايى كردند به سوى ريگستانها و قله هاى كوه روانه شو و از شهرى به شهر ديگر برو تا دريابى كه كار مردم به كجا خواهد انجاميد. (٢٠٢)

ورود امام به مكه و رسيدن نامه هاى كوفيان

كاروان امام در سوم شعبان سال ٦٠ وارد مكه شد. پيش از امام عبدالله بن زبير وارد مكه شده و مردمانى را در اطراف خويش فراهم ساخته بود. با رسيدن امام به مكه ، على رغم احترامى كه پسر زبير در حجاز داشت ، درخشش شخصيت امام باعث شد تا چنان كه ابن كثير دمشقى تصريح كرده است ، مردم در اطراف حسين بن على كه «او را سيد كبير و پسر دختر رسول خدا مى دانستند و در آن زمان در روى زمين كسى با او همتا و برابر نبود (٢٠٣)» گرد آيند.
رسيدن فرستادگان عراق به مكه و ديدار با امام حسين (ع) ، آخرين اميدهاى ابن زبير را براى تحقيق آمال خويش در ستادن بيعت از مردم ، از ميان برد. گزارش ابو مخنف حاكى است كه نخستين فرستادگان كوفيان به حضورامام حسين (ع) ، عبارت بودند از: عبدالله بن سبيع الهمدانى و عبدالله بن وال كه در دهمين روز رمضان سال ٦٠ وارد مكه شدند و دعوتنامه كوفيان را به امام تقديم كردند. (٢٠٤) كمى بعد ، قيس بن مسهر و عبدالرحمان بن عبدالله الكوا (٢٠٥) الارحبى و عبدالله السلولى ، به همراه يكصد و پنجاه نامه براى امام حسين (ع) وارد مكه شدند مدتى بعد هانى بن هانى السبيعى و سعيد بن عبدالله الحنفى در رسيدند. آنان نامه هاى ديگرى آورده بر حركت سريع امام به سوى كوفه تاكيد كردند. (٢٠٦)
بنا به روايت ابو مخنف ماجراى نگاشتن نامه هاى متعدد به امام حسين (ع) ، با پيشگامى سليمان بن صرد خزاعى آغاز شد؛ (٢٠٧) همان شيعه وارسته ، اما مشتبه در امور و متزلزل در مواضع كه پس از شنيدن خبر امضاى عهدنامه صلح امام حسن با معاويه ، حسن بن على را خوار كننده مسلمانان خواند ، (٢٠٨) و پس از رسيدن امام حسين (ع) و يارانش به كربلا ، در دشت نينوا حاضر نشد و سپس براى جبران اين گناه خويش قيام توابين را پايه گذارى كرد. ابو مخنف نوشته است كه چون خبر در گذشت معاويه به كوفه رسيد سليمان بن صرد ، تعدادى از شيعيان را در منزل خويش فراهم آورد و به آنان گفت :
شما شيعيان حسين بن على و شيعيان پدرش هستيد. اگر مى دانيد كه او را يارى مى كنيد و با دشمنانش پيكار خواهيد كرد براى او نامه بنويسيد و اگر هم در اين راه طريق استوارى نخواهيد پيمود و به راه وهن و سستى خواهيد افتاد ، امام را با وعده هاى خويش مطمئن نكنيد و فريب ندهيد حاضران پاسخ دادند كه : با دشمنان او خواهيم جنگيد و در راهش ‍ جان خواهيم داد پس سليمان گفت : اينك براى او نامه بنويسيد و آنان نامه اى به امام نگاشتند. (٢٠٩)
ابو مخنف متن نامه سليمان و ديگر شيعيان حاضر شده در منزل او را كه با اندك تفاوتهايى در متاب تاريخى و مقاتل انعكاس يافته است ، به شرح زير آورده است :
بسم الله الرحمن الرحيم. به حسين بن على از سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه و رفاعه بن شداد و حبيب بن مظاهر و شيعيان مومن و مسلمان او از اهل كوفه :
سلام عليك. ستايش مى كنيم خداوندى را كه خدايى جز او نيست اما بعد: حمد و سپاس خدايى را كه دشمن ستمگر تو را برانداخت. همان دشمنى كه بدون رضايت مسلمانان بر آنان امارت مى كرد بهترين آنان را مى كشت و بدترين ايشان را زنده مى گذاشت. اموال الهى را در ميان ثروتمندان و ستمكاران تقسيم مى كرد. خداوند او را همانند ثمود ، از رحمت خود دور گرداند.
اى حسين بدان كه : ما را امامى نيست به سوى ما بشتاب شايد كه خداوند ما را به واسطه تو بر حق گرد آورد. نعمان بن بشير در قصر امارت استقرار دارد. ما همراه او در نماز جمعه فراهم نمى شويم و با او در اعياد حاضر نمى گرديم اگر به ما خبر رسد كه تو به سوى ما عزيمت كرده اى ، او را از كوفه خواهيم راند تا به شام رود. انشا الله و السلام و رحمه الله عليك. (٢١٠)
نامه سليمان و ياران او در دهم ماه رمضان در مكه به دست امام داده شد (٢١١) هنوز دو روز نگذشته بود كه نامه هاى ديگرى كه بدانها اشاره كرديم در رسيد. (٢١٢) نامه شبث بن ربعى اليربوعى و حجازبن ابجر العجلى و يزيد بن رويم الشيبانى و عزره بن قيس الاحمسى و عمرو بن الحجاج الزبيدى و محمد بن عمير بن عبيد آخرين نامه اى بود كه در پى نامه هاى قبلى رسيد. در نامه اخير خطاب به امام آمده بود كه :
ميوه ها رسيده و باغستانها سرسبز است و چاهها پر آب. پيش آهنگان سپاه مهيا گشته ؛ پس اگر آهنگ ما دارى روانه شو؟ (٢١٣)
امام كوفه را بسى بهتر از عبدالله بن مطيع مى شناخت. بر تذبذب و تزلزل كوفيان آگاهتر از ديگران بود ، امام ، چه اين حجتهاى صورى و چه انتظار همه كسانى كه درباره كوفيان گمانى جز امام داشتند ، حكم مى كرد كه براى وارسى شرايط كوفه و آشكار كردن واقعيات آنجا دست به اقدام زند؛ بنابراين چون آخرين نامه هاى كوفيان را كه توسط هانى بن هانى و سعيد بن عبدالله آخرين پيكهاى كوفيان در رسيده بود ، ملاحظه كرد ، نامه زير را براى مردم كوفه نگاشت و توسط همين فرستادگان اخير ارسال داشت :
از حسين بن على به گروه مومنان و مسلمانان. اما بعد: هانى و سعيد ، همراه نامه هاى شما در رسيدند. اينان آخرين كسانى بودند كه شما به سوى من فرستاده بوديد. نامه هاى شما را خواندم و بر آنچه مقصود شما بود آگاه شدم. مضمون تمام نامه ها شما آن است كه ما امامى نداريم. به سوى ما بيا تا تحت پيشوايى تو بر حق مجتمع شويم. اكنون برادر و پسر و عمو و مطئن ترين فرد از اهل بيعت خويش را به سوى شما روانه مى كنم. چون او به ميان شما در آمد و به من نوشت كه همگى شما بنظرى واحديد و خردمندان و صاحبان فضل شما بر همان عقيده و بر همان باورند كه شما در نامه هاى خويش نگاشته ايد ، نامه هايى كه يكايك آنها را با تامل خوانده و وارسى كرده ام ، به زودى به سوى شما رهسپار خواهم شد. به جان خويش سوگند كه امام كسى نيست به جز آنكه عامل به كتاب خدا و مجرى قسط و پايبند به حق و مراقب نفس خويش براى خدمت و اطاعت خدا باشد. (٢١٤)
اگر چه شيعيان بصره در اين زمان ، براى دعوت امام حسين (ع) به سوى خويش ، هيجان كوفيان را نشان نمى دادند ، چرا كه تمايلات شيعى در اين شهر كمرنگ تر از كوفه بود ، اما شمارى از آنان نيز نامه هايى با همان مضمون نوشته هاى مردم كوفه براى امام نوشته بودند امام پس از نگاشتن پاسخ نامه هاى كوفيان ، نامه اى نيز براى شيعيان بصره نوشت و آن را توسط يكى از موالى خويش به نام سلمان يا سليمان ، به بصره فرستاد.
پيش از اين از بافت و تركيب قومى كوفه سخن گفتيم. در اين زمان در بصره نيز پنج شاخه قومى وجود داشت كه امام نامه خويش را خطاب به اين روساى شاخه هاى قومى بصرى نوشت. (٢١٥) شناخت دقيق تر كوفيان از امام و جايگاه آن حضرت در امامت اسلامى باعث مى شد تا امام به تبيين حقوق خود على (ع) در جانشينى پيامبر نيازى نداشته باشد و ذكرى از غصب خلافت به ميان نياورد ، اما بصريان از چنين شناختى كم بهره بودند. به همين دليل نيز امام در نامه خويش به كوفيان بر ضرورت وارسى دعاوى كوفيان تاكيد كرد و در نامه بصريان به تبيين جايگاه خويش در رهبرى امت پرداخت و نوشت :
اما بعد: خداوند محمد (ص) را بر همه مردم به پيامبرى برگزيده و او را به نبوت كرامت و براى رساندن رسالت خويش ماموريت داد. سپس او را به سوى خويش برد ، در حالى كه مردم را نصيحت كرده و پيام خداوند را به مردم رسانده بود. ما اهل بيت و اوليا و اوصيا و وارث پيامبريم و شايسته ترين مردم به داشتن مقام او در ميان ايشان. پس قوم ما ديگران را در جانشينى پيامبر بر ما ترجيح دادند و ما براى اجتناب از تفرقه و رعايت مصالح امت و عافيت آنان به آن تن در داديم. اين در حالى بود كه مى دانستيم كه ما سزاوارترين افراد براى جانشينى رسول خدا بوديم از كسانى كه بر اين منصب برقرار شدند. پس خداوند بر آنان رحمت آرد و ما را و آنان را در پناه غفران خويش در آورد. من فرستاده خويش را با اين نوشته به سوى شما فرستادم ، شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش (ص) فرا مى خوانم. سنتى كه مرده است و بدعتى كه احيا گشته است. اگر سخنم را بشنويد و فرمان مرا اطاعت كنيد ، شما را به راههاى رشد رهنمون خواهم شد ، و السلام عليكم و رحمه الله. (٢١٦)


۶
مسلم بن عقيل در كوفه ، ماهيت و ابعاد بيعت كوفيان با وى

مسلم بن عقيل در كوفه ، ماهيت و ابعاد بيعت كوفيان با وى

مسلم با توصيه امام حسين (ع) ، مبنى بر اينكه تقوا و كتمان ماموريت خويش را نصب العين خويش قرار دهد ، در نيمه ماه رمضان به همراه عبدالرحمان بن عبدالله الكوا الارحبى ، قيس بن مسهر و عماره بن عبدالله السلولى ، از مكه خارج شد و پس از همراه كردن راهنما كه در ميانه راه از تشنگى مردند ، (٢١٧) سفر خويش به سوى كوفه را ادامه داد تا در پنجم شوال سال ٦٠ هجرى ، به اين شهر رسيد. (٢١٨) برخى از منابع نوشته اند كه مسلم پس از رسيدن به اين شهر به منزل مختار بن ابى عبيد ثقفى وارد شد. (٢١٩) بنا به گزارش برخى از منابع ديگر ، مسلم بن عقيل در كوفه ، نه به خانه مختار ، بلكه به منزل هانى بن عروه (٢٢٠) و يا به خانه مسلم بن عوسجه در آمد. (٢٢١)
حسب روايات موجود پس از رسيدن مسلم به كوفه و استقرار در منزل مختار يا مسلم بن عوسجه ، چون شيعيان كوفه از حضور فرستاده امام حسين (ع) آگاه شدند ، فوج فوج به حضور وى شتافتند و با او بيعت كردند. شمار اين بيعت كنندگان به اختلاف ، ١٢ تا ١٨ هزار نفر گزارش شده است. (٢٢٢) مطابق همين گزارشها چون مسلم با چنين استقبالى مواجه شد بى درنگ ماجرا را براى امام حسين (ع) نوشت و آن حضرت را به حركت به سوى كوفه تشويق كرد. (٢٢٣)
به نظر مى رسد كه اگر اندكى در باب اين گزارشها و اجزاء آن تامل و تدبر كنيم واقعيات را در پرتو تعقل تاريخى و بخش روايات بر بنياد تحليل يافته ها جز آن چيزى بيابيم كه اين روايات منعكس مى كنند و در انديشه ها رسوخ يافته است. طبيعى ترين پرسش در باب ورود مسلم به كوفه تنها ابهام در باب محل استقرار او نيست كه در روايات موجود ، اتفاق نظرى درباره آن وجود ندارد ، بلكه ابهام در باب غيبت تمام دعوت كنندگان امام حسين (ع) به كوفه ، در كنار مسلم در روزهاى نخستين ورود وى و روزهاى بعدى تا شهادت مسلم است و نام و نشان اينان را قبلا در گزارش نامه هاى ايشان و پاسخ امام به آنان آورده ايم.
نكته قابل تامل ديگر مربوط به گزارشى است كه ادعا دارد پس از انتشار خبر رسيدن مسلم به كوفه ، شيعيان فوج فوج به حضور او رسيده و با امام حسين (ع) بيعت كردند. اگر شمار اين شيعيان را نه ١٨ هزار نفر ، بلكه همان حداقل ، يعنى ١٢ هزار نفر هم در نظر آوريم ، طبعا بايد اين افواج انسانى ، هم نظم و ترتيب موجود در كوفه را دگرگون كرده باشند و هم غوغايى در حوالى خانه اى كه مسلم در آنجا كرده باشند. درست است كه نعمان از سوى اشراف اموى كوفه به بى تفاوتى در مقابل ورود مسلم روبرو شد ، اما:
اولا: اقدام او در فراهم آوردن مردم در مسجد كوفه و اخطار ملايم به آنان ، هجوم افواج انسانى به خانه مسلم بن عقيل ناهماهنگ است.
ثانيا: در گزارشهاى اشراف اموى به نبرد ، هيچ اشاره اى به كثرت بيعت كنندگان با مسلم بن عقيل به چشم نمى خورد. افزون بر اين ، منطق حاكم بر هيجانهاى اجتماعى در چنين شرايطى حكم مى كرد كه آن جمعيت فراوان ، پس از بيعت با مسلم براى حاكم كوفه مشكلاتى را پديد آورده ، او را در معرض تهديدهايى قرار دهند. شيعيان كوفه در نامه خود به امام حسين (ع) نوشته بودند كه در صورت حركت آن حضرت به كوفه ، نعمان بن بشير را از اين شهر خواهند راند و درست است كه در اين زمان ، هنوز امام به سوى كوفه رهسپار نشده بود تا آنان به اين وعده خود وفا كنند ، اما به هر حال آن جمعيت كثير بايد تا آن حد موجب نگرانى حاكم كوفه از جان خويش مى شدند (٢٢٤) كه وى جرات فرا خواندن آنان به مسجد كوفه و نصيحت و تهديد آنان را نداشته باشد. اقدام نعمان بن بشير در فرا خواندن همين شيعيان به مسجد و گفتگوى ملايم با آنان به وضوح نشان دهنده آن است كه نه اين شيعيان از حضور در جمعه و جماعات حاكم كوفه امتناع مى كردند و نه نعمان از اجتماع آنان و گفتگو با ايشان نگران بود ، سهل است كه حتى قليل بزرگان اموى شهر نيز هيچ گونه تهديدى را در مقابل خود نمى ديدند ، به همين دليل نيز در همان اجتماع مسجد ، نعمان را براى سهل انگارى در برابر مسلم بن عقيل مورد سرزنش قرار مى دادند ، پاسخ نعمان نيز به عبدالله بن مسلم الحضرمى سرسخت ترين دوستدار يزيد كه حاكم كوفه را آشكارا و بدون هيچ گونه نگرانى مورد عتاب قرار داد جاى تامل بسيار دارد. (٢٢٥)
بى گمان شخصيت نعمان بن بشير با عبيدالله بن زياد كه كمى بعد حاكم كوفه شد تفاوت داشت. (٢٢٦) نعمان چنانكه از منابع تاريخ كربلا نيز آمده است چون عبيدالله اسير قساوت وجود خويش نبود ، امام مگر مى توان تصور كرد كه نعمان با وقوف به آمادگى جمعيتى ١٢ هزار نفره و حاضر السلاح ، تدبيرى براى جان خويش نينديشيده و با آن اطمينان خاطر در مسجد كوفه حضور يابد و از آنجا بدون نشان دادن هيچ گونه واكنشى ، حداقل در حد واكنشى كه عبدالله بن مسلم به نفع يزيد نشان داد ، به قصر خويش باز (٢٢٧) گردد؟
اگر مجموعه اين پرسشها و تاملات را در كنار گزارشهاى آميخته به غلو در باب كثرت جمعيت بيعت كنندگان با مسلم قرار دهيم ، اگر در نظر آوريم كه مسلم پس از ورود عبيدالله و آگاهى از تعقيب خويش ، حتى خانه اى از خانه هاى همين ١٢يا ١٨ هزار جمعيت را نيافت كه در آن پناه جويد ، چه بسا بتوانيم نتيجه بگيريم كه شمار بيعت كنندگان واقعى با مسلم ، بسيار كمتر از آن تعدادى است كه در گزارش ابومخنف و ديگران آمده است ، شمارى نه بيشتر از شمار حاضران در دشت نينوا ، بلكه باز هم كمتر از آن تعداد. بديهى است در صورتى كه گزارشهاى مربوط به شمار بيعت كنندگان با مسلم را تا اين اندازه محدود كنيم ، با اين پرسش مواجه خواهيم شد كه پس آيا مسلم آمادگى شرايط كوفه را در نامه خويش به امام حسين (عليه السلام) و فراخواندن آن حضرت بر عزيمت به سوى اين شهر را نادرست نوشته و خلاف واقعيات را نگاشته است ؟ بديهى است مسلم نماينده امين امام حسين (عليه السلام) بود ، اما بعيد نيست كه وى ، درست به همان دليل كه نخستين بيعت كنندگان را به كتمان اسرار فرا مى خواند ، به سخنان قليل كسانى كه به ديدارش مى شتافتند و از كثرت مشتاقان عزيمت امام حسين (عليه السلام) به كوفه سخن مى گفتند ، اعتماد كرده باشد و گرفتار ادعاهاى مبالغه آميز در كثرت شمار شيعيان شده باشد ، اگر چه ، مطابق روايت اومخنف ، در نامه اى كه مسلم بيست و هفت روز قبل از شهادتش در كوفه ، براى امام نوشت ، شمار بيعت كنندگان با خويش را بيش از بيست هزار نفر بيان كرد ، اما با توجه به شرايط حضور پنهانى مسلم در كوفه بعيد نيست كه او شمار بيعت كنندگان را بر اساس ادعاى همان اطرافيانى نوشته باشد كه سرانجام پس از فرار از نزد مسلم به سوى عبيدالله ، نشان دادند كه در دروغگويى كم نظيرند ، پس به همين دليل مى توانيم نتيجه بگيريم كه مسلم با تصور صحت وعده هاى كوفيانى كه با آنان ملاقات كرده است و با باور به درستى ادعاهاى آنان كه جمعيت ديگرى نيز همانند ايشان آماده جانبازى در راه امام حسين (ع) اند ، تلقى خويش را از آمادگى و استعداد شيعيان كوفه براى يارى امام به آن حضرت گزارش كرده است ، نه تعداد و رقم واقعى آنان را.
متن نامه مسلم بن عقيل كه به روايت ابومخنف ، توسط عابس بن ابى شبيب الشاكرى براى امام حسين (عليه السلام) فرستاده شد ، چنين بود:
بسم الله الرحمن الرحيم. به حسين به على بن ابيطالب ، از مسلم بن عقيل. اما بعد: پيشاهنگ به ياران خويش دروغ نمى گويد. بيش از بيست هزار نفر از مردم كوفه با تو بيعت كرده اند. چون نامه من به دست تو رسيد ، در آمدن به كوفه عجله كن ، تمام مردم با تو همراهند و نسبت به يزيد تمايل و گرايشى ندارند ، والسلام. (٢٢٨)
سخنانى كه عابس بن ابى شبيب همدانى همان پيك مسلم به سوى امام حسين (عليه السلام ) ، در ملاقات با مسلم بن عقيل به زبان راند و آن سخنان را غالب منابع ، از ابومخنف روايت كرده اند ، به وضوح نشان مى دهد كه برخى از شيعيانى كه با مسلم بن عقيل ديدار مى كردند ، اطلاعات مبالغه آميز و احيانا نادرستى به او مى دادند. مسلم نيز كه در شرايط ويژه اى دركوفه به سر مى برد و منبع بررسيهايش عمدتا همين شيعيان بودند ، چه بسا آن سخنان مبالغه آميز را واقعيت مى شمرد. بعيد نيست كه اگر شيخ مفيد و مسعودى به اين سخنان توجه مى كردند و آنها را در آثار خويش مى آوردند ، گرفتار اعتماد به گزارشهاى مبالغه آميز در تعداد شيعيان كوفه نمى شدند.
برويم به سراغ سخنان عابس و نكته هاى ارزشمندش در توصيف تلويحى ، اما واقعى از هيجان و غلو در سخنان شيعيان ملاقات كننده با مسلم بن عقيل. سخنانى كه با تنها ماندن مسلم و شهادت امام حسين (عليه السلام) ، صحت آنها تاييد شد:
اما بعد: اى مسلم من تو را از مردم خبر نمى دهم (٢٢٩) و نمى دانم كه در انديشه و جان آنان چيست. همچنين تو را از جانب ايشان فريب نمى دهم ، سوگند به خدا كه من فقط از آنچه در انديشه دارم و در وجود من است با تو مى گويم و آن اين است كه به خدا سوگند اگر مرا فرا خوانيد ، همراه شما با دشمنانتان پيكار خواهم كرد ، دشمنان شما را با شمشير خواهم زد تا آنگاه كه به ديدار خدا بروم. از اين كار نيز جز آنچه در نزد خداست و مرا خواهد برد ، مقصود ديگرى ندارم. (٢٣٠)
توسل اشراف اموى كوفه به يزيد و نصب عبيدالله بن زياد به امارت عراقين به خلاف نعمان بن بشير كه با شناخت دقيق از واقعيات كوفه و شيعيان اين شهر ، مراودات آنان با مسلم بن عقيل را خطرناك و قابل اعتناى جدى نمى شمرد ، برجسته ترين شخصيتهاى اموى ، همان حضور مسلم و اخبار مربوط به بيعت تعدادى از شيعيان با او را نگران كننده يافته و بى درنگ به يزيد متوسل شدند ، اينان كه طبعا از گروه العاليه كوفه بودند و نزد يزيد داراى اعتبار ، عبارت بودند از:
١. عبدالله بن مسلم بن سعيد الحضرمى ؛
٢. عماره بن عقبه ؛
٣. عمر بن سعد بن ابى وقاص. (٢٣١)
از مضمون نامه هاى عماره و عمر بن سعد آگاهى نداريم ، اما طبعا محتواى آنها همان بوده است كه عبدالله بن مسلم نوشته است. او براى يزيد نوشت كه :
مسلم بن عقيل وارد كوفه شده است و شيعيان با او بيعت كرده اند ، اگر به كوفه محتاجى امير مقتدرى بر آنجا بگمار تا بتواند دستورات تو را به اجرا گذارد و همانند تو درباره دشمنانت عمل كند؛ زيرا نعمان بن بشير مردى ضعيف است. (٢٣٢)
با رسيدن نامه هاى اشراف اموى به يزيد ، پسر معاويه كه همانند امويان كوفه نگران شده بود با سرجون ، غلام نصرانى خويش به مشورت نشست و سرانجام با راهنمايى وى بر آن شد تا افزون بر امارت بصره ، امارت كوفه را نيز به عهده عبيدالله گذاشته و او را روانه سركوب مخالفان خويش در كوفه كند. (٢٣٣)

كشته شدن فرستاده امام در بصره و عزيمت عبيدالله به سوى كوفه

فقدان قدرت محورى قبيله اى در بصره ، همانند كوفه ، موجب آن شده بود كه در اين شهر نيز قدرت در ميان چهار گروه اصلى (اربع) تقسيم گردد. در همين حال عشيره هاى مختلف نيز روسايى براى خود داشتند كه ابومخنف از آنان به عنوان روساى پنجگانه (اخماس) نام برده است. (٢٣٤) تعادل نسبى نيرو و نفوذ هر كدام از اين روسا ، طبعا همانند كوفه در بصره نيز شرايط ويژه اى از محافظه كارى و نگرانى و تذبذب سياسى و اعتقادى را پديد آورده بود. چنين خصيصه اى بهترين زمينه را براى قدرت مركزى در كنترل بى دغدغه اين شهر پديد مى آورد و مانع از سركشى قبايل و شيوخ مى گشت.
گزارشهايى كه درباره واكنش روساى پنجگانه بصره ، نسبت به نامه امام حسين (عليه السلام) به ايشان در دست داريم ، به وضح دغدغه هاى سياسى و نگرانى هر كدام از اين روسا را از يكديگر و بى اعتمادى ايشان را نسبت به هم نشان مى دهد. ابومخنف نوشته است كه چون نامه امام حسين (عليه السلام) به روساى بصره رسيد ، هيچ كدام از ايشان از دريافت نامه امام با يكديگر سخن نگفتند و آن را چون رازى نزد خويش پنهان كردند ، (٢٣٥) و تنها برخى از ايشان محتواى نامه امام را براى افراد عشيره خويش بازگو كرده ، از آنان نظر خواستند ، در ميان اشراف يا روساى بصرى ، منذر بن الجارود ، سياستى غير از راه و روش سكوت و انتظار در پيش گرفت ، به روايت ابومخنف ، منذر كه دخترش در حباله نكاح عبيدالله بن زياد بود و سخت از داماد خويش بيمناك ، با اين گمان كه ممكن است نگارش نامه دسيسه اى از جانب عبيدالله باشد ، به حضور امير بصره رفت و نامه امام را به او داد. عبيدالله كه از متن نامه بر آشفته شده بود ، نام و نشان و محل سليمان (٢٣٦) فرستاده امام را پرسيد و چون بر او دست يافت ، بى درنگ او را به قتل رساند. (٢٣٧) گرچه جبن و نگرانى و دغدغه منذر كه هم او را ابزار آگاهى عبيدالله از مكاتبه امام با او كرد ، هم باعث شد تا عبيدالله به هنگام عزيمت به سوى كوفه وى را با خويشتن همراه سازد تا مبادا در غياب او طريق همكارى با امام حسين (عليه السلام) را پيش گيرد ، به روشنى نشان از حقانيت روساى بصرى در كتمان اسرار خويش از يكديگر داشت ، اما به هر حال آنان را بيش از پيش به سوى اتحاد سياست محافظه كارى و تذبذب سوق داد.
درست است كه سياست تقيه و كتمان اسرار از يكديگر ، موجب شد تا عبيدالله از مكاتبه امام با آنان مطلع نشود ، گسست پيوند اين روسا با يكديگر ، زمينه هاى عينى همبستگى آنان را به زيان امام حسين (عليه السلام) و به سود امير عراقين نيز از ميان مى برد.
جز شرايط بن بست سياسى و قبيله اى براى همراهى بصريان با امام حسين (عليه السلام ) ، غلبه هيجان و عاطفه و نه ايمان و شجاعت ، عاملى ديگر بود براى انفعال آنان در مقابل دعوت امام و اتخاذ راءى و عزمى با ثبات در اين مسير ، شايد در صورتى كه شيعيان كوفى به آن سهولت مقدرات شهر خويش را به عبيدالله نمى سپردند و خود تركيب اصلى سپاه عمر بن سعد عليه امام حسين (عليه السلام) را پديد نمى آوردند ، برخى از شيعيان بصرى هم ، عزم و اراده اى واقعى و نه هيجانى براى شتافتن به سوى امام را پيدا مى كردند ، اما بسيار طبيعى بود كه رسيدن اخبار تسلط عبيدالله بر كوفه ، خصوصا شهادت مسلم بن عقيل در آنجا ، وجهه جبن و رعب را در شخصيت بصريان افزايش داده و تبديل به عنصر غالب وجود ايشان گردد.
نگاهى كوتاه به روايات موجود در باب اقبال هيجانى برخى از بنى حنظله ، بنى سعد و بنى عامر ، نسبت به دعوت امام از يزيد بن مسعود ، تشابه شخصيت مبتنى بر تذبذب در ميان بصريان با كوفيان را نشان خواهد داد.
گفتنى است كه ظاهر روايات موجود در باب گفتگوى يزيد با اعضاى قبيله و عشيره هاى خويش ، چنان مى نمايد كه گويى وى نظر خواهى از اعضاى تحت اطاعت خود را به گونه اى صريح و علنى مطرح كرده است ، اما واقعيت جز اين است ، چرا كه اولا: مصون ماندن وى از تعرض عبيدالله ، ثانيا: تهديدهاى پسر زياد در سخنرانى خويش به هنگام ترك بصره به سوى كوفه ، نشان از آن است كه آن گفتگوها در فضايى مبتنى بر امنيت خاطر و دور از چشم عوامل عبيدالله صورت پذيرفته است.
بنا به روايت سيد بن طاوس ، چون يزيد بن مسعود ، رئيس و شيخ بنى تميم ، بنى حنظله و بنى سعد با اعضاى تحت رياست خويش از نامه امام حسين (عليه السلام) سخن گفت و آنان را به يارى امام حسين (عليه السلام) فرا خواند ، و با ايشان گفت :
معاويه هلاك شده و با مرگ او رشته ستم و گناه از هم گسيخته و پايه هاى ستمكارى فرو ريخته است. او در زمان حيات خويش ، از مردم براى يزيد بيعت ستاند و گمان كرد كه با اين بيعت بنيان حكومت يزيد را استوار ساخته است ، اما خيالات او به نتيجه نرسيد و از انديشه باطل او حاصلى به دست نيامد. اكنون يزيد شرابخوار بدون رضايت امت بر آنان حكمران شده است ، در حالى كه مردى كوته فكر و كم خرد است. به خدا سوگند كه امروز پيكار با يزيد بر جهاد بر مشركين فضيلت دارد ، اى مردم ، اين حسين بن على است ، نوه پيامبر و صاحب شرافت و انديشه اى درست. او صفاتى دارد كه از بيان آنها ناتوانيم ؛ از دانشى برخوردار است از حد و اندازه بيرون. او از هر جهت براى ولايت بر مسلمانان شايسته است. انسانى كه بر كودكان مهربانى مى كند و بر پيران عطوفت مى ورزد. او انسانى است ، كه حقوق مردم را پاسدارى مى كند و بر امت پيشوايى دارد. خداوند با او بر خلق خويش ‍ حجت فرستاده و مردم را پند داده است. اى مردم احنف بن قيس شما را در نبرد جمل از يارى و همراهى امير المومنين باز داشت. پس بياييد تا امروز با يارى نوه رسول خدا ، آن ننگ را از دامن خويش بشوييم. سوگند به خدا هر آن كس كه از يارى حسين بن على سر باز زند ، خداوند او را در دنيا خوار و شمار خاندانش را كاهش خواهد داد. اكنون من زره بر تن و آماده نبرد شده ام. بدانيد آن كس كه كشته نشود ، لاجرم خواهد مرد. هر آن كس هم كه از مرگ گريزد ، عاقبت در چنگ آن افتد. خداوند شما را بيامرزد. به من جوابى شايسته و نيكو دهيد. (٢٣٨)
با خاتمه سخنان يزيد بن مسعود (نبيط) كه بيش از ديگر روساى پنجگانه بصره به گفته هاى خويش باور داشت و سخنانش جوهر اعتقادات شيعى او را نشان مى دهد ، بنى حنظله ، بنى سعد و بنى عامر ، هر كدام با بيان عباراتى حاكى از وفادارى و شجاعت و عزم خلل ناپذير ، يزيد را مورد حمايت خويش قرار دادند ، چنين اتفاق نظرى كه فقط در قالب كلمات جارى شد و هرگز به كسوت عمل در نيامد ، باعث شد تا يزيد با نگاشتن نامه زير ، به نامه امام پاسخ دهد:
بسم الله الرحمن الرحيم. نامه شما را دريافت كردم و بر مضمون آن آگاه شدم و دانستم كه شما مرا به اطاعت خود فرا خوانده و از من استمداد جسته ايد. خداوند هيچ گاه زمين را از كسى كه نيكوكارى كند و به رستگارى فرا خواند ، تهى نمى دارد ، امروز شما حجت خدا بر خلق و امانت الهى در روى زمينيد ، شما شاخه اى از درخت زيتون احمدى هستيد. رسول خدا ريشه آن درخت و شما شاخه هاى آنيد. اكنون تفاءل به خير كرده و به سوى ما عازم شويد. بدانيد كه من تمام بنى تميم را به اطاعت از شما فرا خوانده ام. آنان چنان به اطاعت شما اشتياق دارند كه شتر تشنه را در طلب آبشخور ، من گردن اعضاى قبيله بنى سعد را براى خدمت به شما نرم ساخته و با نصايح مشفقانه زنگ سستى از قلبهاى آنان زدوده ام و آنها را پاك و منور ساخته ام. (٢٣٩)
دريافت اين نامه امام را شادمان كرد ، اما پس از رسيدن امام به كربلا ، هيچ كدام از وعده ها تحقق نيافت و قلبهايى كه ادعا مى كردند كه پاك و منور گشته اند ، قدم از بصره به سوى نينوا نگذاشتند. غالب بصريان نيز چون كوفيان سخن مى گفتند ، اما آنان نيز از عمل باز مى ماندند. گفته ايم كه تذبذب در اعماق شيعيان عراقين ريشه هاى ديرينه داشت . با اين حال شايان ذكر است كه تعدادى از خالص ترين شيعيان بصره پس از مشاهده انفعال ديگر شيعيان اين شهر ، بر آن شدند تا بر عهد و پيمان خود با امام حسين (عليه السلام) پايبند مانده و على رغم اقدامات عامل بصرى ابن زياد كمى پس از آنكه عبيدالله بصره را به سوى كوفه ترك كرد و خبر عزيمت امام حسين (عليه السلام) به سوى كربلا نيز در رسيد ، از بصره گريخته و خود را به صحراى طف رسانده و به كاروان حسينى ملحق شوند. تا جايى كه از طريق گزارشهاى منابع تاريخى و مقاتل اطلاع داريم ، اينان عبارت بودند از:
١. يزيد بن نبيط؛
٢. عبدالله بن نبيط؛
٣. عبيدالله بن نبيط؛
٤. عامر بن مسلم بن عبدى ؛
٥. مسلم ، مولى عامر بن مسلم ؛
٦. سيف بن مالك ؛
٧. ادهم بن اميه. (٢٤٠)

استيلاى عبيدالله بر كوفه

در ميان رخدادهاى تاريخ كربلا ، يكى از پر ابهام ترين روايات ، گزارش افسانه آميز ورود عبيدالله به كوفه و تسلط سهل و بى دغدغه و بدون كمترين واكنش بر شيعيانى است كه گفته شده است ، حداقل تعداد آنان ١٢ هزار نفر بود ، بررسى اين بخش را با نگاهى به نام و نشان همراهان عبيدالله و تحليل مبانى قلت آن همراهان آغاز مى كنيم. به موجب روايات موجود كه باز هم اساس آن ابومخنف است ، عبيدالله پس از سخنرانى تهديدآميز خويش در بصره ، همراه پانزده نفر روانه كوفه شد. (٢٤١)
مسلم بن عمرو باهلى همو كه نخستين نامه را در كوفه به يزيد نوشت ، منذر بن الجارود ، كسى كه از بيم عبيدالله نامه امام حسين (عليه السلام) را به او داد و موجب قتل فرستاده امام به بصره گشت و شريك بن عبدالله الاعور الهمدانى ، از جمله آنان بودند.
اگر بنياد اين روايت درست باشد و عبيدالله به راستى با چنين همراهان اندكى روانه كوفه شده باشد ، كه على القاعده در صحت آن جاى ترديد نيست ، نخستين نتيجه اين روايت آن است كه پسر زياد ، بدون بيم و هراس و با اطمينان خاطر از اينكه به هنگام رسيدن به كوفه حتى با اتخاذ سياست فريب شيعيان و پنهان داشتن چهره خويش و استقرار در دارالاماره از طرف مخالفانى مصمم و شجاع تهديد نخواهد شد ، دست به چنين اقدامى زده است. قدر مسلم آن است كه اگر عبيدالله احتمال آن را مى داد كه نه در هنگام ورود به كوفه ، بلكه پس از رسيدن به داراالاماره و فاش شدن هويتش ، در معرض تهديد جانى قرار خواهد گرفت ، طبعا همراه نيروهايى كافى براى حفظ جان خويش عازم شهرى مى شد كه جمعيت قابل توجهى از ساكنان آن ، بيعت كرده با مسلم ، آماده اقدام عليه حاكم جديد كوفه بودند ، تنها با ترديد در سلامت عقل عبيدالله يا اعتقاد به احساس امنيت كامل او در كوفه و اطمينان خاطر از مصون بودن وى از هرگونه آسيب و گزند است كه مى توان ورود شجاعانه پسر زياد به كوفه را تعليل كرد و لاغير.
بخش بعدى روايت استيلاى عبيدالله بر كوفه ، داستان فريبكارى اوست مبتنى بر در آوردن خويش به ظاهرى شبيه امام حسين (عليه السلام) و فريفتن مردم براى ورود به شهر. (٢٤٢)
گفتنى است كه اذعان به صحت اين روايت به آن معناست كه كسانى كه در بدو ورود عبيدالله ، او را با امام حسين (عليه السلام) اشتباه گرفتند ، مسلم بن عمرو باهلى ، سرشناس ترين عنصر اموى در كوفه را نمى شناختند و توان شناسايى و تميز او را نداشتند!
به موجب بخشى از همين روايت افسانه آميز ورود عبيدالله به كوفه كه به نظر مى رسد ، بنياد آن براى توجيه انفعال شيعيان كوفه و جبن و هراس ريشه دار در وجود آنان ساخته شده است ، كمى پس از ورود عبيدالله به كوفه و على رغم اشتباه اوليه در شناسايى او ، سرانجام وى شناخته شد و مردم از اطرافش پراكنده شدند ، واضح است كه اگر شمار واقعى ياران مسلم بن عقيل در كوفه به همان تعداد همراهان عبيدالله نيز بودند ، بايد به انديشه اقدامى سريع عليه او مى افتادند و مانع ورودش به دارالاماره مى گشتند. اگر در نظر آوريم كه در قسمت ديگرى از همين روايت آمده است كه چون عبيدالله به مقابل درب دارالاماره رسيد ، نعمان نيز او را با امام حسين (عليه السلام) اشتباه گرفت و به پرخاش پرداخت ، مى توان با اطمينان بيشترى گفت كه از همان بدو ورود پسر زياد به كوفه ، نه شيعيان شهر جرات مقابله با او را مى يافته اند و نه عبيدالله از واكنش و اقدام آنان در دل هراسى داشته است.
با فرض آنكه به موجب بخش اخير روايت ، واقعا هويت عبيدالله و تمام همراهانش تا زمان ورود به قصر حكومتى ناشناخته مانده است و يا شيعيانى كه سرانجام در نيمه راه دروازه شهر تا قصر او را شناختند فرصت واكنش و اقدام سريع عليه او را نيافتند ، آيا نمى توان پرسيد كه چرا آنان كمى بعد ، يا روز بعد و حتى بعد از آنكه او در مسجد شهر حضور يافت و سخنرانى مالامال از تحبيب و تهديد خويش را ايراد كرد ، دست به اقدامى عليه او نزدند؟ آيا عبيدالله سپاهى ١٢ هزار نفرى همراه خود داشت ، يا آنكه در كوفه سپاهى عظيم آماده يارى او وجود داشت كه قدرت هر اقدام نظامى را از ١٢ هزار بيعت كننده بامسلم بن عقيل مى گرفتند؟ به نظر مى رسد كه اگر در تحليل و تقليل مبانى ورود بى دغدغه عبيدالله و استيلاى سهل و سريع او بر كوفه ، از سطح افسانه ها و ساخته و پرداخته هاى كوفيانى كه بعدها كوشيده اند تا خذلان و خوارى خويش را از همان بدو ورود پسر زياد پنهان دارند و به توجيه آن بپردازند ، بگذريم بايد باز هم اذعان كنيم كه :
١. به خلاف آنچه از برخى از روايات آمده است ، شمار بيعت كنندگان واقعى با مسلم بسيار اندك و كمتر از چيزى است كه بيان شده است ، حتى كمتر از شمار نيروهاى قليل حكومت كوفه.
٢. بافت قومى و اجتماعى گسسته كوفه و فقدان شيوخ معتبر در راس قبيله ها و تيره هاى شيعى و متمايل به تشيع از يك سو و يكپارچگى و انسجام اشراف و اعضاى گروه اهاليه ، از سوى ديگر ، شرايط انفعال كوفيان را پس از شنيدن خبر نصب عبيدالله به حكومت عراقين و قتل فرستاده امام حسين (عليه السلام) در بصره افزون تر كرده بود.
٣. انتشار خبر عزيمت سپاه شام به سوى كوفه ، آخرين عناصر شجاعت و غيرت را در ميان قليل بيعت كنندگان با مسلم بن عقيل از ميان برده بود.
٤. همراهى سريع اشراف كوفه و شيوخ شهر با عبيدالله كه از همان تذبذب و محافظه كارى ايشان ريشه مى گرفت ، (٢٤٣) شيعيان پراكنده را گرفتار سردرگمى سريع كرد و از تدبير در باب تعهدات خويش به مسلم باز داشت. در به در شدن سريع مسلم در كوفه و تغيير مكان او و سرانجام تنها در پرتو همين واقعيات قابل تبيين است.
بى گمان اگر با دقت و حوصله اجزاء روايات انفعال سريع كوفيان را بكاويم ، بيشتر اذعان خواهيم كرد كه آنچه بيش از هر عاملى موجب استيلاى سريع عبيدالله بر كوفه و دست يافتن نهايى او بر مسلم شد ، نه ترفند وى در پوشاندن صورت خويش بود ، نه توفيق جاسوس وى در فريفتن مسلم بن عوسجه و پى بردن به مخفيگاه مسلم بن عقيل و نه تيزهوشى و درايت عبيدالله ، اين عوامل ، به فرض اعتماد به همه آنها ، نقشى فرعى را در ماجرا ايفا كردند ، عامل اصلى فرو ريختگى ريشه دار كوفه بود ، قبل از ورود عبيدالله و در همان زمانى كه كوفيان امام حسين (عليه السلام) را به شهر خويش فرا مى خواندند و بر زبان چيزى مى راندند كه در دلهايشان ريشه نداشت.
دستگيرى و تعقيب شيعيان وفادار به مسلم بن عقيل ، نخسيتن اقدام عبيدالله پس از سخنرانى وى در مسجد كوفه بود. زياد پدر عبيدالله سالها پيش براى دستگيرى حجر بن عدى و پراكندن كنديان از اطراف وى ، توانسته بود به خوبى از تذبذب و هراس برخى از بزرگان و اشراف كندى استفاده كند و در همان حال ايشان را براى همراهى با انديشه ها و نقشه هاى خويش ، از طريق رقباى آنان و بزرگانى از همدان و تميم و هوازن و مذحج و غطفان تحت فشار قرار دهد ، عبيدالله كه تجربه پدر را در پيش روى خويش داشت و كوفه را همان كوفه و كوفيان را همچنان اسير همين رقابتهاى افزون قبيله اى و گسستگى پيوندهاى عشيره اى مى يافت ، بى درنگ اشراف و شيوخ قبايل را به حضور طلبيد و از آنان خواست تا هر كدام از ايشان ضمن همكارى با وى براى دستگيرى مسلم بن عقيل ، تعهدات زير را گردن نهند و به اقدامات زير مبادرت ورزند.
١. هر كدام از شيوخ اعضاى قبيله و عشيره خويش را فراهم سازند تا آنان در حضور عبيدالله ، مخالفان و طرفداران يزيد را در ميان قبيله خويش معرفى كنند.
٢. هر كدام كه توانايى آوردن مخالفان يزيد را به دارالاماره ندارد ، بايد ضمانت كند كه افراد شناخته شده نزد وى و نزديكانش ، عليه عبيدالله اقدامى نخواهند كرد. (٢٤٤)
عبيدالله درست در فرداى همان شبى كه به خلاف افسانه ورود پنهانى و حيله گرانه ، با اقتدار وارد كوفه شد ، باز هم با آگاهى از جبن كوفيان و تشتت و تذبذب شيعيان ايشان با همان اقتدار و اعتماد به نفس قدم در مسجد كوفه گذاشت و با تهديد و تطميع ، خطاب به مردمى كه فراهم شده بودند ، چنين گفت :
اميرالمومنين (عليه السلام) شهرها و مرزها و سرزمين شما را به من سپرده و دستور داده است تا در ميان شما عدالت ورزم و از مظلوم حمايت كنم. يزيد به من گفته است كه به هر آن كس از ميان شما كه از عطاى خويش محروم ماند ، عطايش را بدهم و نسبت به كسانى كه مطيع و فرمانبردار باشند ، نيكى كنم و با آنان كه شنوا و مطيع باشند ، نيكى كنم. با متمردان و كسانى كه عصيان ورزند ، سختگيرى روا دارم ، پس من نيز فرمان يزيد را به كار خواهم بست و دستورش را اجرا خواهم كرد. براى نيكوكاران شما ، همچون پدر خواهم بود و براى مردمان مطيع از ميان شما ، مانند برادر رفتار خواهم كرد. شمشير و تازيانه من هم عليه كسانى به كار خواهد رفت كه فرمان مرا ناديده انگارند و با عهدم به مخالفت برخيزند. پس هر كدام از شما مراقب رفتار و كردار خويش باشند. (٢٤٥)
به موجب همين گزارش ، عبيدالله بن زياد ، پس از ايراد اين سخنان ، به عرفاء ، (٢٤٦) و بزرگان و ساير مردم سخت گرفت و به آنان تاكيد كرد كه :
هر كدام كه نام و نشان غرباء و مخالفان يزيد در ميان قبيله خويش و حروريه را تهيه كند و به او دهد ، از امان امير كوفه برخوردار خواهد شد ، اما آن كس از عرفاء و اشراف كه نام و نشان اين افراد را در ميان قبيله خويش تقديم نكند ، خونش ريخته خواهد شد و اموالش نيز مصادره گشته و در كنار خانه خويش بر دار كشيده شده و از بهره بيت المال نيز بى بهره خواهد گشت. (٢٤٧)
افزودن بر تهديدهاى عبيدالله بن زياد ، همين سخنان تكان دهنده و نگران كننده وى كافى بود تا مردمى را كه با تذبذب پيوندى وثيق داشتند. تا شيوخى را كه در گذشته ، بيش از اعضاى عشيره خويش ، راه تدبذب را طى كرده بودند ، به سوى همان تذبذب سوق دهد و به وادى خيانت به امام حسين (ع) كشاند.
پيش از اين اشاره كرديم كه در جوامعى كه پيوندهاى سياسى سخت گسسته و فرصت طلبى راه و رسم حاكم است و هر كس نگران آن است كه اگر در همراهى با دستگاه قدرت تاخير كند ، ضمن از دست دادن امتيازات مالى و از دست دادن مقررى حكومتى ، مورد تهديد جدى جانى و مالى نيز قرار خواهد گرفت ، تن دادن به ذلت صفت رايج و خصلتى موجه است. كوفيانى كه از پيش با مسلم بن عقيل پيمان بسته بودند ، اينك خود را در شرايطى مملو از بدبينى به يكديگر يافته و احساس مى كردند كه وقتى شيوه ديرينه اشراف و شيوخ آنان اغتنام فرصت بوده است ، بنابراين چه دليلى دارد كه آنان در اين شرايط حساس ، باز هم در همان مسيرى قدم بردارند كه در روزگار على (ع) و امام حسين (ع) و به هنگام تلاش زياد بن ابيه ، براى دستگيرى حجر بن عدى برداشتند؟ (٢٤٨)
ظهور اين انديشه و احساس هراس از آينده مبهم و پر دغدغه و اين باور كه هر كدام از آنان در تن دادن به خواسته هاى عبيدالله ، از ديگران عقب تر مانند ، از جان و مال ساقط خواهند شد ، اگر همه باز مانده غيرت كوفيان را از ميان بر نمى داشت و ايشان را در همان آغاز ، آماده خيانت به مسلم بن عقيل نمى كرد ، لااقل به مسير خزيدن به دورون خانه هاى خود و پناه جستن نزد همسران و فرزندان خويش مى انداخت. هنوز بايد مدتى ديگر و روزهايى چند مى گذشت تا همين كوفيان سياست انزوا و اختفا را تبديل به سياست فعال عليه امام حسين (ع) و به نفع يزيد كنند؛ هنوز مسلم دستگير نشده بود.
عبيدالله بن زياد ، افزون بر به كار گرفتن سياست تهديد و ارعاب و تطميع شيوخ كوفه و بزرگان قوم ، اقدامى كه به شكل چشمگيرى موثر افتاد ، يكى از موالى خويش به نام معقل (٢٤٩) را ماموريت داد تا تلاش حيله گرانه اى را براى نفوذ در ميان ياران مسلم آغاز كند و وانمود سازد كه قصد دارد پس از ملاقات با فرستاده امام حسين (ع) ، سه هزار درهم به او تقديم كند. (٢٥٠)
سخنان عبيدالله در مسجد كوفه و به دنبال آن پيوستن بسيارى از بيعت كنندگان به امير كوفه ، حتى پيوستن تعدادى از نويسندگان نامه به امام حسين (ع) به عبيدالله ، از جمله شبث بن ربعى ، (٢٥١) و كناره گيرى برخى از آنان از مسلم بن عقيل ، همچون سليمان بن صرد خزاعى و رفاعه بن شداد باعث شد تا مسلم با احساس خطر از فاش شدن مخفيگاه خويش ، منزل مختار را ترك كرده ، در خانه هانى بن عروه مستقر شود. روايت ابى وداك كه ابو مخنف آن را آورده و تمام مقتل نويسان بعدى نيز آن را نقل كرده اند ، حاكى است كه چون مسلم خانه مختار را ترك كرد و به سراغ هانى آمد ، شيخ مذحج ، از حضور وى ناخشنود و نگران شد ، (٢٥٢) اما چون به سنت قبيله اى نمى توانست طلب جوار و ميزبانى (٢٥٣) مسلم را نپذيرد و او را براند ، به مسلم گفت :
خداى تو را رحمت كند. بر من تكليف شاق مى كنى. اگر به خانه ام وارد شده بودى و به من اعتماد نكرده بودى ، از تو درخواست مى كردم كه از نزد من بروى ، اما حرمت تو مانع من است و چون من ، مردى چون تو را از خويشتن نمى راند. (٢٥٤)
معقل جاسوس عبيدالله كه توانسته بود با فريفتن مسلم بن عوسجه ، خود را به مسلم بن عقيل رساند و با نام يكى از شيعيان امام حسين (ع) با او بيعت كند ، از جمله كسانى بود كه پس از استقرار مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه ، به آنجا راه يافت و طبعا عبيدالله بن زياد را از محل اختفاى وى مطلع كرد.
اگراين روايت را كه هيچ خبر مخالف و مباينى نيز ندارد ، درست بدانيم ، جاى اين پرسش است كه :
اولا: چرا عبيدالله كه از طريق معقل از نهانگاه جديد مسلم بن عقيل آگاهى داشت ، بى درنگ به دستگيرى او مبادرت نكرد؟
ثانيا: چرا على رغم اين آگاهى او در يكى از همين روزها ، براى عيادت از شريك بن عبيدالله بن الاعور (٢٥٥) يا خود هانى بن عروه (٢٥٦) به خانه شيخ كنده رفت و جان خويش را در معرض خطرى جدى قرار داد؟
اگر بتوان براى توجيه پرسش نخست مدعى شد كه عبيدالله به دليل آگاهى از وجود حداقل چهار هزار نفر محافظ در اطراف خانه هانى ، (٢٥٧) نمى توانست قدمى براى دستگيرى مسلم بن عقيل در آن خانه بردارد ، طبعا براى حضور او در خانه هانى ، آن هم خانه اى كه همان چهار هزار نفر در اطراف آن استقرار داشتند و مى توانستند به دستگيرى و حتى كشتن حاكم كوفه مبادرت كنند ، توجيهى خرد پسند نمى توان يافت.
در باب چگونگى دستگيرى هانى بن عروه دو روايت متفاوت وجوددارد. حسب روايت نخست كه از روايت دوم مشهورتر است ، نه صحيح و درست تر ، عبيدالله ، چندى پس از استقرار در مسند امارت كوفه ، در حالى كه هنوز از نهانگاه مسلم بن عقيل نيز اطلاعى نداشت ، (٢٥٨) بر آن شد تا رهسپار خانه هانى بن عروه شود. مطابق يكى از گزارشها ، هدف عبيدالله از عزيمت به منزل هانى ، عيادت از شريك بن اعور بود كه گفته شده است ، از شيعيان بصرى على (ع ) و همراهان عمار در صفين بود. (٢٥٩) كه عبيدالله او را از بصره به كوفه آورد. او كه در ميانه راه ، براى ممانعت از سرعت حركت عبيدالله به سوى كوفه و فراهم آوردن شرايطى جهت تاخير رسيدن ابن زياد به كوفه بيمار شده ، (٢٦٠) يا تمارض كرده بود ، پس ‍ از رسيدن به كوفه در خانه هانى مستقر شده بود. گزارش ديگر در همين باره ، مدعى است كه عبيدالله نه براى ديدار و عيادت شريك ، بلكه براى عيادت هانى كه او نيز پس از درگذشت شريك (٢٦١) در خانه وى ، براى رهايى از ديدار با عبيدالله ، پس از ملاقات روز نخست جلوس امير كوفه ، ديگر به ديدار او نرفته بود ، رهسپار منزل وى گشت.
در هر كدام از اين روايات ، اجزاء متفاوتى نيز وجود دارند كه آنها نيز پر ابهام و شايسته مداقه اند. روايتى كه مدعى است عزيمت عبيدالله به منزل هانى براى عيادت شريك بوده است ، پيشنهاد قتل عبيدالله در همان ديدار را به شريك نسبت مى دهد ، اما مى افزايد كه هانى بن عروه با آن مخالفت كرد. (٢٦٢)
در روايت ديگر آمده است كه عبيدالله براى عيادت خود هانى رهسپار منزل او شد نه شريك بن اعور. در اين روايت آمده است كه اين مسلم بود كه در خواست هانى براى قتل عبيدالله را عملى نكرد و باعث نجات جان حاكم كوفه شد. (٢٦٣) پس از رفتن عبيدالله از خانه هانى ، چون به او اعتراض شد كه چرا فرصت را از دست داده و عبيدالله را به قتل نرساند ، وى پاسخ داد كه : منعنى من ذالك حديث سمعت من عمى على بن ابيطالب ، انه قال : «الايمان قيد الفتك». (٢٦٤)
صرف نظر از اينكه عزيمت عبيدالله به خانه هانى ، براى عيادت شريك بوده است يا هانى (موضوعى كه فى نفسه اهميت زيادى ندارد) آنچه از روايت نخست حاصل مى شود ، آن است كه چون نقش مسلم بن عقيل در نجات جان عبيدالله ، به دليل مخالفت هانى با پيشنهاد شريك براى قتل عبيدالله ، منتفى است ، بنابراين نمى توان بر بنياد اين روايت درباره درستى و نادرستى انصراف مسلم از قتل عبيدالله سخن گفت و احيانا همين تعلل و ترديد او را سبب ساز دگرگون شدن شرايط به نفع عبيدالله شمرد. درست همين سخن را درباره روايتى كه مدعى است كه برنامه ريزى قتل عبيدالله توسط خود هانى صورت پذيرفت و مسلم نيز على رغم قرار قبلى ، پس از آمدن عبيدالله به عيادت هانى ، از انجام آن منصرف شد ، مى توان تكرار كرد ، زيرا اگر نتوان روايت قبلى را به دليل فقدان شواهد و قراين جرح كرد ، روايت دوم را مى توان بر اساس روايتى كه قتل هانى را به دليل حضور مسلم در منزل هانى مى داند ، نه برنامه ريزاى براى كشتن عبيدالله ، نادرست و بى اساس دانست.


۷
شهادت مسلم بن عقيل

به نظر مى رسد كه تعارضهاى دو روايت مذكور و ناهماهنگيهاى درونى آنها خاصه ، تعارض محور اصلى روايت ، يعنى حضور عبيدالله در منزل هانى ، با آگاهى وى از حضور مسلم در آنجا توسط جاسوس خويش و خطر از ميان برداشتن او در همان جا ، عمده ترين عاملى بوده است كه شيخ مفيد از اعتماد و نقل آن در مقتل خويش اجتناب ورزيده و به نقل سومين روايت و معقول ترين آنها در باب قتل هانى ابن عروه پرداخته است.
به موجب اين روايت كه با اعتماد به آن ، همه تعارضها و پرسشهاو تاءملات مطروحه در سطور قبل از ميان مى رود ، چون هانى چندى پس از استقرار عبيدالله در كوفه به ديدار وى نرفت و امير كوفه نيز از طريق معقل دريافت كه مسلم در خانه او پنهان است ، طبيعى ترين و سهل ترين راه براى از ميان برداشتن ، يكى از عمده ترين حاميان مسلم انتخاب كرد و با فرا خواندن او به دارالاماره و با وساطت چند تن از شيوخ كوفه (٢٦٥) كه امان عبيدالله را به او تقديم داشتند ، هانى را دستگير و به زندان انداخت. (٢٦٦)

شهادت مسلم بن عقيل

عبيدالله بن زياد از همان نخستين روز استقرار بر مسند امارت كوفه ، در جلب و جذب و انفعال شيوخ قبايل اشراف كوفه و پراكندن آنان از كنار مسلم بن عقيل توفيق يافته بود ، با زندانى كردن هانى بن عروه ، آخرين شخصيت صاحب نفوذ و حامى مسلم را نيز از او جدا كرد و به اين ترتيب فرستاده امام حسين (ع) به كوفه را در شرايطى قرار داد كه وى خود از مخفيگاه خويش در آيد و در تنهايى و غربت مانده و در دام عبيدالله افتد طبعا پراكنده شدن سريع مذحجيانى كه پس از دريافت خبر اسارت شيخ خود ، با شهادت شريح قاضى (٢٦٧) مبنى بر سلامت وى ، راه بازگشت به سوى خانه هاى خويش را برگرفتند ، (٢٦٨) اميدهاى زيادى در دل حاكم كوفه افروخت و او را مطمئن تر ساخت كه با كنارگيرى تمام بزرگان كوفه از كنار مسلم ، ديگر غلبه بر قليل حاميان وى كه اينك با ملاحظه سازى شيوخ خود با مسلم ، در شرايط انفعال و يا حداكثر ، در شرايط هيجان ناپايدارترى قرار داشتند ، كارى دشوار نيست. گزارشهايى كه از كناره گيرى سريع اطرافيان مسلم پس از عزيمت او به سوى دارالاماره وجود دارد ، اگر چه در بادى امر اعجاب آور مى نمايد ، اما با عنايت به بافت مالامال از تذبذب كوفه كه به كراهت از آن سخن گفته ايم ، امرى كاملا محتمل بود و صحت ارزيابى عبيدالله را نشان مى دهد. (٢٦٩) بى گمان اگر امير كوفه بر آنچه واقع شد ، اطمينان نداشت و بر اين باور نبود كه پس از همراه كردن شيوخ قبايل ، غلبه بر هيجان گذارى شيعيان كوفى ، امرى سهل و ساده است ، طبعا هيچ گاه با نيروهايى قليل وارد كوفه نمى شد و پس از آن نيز همراه حداكثر سى نفر در دارالاماره سنگر نمى گرفت تا نظاره گر محاصره قصر كوفه باشد.
بنا به گزارش ابو مخنف ، گزارشى كه اجزء آن عارى از غلو نيست ، چون خبر اسارت هانى به مسلم رسيد ، وى در شرطى كه ماموريتى محدود در كوفه داشت و صرفا براى گزارش ‍ اوضاع اين شهر ، وارد آنجا شده بود ، ناگزير بر آن شد تا شيعيان را فراهم آورده و براى نجات هانى دست به اقدام زند. گفته شده است كه نيروى اوليه اى كه به درخواست مسلم پاسخ دادند و همراه او به سوى دارالاماره روانه شدند ، چهار هزار نفر (٢٧٠) از افراد كنده ، مذحج ، تميم ، اسد و مضر و همدان بودند. (٢٧١) عبدالله حازم ، راوى همان روايت افزوده است كه با فاصله اى اندك باز هم شمارى ديگر به مسلم پيوستند ، به حدى كه مسجد و بازار كوفه انباشته از جمعيت شد اين در حالى بود كه عبيدالله پس از شنيدن خبر عزيمت مسلم به سوى او ، به سرعت از مسجد روانه قصر شده و تنها با سى نفر كه مركب از شيوخ و بزرگان و محافظين بودند ، در دارالاماره استقرار يافته و برنامه پراكندن جمعيت هيجان زده از اطراف مسلم را به اجرا مى گذاشت. اگر چه در گزارش عبدالله حازم ، از پراكنده شدن سريع همراهان مسلم سخنى به ميان نيامده است ، اما اين معنى در گزارش عباس جدلى ، كه با واقعيات شخصيت شيعيان كوفه هماهنگى بيشترى دارد ، تصريح شده است كه «چون با عقيل حركت كرديم ، چهار هزار نفر بوديم ، اما هنوز به قصر نرسيدم بوديم كه تعداد به سيصد نفر كاهش يافت» (٢٧٢) همين تعداد نيز در هنگام نماز عصر به سى نفر كاهش يافت. چون وقت نماز مغرب فرا رسيد ، حتى يك نفر هم در كنار مسلم نمانده بود. (٢٧٣)
حتى اگر در صحت روايت عباس جدلى نيز ترديد كنيم و اساس بحث را روايت عبدالله حازم قرار دهيم. باز هم تفسيرى در واقعيت امر ، يعنى پراكنده شدن سريع مردم در اطراف مسلم ، پديد نمى آيد ، به عبارت روشن تر ، تفاوت روايت عبدالله حازم با گزارش عباس جدلى در زمان پراكنده شدن است ، روايت نخست مدعى است كه همراهان مسلم در شامگاه در كنار مسلم ماندند ، اما روايت دوم بر آن است كه كثيرى از آن چهار هزار نفر ، به سرعت پراكنده گشتند و تنها سيصد نفر از ايشان تا شب دوام آورده و به خانه هاى خود مراجعت نكردند. گفتيم كه در بيان همراهان اوليه مسلم در حركت به سوى درالاماره ، نشانه هايى جدى از غلو وجود دارد. اكنون بايد افزود كه اين مبالغه تنها در باب همراهان اوليه مسلم نيست ، بلكه احتمال آن در باب همان سيصد نفر باقى مانده در كنار او نيز مشهود است. اگر به راستى گزارشهاى مربوط به مجموعه حاضران در قصر عبيدالله ، يعنى سى نفر صحت داشته باشد (٢٧٤) و در باب همراهان نهايى مسلم بن عقيل نيز همان عدد سيصد را قائل شويم ، طبعا يا بايد مسلم را به كندى عمل و تعلل در بهره بردارى سريع از توانايى همين افراد براى تصرف قصرى كه مدافعان آن يك دهم نيروهاى همراه وى بود ، متهم كنيم ، يا آنكه اذعان كنيم كه در باب شمار همراهان باز مانده در كنار مسلم نيز با گزارشى مبالغه آميز روبه رو هستيم.
بدين سان ، تعداد نيروهاى محاصره كننده قصر كوفه را هر اندازه كه بدانيم ، قدر مسلم آن است كه پراكنده شدن اين نيروها بسيار سريع انجام گرفت و حاكم كوفه و اشراف همراهانش بدون احساس كمترين بيم و هراسى بر هيجان ايشان غلبه كردند و آنان را از كنار مسلم پراكندند. چند پارچگى و تجزيه قدرت شيوخ در درون گروههاى چهارگانه كوفه (٢٧٥) و همراه شدن غالب بزرگان با عشيره خويش جهت پراكنده شدن از اطراف مسلم و سرانجام تهديد مردم به قطع مواجب و از همه مهم تر ، انتشار وسيع خبر نزديك شدن سپاه شام براى سركوبى مخالفان يزيد و قتل عام آنان ، همچنين اعزام ابن اشعث و قعقاع بن شور دهلى (٢٧٦) به درون شهر براى مقابله با مسلم بن عقيل و نصب پرچم امان براى آن دسته از ياران مسلم كه قصد انصراف از يارى او را داشته باشند ، مجموعه عواملى بود كه ريشه هاى تاريخى تذبذب و دو گانگى رفتار كوفيان را آبيارى كرد و باعث شد تا حتى يك تن از مجموعه ١٢ يا ١٨ هزار نفر بيعت كننده با مسلم در كنار او نمانده و نماينده امام حسين (ع) در كوفه به خانه زنى پناه جسته و لاجرم توسط پسر او (٢٧٧) به اسارت محمدبن اشعث در آيد. (٢٧٨) پسر اشعث را عبيدالله براى دستگيرى مسلم بن عقيل روانه كرده بود. محمد بن اشعث نيز در اين ماموريت شخصيت دو گانه كوفه را به تصوير كشيد.
ابو مخنف روايت كرده است كه چون مسلم به چنگ محمد بن اشعث افتاد ، توانست پسر اشعث را راضى بكند تا پيغام او را براى امام حسين (ع) بفرستد محمد بن اشعث نيز كه با يك بخش از شخصيت خويش مسلم را به قتلگاه عبيدالله مى برد (٢٧٩) و با نيمى ديگر از آن شخصيت بى ميل نبود كه مانع رسيدن امام به كوفه شود تا وى ناگزير به مشاركت در شهادت فرزند رسول خدا نيز نگردد ، (٢٨٠) در خواست مسلم از پذيرفت و اياس بن العثل الطايى را به سوى امام فرستاد (٢٨١) تا اين پيام را به آن حضرت برساند:
ابن عقيل در حالى مرا نزد تو فرستاد كه خودش به دست قوم اسير شده بود و به سوى مرگ روانه بود. او مى گفت كه اى حسين به سوى اهل بيت خويش مراجعت كن. مراقب باش ‍ تا مردم كوفه فريبت ندهند كه آنان همان يارانى از ياران پدرت هستند كه او با طلب مرگ ، يا كشته شدن آرزوى فراق از ايشان را داشت. كوفيان به تو و من دروغ گفتند و دروغگو عارى از راءى و قصد درست است. (٢٨٢)
پس از شهادت مسلم بن عقيل در پشت بام دارالاماره كوفه ، چون به دستور عبيدالله ، هانى بن عروه را نيز در بازار قصابان و گوسفند فروشان كوفه و در مقابل ديدگان مذحجيانى كه هانى ايشان را به نجات خود فرا مى خواند ، گردن زدند و سرهاى بريده آنان را براى يزيد به دمشق فرستادند ، (٢٨٣) اين واقعيت در كوفه عيان تر شد ، كه ساكنان اين شهر نه تنها در ايمان خويش بى ثبات و بى ريشه بودند ، بلكه عصبيت قبيله اى نيز در ميان ايشان رنگ باخته بود.
پس از قتل هانى ، عبيدالله كه اينك قدرت مسلط بر عراقين بود ، نامه زير را براى يزيد نوشت و همراه سرهاى هانى و مسلم (٢٨٤) به دمشق فرستاد:
حمد و سپاس خدايى را كه حق امير مومنان را ستاند و دشمن او را از پيش روى برداشت اميرمومنان كه خداوند او را مكرم بدارد ، بداند كه مسلم بن عقيل كه به خانه هانى بن عروه پناه جسته بود ، با تعيين جاسوسان به ميان يارانش و از طريق حيله به چنگ افتادند. من آنان را گردن زدم. اينك سرهاى ايشان همراه هانى بن ابى حيه همدانى و زبير بن اروح تميمى براى تو مى فرستم اين دو فرستاده ، مردانى شنوا ، مطيع و خير انديشند. امير مومنان هر آنچه مى خواهد از ايشان جويا شود كه مطيع ، فهميده و درستگارند (٢٨٥)
يزيد چون نامه حاكم خويش در كوفه را خواند ، بى درنگ به او نوشت كه :
اما بعد: تو چنان كه انتظار داشتم عمل كرده اى با دورانديشى و دليرى. تو لياقت خويش را نشان دادى و انتظارم را برآورده و راى مرا درباره كفايت خويش تاييد كرده اى. دو فرستاده ات را به حضور طلبيدم و از آنها سوالاتى پرسيدم و با آنان محرمانه سخن گفتم. عقل و درايت ايشان را همچنان يافتم كه نوشته بودى با آنان نيكى كن. خبر يافته ام كه حسين بن على روانه عراق شده است. ديده بانانى بگمار و پادگانهايى ايجاد كن. مردم مشكوك را زير نظر بگير و با گمانى نسبت به آنان ، دستگيرشان كن ، اما آن كس را كه نجنگيد مكش. هر آن چه را كه در عراق اتفاق مى افتد: برايم گزارش كن. درود و رحمت خداوند بر تو باد. (٢٨٦) عبيدالله پس از دريافت نامه پسر معاويه ، چنان كه وى دستور داده بود ، تمام مسيرهاى منتهى به كوفه را با گماشت قوايى كافى تحت مراقبت در آورد تا با رسيدن امام حسين (ع) به حوالى كوفه ، آن حضرت را دستگير كند. حر بن يزيد رياحى و قواى همراهش ، يكى از اين قواى محافظ و مراقب اطراف كوفه بودند.

بخش سوم : عزيمت امام حسين (ع) به سوى كوفه

كوتاه زمانى پس از رسيدن نامه نخست مسلم بن عقيل به امام حسين (ع) و فرا خواندن آن حضرت به سوى كوفيان ، امام خود را مهياى عزيمت به سوى عراق كرد و سرانجام در روز هشتم ذى الحجه (٢٨٧) و درست همان روزى كه مسلم بن عقيل در كوفه به شهادت رسيد ، مكه را به سوى عراق ترك كرد. (٢٨٨)
برخى از روايات بر آنند كه جز نامه مسلم ، نگرانى امام از كشته شدن خويش در درون حرم خدا و شهر مكه (٢٨٩) نيز عامل ديگرى بود كه باعث شد تا امام بر ترك مكه مصمم تر شده و با تبديل حج تمتع به عمره ، به برنامه حركت خويش شتاب بخشد. شخصيتهاى متعددى به سراغ امام رفتند و جملگى ايشان از خطرى كه در پيش روى آن حضرت در كوفه وجود دارد سخن گفتند. كلمات و عبارات و تعابير هر كدام از اين افراد در باب كوفه و كوفيان و بى سرانجامى اين سفر متفاوت بود ، اما همه آنان در اين واقعيات مشترك بودند كه نه چنين سفرى موفقيت آميز است و نه كوفيان مردمى قابل اعتماد.
ابو مخنف كه گفتگو كنندگان با امام حسين (ع) براى راضى كردن آن حضرت را براى فسخ عزيمت به سوى كوفه معرفى كرده است ، (٢٩٠) عمربن عبدالرحمان (٢٩١) را نخستين كسى نوشته است كه پس از شنيدن خبر تصميم امام براى حركت به سوى كوفه سراغ آن حضرت رفت و ضمن فرا خواندن اما از حركت به سوى عراق ، كوفه را چنين توصيف كرد:
شنيده ام كه قصد عراق دارى ، من از چنين سفرى به تو بيمناكم. تو به سوى شهرى رهسپار مى شوى كه عاملان و اميرانى دارد كه بيت المال آنجا را در دست دارند. مردم نيز بنده درهم و دينارند. از آن مى ترسم كه در كوفه ، آن كسانى كه به تو وعده يارى داده اند ، به همراه كسانى كه تو را بيشتر از دشمنان و مخالفان تو دوست دارند ، به جنگ با تو مبادرت كنند. (٢٩٢)
سخنان عمروبن عبدالرحمان مخزومى هم دلسوزانه بود ، هم صميمانه و هم مبتنى بر واقعيت . آنچه او مى گفت كمى بعد اتفاق افتاد و نشان داد كه وى در توصيف كوفيان انديشه صوابى داشته است.
اما چون سخنان عمرو را بشنيد ، بى آنكه محتواى آنها را انكار كند و يا سخنى به سود كوفيان به زبان راند ، حتى بر خيرخواهى وى نيز تاكيد كرد و او را بهترين مشاور و اندرز دهنده شمرد.
عمروبن عبدالرحمان پس از بيان نصايح خويش به امام نزد حارث بن خالد مخزومى رفت و حاصل گفتگوى خويش با حسين بن على (ع) را با وى در ميان گذاشت. حارث نيز تاكيد كرد كه راى صواب همان است كه گفته اى. در انديشه حارث نيز نه سفر امام سرانجامى دنيايى داشت نه كوفيان مردمانى قابل اعتماد بودند. عبدالله بن عباس ، نصيحت كننده ديگرى بود كه در سخنانش به امام حسين (ع) در نكوهش كوفيان ، به واقعيات مهمى چون استمرار حكومت حاكم كوفه و تسليم كوفيان به وى در پرداخت خراج انگشت گذاشت.
اى حسين خداوند تو را از گزند اين سفر محفوظ دارد. خدايت تو را قرين رحمت گرداند. آيا به سوى كسانى مى روى كه حاكم خويش را كشته و شهر خويش را در تصرف خود گرفته اند؟ آيا آنان دشمن خود را از كوفه رانده اند؟ اگر چنين است رهسپار آنجا شو ، اما در صورتى كه تو را به كوفه خوانده اند ، اما هنوز امير آنان بر آن شهر مستولى است و عمال او از مردم خراج مى ستانند ، بدان كه آنان تو را به جنگ و ستيز فرا خوانده اند من بيم دارم كه كوفيان فريبت دهند و به تو دروغ گويند؛ يا آنكه با تو به مخالفت برخاسته و يارى ات نكنند و سرانجام آنان را عليه تو به جنبش آرند و ايشان سخت ترين دشمنان تو شوند. (٢٩٣)
امام چون سخنان عبدالله بن عباس را شنيد ، با كلماتى كوتاه و باز هم بدون آنكه بنياد و محتواى سخنان پسر عموى خويش را رد كند ، پاسخ داد كه : «از خداوند طلب خير مى كنم ، تا ببينم كه چه پيش خواهد آمد».
ابومخنف افزوده است كه ابن عباس زمانى بعد ، شامگاهان يا صبح روز بعد ، باز هم به سراغ امام رفت و اين بار ، با كلماتى مشحون از نگرانى ، هم از مرگ و نابودى امام در كوفه سخن گفت ، هم حيله گرى كوفيان :
اى پسر عمو! مى خواهم صبورى كنم و سخنى نگويم ، اما مى بينم كه توان صبورى ندارم. بيم آن دارم كه در اين سفر هلاك گردى و از ميان بروى ، بدان كه مرم عراق مردمى حيله گرند. زنهار به ايشان نزديك نشو. در مكه بمان كه تو سرور حجازى. اگر به راستى عراقيان در اطاعت تو چنانند كه ادعا كرده اند ، از آنان بخواه تا نخست حاكم خويش را برانند تا تو روانه آنجا شوى. اگر بر آن نيستى كه در مكه بمانى و جز رفتن انديشه اى ندارى ، پس عازم يمن شو ، جايى كه داراى قلعه ها و دره هاى متعدد است. يمن سرزمينى پهناور است و شيعيان پدرت نيز در آنجا زندگى مى كنند. تو در يمن از دشمنانت دورى. در آنجا مى توانى با مردم مكاتبه كنى ، داعيانى به سوى آنان روانه دارى و اميدوار خواهى بود كه بدون افتادن در خطر ، به آنچه انديشه دارى برسى. (٢٩٤)
امام كه سخت مصمم به حركت به سوى كوفه بود ، باز هم بدون دفاعى از كوفيان ، پاسخ داد كه : تو در نصيحت خويش خير مرا مى جويى ، اما بدان كه من بر آنم كه عازم كوفه شوم.
براى ابن عباس اين همه اصرار در عزيمت به سوى كوفه اعجاب آور بود. او آنچه را كه در كوفه رخ داد با ديده بصيرت و بر بنياد معرفت ريشه دار از كوفيان مى ديد. پس چون امام را مصمم ديد ، باز هم به سخن در آمد كه :
اكنون كه قصد رفتن دارى ، پس زنان و فرزندانت را با خود همراه نكن ، ترس من آن است كه چون عثمان در مقابل ديدگان زنان و كودكانت كشته شوى. (٢٩٥)
چشم پسر زبير را با ترك مكه روشن نكن ، تو حجاز را به او وامى گذارى و مى روى. امروز با وجود تو احدى به عبدالله بن زبير نگاه نمى كند ، سوگند به خدا اگر مى دانستم كه اگر موى پيشانيت را بگيرم ، تا مردم به سوى من و تو آيند و ما را از يكديگر جدا كنند و آنگاه تو راى مرا خواهى پذيرفت ، چنين مى كردم. (٢٩٦)
عبدالله بن عمر (٢٩٧) نيز از كسانى بود كه كوشيد تا امام حسين (عليه السلام) را از عزيمت به سوى عراق باز دارد. اما امام حسين (عليه السلام) به سخنان او نيز كه عارى از كنايه هايى نيز نبود توجهى نكرد. (٢٩٨)
مسعودى سخنان صريحى را از ابوبكر بن حارث بن هشام ، خطاب به امام حسين (عليه السلام) نقل كرده و نوشته است كه وى نزد حسين آمد و گفت :
اى پسر عمو! من به دليل خويشاوندى ، به تو دلبستگى دارم و نمى دانم چگونه تو را نصيحت كنم ، حسين گفت : اى ابوبكر تو از كسانى نيستى كه عارى از خلوص اند ، من به تو اطمينان دارم هر آنچه مى خواهى بگو. پس ابوبكر گفت : اى حسين ، پدرت از سابقه دارترين مسلمانان و بهترين آنان بود. مردم به او اعتماد داشتند و سخنش را بهتر مى شنيدند و در اطراف وى فراهم مى گشتند؛ او به نبرد با معاويه پرداخت ؛ جز شاميان ، ديگر مردم بر او فراهم شدند ، پدرت از معاويه عزيزتر بود ، اما همين مردم به دليل حرص دنيا ، او را خوار كردند و از يارى اش روى بر تافتند و چندان رنجش دادند تا آنكه رفت به جايى كه رفت و به رضوان خداوندى نائل شد. پس اين مردم با برادرت همان كردند كه كردند ، اكنون چگونه با آنكه تمام آنچه را كه مى گويم به چشم خويش ديده اى ، باز بر آنى تا به سوى كسانى بروى كه بر پدر و برادرت ستم روا داشتند؟ چگونه مى خواهى با يارى آن مردم به نبرد با شاميان و عراقيان كسانى بروى كه از تو آماده تر و نيرومندترند و مردم نيز با آنان همراه تر و به آنان اميدفزونترى دارند؟ اگر شاميان از مسير تو آگاه شوند ، مردم را با مال عليه تو فراخوانند. مردم بنده دنيايند ، پس همان كسانى كه به وعده يارى داده اند ، به جنگ تو خواهند آمد و تو را خوار خواهند كرد و آن كسانى هم كه تو را دوست دارند ، از يارى ات باز خواهند ماند و به يارى دشمنانت ناگزير خواهند گشت.
امام چون سخنان ابوبكر را شنيد ، پاسخ داد كه : اى پسر عمو ، خداوند براى گفتن راءيى كه گفتى ، به تو پاداش خير دهد. آنچه قضاى الهى است ، همان خواهد شد. (٢٩٩)
گفتيم كه روند حوادث بعدى و شهادت امام حسين (عليه السلام) و يارانش در كربلا ، بارزترين دليل صحت ارزيابى ابن عباس و ديگر مخالفان حركت امام به سوى كوفه بود. حتى اگر در آن زمان در درستى اين سخنان جاى ترديدى وجود نداشت ، تمايل عبدالله بن زبير بر عزيمت امام به سوى عراق ، نشانى ديگر بود از آنكه حركت امام به سوى كربلا در منطق معمولى و ارزيابى طبيعى مردان قدرت طلبى چون ابن زبير سرانجامى سياسى نداشت و به سود عبدالله بن زبير بود. گفته شده است كه قصد ابن زبير در تشويق امام بر عزيمت بر اين انديشه استوار بود تا زمينه هاى اعتناى مردم به خويش را در عزيمت امام از مكه براى خويشتن فراهم آورد. اين سخنى است صواب ، اما نه تمام و كامل.
پسر زبير مردى صاحب تجربه بود و اگر در فهم و معرفت نسبت به امور از عبدالله بن عباس فرو دست تر بود ، از ناصحان مخزومى امام مطلع تر و آگاه تر بود ، بنابراين نيك مى دانست كه با عزيمت امام به كوفه ، آن حضرت با همان سرانجامى روبه رو مى شد كه ابن عباس به زبان مى راند ، به ديگر سخن ابن زبير هم مى دانست كه در عراق چه سرنوشتى براى امام در پيش خواهد بود ، اما او به خلاف مخالفان اين سفر دليلى نمى ديد كه شايسته ترين شخصيت حجاز را به اجتناب از سفرى بخواند كه حاصل آن پايدار ماندن خود وى در محاق بود.
پيش از اين در لابلاى مباحثى كه ناظر به ريشه هاى نهضت كربلا و تحليل مبانى اقبال نهايى حضرت على (عليه السلام) به بيعت با مردم بود ، اشاره كرديم كه آنچه على (عليه السلام) را به ناديده گرفتن علم و معرفت خويش واداشت ، حضور حاضران و فراهم شدن حجت ظاهرى بود. حجتى كه گرچه ريشه دار نبود ، امام تعهدزا بود و تنها گردن نهادن به آن و تسليم به همان حجت ، ماهيت واقعى آن را نشان ميداد.
در لابلاى همان مباحث اشاره كرديم كه در مدت همان فراهم شدن حجت ظاهرى بر على (عليه السلام) ، توسط دعوت كوفيان بر امام حسين (عليه السلام) فراهم آمد و باعث شد تا امام بى آنكه به كوفه و كوفيان اعتماد داشته باشد و يا سخنان ناصحانى چون ابى عباس و ديگران و حتى ناصحان بعدى را نادرست بشمارد ، خويشتن را موظف بر حركت به سوى عراق داشته و بر عزم خويش پاى فشارد.
بى گمان امام حسين (عليه السلام) كوفه و كوفيان را بسى افزون تر از ناصحان خويش مى يافت ، او تجربه پدر و برادر را در مقابل ديدگان داشت و به همين دليل نيز ، و چون سخنان ناصحان خويش را نيز دررست مى شمرد ، بنابراين تنها در عزيمت خويش به سوى كوفه اصرار مى ورزيد نه در بطلان وصف ايشان از كوفه و كوفيان و سرانجام زندگى خود ، دعوت كوفيان حجتى بود غير قابل اغماض ، حاضران و آيندگان تنها در پرتو خيانت كوفيان بود كه بر صحت سخنان ناصحان امام و باور خود امام درباره كوفه ، يعنى همان باورى كه ناصحان داشتند و امام نيز جز آن اعتقاد نداشت ، واقف مى شدند.
بى گمان در صورتى كه يگانه مبناى تصميم امام به ترك مكه و عزيمت به سوى عراق را همان تمام شدن حجت بر امام بر بنياد نامه هاى كوفيان بشماريم ، طبعا بايد نتيجه بگيريم كه پس از رسيدن اخبار كوفه و شهادت مسلم بن عقيل ، امام بايد انديشه عزيمت به سوى كوفه را وامى نهاد و رهسپار ديارى ديگر مى گشت ، اما در صورتى كه نامه هاى كوفيان به امام و فراهم شدن حجت ظاهرى را ابزارى براى امام بدانيم كه امام در پرتو آن ، «استراتژى شهادت» را به اجرا مى گذاشت ، آنگاه هم با يقين بيشتر اذعان خواهيم كرد كه :
اولا: امام نيز كوفه و كوفين را همان مى ديد كه ناصحان وى مى ديدند؛
ثانيا: امام دشت نينوا را جغرافياى تحقق استراتژى خويش انتخاب كرده بود ، نه آوردگاه پيروزى نظامى بر امويان ؛
ثالثا: به دليل آنكه شالوده نهضت امام شهادت در كربلا بود ، بنابراين پس از دريافت اخبار كوفه و در حالى كه ديگر تمام افراد عادى نيز مى دانستند كه عراق قتلگاه امام و يارانش ‍ خواهد بود ، تا چه رسد به ناصحان امام و خود آن حضرت ، باز هم مسير خويش را به سوى كوفه پى گرفت.
باز هم مى رويم به سراغ مستندات و گزارشها و روايات تا در پرتو آنها ، هر چه بيشتر به مبانى اصرار امام در حركت به سوى كوفه واقف گرديم.
مطابق روايات موجود ، امام پس از تدارك سفر به سوى كوفه ، در روز هشتم ذيحجه (روز ترويه) كاروان كوچك خويش را در مقابل ديدگان مسلمانانى كه به انجام مراسم حج مشغول بودند و طبعا مى دانستند كه فرزند پيامبر با انديشه مخالفت با سلطنت اموى مكه را ترك مى كند ، به سوى كوفه هدايت كرد.
پس از رسيدن خبر حركت امام ، عمرو بن سعيد (٣٠٠) افرادى را به فرماندهى يحيى بن سعيد روانه داشت تا مانع حركت امام به سوى كوفه شوند ، اما اينان نيز نتوانستند تا راه عزيمت را به امام مسدود كنند. (٣٠١) اگر اين روايت را درست بدانيم ، طبعا محتواى آن دلالتى است بر نادرست بودن گزارشى كه ادعا شده بود ، يزيد عناصرى را مامور قتل امام در مكه كرده بود و امام نيز صرفا به دليل آنكه در مكه امنيت نداشت ، رهسپار كوفه شد.
كاروان امام هنوز از مكه چندان فاصله نگرفته بود كه نامه اى از عبدالله بن جعفر و پسرانش عون (٣٠٢) و محمد به دست امام رسيد ، امام سجاد (عليه السلام) راوى اين روايت نقل كرده است كه در اين نامه آمده بود كه :
اما بعد: تو را به خدا سوگند ميدهيم كه چون اين نامه به دست تو رسيد ، بازگردى ، بيم آن است كه اين سفر موجب هلاك تو شود و به نابودى خاندانت منتهى گردد. اگر هلاك شوى پرتو زمين خاموش شود ، زيرا تو راهنما و دليل هدايت جويانى و اميد مومنان. در رفتن شتاب مكن (٣٠٣) من به دنبال اين نامه خواهم رسيد. والسلام (٣٠٤)
عبدالله بن جعفر نيز كه همانند ابن عباس اعتقاد داشت كه حاصل عزيمت امام به كوفه ، شهادت آن حضرت خواهد بود ، تنها به نگاشتن آن نامه بسنده نكرد ، او حتى به زعم خويش براى نجات جان امام و همراهانش به سراغ حاكم مكه و مدينه (٣٠٥) نيز رفت و از عمرو بن سعيد خواست تا امان نامه اى براى امام نوشته و از آن حضرت بخواهد تا از سفر به سوى كوفه منصرف شود ، پسر سعيد بى درنگ اين درخواست را پذيرفت و به عبدالله گفت هر آنچه مى خواهى بنويس تا آن را مهر كنم ، عبدالله نيز نامه زير را نوشت و آن را به برادرش يحيى بن سعيد داد تا به امام حسين (عليه السلام) برساند:
از عمرو بن سعيد به حسين بن على ، اما بعد: از خدا مى خواهم تا تو را به آنچه موجب توفيق تو مى شود ، رهنمون گردد و از آنچه باعث زحمت تو ميشود باز دارد ، شنيده ام كه قصد عراق كرده اى ، خدايت تو را از مخالفت محافظت كند ، زيرا بيم دارم كه اين مخالفت باعث هلاك تو شود. (٣٠٦) عبدالله بن جعفر و يحيى بن سعيد را نزد تو فرستادم. همراه آنان نزد من آى كه در پيش من در امانى و از نيكى و صله برخوردار. خدا را بر امان تو شاهد و مراقب مى گيرم. (٣٠٧)
چون نامه حاكم مدينه و مكه ، توسط يحيى بن سعيد به امام رسيد ، (٣٠٨) پاسخ داد كه :
اما بعد: هر كس مردم را به سوى خداوند فراخواند و نيكى كند و بر مسلمانى اقرار كند با خدا و پيامبر خلاف نكرده است. تو مرا به امان و نيكى خويش فرا خواندى. بدان كه بهترين امان ، امان خداست و خداوند در روز بازپسين ، هر آن كس را كه او ترسنده باشد ، امان خواهد داد. از خداوند مى خواهم كه مرا در اين دنيا ترسى عنايت كند كه همان ترس موجب امان من در آخرت گردد ، اگر در نوشتن اين نامه ، قصد مراعات من و نيكى در حقم را داشته اى ، خداوند تو را در دنيا و آخرت پاداش دهد. (٣٠٩)
به موجب برخى از گزارشها ، عمرو بن سعيد ، عبدالله بن جعفر را نيز همراه برادرش يحيى به سوى امام حسين (عليه السلام) فرستاده بود تا نامه وى را به امام برسانند.
جعفر باز هم براى منصرف كردن امام تلاش كرد ، اما چون شنيد كه امام براى ادامه سفر به سوى كوفه به خوابى توسل مى جويد كه در آن خواب پيامبر ، امام حسين (عليه السلام) را بر عزيمت به سوى كوفه ترغيب كرده (٣١٠) است ، از اصرار دست كشيد و با گذاشتن پسرانش عون و محمد در كاروان حسينى ، آنان را به امام حسين (عليه السلام) ملحق ساخت و خود به مكه بازگشت. (٣١١)
اگر گزارش حضور عمرو بن سعيد در مراسم حج صحت داشته باشد ، بعيد نيست كه ماموريت يحيى براى عزيمت با قوايى به سوى امام حسين (عليه السلام) براى بازگرداندن ايشان و مقاومت امام ، كه در برخى از منابع و به نقل از ابومخنف آمده است ، پس از پاسخ منفى امام به نامه عمرو بن سعيد صورت گرفته باشد. (٣١٢)
با فرض صحت روايت ابومخنف در مكاتبه با امام حسين (عليه السلام) ، قدر مسلم آن است كه حاكم اموى مدينه و مكه كه طبعا محل وثوق و اعتماد يزيد بود ، مكاتبه با امام را نه از جهت خيرخواهى ، بلكه با نگرانى از موفقيت امام در كوفه ، يا با احتمال تغيير اوضاع در عراق به نفع امام حسين (عليه السلام) انجام داد ، او نه حق امان دادن به امام را داشت و نه قصد خيرى را در انديشه پرورانده بود. جمله پايانى نامه امام به وى حاوى همين ترديد است.
اگر آنچه را كه برخى از منابع درباره نامه يزيد به ابن عباس نوشته اند نيز درست بدانيم ، طبعا بايد تلاش يزيد را براى بازداشتن امام از حركت به سوى عراق ، همان نگرانى از تغيير اوضاع عراق به سود امام حسين (عليه السلام) تفسير كنيم ، تغييرى كه گرچه با توجه به استيلاى كامل عبيدالله بر عراقين بسيار بعيد بود ، اما احتمال آن نيز يزيد را نگران ميكرد ، درست بر همين اساس نيز بود كه وى در نامه اش به حاكم عراقين متذكر شده بود كه نبايد اجازه دهد تا امام حسين (عليه السلام) وارد سرزمين عراق گشته و خود را به كوفه برساند. (٣١٣)
ابن سعد و به پيروى از وى ، ابن كثير ، ابن عساكر و ابن جوزى ، متن نامه و اشعارى را ارائه كرده و نوشته اند كه يزيد چون خبر تصميم امام حسين (عليه السلام) بر عزيمت به سوى عراق را شنيد ، در قالب نوشته و اشعارى كه در برخى از ابيات آن به ستايش از امام حسين (عليه السلام) پرداخته بود (٣١٤) از ابن عباس خواست تا مانع عزيمت امام به سوى عراق گردد. در صورت صحت گزارش ابن كثير نبايد ترديد داشت كه چون در آستانه عزيمت امام به سوى عراق هنوز عبيدالله بن زياد بر مسلم بن عقيل دست نيافته بود تا خبر آن به يزيد برسد ، بنابراين پسر معاويه كه احتمال مى داد با رسيدن امام به كوفه ، كوفيان به امام حسين (عليه السلام) بپيوندند و عراق از سيطره امويان خارج شود ، بر آن شد تا سياست مداراى موقت و شيوه تزوير با امام را پيش گرفته و با نوشتن نامه اى به ابن عباس ، وى را وسيله و ابزار نيرنگ و نصيحت به امام قرار دهد.
با ناكام ماندن تمام تلاشها براى ممانعت از ادامه مسير امام به سوى عراق ، و استمرار حركت آن حضرت و يارانش به سوى كوفه ، امام پس از دور شدن از مكه ، در سه يا چهار ميلى مكه ، به جايى موسوم به «تنعيم» رسيد. گفته شده است كه در اين منزل بود كه امام شترانى از اهل قافله اى كه از يمن مى آمدند ، اجاره كرد و آنگاه (٣١٥) خطاب به همراهان خود گفت : آن كس كه قصد همراهى با ما را دارد كرايه اش را مى دهيم و تا با ما همراه است در حق وى نيكويى مى كنيم ؛ اما آن كس كه قصد جدا شدن از ما را دارد ، بهتر است كه از همين جا باز گردد. به دنبال اين سخن جمعى از ادامه همراهى با امام خوددارى كردند و بازگشتند. (٣١٦)
بنا به روايت عبدالله بن سليم و مذرى ، امام در هنگام ترك مكه ، فرزدق بن غالب ، شاعر معروف را كه همراه مادرش عازم زيارت خانه خدا بود ، در صفاح ، (٣١٧) آستانه ورود به حرم ملاقات كرد. (٣١٨) فرزدق از امام پرسيد كه اى حسين ، چه چيز تو را به شتاب واداشته است ؟ امام پاسخ داد كه اگر شتاب نمى كردم ، گرفتار ميشدم سپس پرسيد كه تو كيستى ؟ فرزدق گفت من مردى از عربم. بر اساس روايت همان راويان ، فرزدق پس از نقل اين سخنان افزود: سوگند به خدا كه بيشتر از اين ، از نام و نشان من نپرسيد. سپس گفت اى فرزدق : مرا از حال مردمى كه پشت سرگذشته اى آگاه كن و بگو كه درباره من چه نظرى دارند؟ فرزدق پاسخ داد كه : اى حسين دلهاى كوفيان با تو و شمشيرهاى آنان با دشمنان توست ؛ اما قضاى الهى از آسمان فرود آيد. امام حسين (عليه السلام) نيز فرمود: آرى راست گفتى ، كارها در دست خداست و خداوند هر روز در كارى است. (٣١٩)
در روزهاى بعد ، حركت امام و همراهانش با سرعت و شتاب به سوى عراق ادامه يافت تا آنكه آنان به ذات العرق ، (٣٢٠) ميقات عراقيها رسيدند. (٣٢١) در همين زمان بود كه به امام خبر رسيد كه پسر زياد ، پس از تسلط بر اوضاع در كوفه ، حصين بن نمير تميمى ، صاحب شرطه كوفه (٣٢٢) و مرد مورد اعتماد معاويه و يزيد را به قادسيه فرستاده تا نواحى مرزى كوفه تا «قطقطانه» (٣٢٣) را تحت مراقبت شديد قرار دهد. (٣٢٤) اين در حالى بود كه به دستور ابن زياد ، براى قطع رابطه كوفه با بصره و ساير نقاط عراق ، «لعلع» (٣٢٥) و «خفان» (٣٢٦) نيز تحت كنترل شديد در آمده و مردانى مسلح در آن مناطق گماشته شده بودند. (٣٢٧)
تا اين زمان و حتى زمان رسيدن به بطن الرمه هنوز وقايع كوفه به اطلاع امام نرسيده بود. در منزل اخير بود كه قيس بن مسهر صيداوى (٣٢٨) مامور شد تا نامه امام را به كوفيان برساند. در اين نامه آمده بود كه :
بسم الله الرحمن الرحيم. از حسين بن على به برادران مومن و مسلمان خويش. سلام بر شما. ستايش مى كنم خداوندى را كه جز او خدايى نيست. اما بعد: نامه مسلم بن عقيل به من رسيد. مسلم در آن نامه به من از حسن اعتقاد و فراهم شدن شما به يارى ما براى مطالبه حق ما خبر داده بود. از خداوند درخواست مى كنم كه به ما نيكى ورزد و شما را براى اين اقدام پاداش بزرگ دهد ، من در روز سه شنبه ، ، هشتم ذيحجه ، در روز ترويه ، به سوى شما رهسپار شدم. وقتى اين فرستاده من به نزد شما رسيد امور خود را سامان دهيد و مهيا باشيد كه همين روزها من نزد شما خواهم رسيد ، انشاء الله. درود و رحمت و بركات خداوند بر شما باد. (٣٢٩)
قيس چون نامه امام را دريافت كرد ، با شتاب تمام به سوى كوفه روان شد. اشاره شد كه درست در همين زمان حصين بن نمير با قوايى در قادسيه استقرار يافته و مسير اين منطقه به سوى كوفه را مسدود كرده بود. به همين دليل نيز قيس را دستگير كرد و به حضور عبيدالله بن زياد فرستاد. پسر زياد از قيس خواست تا بر فراز منبر رفته و امام حسين (عليه السلام) را ناسزا گويد. سفير امام كه فرصت مطلوبى را براى رساندن پيام پيشواى خويش مهيا مى ديد ، بى درنگ به بالاى قصر امير كوفه رفت و در حالى كه جمعى از كوفيان در آنجا فراهم شده بودند ، خطاب به ايشان گفت :
هان اى كوفيان ، حسين بن على (عليه السلام) بهترين خلق خداست. پسر فاطمه دختر رسول خدا. من فرستاده اويم به سوى شما: او را در حاجز ترك كردم. او را اجابت كنيد. قيس ‍ پس از بيان اين سخنان عبيدالله و پدرش را لعن كرد و براى على بن ابيطالب درخواست آمرزش كرد. عبيدالله كه نخست غافلگير شده بود ، براى پايان دادن به سخنان قيس دستور داد تا او را بى درنگ از فراز قصر به زمين افكندند و به شهادت رساندند. (٣٣٠)

رسيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل در ثعلبيه (٣٣١)

در شرايطى كه پس از مسلم بن عقيل ، هانى بن عروه ، و قيس بن مسهر نيز به شهادت رسيده بودند كاروان امام حسين (ع) به منزل «ثعلبيه» (٣٣٢) رسيد و براى استراحت و بررسى اوضاع و كسب اطلاع ، در آنجا توقف كرد. ابومخنف به نقل از عبدالله بن سليم و مذربن المشمعل ، روايت كرده است كه اين دو اسدى گفته اند كه : ما چون حج خويش را به پايان برديم ، براى آنكه به سرعت به حسين بن على (ع) برسيم و از احوال و اخبار وى جويا شويم ، با شتاب تمام مكه را ترك كرديم و در منزل زرود به آن حضرت و يارانش رسيديم. در همين حال ، مردى كوفى را ديديم كه چون از نزديك كاروان امام حسين (ع) عبور كرد ، راه خويش را تغيير داد تا حسين بن على را ديدار نكند. چون چنان ديديم ، به سراغ او رفتيم و چون دريافت كه ما هم چون از بنى اسديم ، اخبار كوفه را بيان كرد و گفت من در حالى كوفه را ترك كردم كه مسلم و هانى را كشته بودند و اجساد ايشان را در بازار مى كشيدند. عبدالله و مذر افزوده اند كه چون اين اخبار را كسب كرديم ، به سوى كاروان امام حسين (ع ) بازگشتيم و با آنان روانه شديم ، اما تا زمان رسيدن به ثعلبيه و توقف امام در آنجا ، سخنى درباره آنچه شنيده بوديم به زبان نياورديم. در منزل ثعلبه چون امام فرود آمد نزد ايشان رفته و گفتيم كه اخبارى از كوفه داريم ؛ اگر مى خواهيد در حضور همه بيان كنيم ، اگر هم مايليد در خلوت بگوييم. امام پاسخ داد كه : من از همراهان خويش چيزى را نهان نمى سازم. پس آنچه را شنيده بوديم به زبان آورديم. امام چون اخبار شهادت مسلم و هانى را شنيد ، فرمود ، انالله و انااليه راجعون. (٣٣٣)
به روايت بعدى ابو مخنف ، امام پس از توقف كوتاهى در ثعلبيه ، حركت به سوى كوفه را ادامه داد ، تا به منزلى به نام «زباله» رسيد. در اين منزل ، (٣٣٤) مجددا خبر شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبدالله بن بقطر ، يا قيس بن مسهر ، را توسط پيك محمد بن اشعث ، يا عمر بن سعد ، (٣٣٥) دريافت كرد. واضح است كه اگر برادران مسلم و شخص امام ، چه به انديشه انتقام و چه به اميد برخوردار شدن از يارى كوفيان به سوى اين شهر پيش مى رفتند ، رسيدن خبر شهادت قيس بايد به تمام آن انديشه ها و اميدها خاتمه مى داد. شهادت قيس در واقع صريح ترين و استوارترين بينه و حجت بود بر پايان هرگونه اميدى به بيدارى غيرت و وجدان كوفيان. پس به همين دليل بود كه چون امام بر آن بود تا از اين زمان به بعد ، هدف اصلى خويش در ادامه مسير به سوى كوفه ، يعنى استراتژى شهادت را به اجرا گذارد ، بنابراين بى درنگ تمامى كسانى را كه همراهش بودند ، فراهم ساخت و خطاب به آنان گفت :


۸
بخش چهارم : ورود كاروان حسين (ع) به دشت كربلا

بسم الله الرحمن الرحيم. اما بعد: خبر دلخراش مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبدالله بن بقطر به ما رسيده و معلوم شده است كه شيعيان ، ما را وانهاده اند. اكنون هر كدام از شما دوست داريد كه همراهى با من منصرف شود ، بر او حرج و سرزنشى نيست. (٣٣٦)
پيش از اين در تحليل و تعليل ريشه هاى عزيمت امام حسين (ع) به سوى كوفه ، گفتيم كه بى گمان امام حسين (ع) از ماهيت كوفه و كوفيان آگاهى افزون ترى از ناصحان خويش در مكه داشت. (٣٣٧) همان جا اشاره كرديم كه معرفت به ماهيت كوفيان ، گر چه عميق بود و ريشه دار ، اما رسيدن انبوه نامه ها از سوى مردم كوفه ، حجت را براى امام تمام مى كرد و مانع از آن مى شد تا آن حضرت به استناد آنچه مى دانست و واقعياتى كه از آن وقوف داشت ، عزيمت به سوى كوفه را وانهد و به اندرزهاى محمد بن حنفيه ، عبدالله بن مطيع ، عبدالرحمن بن حارث ، ابن عباس ، عبدالله بن جعفر و فرزدق شاعر تسليم گردد.
بديهى است كه اگر دعوت كوفيان و حجتى را نامه هاى ايشان در پيش روى امام قرار داده بود ، علت تامه عزيمت امام به سوى كوفه بشماريم ، طبعا با رسيدن اخبار كوفه در منزل ثعلبيه ديگر موجبى براى ادامه حركت به سوى كوفه باقى مى ماند و لازم بود كه امام پيش از رسيدن به حوزه حكومت عبدالله بن زياد و قرار گرفتن در محاصره قواى حربن رياحى ، مسير خويش را تغيير داده و عازم ديارى ديگر گردد. واقفيم كه امام چنين نكرد و كوتاه زمان پس از توقف در ثعلبيه مسير خويش را به سوى كوفه ادامه داد. در صورتى كه فرض كنيم تا زمان رسيدن خبر شهادت مسلم و هانى به امام ، آن حضرت به وفادارى كوفه و كوفيان نيز باور داشت. و چنين تصور مى كرد كسانى كه بر پدر و برادرش ستم كرده ، اكنون تحولى جدى يافته اند و مى توان به يارى آنان و وفاداريشان دل بست ، طبعا با دريافت اخبار كوفه ، همه آن گمان نيز از ميان رفته بود و از زاويه اين فرض نيز ادامه مسير به سوى كوفه معنايى نداشت. بنابراين باز هم جاى پرسشى ديگر است كه به راستى در شرايطى كه تمامى دلايل ظاهرى براى عزيمت امام به سوى كوفه از ميان رفته بود ، چرا امام همچنان راه خويش ‍ به سوى شهرى ادامه داد كه همه آگاهيهاى تاريخى وى ، تمام نصيحت ناصحان و سرانجام شهادت مسلم و هانى ، حكايت از آن داشت كه نه تنها ديگر به مردمش اميد و حمايتى براى مقابله با يزيد نمى رود ، بلكه ساكنانش شمشير آخته اموى اند براى از ميان برداشتن فرزند على (ع) و فاطمه ؟
اگر در پاسخ اين پرسش به گزارش ابو مخنف و سلسله راويان او اعتماد كنيم ، بايد بگوييم كه امام على رغم دريافت اخبار كوفه ، چون برادران مسلم بن عقيل را بر ادامه مسير براى گرفتن انتقام خون برادر خويش مصمم يافت. (٣٣٨) لاجرم تن به خواسته آنان داد و روانه شهرى شد كه از پيش معلوم بود كه در آنجا نه امكان ستاندن انتقام مسلم وجود دارد و نه امكانى براى نجات از قتل عام كاروانيان همراهش.
بيگمان تبيين شالوده ادامه مسير امام به سوى كوفه بر بنياد خواسته برادران مسلم بن عقيل ، تبيينى است سست و عارى از توانايى براى عزمى به آن بزرگى و گامى به آن بلندى. با پذيرفتن اين تبيين لاجرم بايد گفت كه :
١. امام به جاى پيشوايى همه همراهان خويش و در شرايطى كه همه دلايل و شواهد ، حكم مى كرد كه از ادامه راه ، جز شهادت و اسارت نصيبى وجود نخواهد داشت ، خرد خويش ‍ را به احساسات برادران مسلم سپرد.
٢. امام با تسليم به خواسته برادران مسلم و در حالى كه معلوم بود سرنوشت او و همراهانش به كجا منتهى خواهد شد ، زندگى و حيات تمامى ياران خويش را نيز با احساسات چند تن از ياران خود پيوند زد و به خويشتن اجازه داد تا مصلحت بقيه اعضاى كاروان را فداى احساسات برادران مسلم كند. حتى بر فرض اگر بتوان گفت كه امام پس از شنيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل ، نمى بايد از موضع قصاص او به سهولت چشم پوشيد لازم بود تا درخواست برادران او را ناديده نگيرد ، اما با اين مبنا نيز آنچه بر عهده امام بود ، تصميم حركت خويش با برادران مسلم به سوى كوفه بود ، نه همراه كردن مردان و زنان و كودكانى كه از پيش معلوم بود كه در برابر سپاه كوفه ، هيچ گونه قدرت و دفاعى جدى از خويشتن را ندارند.
اگر توجه كنيم كه ياران امام چگونه در زمانى كوتاه و على رغم تمام مراتب شجاعت و ايثار به سرعت در مقابل سپاه كوفه شكست خوردند و قتل عام گشتند ، ترديدى نمى توان داشت كه از همان آغاز ، هم بر امام و هم بر برادران مسلم و هم بر تمام همراهان ديگر امام كه با انگيزه شهادت و فريادى تاريخى عليه ستم رهسپار كوفه مى شدند ، معلوم بود كه ستاندن انتقام خود برادران مسلم ناميسر و غير قابل دسترس است. آيا به راستى امام نمى دانست كه سپاه وى توان دوام در مقابل سپاه كوفه را دارد و نه قدرت تحقيق آروزى برادران مسلم را؟
بى گمان در صورتى كه شالوده متزلزل استمرار مسير امام از ثعلبيه به سوى كوفه را همان تسليم به خواسته پسران عقيل نشماريم و در همان حال به اين معنى نيز اذعان كنيم كه پيش ‍ بينى شكست نظامى در مقابل سپاه عمربن سعد ، با سوابق و لواحق خيانت پيشگى و تذبذب و سست راءيى كوفيان و كارى بس سهل بود كه از عهده ساده ترين عناصر بدوى اطراف كوفه (٣٣٩) نيز بر مى آمد ، تا چه رسد به شخصيتى چون امام و ياران همراهش كه جملگى صاحب تدبير و معرفت و درايت بودند ، آنگاه دشوار نيست تا بر اين فرضيه تسليم شويم كه امام اگر چه عزيمت به سوى كوفه را با توسل به حجت ظاهرى آغاز كرد ، اما چون مبانى آن حركت بر حجت باطنى و رسالتى اعتقادى و تاريخى استوار بود ، (رسالت شهادت براى افشاى بيداد و بيدادگرى) ، بنابراين على رغم اعتقاد به صحت سخنان ناصحان مكه و على رغم از ميان رفتن حجت ظاهرى عزيمت به سوى كوفه (دعوت و نامه هاى كوفيان و نامه مسلم بن عقيل) ، براى تحقق استراتژى شهادت و در حالى كه با تبيين اين استراتژى براى يارانش ، آنان نيز سالكان طريق شهادت براى احياى راه و رسم عدالت بودند ، بى هيچ درنگ و تاملى راه ثعلبيه به سوى كوفه را ادامه داد.
شيخ مفيد پس از گزارش سخنان امام با همراهانش در منزل زباله مى نويسد كه پس از خاتمه سخنان امام ، مردم از چپ و راست ، راه بازگشت و ترك همراهى امام را پيش گرفتند و تنها آن كسانى كه از مدينه با امام همراه شده بودند و چند نفرى كه در ميانه راه به آن حضرت پيوسته بودند ، باقى ماندند. شيخ مفيد مى افزايد كه : امام به اين دليل از همراهانش ‍ خواست تا در صورت تمايل او را ترك كنند كه مى دانست «اعرابى كه با او همراه شده بودند ، چنان گمان مى كردند كه امام وارد شهرى خواهد شد كه ساكنانش سر در اطاعت آن حضرت خواهند آورد ، حال آنكه امام مى دانست كه چنين نيست. پس به همين دليل نيز اكراه داشت تا كسانى كه با او همراهى مى كنند ، ندانند كه چه چيزى در پيش روى آنان است. (٣٤٠)»
گزارش رخدادهاى نهضت كربلا از ثعلبيه تا نينوا را ادامه مى دهيم تا باز هم در پرتو وارسى آنها ، هر چه بيشتر دريابيم كه امام در حركت به سوى كوفه ، انديشه اى داشت والاتر از آنچه ابومخنف به برادران مسلم نسبت داده و ساير محققان در باب اميد امام در حصول به حكومت در كوفه نوشته اند.
گفتيم كه على رغم دريافت خبر شهادت قيس ، در زباله ، امام اين منزل را پس از برداشتن آب كافى ، (٣٤١) ترك كرد و راه خود را همچنان به سوى كوفه ادامه داد ، تا آنكه به منزلى ديگر به نام «بطن عقبه» رسيد و در آنجا فرود آمد. (٣٤٢) در اين منزل امام پير مردى از بنى عكرمه ، به نام «عمروبن لودان (٣٤٣)» يا «لوذان» را ملاقات كرد.
ابن مخنف به نقل از همين لوذان روايت مى كند كه : وى چون امام را در بطن عقبه ديد پرسيد كه به كجا مى رويد؟ امام پاسخ داد كه به كوفه و پير مرد گفت : به خدا سوگندت مى دهم كه بازگردى ، چرا كه به خدا قسم تو جز به سوى سر نيزه ها و شمشيرهاى بران نمى روى. اين مردمى كه تو را به سوى كوفه فرا خوانده اند ، در صورتى كه خود زحمت جنگيدن را به عهده مى گرفتند و زمينه را براى تو آماده مى كردند و تو آنگاه به سوى ايشان مى رفتى درست بود ، اما با آنچه تو از كوفه مى گويى ، بهتر آن است كه به سوى اين شهر نروى. امام پاسخ داد كه : بنده خدا آنچه تو مى انديشى ، من نيز همان را انديشيدم ؛ اما بر اراده خداوند نمى توان چيره گشت. (٣٤٤)
در صورتى كه سخنان امام با لوذان به همين سخنان خاتمه مى يافت ، چه بسا مى توانستم نتيجه بگيريم كه امام هنوز نيز به تغيير اوضاع اميد داشت ، با همين انگيزه راه خويش را به سوى اين شهر امتداد مى داد و سخنانش در پاسخ لوذان ، حكايت از پاسخى احترام آميز داشت نه آگاهى واقعى به شهادت قطعى خويش و يارانش ؛ اما سخنان بعدى امام جاى هيچ گونه ترديدى نمى گذارد كه امام يقين داشت كه اين سفر ، سفر شهادت است . جملات پايانى امام با لوذان چنين بود:
به خدا سوگند كه از من دست برندارند تا خون مرا به زمين نريزند. پس چون چنين كنند ، خداوند برايشان كسى را كه ايشان را خوار و زبون كند و تا به آنجا رسند كه زبون ترين ملتها گردند ، مسلط خواهد كرد. (٣٤٥)
امام پس از اندكى توقف در بطن عقبه ، آنجا را ترك كرد تا به «منزل اشراف» رسيد. (٣٤٦) در پايگاه روز بعد وقتى كاروان آماده ادامه سفر مى شد ، اما به جوانان همراه خويش دستور داد تا آب كافى برگيرند و آنگاه حركت كنند. دستور امام اجرا شد و آن حضرت و همراهانش همچنان راه كوفه را پيش گرفتند. پس از طى مسافتى چند ، يكى از همراهان امام ، از دور سياهى اى را ديد و فرياد زد كه : الله اكبر امام نيز تكبير گفت و آنگاه پرسيد كه چرا تكبير گفتى ؟ مرد پاسخ داد كه درختان خرما را ديدم.
با پيشروى بيشتر كاروان و اندك دقتى ، معلوم شد كه سياهى مقابل ، نه شهر كوفه كه سپاهيان حربن يزيد رياحى اند كه به دستور حصين بن نمير فرمانده ابن زياد در قادسيه ، به همراه هزار نفر به سوى امام حسين (ع) مى آيند. چنين بود كه به دستور امام ، كاروان راه خود را به سوى «ذوحسم» در طرف چپ راه تغيير داد تا زنان و كودكان در آنجا مستقر شوند. اندكى بعد ، اردوى حربن يزيد ، سر رسيدند و چون آثار تشنگى شديد در افراد آن و اسبانشان پيدا بود ، به دستور امام حسين (ع) سيراب شدند. (٣٤٧) به زودى معلوم شد كه حر وظيفه دارد تا امام و كاروان همراه او را تحت نظر شديد قرار دهد و اجازه ندهد تا آنان به سوى كوفه پيش رفته و يا راه مراجعت پيش گيرند. (٣٤٨)
با فرا رسيدن وقت نماز ظهر ، امام براى نماز آماده شد. نماز ظهر وسپس نماز عصر به امامت امام حسين (ع) و در حالى كه افراد دو سپاه به همراه حر به امام اقتدا كردند ، برگزار گرديد. امام پس از پايان هر دو نماز با سپاهيان حر سخن گفت و علت حركتش به سوى كوفه را اين گونه شرح داد:
اما بعد: اى مردم ، اگر از خدا مى ترسيد و حق براى صاحبان آن مى شناسيد ، خشنودى خداى را بجوييد و بدانيد كه ما اهل بيت ، بر تصدى حكومت شايسته تر از آنانى هستيم كه ادعاى ولايت بر شما را مى كنند ، چرا كه آنان با شما جز ستم و بيدادگرى كارى نمى كنند. اگر شما از حكومت ما ناخشنوديد و حق ما را انكار مى كنيد و نظرتان بر خلاف مطالبى است كه در نامه هايتان نوشته و با رسولان خويش نزد من فرستاده ايد؛ از شما روى برتافته و بازخواهم گشت. (٣٤٩)
حر فرمانده پيشقراولان سپاه كوفه ، پس از شنيدن اين سخن امام ، پاسخ داد كه او نه در شمار نويسندگان نامه بوده و نه از نوشتن آن نامه ها اطلاع داشته است ، به دستور امام حسين (ع) ، عقبه بن سمعان ، خورجين مملو از نامه هاى كوفيان را در مقابل حر خالى كرد. (٣٥٠) بدون شك حر در اعلام بى خبرى از نامه هاى كوفيان به امام حسين (ع) حقيقتى را كه او و افراد سپاهش از آن مطلع بودند ، كتمان مى كرد. مگر ممكن بود كه قريب به بيست هزار نفر از مردم شهرى به امام حسين (ع) نامه نوشته و روزهاى زيادى در بيعت با مسلم بن عقيل باشند و آنگاه حر و تمامى افراد سپاه او از دعوت كوفيان بى اطلاع بمانند؟ (٣٥١)
اما به وضوح مى دانست كه حر اجازه بازگشت وى به سوى حجاز را نخواهد داد. او مامور بود تا در صورتى كه نتواند امام را دستگير كند و به نزد عبيدالله بن زياد ببرد ، بدون جنگ با آن حضرت ، با محاصره و مراقبت دائمى از امام ، آن حضرت را تا زمانى كه سپاه كوفه فرا مى رسند ، تحت نظر قرار دهد و مانع از آن گردد تا نقشه نهايى يزيد و عبيدالله به اجرا در نيايد. پس به همين دليل نيز در سخنان خويش با حر و كوفيان همراهش ، تاكيد كرد كه اگر كوفيان همچنان بر بيعت خود پايدارند ، وى آماده است تا در كنار آنان قرار گيرد و در صورتى كه آنان بيعت خويش را شكسته اند ، خواستار مراجعت به سوى حجاز است. (٣٥٢)
امام به طرح اين دو پيشنهاد ، در واقع از يك سو پايبندى خويش بر دعوت كوفيان و آمادگى خويش براى قرار گرفتن در كنار آنان جهت برانداختن قدرت امويان را اعلام مى داشت و بر آن بود تا با اين اعلام آمادگى و تمايل بر رساندن خود به سوى كسانى كه بيعت خويش با آن حضرت را شكسته بودند ، آخرين بهانه ها را از كوفيانى كه شخصيت آنان با تذبذب اجين شده بود ، بگيرد. (٣٥٣) و از سوى ديگر با طرح پيشنهاد بعدى مبنى بر آمادگى خود براى بازگشت به حجاز ، راه بهانه جويى قاتلان خود و يارانش را نيز مسدود كند تا آنان پس از پديد آوردن فاجعه كربلا و شهادت فرزند رسول خدا و همراهانش ، نتوانند مدعى گردند كه به دليل اصرار حسين بن على بر طغيان و سركشى ، چاره اى جز بستن راه او به سوى كوفه و كشتن وى را نداشتند.
چون حر هيچ كدام از دو پيشنهاد امام حسين (ع) را نپذيرفت ، (٣٥٤) سرانجام امام و حر چنين توافق كردند كه راهى براى حركت پيش گيرند كه نه به كوفه و نه به حجاز ختم شود. حر در اين حال همچنان منتظر رسيدن پيك كوفه و دريافت وظيفه خويش در مقابل امام حسين (ع) بود. به روايت ابومخنف از عقبه بن ابى العيزار ، پيش از حركت كاروان در حالى كه سپاه هزار نفرى حربن يزيد رياحى نيز در اطراف كاروان بودند ، امام ، خطبه اى را خواند (٣٥٥) كه مضامين آن هم دلالتى آشكار است بر آگاهى امام از آينده خود و يارانش و هم مبين شالوده و مبانى نهضت حسينى. امام فرمود:
اى مردم ، رسول خدا گفت : هر آن كس كه سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خداوند را حلال كرده و عهد الهى را نقض كرده و به مخالفت با سنت پيامبر برخاسته و با مردم بر بنياد گناه و تجاوز رفتار مى كند و او بر چنين سلطانى نه به عمل و نه سخن بر نشورد ، بر خداوند است كه او را همانند آن سلطان در آتش دوزخ افكند. بدانيد كه اينان (بنى اميه) شيطان را پيروى كرده و از اطاعت خداوند سر برتافته اند. فساد را آشكار ، حدود الهى را ترك و اموال مسلمانان را به خويشتن اختصاص داده ، حرام را حلال و حلال را حرام گرانيده اند. من بر حكومت بر شما از ديگرى شايسته ترم. نامه هاى شما به من رسيد و نمايندگان شما بيعت مرا عهده دار شدند. شما نبايد مرا تسليم دشمن كنيد و خوار سازيد اگر بر بيعت خويش ‍ باقى مانده ايد ، رستگار خواهيد بود ، چرا كه من حسين بن على ، فرزند فاطمه دختر رسول خدايم. جان من ، با جان شما و اهل بيت من با اهل بيت شما خواهد بود و بر من است كه در كنار شما باشم. اگر عهدم را بشكنيد و بيعت مرا از گردن برداريد ، به جان خودم كه اين كار را از شما بعيد نمى دانم ، چرا كه شما همين كار را با پدر و برادرم و پسر عمويم مسلم كرديد ، بدانيد كه فريب خورده كسى است كه فريب شما را خورده باشد ، (و من كه شما را مى شناختم فريب شما را نخوردم) اين شماييد كه بهره خويش را از دست داديد و نصيب خود را وانهاديد. هر آن كس كه عهدشكنى و خيانت كند ، بر خويشتن خيانت كرده است ، به زودى خداوند ما را از شما بى نياز خواهد كرد. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته. (٣٥٦)
عقبه بن ابى العيزار ، در قالب روايتى ديگر آورده است كه چون امام به ذى حسم رسيد ، در آنجا پس از حمد و ثناى الهى گفت :
امور چنان شده است كه مى بينيد دنيا دگرگون شده و تغيير يافته است. نيكى هاى آن از ميان رفته و زشتيهايش افزايش پيدا كرده است ؛ به گونه اى كه از آن ، تنها ته مانده اى باقى است و غذايى اندك ؛ چونان چراگاهى كم مايه. مگر نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و از باطل نهى نمى گردد؟ پس در چنين احوالى سزاست كه مومن آرزوى مرگ كند و خواستار ديدار خدا شود. من مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمكاران را جز خوارى نمى بينم. (٣٥٧)
كاروان امام كه توسط سپاهيان حر تعقيب مى شد ، پس از كمى راهپيمايى به سوى عذيب الهجانات (٣٥٨) رفت و پس از عبور از آن ، به «قصر بنى مقاتل» رسيد و در آنجا فرود آمد. (٣٥٩)
در عذيب چهار نفر از شيعيان امام كه از كوفه گريخته بودند ، (٣٦٠) به كاروان امام ملحق شدند. حر كوشيد تا مانع پيوستن آنان به امام شود ، (٣٦١) اما چون شنيد كه امام براى اين موضوع با وى وارد جنگ خواهد شد ، از مخالفت دست برداشتند. (٣٦٢)
نخستين پرسش امام از اين چهار تن ، پرسش در باب وضعيت كوفه و كوفيان بود ، مجمع بن عبدالله عايذى ، يكى از آنان گفت : اشراف كوفه انبانهاى خويش را از رشوه هايى كه دريافت كرده اند ، انباشته اند. آنان عليه تو اتفاق دارند ، اما ديگر مردم كوفه دلهايى دارند مايل به تو و شمشيرهايى آخته عليه تو. (٣٦٣)
پرسش از قيس بن مسهر ، سوال بعدى امام بود (٣٦٤) آنان پاسخ دادند كه او توسط حصين بن نمير دستگير شد و سرانجام در حالى كه بر تو و پدرت درود مى فرستاد ، وى را از فراز قصر به زير افكندند.
امام چون اين سخن را شنيد در حالى كه در چشمانش اشك فراهم شده بود ، اين كلام الهى را تلاوت كرد: فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر. (٣٦٥)
به همان اندازه كه گزارش مجمع بن عبدالله ، تصويرى بود واقعى از چهره كوفيان ، تلاوت آيه بالا از سوى امام نيز از واقعيت شهادت قريب الوقوع كاروان حسينى خبر مى داد. ساده انديشانه است اگر با تمام شواهد و قرايت و حوادثى كه در كوفه رخ داده بود ، تصور كنيم كه امام انتظار خود و يارانش را براى رسيدن به زمان شهادت ، بدون وقوف بر واقعيتى كه چند روز بعد رخ داد ، به زبان آورد و آيه بالا را به عنوان شعارى كلى تلاوت كرد.
در پايان گفتگوى امام با مجمع بن عبدالله ، طرماح بن عدى (٣٦٦) به امام نزديك شد و سخنانى به زبان راند كه توجه به متن آنها ، باز هم شرايط امام را در آن زمان نشان مى دهد. طرماح گفت :
به خدا سوگند هر چه مى نگرم ، كسى را ياور و همراه تو نمى بينم. اگر دشمنانت جز همين قواى حر كه تو را محاصره كرده اند نيز نبودند ، همين افراد براى جنگ با تو كافى بودند. يك روز قبل از آنكه كوفه را ترك كنم و به سوى تو روانه شوم ، در كنار كوفه ، چنان مردمى انبوه كه براى جنگ با تو فراهم شده بودند ، ديدم كه تا آن زمان سپاهى به فزونى آن سپاه نديده بودم. درباره آنان پرس و جو كردم. پاسخ شنيدم كه جملگى آنان مهياى نبرد با حسين شده اند و اى حسين اگر مى توانى ، حتى گامى به پيش نروى ، نرو. اگر بر آنى كه در شهرى مستقر شوى كه خداوند تو را در آنجا محافظت كند ، در كار خويش وارسى كنى ، به سوى كوهستان ما كه اجاء خوانده مى شود ، برو. به خدا سوگند كه از پادشاهان غسانى و حميرى و نعمان بن منذر ، و از هر سرخ و سفيد به آن كوهستان پناه مى جستيم و هرگز دشمنى بر ما دست نمى يافت. من نيز با تو همراه خواهم شد ، تا تو را در آنجا منزل داده و استقرار بخشم. چون به آنجا رسيدى ، كسان به سراغ مردان اجاء و سلمى از قبيله طى ء خواهيم فرستاد تا فراهم شوند ، سوگند به خدا كه ده روز نخواهد گذشت كه مردانى سواره و پياده به تو روى خواهند آورد. پس آنگاه هر اندازه كه مى خواهى در آن كوهستان بمان. اگر خطرى پى آيد ، من تعهد مى كنم كه بيست هزار طايى در كنار تو دست به جنگ خواهند زد. به خدا كه تا آن هنگام كه يك تن از ايشان زنده باشد ، نخواهند گذاشت كه دست كسى به تو رسد. (٣٦٧)
سخنان طرماح ، اگرچه معقول مى نمود ، اما:
اولا: تحقيق آن از سويى ، در گرو ستيز با قواى حر بود كه خود طرماح هم اعتماد داشت كه ياران امام را توان غلبه بر آنان و رها شدن از چنگشان نيست ؛
ثانيا ، منوط به درستى وعده هايى بود كه طرماح مى داد.
شايد اگر طرماح پس از خاتمه رهنمودهايش به امام ، به بهانه سپردن آذوقه هاى همراهش به كسان خويش ، امام را ترك نمى كرد ، چه بسا مى توانستيم به درستى سخنان او در مساعدتهاى قبيله طى ء به امام در كوهستان «اجاء» اعتماد كنيم ، اما وقتى خود او تحميل تاخير در رساندن آذوقه به كسان خويش را نداشت ، (٣٦٨) به چه دليل مى توان نتيجه گرفت كه (به فرض آنكه امام در آن شرايط استراتژى مشخصى هم نداشت و تنها به انديشه بيرون كشيدن خود و همراهانش از معركه بود) بايد به طرماح و وعده هاى وى اعتماد مى كرد.
چه بسا در حالى كه طرماح سخن مى گفت و انديشه رساندن آذوقه به كسانش را داشت ، اما زهير بن قين را مى نگريست كه چندى پيش با عزمى استوار همسر خويش را طلاق گفته بود تا بتواند با انديشه اى آسوده وارد نينوا شود. زهير هيچ كدام از وعده اى طرماح را به زبان نرانده بود ، او گام نخست را خود برداشته بود ، بى هيچ وعده اى از جانب ديگران و بدون هيچ ترديد و بهانه اى درباره خويش.
در سخنان مجمع بن عبدالله و سپس طرماح ، تمام كوفيان يك چهره داشتند ، بى هيچ استثنايى ، آنان يا خويشتن را به زر فروخته بودند يا به زور ، اما صرف نظر از قليل انسانهاى صميمى اين شهر ، نظير حبيب بن مظاهر و حربن يزيد رياحى ، كه اگر چه كوفى بودند ، اما نه بر طينت كوفيان ، مى توانيم با نگاهى به شخصيت و رفتار و سخنان عبيدالله بن حر جعفى نتيجه بگيريم كه در ميان ساكنان اين شهر دسته ديگرى وجود داشتند ، نماد فرار از عدالت خواهى كه در باطن خويش ، جز همراهى با ستمگرى و مشاركت در پيروزى جور بر عدل را نداشت.
اگر امام در قصر مقاتل پرده از چهره اينان بر نمى داشت ، شايد كوفيان را در مجموع در سه دسته تقسيم بندى مى كرديم و از دسته چهارم آنان ، يعنى فراريان از خويشتن و بى هويت در ميدان منازعه حق و باطل غافل مى مانديم.
ابو مخنف به نقل از شعبى نوشته است كه چون امام به قصر بنى مقاتل رسيد و خيمه اى افراشته ديد ، پرسيد كه اين خيمه از آن كيست ؟ گفتند: خيمه عبيدالله بن حر جعفى است. امام گفت او را به ملاقات من فرا خوانيد.
چون فرستاده امام ، نزد عبيدالله رفت ، او «انا لله و انا اليه راجعون» را به زبان راند و سپس افزود كه : سوگند به خدا كوفه را ترك كردم براى آنكه چون حسين بر آن شهر در آيد ، آنجا نباشم. سوگند به خدا كه نمى خواهم او را ببينم و او نيز مرا ببيند.
امام چون سخنان عبيدالله را شنيد ، خود عازم خيمه وى گشت و پس از ديدار با وى ، از او خواست تا وى را در عزيمت به سوى كوفه و قيام عليه يزيد همراهى كند ، اما عبيدالله همان سخنانى را كه به فرستاده امام گفته بود ، تكرار كرد و پس امام نيز از ادامه سخن با او منصرف شد و تنها از او خواست كه لااقل به يارى دشمنانش اقدام نكند. (٣٦٩)
اگر توجه كنيم كه امام پيش از آن از همراهان خويش خواسته بود تا وى را ترك كنند و اين سخن را در شب عاشورا نيز تكرار كرد ، طبعا نخواهيم توانست نتيجه بگيريم كه آن حضرت در كوششى شگفت براى فرا خواندن عبيدالله به همراهى خويش ، انديشه افزودن بر شمار ياران خويش را داشته است. همچنين اگر توجه داشته باشيم كه امام به خوبى واقف بود كه شمار سپاه كوفه چنان فراوانند كه همراهى يا عدم همراهى عبيدالله با آنان ، هيچ گونه تفسيرى در معادله قدرت نظامى ايفا نمى كرد ، آنگاه چه بسا بتوانيم نتيجه بگيريم كه امام مى كوشيد تا عبيدالله را از دهليزفرار از خويشتن به سوى فضاى رويت خود كشاند و مانع از آن گردد تا او نجات خويش را در فرار كوفه و پناه بردن به خيمه قصر بنى مقاتل ببيند.
كاروان از قصر بنى مقاتل آب برداشت. (٣٧٠) و همچنان تا پگاه به راه خويش ادامه داد. گزارش قابل توجه در فاصله عزيمت امام از قصر بنى مقاتل تا رسيدن به كربلا ، گزارشى است از عقبه بن سمعان كه همين گزارش نيز ماهيت و شالوده و اهداف نهضت حسينى را نشان مى دهد. عقبه بن سمعان كه همراه كاروان امام بود و ابو مخنف با يك واسطه ، مشاهدات او را نقل مى كند ، گفته است كه : چون امام فرمان حركت را داد و ما از قصر بنى مقاتل روان شديم ، ساعتى سپرى نشده بود كه حسين را بر بالاى مركب ، خوابى كوتاه در ربود. چون چشم گشود ، سه بار تكرار كرد كه : «انا لله و انا اليه راجعون و الحمدلله رب العالمين». در اين حال على بن الحسين (على اكبر) خود را به پدر رساند و پرسيد: پدرم چرا انالله مى گويى ؟ امام پاسخ داد كه چون مرا خواب در ربود ، سوارى را ديدم بنشسته بر اسبى و مى گفت : اينان در حالى به پيش مى روند كه مرگ به سوى آنان روان است. من دريافتم كه ما را از مرگمان خبر مى دهد.
على اكبر پرسيد: پدرم پيوسته از آسيب مصون باشى. مگر ما بر حق نيستيم ؟ امام پاسخ داد سوگند به كسى كه بازگشت بندگان به سوى اوست ، چرا ، بر حقيم. على اكبر گفت : پس ‍ چه باك اگر در راه حق جان دهيم. امام گفت : پسرم خداوند به تو پاداشى كه به پدرى براى داشتن چنين فرزندى نيك خواهد داد ، بدهد. (٣٧١)

بخش چهارم : ورود كاروان حسين (ع) به دشت كربلا

كاروان امام پس از دور شدن از قصر بنى مقاتل ، همچنان پيش رفت تا سرانجام وارد دشت كربلا شد. كربلا براى امام نامى آشنا بود. امام با شنيدن نام كربلا ، طبعا به ياد سخن پدرش ‍ على (ع) افتاد كه به هنگام عزيمت از كوفه به سوى صفين ، چون وارد صحراى كربلا شده بود ، گفته بود كه : «اين سرزمين جاى پياده شدن و استقرار كسانى است كه خونشان را در همين جا خواهند ريخت و آنان وارد بهشت خواهند شد.» (٣٧٢)
حتى با فرض آنكه امام در آن زمان كه پدرش سخنان بالا را بر زبان مى راند ، مصداق آن پيشگويى را كاروان حسينى نمى دانست ، (٣٧٣) اما اكنون كه قواى حر را در اطراف خويش و سپاه عمربن سعد را در راه مى يافت ، ديگر هيچ ترديدى نداشت كه سخنان على (ع) درباره او و همراهانش درست بوده و اينك خطاب به همراهانش گفت :
اندوه و بلا ، چون پدرم در هنگام عزيمت به سوى صفين در حالى كه من هم در كنارش بودم بر اين سرزمين گذشت ، ايستاد و نام آنجا را پرسيد. نام اين سرزمين را به او گفتند ، پس ‍ گفت : اينجا جاى فرود آمدن آنان و محل ريختن خون ايشان است... (٣٧٤)
هنوز امام گامى فراتر نگذاشته بود كه پيك عبيدالله از كوفه رسيد و در پاسخ كسب تكليف حر به او دستور داد كه امام حسين (ع) را در زمينى بى آب و علف متوقف سازد و تحت نظر بگيرد. (٣٧٥) كربلا درست همان ويژگيهايى را داشت كه عبيدالله نوشته بود؛ بنابراين حر نيز بى درنگ از امام و يارانش خواست تا راه خويش را ادامه نداده و در همان سرزمين توقف كنند.
امام حسين (ع) چون از دستور تازه اى كه به حر رسيده بود آگاه شد ، از وى كشتار ايشان خواهند زد. پس زهير بن قين پيشنهاد كرد تا پيش از رسيدن قواى ابن سعد ، با همين نيروى موجود ، عليه حر و قوايش وارد نبرد شوند تا شايد راهى براى خروج از محاصره و امكانى براى نجات از چنگال سپاه كثيرى كه در راه بود ، پيدا كنند. (٣٧٦)
درست است كه قواى حر چندين برابر نيروهاى امام بود و غلبه بر آنان نيز دشوار بود ، اما اين انديشه زهير نيز نادرست نبود كه مى گفت اگر نتوانيم راهى براى نجات خويش از محاصره قواى حر پيدا كنيم ، قطعا در مقابل سپاه عمر بن سعد ناتوان تر خواهيم بود.
امام بى درنگ با پيشنهاد زهير مخالفت كرد و پاسخ داد كه من بر آن نيستم تا آغاز كننده نبرد باشم. اين پاسخ طبعا تمام نيت آن حضرت را در مخالفت با پيشنهاد زهير منعكس ‍ نمى كند. واقعيت اين بود كه زهير نيز معتقد نبود كه در صورت اقدام عليه نيروهاى حر ، قواى امام حسين (ع) به پيروزى خواهند رسيد ، بلكه او اين راه را تنها چاره بازمانده در پيش ‍ روى كاروان حسينى مى يافت. پس امام نيز در حالى كه اصل سخن زهير را در امكان پيروزى بر سپاه ، فقط به عنوان امرى ممكن و نه قطعى مى يافت ، راه صواب را در آن نمى يافت كه با فرو رفتن در جنگى كه به دليل كثرت قواى دشمن ، احتمال پيروزى خود و يارانش در آن بسيار اندك است ، بهانه اى بسيار ارزشمند به دست عبيدالله بن زياد و يزيد دهد تا آنان بتوانند پس از قتل عام قواى امام توسط سپاه كثير حر ، با خاطرى آسوده مدعى شوند كه حسين در نبرد با ما سبقت جست و پيشقراولان كوفه ناگزير و ناخواسته براى دفاع از خويش ‍ به جنگ با فرزند پيامبر مبادرت ورزيدند.
به عبارت ديگر ، سبقت در نبرد با قواى حر ، علاوه بر آنكه به ظن غالب ، قتل عام كاروان حسينى را به همراه داشت و امام حسين (ع) را در انديشه مردم نيز در موضع تهاجمى و نه تدافعى قرار مى داد ، با فراهم ساختن بهانه لازم براى يزيد و عبيدالله ، چهره آنان و نقش مستقيم ايشان در قتل عام امام و همراهانش را هم خدشه دار مى كرد. در يك كلام ، با اقدام امام عليه حر شكست سپاه امام ، حادثه خونين كربلا نه به نام يزيد كه به نام حربن يزيد رياحى ثبت مى شد و خواهيم گفت. كه يزيد پس از شهادت امام حسين (ع) ، كوشيد تا ننگ فاجعه كربلا را از دامن خويش بزدايد و آن را به قساوت ابن زياد نسبت دهد. بى گمان اگر آن فاجعه به دست حر بن يزيد رياحى شكل مى گرفت ، يزيد توفيق چشمگيرى مى يافت تا خويشتن را از دخالت در آن فاجعه تبرئه كند.

ابن سعد در تلاش براى جمع كردن دنيا و آخرت

تاريخ ورود امام به كربلا ، در روز دوم محرم سال ٦١ ثبت شده است. (٣٧٧) با طلوع روز سوم محرم ، عمربن سعد فرمانده سپاه ابن زياد براى جنگ با امام حسين (ع) ، به همراه چهار هزار نفر سپاهى وارد كربلا شدند ، (٣٧٨) ابن سعد كه شناخت كاملى از شخصيت امام حسين (ع) و حقانيت وى داشت ، در آغاز تعيين او به فرماندهى سپاه ، كوشيده بود تا از اين ماموريت شانه خالى كند و در قتل فرزند پيامبر ، دخالت ننمايد ، اما ابن زياد به او پاسخ داد كه حاضر است وى را از فرماندهى معاف دارد مشروط بر آنكه او نيز از حكومت رى چشم بپوشد. (٣٧٩) فرزند سعد بن ابى وقاص ، صحابى مشهور پيامبر وقتى در دو راهى انتخاب دنيا و آخرت قرار گرفت با تلخى دنيا را برگزيد (٣٨٠) و در حالى كه نيك مى دانست براى قتل شريف ترين انسان آن روز و يادگار عزيز پيامبر اسلام ماموريت دارد ، به كربلا وارد شد و سپاه قليل امام حسين (ع) را تحت نظر گرفت.
ابن سعد پس از رسيدن به كربلا ، در شرايطى كه هنوز بقاياى انسانيت و اسلاميتش او را سرزنش مى كردند ، ابتدا سياست پرهيز از جنگ را پيش گرفت و سعى كرد تا براى رهايى خود از اين ماموريت ننگين ، راه فرارى پيدا كند. او هم حكومت رى را مى خواست ، هم بر آن بود تا آخرت خويش را با دست زدن به قتل فرزند فاطمه تباه نسازد. پس به همين دليل نيز پيكى نزد امام حسين (ع) فرستاد (٣٨١) و قصد اما را از حركت به سوى عراق جستجو كرد. امام براى ابن سعد پاسخ فرستاد كه بنا به دعوت مردم كوفه به اين سرزمين آمده ، اما وقتى از تحول اوضاع كوفه و پيمان شكنى كوفيان مطلع شده ، قصد بازگشت به حجاز را داشته است ، ولى حربن يزيد رياحى مانع اجراى اين تصميم گرديده است. (٣٨٢)
دريافت چنين پاسخى از سوى امام و اعلام تمايل آن حضرت به بازگشت ، ابن سعد را اميدوار كرد. پس بر آن شد تا راهى براى بيرون كشيدن خويش از اجراى اين ماموريت تلخ و صعب پيدا كند. به همين دليل نيز بى درنگ پيكى نزد حاكم كوفه گسيل داشت و درخواست كرد تا در باب اجازه بازگشت به امام حسين (ع) ، انديشه كند. ابن زياد كه در اين زمان بر كوفه تسلط كامل يافته و امام و سپاه كوچكش را نيرويى غير قابل اعتنا مى دانست كه به تصور او ، مرعوب شده اند به شدت به مخالفت با پيشنهاد امام حسين (ع) پرداخت. ابى مخنف به نقل از نضر بن صالح بن حبيب بن زهير العسبى ، از حسن بن فائد بكير العسبى ، كه در هنگام رسيدن نامه عمر بن سعد حاضر بوده ، نوشته است كه : چون ابن زياد بر درخواست امام واقف شد ، به شعر زير توسل جست : «اكنون كه پنجه هاى ما ، وى را گرفته است ، اميد به رهايى دارد ، اما ديگر جاى گريختن نيست» (٣٨٣) سپس به ابن سعد پاسخ داد كه : نامه ات را دريافت كردم و سخنت را فهميدم. پاسخ اين است كه اگر حسين و تمام ياران او با يزيد بيعت كردند ، آنگاه در باب كار او انديشه خواهم كرد. والسلام (٣٨٤)
نامه ابن زياد در پايان روز پنجم محرم به ابن سعد رسيد و او نيز بى درنگ آن پاسخ را نزد امام حسين (ع) فرستاد و از او خواست تا در باب خواسته حاكم كوفه ، بينديشد. پاسخ صريح و كوتاه امام حسين (ع) ، چنين بود:
اى پسر سعد ، آخرين ضربه اى كه ابن زياد مى تواند ، بر من وارد كند ، ضربه مرگ است. پس مرحبا به مرگ ! (٣٨٥)
ابن زياد كه ظاهرا در روز ششم محرم ، پاسخ قاطع امام حسين (ع) را دريافت كرده بود ، ضمن تقويت سپاه عمر بن سعد با ارسال سپاهيانى جديد ، به او نوشت كه :
با سپاهيان مسلحى كه همراه داراى ، حسين و يارانش را در محاصره قرار ده تا نتوانند حتى قطره اى آب بنوشند ، چنان كه عثمان آن مرد پرهيزگار را از نوشيدن آب محروم كردند. (٣٨٦)
ابن سعد كه نمى توانست از اين فرمان صريح ابن زياد ، سرپيچى كند و در عين حال به زشتى اين اقدام واقف بود ، يك بار ديگر در جنگ ميان دنيا خواهى و آخرين بقاياى انسانيت و شرف و حميت عربى ، دنيا را برگزيد و به عمرو بن حجاج (٣٨٧) دستور داد تا به همراه پانصد سوار در كنار فرات موضع بگيريد و در ميان سپاه امام و فرات حائل گردد اين واقعه به تصريح شيخ مفيد و ديگران ، در روز هفتم محرم و سه روز پيش از شهادت امام حسين (ع) اتفاق افتاد. (٣٨٨) مشاهده استقرار قواى پانصد نفرى عمر بن سعد ، در مقابل شريعه فرات امام را به انديشه انداخت تا بى درنگ براى ذخيره آب اقدام كند. اين ماموريت به عباس بن على و نافع بن هلال واگذار شد. به روايت ابو مخنف از حميد مسلم ، عباس همراه سى سوار و بيست پياده ، روانه شدند و چون با مقاومت نيروهاى عمرو بن حجاج روبه رو گشتند ، بر آنان يورش برده و با عقب نشاندن ايشان ، مشكهاى خويش را پر كرده و به حضور امام حسين (ع) بازگشتند. (٣٨٩)
با آشكارتر شدن سياست خشونت حاكم كوفه و امام حسين (ع) كه شايد تلاش مى كرد تا نهايت سبعيت پسر مرجانه و يزيد را به آيندگان نشان دهد ، يك بار ديگر پيكى نزد عمر بن سعد فرستاد و سخن قبلى خويش را تكرار كرد كه حاضر است ، حومه كوفه را به سوى حجاز ترك كند و مانع از درگيرى و كشتار گردد.


۹
نبرد عاشورا و شهادت امام حسين (ع) در دشت كربلا

عمربن سعد كه در عين تسليم به پليدى ، در اعماق قلب خويش به امام حسين (ع) احترام عميقى مى گذاشت و شايد بيش از همه دشمنان امام ، به رفعت و علو مقام و شخصيت فرزند پيامبر واقف بود ، از اين پيشنهاد مجدد امام حسين (عليه السلام) استقبال كرد و بار ديگر به ابن زياد نوشت كه در باب پيشنهاد امام بينديشد و فرصت را براى پرهيز از قتل فرزند رسول خدا مغتنم شمارد. ابى مخنف در كنار گزارش مربوط به درخواست مجدد امام از عمر بن سعد براى موافقت با مراجعت آن حضرت ، دو روايت آورده و سپس با نقل روايت سوم آن دو روايت را تلويحا بى اساس شمرده است. در روايت اول كه از هانى بن ثبيت نقل شده ، آمده است كه حسين (ع) عمرو بن قرظه انصارى را نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست تا به هنگام شب در ميان اردوگاه با او ملاقات كند. پس به هنگام شب هر كدام از آن دو با بيست نفر به سوى ميعادگاه روانه شدند. در اين حال آنان همراهان را از خود دور كرده و به گفتگو پرداختند و سپس از هم جدا شدند. هانى افزود است كه چون هيچ كس از سخنان آنان آگاه نشد ، برخى پنداشتند كه حسين به عمربن سعد پيشنهاد كرده بود كه آن دو با به جاى گذاشتن اردوگاه نزد يزيد روند ، اماپسر سعد اين سخن را نپذيرفته بود. (٣٩٠) ابو مخنف با خاتمه اين روايت مى نويسد: كه اما آنچه مجالد بن سعيد همدانى و صقعب بن زهير و ديگر محدثين نوشته اند ، آن است كه حسين در گفتگوى با عمر بن سعد گفته بود ، يكى از اين پيشنهاد را بپذير: موافقت كن تا به همان جايى كه از آن آمده ام باز گردم ، يا دست در دست يزيد بن معاويه مى گذارم (٣٩١) تا درباره من و خودش نظر دهد يا مرا به يكى از ثغور بفرستيد تا يكى از مرزنشينان شده و همانند آنان عمل كنم.
روايت سوم ابو مخنف نيز كه با يك واسطه از طريق عقبه بن سمعان يكى از ياران امام حسين (ع) كه از مكه تا كربلا همراه امام بود و مدتى بعد پس از اسارت در كربلا و تبعيد به ربذه ، آزاد شد ، چنين است :
من از مدينه تا مكه و از مكه تا عراق حسين را همراهى كردم و تا زمانى كه كشته شد هرگز از او جدا نشدم و به اين ترتيب از تمام سخنان او يك كلمه نيست كه نشنيده باشم. به خدا سوگند كه آنچه مردم پنداشته و گفته اند كه حسين به عمربن سعد گفته بود كه دست در دست يزيد مى گذارم يا مرا به يكى از مرزها بفرستند ، سخن حسين نيست و حسين فقط به پسر سعد گفته بود: بگذاريد تا در زمين پهناور روانه شوم تا ببينم عاقبت چه مى شود. (٣٩٢)
نوشته اند كه چون همين پيشنهادهاى امام ، نامه و پيام ابن سعد به ابن زياد رسيد ، با خود انديشيد كه نامه ابن سعد ، نوشته اى خير خواهانه است. (٣٩٣) بنابراين در جمع اطرافيان خويش گفت كه آرى ، پيشنهاد ابن سعد را مبنى بر آزاد گذاشتن حسين (ع) پذيرفتم ، اينك وى به هر كجا كه مى خواهد برود. اجراى چنين تصميمى از سوى ابن زياد ، مى توانست مانع از وقوع فاجعه كربلا شود؛ اما با دخالت شمر (٣٩٤) و تاكيد او به ابن زياد ، «كه اكنون در چنگ توست ، او را رها مكن» تا او قويتر و تو ضعيف تر شوى ، (٣٩٥) ابن زياد تحت تاثير سخن شمر قرار گرفت و با عدول از سخن خويش ، بى درنگ نامه اى به عمر بن سعد نوشت و آن را به شمر داد تا به ابن سعد رساند. عبيدالله در آن نامه نوشته بود كه : اگر حسين (ع) حاضر به بيعت با يزيد نشد ، يا فورا به او حمله كن و پس از قتل وى ، بدنش را لگدمال اسبان كن ، و يا آنكه فرماندهى سپاه را به شمر واگذار. (٣٩٦)
پاسخ صريح امام به سخنان تهديدآميز ابن زياد چنين بود:
الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله و هيهات منا الذله ياءبى الله ذالك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت و انواف حميه و نفوس ابيه من ان نوثر طاعه اللئام على مصارع الكرام ، الا و انى زاحف بهذه الاسره مع قله العدد و خذله الناصر (٣٩٧)
با نگاهى به تمام مواضع ثابت امام در خوددارى از بيعت با يزيد و نيز مضمون روايت عديده اى كه با روايت مجالد بن سعيد همدانى صقعب بن زهير (همان روايت بالا كه مدعى سه پيشنهاد امام به ابن سعد است» تعارض آشكارى دارند ، نبايد هيچ ترديدى در بى اساس بودن آن روايت ، داشت. علاوه بر سستى روايت تعارض آن با نقل و عقل ، محتواى آشفته آن نيز دلالتى ديگر است بر مجعول بودن آن. بارزترين وجه آشفتگى روايت آن است كه مدعى است امام سه پيشنهاد به عمر بن سعد داد و پسر سعد همان پيشنهادهاى سه گانه امام عزيمت به سوى يزيد ، يعنى ايدئال ترين خواسته نظام اموى بود ، ابن زياد نه با اين پيشنهاد ، بلكه با آن پيشنهادى موافقت كرد كه به موجب آن امام حسين (ع) مى توانست كربلا را ترك گفته و به هر جا كه خواهد برود. به نظر مى رسد كه اگر بتوان قبول كرد كه عمربن سعد ، افزون بر تلاشهاى قبلى خويش براى نجات دادن خود از ننگ دخالت در قتل امام حسين (ع) باز هم دست به تلاشى ديگر زده باشد ، باز هم كوشيده است تا با ارسال پيكى به سوى وى ، او را بر تن دادن به خواسته امام مبنى بر ترك قلمرو حكومتى كوفه راضى كند ، اما پسر زياد باز هم با پذيرفتن اين درخواست مخالفت كرده و اين بار براى جلوگيرى از مكاتبه بعدى عمربن سعد و تعلل او ، شمر را به سوى او روانه داشته است.
به هر حال ، چون بار ديگر با دستور اكيد و صريح امير كوفه و فرستاده او شمر بن ذى الجوشن روبه رو شد ، در حالى كه ديگر يقين داشت كه تعلل وى تمام دنيايش را از چنگ وى به در خواهد آورد ، بى درنگ و در عصر روز نهم محرم به سوى اردوگاه امام حسين (ع) پيشروى كرد تا طى نبردى سريع ، كار را به پايان دهد و امارت رى را براى خويش به بهاى قتل فرزند رسول خدا تثبيت نمايد.
نوشته اند كه عمر بن سعد فرمان حمله به امام حسين (ع) و يارانش را با اين سخن آغاز كرد كه : «اى سپاه خدا بتازيد و خوشدل باشيد». (٣٩٨)
امام حسين (ع) چون با دستور ابن سعد در هجوم كوفيان به كاروان حسينى و پيشروى سپاه دشمن مواجه شد ، بى درنگ بر برادر رشيد خويش عباس دستور داد تا به جانب دشمن شتابد و علت تهاجم را جستجو كند. پاسخ دشمن به عباس اين بود كه فرمان امير مبنى بر عدم تعلل و خاتمه دادن سريع كار ، رسيده است. عباس به ابن سعد گفت تعجيل نكنيد تا من با برادرم سخن بگويم و نزد شما آيم. عباس چون نزد امام برگشت و ماجرا را تعريف كرد ، امام به او گفت : سعى كن تا همين امشب را مهلت بخواهى. (٣٩٩) ابن سعد على رغم ترديد اوليه ، تحت فشار برخى از اطرافيان ، حاضر شد تا روز نهم محرم و شب نهم را به امام مهلت دهد. (٤٠٠) چون شب فرار رسيد ، امام ياران قليل (٤٠١) خويش را جمع كرد و براى آنكه آنان كاملا آگاهانه و بر مبناى عمق اعتقاد خويش در معركه شهادت فردا حاضر شوند و نه با ترديد و اميد به پيروزى احتمالى ، خطاب به ايشان چنين گفت :
خداوند را سپاس كه به ما افتخار نبوت عنايت كرد و به ما قرآن آموخت و ما را به پيروى از آيين خود ، مورد لطف خويش قرار داد. من كسى را ارزشمندتر از اصحاب خود سراغ ندارم ، خداوند به شما بهترين پاداشها را عنايت كند. تصور من اين است كه فردا آخرين روز زندگى ماست. از تمامى شما مى خواهم كه مرا تنها گذاريد و راه خويش پيش گرفته و برويد ، من بيعت خويش را از شما گرفته و مانع بازگشت شما نمى شوم. شب براى شما پوشش نيكويى است. از آن به عنوان سپرى استفاده كنيد و راه خويش را گرفته و برويد ، حتى مى توانيد فرزندان مرا نيز با خود ببريد... (٤٠٢)
پس از پايان سخن امام حسين (ع) ، همه ياران امام ، هر كدام با بيان عباراتى خاص خود ، بر ثبات قدم و همراهى پيشواى خود تا تقديم جان خويش تاكيد كردند. (٤٠٣)
و حتى تعدادى از آنان از امام گله كردند كه چرا از آنان خواسته است كه او را تنها گذارند.
پس از پايدارى ياران امام حسين (ع) در باقى ماندن در كنار آن حضرت و نجات خويش از ذلت با انتخاب شهادت به عنوان راهى بازمانده در برابر خويش ، زيباترين حادثه در همان شب ، يا شبى پيش از آن ، پيوستن عبدالله بن عمير و همسرش ام وهب به امام بود. روايت ابومخنف از ابوجناب حاكى است كه چون عبدالله در نخيله كوفيانى را ديد كه خود را مهياى عزيمت به سوى كربلا مى كردند ، بى درنگ نزد همسرش رفت و به او گفت كه همراه انديشه آن داشته است كه روزى روانه جهاد عليه مشركين شود. اكنون كه آن فرصت براى نبرد با كوفيانى كه عازم جنگ با امام حسين (ع) شده اند ، فراهم شده است ، بر آن است تا به امام ملحق شود. همسرش نيز چون سخنان عبدالله را شنيد ، پاسخ داد كه او نيز با وى همراهى خواهد كرد و روانه كربلا خواهد شد. بدين سان بود كه عبدالله وام وهب (٤٠٤) كوفه را ترك كردند و در شرايطى كه كاروان حسينى در محاصره بود به امام پيوستند. (٤٠٥)
روايت ابو مخنف از ضحاك بن عبدالله مشرقى حاكى است كه امام در سراسر شب عاشورا بيدار ماند و به راز و نياز با خداوند پرداخت. در همين حال چون سواران ابن سعد براى مراقبت از كاروان حسين رفت و آمد آغاز كردند ، (٤٠٦) امام اين آيه را تلاوت مى كرد:
و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا ولهم عذاب مهين ما كان الله ليذر المومنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب. (٤٠٧)
در شب عاشورا كاروان حسينى نيز آن شب را تا پگاه بيدار ماند و در شب صاف و مهتابى كربلا ، آخرين توشه هاى آخرت را با عبادتى خالصانه بر گرفت و براى سفر عشق ، از نينوا تا سوى خدا آماده گشت. بى گمان هيچ قلمى قادر نيست تا ستاره باران عشق شب عاشورا را توصيف و ترسيم كند؛ چنان كه هيچ تاريخى نيز حماسه اى همچون حماسه و شكوه عاشورا را در دل خويش ثبت نكرده است.
آن شب صداى مناجات اعضاى كاروان كوچك امام حسين (ع) ، تمام دشت نينوا را پر كرده بود. همه آسمان و زمين عراق انتظار مى كشيد تا رويارويى دو سپاهى را كه هر دو به نام اسلام به مصاف يكديگر مى رفتند ، ملاحظه كند. صحنه عاشورا ، صحنه پيكار اسلام نبوى بود با اسلام اموى.
امام و يارانش ضمن محكم كردن مواضع دفاعى ، شب را تا صبح به نماز و تلاوت قرآن پرداختند (٤٠٨) و با آغاز پگاه در انتظار وصلى كه تنها با گذر شمشيرهاى دشمن روى مى داد نشستند. خداوند در چنين روزى امام و يارانش را قتيل عشق خود خواسته بود. عاشقان لقاى او نيز جان باختن در ساحت معشوق را از عمق وجود پذيرفته و در مذبح عشق و سجاده پاكبازى به انتظار خدا نشسته بودند. شمارى از ايشان ، بى دغدغه از زخم شمشيرهاى فردا ، به آرايش سر و روى و خوش بو كردن خود مى پرداختند. بعضى نيز چون برير ، مى كوشيدندتا با بذله گويى و لبخند به مرگ و استقبال از مرگ شرافتمندانه ، عظمت و علو روح خويش را در صفحات تاريخ كربلا ثبت كنند.
برير براى آنكه عمق شادى خويش و صداقت خود را در لبخند به مرگ براى ايمان نشان دهد ، به عبدالرحمان بن عبد ربه كه از بذله گويى وى شگفت زده شده و حتى به او اعتراض مى كرد كه اين چه هنگام شوخى است ، پاسخ داد كه :
سوگند به خدا كه قوم من آگاهند كه من چه در جوانى و چه در دوره سالخوردگى بذله گويى و شوخى را دوست نداشته ام ، اما به خدا اكنون كه ميان ما و بهشت فاصله اى نمى يابم ، دوست دارم تا شمشيرها هر چه زودتر به سراغم آيند. (٤٠٩)

نبرد عاشورا و شهادت امام حسين (ع) در دشت كربلا

وقتى پگاه كاملا فرا رسيد ، امام قليل خويش را كه از نظر كميت با تعداد كثير سپاه كوفه قابل قياس نبودند ، در مقابل خيمه ها سازمان داد و پس از استقرار سى و دو مرد اسب سوار و چهل پياده (٤١٠) رداى پيامبر را به تن كرد و خود را با مشك معطر ساخت سوار بر اسب به مقابل سپاهى رفت كه چندى پيش اكثر ايشان امام را براى امامت به كوفه فرا خوانده بودند و اينك با مشتهاى پر شده از سيم و زر ابن زياد ، كمر به قتل فرزند پاك پيامبر بسته بودند. امام چون در مقابل سپاه دشمن رسيد ، قرآنى را كه همراه داشت بر سر دست بلند كرد و خطاب به سپاه كوفه چنين گفت :
خداوند تو يگانه تكيه گاه من در اندوه و اميد من در هر صعوبت و سختى هستى. هرگاه مشكلى به من روى آورد ، اعتمادم به توست و تويى كه ساز و برگ مرا فراهم مى كنى. چه بسا اندوهى كه دلها در ابتلاى به آن سست شوند و تدبير در آن اندك شود و بى ثمر گردد و دوست در آن خوار شود و دشمن شاد گردد. خداوندا من تنها به تو روى آورده و پيش تو شكوه كرده ام ، زيرا از هر كه غير توست چشم پوشيده و ديده بسته ام. تو نيز به گاه اندوه ، آن را از من بر طرف كرده و گشايش داده اى. بنابراين تنها تو صاحب اختيار هر نعمت و دارنده هر نيكى و غايت هر آرزو و اميد هستى. (٤١١)
از آنجا كه ممكن است نيروهاى ابن سعد ، كاروان امام را از پشت سر در معرض آسيب قرار دهند ، بنابراين به دستور امام در آن قسمت با هيزم و نى ديوارى از آتش افروخته بودند. به روايت ابومخنف از ضحاك مشرقى كه در ميان همراهان امام حضور داشته است ، در اين زمان تعدادى از كوفيان بر آن شدند تا ياران امام را از پشت سر مورد حمله قرار دهند ، اما چون نزديك شدند و با آتش افروخته روبه رو گرديدند ، عقب نشستند و در اين حال شمر كه فرماندهى همين نيروها را به عهده داشت ، فرياد برآورد كه اى حسين ، پيش از فرارسيدن آتش دوزخ ، در اين دنيا براى خويشتن آتش فراهم كرده اى. اما چون با معرفى يارانش ، شمر را شناخت ، پاسخ داد كه اى شمر تو شايسته آتشى كه در آن بسوزى و ضحاك مشرقى افزوده است كه در اين حال مسلم بن عوسجه پيش دويد و اجازه خواست تا شمر را كه در تيررس او بود هدف قرار دهد ، اما امام باز هم پاسخ داد كه من نمى خواهم كه آغاز كننده نبرد باشم.
با آغاز پيشروى قواى ابن سعد به سوى امام و ياران آن حضرت ، حسين بن على (ع) ، مركب خويش را خواست و پس از نشستن بر آن ، بار ديگر به مقابل قواى دشمن رفت و خطاب به آنان گفت :
هان اى مردم سخنانم را بشنويد و در نبرد با من شتاب نورزيد تا درباره حقى كه بر شما دارم سخن بگويم و توضيح دهم كه چرا به سوى شما رهسپار شده ام.
اگر پس از شنيدن سخنانم ، آنها را پذيرفتيد و باور كرديد و انصاف داديد ، پى خواهى برد براى جنگ با من بهانه اى نداريد. اگر هم آن سخنان را نپذيرفتيد ، و انصاف نداريد ، فاجمعوا امركم و شركاءكم ثم لا يكن امركم عليكم غمه ثم اقضوا الى و لا تنظرون (٤١٢). ان وليى الله الذى نزل الكتب و هو يتولى الصلحين (٤١٣)
دشمن كه از شنيدن سخنان امام ، احساس حقارت مى كرد و در مقابل حسين (ع) پاسخ كوچكى نيز نداشت امام را تير باران كرد. ياران امام كه از اين همه هتاكى به فرزند رسول خدا بر افروخته شده بودند ، باز هم از امام اجازه خواستند كه با افكندن تير به سوى آنان ، پاسخ دشمنان را بدهند. اما امام حسين (ع) باز هم قاطعانه فرمود كه ما نبايد آغاز كننده جنگ باشيم.
اگر چه ابومخنف گزارش پيوستن حربن يزيد رياحى به امام حسين (ع) را پس از نقل سخنان بالاى امام در مقابل سپاه ابن سعد آورده است. اما به دليل ناهمگونى روايات مربوط به روز عاشورا و ابهام در تقدم و تاخير حوادث اين روز ، با اطمينان نمى توان گفت كه واقعه آزادى حربن يزيد رياحى از زندان ترديد و عاقبت جويى در چه زمانى از روز عاشورا اتفاق افتاد است. ظن غالب آن است كه حر پس از مشاهده صدور فرمان ابن سعد به كاروان حسينى به تصميم نهايى خود رسيده و جان خويش را از رنج تذبذب رهانيده است. او پس از ترك سپاه يزيد و رساندن خويش به امام و اظهار ندامت (٤١٤) از كرده خويش ، به خاطر ممانعت از خروج امام و يارانش از قلمرو حكومتى ابن زياد ، بدون آنكه از اسب فرودآيد به جانب سپاه ابن سعد رفت تا با نشان دادن بندهاى فرو ريخته از جان و انديشه اش ديگر كوفيان را به ترك هجوم بر امام و يارانش بخواند ، اما سخنان او نيز نتوانست راهى به دهليزهاى قلب كوفيان گشايد. (٤١٥)
اقدام شگفت آور حر در آزاد كردن خويش از زندان تذبذب در روز عاشورا ، گر چه مشهورترين حادثه در اين زمينه است ، اما رخدادى يگانه نيست ، چرا كه بنا به روايت فضيل بن خديج كندى ، چون با دستور ابن زياد ، يورش سپاه يزيد به امام و يارانش آغاز شد و باز هم امام حسين (ع) كوفيان را مخاطب ساخت و گفت كه آيا در ميان شما فريادرسى نيست ، يزيد بن مهاصر كندى (ابوالشعثا) نيز سپاه ابن سعد را ترك كرد و چون به امام پيوست بى درنگ به مقابله با تيراندازان كوفى پرداخت و همو بود كه پيش از همه ياران امام و حتى زودتر از حر به شهادت رسيد. (٤١٦)
پس از خاتمه تير اندازى تيراندازان كوفى ، عمر بن سعد فرمان حمله همه جانبه به كاروان حسينى را صادر كرد. با صدور فرمان يورش از سوى وى ، امام و يارانش نيز ناگزير نبرد را آغاز كردند. تا هنگام ظهر ، جنگ گاهى تن به تن و گاهى با فرو رفتن و در آميختن دسته هايى از دوسپاه با يكديگر ، ادامه يافت.
با فرا رسيدن وقت نماز ، امام و جمعى از يارانش نماز را به شكل «صلات خوف» اقامه كردند (٤١٧) و پس از پايان نيايش به درگاه خداوند ، باز هم جنگ را پى گرفتند.
با گذشت زمان آثار غلبه نظامى دشمن آشكار شد و با فاصله هايى اندك ، از عزيزان و ياران امام يكى پس از ديگرى به شهادت رسيدند. (٤١٨) روايت ابو مخنف از محمد بن مسلم حاكى است كه چون يورش سپاه كوفه افزايش يافت ياران باقيمانده امام ديدند كه جان آن حضرت در معرض آسيب قرار گرفته است ، بر آن شدند تا با حلقه زدن در كنار امام و هم چشمى در سبقت بر يكديگر در نبرد ، مانع نزديك شدن دشمن به امام حسين (ع) شوند. (٤١٩) وقتى همه اين عاشقان جز به سه تن بر پرواز عشق رفتند ، نوبت به امام حسين (ع) رسيد. سپاه كوفه كه سپاه خدا ناميده مى شد ، حتى از خصلت آزادگى نيز بى بهره بود تا چه رسد به برخوردارى از گوهر ايمان. امام براى آنكه اين معنا را در تاريخ كربلا ثبت كند ، چون مشاهده كرد كه برخى از كوفيان تاراج خيمه ها و تجاوز به حريم زنان و كودكان امام و يارانش را آغاز كرده اند ، فرياد بر آورد كه :
اگر دين نداريد و از رستاخيز نيز نگران نيستيد ، لااقل آزاده باشيد. (٤٢٠)
در اين شرايط اما تنها بود و دشمن غالب. در چنين هنگامه اى از سيطره شمشيرهاى آخته ، تنها مردانى چون حسين مى توانستند ، پس از تحمل آن همه غم و مصيبت و پيكرهاى تكه تكه پاكترين عاشقان خدا ، همچنان مردانه و ثابت قدم ، بدون ، آنكه كمترين تزلزلى در اراده ايشان پديد آيد ، مصمم و استوار ، همچون صخره اى پاينده ، در مقابل دشمنى چنان كينه توز بايستد.
حميد بن مسلم ، نقل كرده است كه :
به خدا سوگند كه من هرگز مرد گرفتار و مغلوبى جز حسين (ع) را نديده بودم كه فرندان و يارانش كشته شده و او شجاع تر و پايدارتر مانده باشد. (٤٢١)
امام حسين (ع) كه آخرين مراحل پرواز عشق به ملكوت اعلى و به سوى رفيق والا را طى مى كرد ، قبل از فرو رفتن در دل سپاه خصم ، به سوى خيمه ها آمد تا زنان ، همسران و كودكان را دلدارى دهد. او سفارشهاى لازم را به خواهر استوار و قهرمانش زينب كرد و با عشقى پدرانه ، و با احساس مملو از غم فراغ از ديدار ياران ، كودك خوردسالش (٤٢٢) را در آغوش گرفت و برگونه هايش بوسه داد. هنوز امام نوزاد خويش را به مادر نسپرده بود كه تيرى از كمان دشمن رهيد و به گلوى كودك حسين نشست و امام كه در راه وصال يار ، هديه هايى بيشتر و بزرگتر از اصغر داده بود ، لختى بر معصوميت كودك تاسف خورد ، آنگاه مشت خويش را از خون گلوى اصغر پر كرد و به عنوان هديه اى به خداوند و نفرتى از بيداد دشمن آن را به آسمان پاشيد. (٤٢٣)
گفتيم كه عمر بن سعد هنگام صدور فرمان يورش بر اهل بيت پيامبر ، سپاه خويش را سپاه خدا ناميد. يزيد خود را خليفه پيامبر مى ناميد ، مردى كه پدرانش تا ديروز به ستيز عليه خداى محمد برخاسته بودند و او اكنون در پرتو آنچه از سقيفه تا كربلا رخ نموده بود ، بر مسند نمايندگى خدا بر روى زمين نشسته بود و با نام خدا ، فرزند توحيد را به كام شهادت انداخته بود. پس به همين دليل نيز امام براى رسوا كردن باطلى كه در كسوت حق در آمده بود. چون آهنگ نبرد با سپاه يزيد را كرد ، و سخن يكى از كوفيان را شنيد كه با اعتقاد به پاكى يزيد و گناه آلود بودن خويش فرياد مى زد كه اى حسين پيش از رسيدن روز رستاخيز شتابان آتش را طلب كردى ، بر مركب نشست و با رساندن خويش به مقابل سپاهى كه نواده ابوسفيان را خليفه خدا يافته بودند و فرزند پيامبر را روى برتافته از خدا ، پس از حمد و ثناى الهى گفت :
اى مردم تبار مرا به ياد آريد و بنگريد كه من كيستم ، سپس به درون خويش باز گرديد و خود را ملامت كنيد. آيا شايسته است كه مرا بكشيد و حريم مرا در هم دريد؟ آيا من پسر دختر پيامبر شما نيستم ؟ پسر كسى كه نخستين ايمان آورنده به خدا و تصديق كننده رسول الهى و تمامى پيامى بود كه او از جانب خدا آورد؟ آيا حمزه سيد الشهداء عموى پدر من نبود؟ يا جعفر ، شهيد طيار و صاحب دو بال ، عموى من نبود؟ آيا سخن مشهورى را كه در همه جا شهره است ، بخاطر نمى آوريد و نشنيده اند كه : پيامبر (ص) به من و برادرم مى گفت كه اينان دو سرور جوانان بهشتند؟ سوگند به خدا از آن هنگام كه دانستم خداوند دروغگو را دشمن مى دارد و او زيانكار است و دروغ نگفته ام. پس در صورتى كه مرا در آنچه مى گويم كه حق و حقيقت است ، تصديق مى كنيد ، بدانيد كه هر آنچه به شما گفتم راست و درست و پيراسته از دروغ است ، اگر هم سخنانم را باور نداريد ، از جابر بن عبد الله انصارى ، ابو سعيد خدرى يا سهل بن سعد ساعدى يا زيد بن ارقم يا انس بن مالك بپرسيد تا بگويند كه آنچه درباره سخن پيامبر درباره خودم و برادرم گفتم را از پيامبر شنيده اند. اى مردم آيا آن سخن مانع از آن نيست تا دست به خون من نيالايند. (٤٢٤)
در ميان سپاه كوفه ، شمر بيش از همه اشتياق افروختن شعله هاى جنگ داشت و بر كشتن حسين بن على (ع) حريص بود. او در هر فرصتى كه پيش آمد با ناسزاهاى خويش ياران امام را به خشم مى آورد. در اين زمان نيز چون از تاثر سخنان امام در برخى از عناصر سپاه كوفه بيمناك شد ، قدم پيش گذاشت و در پاسخ سخنان امام گفت :
اى حسين هر آنكس كه بفهمد تو چه مى گويى ، خداوند را با يك حرف مى پرستد.
شمر كه نه از شناخت دين خدا بهره اى داشت ، نه از گوهر دانايى نصيبى ، مانند هم طرازان خويش در تاريخ كه در پايگاه باور به ديندارى خويش ، دينداران راستين را بى دين مى شمارند ، با وقاحت و بى هيچ آزرمى ، خويشتن را عارف دين مى شمرد و امام حسين (ع ) را مردى با قلت معرفت بر آيين الهى ؛ اين سخن اگر براى امام حسين (ع) قابل تحمل بود ، اما اعماق انديشه و قلب حبيب بن مظاهر را به درد مى آورد. پس به همين دليل نيز اين صحابى رسول خدا فرياد بر آورد كه :
اى شمر! به خدا سوگند كه من باور دارم كه تو خدا را با هفتاد حرف پرستش مى كنى ، اما در همان حال درك نمى كنى كه حسين بن على چه مى گويد ، چرا كه خداوند بر دل تو مهر زده است.
در اين حال امام باز هم به سخنان خويش با كوفيان ادامه داد و گفت :
اگر در اين سخنان من ترديد داريد ، آيا ترديد داريد كه من پسر دختر پيامبر شمايم ؟ شما را به خدا سوگند كه اگر در شرق و غرب در ميان قوم خويش ، يا در ميان اقوام ديگر جستجو كنيد ، جز من پسر دختر پيامبرى نخواهيد يافت. اين تنها منم كه پسر دخت پيامبرم. با من بگوييد كه آيا در عوض كسى كه كشته ام ، يا مالى كه از ميان برده ام ، يا براى قصاص زخمى كه بر كسى وارد كرده ام ، به سراغ من آمده ايد؟ (٤٢٥) امام آنگاه فرياد برآورد كه : اى شعب بن ربعى ، اى حجار بن ابجر ، اى قيس بن اشعث ! مگر شما نبوديد كه به من نوشتيد كه ميوه ها رسيده و باغستانها سرسبز است و چاهها پر آب. پيشاهنگان سپاه مهيا گشته ؛ پس اگر آهنگ ما دارى روانه شو؟ (٤٢٦)
مردانى كه اكنون آمده بودند تا خون حسين بن على را براى تحصيل دنيا به زمين بريزند ، چه باك داشتند كه سخنان او را تكذيب كنند. پس فرياد زدند كه اى حسين ، ما! به تو نامه اى ننوشتيم اما پاسخ داد كه سوگند به خدا كه شما چنين نوشتيد. اكنون اگر نمى خواهيد كه به سوى شهر شما آيم ، بگذاريد تا باز گردم.
اشعث بن قيس كه گويا بر آن بود تا با خاتمه دادن به نبرد دشت نينوا ، راهى براى نجات شرف خويش بيايد و در ننگ كشتن پسر پيامبر خدا شريك نشود ، صدا برآورد كه اى حسين چرا به حكومت پسر عموهاى خويش سر فرود نمى آورى ؟ به خدا سوگند كه با تو رفتارى ناشايست نخواهند كرد و از ايشان به تو گزندى نخواهد رسيد. امام پاسخ داد كه :
تو برادر همان هستى (محمد بن اشعث) كه به مسلم بن عقيل پناه داد. برآنى تا كارى كنى كه بنى هاشم بيشتر از خون مسلم را از تو طلب كنند؟ سوگند به خدا كه همچون افراد ذليل تسليم نخواهم شد و همانند بردگان گردن فرود نخواهم آورد. اى بندگان خدا! از اينكه سنگسارم كنيد ، به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه مى برم. من از شر متكبرانى كه به روز رستاخيز ايمان ندارند ، به پروردگار خود و شما پناه مى برم. (٤٢٧)
امام پس از ايراد اين سخنان كه هدف از آن تكان دادن وجدانهاى خاموش شده و ترسيم تصوير زشت قتل عام فرزندان و ياران پيامبر به ادعاى دفاع از دين آن حضرت بود ، آماده عزيمت به سوى ميدان شد تا با شهادت خويش اسلام اموى را رسوا كند. بديهى است كه قبل از امام ، ياران خالص او كه همه ايمان ، صفا و اخلاص خويش را به دشت نينوا آورده بودند تا در پيشگاه خدا در تاريخ بشرى ثبت كنند و حماسه كربلا را بيافرينند ، يكايك به ميدان رفتند و هر كدام زمانى با دشمن جنگيدند. با رسيدن زمان نماز ، امام با قليل ياران خويش در حالى كه سپاه ابن سعد ، آنان را تيرباران مى كرد ، نماز ظهر را اقامه كردند. پس از نماز ، چون سرانجام همه ياران حسين بن على (ع) ، در دشت طف به زمين افتادند ، آن حضرت با صلابت و عزمى كه در تاريخ جنگهاى بشرى بى سابقه است ، عازم آخرين نبرد خويش با دشمن شد. امام بى محابا در مقابل خصم شمشير مى زد و مهاجمان به جان خويش را عقب مى نشاند.
هشام از جابر جعفى روايت كرده است كه چون در ميانه نبرد ، تشنگى شديدى بر امام حسين (ع) غالب شد ، خود را به نهرى رساند تا قدرى آب بنوشد ، در اين حال حصين بن نمير تيرى به سوى امام افكند كه به دهان آن حضرت اصابت كرد. نوشته اند امام تير را بيرون كشيد و پس از حمد خداوند ، دستان خويش را بالا برد و گفت :
خداوندا از شمار اينان كم كن و در حال پراكندگى جانشان را بگير و از آنان يكتن بر زمين باقى مگذار. (٤٢٨)
در اين حال بود كه به دستور شمر ، سپاه يزيد امام را تير باران كردند. (٤٢٩) امام كه ديگر توان ادامه نبرد را نداشت ، از حركت باز ايستاد. زينب با مشاهده اين همه عشق و آن همه سبعيت فرياد بر آورد كه :
واى بر تو اى عمر آيا ابو عبدالله را مى كشند و تو آن را مى نگرى ؟ (٤٣٠)
پسر سعد كه پاسخى نداشت به دختر على دهد ، ساكت ماند. زينب بار ديگر فرياد زد كه :
واى بر شما اى سپاهيان ، آيا يك تن مسلمان در ميان شما نيست. (٤٣١)
صلابت امام حسين (ع) در همان حال كه از شدت جراحات از نبرد باز ايستاده بود ، ، مانع از هر گونه اقدام سپاهيانى مى شد كه در اطرافش حلقه زده بودند. در اين حال فرياد شمر بلند شد كه : مادرانتان در عزاى شما نشينند ، واى بر شما ، درباره اين مرد چشم به راه چه هستيد؟
اين فرياد: زرعه بن شريك تميمى را به حركت واداشت. وى خود را به امام رساند و ضربتى به شانه چپ امام زد و آن را جدا كرد. ضربت مردى ديگر ، كه به گردن امام فرود آمد ، باعث شد تا حسين (ع) به روى زمين نشيند در در اين حال نيزه سنان بن انس امام را كاملا نقش بر زمين كرد. (٤٣٢) در چنين شرايطى ، غالب سپاهيان كوفى كه نمى خواستند تا با كشتن امام ، اين ننگ را تا ابد همراه داشته باشند ، از نزيك شدن به آن و بريدن سرش امتناع داشتند. (٤٣٣) در اين حال ، خولى بن يزيد اصبحى از اسب فرود آمد خواست تا سر از بدن امام جدا كند ، اما باز هم صلابت امام حسين (ع) او را به لرزه افكند.
هيچ كس از مقتل نويسان و مورخان ، حتى گزارش ناله اى را در اين شرايط از امام حسين (ع) ثبت نكرده اند. همين استوارى و صلابت بود كه زانوان خصم را به لرزه مى افكند. جز خولى ، كوفيان نيز كه طبعا از آن همه پليدى خويش ، در درون جان خود غوغاى شرمسارى داشتند ، از شدت آزرم ، جرات نزديك شدن به امام و افكندن نگاه خود به ديدگان حقيقتى را كه اكنون با خيانت آنان در دشت نينوا به زمين افتاده بود نداشتند. پس شمر بر سر خولى فرياد زد كه خدا بازويت را از هم جدا كند ، چرا مى لرزى ، خولى پاسخى نگفت. شايد او علاوه بر مشاهده آن صلابت ، از اين همه بى شرمى خويش كه براى بريدن گلويى گام پيش گذاشته بود كه حبيب خدا بر آن بوسه مى زد ، دچار ترديد و لرزش شده بود. شمر كه نمى خواست اين ترديدها اوج گيرد ، بى درنگ از اسب به زير آمد و سر امام را بريد و به خولى سپرد تا نزد عمر بن سعد برد. (٤٣٤)
اين پايان يك تراژدى و آغاز خروش يك خشم بود ، خشمى كه با الهام از خون امام حسين (ع ) ، در بستر تاريخ تشيع قوت گرفت و همواره بر كنگره بيدادگران تاريخ فرو باريد. امام در كربلا به معراج عشق رفت و در تاريخ تشيع خود الگوى عاشقانه راه وحدانيت و عدالت شد.
شهادت امام حسين (ع) در كربلا و قتل عام فجيع او و يارانش در دشت نينوا ، يارانى كه حاصل و عصاره اسلام نبوى بودند ، طبعا بدون توجه به بسترها و زمينه ها و زير ساختهاى آن واقعه ، حاصل فرمان يزيد و عبيدالله بن زياد و يا محصول شقاوت عناصرى چون زرعه بن شريك ، خولى بن يزيد و سنان بن انس قلمداد خواهد شد ، اما در صورتى كه توجه كنيم كه سلطنت يزيد و امارت عبيدالله و تجديد حيات اشرافيت عربى و تولد مردانى كه به نام دين ، شمشير آخته اى بر فرق دين شدند و فرزند وحى را به نام اطاعت از خليفه خدا به شهادت رساندند ، نتيجه چه بسترها و زير ساختهاى قبلى بود و زمينه سلطنت يزيد بر چه شالوده هايى بنا شد ، دشوار نيست تا نتيجه بگيريم كه قاتلان واقعى امام حسين (ع) و يارانش ، نه عناصرى پليد چون سپاه ابن سعد و يا زرعه و خولى و سنان و حتى شمر ، كه تمامى كسانى بودند كه هم سبب ساز تكوين اشرافيت جديد گشتند ، هم مسلمانان را به مرور تبديل به عناصرى كردند كه يزيد را اميرالمؤ منين مى شمردند و حسين بن على را خارجى و واجب القتل !
براى هر مورخى كه در تبيين رخدادها به ريشه ها توجه دارد و در تعليل وقايع به جستجوى علتها نظر مى كند نه معلولها ، قطعا حادثه خونبار كربلا صرفا با تصميم و فرمان يزيد قابل تعليل نيست. چگونه مى توان نتيجه گرفت كه مردانى كه در كربلا ، پس از قتل عام فرزند پيامبر و يكى از دو سرور جوانان اهل بهشت و ياران او ، حتى حرمت حرم زنان و كودكان اهل بيت را شكستند و براى غارت كاروان حسينى دست به مسابقه با يكديگر زدند ، چنين خوى و خصلتى را دفعى و ناگهانى پيدا كرده باشند؟ چگونه مى توان گفت كه آنان تربيت يافتگان شرايطى نبودند كه صحابه دنيا طلب پيامبر مسابقه احتكار و كنز و افزايش شمار رمه ها و گله ها و قصرهاى زيبا را گذاشته بودند؟ مگر يزيد جز بر بسترى كه پيشينيان وى فراهم كرده بودند باليد و به قدرت رسيد؟ معاويه مرد بى حقيقتى بود ، اما سخنش در ريشه هاى قدرت اموى حقيقتى بود كه بر زبان راند. يك بار ديگر گوشه هايى از سخنان او را در پاسخ به نامه محمد بن ابوبكر مرور مى كنيم :
من و پدر تو مقام فضيلت و حق پسر ابوطالب را مى شناختيم و بدان اذعان نداشتيم. چون خداوند آنچه را كه به پيامبر وعده داده بود ، تمام كرد و دعوتش را آغاز كرد و حجت خويش را آشكار ساخت و پيامبر را به جوار خويش برد ، پدرت و فاروق ، نخستين كسانى بودند كه حق على را غصب كردند و با او راه خلاف پيمودند. آنان بر اين كار همدل و يك جهت بودند. سپس ايشان پسر ابوطالب را به تبعيت خويش فرا خواندند. او از اين بيعت دريغ ورزيد و با آنان بيعت نكرد. پس پدرت و فاروق با وى سختگيرى كردند و انديشه عظيمى عليه او داشتند. پس پسر ابوطالب با آنان بيعت كرد و تسليم ايشان گشت....
اى پس ابوبكر ،... تو با كسى كه همانند كوه استوار و در برابر حوادث تسليم ناپذير است و كسى به عمق وى نتواند رسيد ، برابرى نمى توانى كنى. كسى كه راه او را پدرت هموار ساخت و پايه حكومت او را بنا نهاد. اگر آنچه ما بدان عمل مى كنيم درست است ، پدرت حكومتش را پديد آورد و ما شريك او هستيم. اگر پدرت چنان نكرده بود ، طبعا ما به خلاف پسر ابوطالب گام نمى نهاديم و تسليم او بوديم. پس چون ديديم كه پدر تو پيش از ما با او چنان رفتارى كرد كه كرد ، ما هم به پيروى از پدرت برخاستيم پس يا تا مى توانى عيبجويى پدر خود را بكن و يا از اين كار اجتناب ورز.... (٤٣٥)
منابع موجود و مقاتل متعدد ، تعداد شهداى كربلا را متفاوت نوشته اند. بنا به گزارش مسعودى ، همه كسانى كه با حسين (ع) در روز عاشورا (٤٣٦) در كربلا كشته شدند ، هشتاد و هفت تن بودند. (٤٣٧) ابن سعد ، نيز تعداد شهداى كربلا را همان ٧٢ نفر نوشته است. (٤٣٨) بنا به گزارش شيخ مفيد ، تعداد كسانى كه از خاندان امام حسين (ع) در كربلا به شهادت رسيدند ، با احتساب خود امام ، هجده نفر بودند كه عبارت بودند از:
١) عباس ، ٢) عبدالله ، ٣) جعفر ٤) عثمان ، «فرزندان حضرت على (ع) از همسرش ام البنين» ، ٥) عبدالله ، ٦) ابوبكر ، «پسران حضرت على (ع) از مادرى به نام ليلى دختر مسعود ثقفى» ، ٧) على اكبر ، ٨) عبدالله «پسران امام حسين (ع») ، ٩) قاسم ، ١٠) ابوبكر ، ١١) عبدالله «فرزندان امام حسن (ع») ، ١٢) محمد ، ١٣) عون ، «پسران عبدالله بن جعفر بن ابى طالب» ، ١٤) عبدالله ، ١٥) جعفر ، ١٦) عبدالرحمان ، «پسران عقيل بن ابى طالب» ، ١٧) محمد بن ابى سعيد بن عقيل بن ابى طالب. (٤٣٩)
طبرى به نقل از ابومخنف ، در باب تعداد شهدا و قاتلان آنان چنين نوشته است :
چون حسين بن على (ع) كشته شد ، سر كسانى را كه از خاندان ، ياران و شيعيان كشته شدند پيش عبيدالله بن زياد آوردند. كنديان سيزده سر آوردند و رئيس آنان قيس بن اشعث بود. مردم هوازن بيست سر آوردند و سر دسته آنان شمربن ذى الجوشن بود. تميمى ها هفده سر آوردند ، بى اسد ، شش سر ، و مذحجيان هفت سر و بقيه سپاه ، هفت سر كه تمام آنها هفتاد سر بود. (٤٤٠)
اين كثير ، ضمن بيان دو گزارش از محمد بن حنفيه كه گفته است هفده نفر از فرزندان حضرت فاطمه با امام حسين (ع) به شهادت رسيدند و گزارش ديگر از حسن بصرى ، شهداى كربلا را همان قول مشهور ، يعنى هفتاد و دو تن ذكر مى كند. (٤٤١) گزارش سماوى حاكى از آن است كه تعداد تمام شهداى كربلا نود و دو نفر بودند (٤٤٢) شهداى كربلا در منابع متاخر كه كمتر نيز قابل اعتمادند ، بسيار بيشتر از آنچه منابع قديم تر ذكر مى كنند ، گزارش شده است. بنا به گزارش بلاذرى و ديگران تعداد كسانى كه از سپاه عمر بن سعد نيز به قتل رسيدند ، (غير از كسانى كه زخمى شدند)٨٨ نفر بودند. (٤٤٣)

اسير كربلا در تبعيد ربذه

اگر چه غالب منابع تاريخى و مقاتلى كه به گزارش نهضت كربلا پرداخته اند ، عمدتا از شهادت امام حسين (ع) و تمام ياران و همراهان آن حضرت و نيز اسارت اهل بيت سخن گفته اند ، اما شايان توجه است كه در برخى از اين منابع ، از اسراى ديگرى كه سرنوشتى غير از اسراى اهل بيت داشتند نيز سخن گفته شده و تصريح گرديده است كه معدودى از همراهان امام پس از شهادت حسين بن على (ع) زنده ماندند. از جمله اين روايات ، روايتى است كه از اسارات دو تن از همراهان امام در روز عاشورا سخن گفته است. اينان عبارت بودند از:
مرقع بن ثمامه (قمامه) الاسدى و ديگرى عقبه بن سمعان ، مولى رباب دختر امرى ء القيس كلبى ، مادر سكينه دختر امام حسين (ع) بود ، عمر بن سعد مرقع را نزد ابن زياد فرستاد و او نيز وى را به ربذه تبعيد كرد. مرقع تا زمانى كه يزيد مرد و عبيدالله بن زياد از كوفه به دمشق گريخت در ربذه باقى بود. وى آنگاه از ربذه به كوفه بازگشت. درباره عقبه بن سمعان نيز نوشته اند كه چون او را نزد عبيدالله بردند ، زياد ابتدا فرمان قتل وى را داد ، اما سرانجام آزادش كرد. (٤٤٤) شايان ذكر است كه همين عقبه ، در شمار آن دسته از ياران امام حسين (ع) بود كه از مدينه با امام همراه شد و چون به همين دليل نيز بر تمام رخدادهايى كه براى امام و كاروان حسينى روى داد واقف بود ، بعدها در گزارش برخى از آن رخدادها و نيز تصحيح بعضى از روايات بى اساس كه مدعى بودند امام حسين (ع) براى بيعت با يزيد ، اعلام آمادگى كرده بود ، نقش مهمى ايفا كرد. (٤٤٥)


۱۰
غارت و تاراج خاندان پيامبر

غارت و تاراج خاندان پيامبر

گزارشهاى مربوط به غارت كاروان حسينى شكستن حريم زنان در دشت نينوا ، هم تلخ است و هم عبرت آموز و هم تصويرى از ابعاد وسيع افول اسلام و حتى فرو ريختن شرف و حميت در ميان مسلمانان آن روز. كشتن پسر فاطمه در دشت نينوا ، بريدن سر او و راندن اسبان بر بدن پر از زخم وى (٤٤٦) و سپس غارت و تاراج بازماندگان كاروان حسينى ، صرفا رخدادى سياسى ، نظامى و انسانى نبود تا از اين منظر به بررسى ابعاد تلخ و حيرت انگيز آن توجه شود. قاتلان امام حسين (ع) و يارانش و همه آن كسانى كه پس از شهادت امام به غارت خيمه ها ، و ربودن اموال زنان و كودكان پرداختند نيز طبعا قشونى با خيالات و اهداف و بنيادهاى فكر نظامى نبودند. آنان اگر در دشت نينوا نهايت سبعيت و درنده خويى را به نمايش گذاشتند ، اما اين همه را در پوشش و توجيه اطاعت از مردى انجام دادند كه ادعاى جانشينى و خلافت پيامبر را داشت ؛ به عبارت ديگر سپاه كوفه خاصه آن بخشى از اين سپاه كه نقش مستقيمى در شهادت امام و غارت كاروان حسينى ايفا كردند ، تربيت يافته شرايط و نماينده بافتى اعتقادى بودند كه يزيد را مظهر و نماد اسلام و پسر فاطمه را تجسم عصيان عليه حق مى شمردند. به همين دليل نيز در اين گمان و توهم بودند كه در اطاعت اميرمومنان ، اطاعت خدا را جسته اند و به راه صواب رفته اند. اين انديشه ، حيرت انگيزترين و حزن آورترين حادثه و مصيبتى بود كه در فاصله رحلت پيامبر تا اين زمان روى نموده بود چه بسا از اصل واقعه كربلا نيز تلخ ‌تر و عبرت آموزتر و از منظر ژرف انديشى تاريخى و جستار ريشه هاى رخدادها ، معنادارتر و قابل تامل تر بود.
بى گمان اگر جملگى سپاه عمر بن سعد را عناصرى واقف به پليدى عمل خويش با آل رسول بشماريم و تصور كنيم كه آنان به راستى و بدون استثنا به حقانيت امام حسين (ع) و عدم مشروعيت خلافت يزيد باور داشتند ، اما يكسره انديشه و نفس خود را به معامله متاع دنيا برده بودند و چه بر اين باور باشيم كه لااقل دسته ها و گروههايى از اين ، به مشروعيت قدرت يزيد عصيان حسين بن على در مقابل ولايت حقه يزيد باور داشتند ، در ماهيت اعجاب آور حادثه تغييرى نمى دهد؛ اعجاب از سرعت دگرگون شدن حال و روز و انديشه و عقل و نفس و جان مردمى كه ديروز قهرمان عرصه ستيز با پدران يزيد ، يعنى برجسته ترين نمادها و نمايندگان شرك و بت پرستى بودند ، ولى اينك همانها ، يا نسلى پس ‍ از آنان كه اشرافيت عربى را از قدرت به زير افكندند ، تجسم همان اشرافيت را اميرمومنان مى شمردند و به نام ولايت او ، صاحب اصلى ولايت نبوى را به قتل مى رسانند و به غارت لباسهاى وى و تاراج زنان و همسران و كودكان امام و يارانش مى پرداختند.
آنچه سپاه يزيد به نام ولايت او در دشت نينوا انجام دادند نمايش كاملى بود از چگونگى مشتبه شدن مردم در تشخيص ايمان و كفر و حق و باطل و تجسم افول انسان در متن بى ايمانى ، همراه با فريادهاى استوارى در ايمان و مجاهدت در راه خدا. امام در شهادت خويش بر آن بود تا در كنار دجله و فرات ، حق و باطلى را كه در ذهن برخى از مسلمانان به هم آميخته بود ، از هم جدا كند. (٤٤٧)
باز هم مى رويم به سراغ گزارشها و روايات ، تا با غارتگرى امويان به نام ايمان و سبعيت در كسوت اطاعت از اميرمومنان بيشتر آشنا شويم.
هجوم مومنان به ولايت يزيد بر كاروان حسينى براى غارت و چپاول ، اندكى پس از مسابقه (٤٤٨) جمعى از آنان براى ربودن سر امام حسين (ع) از چنگ سنان ابن انس شروع شد. چون سر امام به چنك سنان افتاد ، نوبت به غارت لباسهاى امام حسين (ع) در رسيد. بحر بن كعب لباس زير امام را از تن آن حضرت در آورد. جامه بيرونى آن حضرت را قيس بن اشعث كندى در آورد و نصيب خود شمرد. مردى از بنى اءود به نام اسود ، با شتاب نعلين امام را غارت كرد. شمشير آن حضرت نيز به چنگ يكى از بنى نهشل بن دارم افتاد. عمامه اش نيز توسط اخنس بن مرشد غارت شد. (٤٤٩)
تجسم رنج و ترس زنان و كودكان كاروان حسينى كارى دشوار نيست وقتى سپاه يزيد ربودن لباسهاى پسر فاطمه را ديدند. ديگر آخرين ترديدها و ستيزه ها ميان شرف و حميت خويش را با دنيا خواهى خويش كنار گذاشتند و با غوغا و شتاب به سوى اموال موجود در كاروان حسينى يورش بردند. پس از تاراج هر آنچه در پيش روى ايشان بود ، نوبت هجوم به زنان و كودكان (٤٥٠) رسيد. آنان با مشاهده هجوم سپاه يزيد به لباسها و زيور آلات و حتى روپوشها و چادرهاى خويش ، فرياد زنان به اين سو و آن سو مى گريختند. روايت حميد بن مسلم كه شاهد و ناظر واقعه بوده است ، چنين است :
به هنگام غارت خيمه ها شاهد بودم كه زنان و دختران حسين (ع) تلاش مى كردند كه روپوشهاى خويش را در بر نگاه دارند و مانع از ربودن آنها شوند ، اما سپاهيان چادرها و معجرهاى آنان را مى ربودند. (٤٥١)
شمر و همراهانش در هنگام غارت خيمه ها ، على بن حسين را در بستر بيمارى يافتند و بر آن شدند تا آن حضرت را نيز به قتل رسانند؛ اما حميد بن مسلم مدعى است كه بر سرشان فرياد كشيد كه : سبحان الله مگر بيماران و كودكان را نيز مى كشند. (٤٥٢)
روايت حميد بن مسلم حاكى است كه درست در همين زمان عمر بن سعد در رسيد و او نيز با مشاهده فرياد و وحشت زنان و كودكان فرياد زد كه ديگر كسى وارد خيمه ها نشود و درانديشه قتل فرزند بيمار امام حسين (ع) نيفتد. در اين حال زنان همچنان بدون پوشش بودند. پس از پسر سعد درخواست كردند ، تا از غارتگران جامه هاى ايشان را بخواهد تا آنها را مسترد دارند. شگفت كه فرمان عمر بن سعد نيز بلا اثر ماند. بعيد نيست كه تاراجگران مى دانستند كه عمر بن سعد آن سخن را به عنوان كلامى بر آمده از زبان بيان كرده است ، نه فرمانى جدى ، اگر روايت ديگرى از ابو مخنف صحت داشته باشد كه ابن سعد پس از شهادت امام حسين (ع) و در حال غارت زنان و كودكان آن حضرت سپاه خويش را بر تاختن به جسد امام حسين (ع) فراخوانده بود (٤٥٣) بسيار طبيعى است تا نتيجه بگيرم كه فرمان ابن سعد به تاراج نكردن پوششهاى زنان كاروان حسينى ، سخنى بود كه از زبان وى و براى حفظ ظاهر بر آمد ، نه كلامى بود از سر اعتقاد. اين يگانه موردى نبود كه ابن سعد در انظار حاضران آن همه غارتگرى و تعرض به زنان و كودكان را محكوم مى كرد. روايت شده است كه چون سنان بن انس سربريده امام حسين (ع) را با شتاب نزد پسر سعد برد و با خواندن شعرى به كار خويش باليد ، (٤٥٤) عمر بن سعد او را ديوانه خواند و به نكوهش وى پرداخت. (٤٥٥)

اسراى كربلا از نينوا تا مدينه

پسر سعد پس از فرماندهى قتل عام كاروان حسينى ، ابتدا سرهاى بريده امام و يارانش را به علامت فتح و ظفر خويش به همراه حميد بن مسلم و خولى بن يزيد به كوفه فرستاد تا آنگاه بى آنكه حداقل حميت انسانى خويش را با دفن جنازه ها نشان دهد ، (٤٥٦) روز بعد سپاه خويش را بر گرفت و همراه زنان و كودكان و بازماندگان كاروان حسينى از كربلا به سوى كوفه حركت كرد.
امام سجاد (ع) هنوز بيمار بود پس زينب عهده دار فراهم آوردن زنان و كودكان شد. قره بن قيس تميمى راويت كرده است كه كسان حسين بن على (ع) شرايطى تلخ و غمبار داشتند خاصه هنگامى كه از كنار اجساد شهدا مى گذاشتند. به موجب گزارش همين راوى زينب چون با همراهان خود بر جنازه برادر خويش گذشت ، بى درنگ فرياد برآورد كه :
اى محمد! اى محمد! اى كسى كه فرشتگان آسمان بر تو درود مى فرستند اين حسين توست كه بر روى زمين افتاده ، بدنش آغشته به خون و پاره پاره شده است ! اى محمد اين دختران تواند كه اسير گشته اند و اين بازماندگان خاندان تواند كه مقتول گشته اند و باد بر بدن هاى آنان مى وزد. (٤٥٧)
كاروان اسرا در حالى كه سرهاى شهدا در پيشاپيش آنان بر نيزه ها حمل مى شدند در روز دوازدهم محرم به سوى كوفه انتقال يافتند. نوشته اند كه چون زنان كوفه سر بريده امام حسين (ع) را ديدند و به آواز بلند گريستند. بلاذرى نوشته است كه در كوفه افزون بر دوستان ، حتى دشمنان امام حسين (ع) نيز با مشاهده سرهاى بريده مى گريستند. (٤٥٨) امام سجاد (ع) وقتى اين گريه ها را ديد فرمود: «هولاء يبكون علينا فمن قتلنا». «اينان بر ما گريه مى كنند ، پس ما را كه كشته است»؟ (٤٥٩) بلاذرى و ديگران نوشته اند:
با رسيدن سر امام حسين (ع) و ساير شهدا به كوفه ، عبيدالله بن زياد بار عام داد تا با نمايش سر بريده امام ، اقتدار يزيد و قدرت خويش را نشان دهد. چون سر بريده امام حسين (ع) را پيش روى پسر زياد گذاشتند ، او با چوبى كه در دست داشت بر دندانهاى امام حسين (ع) نواخت. آن دسته از حاضرانى كه يزيد و ابن زياد را حاكمان بر حق مى شناختند و جانشينان پيامبر خدا مى شمردند ، طبعا از مشاهده اين نمايش زشت و رفتار پليد شادمان بودند ، اما آنانى كه على رغم سوداى دين و شرف خويش با دنياى يزيد ، بر حقيقت واقف بودند ، رنج مى بردند و خموشى گزيده بودند. اينان نيك مى دانستند كه آنكه سر بريده اش اينك در پيش روى ابن زياد است ، عصاره توحيد است و بازمانده صديق رسالت و يزيد و ابن زياد كه خود را سينه چاك آيين محمدى مى نمايند و به نام ولايت الهى سربريده ولى خدا را ملعبه خويش كرده اند ، بازمانده نگاهبان ، هبل ، لات ، عزى و مناتند.
ابومخنف به نقل از حميد بن مسلم نوشته است كه زيد به ارقم از اصحابى پيامبر در اين زمان پيرمردى بود و در مجالس ابن زياد حضور داشت. او كه همانند دومين دسته از حاضران مجلس بر حقيقت واقف بود ، در حالى كه در تمام روزهاى پيشين و در تمام ايام تلخ كربلا ، در كوفه آرام گرفته و لب بر لب دوخته بود ، با مشاهده رفتار پسر زياد با سربريده فرزند پيامبر ، ديگر قرار آرام خويش را از دست داد و خطاب به عبيدالله بن زياد گفت :
اى عبيدالله چوب خويش را از آن دندان ها برگير. سوگند به خدايى كه جز او كردگارى نيست من دولب پيامبر خدا را در حالى كه بر همين لبان حسين بوسه مى زده ديده ام. (٤٦٠)
صحابى پير پس از پايان سخن خويش در حالى كه قرار و آرام خويش را از دست داده بود ، با صداى بلند گريست. چنين واكنشى مى توانست به دگرگونى احوال حاضرانى كه حسين بن على را مى شناختند ، ختم شود ، پس پسر زياد فرياد برآورد كه اى زيد تو پير و خرف شده اى و عقلت را از دست داده اى. اگر چنين نبود گردنت را مى زدم. (٤٦١)
زيد بن ارقم كه ديگر تاب و توان ايستادن را نداشت ، مجلس را ترك كرد و چون جسارت آن نداشت كه سخنان بعدى خويش را به صراحت و بلندى به زبان آورد ، آنها را آرام به زبان راند. سخنانش ترسيم تلخيهايى بود كه بى گمان او و امثال وى در تكوين آنها نقش داشتند. سخنانش چنين بود:
برده اى ، برده اى ديگر را به سلطنت رساند از اين زمان به بعد شما برده خواهيد شد. شما پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را به امارت برداشتيد. عبيدالله نيكوكاران شما را مى كشد اشرار شما را بر شما استيلا مى دهد. شما به ذلت تن در داده ايد. ملعون است آنكه به ذلت رضايت دهد. (٤٦٢)
هنوز مجلس قدرت نمايى ابن زياد پايان نگرفته بود كه اسراى كاروان حسينى را نيز وارد دارالاماره كردند. چون چشمان پسر زياد به زينب (س) افتاد ، پرسيد: كه او كيست ؟ پاسخ شنيد كه زينت دختر فاطمه است : عبيدالله كه خود را حاكم بر حق آيين نبوى مى شمرد ، زبان گشود كه : ستايش خداوندى كه را رسوا كرد و به كشتن داد و دروغ شما را عيان ساخت. (٤٦٣)
فريب خوردگان حكومت يزيدى و معتقدان به ولايت او و عبيدالله بر خويشتن ، طبعا بر سخنان پسر زياد مهر تاييد مى نهادند. (٤٦٤) پس دختر فاطمه براى آنكه نشان دهد كه چگونه فريب و دروغ تماميت حقيقت را دروغ و باطل مى خواند ، به سخن در آمد كه :
ستايش و ثنا خداوندى را كه به خلاف آنچه تو ادعا مى كنى به واسطه محمد حرمت به ما بخشيد و از پليدى وارهاند. حقيقت چنان نيست كه مى گويى. كسى رسوا مى شود كه درغگو ، زشتكار و فاسق باشد. (٤٦٥)
عبيدالله كه بر اين حقايق پاسخى نداشت بر آن شد تا با يادآورى شهادت امام حسين (ع) و يارانش آن حضرت را آذار دهد. پس پرسيد كه : كار خداوند را با حسين و يارانش چگونه يافتى ؟ زينب پاسخ داد كه : خداوند كشته شدن در راه خويش را بر آنان مقدر كرده بود. آنان به آرامگاه هميشگى خويش رفتند. خداوند به زودى تو را با آنان فراهم سازد و آنان حجت خويش را باز هم خواهند گفت تا پروردگار درباره تو داورى كند.
ابن زياد كه ادامه سخن با دختر فاطمه را به زيان خويش مى يافت ، بر آن شد تا از طريق گفتگو با امام سجاد (ع) فضاى مجلس را تغيير دهد. اين تلاش او نيز بى ثمر ماند و امام سجاد (ع) همانند زينب پاسخهاى صريحى به پسر زياد داد. عبيدالله كه سخت بر آشفته بود ، بر آن شد تا امام را در همان مجلس از پاى در آورد ، اما تلاش زينب و وساطت برخى از حاضران پسر مرجانه را از تصميم خويش ، منصرف كرد. (٤٦٦)
سخنان عبيدالله در توجيه قتل امام حسين (ع) و يارانش به عنوان كسانى كه عليه خليفه خدا و اميرمومنان شوريده اند ، يك روز بعد در مسجد كوفه نيز تكرار شد. روايت حميد بن مسلم حاكى است كه پسر زياد چون مردم را در مسجد اعظم فراهم ساخت ، بر منبر رفت و گفت :
ستايش خدايى را كه حق و اصل آن را پيروز كرد و به يارى امير مومنان يزيد بن معاويه پرداخت و درغگو پسر دروغگو حسين بن على و شيعيان وى را كشت. (٤٦٧)
در ميان آن دسته از حاضرانى كه به خوبى واقف بودند كه پسر زياد تجسم ولايت را با نام ولايت قتل عام كرده و اينك مى كوشد تا از سلطنت يزيد با نام خلافت نبوى دفاع كند ، هنوز قليل مردانى به جاى مانده بودند كه شجاعت اعتراض به اين دروغ بزرگ را داشته باشند. عبدالله بن عفيف ازدى غامدى و اسبى ، يك از آن قليل مردان بود. (٤٦٨) پس وى بى درنگ از جا برخاست و فرياد زد كه :
اى پسر مرجانه ، تو و پدرت درغگو و پسر درغگوييد. آن كس و پدر آنكه تو را ولايت داد دروغگويند. اى پسر مرجان فرزندان پيامبران را مى كشيد و سخنان صديقان را بر زبان مى رانيد. (٤٦٩)
عبيدالله كه از شنيدن اين سخنان بر آشفته شده بود ، فرمان داد تا او را گرفته و نزدش آورند ، تا به قتل رساند. در اين حال جمعى از جوانان ازد ، عبدالله را برگرفته و به خانه اش ‍ رساندند ، اما عبيدالله كه حاضر نبود تا وجود مردى نابينا و صديق را هم تحمل كند ، مامورينى به سراغ وى فرستاد و فرمان داد تا او را به قتل رسانده و در شوره زار بر دار كنند. (٤٧٠)
بامداد روز بعد ، به دستور ابن زياد ، سربريده امام حسين (ع) را در كوچه هاى كوفه گرداندند و آنگاه به دستور او ، آن سر و ساير سرهاى شهداى كربلا را نزد يزيد ، به دمشق فرستادند. كوتاه زمانى پس از فرستادن سرهاى شهدا كاروان اسرا را نيز در حالى كه بر گردن امام سجاد (ع) بندى از زنجير افكنده بودند ، (٤٧١) به سوى شام رهسپار كردند محفر بن ثعلبه بن عايذى و شمربن ذى الجوشن مرادى مامور بودند تا آنان را به دمشق رسانند. (٤٧٢) با رسيدن كاروان اسرا به دمشق ، آنان را از دروازه اى به نام «توماء» يكى از دروازه هاى دمشق ، وارد اين شهر كردند و در يكى از مساجد شهر جايى دادند. در همين زمان بود كه مردى نزديك كاروان اسرا آمد و گفت : سپاس خداوند را كه شما را كشت و مردم را از سطوت شما راحت كرد و به امير المومنين از سوى شما تمكن و آرامش بخشيد. چون امام سجاد (ع) ، اين سخنان را شنيد ، پاسخ داد كه : اى شيخ : آيا قرآن مى خوانى ؟ مرد گفت آرى مى خوانم. پس امام فرمود آيا اين آيه را مى شناسى و خوانده اى كه مى گويد: «قل لا اءسئلكم عليه اءجرا الا الموده فى القربى » (٤٧٣) شيخ گفت : آرى خوانده ام اما فرمود: بدان كه نزديكان پيامبر ما هستيم. آنگاه خطاب به شيخ گفت : آيا اين آيه را كه مى گويد: «و ءات ذا القربى » (٤٧٤) در سوره بنى اسرائيل خوانده اى ؟ شيخ گفت ، آرى خوانده ام پس امام فرمود: اى شيخ ما خويشاوندان هستيم. آنگاه امام ادامه داد كه اى شيخ آيا اين آيه را خوانده اى كه مى گويد: «و اعلموا انما غنمتم من شى ء فاءن لله خمسه و للرسول و لذى القربى» (٤٧٥) شيخ گفت :آرى آن را نيز خوانده ام پس امام گفت : انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اءهل البيت و يطهر كم تطهيرا (٤٧٦) شيخ گفت : آرى خوانده ام پس امام گفت : اى شيخ اهل بيت ما هستيم كه خداوند ما را به آيه طهارت اختصاص داده است. شيخ چون اين سخنان را شنيد از آنچه گفته بود نادم گرديد. پس سر خويش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا ، من از آنچه درباره اينان گفتم و از دشمنى با ايشان توبه مى كنم. پروردگارا من از دشمنان محمد و خاندانش ، از جن و انس به تو پناه مى جويم. (٤٧٧)
چون اسيران را نزد يزيد آوردند ، امام سجاد (ع) در مقابل يزيد اين آيه قرآن را قرائت كرد ، : «ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتب من قبل ان نبراءها ان ذلك على الله يسير. لكيلا تاءسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما ءاتاكم و الله لا يحب كل مختال فخور» يعنى : هيچ مصيبتى در زمين روى ندهد و به شما نرسد مگر آنكه پيش از آن پديد آمدن در كتابى ثبت بوده است. اين كار براى خدا آسان است و به اين جهت است كه شما براى آنچه از دستان رفته است و اين كار براى خدا آسان است و به اين ، اندوهگين نشويد و از آنچه به دست آورده ايد ، مغرور نگرديد كه خداوند خودپسندان فخر فروش را دوست ندارد. (٤٧٨)
يزيد چون اين آيه را از امام سجاد (ع) شنيد با آيه به پاسخ دادن به امام مبادرت كرد؛ (٤٧٩) پاسخى كه در قالب آن بكوشد تا با احاله واقعه كربلا به خود امام حسين (ع) و جبر الهى ، خويشتن را از ننگ كشتار كربلا پاك سازد:
و ما اءصبكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير (٤٨٠) هر مصيبتى به شما برسد ، زاييده چيزى است كه خود كسب كرده ايد ، خداوند بسيارى را نيز مى بخشد. (٤٨١)
نوشته اند كه چون يزيد بر كم و كيف واقعه كربلا آگاه شد ، لختى سر به زير افكند و گريست و سپس عبيدالله بن زياد را سرزنش كرد. حتى تاكيد كرد و خطاب به حاملان سرهاى شهدا و اسرا گفت كه : سوگند به خدا كه من بدون قتل حسين نيز از شما خشنود بودم. (٤٨٢) اگر حسين را نزد من مى فرستاديد ، او را مى بخشيدم. خداوند پسر مرجان را لعنت كند كه حسين را به قتل رساند. (٤٨٣)
با نگاهى به شخصيت يزيد ، فرمانهاى پيشين او به عبيدالله بن زياد به سختى مى توان به صحت چنين رواياتى كه حتى در مقاتل شيعى نيز انعكاس يافته است ، اعتماد كرد.
قدر مسلم آن است كه يزيد مى دانست كه با ادامه حيات امام حسين (ع) سلطنت اموى در تهديدى جدى قرار خواهد گرفت. او همچنين به آن بود تا انتقام كشته هاى بدر را نيز از فرزندان پيامبر بستاند ، بنابراين چگونه ممكن بود تا تصميم او درباره امام حسين (ع) جز همان چيزى باشد كه عبيدالله بن زياد به مرحله اجرا گذاشت. (٤٨٤)
اگر توجه كنيم به گزارشى كه به موجب آن يزيد با مشاهده سرهاى شهدا ، (٤٨٥) به شعر زير كه سروده عبدالله بن الزبعرى است. (٤٨٦) تمثيل جست ، هر چه بيشتر با اين انديشه همراهى خواهيم كرد كه روايات مذكور ، يا جعل و ساخته و پرداخته راويان طرفدار امويان است ، يا نتيجه تزوير و رياكارى زاده و دست پرورده معاويه بن ابى سفيان ، شعر ابن الزبعرى كه يزيد به آن تمثل جست ، چنين است :

ليت اشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج فى وقع الاسل و اهلوا و استهلوا ثم قالوا لى هنيئا لا تشل حين حلت بفناء بركها و استحر القتل فى عبدالاشل قد قتلنا الضعف من اشرافكم و عدلنا ميل بدر فاعتدل (٤٨٧)
مدت زمان دقيق حضور اسرا در دمشق معلوم نيست ، همين قدر مى دانيم كه مصيبت وارده بر آنان حتى اهل حرم يزيد را نيز تكان داد. (٤٨٨) اين بود كه حاكم اموى مصلحت خويش را در دلجويى از ايشان و آزاد كردنشان ديد و مقرر كرد تا آنان را تحت نظارت نعمان بن بشير رهسپار مدينه كنند. (٤٨٩)
از چگونگى عزيمت و ورود اسراى كاروان حسينى دمشق به مدينه گزارشى روشن در دست نداريم. ابو مخنف در اين باره اطلاعاتى به جاى نگذاشته و ساير مقاتل معتبر نيز به بيان همان روايت ابو مخنف در رسيدن خبر شهادت امام حسين (ع) و يارانش به مدينه از طريق پيك عبيدالله بن زياد پرداخته اند. حسب همين روايت ، پسر زياد پس از آنكه سر بريده امام حسين (ع) را توسط زحر بن قيس الجعفى به دمشق فرستاد (٤٩٠) عبدالملك بن ابى الحارث سلمى را به مدينه اعزام كرد تا ماجراى شهادت امام حسين (ع) و يارانش را به سعيد بن عاص حاكم آن هنگام مدينه برساند. (٤٩١)
عبدالملك چون به مدينه رسيد بى درنگ اخبار كربلا را به حاكم مدينه داد. او نيز از عبدالملك خواست تا آن خبر را با بانگ به مردم برساند. همان عبدالملك روايت كرده است كه چون خبر شهادت امام حسين (ع) را بانگ زدم ، زنان بنى هاشم فرياد عزا بلند كردند. فريادى كه تا آن زمان بدان بلندى نشنيده بودم.
درست به همان اندازه كه خبر شهادت حسين بن على (ع) براى بنى هاشم درد آور بود ، امويان شهر را شادمان كرد. امويان از آن هنگام كه امام حسين (ع) به سوى كوفه رهسپار شده بود ، از افول قدرت و اقتدار خويش و سقوط نظام اموى بيمناك بودند. به همين دليل هم چون خبر شهادت فرزند پيامبر و برجسته ترين و خطرناك ترين مخالف اشرافيت اموى را شنيدند ، نتواستند شادى خويش را حتى در زمان عزادارى و در ميان فريادهاى عزاى بنى هاشم پنهان كنند. (٤٩٢) بى گمان خبر شهادت امام حسين (ع) و يارانش ، مدينه را تكان داد. ساكنان اين شهر هنوز پيوند حسين و پيامبر خويش را به خاطر داشتند. شمارى از آنان هنوز اين سخنان را به ياد مى آوردند كه حسن و حسين دو سرور جوانان بهشتند ، حسين سفينه نجات امت من است. هنوز بيش از پنج دهه از رحلت پيامبر نگذشته بود كه مدينه خبر قتل عام و اسارت خاندان آن حضرت را مى شنيد. چنين حادثه تلخى در ميان هيچ كدام از امتهاى پيشين سابقه نداشت.
امويان ، فرزند پيامبر را به نام اسلام پيامبر به شهادت رسانده بودند. دختر عقيل ابن ابى طالب كه از اين ادعاها خبر داشت در ميان فضاى غم و اندوه بنى هاشم و شادى امويان فرياد برآورد كه :

اذا تقولون اذ قال النبى لكم ماذا فعلتم و انتم آخر الامم بعترتى و باهلى بعد مفتقدى منهم اسارى و منهم ضر جوا بدم ما كان هذا جزائى اذ نصيحت لكم ان تخلفونى بسوئ فى ذوى رحم
چه پاسخ خواهيد داد اگر پيامبر از شما بپرسد كه شما در حالى كه پس از من آخرين امتها بوديد ، با خاندان و كسان پيامبر خويش چنين كرديد. برخى از آنان اسير گشتند و بعضى كشته و به خون آغشته شدند. اين پاداش راهنمايى من در ميان شما نبود كه پس از من با خاندان و خويشاوندانم چنين كنيد. (٤٩٣)

بخش پنجم : قيام حسينى ، اهداف و بنيادهاى نظرى و اعتقادى

بررسى شالوده ها و زير ساختهاى اجتماعى و روايت تحليلى قيام كربلا ، اگر چه ريشه ها و ماهيت اين نهضت را ترسيم مى كند ، اما بى گمان تمام ابعاد ، اهداف و بنيادهاى نظرى و اعتقادى آن را نشان نمى دهد. به همين دليل نيز ضرورى است تا به وارسى اهداف و مبانى تئوريك و اعتقادى نهضت حسينى ، بپدازيم و ببينيم كه قيام امام حسين (ع) و يارانش ، بر بنياد چه تعارضها و تضادهايى با نظام اموى استوار بود و كدام خصايص و سياستهاى حاكم بر سلطنت يزيدى را موجب عدم مشروعيت قطعى آن حكومت مى شمرد و سكوت در برابر آن ، يا اتخاذ هر گونه سياست مبتنى بر مماشات را ناروا مى شمرد.
از ديرباز مورخان و تحليلگران نهضت حسينى ، با الهام از سخنان امام حسين (ع) ، عمده ترين اهداف قيام كربلا را ، امر به معروف و نهى از منكر ، اعاده و احياى حق و از ميان برداشتن باطل توصيف كرده اند. اگر چه امر به معروف و نهى از منكر و تلاش براى حق و دفع باطل ، اهداف انكارناپذير نهضت امام حسين (ع) و بنيادهاى اصلى قيام كربلا بوده اند ، اما بديهى است كه با تحليل اين مفاهيم كلى ، اما كليدى و راهگشا ، هم درك دقيق مبانى تعارضهاى امام حسين (ع) با نظام اموى ناميسر خواهد بود ، هم اهداف نهضت حسينى از سطح مفاهيم كل به سطح رهيافتهاى ملموس و عينى سوق خواهد يافت و حركتى خواهد بود الهام بخش و همواره زنده مانده ، نه نهضتى با ماهيت تاريخى و صرفا مربوط به گذشته و محدود به سوگوارى براى آن حضرت.
گفتيم كه با عنايت به سخنان امام حسين (ع) در تبيين قيام خويش ، عناصر اصلى اين قيام و مبانى نظرى و اعتقادى آن را التزام بر امر به معروف و نهى از منكر و احياى حق و دفع باطل تشكيل مى دهد.
بى گمان اگر بخواهيم بر سياق تحليلهاى رايج از نهضت حسينى ، آن عناصر اصلى را تبيين كنيم و آنها را صرفا بر افعال يزيد منحصر گردانيم ، مى توانيم به راحتى نتيجه بگيريم كه چون پسر معاويه به عنوان مردى كه به لهو و لعب و بازى با سگان و بوزينگان اشتهار داشت ، بر اريكه سلطنت اموى مستقر شد و دوران التزام ظاهرى امام حسين (ع) به عهدنامه صلح امام حسن (ع) نيز به سر آمده بود ، امام ، يزيد را مظهر و نماد آشكار منكر و باطل يافت و به همين دليل نيز قيام خويش را براى آگاه كردن جامعه اسلامى به ماهيت آن «منكر» و «باطل» و فراخواندن ايشان به سوى «معروف » و «حق» تدارك ديد و به اجرا گذاشت.
ترديدى نيست كه شخصيت و رفتار و سلوك يزيد با هنجارهاى جامعه اسلامى آن روزگار هماهنگى نداشت و در تعارض آشكارى بود. لهو و لعب و اشتغال به بازى با سگان و بوزينگان ، طبعا براى احكام معمولى نيز نشانه سفاهت و بلاهت است ، تا چه رسد به آنكه كسى مدعى جانشينن پيامبر باشد و به راه و روش جاهلان و لاقيدان گام نهد. بى گمان يزيد با فرو رفتن در كام لهو و لعب نماد انكارناپذير منكر و باطل بود اما شكى نبايد داشت كه اگر تصور كنيم كه از نظر امام حسين (ع) دليل حكوميت يزيد و علامت بارز «منكر» بودن و «باطل» بودن ، وى ، همان آلوده بودن او به لهو و لعب بازى با سگان و بوزينگان بود ، مبانى نهضت حسينى را به حد و اندازه اعتراض به رفتار و سلوك يك حاكم و فرمانروا تزلزل داده و شالوده هاى قيام كربلا را به اعتراض امام حسين (ع) به رفتارهاى شخصى و فردى يزيد و نه ماهيت سلطنت و جهت گيرى سياسى ، اقتصادى ، اجتماعى نظام اموى تقليل داده ايم.
به ديگر سخن ، اگر به راستى چنان تصور كنيم كه شالوده اصلى عدم مشورعيت حكومت يزيد بر مسلمانان فساد شخصيت يزيد بود ، يا حتى چگونگى نصب او به قدرت ، طبعا مى توان نتيجه گرفت كه در صورتى كه يزيد تمام رفتار خويش را اصلاح مى كرد و تبديل به حاكمى طراز منشهاى فرمانروايى صاحب اخلاق و رفتارهاى دور از آنچه داشت مى شد ، يا با فرض جلب رضايت همه مسلمانان و اجماع ايشان به خلافت خويش ، همان ماهيت و بنيادهاى حكومت اموى را حفظ مى كرد ، تعارضها و تضادهاى امام حسين (ع) و يارانش ‍ نيز با او از ميان مى رفت و قيام حسينى ، حكم سالبه به انتفاء موضوع را مى يافت ؛ اما در صورتى كه دايره مفاهيم «منكر» و «باطل» را به همان رفتارهاى شخصى يزيد محدود نشماريم و اين مفاهيم را در ربط و پيوند با نظام يزيدى و نه شخص يزيد تفسير كنيم ، لاجرم مى توانيم نتيجه بگيريم كه مبانى عدم مشروعيت حكومت يزيد و شالوده تضادهاى امام با سلطنت اموى بسى فراتر از رفتار شخصى پسر معاويه بوده است ، رفتارى كه از ماهيت نظام اموى نشاءت مى گرفت ، نه از تربيت و خلق و خوى يزيد.
فرض ديگر در تبيين مفاهيم و مقوله هاى «امر به معروف و نهى از منكر» و «احياى حق و امحاى باطل» ، پيوند دادن آنها باآموزه هاى عمومى قرآنى و فرايض اعتقادى مسلمانان ، در يك كلام ، رنگ باختن دستورات مذهبى و فرايض دينى مردم در عصر معاويه و يزيد بوده است. درست است كه عصر اموى در تاريخ اسلام ، عصر كمرنگ شدن تقيدات اعتقادى مردم است ، اما واقعيت آن است كه در اين دوره ، على رغم انحطاط سياسى و اخلاقى جامعه اسلامى ، مردم در انجام فرايض دينى سخت مقيد بودند و هرگز به دام لاابالى گرى عقيدتى نيفتادند.
به گواهى گزارشهاى مورخان صدر اسلام ، در عصر اموى ، حتى عنصرى چون يزيد كه در جمع ياران و خواص خويش به انكار آسمانى بودن اسلام نيز مى پرداخت ، از تظاهر به انجام فرايض و اقامه نماز با مسلمانان روى بر نمى تافت. در ميان عامه مسلمانان نيز تا آن روز نماز ، روزه ، حج زكات ، خمس ، جهاد امر به معروف و نهى از منكر ، به همان معناى رايج و سطحى آن معمول بود. مسلمانان در همين عصر يزيد نه تنها در اقامه نماز كوشا بودند ، بلكه اختلافات بعدى را در باب درجه انحراف اين يا آن مكان از كعبه را نيز نداشتند تا به جهتهاى متفاوت نماز گزارند و گرفتار اختلاف در مكان قبله باشند. قدر مسلم آن است كه چون حر و يارانش در عذيب الهجانات با امام حسين (ع) نماز خواندند ، نه در شكل نماز ، نه در محتوا و نه در جهت قبله با هم اختلاف نداشتند وگرنه امكان اقامه نماز مشرك را به امامت حسين (ع) نداشتند.
چنين بود وضعيت جامعه مسلمانان آن روز در باب و خمس و زكات و غيره. ناگفته روشن است كه اگر مصاديق معروف و حق را در همين حيطه فروع دين و احكام عبادى محدود كنيم و در همان حال اذعان داشته باشيم كه مسلمانان صرف نظر از عناصر لاقيد آنان كه در همه زمانها تمام مكانها و در تحت همه حكومتهاى به چشم مى خورند ، به انجام فرايض ‍ پايبند بوده اند ، نخواهيم توانست به پاسخ اين پرسش برسيم كه بنابراين مراد امام از متروك ماندن معروف و عمل نشدن به حق در عصر يزيد چه بوده است ؟
فرض ديگر در تبيين مفاهيم «باطل» و «حق» در سخنان امام حسين (ع) ، چه بسا اين فرض باشد كه مراد امام از باطل اساس و بنياد سلطنت يزيد و مقصود از حق حكومت نبوى و استمرار آن در خاندان آن حضرت و شخص امام حسين (ع) بوده است ؛ به عبارت ديگر اهداف امام در نهضت حسينى بر انداختن سلطنت اموى و احياى امامت علوى بود.
ترديدى نيست كه امام سلطنت اموى را نامشروع و تاسيس حكومتى به امامت خويش را هم راه صواب و هم وظيفه خويش و تمام مسلمانان مى دانست ، اما واقعيت آن است كه نه امام حسين (ع) و يارانش با توجه به آنچه در تحليل قيام كربلا گفتيم ، به انديشه برانداختن يزيد روانه كربلا شده بودند و نه امكان عملى چنين تغييرى را در حكومت اموى داشتند. امام چنان كه گذشت ، از آغاز حركت به سوى مكه و كوفه بيش از ناصحان خويش مى دانست كه سرنوشت خود و يارانش در عراق چيست. حادثه خونين كربلا نيز به وضوح نشان داد كه هدف امام در استفاده از مفاهيم «باطل» «حق» و «معروف» و «منكر» ، تبيين ماهيت سلطنت يزيد و كوششى بود براى عطف توجه مسلمانان به نظام مبتنى بر حق ، نه اعتقاد به فراهم بودن شرايط و زمينه هاى عينى جهت برانداختن سلطنت اموى و تحقيق و استقرار حكومت علوى.
به نظر مى رسد كه اگر اندكى از سطح نگرشهاى كلى به مفاهيم موجود در سخنان امام حسين (ع) فاصله بگيريم و انديشه را از درون گرداب مفاهيم كل نجات دهيم ، مفاهيمى كه مسلمانان عصر امام حسين (ع) درك روشنى از مصاديق آنها داشتند ، اما به مرور دهور ، به شكل مفاهيمى با مصاديق مبهم در ميان مسلمانان رايج شدند ، امكان فزون ترى براى حصول به تبيينى روشن از آن مفاهيم و ايضاح بر مصاديق آنها خواهيم داشت.
جستار در باب اهداف نهضت حسينى و پيام كربلا و جستجو درباره مصادق مفاهيمى را كه امام حسين (ع) در سخنان خويش به كار گرفته اند ، با نقل عباراتى مشهور از وصيتنامه آن حضرت پى مى گيريم تا ببينيم كه آيا مى توان در پرتو تحليل سخنان امام به پاسخ پرسشهاى اصلى در باب اهداف نهضت حسينى رسيد يا خير؟ امام در ترسيم مبانى و اهداف قيام خويش در قسمتى از وصيتنامه خود به محمد بن حنفيه فرموده اند:
و انى لم اءخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى صلى الله عليه و آله. اريد اءن امر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى على بن ابى طالب
«من نه براى سركشى و طغيان و نه بر بنياد هوى و هوس ، نه به انديشه فساد و ستمكارى خروج كرده ام. قيام من منحصرا براى اصلاح امت جدم محمد (ص) است. من بر آنم تا امر به معروف كنم و از منكر اجتناب دهم و راه و روش جدم و پدرم على بن ابيطالب را پى بگيرم (٤٩٤)»
امام در كلام ديگرى با مردم فرموده اند كه :
الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه فليرقب المؤ من فى لقاء ربه محقا: فانى لا ارى الموت الاالسعاده و الحياه مع الظالمين الابرما.
«آيا نمى نگريد كه به حق عمل نمى شود و از باطل نهى داده نمى شود. پس در چنين شرايطى شايسته است كه مومن در انديشه ديدار خداوند باشد. من نيز مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمكاران را جز خوارى نمى يابم (٤٩٥)»
عبارات منقول از وصيتنامه امام ، صريحا مفهوم اصلاح را با نظام اجتماعى پيوند مى دهد و تاكيد دارد كه آنحضرت با ملاحظه تفاوت ماهيت نظام اموى موجود با نظام عصر نبوى ، بر آن است تا به مسلمانان خاطر نشان سازد كه موضع موجود با واقعيات عصر نبوى متفاوت است و نيازمند اصلاح ، اصلاحى نه در عرصه انجام فرايض : (عرصه اى كه با عصر نبوى متفاوت است) بلكه اصلاحى در عرصه نظام اجتماعى و بازگرداندن مناسبات اجتماعى و حيات جامعه اسلامى به مناسبات عصر نبوى و سيره مرتضوى.
از نظر امام ، فساد اجتماعى موجود چنان عميق و تلخ است و حكومت چنان در اجتناب از عمل به حق و امحاى باطل اصرار مى ورزد كه شايسته است مومن در صورت تداوم اين مناسبات در درون نظام موجود ، آرزوى مرگ كند و از زندگى چشم پوشد.
در سخنان ديگرى از امام خطاب به مروان بن حكم آمده است كه :
و على الاسلام السلام ، لما بليت هذه الامه براع مثل يزيد (٤٩٦)
اسلام از ميان رفته است آن هنگام كه پيشواى امت اسلامى ، عنصرى چون يزيد باشد. من از جدم رسول خدا(ص) شنيدم كه مى گفت : حكومت بر خاندان ابوسفيان حرام است.
بى گمان مفهوم اصلاح در نخستين سخنانى كه از امام ذكر شد ، خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى قلمروى فراتر از شخصيت و رفتار يزيد دارد و نمى توان آن را جز بر ضرورت اصلاح نظام اموى تفسير كرد.
گفتيم كه سخن امام در عبارت «الا ترون ان الحق لا يعمل به» را نيز نمى توان به دايره فرايض دينى و متروك ماندن آموزه هاى كلى قرآن تفسير كرد ، چرا كه مسلمانان در عصر يزيد نيز به انجام فرايض دينى تقيد داشتند.
در سومين سخنى كه از امام نقل كرديم ، گرچه لبه تيز حمله امام متوجه شخص يزيد است و آن حضرت تصريح مى كند كه با پيشوايى يزيد بر جامعه اسلامى بايد فاتحه اسلام را خواند ، اما باز هم پيش از اين اشاره كرديم كه فرض متوقف شدن نهضت حسينى با فرض اصلاح شخص يزيد و باقى ماندن نظام اموى ، فرض نامعقول است ، چرا كه يزيد محصول آن نظام بود نه عنصرى فاسد از نظامى سالم و بهنجار و مشروع. بر همين اساس مى توانيم باز هم براى حصول به معرفتى دقيق از مقاصد واقعى امام در تاكيد به ضرورت امر به معروف و نهى از منكر و اصلاح جامعه اسلامى ، به طرح اين پرسش بپردازيم كه بالاءخره مراد امام از معروف متروك مانده و منكر مسلط و اصلاح در امت محمدى ، به كدام عرصه ها مربوط بود؟
به نظر مى رسد كه راهگشاترين امر در اين مسير ، آن قسمت از نخستين كلام از كلمات منقول از امام در سطور پيشين است كه در آن امام حسين (ع) تاكيد مى كند ، هدف اصلاح در امت محمدى و فرا خواندن مسلمانان به معروف و بازگرداندن حاكميت و حكومت و مردم به قالب و محتواى عصر نبوى و سيره علوى است.
بى گمان براى بازمانده هاى صحابى پيامبر در عصر امام حسين (ع) و تابعين متعدد در آن روزگار كه جز يك نسل با عصر نبوى فاصله نداشتند و غالبا نيز عصر علوى را درك كرده بودند ، سخنان امام كاملا روشن و مستغنى از شرح و بسط و تفسير بود ، به همين دليل نيز چه موافقان و همراهان آن حضرت و چه مخالفان وى در اين باب از امام پرسشى در جهت رفع ابهام خويش نكردند ، اما در ادوار بعدى كه مبانى سياسى ، اقتصادى و اجتماعى سيره نبوى و علوى فراموش شد و در انديشه غالب مسلمانان ، اسلام در انجام فرايض فردى معنا يافت ، درك سخنان امام حسين (ع) و مفاهيم كليدى نهضت آن حضرت نيز به مفاهيم كلى تبديل شدند و در همين قالبهاى كلى و بدون درك روشن از معانى و مصاديق خويش ‍ تكرار گرديدند.


۱۱
١. استبداد سياسى و سلطنت اسلامى

مورخان و محدثان عامه و خاصه بر اين نكته تصريح و تاكيد كرده اند كه با استقرار معاويه به مسند قدرت و تكوين سلطنت اموى ، راه و رسم حكومت نبوى در عرصه هاى سياست و اقتصاد و اجتماع تفاوتى بارز يافت و عصر كاملا متفاوت در تاريخ حكومتهاى اسلامى آغاز گشت. عصرى كه به نام دوره سطنت اشتهار دارد و آغاز آن با پايان دوره خلافت پيوند مى يابد. بر همين اساس به نظر مى رسد در صورتى كه بتوانيم خصايص كلى سلطنت اموى و سرنوشت امت اسلامى در اين دوره را با عصر حكومت نبوى و حتى دوره خلفاى راشدين نيز مقايسه كنيم ، خواهيم توانست با نشان دادن تفاوتهاى اين دو دوره از زندگى مسلمانان و مشخصات سلطنت حاكم بر مقدرات ايشان ، دريابيم كه معروف مفقود در عصر اموى و منكر حاكم و سارى و جارى دراين دوران چه بوده است ، كدام حق در اين دوره به طاق نسيان رفت و كدام باطل بر اريكه اقتدار مثبت و اصلاحى كه در ساخت و بافت قدرت در اين دوره از تاريخ اسلام ضرورت داشت ، چه ابعاد و قلمروى داشت و ناظر بر كدام عرصه ها بود. براى فراهم آوردن زمينه هاى مطالعه تطبيقى ميان تفاوت و ماهيت نظام اموى با حكومت عصر نبوى ، مى رويم به سراغ مستندات تاريخى تا دريابيم كه چرا امام حسين (ع) با آن بيان صريح تاكيد كرد كه با ادامه حكومت يزيد به عنوان نماد استمرار نظام اموى ، در حالى كه همچنان در ميان مسلمانان انجام فرايض شخصى و عبادى رواج داشت ، دوره حيات اسلام به پايان خواهد رسيد.

١. استبداد سياسى و سلطنت اسلامى

فرمانروايى معاويه بر امت اسلامى به نام خليفه خداوند و ولى الهى ، تجسم كامل استبداد سياسى بود. اين شيوه از سلطه تا آن زمان نه در تاريخ خلافت سابقه داشت و نه در سنت عربى معمول بود. خلفاى اوليه ، صرف نظر از مجادلات كلامى موجود در باب مشروعيت خلافت ايشان ، هر كدام به گونه اى خاص حكومت خويش را بر بيعت مستقيم يا غير مستقيم مسلمانان استوار مى شمردند. خليفه اول ، اگر چه به تعبير عمر با «فلته» به قدرت رسيد ، (٤٩٧) اما كبار صحابه رسول خدا ، در نهايت بر خلافت او تسليم شدند. خليفه دوم نيز گرچه با بدتى شگفت آور بر مسند خلافت نشست و مشروعيت فرمانروايى خود را از «استخلاف » دريافت داشت ، اما به هر حال مدعى بود كه راءى مردم به ابوبكر اساس ‍ جواز تعيين وى به خلافت ، توسط خليفه اول بوده است. او به همين دليل نيز خود را مجاز شمرد تا انتخاب خليفه بعدى را به شوراى شش نفره واگذار كند.
اگر در تعيين سه خليفه نخست عامه مردم ، يا سواد اعظم ، خاصه تمام مسلمانان حرمين نقش مستقيمى نداشتند ، اما در خلافت آن حضرت بيش از تمام خلفاى قبلى بر بيعت مستقيم مردم استوار شد و جز بنياد الهى آن در تفكر شيعى ، بر بيعت عمومى نيز متكى گرديد.
پس از شهادت على (ع) ، امام حسن (ع) نيز دومين امامى بود كه با اقبال و بيعت عامه مردم خلافت را در دست گرفت. با بروز منازعه ميان امام حسن و معاويه ، در حالى كه معاويه پيش از آن تمام روزگار حضرت على (ع) و پس از آن در باور متكلمان و محدثان و فقهاى عامه نيز به عنوان مردى عصيانگر عليه خليفه وقت ، يعنى على (ع) شناخته شد ، امام حسن (ع) با تنظيم سندى سياسى و براى ممانعت از ريخته شدن خون بازمانده مسلمانان و مومنان پاك اعتقاد ، قدرت خلافت را به پسر ابوسفيان سپرد. اتفاق مورخان و اجماع علماى اخبار بر آن است كه معاويه كوتاه زمانى پس از استقرار بر مسند فرمانروايى ، عمده ترين بند از عهدنامه صلح ، يعنى اجتناب از تعيين جانشين براى خويش را لغو كرد و به اين ترتيب بنياد مشورعيت ظاهرى حكومت بر مسلمانان را نيز از ميان برداشت. جز اقدام معاويه در تعيين يزيد به جانشينى خويش و بدعتى كه او در زمينه شيوه فرمانروايى بر امت اسلامى ايجاد كرد ، همان ماهيت مهرآميز و نظامى او براى خارج كردن خلافت از دست امام حسن (ع) نيز باعث شد تا متكلمان و فقيهان عالم اسلام ، مبانى استقرار پسر ابوسفيان را از شالوده حاكميت خلفاى پيشين متمايز ساخته و در كنار سه پايه عقد امامت ، يعنى اجماع ، استخلاف و شورا ، اساس چهارمى به نام استيلا را مبناى حكومت معاويه بر مسلمانان بشمارند و فرمانروايى معاويه را نه خلافت بلكه سلطنت توصيف كنند.
اگر چه بعدها ، برخى از فقها و متكلمان عامه ، براى استيلا نيز وجوهى از مشروعيت را بيان داشتند ، اما غالب بزرگان اين دسته از بزرگان ، براى حكومتهاى استيلاى مشورعيتى قائل نشدند و تصريح كردند كه چون اين نوع حكومت به هيچ روى بر بيعت و رضايت مسلمانان ، استوار نبوده است ، فاقد مشروعيت است. صرف نظر از اين اختلافات ترديدى نيست كه حتى به فرض هم كه مسلمانان همان استيلاى اوليه معاويه بر سرير فرمانروايى مسلمانان و معاهده صلح را هم بنياد مشروعيتى ظاهرى براى سلطنت معاويه مى شمردند ، اين مشروعيت با عنايت به تعهد معاويه در اجتناب از تعيين جانشين براى خويش ، مشروعيتى بود براى همان استيلاى وى نه گشاده دستى او براى تعيين سرنوشت سياسى مسلمانان پس از خويش.
بنابراين نه فرمانروايى وى همانند خلافت ابوبكر شكل گرفته بود تا بتوان به استناد عمل خليفه اول ، او را مجاز به تعيين وليعهد خويش دانست و نه سند صلح او با امام حسن (ع) وى را به تعيين جانشينى براى خويش مجاز مى شمرد. به همين دليل نيز بود كه بعدها بزرگان عامه در توصيف فرمانروايى معاويه و يزيد ، به سلطنت و متمايز كردن شكل و ماهيت حكومت امويان از خلافت ترديدى نكردند. چنان كه هيچ كدام از آنان استنكاف بزرگان صحابى مدينه از بيعت با وليعهدى يزيد و قيام امام حسين (ع) و عصيان عبدالله بن زبير و مقاومت عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابى بكر در موضوع جانشينى يزيد را مورد انتقاد قرار ندادند. ، حال آنكه همين بزرگان عصيان معاويه را عليه على (ع) و خوددارى از بيعت با آن حضرت را به شكل مستقيم يا غير مستقيم سرزنش كرده اند.
در انديشه مسلمانان اين نكته در شمار اصول اساسى مشروعيت خليفه و حاكم اسلام بود كه پس از بيعت مردم يا كبار صحابه ، مردى كه بايد بر مسند فرمانروايى مسلمانان و جانشينى پيامبر تكيه مى زد ، جز برخوردارى از مراتب فضيلت و عدالت ، بايد از دانش و بهره كافى و شايسته در شناخت آيينى كه منصب محافظت و اجراى آن را به عهده مى گرفت ، برخوردار مى بود. به همين دليل نيز در قرون اوليه كه متكلمان عامه به تدوين قواعد و مقررات نصب خليفه مبادرت مى ورزيدند ، آنانى كه بر اين واقعيت اذعان داشتند كه خليفه اول در مراتب آگاهى و علم بر قواعد دينى فرودست تر از على بن ابيطالب بوده است ، بنابراين براى يافتن راهى جهت حل و فصل معضل مشروعيت خلافت خليفه اول با وجود صحابى افضلى چون على (ع) ، قاعده جواز امامت مفضول بر فاضل را مطرح ساختند و كوشيدند تا مشروعيت خليفه مفضول را بر اساس توجيه كنند.
معاويه با تعيين يزيد به جانشينى خويش ، در واقع مردى را بر سرنوشت مسلمانان مسلط كرد كه نه تنها در شناخت دين با معمولى ترين مسلمانان آن روزگار هم رديف بود ، بلكه بر اساس آسمانى آيينى كه منصب خلافت آن را متصدى مى شد ، باور نداشت. اگر مسلمانان از رذايل شخصيتى يزيد نيز چشم مى پوشيدند و يا به فرض كه از سخنان او در انكار آسمانى بودن آيين محمدى نيز بى خبر بودند ، در اين معنا ترديدى نداشتند كه يزيد در ميان مسلمانان آن روز عارى از دانشى است كه بتواند مدعى شناخت و اجراى ديانت نبوى باشد. اگر چه در روزگار يزيد ، غالب صحابه پيامبر چشم از جهان پوشيده بودند ، اما هنوز تعداد قابل توجهى از تابعين در قيد حيات بودند و همانها اگر از سطوت و خشم معاويه زبان در كام فرو مى بردند ، اما در محاق انديشه و جان خويش اذعان داشتند كه با وجود تعدادى از صحابى پيامبر و كثيرى از تابعين ، چگونه ممكن بود كه يزيد عهده دار منصب فهم و اشاعه آيينى شود كه هم نسبت به آن بى خبر است و هم شمار كثيرى از كسانى را كه اين را بسى بهتر از او مى شناختند به تبعيت از خود در شناخت و اجراى آيين اسلام فرا خواند. پس به همين دليل هم بود كه چون معاويه با تحريك مغيره بن شعبه بر آن شد تا انديشه نهايى خويش در نصب يزيد به جانشينى خويش را آشكار كند ، با آگاهى از همين واقعيت كه يزيد هيچ امتيازى بر مسلمانان عادى ندارد تا چه رسد به بزرگان مسلمان آن روز در حجاز و عراق ، در انديشه افتاد تا براى حصول به مقصود شيوه هاى تهديد ، تزوير و تطميع را به كار گيرد. اين شيوه ها اگر چه در برخى عرصه ها و در ميان كثيرى از مسلمانان آن روز موثر افتاد ، اما واكنش تعداد قابل توجهى از صحابى و تابعين حجاز ، خاصه مدينه را در بر داشت. (٤٩٨)
معاويه با ملاحظه اين واكنشها كوشيد تا از طريق مسافرت به شهرهاى عمده اى چون مكه و مدينه ، از حضور خويش و تهديد مستقيم خود براى واداشتن مردم به سكوت بهره گيرد. اين سياست اگر چه موثر افتاد ، اما طبعا بيش از پيش مقبوليت فرمانروايى يزيد را مخدوش كرد. بى گمان در شرايطى كه معاويه مى كوشيد تا از طريق تهديد و ارعاب سلطنت يزيد را فراهم كند ، غالب مسلمانان با امام حسين (ع) هم آواز بودند كه با استقرار سلطنت يزيد بايد با آيين محمدى بدرود گفت ، اما همانند امام شجاعت واكنش و مخالفت را نداشتند.
اگر چه هم زمان با امام حسين (ع) در عصر معاويه ، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر و عبدالرحمن بن ابى بكر و ابن عباس و عبدالله بن جعفر نيز از تمكين به خواسته معاويه اجتناب كردند ، (٤٩٩) اما در ميان اينان تنها امام حسين (ع) بود كه نه تنها پس از شنيدن خبر درگذشت معاويه و آغاز سلطنت يزيد به مخالفت خويش ادامه داد ، بلكه اين مخالفت را بر بنياد قاعده اى روشن استوار ساخت و چنان كه گفتيم ، در قالب كلامى كوتاه خطاب به مروان بن حكم ، بيان كرد كه :
و على الاسلام السلام ، لما بليت هذه الامه براع مثل يزيد. يزيد با تصدى فرمانروايى و در جايى كه شالوده قدرت وى بر بنياد و اصول حكومت سلطنتى استوار شده بود ، مدعى خلافت ، يعنى جانشينى پيامبر در حفظ و اشاعه آيين محمدى بود. گفتيم كه صرفنظر از رذايل شخصى وى و حتى با فرض سلامت شخصيت پسر معاويه ، قدر مسلم آن بود كه وى هيچ نشانى از دانش دين براى تصدى منصب خلافت نبوى نداشت. به همين دليل نيز ترديدى نبود كه سكوت در برابر فرمانروايى وى ، سكوت بر امحاى آيين نبوى به شمار مى رفت به همين دليل نيز امام حسين (ع) جز رسالتى كه در پيش روى خويش براى احياى معروف و حق احساس مى كرد ، سكوت در برابر سلطنت يزيد را سكوت در برابر مردى مى شناخت كه بر آن بود تا امت اسلامى بر بنياد هواو هوس خويش حكومت كند نه بر قواعد شريعت نبوى.
اگر معاويه براى شمارى از صحابه و تابعين حقى به عنوان امتناع از بيعت با يزيد قائل بود ، يزيد همين حق را نيز نايده گرفت و شيوه حكومت خويش را كه در بنياد فاقد مشروعيت بود ، در اصول و قواعد اعمال حاكميت نيز بر ضرورت تسليم بى قيد و شرط بر سلطنت خويش قرار داد. اين سياست طبعا پايان آخرين اميدها براى بقاى نشانه هايى هر چند اندك در جلب رضايت مسلمانان براى مقبوليت قدرت بود
واكنش يزيد در برابر امام حسين (ع) و حدوث واقعه تلخ كربلا ، آشكارا از عمق باور يزيد به مشروعيت قدرت او بر بنياد شمشير و استيلاى مطلق حكايت داشت. چنين شيوه اى از استبداد محض در حاكميت ، نه تنها در پايان عصر اهميت راءى و نظر مسلمان در تعيين فرمانرواى خويش بود ، بلكه احياى نگرشى بود كه مقام حاكم اسلامى را نه راهنما و راعى رعيت ، بلكه عبد و عبيد سلطان و دستگاه سلطنت و پاشاهى مى دانست.
با خاتمه قيام كربلا ، قيامى كه از جمله عليه همين شيوه از اداره جامعه اسلامى و همين تلقى از نفى حق حاكميت مردم صورت پذيرفت ، يزيد فرصت يافت تا ماهيت سلطنت خويش را كه ماهيت استيلايى و استبدادى محض داشت ، اما به رنگ شريعت نيز رنگ آميزى شده بود ، هر چه آشكارتر نشان دهد ، او سخنان و نامه هايش را به نام خدا آغاز مى كرد ، اما از مردم چون روش فراعنه انتظار عبوديت داشت. در نخستين نامه اش به مردم مدينه چنين نوشت و به دستور او عثمان بن محمد اين نامه را براى آنان خواند:
بسم الله الرحمن الرحيم. سوگند به خدا كه من مقام و جايگاه شما را سر خويش قرار داده بودم ، اما از آن هنگام كه شما از بيعت من تن زديد ، شما را از سر خويش به زير آوردم و بر زير پايم نهادم. از اين پس با شما چنان رفتارى خواهم كرد كه همچون قوم عاد و ثمود ، منسوخ شويد به خدا سوگند كه عذاب دردناكى بر شما نازل خواهد شد كه پس از آن پشيمانى شما سودى نخواهد بخشيد. (٥٠٠)
يزيد به تهديد خويش عمل كرد و در واقعه حره نشان داد كه نه تنها براى جان و مال مردم ، حتى مردم مدينه كمترين احترامى قائل نيست. بلكه از نظر او وقتى جمعى از مسلمانان حكومت و ولايت وى را بر خويشتن انكار كنند ، استحقاق دارند تا به نواميس تعرض شود. بنا به گزارشهاى تاريخى در فاجعه حره نه تنها شمار قابل توجهى از صحابه و تابعين پيامبر به جرم انكار خلافت يزيد قتل عام شدند ، بلكه زنان و دختران نيز مدتى از تعرض سپاهيان يزيد مصون نماندند. ابن طباطبا نوشته است است كه پس از واقعه حره هر كس ‍ دختر خويش را شوهر مى داد بكارت دختر را تضمين نمى كرد. (٥٠١)
گوشه هايى از گزارشهاى دينورى را مى آوريم تا ماهيت سلطنت اسلاميه يزيد آشكارتر شود. دينورى مى نويسد:
يزيد ، مسلم بن عقبه را به فرماندهى سپاهيان خويش برگزيد و به آنان دستور داد تا به سوى مدينه روانه شوند. اين سپاهيان از كار آزموده ترين لشكريان بودند. در ميان ايشان ، كسى كمتر از بيست سال كمتر و بيشتر از پنجاه سال نداشت. ده هزار استر نيز بار و بنه ايشان را حمل مى كرد. به هنگام حركت آنان ، يزيد آنان را تا بيرون دمشق بدرقه كرد و يزد به مسلم تاكيد كرد كه در مدينه ، هر آن كس كه در مقابل تو مقاومت كرد او را بكش. گفته اند كه يزيد اين سخن را سه بار تكرار كرد. مسلم نيز گفت : چون به مدينه برسم ، فقط از آنان دو كلمه خواهم خواست يا بيعت يا مرگ. (٥٠٢)
يزيد گفت : اين دو كلمه كافى است ، اما باز هم پيام من به تو اين است كه هر كس مقاومت كرد ، او را بكش. دينورى ادامه داده است كه : پس از قتل عام مردم مدينه توسط مسلم بن عقبه و سپاه همراهش ، لشكريان شام وارد تمام خانه هاى مدينه شدند هر آنچه يافتند برداشتند. آنان حتى از كبوتر و مرغ و خروس نيز نگذشتند و هر چه از اين پرندگان به دست آوردند ، سر بريدند. دينورى در ادامه همين گزارش به بيان شمار كشته هاى مدينه از مهاجر و انصار پرداخته و باز هم به تبعيت سپاهيان اميرمومنان پرداخته و نوشته است كه :
تعداد كشته هاى قريش از انصار و مهاجر و سرشناسان شهر در واقعه حره دو هزار و هفتصد نفر و از ساير ساكنان مدينه ، ده هزار نفر ، جز شمار زنان بود. مردى وارد خانه ابن ابى كبشه انصارى شد ، آن هم در حالى كه زنى وضع حمل كرده بود. مرد به آن زن گفت : چيزى در خانه ات هست تا با خود ببرم ؟ زن پاسخ داد كه سوگند به خدا كه چيزى ندارم. مرد شامى برجست و نوزاد او را از دست زن گرفت و چنانبا قدرت به ديوار كوبيد كه مغز طفل متلاشى شد. (٥٠٣)
گفتيم كه بارزترين جلوه استبداد سياسى سلطنت مطلقه ، تبديل مردم به متابعان بى چون و چرا و عبد و عبيد سلطان و دستگاه سلطنت است ، در حالى كه پيامبر اسلام براى رهانيدن مردم از قيد هر گونه عبوديت غير خدا مبعوث شده بود و همواره جايگاه اجتماعى خويش را بنده خدا مى شمرد و خدايش به آن حضرت تاكيد مى كرد ، كه «لست عليهم بمصيطر (٥٠٤)» ، نظام اموى و سلطنت يزيدى در پى آن بود تا به نام نمايندگى خداوند در روى زمين و سلطنت اسلاميه ، مردم را به بردگانى مطيع و منقاد محض تبديل كند. در اين نظام كه امام حسين (ع) نمى توانست موجوديت آن را تحمل كند و بازى حاكم با بوزينگان را و سگان شكارى جلوه بيرونى آن بود ، نه تماميت هويت آن ، مردم نه عناصرى بودند كه حاكم سياسى به اعتبار ايشان قدرت داشت ، بلكه بردگانى بودند كه بايد اطاعتشان از مبناى عبوديت معنا مى يافت. گزارش يعقوبى در اين زمينه گوياست. او درباره رفتار مسلم بن عقبه در مدينه ، در حالى كه سخن دينورى درباره تعرض سپاه اموى به دوشيزگان را تاييد كرده است ، مى نويسد:
سپس مردم را گرفت كه بيعت كنند. بر آنكه بندگان يزيد بن معاويه باشند. مردى از قريش را مى آوردند و به او گفته مى شد: بيعت كن ، نشان آنكه بنده خالص يزيدى مى گفت نه. پس ‍ او را گردن مى زدند. (٥٠٥)
مسخ انديشه و عقل و جان عوامل حاكميت و ماموران سلطان و حاكم ، از بارزترين نشانه هاى استبداد سياسى بود. اگر در كربلا عمر بن سعد و يارانش با اتخاذ سياست اطاعت محض از امير المومنين ، هم امام حسين (ع) و يارانش را به شهادت رساندند و هم با گمان و تصور ثواب (٥٠٦) اجساد شهدا را لگدكوب سم اسبان كردند ، عوامل اموى پس از جنايات گسترده در مدينه ، به فرماندهى حصين بن نمير ، يكى از قاتلان شهداى كربلا ، با آتش زدن كعبه و دريدن حرمت حرم خدا ، نشان دادند رفتارى كه در كربلا انجام گرفت ، افراط جمعى قليل در منطقه اى خاص نبود ، چنين رفتارى از ماهيت نظام اموى نشاءت مى گرفت و عوامل يزيدى در آنجا و اينجا تفاوتى با هم نداشتد. آنچه در نينوا رخ نمود. همه آنچه در مدينه پديد آمد و سرانجام آنچه در مكه جلوه كرد ، با فريادهاى پياپى «اطاعت (٥٠٧)» از يزيد همراه بود. اگر با اين مختصر انديشه را در حدى شايسته به ماهيت نظام اموى نزديك كرده باشيم ، آنگاه هر چه دقيق تر خواهيم يافت كه اين سخن امام حسين (ع) كه پيش از اين نيز بيان شد ، ناظر بر چه واقعياتى بود و چرا امام مرگ را براى مومن سزاوارتر از تحمل نظام يزيدى مى شمرد.

٢. تثبيت و مشروعيت اشرافيت و نظام طبقاتى

پيش از اين ، در بررسى شالوده ها و ريشه هاى نهضت كربلا و قيام حسينى از چگونگى تجديد حيات اشرافيت عربى ، خاصه اشرافيت اموى سخن گفتيم. همان جا متذكر شديم كه در روزگار خلافت على (ع) ، اشرافيت اقتدار يافته در عصر خلفاى پيشين چگونه به ستيزى جدى عليه سياست امام مبنى بر تلاش براى احياى سنت نبوى در زمينه توزيع عادلانه بيت المال پرداختند و چگونه نبردهاى جمل و صفين را به امام تحميل كردند. پس از شهادت امام و تاسيس سلطنت اموى طى بيست سال حكومت معاويه ، به همان اندازه كه تنگناهاى سياسى اجتماعى براى قليل عناصر شيعى و وفادار به راه و رسم نبوى افزايش مى يافت ، براى اشرافيت آسيب ديده در عهد خلافت على فراخ ‌تر و مساعدتر مى گشت. معاويه طى بيست سال سلطنت بى دغدغه خويش در حالى كه خويشتن را از صحابه كبار نشان مى داد ، صحابه اى كه سخت دلسوز شريعت محمدى و حامى آن است ، تا جايى كه مى توانست از طريق معامله هاى مالى آشكار و پنهان با اشرافيت شهرى و اشراف القبايل بدوى در درجه نخست بنيادهاى قدرت اموى را استوارتر مى ساخت و از درجه بعد و به عنوان پاداش همراهى ، به تثبيت اشرافيت مبادرت مى ورزيد ، اگر چه بخش عمده اشرافيت عصر اموى را در دوره معاويه ، اشراف سفيانى و مروانى در دمشق و حجاز تشكيل مى دادند ، اما افزون بر ايشان در عراق و مصر نيز تعدادى از صحابه و تابعين از حمايت وسيع معاويه برخوردار بودند و در همان حال نفوذ سياسى و اجتماعى خويش را هم در خدمت دوام و استحكام سلطنت معاويه قرار مى دادند. عمربن عاص در مصر و مغيره بن شعبه و زياد بن اميه در عراق و روساى قبايل بصره و كوفه نمايندگان سرشناس اشرافيت غير اموى در عصر معاويه بودند.
به همان اندازه كه جايگاه سياسى مالى اشرافيت در عصر خليفه سوم نامدار و در معرض آسيبهاى گوناگون قرار داشت ، در دوره طولانى حكومت معاويه با موفقيت اين طبقه اقتصادى ، استحكام و ثبات يافت. از ميان رفتن مخالفان اهل تكاثر در اثر سياست سركوب دوره معاويه و سازش آخرين عناصر مردد ميان دين و دنيا مهم تر از همه پديد آمدن فاصله زمانى ميان عصر نبوى و دوره اموى باعث شده بود تا وضع موجود ، طبيعى تصور گردد.
پيش از اين ملاحظه شد كه مورخان به هنگام گزارش رخدادهاى عصر خلفاى اوليه چگونه خود را مقيد به ترسيم ابعاد دنياطلبى و تعدادى از صحابه كبار مى دانستند و از ميزان در آمد و ثروت و قصور آنان سخن مى گفتند. به عكس گزارشهاى آن دوره ، در لابلاى رخدادهاى عصر معاويه ، به ندرت مى توان از آن گزارشها اثرى به دست آورد. به نظر مى رسد سبب اين امر ، كثرت شمار عناصر توانمند و از ميان رفتن حساسيتهاى پيشين بوده است نه غفلت مورخان ؛ به عبارت ديگر ، از آنجا كه در عصر خلفاى اوليه پديد آمدن طبقه جديد و اشرافيت نوين امرى اعجاب آور شمرده مى شد ، مورخان نيز به گزارش شخصيت و ابعاد ثروت آنان توجهى جدى نشان مى دادند ، اما پس از آنكه در عصر معاويه آن ناهنجارى و بدعت تبديل به راه و رسمى شايع و مطلوب گرديد ، مورخان نيز از ترسيم شخصيت و ابعاد ثروت ايشان درگذشتند. نكته مهم ديگرى كه در باب اشرافيت عصر اموى بايد گفت ، حضور فعال بخش مهمى از اين طبقه اجتماعى در اركان قدرت اموى است.
چنين حضورى از يك سو به اقتدار دستگاه قدرت و تحكيم پايه هاى آن منتهى مى شد و از سوى ديگر مانع از آن مى شد تا طبقات ثروتمند و اشراف القبايل سياست حفظ منافع و موقعيت خويش را همانند عصر خلفاى اوليه ، بدون برخوردارى از ابزار سياسى ، يعنى تصدى مناصب حكومتى حفظ كنند و همواره از سوى قدرت حاكمه و تحول شرايط سياسى آسيب پذير باشند. با عنايت به همين تحول جايگاه اشراف و طبقه جديد در عصر معاويه ، طبعا نمى بايد آنان را همچون عبدالرحمان بن عوف ، طلحه و زبير و ساير صحابى ثروتمند عصر عثمان ، در حاشيه قدرت جستجو كرد. بلكه بايد سراغ آنان را در مصادر قدرت و حكومت شهرها و مناطق مختلف جستجو كرد.
مشاركت ، نفوذ و حضور فعال و مستقيم اشراف عصر معاويه در اركان قدرت طبعا موجب همبستگى عميق آنان با حكومت اموى مى گشت و همين همبستگى و تنيده شدن منافع هر دو جريان با يكديگر ، هم ثبات دستگاه قدرت را افزايش مى داد و هم به ثبات اشرافيت مى انجاميد. اگر بر آن باشيم تا مبانى دوام قدرت اموى را على رغم تزلزل مبانى مشروعيت دينى آن جستجو كنيم ، طبعا بايد يكى از عمده ترين آنها را در همين گره خوردگى قدرت سياسى با طبقه توانمند مالى جامعه آن روز ، خاصه تبديل شمار قابل توجهى از اشراف و طبقات ثروتمند در مناصب سياسى سلطنت اموى سراغ بگيريم. از آنجا كه اين عناصر در عصر معاويه تماميت حيات مالى و اجتماعى خود را با حكومت اموى پيوند زده بودند ، بنابراين على رغم وقوف بر عدم صلاحيت يزيد براى تصديق منصب خلافت ، نه تنها تمام همت خويش را براى طرح و تثبيت وليعهدى پسر معاويه به كار گرفتند ، بلكه پس از مرگ معاويه نيز تمام شرافت عربى ، حميت قومى و بقاياى باورهاى صورى خويش به آيين محمدى را در خدمت دفاع از حكومت يزيد قرار دادند. اينان به خلاف عناصر معمولى جامعه اسلامى آن روز كه يا گرفتار جبن و يا غفلت بودند و در واقعه كربلا يا سرگردان ماندند ، يا همكار ستمگران ، پس از آغاز قيام امام حسين (ع) و در حالى كه نيك مى دانستند كه با پيروزى امام حسين (ع) بر يزيد ، تماميت سرمايه سياسى و اقتصادى و اجماعى ايشان تهديد خواهد شد ، نه تنها به همراهى يكپارچه با يزيد عليه امام حسين (ع) پرداختند ، بلكه در اعمال زشت ترين و خشونت بارترين شيوه ها عليه امام حسين (ع) و يارانش نيز كمترين ترديدى نشان ندادند.
اينان كه طبعا به انجام فرايض فردى نيز سخت تقيد داشتند و با الهام از صحابه كبار قبلى ميان تكاثر و ثروت اندوزى و عبادت خداوند تعارضى نمى يافتند ، تبلور باطل و برجسته ترين عناصر ستيز عليه حق و شالوده فساد اجتماعى در ميان امت اسلامى به شمار مى رفتند. چنين فسادى بود كه به اصلاح نياز داشت و چنين باطلى كه با نام حق و تحت پوشش آيين نبوى حكومت مى كرد ، در صورتى كه با قيام امام حسين (ع) چهره اش عيان نمى گشت به عنوان جريانى طبيعى در تاريخ اسلام باقى مى ماند.
قيام امام حسين (ع) اگر چه به امحاى اين جريان مسلط شده بر سرنوشت مسلمانان منتهى نگشت ، امام حقانيت اين باطل پنهان شده در جامه حق را آشكار ساخت مانع از آن گشت تا نظام اموى ، ادامه نظام نبوى محسوب شود. پس از قيام كربلا تمام مورخان و راويان اخبار تاريخ اسلام ، از كشتار كربلا به زشتى ياد كردند و هيچ كدام از آنان نه تنها اقدام يزيد را در قتل عام امام حسين (ع) و يارانش امرى طبيعى توصيف نكردند ، بلكه به سرزنش يزيد پرداخته و راه و رسم حكومت او را مباين با راه و رسم خلفاى مبين شمردند تا چه رسد به آنكه آن را ادامه حكومت نبوى بشمارند.

٣. امحاى عدالت و برابرى

امحاى عدالت و برابرى عصر نبوى ، حتى عدول كامل از بازمانده هاى عدالت نبوى در دوره خلفاى اوليه ، از شاخه هاى ديگر نظام اموى و مبانى ستيز امام حسين (ع) با اين نظام شالوده قيام كربلا بود. اين معنا را مى توان به وضوح در سخنان مسلم بن عقيل با عبيدالله در كوفه ملاحظه كرد. ابومخنف روايت كرده است كه چون پس از دستگيرى مسلم بن عقيل ، او را نزد ابن زياد حاضر كردند ، او بدون سلام امارت ، در نزد ابن زياد ايستاد. پس پسر زياد خطاب به مسلم گفت :
اى پسر عقيل تو وارد كوفه شدى در حالى كه مردم متحد و آرام بودند. آمدى تا آنان را پراكنده كنى و در ميانشان اختلاف افكنى و ايشان را به مقابله با همديگر سوق دهى. مسلم پاسخ داد كه چنين نيست من به اين شهر آمدم در حالى كه كوفيان مى گفتند كه پدر تو برگزيدگان و نيكان آنان را كشته و خون ايشان را به زمين ريخته و با آنان همانند خسرو و قيصر رفتار كرده است. ما آمده ايم تا در ميان مردم عدالت را بر پاى داريم و آنان را به حكم خداوند فراخوانيم. ابن زياد گفت : اى فاسق تو را با عدالت و حكم خدا چكار؟ مگر زمانى كه تو در مدينه شراب مى خوردى ، ما با مردم چنين نمى كرديم ؟ مسلم گفت : من شراب مى خودم ؟ خداوند آگاه است علاوه بر خدا ، تو نيز مى دانى كه دروغ گويى و مردى راستگو نيستى من چنان كه تو مى گويى شراب نخورده ام. آنكس شرابخوار است كه خون ناحق بر زمين مى ريزد ، خونخوار است و خون كسى را كه ريختن خونش حرام است مى ريزد. آنكس ‍ شرابخوار است كه بدون قصد قصاص و از سر دشمنى به صرف ظن و گمان ، آدم مى كشد. آن هم در حالى كه به لهو و لعب نيز سرگرم است او چنان آدم مى كشد كه گويى كار ناروايى نكرده است. آرى چنين كسى شايسته نام شرابخوارى است نه من. (٥٠٨)
پيش از اين اشاره كرديم كه چگونه در نخستين سالهاى پس از رحلت رسول خدا ، سياست اقتصادى خليفه دوم مانع از استمرار سنت نبوى در توزيع عادلانه در آمدها در ميان مسلمانان گشت و به ظهور طبقات ثروتمند و بروز شكافها و فاصله هاى مالى ميان امت اسلامى انجاميد.
سياست پيامبر در عرصه عدالت و برابرى اقتصادى و اجتماعى ، سياستى نبود خاص پيامبر اسلام ، اين سياست اصل مشتركى بود ، ميان نام انبياى الهى. به تصريح خداوند در آيه ٢٥ سوره حديد (٥٠٩) تمام پيامبرانى كه شرايع متفاوتى را براى جوامع هم عصر خويش عرضه كرده بودند ، على رغم تفاوت در شرايع و جز اركان چون توحيد و نبوت و قيامت ، در يك اصل مشترك با يكديگر پيوندى وثيق داشتند. آن اصل نيز بستر سازى براى قيام مردم به قسط بود.
پس از قتل عثمان و آغاز خلافت على (ع) ، آن حضرت تمام همت خويش را براى تجديد اصل عدالت در ميان مسلمانان به كار گرفت و كوشيد تا چه در عرصه اقتصادى و چه عرصه اجتماعى و انسانى راه و رسم بى عدالتى را كه جز ستم و ظلم ماهيتى نداشت و در مبانى و ماهيت بر شرك استوار بود ، (٥١٠) از ميان بردارد و بار ديگر توحيد را شالوده نظام اسلامى قرار دهد. جز اشرافيت صاحب نفوذى كه در طول ٢٥ سال انزواى على (ع) ، از طريق بى عدالتى دستگاه خلافت به مكنت و ثروت رسيده بودند و اينك آموزده هاى نبوى را تنها همان انجام فرايض فردى و عبادى مى شمردند و عدالت مرتضوى را در شمار اصول اجتماعى آيين نبوى نمى دانستند ، غالب اعراب حجاز و عراق نيز برابرى همه مسلمانان در دريافت سهم عادلانه از بيت المال را روشى دور از شاءن عرب و ناعادلانه قلمداد مى كردند و نمى توانستند سياست امام على (ع) را در توزيع ثروت ميان عرب و عجم و وضيع و شريف فرقى نمى نهاد ، تحمل كنند. ابن ابى الحديد از مداينى و او از فضيل ابن جعد نقل كرده است كه وى مى گفت : عمده ترين دليل خوددارى عرب از يارى اميرالمؤ منين على (ع) ، سياست مالى آن حضرت بود؛ چرا كه امام هيچ شريفى را بر وضيع و هيچ عربى را بر عجم فضيلت نمى داد و با بزرگان و روساى قبايل ، به همان شيوه اى كه پادشاهان در بخشش ثروت به آنان رفتار مى كردند ، عمل نمى كرد. پس به همين دليل نيز بود كه عرب على (ع) را رها كرد و به معاويه پيوست. همين راويان افزوده اند كه حتى در اين زمينه مالك اشتر نيز با امام سخن گفت ، اما آن حضرت حاضر نشد تا به مصلحت اين سياست خويش را تغيير دهد و راه و رسم معاويه را در جلب عرب پيش گيرد.
امام على (ع) نه تنها به رغم تمام مقاومت جاهليت جان گرفته و راه و رسم متروك شده اشراف و سلاطين در عصر نبوى ، در دوره كوتاه خلافت خويش بر احياى همان سنت نبوى و اصل توزيع عادلانه ثروت ميان مسلمانان ، حتى در توزيع برابر يك قرص (٥١١) نان ميان مردم پاى فشرد ، بلكه به هنگام صدور فرمان حكومت مالك بر مصر خطاب به او تاكيد كرد تا حقوق انسانى مردم تحت حكومت خويش را شناخته و بداند كه وظيفه او آن است تا به تمام مردم مصر ، صرف نظر از مسلمانى ، به ديده برابر بنگرد و حقوق انسانى ايشان را رعايت كند. امام در همين قسمت از سخن خويش با مالك ، باز هم فرمانروا و امير را خادم مردم شمرد ، نه مدعى مردم و صاحب منت بر ايشان ، با دستى گشاده بر جان و مال آنان. (٥١٢) براى امام واضح بود كه معاويه و نظام اموى به زودى ، به نام جانشين پيامبر و حاكم اسلامى بر مردم ، حقوقى متعدد براى خويش بر ذمه مردم خواهند شناخت و از آنان خواهند خواست تا به تمكين از ايشان بر اساس يك تكليف قطعى ، يعنى اطاعت محض مبادرت كنند.
به همين دليل نيز خطاب به كلامى كوتاه به وظايف و جايگاه حاكم اسلامى و وظايف مردم در مقابل او تاكيد كرد و تقسيم عادلانه ثروت ميان مسلمانان را از جمله وظايف اصلى پيشواى مسلمانان شمرد. (٥١٣)
كوتاه زمانى پس از شهادت حضرت على (ع) و تاسيس نظام اموى ، نه تنها سياست نبوى و علوى در اعمال عدالت در همه عرصه هاى مالى و اجتماعى و انسانى آن در عصر اموى متروك شد و اصول و قواعد پادشاهى و اشرافى استقرار يافت ، بلكه تلاش وسيع آغاز شد براى تثبيت همين راه و رسم به عنوان سنت اسلامى. معاويه كه نخستين حاكمى بود كه ميان خويش با مسلمانان حاجب و دربان نهاد ، بيت المال را هم ثروت متعلق به حاكم شمرد كه مطابق تشخيص و تمايل او ميان مردم توزيع گردد. با از ميان برداشتن اصل عدالت و امحاى سياست توزيع عادلانه بيت المال و تقسيم ثروت ميان خواص ، در واقع به سوى تثبيت نظام و القاى باورى از جايگاه حكومت در انديشه اسلامى پيش مى رفت كه در شالوده هاى آن اراده حاكم اساس تقسيم بيت المال بود ، نه حق برابر همه ايشان از اموال ، حقى كه خليفه نيز در برخورددارى از آن با ديگران هيچ گونه تفاوتى نداشت. پيش از اين اشاره كرديم كه استقرار عدالت و پايه ريزى شرايطى براى قيام مردم به قسط ، رسالت مشترك اجتماعى تمام پيامبران الهى بود. معاويه با پايه ريزى اصل تبعيض ميان مردم در دريافت حقوق مالى و استفاده از ثروت عامه براى تقرب اشراف و خواص به خويشتن ، در واقع نه تنها در مقابل رسالت مشترك انبياى الهى سدى سديد بنا مى كرد ، بلكه با امحاى عدالت و گسترش تبعيض و شكاف طبقاتى و اقتصادى ميان مردم ، به ترويج شرك اجتماعى يارى مى رساند.
معاويه با تعيين يزيد به جانشينى خويش صرفا بر آن نبود تا به تداوم قدرت و حكومت در ميان آل سفيان مبادرت كند ، او بر اين انديشه بود تا همان مردمى را كه على (ع) كرامت داده بود و از قعر به صدر كشانيده بود تا از طريق نياز مالى به خوارى در پيشگاه شريفان قوم نيفتند. بار ديگر به مغاك خاك نشاند و تخت ثروت اشرافى و اشرافيتى را كه در بدر ، به خاك و خون افتاده بود ، بر شانه هاى همين مسلمانانى كه براى نيازهاى ضرورى خويش به خاك مى افتادند ، حمل كند. امام حسين (ع) پس از رويارويى با سياست معاويه براى تثبيت و استمرار اصول و قواعد ستمگرى مالى و اجتماعى و در حالى كه ميدانست در عصر يزيد نيز همانند دوره معاويه ، موانعى در برابر انجام فرايض فردى و عبادى وجود نخواهد داشت ، بى ترديد با وليعهدى يزيد به مخالفت برخاست و چون معاويه نيز در گذشت ، در قيام عليه مردى كه وارث ابوسفيان و معاويه و باورهاى ستمگرانه آنان بود ترديد نكرد. امام حسين (ع) خود را وارث آدم تا خاتم مى شمرد. اين وراثت قطعا در عرصه وراثت شرايعى نبود كه با بعثت پيامبر اسلام منسوخ شده بودند ، بلكه اين وراثت به همان عرصه اصل مشترك انبياى الهى ، يعنى عدالت و بستر سازى براى قيام مردم به قسط مربوط مى شد. يك بار ديگر به اين كلام الهى توجه كنيم : لقد اءرسلنا رسلنا بالبينت و انزلنا معهم الكتب و الميزان ليقوم الناس بالقسط (٥١٤)

٤. ارتقاى اراذل و انزواى افاضل

تقرب و اتكا به اراذل و بركشيدن آنان به قدرت و سپرد وظايفى بسيار بيشتر از درجه و مرتبه استعداد و فهم و صلاحيت به ايشان و منزوى كردن افاضل و شخصيتهاى شايسته و پيراسته از پليدى ، خصيصه همه حكومتهاى استيلايى و استبدادى است. تمايل به تداوم قدرت از طريق جفا و ستمگرى ، احساس حقارت از انتخاب افاضل و مجالست با آنان ، اجتناب مردان پاك و وارسته و خدوم از همكارى و مساعدت با حكامى كه به رذايل متصفند و از فضايل بى بهره ، از جمله علل و عوامل آن اتكا و تقرب است.
با عنايت به شخصت معاويه و يزيد و مقايسه اى بسيار سريع ميان آنان با دون مرتبه ترين شخصيتهاى معاصر آنان ، بسيار طبيعى بود كه نه صحابى و تابعين صاحب فضيلت پيامبر كه بسيارى از آن اصحاب و تابعينى نيز كه به برخى از خصايل قابل نكوهش نيز آلوده بودند ، حاضر نمى شدند تا به نظام اموى تقرب جويند و آخرين فروغهاى معنوى وجود خويش را در اين تقرب تباه سازند. از سوى ديگر معاويه و يزيد نيز براى حصول به تمامى اهداف خود به مردانى نياز داشتند ، مطيع ، عارى از هر گونه هويت انسانى ويكسره عبد و عبيد حكومت ، با آماده هر گونه پليدى ، به رغم فهم و ادراك از پليدى. پس به همين دليل بود كه از همان آغاز تاسيس نظام اموى و تداوم آن ، ارتقاى اراذل و انزواى افاضل جوهر و بنياد نظام اموى گشت. عوام مردم نيز در اين هدف او را يارى كردند. و تن به خوارى دادند. (٥١٥) مسعودى در بحثى درباره اخلاق و سياست معاويه به همين معنا اشاره كرده و نوشته است كه.
از جمله خصايل عامه اين است كه مردمان نالايق را به پيشوايى برگزينند و فرومايگان را برترى بخشند وغير عالم شمارند. اينان توانايى تشخيص حق از باطل را ندارند. (٥١٦)
در سنت بشرى و حتى عربى آن روزگار ، استلحاق زياد بن ابيه به ابوسفيان و اعلام تعلق پسر سميه بدكاره به پسر حرب ، كارى بسيار نكوهيده بود كه تنها معاويه بود كه مى توانست براى استحكام قدرت خويش بر بنياد جلب حمايت اراذل ، دست به چنين سنت شكنى زند و اقدام معاويه براى انتساب زياد به ابوسفيان و تمامى مورخانى كه از شخصيت و سلطنت معاويه سخن گفته اند ، از ماجراى استلحاق ياد كرده و معاويه را به باد سرزنش گرفته اند. (٥١٧)
عمرو بن عاص ، يار و مشاور نزديك معاويه و مردى كه آخرت خويش را فداى دنياى پسر حرب كرد ، از جمله اراذلى بود كه على رغم شناخت رذيلت و به رغم باور به حقانيت على (ع) به يارى معاويه برخاست. او نماد برجسته پليدى بود؛ وجود همين عنصر در كنار معاويه كافى است تا به وضوح اذعان كنيم كه چگونه معاويه ، پس از نشستن بر مسند جانشينى پيامبرى كه براى تصميم فضيلت و امحاى رذيلت آمده بود ، بر كشيدن اراذل را شالوده استحكام قدرت خويش قرار داد. جنگ درونى (٥١٨) پسر عاص براى انتخاب راه رذيلت و همكارى با مردى كه اساس قدرت خويش را با طرد افاضل و مردان صاحب كرامت و اصل ايمان و صداقت بناكرده بود ، حاكى است كه چگونه در نظام اموى دو جريان دور از هر گونه فضيلتى به گرد هم فراهم شدند و راه و رسم نبوى در حكومت و حتى روش شيخين در خلافت را به سلطنت اموى تبديل كردند ، سلطنتى كه امام حسين (ع) در عصر امامت خويش ، كمترين ترديدى در ستيز با آن نداشت.
در پيشگاه قدرت اموى ، به همان اندازه كه مردانى چون حسين بن على و ياران او و حجر بن عدى و عمرو بن حمق خزايى و قيس بن سعد و امثال آنان ، جايگاهى نداشتند ، عناصرى چون مغيره بن شعبه ، مروان بن حكم ، سعيد بن العاص ، عمرو ابن عاص ، زياد بن ابيه ، مسلم بن عقبه ، حصين بن نمير ، عبيدالله بن زياد ، محمد بن اشعث بن قيس كندى ، شمر بن ذى الجوشن مرادى و عمر بن سعد بن ابى وقاص محترم بودند و معزز.
مردان دسته نخست ، هم حقيقت را مى شناختند و بر باطل واقف بودند و بر اين باور بودند كه با تمكين به نظام اموى ، و بيعت با معاويه و يزيد ، جز آنكه با آموزه هاى نبوى به ستيز برخاسته اند ، منزلت و آزادگى خويش را نيز از ميان برده اندبه عكس اينان ، براى دسته دوم ، كه به رغم ادعاى ديندارى ، از هر گونه تدينى نيز بى بهره بودند ، حتى ارزش شرف و حميت خويش را هم نمى شناختند ، اطاعت از قدرت براى حفظ قدرت و جايگاه خويش هم شرف بود ، هم حميت.


۱۲
بخش ششم : شكست توابين و خروج مختار و انتقام از قاتلان امام حسين (ع)

مغيره كه در جريان فتوح ايران با ارتكاب زنا ، از سوى خليفه دوم فاسق ناميده شده بود و خود نيز به گناه خويش اعتراف داشت. (٥١٩) طى سالهاى بعد ، چنان به لجه تعلق به رذيلت و حب امارت افتاده بود كه چون خبر تغيير خويش از حكومت كوفه توسط معاويه را شنيد ، كوشيد تا از طريق همراهى با نيت معاويه راى تعيين يزيد به وليعهدى ، و طرح اين پيشنهاد به پسر ابوسفيان ، مردى فاسق چون خويش را به قدرت رساند. روزگار به او فرصت نداد تا در عهد يزيد باقى بماند و در شمار اميران درگاه پسر معاويه هم باقى بماند.
زياد بن ابيه ، نسخه ديگرى از شخصيت مغيره بن شعبه بود ، هم در بى رحمى ، هم در تمايل به فريبكارى و خدعه به مردم براى جلب رضايت معاويه. شكنجه هاى او به مخالفان نظام اموى و سخت گيرى و سخت كشى در ميان افاضل ، در غالب منابع تاريخى منعكس شده است. در توصيف شخصيت رياكار او بسنده مى كنيم به گزارشى درباره پيشنهاد او به معاويه براى توصيه به يزيد براى تغيير اخلاق و رفتارش جهت مشتبه شدن شخصيت واقعى او نزد مردم. يعقوبى نوشته است كه چون معاويه از زياد خواست تا از بصريان براى يزيد بيعت بگيرد ، وى براى معاويه نوشت كه با توجه به شخصيت شرابخوار يزيد و وجود حسين بن على و عبدالله بن عباس ، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر ، مصلحت در آن است تا يزيد يكى دوسال خويشتن را به اخلاق اين صحابه آرايد تا مردم نسبت به شخصيت وى مشتبه شوند. (٥٢٠)
از پيش معلوم بود كه معاويه قصد درنگ دراعلام وليعهدى يزيد را ندارد. پس چون دستور مجدد او به زياد رسيد ، پسر سميه كه از جمله اركان استيلاى نظام اموى بر مسلمانان بود ، در چشم پوشيدن بر حقيقت ترديد نكرد و دستور معاويه را به كار بست. عبيدالله بن زياد كه در قتل عام امام حسين (ع) و ياران آن حضرت كمترين ترديدى به خويشتن راه نداد ، فرزند همين زياد بود. جز رفتار شنيع در واقعه كربلا با اتكا به عناصرى چون خويش ، توصيف امام حسين (ع) از او ، گوياترين توصيف از شخصيت عالى مقام ترين امير نظام اموى است. پيش از اين اشاره شد كه چون امام شنيد كه عبيد الله بن زياد هنگام استقرار آن حضرت در كربلا ، امام را ميان بيعت با يزيد و كشته شدن مخير داشته است ، پاسخ داد كه : الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله و هيهات منا الذله ياءبى الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت و انوف حميه و نفوس ابيه من ان نؤ ثر طاعه اللئام على مصارع الكرام ، الا و انى زاحف بهذه الاسره مع قله العدد و خذله الناصر.
از گفتگو درباره شخصيت ديگر معتمدان و مقربان نظام اموى : نظام مبتنى بر همراهى اراذل در مى گذريم و با نقل قسمتهايى از سخنان امام حسين (ع) در معرفى ماهيت نظام اموى به معاويه ، سخن را به پايان مى بريم. اما دراين قسمت از سخنان خويش ، آشكارا به ماهيت نظامى انگشت مى گذارد كه در آن نظام افاضل مطرود و مقتول مى گردند و اراذل بر مسند عزت مى نشينند:
اى معاويه مگر تو همان نيستى كه حجر بن عدى را به ناروا كشتى و يارانش را به شهادت رساندى ؟ همان نمازگزارانى كه به ستيز با بيداد برخاسته بودند ، بدعتها را ناروا مى شمردند ، امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و از سرزنش سرزنش كنندگان بيمى نداشتند. تو چنين افرادى را به ناروا و ستم كشتى ، آن هم در حاليكه به آنان امان داده و عهد بسته بودى كه اين كار تو عصيان برخدا و سست شمردن پيمان خداوندى بود.
اى معاويه مگر تو عمرو بن حمق خزاعى ، از بزرگ ترين اصحاب رسول خدا را نكشتى ؟ همان صحابى نيكوكارى كه رنج عبادت چهره اش را فرسوده و اندامش را لاغر كرده بود. تو با او نيز پيمان بسته و امان داده بودى. چنان امانى كه اگر به آهوهاى صحرا داده بودى با اطمينان از كوه فرود آمده و نزد تو مى شتافتند.
اى معاويه مگر تو نبودى كه زياد را به پدر نسبت دادى ، در حالى كه او در خانه برده اى از ثقيف متولد شده بود. تو زياد را پسر ابوسفيان و برادر خويش خواندى و سخن پيامبر را متروك داشتى كه فرموده بود: «فرزند به بستر تعلق دارد و نصيب زناكار سنگ است».
تو استلحاق زياد بن ابوسفيان را بر اساس هواپرستى انجام دادى و سپس وى را بر مسلمانان مسلط داشتى و اجازه دادى تا ايشان را بكشد ، دستها و پاهاى آنان را قطع كند ، چشمانشان را كور كند و بر شاخه هاى نخلها بياويزد. گويا تو خويشتن را در شمار مسلمانان نمى دانى و بر آنى كه آنان با تو پيوندى ندارند.
اى معاويه ، مگر تو نبودى كه به زياد دستور دادى همه محبان و پيروان على را بكشد و او نيز چنين كرد؛ در حالى كه على به دين پسر عموى خويش ايمان داشت و پدر تو به فرمان رسول خدا نبرد كرده بود. بدان كه اكنون تو پس از انتشار همان دين به اين مقام و اين جايگاه نشسته اى. مگر نه اين است كه پيش از اين تو و پدرانت جز سفرهاى زمستانى و تابستانى هيچ كارى نداشتيد؟
اى معاويه به من نوشته اى كه «از آسيب زدن به بنياد امت پرهيز كن و اجازه نده تا اين مردم به دست تو به گرفتارى افتند.» ، اما من به تو متذكر مى شوم كه فتنه اى برتر از حكومت تو بر امت سراغ ندارم و بزرگترين انديشه ام براى خود و امت جدم ستيزه با توست. اگر چنين كردم به خدا تقرب جسته ام و اگر از اين كار تن زدم بايد به پيشگاه الهى استغفار كنم. از خداوند خواستارم تا راه روشن را به من باز نمايد و بر انجام آن توفيق دهد...».

بخش ششم : شكست توابين و خروج مختار و انتقام از قاتلان امام حسين (ع)

يزيد پس از آنكه در سال نخست سلطنت خويش حسين بن على (ع) را به شهادت رساند ، در سال دوم فرمان غارت و كشتار مردم مدينه را صادر كرد و در سومين سال ، به مكه حمله برد و در اين يورش كعبه به آتش كشيده شد (٥٢١) سرانجام در صفر سال ٦٤ در گذشت. پس از انتشار خبر مرگ يزيد در سلطنت اموى ، به دليل كناره گيرى معاويه دوم انحطاط موقت رخ داد ، (٥٢٢) عراق از دست امويان خارج شد و تحت فرمان «عبدالله بن زبير» در آمد. همين دگرگونى قدرت ، بهترين فرصت را براى سليمان بن صرد و يارانش فراهم آورد تا بتوانند شالوده قيام «توابين» را پايه ريزى كنند. اينان على رغم نگاشتن نامه دعوت امام حسين (ع) به كوفه ، پس از رسيدن آن حضرت به كربلا از يارى امام خوددارى كرده و اينك از دورنگى خويش سخت شرمسار و نادم بودند.
نشست اوليه براى تدارك قيام با تعيين اهداف و مشخص كردن رهبرى آن در خانه «سليمان بن صرد» تشكيل شد. در اين نشست ، چهار رهبر توابين به نامهاى مسيب بن نجبه فزارى ، عبدالله بن سعد بن نفيل ازدى ، عبدالله بن وال تميمى ، رفاعه ابن شداد بجلى ، بر پيشوايى «سليمان» اتفاق كردند. (٥٢٣) و اين صحابى على (ع) را كه در «جمل» و «صفين (٥٢٤)» و «نهروان» نيز حضور داشته به فرماندهى قيام برگزيد.
«سليمان» پس از برگزيده شدن به رهبرى سخنانى گفت كه در قالب آن سخنان هم به اهداف قيام توابين ، هم دوگانگى شخصيت كوفيان و تذبذب خود وى و مردم كوفه نسبت به امام حسين (ع) اشاره شده است. سليمان گفت :
اما بعد ، به خدا سوگند بيم دارم در اين روزگار تنگدستى و بليه بزرگ و ستمگرى رايج و گسترده ، عاقبت ما شيعيان ، فضيلت نباشد ما پيش از اين براى آمدن و ديدار اهل بيت پيامبر سر بلند مى كرديم و در مقابل قدمهايشان گردن فرود مى آورديم و به آنها وعده يارى را مى داديم با (وعده) همراهى خود آنان را به قيام تشويق و تشجيع مى كرديم. چون آنان به كوفه آمدند ، از يارى آنان باز مانديم و خدعه كرديم و در انتظار پايان كار ايشان نشستيم تا آنكه سرانجام فرزند پيامبر را در ميان ما كشتند و سلاله رسول نسل او پاره تن و گوشت و خون و جگر گوشه او تباه شد. امام حسين (ع) از ما يارى مى خواست و انصاف مى طلبيد. و درباره او انصاف نداديم. قوم فاسق سيه كار او را هدف تير و بازيچه نيزه نمودند تا او را كشتند و بعد از كشتن نيز جامه هاى او را كندند و غارت نمودند. هان اى مردم !برخيزيد كه پروردگار شما بر شما خشم گرفته است. هرگز نزد زن و فرزند خود برنگرديد تا خدا از شما راضى شود. به خدا قسم با اين كار باز گمان نمى كنم كه خدا از ما راضى خواهد شد. با قاتلين امام جنگ كنيد و بكشيد يا آنكه كشته شويد. هان جماعت ، از مرگ نترسيد كه هر كه از مرگ بترسد ، خوار خواهد شد. شما همانند «بنى اسرائيل» باشيد كه چگونه پيامبر آنان گفت كه شما به خود ستم نموده ايد ، زيرا گوساله را مى پرستيد ، پس نزد آفريننده خود توبه كنيد و خود را بكشيد. «بنى اسرائيل» نيز زانو به زمين زدند گردن كشيدند و چون دانستند هيچ چيز ، جز مرگ آنها را از گناه بزرگشان نجات نخواهد داد ، به مرگ تن در دادند. (٥٢٥)
با مشخص شدن استراتژى توابين مبنى بر جنگ با قاتلان امام حسين (ع) تا كشتن آنان ، يا كشته شدن در راه اين انتقامجويى ، توابين در «نخيله» در نزديكى كوفه اردو زدند تا پس ‍ از فراهم شدن تمام كسانى كه در ديوان سليمان نام خويش را ثبت كرده بودند و فرا رسيدن زمان حركت به سوى شاميان ، به سوى دشمن روانه شوند. (٥٢٦)
پس از اجماع توابين در نخليه ، معلوم شد كه دوازده هزار تن از شانزده هزار بيعت كننده ، از حضور در اردوگاه خوددارى و به اين ترتيب باز هم پيمان شكنى كرده اند. (٥٢٧) اين تخلف بار ديگر دوگانگى ميان باور و رفتار شيعيان كوفى را نشان مى داد ، ولى در همان حال و با حضور عده حاضر در نخيله مسلم گرديد كه شهادت امام حسين (ع) توانسته است ، دوگانگى شخصيتى تعداد قابل توجهى از شيعيان را از بين برده و از آنان كه مردانى مرده بودند ، شخصيتهايى يكدست و استوار در راه عقيده بسازد.
برخى از مورخان نوشته اند كه پس از اجماع «توابين» در «نخيله» ، سليمان ، هزار مرد را كه اسب و سلاح نداشتند ، باز گردانيد. (٥٢٨) اين مساءله شدت فقر و فشارهاى مالى وارد به شيعيان را نشان داده و جايگاه طبقاتى آنان را در آن ايام مشخص مى كند. همچنين معلوم مى دارد كه شيعيان كوفه ، عمدتا مردمانى بودند كه حقوق مالى آنان طى دهه هاى گذشته غصب شده بود و به شدت تحت فشار اقتصادى قرار داشتند همين فشارهاى اقتصادى بود كه طبعا بر روحيه نظامى و سياسى ايشان اثر نامطلوبى گذاشت و در كنار عوامل ديگر ، بسيارى از آنان را به عناصرى محتاط و محافظه كار تبديل كرد.
با رسيدن روز جمعه پنجم ربيع الاول سال ٦٥ ، سرانجام توابين از نخيله به سوى شاميان رهسپار شدند. به پيشنهاد «سليمان بن صرد» قرار شد تا سپاه توابين قبل از عزيمت به سوى شام بر سر قبر امام حسين (ع) گرد آيند و نزد امام در پيشگاه الهى توبه كنند. (٥٢٩)
سپاه يك روز راه رفت تا به كربلا رسيد. در آنجا چون چشم سپاهيان به قبرها افتاد ، جملگى پياده شدند و با برهنه كردن سر ، از عمق دل به گريه و زارى و شيون پرداختند. اين گريه ، تنها بر شهادت مظلومانه امام و يارانش در كربلا نبود ، بلكه سپاه توابين در همان حال بر حال خويش هم كه امام را اين چنين تنها گذاشته بودند نيز مى گريستند. گريه توابين و ندامت اين مردانى كه اينك سر بر خاك مى ساييدند گريه انسانهايى بود كه با عبور از تضادهاى درونى و غلبه بر جبن و هراس ، اينك به صفهاى باطن و پالايش ضمير رسيده بودند و مى رفتند تا گناه گذشته را در عرصه جنگى نابرابر با خصم بشويند.
اگر چه گزارش مورخانى كه نوشته اند صداى گريه توابين ، آن قدر بلند بود كه تا پنج فرسنگ نيز مى رفت و اين طبعا سخنى مبالغه آميز است ، اما همين گزارش از گستردگى فغان و ناله برخاسته از ندامت و شدت اندوه آنان حكايت دارد. نوشته اند كه سليمان بن صرد خزاعى ، در پيش قبر امام حسين (ع) و سالار شهيدانى كه خود او را در كوفه تنها رها كرده بود ، با شدت ندامت زانو زد و با ريختن مشتى خاك بر سر خود با امام چنين گفت :
خداوندا رحمت خويش را شامل حسين شهيد ، فرزند شهيد ، هدايت يافته پسر هدايت يافته ، صديق پسر صديق فرماى. خداوندا شهادت مى دهيم كه پيرو دين ايشان و رهرو راه آنانيم ، دشمن قاتلان آنانيم و دوستدار ياران ايشان. خداوندا ما درباره فرزند دختر پيامبرت كوتاهى كرديم. اين گناه را بر ما ببخش و توبه ما را درباره آنچه از ما گذشته است بپذير. بر حسين و يارانش درود فرست. آنان شهدا و صديقين بودند. ما شهادت مى دهيم كه بر دين آنانيم و آنچه را كه آنان در راهش كشته شدند ، تصديق مى كنيم. اگر ما را مورد عفو قرار ندهى و نيامرزى ، در شمار زيانكاران خواهيم بود. (٥٣٠)
اگر امام حسين (ع) پيش از اين نتوانسته بود تا اين دسته از كوفيان را به ارزشهاى وجودى خويش رهنمون گرداند ، اما اكنون با شهادت خويش توانسته بود تا ابتدا از طريق انقلاب روحى توابين ، شيعيان كوفه و سپس بقيه شيعيان عراق را بيدار كند و شمشيرهايشان را به سوى امويان و قاتلان خويش نشانه رود.
پس از يك روز استغاثه توابين و ناله و فرياد ايشان براى پاك كردن آخرين غبارهاى ترديد و دو دلى ، سپاه به سوى شام حركت كردند و با دلى پر كينه از قاتلان امام حسين (ع) كه اينك با تحول اوضاع ، در شام خزيده بودند ، به «قرقيسا» ، رسيدند و از آنجا پس از بر گرفتن زاد و توشه و علوفه اسبان به سوى «عين الورده» حركت كردند و پس از رسيدن به آنجا ، در اين منطقه اردو زدند. (٥٣١) درست در همين زمان كه سپاه توابين در «عين الورده» استقرار مى يافتند ، سپاه شام نيز به فرماندهى عبيدالله بن زياد ، به سوى «عين الورده» در حركت بود. پيشقراولان سپاه شام را حصين بن نمير فرماندهى مى كرد كه پيش از عبيدالله به عين الورده رسيد.
نوشته اند كه چون «حصين»به مقابل سپاه توابين رسيد ، ايشان را مخاطب ساخته گفت :
اى سپاه اكنون مسلمانان دو گروهند ، زبيريان و مروانيان ، شما خارجيان در اين ميان چه كاره ايد؟ شما كه امامتان در ميان شما نيست. پس بى جهت خون خويش را نريزيد.
سليمان فورا به پاسخ در آمد و گفت :
اى حصين ، بهتر است براى نداشتن امام ، خودت و سپاه شام را ملامت كنى. شما كه هر هفته امامى داريد آن هم امامى ناحق ، ناشايسته و ستمگر! اى حصين امام ، از خاندان پيامبر است و خون دختر پيامبر را از شما طلب مى كنيم. اگر مى خواهيد كه خدا ستمگريهايتان را بر شما ببخشايد ، «عبيدالله بن زياد» را به ما بسپاريد و «عبدالملك» را از خلافت عزل نماييد تا ما يار شما شويم و خليفه اى از فرزندان رسول خدا بر رهبرى بنشانيم. (٥٣٢)
بديهى است ، هر گونه توافق ميان دوسپاه غير ممكن بود ، اين بود كه ساعتى بعد دو سپاه در هم آويختند. كثرت سپاه امويان و فرماندهى منظم ايشان ، در پايان روز ، جنگ را به نفع سپاه شام پيش برد. سران توابين يكى پس از ديگرى چنان كه عهد كرده بودند ، شربت شهادت نوشيدند تا صداقت توبه خويش را در پيشگاه خداوند اثبات كنند. وقتى «رفاعه بن شداد» آخرين فرمانده توابين جنگ را بى نتيجه ديد بر آن شد تا جان سپاه شيعيان را از اين مهلكه نجات دهد و فرصتى دوباره براى هماوردى با دشمن پيدا كند. اين بود كه با جمع ياران خويش به آرامى عقب نشست و به كوفه بازگشت. (٥٣٣)

قيام مختار و انتقام از قاتلان شهداى كربلا

مختار پسر ابو عبيده جراح ثقفى از جمله كسانى بود كه پس از ورود مسلم بن عقيل به كوفه با او بيعت كرد. بنا به روايت ابو مخنف از نضر بن صالح ، چون مسلم قيام خويش را در شرايطى خاص و براى نجات جان هانى بن عروه پيش از موعد مقرر آغاز كرد ، بنابراين مختار كه در اين زمان در ملك خويش در خطرنيه (لقفا ناميده مى شد) به سر مى برد ، نتوانست در شمار ياران مسلم قرار گرفته و او را يارى كند (٥٣٤) مختار كه در غروب همان روز قيام مسلم وارد كوفه شده بود ، پس از مدتى توقف در باب الفيل ، سرانجام با گرفتن امان از عمر و بن حريث (٥٣٥) يكى از فرماندهان عبيدالله كه در مسجد كوفه نشسته و وظيفه داشت تا ضمن مراقبت از حركات كوفيان ، آنان را در زير پرچم امان در آورد ، به جمع كوفيانى پيوست كه خواه ناخواه تسليم عبيدالله شده بودند. نضربن صالح افزوده است كه روز بعد ، چون عبيدالله درب دارالاماره را گشود و مردم را به حضور پذيرفت ، مختار نيز با ديگر مردم به حضور حاكم كوفه شتافت و در اين حال چون پسر يزيد مختار را ديد ، او را پيش خواند و با تندى گفت : «اين تو بودى كه با كسان آمده بودى تا پسر عقيل را يارى كنى ؟ (٥٣٦) مختار پاسخ داد من براى يارى او نيامده بودم ، بلكه آمده بودم تا در زير پرچم امان عمرو بن حريث قرار گيرم. پسر حريث شاهد است كه تا صبحگاهان نيز در كنار او بودم. اگر چه عمروبن حريث ادعاى مختار را تاييد كرد ، اما عبيدالله با چوب دستى خويش بر چشم مختار كوبيد و فرياد زد كه : سوگند به خدا اگر نبود شهادت عمرو ، گردنت را مى زدم. پسر زياد آنگاه فرياد زد كه او را روانه زندان كنيد.
خواهر مختار همسر عبدالله بن عمر بود. همين خويشاوندى باعث شد تا مختار كوتاه زمانى پس از زندانى شدن ، زايده بن قدامه را به مدينه گسيل داشته از پسر عمر در خواست كند تا براى آزادى وى از زندان بكوشد. عبدالله بن عمر نيز چون با درخواست مختار رو به رو شد ، نامه اى براى يزيد نگاشت و همراه همان زايده به دمشق فرستاد. اعتبار و مقام عبدالله بن عمر نزد يزيد باعث شد تا يزيد پس از ديدن نامه ، دستور آزادى مختار را صادر كرده و از عبيدالله بن زياد بخواهد كه بى درنگ مختار را از بند برهاند. (٥٣٧)
بنا به روايت ابومخنف ، مختار كه پس از آزادى از زندان از سوى عبيدالله تنها سه روز اجازه توقف در كوفه را يافته بود ، لاجرم در سومين روز اين شهر را به سوى حجاز ترك كرد و در مكه به ديدار عبدالله بن زبير رفت و با او دست بيعت داد و نوشته اند كه در زمان حمله قواى اموى به مكه سوختن كعبه ، مختار در كنار ابن زبير به دفاع از شهر مى پرداخت.
در كشاكش نبردهاى زبيريان و امويان چون خبر مرگ يزيد به مكه رسيد امويان از محاصره مكه دست برداشتند و به سوى دمشق روانه شدند. (٥٣٨)
اين آغازى بود براى كوششهاى وسيع ، اما ناموفق عبدالله بن زبير براى رسيدن به خلافت و مبدئى بود براى بروز بحرانى جدى در پايه هاى حكومت اموى. در شرايطى كه امويان با كناره گيرى و مرگ معاويه بن يزيد ، درگير تجديد قدرت خويش در شامات بودند ، عبدالله بن زبير كوشيد تا عراق را تحت كنترل خويش در آورد ، به همين جهت نيز عبدالله مطيع را به حكومت كوفه نصب كرد و به سوى اين شهر فرستاد. مختار كه گويا در اين ايام ، با بى اعتنايى و بى اعتمادى عبدالله بن زبير رو به رو شده بود ، بر آن شد تا در شرايطى كه ديگر عبيدالله بن زياد در عراق حضور نداشت و پس از مرگ يزيد روانه دمشق شده بود ، بار ديگر روانه كوفه گردد.
او كه در آستانه قيام توابين وارد اين شهر شده بود ، تمام تلاش خويش براى ممانعت از همراهى شيعيان تواب با سليمان بن صرد به كار گرفت ، اما چون كارى از پيش نبرد ، طى دوره اى كه توابين روانه نبرد عين الورده شده بودند ، كوشيد تا به نام نماينده امام سجاد و محمد بن حنفيه مردم را در اطراف خويش فراهم آورد. همين تلاش باعث شد تا عبدالله بن يزيد انصارى ، حاكم مكه او را دستگير وروانه زندان كند. (٥٣٩)
با ناكامى و شهادت توابين به دست سپاه عبيدالله بن زياد و مراجعت بقاياى آنان به رهبرى رفاعه بن شداد ، شرايط براى تجديد مختار ، جهت جذب آنان و ديگر شيعيان كوفه به سوى خويش آماده شد. (٥٤٠) مختار در ابتدا از زندان به ايشان نامه اى نوشت و آنان را كه گرفتار نوميدى شده بودند ، بار ديگر به ستادن انتقام خون امام حسين (ع) وعده داد و اميدوار كرد. پس از آزادى مختار از زندان با وساطت عبدالله بن عمر نزد حاكم كوفه (٥٤١) و در شرايطى كه حاكم جديد كوفه ، (٥٤٢) يعنى عبدالله ابن مطيع كوفه توانايى كافى براى مقابله با مختار و حاميان جديد او را نداشت ، وى جمعى از بزرگان كوفه را در اطراف خويش گرد آورد و با دعوت آنان براى ستاندن انتقام خون امام حسين (ع) و شهداى كربلا ، نيروى قابل توجهى را فراهم آورد پس از خروج بر اين شهر مسلط شد. (٥٤٣)
به مرور ايام ، آن دسته از شيعيان عراق نيز كه اينك توسط موالى ايرانى حمايت مى شدند و همچنان انديشه ستادند انتقام از قاتلان امام حسين (ع) را داشتند در اطراف مختار فراهم گشتند. صرف نظر از داوريهاى متفاوتى كه درباره شخصيت ، اهداف و آمال مختار انجام شده است ، نكته پر اهميت در قيام او از منظر تاريخ كربلا ، موفقيت وى در دستگيرى و مجازات قاتلان امام حسين (ع) و شهداى نينوا است ؛ بنابراين بدون آنكه در اين قسمت از بحث بر آن باشيم تا قيام مختار ، ماهيت ، اهداف و سرنوشت نهايى آن را بررسى كنيم ، صرفا با مرور گوشه هايى از اقدامات او عليه قاتلان شهداى كربلا ، گفتگو درباره نهضت حسينى را به پايان مى بريم.
بنا به گزارش مورخان اقدام «مختار» در راه گرفتن انتقام خون شهداى كربلا ، قتل «عبيدالله بن زياد» ، فاسدترين ، درنده خوترين و اصلى ترين قاتل شهداى كربلا بود. «مختار» براى قتل «عبيدالله» كه پس از نبرد «عين الورده» در انديشه تسلط مجدد برعراق بود ، «ابراهيم» پسر «مالك اشتر نخعى» يكى از دلاورترين شيعيان كوفه را برگزيد و با سپاهى به جنگ وى فرستاد.
«دينورى» تصريح مى كند كه : مختار بيست هزار مرد را همراه ابرهيم به جنگ «عبيدالله» و سپاه كوفه فرستاد كه بيشترشان ايرانيان مقيم كوفه معروف به «حمراء» بودند ، (٥٤٤) اين موالى ايرانى ، در جنگ آشنايى كامل داشتند ، يكى از علل اصلى شكست سپاه شام بود.
در اين جنگ چنان كه «دينورى» نوشته است ، ابراهيم ، عبيدالله بن زياد را به دست خويش به قتل رساند. (٥٤٥) گزارش «طبرى»و ديگران حاكى است كه ابراهيم علاوه بر عبيدالله ، فرمانده شاميان در واقعه تلخ حمله به خانه خدا و آتش زدن كعبه ، و نبرد «عين الورده» ، يعنى حصين بن نمير را نيز به قتل رساند. بعد از كشته شدن عبيدالله بن زياد ، نوبت به ديگران رسيد. (٥٤٦)
نوشته اند كه به مختار خبر رسيد كه «شبث بن ربعى» و «عمروبن حجاج» و «محمد بن اشعث» ، همراه «عمربن سعد» و گروهى از اشراف كوفه ، راه بصره را پيش ‍ گرفته اند. وى توانست عمربن سعد را دستگير كرده نزد مختار بياورد. به دستور مختار بلافاصله عمربن سعد ، مردى كه تمام شرف و حيثيت خود و پدرش را به يزيديان فروخته و حتى به آرزوى خود در حكومت «رى» نيز نرسيده بود ، را به قتل رساندند. (٥٤٧) به دستور مختار سر عمربن سعد را نيز همانند سر عبيدالله به مدينه نزد اهل بيت فرستادند.
افزودن بر گزارش دينورى درباره ابن اشعث ، كه از فرار او به بصره همراه ابن سعد حكايت دارد ، گزارشهاى ديگرى نيز درباره رفتار مختار با وى وجود دارد. طبرى از ابومخنف و او از هشام بن عبدالرحمن روايت كرده است كه آن هنگام كه مختار گرفتن انتقام از قاتلان امام حسين (ع) و شهداى كربلا را آغاز كرد ، محمد بن اشعث در قريه اشعث ، در نزديكى قادسيه پناه گرفته بود. چون مختار حوشب را همراه يك صد نفر براى آوردن وى فرستاد ، ابن اشعث به سوى بصره گريخت و به مصعب بن زبير پيوست. (٥٤٨) ابن اعثم نيز نوشته است كه مختار پسر محمد بن اشعث را براى احضار او به تكريت فرستاد. چون ابن اشعث به حضور مختار رسيد ، بر وى سلام امارت داد و مختار نيز او را بخشيد. (٥٤٩)
درباره سرنوشت عمرو بن حجاج زبيدى ، همو كه آب را بر امام و يارانش بست ، طبرى به نقل از ابومخنف و او به روايت مجلد بن سعيد آورده است كه او را پس از آنكه مدتى در كنار مخالفان مختار عليه او جنگيد ، سرانجام به شراف و واقصه گريخت كه تا كنون نيز از وى خبرى در دست نيست. (٥٥٠) ابن اثير پس از ذكر همين گزارش افزوده است كه : گفته شده است كه به هنگام فرار ، ياران مختار به او رسيدند و در حالى كه از شدت تشنگى پياده شده بود ، سرش را بريدند و پنهان داشتند. (٥٥١)
شمر بن ذى الجوشن ، درنده خوترين قاتل شهداى كربلا و مردى كه خود فرمان بريدن سر حسين بن على (ع) از قفا را صادر كرد ، قاتل ديگر بود كه مختار سخت در صدد گرفتن انتقام از او بود. او با جمعى از ياران خويش از كوفه گريخته و به قريه اى به نام كلتانيه در ساحل فرات پناه برده بود. مختار زربى (٥٥٢) غلام خويش را به سوى او فرستاد ، شمر بر زربى دست يافت و او رابه قتل رساند. او نيز در حالى به شمر رسيد كه پسر ذى الجوشن نامه اى براى مصعب بن زبير نگاشته و از وى پناه خواسته بود. عبدالرحمان كه از طريق همين پيك به نهانگاه شمر واقف شده بود ، بى درنگ به سراغ وى رفت و او و همراهانش را به قتل رساند. (٥٥٣)
«خولى بن يزيد» كه به قولى سر امام حسين (ع) را بريده و به نيزه كرده بود و نزد عبيدالله بن زياد به كوفه آورده بود ، يكى ديگر از كسانى بود كه مختار به جستجوى او برخاست و «عبدالله بن كامل» را به دنبال او فرستاد. «خولى» چنان در كوفه منفور شده بود كه حتى همسرش از او نفرت داشت. «طبرى» مى نويسد كه چون «بوعمره» به خانه «خولى» رفت ، او را نيافت ، از زنش پرسيد كه خولى كجاست ؟ زن به زبان گفت نمى دانم اما با دست اشارت كرد و جاى وى را نشان داد. «عبدالله بن كامل» او را از نهانگاه در آورد و نزد مختار برد و به دستور پسر او در مقابل چشمان خود وى به قتل رسيد و جسدش به آتش كشيده شد. (٥٥٤)
عبدالله بن اسيد جهنى ، مالك بن بشير البدى ، و حمل بن مالك از ديگر كسانى بودند كه در قادسيه پنهان شده بودند. به دستور مختار آنان را دستگير كردند و به كوفه آوردند. چون آنان را گرفته ، نزد مختار آوردند ، به ايشان گفت : اى دشمنان خدا ، كجاست حسين بن على ؟ شما كسى را كشتيد كه فرمان يافته بوديد تا بر او درود و صلوات بفرستيد. گفتند كه ما را بر قتل او واداشتند. اكنون بر ما منت گذار و ببخش. مختار گفت : چرا شما بر حسين بن على منت نگذاشتيد ، حال آنكه او پسر دختر پيامبر خدا بود؟ چرا به او آب نداديد؟ اى مالك بن بشير! اى ملعون اگر تو را به زور و ستم به كربلا برده بودند ، آيا به ستم هم به تو گفته بودند كه پيراهن حسين را از تنش بيرون كنى ؟ (٥٥٥)
مختار پس از قتل اين سه تن ، چهار تن ديگر ، يعنى زياد بن مالك الضبعى ، عمران بن خالد قشيرى ، عبدالرحمان بن ابى خشكاره البجلى و عبدالله بن قيس خولانى را دستگير كرده ، به قتل رساند. (٥٥٦)
اين چهار نفر افتخار مى كردند كه پس از قتل امام حسين (ع) ، خيمه ها و لباسهاى آن حضرت را غارت كرده اند. عبدالله بن وهب عبدالله و عبدالرحمن (دو پسر صلخب) ، سه تن از ديگر قاتلان شهدا بودند. اينان پس از شهادت شهيدان كربلا بر تن ايشان اسب دوانده و آنان را با عمود آهنين كوفته و بدنهايشان را پاره پاره كرده بودند. عثمان بن ابى خالد دهمانى و ابواسماء و بشر بن شميط القانصى ، قاتلان عبدالرحمان بن عقيل و غارت كننده لباسهاى او بودند. اينان را نيز گرفته گردن زدند و سپس در آتش سوختند. (٥٥٧)
به دستور مختار صورتى از اسامى قاتلان شهداى كربلا و يا كسانى كه در نبرد كربلا هر كدام گونه اى به پسر پيامبر و يارانش ستم كرده بودند ، حاضر نمودند. ايشان چهار هزار نفر بودند. اين افراد يا به طور مستقيم در قتل شهداى كربلا شركت داشتند ، يا تير انداخته بودند ، يا شمشير كشيده بودند و يا نيزه به كار گرفته بودند.
جمعى از اين مردان نيز چون مختار و سرداران را در طلب خويش ديدند ، هراسان و بيمناك بر جان خويش ، به بصره گريختند و به سپاه مصعب بن زبير ، دشمن و مدعى سرسخت مختار كه از سوى برادرش عبدالله بن زبير به عراق آمده و بر بصره مسلط شده بود ، پيوستند. با تمام اين احوال ، مختار توانست تا تعدادى از اينان را گرفتار كرده و به قتل رساند.

بخش هفتم : شخصيت و نام و نشان شهداى كربلا

با خاتمه گزارش تحليلى از ريشه ها ، شالوده ها و ابعاد تاريخ كربلا و جستار در باب مبانى قيام امام حسين (ع) عليه نظام اموى ، نگاهى داريم به شخصيت و نام و نشان شهداى كربلا. گزارش مشهور و قابل اعتماد درباره تعداد شهداى كربلا ، همان ٧٢ نفر است كه از شهرت ريشه دارى برخوردار است ، اما چنان كه ملاحظه خواهد شد ، تعداد شخصيتهايى كه در منابع مختلف ، اعم از منابع تاريخى ، مقاتل ، كتابهاى انساب و رجال ، به عنوان شهيد كربلا معرفى شده اند ، بسى بيشتر از تعداد مشهور است. عمده ترين منبع تاريخ كربلا ، يعنى كتاب ابو مخنف تنها نام و نشان تعدادى از كسانى را كه بعدها در منابع و مقاتل به شهيد كربلا اشتهار يافتند آورده است . مشخصات اين تعداد از شهيدان ، اگر چه به مرور به غالب كتب رجالى نيز راه يافته است ، اما چنان كه برخى از همين علما متذكر شده اند ، به دليل آنكه برخى از اين نامها در منابع اصلى به چشم نمى خورند در صحت انتساب آنان به شهيد كربلا جاى تامل وجود دارد.
از آنجا كه ثبت نام و نشان افراد در منابع تاريخ و حديث از نظم و قاعده اى ثابت و مشخص پيروى نكرده است ، به اين معنى كه گاه افراد با نام پدر ، گاه با نام مادر و گاه صرفا با مشخصات تيره و تبار معرفى شده اند ، چه بسا بتوان گفت كه نام يك شهيد در يك اثر تارخى و روايتى يا رجالى ، به چند شكل ثبت شده و همين امر موجب تكرار نام و نشان يك نفر شده است. در گزارش زير هر جا چنين احتمالى را داده ايم متذكر آن شده ايم.
نكته پر اهميت ديگر اختلاف گزارشهايى است كه در باب تعداد و مشخصات شهداى بنى هاشم ، خاصه آن تعداد از فرزندان على (ع) و امام حسن و امام حسين (ع) و حتى جعفربن عقيل و مسلم بن عقيل گرفته شده است در كربلا به شهادت رسيده اند وجود دارد. اگر چه در منابع اصلى در اين باب اختلاف گزارشهاى اندكى وجود دارد ، اما اين اختلاف در آثار روايى و رجالى و مقاتل بعدى افزايش پيدا كرده و نام و نشان برخى از بنى هاشم در شمار شهداى كربلا آمده است كه نه تنها در كربلا حضور نداشته اند ، بلكه در اصل وجود آنان نيز جاى ترديد جدى است ؛ براى مثال ، از ابراهيم بن حسين در منابع متاخر به عنوان پسر امام حسين (ع) و شهيد كربلا ياد شده است ، اما اين نام نه در شمار شهداى كربلا در مقتل ابومخنف و منابع تاريخى متقدم به چشم مى خورد و نه در كتابهاى انساب نام و نشان چنين پسرى براى امام حسين (ع) ثبت شده است.
گفتنى است كه كه انتساب فرزندانى كه وجود آنان را كتب انساب تاءييد نكرده اند ، گاه در منابع متقدم نيز به چشم مى خورد. باز هم براى مثال : ابومخنف و به پيروى از وى ، برخى از ديگر مقتل نويسان ، از ابوبكر بن على بن ابيطالب ، به عنوان يكى از شهداى بنى هاشم در كربلا ياد كرده اند ، حال آنكه نويسندگان بعدى و علماى انساب و رجال در وجود پسرى به نام ابوبكر به عنوان پسر حضرت على و برادر امام حسين ترديد كرده اند.
شايان توجه است كه در زيارتنامه هاى شهداى كربلا ، چه در زيارت ناحيه و چه رجبيه نيز هيچ اتفاق نظرى در باب تعداد و نام و نشان شهداى كربلا به چشم نمى خورد. در زيارت رجبيه با اسامى خاصى و در زيارت ناحيه نيز با اسامى و نام و نشان متفاوتى روبه رو هستيم.
بدون آنكه در باب صحت و سقم تعداد شهدا قضاوت كنيم ، تنها به طرح گزارشهاى موجود در منابع عديده پرداخته و براى سهولت مراجعه نيز روش تنظيم الفبايى را برگزيده ايم. علاوه بر اين در پايان شرح حال شهداى كربلا ، با تنظيم جدولى از همه كسانى كه در اين بخش ، به عنوان شهداى كربلا معرفى شده اند ، كوشيده ايم تا تفاوت انعكاس آن نامها را در منابع مختلف نشان دهيم. ترتيب ارائه اين منابع در جدول مذكور را نيز به ترتيب زمانى قرار داده ايم تا معلوم گردد كه در گذر زمان چه تغيير و تفاوتى در اسامى و آمار شهداى كربلا در منابع اتفاق افتاده است. سخن آخر اينكه گزارش زير از نام و نشان شهدا ، مربوط به تمام شهدايى است كه در جريان قيام امام حسين (ع) ، در كوفه ، بصره ، روز عاشورا و پس از آن بر اثر جراحات روز جنگ به شهادت رسيدند ، نه صرفا نام و نشان شهداى روز عاشورا.

١. ابراهيم بن على بن ابيطالب.

خوارزمى در مقتل خود از ابراهيم به عنوان شهيد كربلا ياد مى كند. نوشته اند كه مادر ابراهيم ام ولد بود. در بحارالانوار نيز درباره او آمده است كه محمد بن على بن حمزه گفته است كه ابراهيم در روز عاشورا به شهادت رسيد. مرحوم مجلسى پس از نقل اين روايت افزوده است كه در كتابهاى انساب از ابراهيم ذكرى نشده است. ابن فندق مى نويسد كه ابراهيم بن على بن ابيطالب ، در كربلا كشته شد. از وى تنها محمد بن على بن حمزه ياد كرده و غير از او كسى از ابراهيم نامى ذكرى نكرده است بيهقى نام قاتل ابراهيم را نيز زيد بن دفاف نوشته است. مرحوم علامه تسترى نيز همان گزارش مجلسى را درباره ابراهيم آورده است (خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٣؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٩؛ لباب الانساب ، ج ١ ، ص ٤٠٠؛قاموس الرجال ، ج ١ ، ص ٢٤٧).

٢. ابراهيم بن الحصين الاسدى ، ابواسحاق

نام وى را ابن شهر آشوب در شمار شهيدان كربلا آورده و نوشته است كه در اين روز تعداد زيادى را كشت تا به شهادت رسيد. صاحب مناقب آل ابى طالب ، رجزى را نيز به نام وى به شرح ثبت كرده :

اضرب منكم مفصلا و ساقا ليهرق اليوم دمى اهراقا و يرزق الموت ابواسحاقا اعنى بنى الفاجره الفساقا
مرحوم محسن الامين نيز او را در شمار اولين ياران امام محسوب داشته است. علامه شوشترى ضمن گزارش نوشته ابن شهر آشوب درباره ابراهيم ، مى افزايد كه : گزارشهاى نادرست در مناقب زياد است (المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٤؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ٢٤٥؛ قاموس الرجال ، ج ١ ، ص ١٧٢؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ سماوى ، ابصار العين فى انصار الحسين ، ص ١١٢).

٣. ابراهيم بن حسين بن على بن ابيطالب

ابن شهر آشوب با تذكر اين نكته كه در شمار و نام و نشان فرزندان امام حسين (ع) اختلاف نظر وجود دارد ، ابراهيم را يكى از فرزندان امام حسين (ع) معرفى مى كند و مى نويسد كه او در كربلا به شهادت رسيد. اگر چه برخى از منابع رجالى شيعه نيز از ابراهيم به عنوان يكى از پسران امام حسين (ع) ، نام برده اند ، ولى در عين حال متذكر شده اند كه در ميان پسران آن حضرت كسى به نام ابراهيم ديده نشده است (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ قاموس الرجال ، ج ١ ، ص ١٧٢؛ نقد الرجال ، ص ٧ ، امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ‍ ٢٤٥).

٤. ابوبكر بن حسن بن على بن ابيطالب

مادرش كنيزى بود كه به همسرى امام حسن در آمد. شيخ مفيد نوشته است كه عبدالله بن عقبه غنوى ، ابوبكر را هدف تير قرار داد و به شهادت رساند. ابوالفرج اصفهانى نيز همين روايت را به نقل از امام سجاد (ع) آورده است. ابن اثير نوشته است كه قاتل وى حرمله بن الكاهل بود و با تير سمى او را به شهادت رساند (الارشاد ، ص ٢٤٠ و ٢٤٨؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٨؛ مقاتل الطالبين ، ص ٨٥؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٩٢؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٣؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٧؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٦ و ٦٧؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٩؛نهايه الارب فى فنون الادب ، الجزء العشرون ، ص ٦٤٢؛ انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٦؛ منتهى الامال ، ص ٤٥٩ و ٤٨٢؛ نفس المهموم ، ص ١٤٩؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٤؛ ابصار العين ، ص ١٠١).

٥. ابوبكر بن حسين بن على (ع)

طبرى به نقل از ابومخنف ، ابوبكر بن حسين بن على (ع) را در شمار شهداى كربلا ذكر مى كند. طبرى و به پيروى از وى ، ابن اثير مى نويسد كه عبدالله بن عقبه الغنوى ، ابابكر بن الحسين بن على را با تير سمى زد و به شهادت رساند. در كتب انساب ، از پسرى به نام ابوبكر براى امام حسين (ع) ذكرى نشده است. ابوالفرج اصفهانى نيز براى امام حسين (ع) پسرى با اين نام ثبت نكرده است. به نظر مى رسد كه با توجه به شباهت نام حسن و حسين ، او همان ابوبكر بن حسين بن على ، به تاريخ طبرى راه يافته و از طريق همين كتاب در ديگر آثار تاريخى و برخى مقاتل نيز تكرار شده است (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٨؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٥؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٧؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٦؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٧).


۱۳
٦. ابوبكر بن على بن ابى طالب

٦. ابوبكر بن على بن ابى طالب

برخى نامش را عبدالله نوشته و گفته اند كه نام مادرش ليلى دختر مسعود بن خالد بود. گفته شده است كه نخستين برادرى از برادران امام حسين (ع) كه به ميدان جنگ رفت و به شهادت رسيد ، همين ابوبكر بود. برخى نيز نام او را عبيدالله نوشته اند. بنا به گزارش برخى از منابع ، قاتل او زحر بن بدر النخعى ، يا عبيدالله بن عقبه غنوى بود. بر طبق يك گزارش ‍ از امام محمد باقر (ع) ، مردى همدانى او را به قتل رسانده است. مداينى گزارش كرده است كه او را در گودالى يافتند كه كشته شده بود معلوم نيست كه قاتل وى چه كسى بود. برخى نيز چون طبرى و ابن اثير ، گفته اند كه در شهادت او در كربلا جاى ترديد است. ابن شهر آشوب نيز همين سخن را آورده است و در شهادت او در روز عاشورا ترديد كرده است. شيخ طوسى از وى نام برده و قاتل او را همان مسعود بن خالد از بنى دارم دانسته است (مقاتل الطالبيبن ، ص ٨٣ - ٨٤؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٨؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٨؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٩٢؛ جمهره النسب ، ص ٣١؛ الارشاد ، ص ٢٤٨؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣٢ و ٥٣؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٦١؛ نقد الرجال ، ص ٣٨٤؛ رجال ابن داود ، قسم اول ، ص ٣٩٣؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٦؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٦؛ منتهى الامال ، ص ٤٦١؛ المنقاب ، ج ٤ ، ص ١١٢؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٩؛ نفس المهموم ، ص ١٥٠؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ١٠٠).

٧. ابوصادق

ابو صادق نيز يكى ديگر از ياران و اصحاب حضرت على (ع) بود كه همراه امام حسين (ع ) در كربلا به شهادت رسيد (بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٠٠).

٨. ابو عمرو نهشلى خثعمى

ابو عمرو نيز يكى ديگر از ياران امام حسين (ع) در كربلا و مردى عابد و شجاع بود كه در روز عاشورا همراه امام حسين (ع) به شهادت رسيد. مجلسى به نقل از ابن نما ورايت كرده است كه : مهران مولى بنى كاهل برايم روايت كرده است كه ابو عمر و در روز عاشورا همراه امام حسين (ع) در كربلا بود در آنجا مردى را ديدم كه سخت مى جنگيد و پس از هر حمله بر دشمن ، به نزد امام حسين (ع) باز مى گشت و مى گفت :
ابشر هديت الرشد تلقى احمدا فى جنه الفردوس تعلو صعدا
پس گفتم كه اين مرد كيست ؟ گفتند ابو عمرو النهشلى ، و گفته شده است الخثعمى. در اين حال عامر بن نهشل ، يكى از بنى اللات از ثعلبه به او حمله كرد و او را كشت و سرش را بريد ، ابن نما افزوده است كه مردى كثر الصلوه و عابد بود. (بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٠؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ١١٢).

٩. ابوالفضل (عباس بن على بن ابى طالب)

عباس بن على (ع) نامورترين شهيد كربلا و مشهورترين و فداكارترين برادر امام حسين (ع) به شمار رفته است. او در ميان تمام بنى هاشم زيباتر از همه بود و به همين دليل نيز به قمر بنى هاشم مشهور گشت. نام مادرش را ام البنين نوشته اند. پس از حركت امام حسين (ع) از مدينه به سوى مكه ام البنين بى هيچ ترديدى پسران خويش حضرت ابوالفضل ، جعفر ، عبدالله و عثمان را با كاروان حسينى همراه كرد تا برادر خويش ، حسين (ع) ، را يار و ياور باشند. دو فرزند عباس به نامهاى عبيدالله و فضل هنوز در سن كودكى بودند ، به همين دليل نيز نتوانستند با پدر خويش امام حسين (ع ) را همراهى كنند.
در ششمين روز محرم چون ابن سعد با فرمان صريح ابن زياد رو به رو شد و دستور يافت تا امام حسين (ع) و يارانش را در محاصره كامل در آورد و به همين منظور عمروبن حجاج را همراه پانصد نفر مامور كرد تا براى جلوگيرى از دسترسى كاروان حسينى از آب راه دسترسى به فرات را مسدود كند ، اما بى رنگ به حضرت ابوالفضل فرمان داد تا براى تدارك آب ، همراه نافع بن هلال اقدام كند. حضرت ابوالفضل كه در جمع كاروان حسينى لقب سقا را يافته بود ، همراه سى سوار و بيست نفر پياده به جانب فرات حركت كرد على رغم مقاومت پانصد تن از همراهان عمرو بن حجاج ، توانست تا صفوف آنان را شكافته و مشكلهاى آب را از فرات پر كرده و به سوى خيمه هاى حسينى بازگردد.
چنان كه پيشتر اشاره شده است ، ام البنين از بنو حنيفه و با شمر كه از تيره بنى كلاب بود ، پيوستگى قبيله اى داشت به همين دليل نيز پس از محاصره كاروان حسينى و يك روز قبل از قتل عام كربلا ، شمر بر آن شد تا به زعم خويش به فرزندان ام البنين امان داده و آنان را در پناه خويش در آورد. امام حسين (ع) چون فريادهاى شمر را شنيد كه پسران ام البنين را مخاطب ساخته بود ، به آنان گفت كه اگر چه شمر فاسق است ، اما به او پاسخ دهيد؛ بنابراين آنان از شمر پرسيدند كه چه مى خواهى ؟ شمر گفت : اى پسران خواهرم شما در امانيد. خويشتن را با برادرتان حسين به كشتن ندهيد و به اطاعت اميرالمؤ منين يزيد بن معاويه در آييد حضرت ابوالفضل چون با اين سخنان پسر ذى الجوشن رو به رو شد ، با صراحت تمام پاسخ داد كه : دستانت بريده باد. اى دشمن خدا ، لعنت باد بر امانى كه تو آورده اى. آيا از ما مى خواهى كه برادر و سرور خويش حسين بن على (ع) را ترك گفته و در اطاعت ملعون پسر ملعون در آييم ؟ شمر چون اين پاسخ صريح را شنيد با خشم و غضب بازگشت.
در شب عاشورا چون ابن سعد بر آن شد تا يورش خويش را به امام حسين (ع) و يارانش آغاز كند ، امام به دليل اعتقاد به كفايت و تدبير حضرت عباس او را نزد ابن سعد اشاره شده است ، امام يك بار ديگر از ياران و همراهان خويش خواست تا وى را ترك گفته و راه خويش را پيش گيرند. عباس چون با سخنان برادر رو به رو شد بى درنگ بر ثبات عزم و باقى ماندن در كنار برادر تاكيد كرد و پس از او ديگر ياران امام نيز هر كدام در قالب كلمات و عبارات خاص خويش بر حضرت ابوالفضل اقتدا كردند. در صبح عاشورا چون امام به آرايش ‍ سواران و پيادگان هماره خويش پرداخت ، فرماندهى و پرچم دارى را به حضرت عباس واگذار كرد. حضرت ابوالفظل در اين روز بارها وارد ميدان شد و با دشمن مصاف داد. گاهى نيز خود را به قلب سپاهيان عمربن سعد زد تا برخى از ياران امام حسين (ع) را در ميانه ميدان به محاصره افتاده بودند ، نجات دهد. نوشته اند كه او پيش از شهادت برادران خويش ‍ را روانه ميدان كرد و به آنان گفت كه مى خواهد تا با مشاهده جانبازى در راه امام حسين (ع) ، در اجر و ثواب شريك گردد.
در نيمه هاى روز عاشورا چون حضرت ابوالفضل با تشنگى كودكان كاروان حسينى رو به رو شد ، تصميم گرفت تا بار ديگر خود را به فرات رسانده و براى كودكان و ديگر كاروانيانى كه گرفتار تشنگى بودند ، آب فراهم سازد. در اين حال ، تعدادى از سپاهيان ابن سعد بر او يورش بردند و تمام سعى خويش را به كار گرفتند تا مانع رسيدن حضرت عباس به فرات شوند. سقاى امام حسين (ع) در حالى كه بى محابا به سوى فرات مى تاخت و با كوفيانى كه در مقابل او قرار مى گرفتند مى جنگيد ، رجز زير را نيز مى خواند:

لا ارهب الموت اذا الموت رقى حتى اوارى فى المصاليت لقا نفسى لنفس المصطفى الطهر وقا انى اناالعباس اغدوا بالسقا و لا اخاف الشر يوم الملتقى
ابوالفرج اصفهانى نوشته است كه حضرت ابوالفضل وقتى خود را به فرات رساند و مشكلهاى همراه خويش را پر آب كرد با آنكه خود تشنه بود ، لب به آب نزديك نكرد به همين دليل كميت زى اسدى شاعر بلند آوازه درباره همين كرامت حضرت ابوالفضل سروده است كه :

و ابوالفضل ان ذكرهم الحلو شفاء النفوس من اسقام قتل الادعياء اذ قتلوه اكرم الشاربين صوب الغمام
پس از پر شدن مشكلهاى آب ، كوفيان بار ديگر به حضرت ابوالفضل يورش بردند. زيد بن ورقا جهنمى در حال كمين به آن حضرت يورش برد و در حالى كه حكيم بن طفيل السنبسى او را يارى مى كرد ، شمشيرى بر دست راست حضرت عباس فرود آورد. حضرت شمشير را به دست چپ خويش گرفت و در حالى كه چنين رجز مى خواند بر آنان حمله كرد:

و الله ان قطعتم يمينى انى احامى ابدا عن دينى و عن امام صادق اليقين نجل النبى الطاهر الامين
هم زمان با ادامه هجوم حضرت ابوالفضل به دشمن و در حالى كه ضعف تمام بدن آن حضرت را فرا گرفته بود ، حكيم بن طفيل الطائى از پشت نخلى به آن حضرت حمله برد و ضربه شمشيرى به دست چپ آن حضرت فرود آورد و حضرت ابوالفضل كه ديگر رمقى نداشت چنين خواند:

يا نفس لا تخشى من الكفار و ابشرى برحمه الجبار مع النبى السيد المختار قد قطعوا ببغيهم يسارى فاصلهم يا رب حر النار
در همين حال حكيم بن طفيل عمودى آهنين بر وى فرود آورد و پرچم دار كاروان حسينى را به شهادت رساند. در اين حال امام حسين (ع) فرياد بر آورد كه : «اكنون كمرم شكست و چاره و تدبيرم كاهش يافت».
بى گمان رسيدن خبر شهادت حضرت ابوالفضل و برادرانش به مادرشان ام البنين نيز درد آور و اندوه زا بود. در برخى از منابع تاريخى و مقاتل آمده است كه چون اين خبر در مدينه به ام البنين رسيد ، او با صبورى و بزرگوارى با شهادت فرزندانش برخورد كرد و به شهادت ايشان در كنار امام و برادر و پيشواى خويش افتخار كرد. به موجب گزارش علماى انساب از حضرت ابوالفضل ، دو پسر به نامهاى فضل و عبيدالله باقى ماند (جمهره النسب ، ص ٣١؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٨١ - ٨٢ و ١١٣ و ١١٩ - ١٢٠؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣٤ - ٥٣؛ تايخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤١٢ و ٤٦٨؛ انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) و ص ٢٠٦؛الطبقات الكبرى ، ج ١ ، ص ٤٧٥؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٩٢؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨ و ١٨٩؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٠٢ و ١٠٤- ١٠٥ و ١٠٩ - ١١٠ و ١٢٩ - ١٣٠؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٩١ و ج ٤٥ ، ص ٣٩ - ٤٢ و ٦٦؛ منتهى الامال ، ص ٤١٠ - ٤١١ و ٤١٨ - ٤٤٢ و ٤٦٠ و ٤٦٢ - ٤٦٥ و ٤٨٢؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٥ و ٢٥٧؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٨؛ ذهبى ، تاريخ الاسلام ، ص ٢١؛ تذكره الخواص ، ص ٢٢٣؛ص ٢٢٨ و ٢٣٠- ٢٣١ و ٢٤٠ و٢٤٨؛ سير اعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٣٢٠؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٣٢ - ٤٣٣ و ٤٥٧ و ٤٦١؛ نفس ‍ المهموم ، ص ٩٦ و ٩٨ و ١٥١ - ١٦٠؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٤؛ ابصار العين ، ص ٩٠).

١٠. احمد بن عامر بن سليمان بن صالح

احمد بن عامر ، اباجعد كنيه داشت. برخى از علماى رجال نوشته اند كه او همراه امام حسين (ع) در كربلا به شهادت رسيد. نسب وى را چنين نقل كرده اند: احمد بن سليمان بن صالح بن وهب بن عامر بن حسان... خانواده عامر از شيعيان حضرت على بودند. حسان يكى از شهداى اين خاندان بود كه در صفين به شهادت رسيد. در جامع الرواه ، وى با نام عبدالله بن عامر بن سليمان بن وهب بن عامر معرفى شده است (تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٦٣؛ رجال النجاشى ، ج ١ ، ص ١٠٠؛مجمع الرجال ، ج ١ ، ص ١١٩؛ جامع الرواه ، ج ١ ، ص ‍ ٤٧٠؛ معجم رجال الحديث ، ج ٢ ، ص ١٣٠؛ نقد الرجال ، ص ٢٣).

١١. احمد بن محمد الهاشمى

ابن شهر آشوب بدون آنكه نام و نشان روشن ترى از وى به دست دهد ، نوشته است كه پس از عمرو بن قرظه انصارى ، احمد بن محمد الهاشمى به ميدان رفت و چنين مى سرود:

اليوم ابلو حسبى و دينى بصارم تحمله يمينى احمى به يوم الوغى عن دينى
(المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٥؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥.).

١٢. احمد بن محمد بن عقيل

در مقاتل و منابع تاريخى و كتب انساب ذكرى از وى در ميان نيست. علامه شوشترى ، ظاهرا با توجه به نوشته محمد تقى خان سپهر كه مورخى دقيق نبود ، از وى نام مى برد ، ولى مى نويسد كه وجود او ثابت نيست ، تا چه رسد به شهادتش در كربلا. با اين حال ، احتمال مى رود كه وى همان احمدبن محمد الهاشمى باشد كه ذكر او گذشت (ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، جزء دوم ، ص ٢٨٢؛ قاموس الرجال ، ج ١ ، ص ٦٢٣).

١٣. ادهم بن اميه عبدى

گفته شده است كه اميه پدر ادهم از اصحاب پيامبر بود كه بعدها در بصره سكونت گزيد. پسرش ادهم از بزرگان شيعه در بصره بود كه مردم را به امامت امام حسين (ع) دعوت مى كرد. وقتى امام حسين (ع) خروج كرد و به كربلا آمد ، ادهم نيز بصره را ترك كرد و به امام ملحق گشت و در روز عاشورا به شهادت رسيد. مرحوم محسن الامين نام او را در فهرست ياران امام حسين (ع) آورده است. علامه شوشترى پس از نقل گزارش سكونت اميه در بصره و عزيمت ادهم به كربلا ، از قول مصنفى كه مدعى است وى آن گزارش را از طبقات على بن سعد روايت كرده ، مى نويسد: «مى گويم كه مولف طبقات محمد بن سعد است ، نه على بن سعد». علاوه بر اين ، مصنف مذكور ذكر نمى كند كه مقصود وى از «ابى جعفر» كه گزارش خروج ادهم از بصره به كربلا را آورده است كيست ؟ اگر مقصود طبرى است كه در نوشته وى جز از اجتماع شيعيان بصره در خانه مازيه عبريه سخن نرفته و آنان نيز كه پس از اجتماع در منزل ماريه ، رهسپار كربلا شدند ، جز يزيد بن نبيط و عبدالله و عبيدالله پسران وى نبودند (تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ١٠٦؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥ و ٤٢٨؛ قاموس الرجال ، ج ١ ، ص ٧٠٥؛امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٨٥).

١٤. اسد بن ابى دجانه

اسد بن ابى دجانه از غلامان امام حسن (ع) دانسته شده است. نوشته اند كه او به همراه عبدالله بن حسن در كربلا جنگيد و به شهادت رسيد(روضه الشهدا ، ص ٣١٦ - ٣١٨)

١٥. اسلم بن عمر تركى قزوينى ، ديلمى (واضح تركى)

اسلم از موالى امام حسين (ع) و نيز از كاتبان حضرت سيد الشهدا بود. مامقانى درباره او نوشته است كه امام حسين (ع) او را پس از مرگ برادر خود حسن خريدارى كرد و به فرزندش على بن الحسين بخشيد. پدر عمر ترك بود و وى با امام حسين از مدينه به مكه و از آنجا به كربلا آمد و به شهادت رسيد. ابن شهر آشوب از عزيمت غلامى ترك به ميدان جنگ نام مى برد كه اگر چه بعيد نيست كه همان اسلم باشد ، اما در گزارش وى ، او غلام حر شمرده شده است ، نه مولاى امام حسين (ع). مرحوم مجلسى بدون آنكه نامى از اسلم آورد ، مى نويسد كه پس از دو برادر غفارى ، غلام تركى به ميدان رفت و او يكى از قاريان قرآن بود. مجلسى رجزى به شرح زير از او نقل مى كند:

البحر من طعنى و ضربى يصطلى و الجو من سهمى و نبلى يمتلى اذا حسامى فى يمينى ينجلى ينشق قلب الحاسد المبجل
مرحوم مجلسى افزوده است كه غلام تركى پس از افتادن به زمين و قبل از شهادت چون امام حسين (ع) را بر بالين خويش ديد ، لبخندى زد و به سوى پروردگارش بال گشود. طبرى نيز در تاريخ خود از اسلم به عنوان سليمان ياد كرده است. نام اسلم در منابعى ديگر نيز به عنوان شهيد كربلا آمده است. در برخى از منابع از او به نام واضح تركى مولى حرث ياد شده است (تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ١٢٥؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٤؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٠؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١٣ ، ٢٨؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩ و ٤٤٩؛ نفس المهموم ، ص ١٣٤؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ١٢٢ و ١٥٦).

١٦. اشعث سعد

اشعث را يكى ديگر از مواليان امام حسين (ع) دانسته اند كه در كربلا به شهادت رسيد. نامش در هيچ كدام از كتابهاى تاريخى و مقاتل و فهرستهاى شهدا نيامده است (روضه الشهدا ، ص ٣١١).

١٧. ام وهب بنت عبد

ام وهب دختر عبد از قبيله نمربن قاسط ، از زنان نادر و شجاعى بود كه ضمن وفادارى به همسر خويش عبدالله بن وهب ، شيفته امام حسين (ع) و از شيعيان خالص آن حضرت نيز به شمار مى رفت. شخصيتهايى نظير اين زن ، نه تنها در تاريخ جهان ، بلكه در تاريخ اسلام و شيعه كه زنان فداكارى را در خود ديده است و نادر و اندك است. به صداقت ايمان و صفاى باطن او در معرفى همسرش عبدالله اشاره كرده همان جا متذكر شديم كه او پس از آگاهى از تصميم عبدالله مبنى بر پيوستن به امام حسين (ع) ، نه تنها او را تشويق كرد ، بلكه در كنار او نيز روانه كربلا شد. نوشته اند كه چون در روز عاشورا عبدالله به ميدان رفت ، ام وهب نيز عمودى برداشت و به سوى همسر خويش رفت تا در كنار او بجنگد. در اين حال چون به عبدالله رسيد خطاب به او گفت : پدر و مادرم فداى تو ، با دشمنان فرزند پاك رسول خدا نبرد كن. عبدالله با مشاهده ام وهب در ميدان جنگ ، به كنار او آمد و از او خواست تا به سوى زنان كاروان بازگردد و كار جنگ را به مردان بسپارد. ام وهب در اين حال جامه شوهر خويش را گرفت و به او گفت : تو را رها نمى كنم تا آنكه در كنار تو و همراه تو بميرم. امام حسين (ع) كه شاهد اين همه عشق و علاقه بود به همسر عبدالله خطاب كرد كه : اى ام وهب ، از خداوند پاداش خير به تو رسد ، به سوى زنان باز گرد و در كنار آنان بنشين كه جهاد بر زنان واجب نيست. (٥٥٨) ام وهب چون اين سخن را از امام حسين (ع) شنيد ، ناگزير بازگشت. او پس از بازگشت همچنان ناظر شجاعت و رشادت همسرش عبدالله بود. پس ‍ زمانى بعد ، چون ديد كه شوهرش به شهادت رسيد ، با شتاب به كنار جنازه او رفت و خطاب به عبدالله گفت : همسرم ، بهشت بر تو گوارا باد. چون مشاهده شجاعت و دليرى و عشق ام وهب به امام حسين (ع) و راه همسرش ممكن بود برخى از كوفيان سپاه ابن زياد رادگرگون كند ، بنابراين شمر بى درنگ به رستم ، غلام خويش دستور داد تا عمودى بر سر ام وهب بكوبد و او را به قتل رساند. رستم چنين كرد و بدين سان همسر عبدالله نيز كمى پس از شهادت شوهر ، به شهادت رسيد (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٣٠؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ١٣ و ٦٥ و ٦٨ و ٦٩ و ٢٠٢؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ص ١٨١ و ١٨٢؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٦؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٢٠١؛ اعلام النساء ، ج ٥ ، ص ٢٩٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٢٠ و ج ٤٥ ، ص ١٧؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٤٧ و ٤٥٠؛ منتهى الامال ، ص ٤٣٤؛ نفس المهموم ، ص ١١٧ ، ١٢٢؛ ابصار العين ، ٧٦).

١٨. اميه بن سعد بن زيد طائى

مامقانى درباره وى مى نويسد كه : علماى سيره و مقاتل نوشته اند كه اميه جنگجويى شجاع و يكى از اصحاب حضرت على (ع) بود. از حضور او در صفين ياد شده است. وى چون خبر ورود امام حسين (ع) را به كربلا شنيد ، از كوفه خارج شد تا در شب هشتم محرم به كربلا رسيد. او در روز عاشورا در كنار امام به جنگ پرداخت و از شهداى حمله اولى بود. صاحب منتهى الامال نيز او را شهيد كربلا معرفى مى كند. علامه شوشترى نيز همين گزارش علما درباره اميه ترديد كرده است (تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ١٥٣؛ منتهى الامال ، ص ‍ ٤٢٩؛ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ص ١٨٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٨٨).

١٩. انس بن حرث كاهلى

انس بن حرث ، يا انس بن الكاهل الاسدى از صحابه پيامبر و از بنى كاهل از قبيله بين اسد بن خزيمه بود كه در اطراف كوفه به سر مى بردند. از او نقل شده است ؟ شنيدم كه رسول خدا مى فرمود كه فرزندم حسين كشته مى شود در سرزمين عراق هر كس او را درك كند ، بايد كه به يارى اش برخيزد. انس در غزوات بدر و حنين همراه پيامبر شركت داشت. برخى از علماى رجال شيعه نيز از او نام برده و وى را شهيد كربلا دانسته اند. برخى نيز نوشته اند كه انس بن حرث ، همراه حر از كوفه خارج شد و چون سخنان امام را با حر شنيد ، از سپاهيان وى جدا شد و به امام حسين (ع) و يارانش پيوست. ابن شهر آشوب رجز او را در هنگام جنگ چنين آورده است :
آل على شيعه الرحمن و آل حرب شيعه الشيطان اعثم كوفى او را مالك بن انس الباهلى معرفى مى كند ، نوشته است كه او به هنگام نبرد چنين رجز مى خواند:

قد علمت كاهل ثم ودان والخندفيون و قيس عيلان بان قومى آفه الاقران لدى الوغى و ساده الفرسان فباشروا الموت بطعن آن لسنا نرى العجز عن الطعان آل على شيعه الرحمن آل زياد شيعه الشيطان
خوارزمى نوشته است كه انس پس از قره بن ابى قره الغفارى به ميدان رفت و به شهادت رسيد ، وى بندهايى از رجز او را آورده است. ابن كثير نيز در تاريخ خود او را از شهداى كربلا مى داند. مرحوم مجلسى در بحارالانوار نوشته است كه ابن نما از او به نام انس بن حارث كاهلى ياد كرده است و علامه شوشترى درباره گزارشهاى آشفته اى كه درباره انس ، در كتابهاى مختلف رجالى و تاريخى آمده ، به نكات ارزنده اى توجه داده است (انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٨١؛ الاصابه ، ج ١ ص ٦٨؛ اسد الغابه ، ج ١ ، ص ١٢٣ و ٣٤٩؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢١؛خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢١؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٢٠ و ج ٤٥ ، ص ٢٥ و ٧١؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٩٩؛ منتهى الامال ، ص ٤٣٩؛ رجال الطوسى ، ص ٩٩؛ رجال ابن داود ، قسم اول ، ص ٦١؛ مجمع الرجال ، ج ٢ ، ص ١٩٠ - ١٩٣؛ نقد الرجال ، ص ٥٠؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ص ١٢٨).

٢٠. انيس بن معقل الاصبحى

انيس از قبيله صبح از اعراب قحطانى و از همان قبيله اى بود كه خولى يكى از قاتلان امام حسين (ع) به آن تعلق داشت. او به خلاف خولى و به رغم آگاهى از شهادت خويش به امام حسين (ع) پيوست و در يارى امام كمترين ترديدى نكرد. انيس پس از حوى ، مولى ابوذر غفارى به ميدان رفت و تا زمانى كه نيرو در بدن داشت با خواندن رجز زير ، به دشمن حلمه برد:

انا انيس و انا ابن معقل و فى يمينى نصل سيف مصقل اضرب به فى الحرب حتى ينجلى اعل به الحامات وسط القسطلى من الحسين الماجد المفضل ابن رسول الله خير مرسل
(الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٣؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٣؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٣؛ نفس المهموم ، ص ١٣٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ٧٦).

٢١. بريربن حضير (خضير) همدانى

برير بن حضير ، يكى از شهداى نامور كربلا و از اصحاب معروف امام حسين (ع) بود. او قارى قرآن و از بزرگان همدانى كوفه بشمار مى رفت و از اصحاب خاص حضرت على (ع) بود. برير از جمله كسانى بود كه پس از شنيدن خبر حركت امام حسين (ع) از مدينه به مكه ، با شتاب خود را از كوفه به مكه رساند و آن گاه همراه امام به جانب عراق حركت كرد. وقتى امام به كربلا رسيد در محاصره حربن يزيد قرار گرفت برير پيشنهاد نبرد با حر را كرد ، اما امام به او پاسخ داد كه من آغاز كننده نبرد نخواهم بود. منقول است كه برير مرد خنده رويى نبود ، اما در روز عاشورا ، با عبدالرحمن بن عبد ربه شوخى مى كرد. چون عبدالرحمن به وى گفت كه اين چه جاى شوخى است ، برير جواب داد كه : «سوگند به خدا كه قوم من آگاهند كه من چه در جوانى و چه در دوره سالخوردگى بذله گويى و شوخى را دوست نداشته ام. اما به خدا اكنون كه ميان ما و بهشت فاصله اى نمى يابم ، دوست دارم تا شمشيرها هر چه زودتر به سراغم آيند.». برخى نوشته اند كه برير آن اندازه شهادت را قرب به خداوند مى دانست كه قبل از رفتن به ميدان نبرد ، خويشتن را معطر و آرايش مى كرد. برير از شيعيانى بود كه قبل از پيوستن به امام حسين (ع) نيز در كوفه به دوستى على (ع) و دشمنى با معاويه اشتهار داشت. بنا به گزارش ابو مخنف : عفيف بن زهير كه هنگام شهادت امام حسين (ع) حضور داشته است مى گويد: يزيد بن معقل از مردم بنى عمير وابسته بنى سليمه عبدالقيس بيامد و گفت : اى برير بن حضير مى نگرى كه خدا با تو چه كرد؟ برير پاسخ داد كه آنچه خدا با من كرد همه خوبى است و آنچه با تو كرد ، همه بدى است. گفت به خاطر دارى كه در محله بنى لوذان با تو همراه بودم و تو مى گفتى كه عثمان به خويشتن جفا كرد و معاويه نيز گمراه و گمراه كننده است و مقتداى حق و هدايت على است ؟ برير پاسخ داد كه آرى شهادت مى دهم كه اينها را من گفته ام.
غالب منابعى كه از برير سخن گفته اند ، از وى به عنوان قارى قرآن ، عابد و پارسا و از عاشقان امام حسين (ع) ياد كرده اند. خوارزمى نام برير را ، برير بن خضير نوشته است. سيد بن طاوس نيز از او به نام برير بن حصين نام برده است. مرحوم مجلسى هم نام او را برير بن حفير الهمدانى ثبت كرده است. شگفت اينكه على رغم آنكه مجلسى به ذكر نام برير در شمار شهداى كربلا پرداخته است ، نام او در ليست زيارتنامه شهدا در بحارالانوار نيامده است. (٥٥٩) برير در روز عاشورا با تمام اعتقاد و پايدارى خويش به ميدان رفت و پس از كشتن تعدادى از دشمنان ، سرانجام توسط كعب بن عمرو ازدى و با نيزه اى كه به پشت برير فرو برد به زمين افتاد و سپس با شمشيرهاى پياپى همان كعب به شهادت رسيد (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٢١ - ٤٢٣؛ ج ٣ ، ص ١٠٦ - ١٠٧ و ١١١ - ١١٢ و ١١٥؛ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ص ٢٩٤؛ الفتوح ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١١ و ١٤؛ الملهوف ، ص ‍ ١٣٨ و ١٥٤- ١٥٥ و ١٦٠؛ منتهى الامال ، ص ٤١٥ و ٤٢٠ و ٤٣٠ و ٤٣٢؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ١٦٧؛ مجمع الرجال ، ج ٢ ، ص ٨١ (ذيل حبيب بن مظاهر)؛ انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٩٢ و ١٩٤ و ١٩٦؛ نفس المهموم ، ص ٩٢ و ١٠٤ و ١٠٦ و ١٠٩ و ١١٨؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ‍ ١٤٢).

٢٢. بشر بن غالب

شيخ طوسى از بشر به عنوان يكى از اصحاب امام حسين (ع) نام برده است. سيد بن طاووس بشر را از اصحاب حضرت امام حسين (ع) شمرده و تصريح كرده است كه چون امام حسين (ع) در سر راه خود به كوفه ، به ذات عراق رسيد ، بشر از عراق در رسيد و امام درباره مردم عراق از وى جويا شد. وى جواب داد كه مردمى را ديدم كه قلوب آنان با تو بود و شمشيرهاى ايشان با بنى اميه و عليه تو. به موجب اين گزارش در بحارالانوار نيز آمده است كه بشر از جمله ياران امام حسين (ع) در واقعه دشت كربلا بود (رجال الطوسى ، ص ٩٩؛ الملهوف ، ص ١٣١؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٩٩-٢٠٠؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ١٧٤).

٢٣. بشير بن عمرو حضرمى

بشيربن عمرو نيز يكى ديگر از شهداى طف بود. برخى از جمله نامقانى نام و نشان او را بشربن عمرو احدوث حضرمى كندى نيز نوشته اند. در اينكه او در چه هنگام به شهادت رسيده است ، دو گزارش متفاوت وجود دارد. بنا به گزارش ابو مخنف از ضحاك بن عبدالله مشرقى ، هنگام عزيمت امام حسين (ع) به آخرين نبرد با دشمن بشير و عمرو بن ابى المطاع ، دو تن از ياران امام حسين (ع) بودند كه هنوز زنده بودند. بشير با ملاحظه تصميم امام براى ورود به جنگ ، بر آن شد تا بر امام سبقت جويد ، پس به ميدان رفت و پيش از امام به شهادت رسيد على رغم اين گزارش ، صاحب منتهى الامال بشير را به نام بشربن عمرو ، از جمله شهداى حمله اولى دانسته است (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٤؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، «ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠١؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٠؛ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ص ٢١٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ١٧٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٧٥).

٢٤. بكربن حى بن تيم الله ثعلبه التميمى

مامقانى در تنقيح المقال آورده است كه اصحاب سيره نوشته اند كه بكر بن حى به همراه عمربن سعد براى جنگ با امام حسين (ع) به سوى كربلا حركت كرد ، امام وقتى جنگ آغاز شد ، وى به صف اصحاب حضرت امام حسين (ع) پيوست و جنگيد تا به شرف شهادت نائل گرديد. صاحب منتهى الامال درباره اين شهيد كربلا نوشته است كه بكر بن حى التميمى از شهداى اول قتال در حمله اولى بود كه به شهادت رسيد. علامه شوشترى پس از اشاره به همين روايات ، نوشته است كه مستندات حضور و شهادت بكر در كربلا معين نشده است (تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ١٧٧ - ١٧٨؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ص ٣٦٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٧٦).

٢٥. پيروزان

نام وى در روضه الشهدا آمده است. در اين كتاب درباره پيروزان نوشته شده است كه وى از غلامان امام حسين (ع) بود كه به همراه عبدالله بن حسن (ع) در كربلا جنگيد و شهيد شد. نام وى در منابع ديگر نيامده است ، اگر گزارش روضه الشهدا صحت داشته باشد ، با توجه به نام وى بايد گفت كه وى از موالى ايرانى بوده است (روضه الشهدا ، ص ٣١٦ - ٣١٨).

٢٦. جابر بن الحارث السلمانى (مذحج)

جابر از شاخه سلمانى قبيله مراد از اعراب مذحجى قحطانى بود. ابومخنف به نقل از فضل بن خديج الكندى نوشته است كه :عمرو بن خالد صيداوى و جابر بن حارث السلمانى ، و سعد غلام عمرو بن خالد و مجمع بن عبدالله روانه جنگ شدند و چون در محاصره دشمن قرار گرفتند ، عباس بن على حمله كرد و آنان را از محاصره دشمن در آورد. آنان اگر چه زخمدار برگشتند ، اما بار ديگر به دشمن حمله بردند و چندان جنگيدند تا يك جا به شهادت رسيدند. برخى جابر بن حارث را حباب بن حارث نوشته اند. ابن شهر آشوب او را حارث معرفى كرده و نام او را در كنار شهداى حمله اول آورده است. برخى ديگر نيز نام وى را حيان بن حارث السلمانى نوشته اند. بن اثير از او به عنوان جياربن حارث ياد كرده است. شيخ الطائفه طوسى نيز او را با جناده بن عمرو اشتباه گرفته و از او به نام جناده بن حرث السلمانى ياد كرده است. مرحوم مجلسى نيز او را به نام حباب بن الحارث السلمانى الازدى معرفى مى كند. در زيارت ناحيه و رجبيه ، نام وى حيان بن الحارث السلمانى آمده است ، شيخ طوسى از يكى از اصحاب امام حسين (ع) جناده بن الحارث السلمانى نام مى برد كه بعيد نيست همين جابر بن حارث باشد (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٦؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٤؛ رجال الطوسى ، ص ٩٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٦؛ نفس المهموم ، ص ١٢٩؛ ابصار العين ، ص ٧٨).

٢٧. جابر بن حجاج مولى عامر بن نهشل تميمى

جابر از بنى تيم الله بن ثعلبه بود. گزارش شده است كه او جنگجوى شجاعى بود كه در كوفه با مسلم بن عقيل بيعت كرد ، اما پس از كشته شدن مسلم نزد قوم خود مخفى شد. پس ‍ از مدتى وقتى خبر آمدن امام حسين (ع) را به كربلا شنيد ، همراه سپاه عمر بن سعد به سوى كربلا رفت و به امام حسين (ع) ملحق گرديد تا آنكه در روز عاشورا به شهادت رسيد. علامه شوشترى نوشته است كه وى نامى در مقاتل معروف به چشم نمى خورد (تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ١٩٨؛ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ٥٠٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٧٦).

٢٨. جبله بن على شيبانى

جبله از اصحاب حضرت على (ع) بود كه در صفين شركت داشت و آنگاه به حضرت امام حسين (ع) پيوست و با مسلم بن عقيل در كوفه بيعت كرد. چون مسلم به شهادت رسيد ، جبله نزد قوم خويش مخفى گرديد. سپس از كوفه گريخت و در آنجا به امام حسين (ع) پيوست . ابن شهر آشوب از او به عنوان يكى از شهداى حمله اولى نام برده است. به احتمال زياد ، او همان جبله بن عبدالله است كه نامش در معجم رجال الحديث با دو نام جداگانه آمده است (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٠٧؛ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ص ٣٤٥؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٧؛ معجم رجال الحديث ، ج ٤ ، ص ٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ٢٠١).

٢٩. جعفر بن عقيل بن ابى طالب

جعفر يكى از پسران عقيل برادر حضرت على (ع) و پسر عموى امام حسين (ع) بود. نام مادرش را ام الثغر ، دختر عامر (بنا به روايت ديگر ، خوصا دختر عمرو بن عامر) نوشته اند. از امام محمد باقر (ع) و حميد بن مسلم روايت شده است كه جعفر در روز عاشورا به دست عروه بن عبدالله خثعمى به شهادت رسيد. منابع متعددى از شهادت او سخن گفته و نوشته اند كه همراه امام حسين (ع) از مدينه به مكه و از مكه به سوى كوفه حرت كرد و در كربلا به شهادت رسيد (مقاتل الطالبيين ، ص ٩١؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...)ت ص ٢٠٦ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٦؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣٠ و ٥٣؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٩؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٥؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٦٢؛ لباب الانساب ، ج ١ ، ص ٤٠١؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٥ و ١٨٩؛ منتهى الامال ، ص ٤٥٦ و ٤٨٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٢ ، ٦٨؛ الارشاد ، ص ٢٤٩؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢١٩؛ نفس المهموم ، ص ١٤٦ ، امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١١٩).

٣٠. جعفر بن على بن ابى طالب

جعفر بن على ، يكى از برادران امام حسين (ع) و برادر تنى عباس بن على بن ابيطالب بود. نام مادرش را ام البنين نوشته اند كه همان مادر حضرت ابوالفضل است. جعفر به همراه ساير بنى هاشم از مدينه به همراه امام حسين (ع) به مكه و از آنجا به كربلا آمد. در تمام مراحل همراه برادرش بود و در روز عاشورا نيز در كنار آن حضرت و ساير برادران و ياران به شهادت رسيد. قاتل او را هانى بن ثبيت و يا خولى اصعبى نوشته اند (جمهره النسب ، ص ٣١؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٨٠؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٩ ، ٤٦٨؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٩٢؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٠٤ - ١٠٥ و ١٢٩؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦٢؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٩٣؛ رجال الطوسى ، ص ٩٩؛ اعلام الورى ، ص ٢٤٣؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٧ و ١٨٩؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣٤ و ٥٣؛ الاصابه فى تمييز الصحابه ، جزء اول ، ص ٣٧٥؛ الارشاد ، ص ‍ ٢٤٠ و ٢٤٨؛ الملهوف ، ص ١٤٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٨ و ٦٦ت منتهى الامال ، ص ٤١٠ ، ٤٢٥ ٤٦٠ و ٤٨٢؛ الفصول الفخريه ، ص ٦٧؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٧؛ ذهبى ، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام ، ص ٢١؛ نقد الرجال ، ص ٧١؛ سير اعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٣٢٠؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٣٢ و ٤٥٧ و ٤٦١؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ‍ ٢١٩؛ نفس المهموم ، ص ١٥٠؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ٩٩).

٣١. جعفر بن محمد بن عقيل

در باب شهادت جعفربن محمد بن عقيل در حره يا كربلا اختلاف نظر وجود دارد. ابوالفرج اصفهانى ، به نقل از محمد بن على حمزه مى نويسد كه وى در كربلا به شهادت رسيد ، اما همو مى افزايد كه در كتب انساب براى محمد بن عقيل پسرى به نام جعفر ثبت نشده است «خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٣؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، كتاب دوم ، ص ‍ ٢٨٢؛ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ص ٦٧٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥).

٣٢. جناب بن عامر بن كعب التيمى

جناب بن عامر از شيعيان كوفه و از تيم اللات بود كه پس از رسيدن مسلم بن عقيل به كوفه با وى بيعت كرد. مامقانى از او با نام حباب بن عامر بن كعب التيمى ياد كرده است. او پس ‍ از شهادت مسلم ، مدتى نزد اقوام خويش مخفى گرديد تا آنكه فرصت خروج مخفيانه از كوفه را به دست آورد و با ترك اين شهر خود را به امام حسين (ع) رساند و به جمع كاروان حسينى پيوست. جناب بن عامر در روز عاشورا به ميدان رفت و پس از مدتى نبرد به شهادت رسيد (منتهى الامال ، ص ٤٢٦؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٥٠).

٣٣. جناده بن الحارث انصارى

اين اعثم نوشته است كه او پس از هلال بن رافع البجلى به ميدان رفت و رجز زير را مى خواند:

انا جناد و انا ابن الحارث لست بخوار و لا بناكث عن بيعتى حتى يرثنى وارثى اليوم شلوى فى الصعيد ماكث
خوارزمى و ابن شهر آشوب ، همان گزارش ابن اعثم و همين رجز او را آوردنده ، با اين تفاوت كه اولا ، به جاى هلال بن رافع ، نافع بن هلال نوشته اند؛ ثانيا: رجز بالا را با اندك اختلافى آورده اند. مرحوم مجلسى نيز همان نوشته ابن شهر آشوب را آورده است. شيخ طوسى و مامقانى از كسى به نام جناده بن الحرث السلمانى ياد مى كنند كه هم با جناده بن حارث انصارى مورد بحث قابل تطبيق است و هم با جابربن حارث السلمانى كه ذكر وى گذشت. برخى نوشته اند كه جناده ابتدا در كوفه با مسلم بن عقيل بيعت كرد و پس از شهادت مسلم ، همراه عمرو بن خالد صيد اوى به كربلا آمد و با امام دست بيعت داد و در عاشورا به شهادت رسيد.
در برخى از نوشته هاى متاخر از شهيدى به نام جناده بن كعب الحرث انصارى نام برده و نوشته اند وى از جمله ياران خزرجى امام حسين (ع) بود كه همراه همسر و فرزندانش از مكه به كربلا آمد و در كربلا در حمله اولى به شهادت رسيد. عمر بن جناده پسر اوست. به نظر مى رسد كه على رغم اين توضيحات كه در منابع كهن اثرى از آن نيست ، بتوان گفت كه جناده بن كعب ، همان جناده بن حارث است (الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٥؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٥؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٣؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٤؛ رجال الطوسى ، ص ٩٩؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٣٤ ، بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٨؛ جلاء العيون ، ص ٣٩٩؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ نقد الرجال ، ص ٧٦؛ نفس المهموم ، ص ١٣٤؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٥٦).


۱۴
٣٤. جندب بن حجير الخولانى

٣٤. جندب بن حجير الخولانى

جندب بن حجير يا جندب بن حجر كندى خولانى كهلانى ، يكى ديگر از شهداى كربلاست. او نيز در كوفه سكونت داشت و پس از رسيدن مسلم بن عقيل به اين شهر ، با او بيعت كرد. جندب پس از شهادت مسلم ، كوفه را به سوى امام حسين (ع) ترك كرد و در كربلا به امام پيوست. برخى نوشته اند كه جندب از شهداى مرحله اول بود. بعضى نيز بر آنند كه چون جندب در ميانه جنگ زخمى شد ، يارانش او را از معركه بيرون بردند ، اما وى يك سال بعد بر اثر همان زخم در گذشت (بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٠؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٣٦؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ص ٧٣٩؛ معجم رجال الحديث ، ج ٤ ، ص ١٧٠؛ نقد الرجال ، ص ٧٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٧٧).

٣٥. جون ، مولى ابوذر غفارى

شيخ مفيد او را به نام جوين ياد كرده است. طبرى و برخى ديگر از جون به نام جوى ياد مى كنند. او از موالى ابوذر غفارى صحابى نامور پيامبر اسلام بود. متاسفانه مقتل نويسان و سيره نويسان به دليل مولى بودن وى ، نسب روشنى از او به دست نداده اند. جون مردى سالمند و سياه پوست بود كه همراه امام حسين (ع) از مدينه به مكه و از آنجا به كربلا وارد شد و در آنجا به شهادت رسيد. بنا به گزارش شيخ مفيد از امام سجاد (ع) ، جون ، در ساعتى از شب عاشورا ، به تيز كردن شمشير امام حسين (ع) و صيقل دادن آن مشغول بود. نوشته اند كه در روز عاشورا امام حسين (ع) سوگند خورد و با صراحت تمام گفت كه تا خون خويش را با خون پاك شما در نياميزم ، از شما جدا نخواهم شد (الارشاد ، ص ٢٣٢؛ رجال الطواسى ، ص ٩٩؛ الفتوح ج ٣ ، ص ١٢٢؛ مقاتل الطالبيين ، ص ١١٣؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٩٠ و ٢٠١؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ‍ ٤٣٦؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ٢٣؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ١ ، و ٢٢ و ٧١؛ الملهوف ، ص ١٦٣ ، منتهى الامال ، ص ٤٤٧ ٤٤٨؛ رجال ابن داود قسم اول ، ص ٩٣؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٣٨؛ مجمع الرجال ، ج ٢ ، ص ٦٤؛ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ص ٧٥٧؛ نقد الرجال ، ص ٧٧؛ نفس المهموم ، ص ١٠٣ و ١٣٣؛ معجم رجال الحديث ، ج ٤ ، ص ‍ ١٧٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار الهين ، ص ١٧٧).

٣٦. جوين بن مالك تميمى (حر بن مالك ضبعى)

جوين از جمله كوفيانى بود كه پس از شهادت مسلم و عزيمت عمر بن سعد به سوى كربلا ، همراه ديگر كوفيان عزم پيكار با امام حسين (ع) را داشت ، اما چون در كربلا شنيد كه ابن زياد با درخواست امام حسين (ع) موافقت نكرده است ، به انديشه افتاد تا از سپاه ابن سعد كنار گرفته و به امام حسين (ع) ملحق شود. او پس از پيوستن به كاروان حسينى ، در روز عاشورا روانه ميدان نبرد شد و به شهادت رسيد. برخى او را به خطا حوى نوشته اند. در زيارت رجبيه از وى به نام جون بن حوى ، مولى ابوذر غفارى شده است (رجال الطوسى ، ص ٩٩؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٤٠؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ معجم الرجال الحديث ، ج ٤ ، ص ١٧٨ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ص ٧٦١؛ نقد الرجال ، ص ٧٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٨٧).

٣٧. حارث بن امرو القيس كندى

مامقانى به نقل از اصحاب سير نوشته است كه او از مردان شجاع بود كه نامش در كتابهاى تاريخى و جنگها آمده است. علامه شوشترى مى نويسد كه :
«صاحب حقائق الاورديه گويد كه او ابتدا در سپاه عمربن سعد بود تا آنكه به كربلا رسيد. در آنجا چون ديد كه با شرايط امام حسين (ع) مخالفت شد به سپاه امام پيوست. او يكى از چهار تن كندى بود كه در كنار حضرت امام حسين (ع) به چشم مى خورد ، بايد گزارش شهادت وى در كربلا را با تامل نگريست (تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٤٣؛ قاموس الرجال ، ج ٣ ، ص ١٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٧٤ - ١٧٥)

٣٨. حارث بن نبهان ، مولى حمزه بن عبدالمطلب

نوشته اند نبهان مولى حمزه مردى شجاع بود كه چند سال پس از شهادت حمزه وفات يافت. حارث پسر نبهان از مدينه همراه امام حسين (ع) به كربلا آمد و در كنار آن حضرت به شهادت رسيد علامه شوشترى نوشته است كه اهل سير آورده اند كه حارث به فيض شهادت امام حسين (ع) نائل شد ، اما در اين باره مستندى كه به آن مراجعه كرد ، وجود ندارد (تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٤٨؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٠؛ اعيان الشيعه ، ج ٤ ، ص ٣٧٥؛ قاموس الرجال ، ج ٣ ، ص ٥٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ‍ ١٢٤).

٣٩. حبشه بن قيس النهمى

حبشه (حبشى) بن قيس بن سلمه بن طريف النهمى ، يا چنان كه در برخى از منابع آمده است ، حبشه بن قيس النهمى يكى ديگر از شهداى كربلا و از ياران همدانى امام حسين (ع) بود كه نام وى را در شمار شهداى حمله اولى ثبت كرده اند. در منابع و مقاتل كهن نامى از وى در ميان نيست (تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٥٠؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٥٠).

٤٠. حبيب بن عبدالله نهشلى

شيخ طوسى در رجال خود از حبيب بن عبدالله به عنوان يكى از اصحاب اميرالمؤ منين (ع) نام برده است ، اما معلوم نيست كه او همان حبيب بن عبدالله نهشلى باشد. نام حبيب در زيارت رجبيه به عنوان شهيد كربلا آمده است. برخى احتمال داده اند كه ممكن است وى همان ابى عمرو نهلشى باشد (رجال الطوسى ، ص ٦١؛ ابصار العين ، ص ٩٢).

٤١. حبيب بن مظاهر (مظهر) اسدى

حبيب بن مظاهر بن رئاب بن الاشتر از قبيله بنى اسد و از مردان برجسته كوفه و از اصحاب پيامبر اسلام و حضرت على (ع) بود. نوشته اند كه حبيب بن مظاهر در تمام جنگهاى دوره خلافت حضرت على (ع) با آن امام همراه بود. وى در شمار برجسته ترين دعوت كنندگان امام حسين (ع) بود كه همراه سليمان بن صرد خزاعى نامه اى به امام حسين (ع) نوشته و آن حضرت را به شتاب در حركت به سوى كوفه فراخواندند. به دنبال ماموريت ابن زياد در كوفه و شهادت مسلم بن عقيل ، حبيب قبل از رسيدن امام حسين (ع) به كربلا مخفيانه از كوفه خارج شد و به امام حسين (ع) پيوست. به روايت ابومخنف از حارث بن حصيره او قبل از شروع جنگ كوفيان را براى تلاش جهت كشتن خاندان پيامبر و اهل بيت آن حضرت سرزنش كرد. در روز عاشورا حبيب بن مظاهر يكى از مسن ترين افرادى بود كه با شوق و شعف تمام شهات را استقبال كرد. او از فرماندهان سپاه امام حسين (ع) بود و وظيفه داشت تا جناح چپ قواى امام را فرماندهى كند. او پيش از شروع نبرد تلاش زيادى كرد تا قبيله بنى اسد را به يارى امام حسين (ع) كشاند. گفته شده است كه حبيب در اين تلاش موفق شد تا قبيله خويش را به يارى امام حسين (ع) جلب كند ، اما بنى اسد پيش از ملحق شدن به سپاه امام با سپاه كوفه مواجه شدند و نتوانستند به يارى امام برسند. بنا به روايت ابومخنف از سليمان بن راشد و او از حميد بن مسلم چون در ظهر عاشورا امام به اقامه نماز پرداخت و حصين بن تميم به امام و يارانش حمله كرد ، حبيب بن مظاهر در حالى كه شعر زير را مى خواند به مقابله با او شتافت : سوگند به خدا كه ما اگر در تعداد با شما برابر بوديم و يا نيمى از شما ، راه فرار پيش مى گرفتيد. اى بدترين قوم از نظر حسب و ريشه و تبار.
حبيب بن مظاهر آنگاه ادامه داد كه :
من حبيبم و پسر مظاهر ، جنگجوى دلير و در نبرد پابرجا. شما در عده و عده بيشتريد ، اما ما در صبورى و وفادارى از شما پيشگام تر. ما بالاترين حجت را داريم و آشكارترين حق را؛ از شما پروا پيشه تريم و پيروزتر.
حميد بن مسلم روايت كرده است كه در همين حال مردى از بنى تميم به سوى حبيب بن مظاهر رفت و با نواختن شمشيرى بر سرش ، وى را به زمين انداخت. در همين حال مردى ديگر از بنى تميم كه مدعى بود او حبيب را كشته است از ديگر مرد تميمى خواست تا سر او را به وى دهد تا بر گردن اسبش آويزد تا مردم بدانند كه حبيب بن مظاهر را او كشته است. حصين براى اينكه مرد تميمى را بى بهره نگذارد ، ادامه داد كه پس از آن سر حبيب را به تو خواهم داد تا نزد ابن زياد برده و جايزه بگيرى. مردى تميمى كه مدعى بود حبيب را او كشته است نه حصين ، اين سخن را نپذيرفت و مدتى با حصين به كشاكش پرداخت. در اين حال تميميان مداخله كرده و ماجرا را به اين گونه خاتمه دادند كه حصين سر را گرفته در اردوگاه بگرداند و آنگاه آن را به مرد تميمى دهد (رجال الطوسى ، ص ١٠٠؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ص ١٩٢؛ جمهره النسب ، ص ١٧٠؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٣٩ - ٤٤٠؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٣ ، ص ٧٠ - ٧١؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٧٨ ، و ١٨٢ - ١٨٣؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٣؛ الاصابه ، ج ١ ، ص ٣٧٣؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٦؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣١٩ و ٣٨٥ و ج ٤٥ ، ص ١٢ و ٢٠ و ٢٦؛ خوارزمى مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١١ و ٢٠ و ٢٢؛ الملهوف ، ص ١٠٣ و ١٦١ - ١٦٢؛ الارشاد ، ص ٢٣٠ و ٢٣٤؛ اختيار معرفه الرجال ، ج ١ ، ث ٢٣٩؛ لسان الميزان ، ج ٢ ، ص ٢١٨؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ٩٧ - ١٠١ و ١٢١ - ١٢٢؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٤٦؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٥٢؛ نقد الرجال ، ص ٨٢؛ مجمع الرجال ، ج ٢ ، ص ٨١؛ رجال ابن داود ، قسم اول ، ص ٩٩؛ نفس المهموم ، ص ٩٣ - ٩٥ و ٩٩ و ١٢٤؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٥٢؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٢٩).

٤٢. حجاج بن زيد سعدى تميمى

نوشته اند حجاج از شيعيان بصره بود كه در ركاب امام حسين (ع) در كربلا به شهادت رسيد و هموست كه نامه مسعود بن عمرو را از بصره به خدمت امام حسين (ع) رساند. در برخى از منابع و مقاتل از وى به نام حجاج بن بدر بصرى يا يزيد نيز ياد شده است. علامه شوشترى درباره برخى گزارشهاى مربوط به حجاج نيز ترديد كرده است (بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧١؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ معجم رجل الحديث ، ج ٤ ، ص ٢٣٤؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٩٧؛ قاموس الرجال ، ج ٣ ، ص ١١٣).

٤٣. حجاج بن مالك

مرحوم مجلسى و مامقانى از حجاج بن مالك به عنوان يكى از ياران امام حسين (ع) و شهداى كربلا نام مى برند ، اما در ساير منابع و مقاتل از وى ياد نشده است (رجال الطوسى ، ص ١٠٠؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٩٩ - ٢٠٠؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٥٥).

٤٤. حجاج بن مسروق جعفى

حجاج را موذن امام حسين (ع) دانسته اند وى در كوفه اقامت داشت چون خبر حركت امام حسين (ع ) از مدينه را شنيد به مكه رفت و همراه امام به عراق آمد. پيش از اين نوشته ايم كه پس از رسيدن حر و قوايش به كاروان حسينى در ذو حسم ، به هنگام نماز ظهر ، حجاج بن مسروق اذان ظهر را گفت و حر و يارانش با امام حسين (ع) نماز خواندند. نوشته اند كه مسروق هنگام جنگ چنين رجز مى خواند: من امروز امام حسين (ع) هدايت كننده و هدايت شده را همراهى مى كنم. امروز اى حسين با شهادت خويش جدت پيامبر را ملاقات خواهم كرد (رجال الطوسى ، ص ١٠٠؛ انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٤؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٠١؛ الارشاد ، ص ٢٢٤ - ٢٢٥؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٧٢؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٣ - ١٢٤؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٣ ، بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٥ و ٧٢؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٥٥؛ قاموس الرجال ، ج ٣ ، ص ١١٧؛ معجم رجال الحديث ، ج ٤ ، ص ٢٣٤؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٨؛ نفس المهموم ، ص ٨٢ و ٨٦ و ١٣٣؛ نقد الرجال ص ٨٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٦٠).

٤٥. حربن يزيد بن تميمى يربوعى

حربن يزيد بن ناحيه بن سعيد ، يكى از اشراف و بزرگان كوفه و از جمله شهدايى است كه زندگى او از لحظه برخورد با امام حسين (ع) در مرزهاى كوفه تا زمان فرا رسيدن پيكار عاشورا ، اوج اراده بشرى ، خود يافتگى و عروج به اوج معنويت با كندن نفس از لجه بيداد و واماندگى در لجنزار عفن را به نمايش مى گذارد. حر مظهر آزادگى و پرواز از مغاك خاك تا افلاك بود. حر نمايش تولد در متن پليدى و پيراستگى از نفس شيطانى به اتكاى اراده بشرى بود. پيش از اين اشاره شد كه چگونه حربه عنوان مامور والى كوفه راه را بر قافله فرزند رسول خدا بست و يكى از آفرينندگان فاجعه تلخ كربلا شد؛ اما همو در زمانى كه با تنهايى و غربت فرزند پيامبر و حقانيت او مواجه شد ، از همه چيز و همه كس و حتى جان خود كه عزيزترين كيميا براى انسانهاى خاكى است در گذشت و با ندامتى عميق كه ذرات نفس پاك او را مى آزرد ، به سراغ امام حسين (ع) آمد ، تا پليدى گذشته را در زلالى عشق بشويد و با طهارت جستن در چشمه خون ، آخرين مظاهر نفس شيطانى را براى معراج به سوى حضرت حق ، از تن بزدايد. امام چه زيبا و بى سرزنش ، حر را در آغوش سپاه خود پذيرفت. اگر به راستى كربلا تنها همين حر را آفريده بود كه اين چنين خالصانه دگرگون شد ، كافى بود كه آن را در تاريخ تشيع ، مظهر آفرينش و احياى آيين محمدى بشماريم. حر ديروز كربلا را آفريده بود و اينك خود كربلايى شده بود. مگر امام حسين (ع) با حصول به قدرت و حكومت مى خواست چه زيباييهايى را بالاتر از آنچه در كربلا آفريد بيافريند؟ امام حسين (ع) با دگرگون كردن حر و كشاندنش از اوج فرماندهى و افتخار به جمع اصحاب تنها ، اما عاشق خود ، آموخت كه انسان مى تواند پهنه عروج را چه زيبا و سريع طى كند. فاصله سپاه عمر بن سعد تا سپاه امام اندك بود ، اما طى كردن اين راه تنها با ايمان و عشق ميسر بود. آنان كه از اين عشق تهى بودند ، در كنار پسر سعد ماندند و سالها نيز زيستند: اما حر كه در روز عاشورا در چشمه عشق وضو ساخت ، به زودى در ميان خاك طف افتاد ، ولى از آن پس برخاست و همواره در تاريخ تشيع به عنوان يك آزاده كه راه شيطان تا خدا را در يك نيمه روز طى كرد ، باقى ماند. حر مولود كربلا بود؛ اين مولود ساعاتى پس از تولد در خاك افتاد ، اما تولد وى يك تفسير زيبا از عظمت پيام كربلا از توانايى امام حسين (ع) و حماسه اى بود كه بيش از يك نيمه روز به درازا نكشيد ، اما براى هميشه اسلام و تشيع را زنده نگهداشت. شايد نخستين خطبه اى كه حر را به انديشه افكند ، خطبه اى از امام حسين (ع) بود كه امام در مسيرى كه با مراقبت حر از سمت چپ قادسيه راه را در مى نورديد ، ايراد كرد. حر وقتى سخنان امام را شنيد ، خطاب به امام گفت : «اى حسين ، براى حفظ جان خويش ‍ خداى را در نظر داشته باش ، بدان كه اگر جنگى روى دهد كشته خواهى شد.» امام چون اين سخنان را شنيد به حر پاسخ داد كه : تو مرا از مرگ مى ترسانى ؟ آيا كار شما به اينجا خواهد كشيد كه مرا بكشيد؟ من نمى دانم به تو چه بگويم ، ولى من آن گفته مرد اوسى را به تو مى گويم كه به فرزند عم خود در حالى كه قصد يارى پيامبر را داشت و عمويش از وى پرسيد كه كجا مى روى ، پاسخ داد كه «مى روم به سوى مرگ كه مرگ براى جوانمرد عار نيست...» على رغم سخنان امام حسين (ع) ، حر كه خود را مجرى دستورات كوفه مى دانست ، به مراقبت از امام و ممانعت از ورودش به كوفه يا بازگشتش ادامه داد ، تا نامه ابن زياد به او رسيد كه در آن دستور داده بود كه حسين را در هر كجا كه هست متوقف بدارد. امام در منطقه كربلا بود كه اين پيام به حر رسيد و حر امام را در كربلا متوقف ساخت. حر اين ماموريت را تا زمان فرا رسيدن سپاه عمر بن سعد ادامه داد ، اما وقتى سپاه عمر بن سعد به كربلا رسيد و ماموريت حر پايان يافت ، گويى حر نيز زندگى پيشين خود را رو به پايان يافت و تولدى تازه را با احساس ندامت در خود پيدا كرد. اين تولد ، زمانى تسريع شد كه حر ديد كه پسر سعد على رغم پيشنهادهاى امام حسين (ع) كه حاضر است منطقه كوفه را ترك كند و بدون جنگ از آنجا خارج شود ، به دستور ابن زياد در قتل پسر فاطمه و على اصرار مى ورزد. حر در ميان برزخ ايمان و كفر ، تا صبح عاشورا همچنان دست و پا زد. زندگى و مرگ در مقابل چشمان او رژه مى رفتند. بقا در فرماندهى و زندگى در كنار همسر و فرزندان با فرو افتادن در خاك كربلا ، در نفس حر ستيزى جدى داشتند. هيچ كس به درستى نمى داند كه حر در محاسبات نفس شيطانى و مجادلات آن با نفس رحمانى ، چگونه و در كدام لحظه تصميم نهايى خويش را گرفت ، اما آنچه مسلم است ، حر در صبح عاشورا قطعا تولدى ديگر يافته بود. برخى نوشته اند كه آخرين فريادهاى استغاثه امام حسين (ع) كه حكم آخرين بيدار باشها را داشت ، حر را كاملا دگرگون كرد. امام چون دريافت كه دشمن تصميم بر مقاتله دارد در مقابل ايشان ايستاد و با صداى بلندى كه هنوز نيز گوشهاى تاريخ و انسانهاى آزاده آن را مى شنود فرياد زد كه : آيا در ميان شما كسى هست كه به خاطر خداوند پسر فاطمه را يارى دهد و از حرم رسول خدا دفاع كند؟ تنها هم پيمانان با شيطان مى توانستند از اين استغاثه به راحتى بگذرند. حر در اين زمان از حريم شيطانى به در آمده بود و گوشى شنوا و دلى بيدار يافته بود. اين بود كه به سوى عمر بن سعد آمد و به او گفت : اى عمر آيا به راستى مى خواهى با پسر رسول خدا بجنگى ؟ عمر پاسخ داد كه آرى. با او جنگى كنم كه آسانترين بخش آن بريدن سرها و افتادن دستها باشد. نوشته اند كه حر چون اين سخن را شنيد آزرده خاطر و اندوهگين به جايگاه خويش بازگشت و ساعتى بعد ، آرام آرام از سپاه يزيد فاصله گرفت و به سوى سپاه سالار حق نزديك شد. در اين حال مهاجر بن اوس به وى گفت : «اى حر چه اراده كرده اى من تو را تا كنون اين چنين نديده بودم. اگر از من مى پرسيدند كه شجاعترين مردم كوفه كيست ، جز تو را نام نمى بردم.» حر در همان حال پاسخ داد كه به خدا سوگند كه خودم را در ميان بهشت و جهنم مخير مى بينم و نمى دانم كه كدام يك را برگزينم. هرگز جز بهشت چيز ديگرى را شايسته نمى يابم ، حتى اگر پاره پاره ام كنند. مهاجر بن اوس افزوده است كه حر پس از گفتن اين سخنان اسب خويش را حركت داد و خود را به امام حسين (ع) رساند. حر چون نزديك امام رسيد ، چشمانش را در چشمان پسر فاطمه دوخت و پس از اظهار ندامت از محاصره امام و يارانش در روزهاى گذشته ، از عمق دل خطاب به امام گفت : خدا مرا فداى تو گرداند آيا توبه مرا مى پذيرى ؟ امام پاسخ داد كه آرى خدا توبه تو را مى پذيرد. اينك فرود آى. حر به امام گفت كه من نخستين كسى بودم كه راه را بر تو بستم. اكنون مى خواهم نخستين كسى باشم كه در راه تو كشته شده و با پيامبر روبه رو مى گردم. امام نيز اين خواسته حر را اجابت كرد و وى رو به سوى خصم آورد و پس از سرزنش كوفيان در خيانت به امام حسين (ع) به كام توفان خشم دشمن رفت.
ساعاتى بعد جسم خون آلود حر به زمين طف افتاد و به شهادت رسيد قاتل وى را ايوب بن مسرح و مردى ديگر شمرده اند. شيخ مفيد و ديگران نوشته اند كه حر هنگام نبرد اين شعر عنتره را مى خواند كه : آن قدر گلوگاه او و سينه او را پياپى با تير زدم كه پيراهنى از خون پوشيد (رجال الطوسى ، ص ١٠٠؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٩٤ و ١٩٧؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤١ و ٤٢٩ و ٤٢٧؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٢ ، ص ٣١؛ اعلام الورى ، ص ٢٢٩؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٧٩ - ١٨٠؛ الفتوح ج ٣ ، ص ٩٥ و ١١٣ - ١١٤؛ مقاتل الطالبيين ، ص ١١٠ - ١١١؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١٣ -١٤؛ نفس المهموم ، ص ٨٢ - ٨٣ و ٩٠ و ١٠٦ و ١١٤ - ١١٥ و ١١٩ - ١٢٠؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤١٦ - ٤١٧ و ٤٣٧ و ٤٤٤ و ٤٤٥ و ٤٥١؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٤٩ - ٢٥٢؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٢٦٠؛ منتهى الامال ، ص ٤٠١ و ٤٠٤ و ٤٢٢ - ٤٢٥ و ٤٣١؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣١٩ و ج ٤٥ ، ص ١٠ و ١٣ - ١٤ و ٧١؛ نقد الرجال ، ص ٨٤؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ص ١٩١).

٤٦. حلاس بن عمرو راسبى

حلاس را گروهى ، حلاس بن عمرو راسبى و برخى حلاس بن عمرو الهجرى ثبت كرده و در شمار ياران حضرت على (ع) دانسته اند. هجرى و راسبى منسوب به هجر و راسب دو تيره از اعراب يمنى جنوب عربستان بودند. حلاس به حلاس بن عمرو راسبى مشهورتر است. شيخ طوسى از او به نام حلاس بن عمرو نام برده است. صاحب منتهى الامال مى نويسد كه حلاس بن عمرو راسبى از اهل كوفه و از اصحاب حضرت على (ع) و در شمار فرماندهان لشكر آن حضرت در كوفه بود وى به همراه برادرش نعمان بن عمرو راسبى در كربلا به شهادت رسيد. در باب چگونگى پيوستن حلاس به امام حسين (ع) نوشته اند كه ابتدا به همراه سپاه عمربن سعد از كوفه به قصد كربلا خارج شد ، ولى چون امام حسين (ع) شروط پيشنهادى عمربن سعد را براى تسليم شدن ، نپذيرفت ، حلاس به سوى امام حسين (ع) آمده به آن امام پيوست تا سرانجام در روز عاشورا به شهادت رسيد (رجال الطوسى ، ص ١٠٠؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٣٦٢؛ نقد الرجال ، ص ١١٥؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٦؛ معجم رجال الحديث ، ج ٤ ، ص ١٤٢ و ١٨٨؛ مجمع الرجال ، ج ٢ ، ص ٢٢٣؛ نفس المهموم ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ٨٤).

٤٧. حماد بن انس

تنها صاحب روضه الشهدا از او نام مى برد. او مى نويسد كه حماد بن انس بر دشمن حمله كرد و پس از مدتى مبارزه به شهادت رسيد. در كتابهاى رجالى نيز از حماد بن انس به عنوان شهيد كربلا ياد نشده است (روضه الشهدا ، ص ٢٩٥).

٤٨. حنظله بن سعد الشبامى

نام حنظله در تعداد قابل توجهى از منابع به عنوان شهيد كربلا آمده است. از او به اختلاف ، اسد و اسعد شامى ، و الثامى نيز ياد شده است. شيخ طوسى او را به نام اسعد الشبامى معرفى كرده است. ابو مخنف از سخنرانى جنگ و شهادت او در روز عاشورا سخن گفته و او را شهيد طف دانسته است. شيخ مفيد نيز حنظله را از اصحاب حضرت امام حسين (ع ) و از شهداى كربلا معرفى كرده و مى نويسد كه چون اصحاب حضرت امام حسين (ع) و از شهداى كربلا معرفى كرده و مى نويسد كه چون امام حسين (ع) در ظهر عاشورا به اقامه نماز پرداخت ، حنظله رو به سپاه ابن زياد ايستاد و گفت : «اى مردم بيم آن دارم كه امروز مرتكب كارى شويد كه چون روز احزاب ، به گزند گرفتار آييد. اى مردم من از عذاب يوم التناد بر شما بيمناكم. حسين را نكشيد تا مستحق عذاب الهى نگرديد. من دروغ نمى گويم ، چرا كه دروغ پرداز زيانكار است.». حنظله پس از اين سخنان به ميدان جنگ رفت و به شهادت رسيد. ابن اعثم از وى به نام شعب بن حنظله التميمى ياد كرده است . خوارزمى نيز در مقتل خود از او ياد كرده و وى را حنظله بن اسعد العجلى الشبامى ناميده است. شيخ طوسى نيز حنظله را از شهداى كربلا و از اصحاب اباعبدالله الحسين مى داند و از او به عنوان شهيد كربلا نام مى برد. طبرسى در اعلام الورى و مرحوم مجلسى در بحارالانوار او را به عنوان شهيد كربلا معرفى مى كنند و وى را شبامى مى نامند. سيد بن طاووس در الملهوف و مرحوم حاج شيخ عباس قمى در منتهى الامال نيز نام وى را آورده اند. اولى نام او را حنظله بن اسعد شامى و دومى حنظله بن عمرو الشبامى نوشته است. صاحب قاموس الرجال بر آن است كه سعد بن حنظله و حنظله بن اسعد شامى يك نفر بوده اند. همو در جايى ديگر افزوده است احتمال دارد كه حنظله بن عمرو كه در مناقب ، در شمار شهداى حمله اولى آمده است ، تحيف شده نام همين حنظله باشد (رجال الطوسى ، ص ١٠ ، تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٣؛ خوارزمى مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٨؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٢؛ الارشاد ، ص ٢٣٨؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٩٩-٢٠٠ و ٤٥ ص ٢٣-٢٤ و ٧٣؛ الملهوف ، ص ١٦٤؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١١٩؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ٧٧-٧٨؛ اعلام الورى ، ص ٢٤٠ ، منتهى الامال ، ص ٤١٩ و ٤٢٥ و ٤٤٣ - ٤٤٤؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ‍ ٣٨٢؛ قاموس الرجال ، ج ٤ ، ص ٧٦ ، ٧٨؛ نقد الرجال ، ص ١٢١؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٣؛ نفس المهموم ص ١٢٧ - ١٢٨؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦).

٤٩. خالد بن عمرو بن خالد ازدى

خوارزمى در مقتل خود و ابن شهر آشوب در مناقب از او به عنوان شهيد نام برده اند. منبع اخير الذكر رجز وى را به شكل زير نقل كرده است : اى نفس امروز به سوى پروردگار رحمان روانه مى شوى و تو روح و ريحان خواهى گذشت. امروز بر نيكى پاداش خواهى يافت. آنچه در لوح ثبت شده است ، در پيشگاه خداوند است. اضطراب نداشته باش ، زيرا هر زنده اى فناپذير است. مرحوم مجلسى نيز در بحارالانوار از خالد بن عمرو به عنوان شهيد كربلا ياد مى كند (خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١٧؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ‍ ١٠١؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ١٨ و ٢٣؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١١٨ - ١١٩؛ منتهى الامال ، ص ٤٣٤؛ نفس المهموم ، ص ١٣١؛ ابصار العين ، ص ٨٥).

٥٠. رافع بن عبيدالله ، مولى مسلم ازدى

رافع مولى مسلم بن كثير ازدى بود كه همراه وى به نام امام حسين (ع) پيوست و در روز عاشورا پس از شهادت مسلم به ميدان رفت و به شهادت رسيد (ابصار العين ، ص ‍ ١٨٢).

٥١. رميث بن عمرو

رميث نيز يكى از اصحاب امام حسين (ع) بود كه متاسفانه از نسب و زندگى او اطلاعى در دست نداريم. شيخ طوسى در رجال خود ، از رميث به عنوان يكى از اصحاب امام حسين (ع) نام برده است. مرحوم مجلسى در بحارالانوار او را در شمار شهداى كربلا معرفى مى كند. (رجال الطوسى ، ص ١٠٠؛ بحارالانوار او را در شمار تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٤٣٤؛ نقد الرجال ، ص ١٣٥؛ ابصارالعين ، ص ١١٤).

٥٢. زاهر ، مولى عمرو بن حمق خزاعى

زاهر مولى عمرو حمق و جد محمد بن سنان ، از ديگر شهداى حمله اولى به ياران امام در روز عاشورا بود ، برخى از همراهى وى با عمربن حمق به هنگام فرار وى از تعقيب معاويه و عبدالرحمان بن ام مكتوم ، عامل معاويه در موصل سخن گفته و ماجرايى را كه پيش از اين ، براى رفاعه بن شداد در همراهى با عمربن حمق آورديم ، براى زاهر روايت كرده اند. زاهر در هنگامم عزيمت امام حسين (ع) به مكه ، عازم حج شده بود و چون در خانه خدا با امام ديدار كرد ، به آن حضرت پيوست و همراه امام رهسپار كربلا گشت (رجال الطواسى ، ص ١٠١؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٤٣٧؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٧؛ معجم رجال الحديث ، ج ٧ ، ص ٢١٤؛ مستدرك الوسايل ، ج ٣ ، ص ٨٠٢؛ نقد الرجال ، ص ١٣٦؛ نفس المهموم ، ص ١٣٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٦؛ ابصار العين ، ص ١٧٤).

٥٣. زهير بن بشر الخثعمى

زهير نيز از جمله در شمار شهيدان حمله اولى بود. برخى از او به نام زهير بن بشير ازدى نام برده اند. نام وى در متن زيارت ناحيه بشر آمده است (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٧؛ معجم رجال الحديث ، ج ٧ ، ص ٢٩٤؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ٨٦).

٥٤. زهير بن حسان الاسدى

صاحب روضه الشهدا نام وى را در شمار شهداى كربلا مى آورد (روضه الشهدا ، ص ٢٨٣).

٥٥. زهير بن سليم ازدى

زهير بن سليم ازدى نيز از جمله كسانى بود كه در شب عاشورا به امام حسين (ع) پيوست و در كربلا به شهادت رسيد. صاحب قاموس الرجال نوشته است كه از او هيچ شرح حالى در منابع به چشم نمى خورد ، جز اينكه در مناقب ، نام او در شمار شهداى حمله اولى آمده است. احتمال زيادى وجود دارد كه او همان زهيربن بشر خثعمى باشد (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٨؛ قاموس الرجال ، ج ٤ ، ص ٤٨٤؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٤٥٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ معجم رجال الحديث ، ج ٧ ، ص ٢٩٥؛ نفس ‍ المهموم ، ص ١٣٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصارالعين ، ص ١٨٢).

٥٦. زهير بن سليمان

نام زهير در زيارت رجبيه در شمار شهداى كربلا آمده است. در نسخه اى از بحارالانوار نيز نام وى زهير بن سلمان آمده است (معجم رجال الحديث ، ج ٧ ، ص ٢٩٥؛ ابصارالعين ، ص ١١٤).

٥٧. زهير بن قين بجلى

زهير بن قين بن قيس بن قين بجلى از مشهورترين و صميمى ترين ياران امام حسين (ع) بود كه در راه بازگشت از مكه به سوى موطن خويش كوفه به امام حسين (ع) پيوست نوشته اند كه او عثمانى بود و چون هم زمان با كاروان حسينى مكه را ترك كرده بود ، براى آنكه با امام حسين (ع) روبه رو نشود ، همواره از امام و يارانش فاصله مى گرفت. ابومخنف از سدى به نقل از مردى از بنى فراز كه با زهير بن قين هنگام بازگشت او از مكه همراه بوده است ، آورده است كه چون در يكى از منازل ميان راه فرود آمديم و با فاصله اى از امام حسين (ع) چادر زديم ، ناگهان فرستاده اى از سوى حسين بن على بر زهير وارد شد و به او گفت كه اباعبدالله الحسين مرا فرستاده است تا تو را نزد او برم. زهير در آغاز از رفتن به نزد حسين بن على امتناع داشت ، اما چون همسرش او را به اجابت دعوت پسر فاطمه تشويق كرد ، زهير نيز عازم خيمه هاى امام حسين (ع) شد. كمى بعد زهير نزد ما بازگشت ، اما با چهره و حالتى دگرگون شده. وى بى درنگ نزد همسر خويش رفت و خطاب به او گفت كه تو اكنون آزادى. نزد خويشاوندانت برو كه من آهنگ پيوستن به حسين را دارم. پس بى درنگ خيمه خويش را جمع كرد و به سوى امام حسين (ع) و يارانش رفت.
پيش از اين اشاره كرديم كه چون كاروان حسينى در محاصره قواى حر بن يزيد رياحى قرار گرفت ، زهير كه مى دانست بزودى امام حسين (ع) و يارانش در چنگ قواى فزون ترى از كوفيان قرار خواهند گرفت ، پيشنهاد كرد تا از طريق نبرد با حر كاروان حسينى را از محاصره نجات دهند ، اما امام حسين (ع) آن پيشنهاد را نپذيرفت و در ادامه راه وارد كربلا گشت و در شب عاشورا چون امام با قليل ياران خويش به گفتگو نشست و از آنان خواست تا با توجه به مرگ قطعى در صبح روز بعد ، راه خويش برگرفته و امام را ترك كنند ، زهير صميمانه ترين سخنان را با امام گفت ، و تاكيد كرد كه : «سوگند به خدا اگر در راه تو كشته شوم و ميسر باشد كه هزار بار زنده گردم دوست داشتم كه تمام هزار مرتبه زندگى خويش را تقديم تو كنم و باز هم كشته شوم». صبح روز عاشورا چون امام حسين (ع) ياران خويش را سازمان داد ، به دليل كفايت نظامى زهير او را در فرماندهى ميمنه قواى خود قرار داد. زهير در اين روز پيش از شروع نبرد كوشيد تا با كوفيان سخن گفته و آنان را از كشتن فرزند فاطمه نهى كند. چون اين تلاش بى نتيجه بود و شمر پس از آغاز حمله عمومى ، كوشيد تا همراه تعدادى از كوفيان به خيمه هاى امام حسين (ع) نزديك شود ، زهير به مقابله آنان رفت و با دليرى تمام با كشتن تعدادى از همراهان پسر ذى الجوشن ، شمر را به عقب نشينى واداشت. زهير پس از اين بارها به ميدان نبرد رفت. با شجاعت تمام جنگيد. رجز او را در هنگام نبرد چنين نوشته اند:

انا زهير و انا ابن القين اذودهم بالسيف عن حسين
بنا به روايت ابو مخنف از محمد بن قيس در ميانه روز عاشورا و پس از شهادت حبيب بن مظاهر ، حر بن يزيد رياحى و زهير به يارى يكديگر با نبردى دلاورانه با كوفيان ادامه مى دادند. هر گاه يكى از آنان در شرايط دشوارى قرار مى گرفت ، ديگرى يارى اش مى كرد. كمى بعد چون حر به شهادت رسيد و امام حسين (ع) به نماز ايستاد ، زهير با شجاعت و تلاش افزون ترى به جنگ ادامه داد تا امام بتواند نماز خويش را اقامه كند. محمد بن قيس افزوده است كه زهير از شدت عشق و علاقه به امام حسين (ع) ، به دنبال حمله اى به دشمن ، به سوى امام باز مى گشت. پس از دست زدن به شانه امام ، چنين مى گفت :

اقدم هديت هاديا مهديا فاليوم تلقى جدك النبيا و حسنا و المرتضى عليا و ذا الجناحين الفتى الكميا و اسد الله الشهيد الحيا
پس از پايان نماز امام ، در حالى كه زهير همچنان با شجاعت مى جنگيد ، سرانجام كثير بن عبدالله شعبى و مهاجر بن اوس بر زهير حمله برده و توانستند او را به شهادت رسانند (رجال الطوسى ، ص ١٠١؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٩٢ و ٤٢٢ و ٤٤١؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٤٣ و ٧١؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٤؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٤٨ و ٢٥٦؛ انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٧٤ و ١٩٤ و ٢٠١؛ الارشاد ، ص ٢٢١ و ٢٣٠ و ٢٣٣ و ٢٣٨؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٠ و ٢٣؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٠ و ١٨٣ - ١٨٤؛ بلاذرى ، تذكره الخواص ، ص ٢٢٧؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٢٤ و ٤٣٥ و ٤٣٨ و ٤٤٢ و ٤٤٦ و ٤٥٠ - ٤٥١؛ مناقب آل ابى طالب ، ج ٤ ، ص ١٠٠؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣١٩ و ٣٨١ و ٣٩٣ و ج ٤٥ ، ص ١٢ و ٢١ و ٢٥ و ٧٠؛ الملهوف ، ص ١٥٣ و ١٦٥؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٤٥٢؛ نقد الرجال ، ص ١٤٠؛ منتهى الامال ، ص ٤١٦ و ٤١٩ و ٤٢٥ و ٤٣٠ و ٤٤٠ و ٤٤١؛ قاموس الرجال ، ج ٤ ، ص ٤٨٥ - ٤٨٩؛ نفس المهموم ، ص ٨٤ و ٩٠ و ٩٩ و ١٠١ و و ١٠٦؛ معجم الرجال الحديث ، ج ٧ ، ص ‍ ٢٩٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ٨٧).

٥٨. زياد بن عمرو بن عريب الصائدى همدانى

زياد بن عمروبن عريب ، كه او عمر كنيه داشت ، يكى ديگر از شهداى طف بود. وى اين ابو عمره لقب داشت و پدرش از صحابه رسول خدا بود. نام قاتل زياد را عامر بن نهشل از تميم دانسته اند. بلاذرى كنيه او را ابو ثمامه نوشته است . مرحوم محسن الامين نام وى را زياد بن عريب صائدى نوشته است (بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٣؛ الارشاد ، ص ٢٠٨؛ تنقيح المقال ، ج ١ ، ص ٤٥٦؛ الاصابه ، ج ٣ ، ص ١١٦؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ‍ ١٥١).

٥٩. زيد (يزيد) بن معقل الجعفى (بدر بن مغفل بن جعونه)

نام و نسب كامل وى در انساب الاشراف چنين آمده است : بدر بن مغفل بن جعونه بن عبدالله بن حطيط بن عتبه الكداع الجعفى. بلاذرى افزوده است كه بدر از خويش نام وى در شمار اصحاب امام حسين (ع) ذكر كرده است. عسقلانى در الاصابه نام وى را يزيد بن مغفل بن عرف بن كليب العامرى ذكر ميكند و مى نويسد كه وى به همراه برادرش زهير در نبرد قادسيه نيز شركت داشت و به نظر مى رسد كه با توجه به تشابه گزارشهايى كه درباره يزيد و زيد با بدر بن مغفل جعفى و يا همان يزيد بن مغفل بن سعد العشيره جعفى مذحجى وجود دارد ، ظن قوى آن است كه آنان يك نفر باشند كه با اندك تفاوتى در نام و نشان معرفى شده اند ، طبرى و ابن اثير نيز از يزيد بن مغفل نام برده اند ، اما فقط به حضور او در كنار حضرت على (ع) در جنگ با خوارج اشاره كرده و نوشته اند كه وى در نبرد با خريث بن راشد خارجى ، فرماندهى جناح راست سپاهيان امام را به عهده داشت. يزيد در زمان امام حسين (ع) به آن حضرت پيوست و در نبرد عاشورا شركت جست. وى هنگام نبرد رجزى به اين مضمون مى خواند:

انا ابن جعفى و ابى الكداع و فى يمينى مرهف فزاع و مازن ثعلبه لماع
نوشته اند كه يزد همچنين در روز عاشورا در وصف بزرگ منشى و برترى امام حسين (ع) شعر مى خواند. بلاذرى آورده است كه در جريان تصميم عبيدالله بن زياد بر دستگيرى عبدالله بن عفيف ازدى در كوفه ، سفيان بن مغفل الازدى الغامدى به دفاع از اين عفيف پرداخت. به نظر مى رسد كه سفيان مذكور ، پسر يزيد بن مغفل باشد (رجال الطواسى ، ص ‍ ١٠١؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ١٢١ ، ١٢٢ ، ١٢٧؛ الكامل فى التاريخ ج ٣ ، ص ٣٦٧؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٩٦؛ الاصابه ، ج ٣ ، ص ‍ ٣٦٢؛ معجم رجال الحديث ، ج ٧ ، ص ٣٥٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ٨٧).

٦٠. سالم بن عمروبن عبدالله ، مولى بنى مدينه كلبى

در برخى از منابع نام وى به عنوان يكى از شيعيان كوفى كه همراه مسلم بن عقيل خروج كرده است. وى پس از شهادت مسلم همراه دو تن از كلبى ها از كوفه گريخت و خود را به امام حسين (ع) رساند و در كنار آن حضرت شهيد شد. در زيارت ناحيه از سالم به نام شهيد كربلا ياد شده است. علامه شوشترى درباره گزارشهاى مربوط به او نيز ترديد كرده است «تنقيح المقال ، بحار الانوار ، ج ٤٥؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ قاموس الرجال ، ج ٤ ، ص ٦١٢ ٦١٣؛ ابصارالعين ، ص ١٨١).

٦١. سعد بن حارث خزاعى

نوشته اند كه سعد از اصحاب پيامبر و ياران حضرت على (ع) و صاحب شرطه آن حضرت در كوفه بود. امام او را همراه امام حسن (ع) به آذربايجان فرستاد و سرانجام در ركاب حضرت امام حسين (ع) در كربلا به شهادت رسيد. مامقانى و صاحب منتهى الامال از وى به نام سعد بن الحرث ، غلام اميرالمومنين نام برده اند. (٥٦٠) (تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٢٣).

٦٢. سعد بن حنظله التميمى

برخى نوشته اند كه او همان حنظله بن اسعد شبامى است. بعضى نيز او را غير از شبامى دانسته و نوشته اند كه او نيز همراهان امام حسين (ع) بود كه در كربلا به شهادت رسيد. از او به نام سعيد بن حنظله نيز نام برده شده است (خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١٧؛ منتهى الامال ، ص ٤٣٤؛ نفس المهموم ، ص ١٣٢؛ ابصار العين ، ص ٨٨).


۱۵
٦٣. سعدبن عبدالله ، مولى عمرو بن خالد

٦٣. سعدبن عبدالله ، مولى عمرو بن خالد

سعد غلام عمرو بن خالد الصيداوى از جمله سه تن از كوفيانى بود كه همراه عمروبن خالد و طرماح و مجمع بن عبدالله عائذى از كوفه گريخت و در عذيب الهجانات به امام حسين (ع) پيوست و در روز عاشورا به شهادت رسيد. نوشته اند كه در روز عاشورا او به همراه چند تن ديگر در محاصره افتاد كه حضرت ابوالفضل ايشان را از محاصره نجات داد ، ولى در ادامه نبرد به شهادت رسيد. برخى نوشته اند كه سعد جزء ٥ نفرى بود كه قبل از حمله عمومى به شهادت رسيدند (تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٦؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٧٨؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٦؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٤؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٦؛ نفس المهموم ، ص ١٢٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ٢٠١).

٦٤. سعيد (سعد) بن عبدالله حنفى

سعيد يا سعد ، يكى ديگر از شهداى كربلاست. او از جمله كسانى بود كه به هنگام حضور امام حسين (ع) در مكه ، به همراه هانى بن هانى السبيعى ، دومين دسته از نامه هاى كوفيان را به مكه آورد و خواستار حركت سريع امام به سوى كوفه شد. نوشته اند كه چون امام حسين (ع) در ظهر عاشورا بر آن شد تا نماز را اقامه كند سعيد بن عبدالله در مقابل امام حسين (ع) ايستاد تا امام بدون اصابت تير به اقامه نماز بپردازد. سعيد در اين حال مورد اصابت تير دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد. وى از جمله كسانى بود كه در شب عاشورا جدا شدن از امام حسين (ع) را تقبيح كرد (رجال الطوسى ، ص ١٠١؛ تاريخ يعقوبى ، ج ٢ ، ص ١٧٨؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٤؛ الارشاد ، ص ٢٠٢؛ قاموس الرجال ، ج ٥ ، ص ٥٦٦؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٦ و ٧٠؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٠ - ٢١ و ٢٤؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٥٢ و ٤٤١؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧١؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٥١ و ١٧٧؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ص ٤٣٥؛ الملهوف ص الامامه و السياسه ، ج ٢ ، ص ٤؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٩٣؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٣؛ تاريخ ابن خلدون ، ج ٢ ، ص ٢٢؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٠؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٠؛ نفس المهموم ، ص ١٣٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٢٨؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ٨٩).

٦٥. سلمان بن مضارب بن قيس بجلى

برخى از علماى رجال از او نيز با تامل ، به عنوان يكى از اصحاب امام حسين (ع) و شهيد كربلا نام برده و نوشته اند كه وى پسر عموى زهير بن قيس و همراه قيس در بعد از ظهر عاشورا به شهادت رسيد (تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٤٨؛ قاموس الرجال ، ج ٥ ، ص ٢٠٨ معجم رجال الحديث ، ج ٨ ، ص ١٨٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٧٢).

٦٦. سليمان ، مولى الحسين (ع)

نام او را به اختلاف ، سليمان و سلمان نوشته اند. كنيه اش نيز ابارزين ثبت شده است. در اكثر منابع از سليمان ، به عنوان يكى از موالى حضرت امام حسين (ع) و شهيد راه كربلا ياد شده است ، اما اعثم مى نويسد كه نامش دراع و برادر شيرى امام حسين (ع) بود. سليمان قبل از واقعه كربلا به دستور امام حسين (ع) ، در هنگامى كه امام از مكه به مدينه رسيده بود و در مكه استقرار داشت ، براى رساندن نامه امام به احنف بن قيس ، منذر بن جارود ، مسعود بن عمرو و قيس بن هيثم ، از بزرگان بصره به سوى اين شهر رهسپار شد. در اين زمان هنوز عبيدالله بن زياد به كوفه نرفته بود. وى چون از خبر ورود سليمان به بصره آگاه شد ، او را يافته و به شهادت رساند. متاسفانه به دليل سكونت منابع و مقاتل درباره سليمان ، از چگونگى ورود وى به بصره و كيفيت دستگيرى و شهادت او ، اطلاعى در دست نداريم. نام قاتل او را سليمان بن عوف حضرمى نوشته اند (رجال الطواسى ، ص ١٠١؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٥٧ - ٣٥٨ و ٤٦٩؛ الفتوح ، ج ٥ ، ص ٤٢؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٢٣ و ٩٣؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٣٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٣٧ و ٣٣٩ و ٣٤٠ و جلد ٤٥ ، ص ٦٩؛ رجال ابن داود ، قسم اول ، ص ١٧٨؛ نهايت الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٦٢؛ الطبقات الكبرى ، جزء الاول ، ص ٤٧٧؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٩٣ ؛ الملهوف ، ص ١١٠؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٦٥؛ نقد الرجال ، ص ١٦٢؛ ابصار العين ، ص ١٢١ ، امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧).

٦٧. سوار بن منعم بن حابس همدانى النهمى

نام وى در برخى از منابع رجالى به عنوان شهيد كربلا آمده است. برخى نام او را سوار بن ابى عمير نوشته اند. به همين جهت برخى تصور كرده اند كه آنان دو نفر بوده اند. وى از بيعت كنندگان كوفه با امام حسين (ع) كه پس از شهادت مسلم از اين شهر خارج شد و به امام حسين (ع) پيوست. سوار در حمله اولى مجروح شد. او را به عنوان اسير نزد عمر بن سعد بردند. ابن سعد در آغاز بر آن بود تا او را بكشد ، اما با شفاعت قوم وى آزاد شد. سوار شش ماه پس از آزادى ، بر اثر زخم روز عاشورا در گذشت. به همين دليل نيز در زيارات شهدا از وى به عنوان مجروح ياد شده است بلاذرى او را با نام سوار بن ابى خمير يكى از بنى فهم جابرى همدانى آورده است. مجلسى نيز از او با نام سوار بن ابى حمير الفهمى الهمدانى ذكر مى كند (رجال طوسى ، ص ١٠١؛ بحارلانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٣؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...)ت ص ٢٠٣؛ تاريخ المقال ، ج ٢ ، ص ٧١؛ معجم رجال الحديث ، ج ٨ ، ص ٣٢٠؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٦؛ نقد الرجال ، ص ١٦٤؛ قاموس الرجال ، ج ٥ ، ص ٣٢٤؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ‍ ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٥١).

٦٨. سويد بن عمرو بن ابى المطاع الخثعمى

سويد نيز از ياران بسيار واراسته و شجاع امام حسين (ع) و مردى كثير الصلوه بود. نوشته اند كه در روز عاشورا زخم برداشت و به حالت احتضار افتاد ، امام در همان حال چون شنيد كه ندا مى دهند امام حسين (ع) كشته شد جانى دوباره گرفت و چون شمشيرش را گرفته بودند ، كارد خويش را برگرفت و دوباره به جنگ پرداخت تا به شهادت رسيد. رجز او را در روز عاشورا چنين نوشته اند:

اليوم قد طاب لنا القراع دون حسين الضرب و السطاع نرجو بذالك الفوز و الدفاع عن حر نار حين لاانتقاع
(رجال الطوسى ، ص ١٠١؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٥٣؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٤ و ٢٦؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٢؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ‍ ١٨٥؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٥؛ مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٢ و ٢٤؛ الملهوف ، ص ١٦٥ ١٦٦؛ خوارزمى ، منتهى الامال ، ص ٤٥٠؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٧٢؛ جلاء العيون ص ٣٩٩؛ نقد الرجال ، ص ١٦٤؛ نفس المهموم ، ص ١٢٩ - ١٣٠؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٧٢).

٦٩. سيف بن حارث بن سريع همدانى

سيف بن ابى الحارث بن سريع الجابرى ، يكى ديگر از شهداى طف بود. او يكى از نوجوانان سپاه امام حسين (ع) بود كه همراه پسر عمويش (٥٦١) مالك بن عبدبن سريع با اصرار و الحاح و گريه و زارى از امام اجازه جنگ خواستند و به ميدان رفته ، به شهادت رسيدند. او و پسر عمويش عبدالله بن عبد بن سريع ، به جابريان كه بطنى از همدان بود ، اشتهار دادند (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٣؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٢؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٧؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٤؛ ابن دريد ، الاشتقاق ، ص ٤٢٠؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣١ و ٧٢؛ جلاء العيون ، ص ٤٠٠؛ روضه الشهداء ، ص ٣٠٧ معجم رجال الحديث ، ج ٨ ، ص ٣٦٣ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٤٩).

٧٠. سيف بن عبدالله مالك عبدى (سيف بن مالك)

شيخ طوسى از او با نام سيف بن مالك ياد كرده است. سيف نيز از شهداى كربلاست كه به همراه ادهم بن اميه و يزيد بن ثبيت و پسران او به يارى امام حسين (ع) شتافت و در كربلا به شهادت رسيد. برخى نوشته اند كه او در هنگام نماز ظهر به نبرد پرداخت و در همان زمان به شهادت رسيد (رجال الطوسى ، ص ١٠١؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ رجال طوسى ، ص ٧٤؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥ - ٤٢٦؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ انصار الحسين ، ص ١٨٥).

٧١. شبيب بن جراد الكلابى

شبيب يكى از دلاوران و جنگاوران كوفه و از شيعيان و اصحاب حضرت على (ع) بود. در برخى از منابع تاريخى به حضور شبيب در جنگ صفين اشاره شده است. وى نيز از جمله كسانى بود كه در كوفه براى امام حسين (ع) بيعت مى گرفت. بعد از قتل مسلم بن هقيل ، شبيب نيز همراه سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد ، اما در شب عاشورا به سپاه امام حسين (ع) پيوست و در روز عاشورا به شهادت رسيد. نوشته اند كه شبيب با حضرت ابوالفضل و برادرانش خويشاوندى قبيله اى داشت و با ام البنين مادر عباس از يك تيره بود. به همين دليل هم وقتى از سپاه ابن سعد به سوى امام حسين (ع) آمد ، ابتدا به حضرت ابوالفضل و برادران او پيوست و از طريق آنان به حضور امام حسين (ع) رسيد (تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ‍ ٨٠).

٧٢. شبيب بن عبدالله النهشلى ، مولى حارث بن سريع

شبيب بن عبدالله النهشلى البصرى ، يكى ديگر از شهداى كربلا و مولى حارث بن سريع همدانى جابرى و از اصحاب امام حسين (ع) بود كه در روز عاشورا در حمله اولى به شهادت رسيد. اين گزارش را طوسى در رجال خود آورده است. مامقانى نيز همين گزارش را به نقل از شيخ طوسى ذكر كرده است. مرحوم مجلسى نيز در بحارالانوار ، نام شبيب را شبيب بن الحارث بن سريع ثبت كرده ، او را از جمله شهداى كربلا معرفى مى كند «رجال الطوسى ، ص ١٠١؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٨١؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٩٩ و ج ٤٥ ، ص ‍ ٧٣؛ معجم رجال الحديث ، ج ٩ ، ص ١٢؛ رجال طوسى ، ص ٢٧١؛ نقد الرجال ، ص ١٦٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٥٠).

٧٣. شوذب ، مولى شاكربن عبدالله همدانى شاكرى

شوذب مولى شاكر بن عبدالله ، يكى از شهداى كربلاست كه در روز عاشورا با كسب اجازه از حضرت امام حسين (ع) و پس از حنظله بن سعد الشبامى به ميدان جنگ رفت و به شهادت رسيد. برخى وى را از شيعيان سابقه دار و قديمى نوشته اند و برخى نيز آورده اند كه او پسر عروه بن طرق و از قبيله غفار بود (رجال الطوسى ، ص ١٠١؛ الارشاد ، ص ٢٣٨؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٢ ، ٢٦ و ٣٣؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٣؛ الكامل فى التاريخ ، ج ، ص ٧٣؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٤؛ اعلام الورى ، ص ٢٤٢؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٨٨؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٨ - ٢٩ ، ٧١ و ٧٣؛ مستدرك الوسايل ، ج ٣ ، ص ٨١١؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٤؛ نقد الرجال ، ص ٢٦٨؛ نفس المهموم ، ص ‍ ١٢٨؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٤٧).

٧٤. ضرغامه بن مالك تغلبى

ضرغامه يا ضرغام از شهداى حمله اولى در كربلا بود. برخى نقل كرده اند كه بعد از نماز ظهر به مبارزه بيرون شد و شهيد گشت «رجال الطوسى ، ص ١٠١؛ المناقب ، ص ١١٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٠٦؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٩٩ - ٢٠٠ و ج ٤٥ ، ص ١٨ و ٧١؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥؛ معجم رجال الحديث ، ج ٩ ، ص ١٤٦؛ قاموس الرجال ، ج ٥ ، ص ‍ ٥٤١؛ نقد الرجال ، ص ١٧٤؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٨٩).

٧٥. طرماح بن عدى

شيخ طوسى نام او را در شمار اصحاب حضرت امام حسين (ع) آورده. صاحب مستدرك مى نويسد كه وى فرستاده حضرت على (ع) به سوى معاويه شد كه بعدها در شمار اصحاب امام حسين (ع) در آمد و به كربلا آمده و در طف به شهادت رسيد (رجال الطوسى ، ص ١٠٢؛ مستدرك الوسايل ، ج ٣ ، ص ٨١٣؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٧٤؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٠٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٧٨؛ نقد الرجال ، ص ١٧٤؛ منتهى الامال ، ص ٤٠٣؛ نفس المهموم ، ص ٨٤ - ٨٦؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٢٠ - ٤٢١).

٧٦. عابس بن ابى شبيب شاكرى همدانى

عابس از مردان شجاع كوفه بود. پس از ورود مسلم بن عقيل به كوفه به همكارى فعال با فرستاده امام حسين (ع) و به يارى پرداخت. هموست كه متن نامه مسلم بن عقيل به امام حسين (ع) ، مبنى بر بيعت ٢٠ هزار نفر از كوفيان ، با آن حضرت را از كوفه به مكه برد و به امام تقديم كرد. چنان كه پيش از اين گفته ايم ، در ميان شيعيان كوفه عابس از جمله شيعيانى بود كه پس از ورود مسلم به كوفه مى كوشد تا به فرستاده امام اطلاعاتى واقعى ارائه كند و از هر گونه مبالغه در باب واقعيات كوفه اجتناب ورزد. عابس چنان كه نزد مسلم بن عقيل سوگند خورده بود ، هم به فرستاده امام حسين (ع) وفادار ماند ، هم پس از شهادت وى ، كوفه را ترك كرد و به كاروان حسينى پيوست. نوشته اند كه چون عابس مردى شجاع بود و كسى توانايى رويارويى با وى را نداشت ، وقتى در روز عاشورا وارد ميدان نبرد شد ، به دستور عمربن سعد ، او را سنگباران كردند تا مجبور به نبرد رويارويى و نزديك با عابس ‍ نگردند. عابس پس از آنكه توانست تعداد زيادى از كوفيان را از پاى در آورد ، از شدت جراحات تيرهابه زمين افتاد. پس از شهادت وى افراد كثيرى مدعى كشتن او شدند ، تا بلكه بتوانند قتل عابس دلير را به افتخارى براى خود تبديل كنند. وقتى ابن سعد با اين ادعاها رو به رو شد ، فرياد زد كه هيچ كس عابس را به تنهايى به قتل نرساند ، بلكه همگى شما در كشتن عابس شريكيد (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٧٥ و ٤٤٣؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ٥١؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٦ ، الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٣؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٥؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ بحارالانوار ، ج ٤٥؛ ص ٢٨ و ٧٣؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٢؛ الارشاد ، ص ٢٣٨؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١١٢؛ نقد الرجال ، ص ١٧٦؛ منتى الامال ، ص ٣٧٣ و ٤٤٤ - ٤٤٦؛ نهايه الارب ، ج ٢٠؛ ص ٤٥٤؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ‍ ١٤٥).

٧٧. عامربن جليده

عامربن جليده در زيارت رجبيه به عنوان شهيد كربلا آمده است. در منابع متقدم و مقاتل نام و نشانى از وى به چشم نمى خورد (معجم رجال الحديث ، ج ٩ ، ص ١٨٩؛ ابصار العين ، ص ١١٥).

٧٨. عامر بن ملك

نام عامر نيز در زيارت رجبيه به عنوان شهيد كربلا آمده است ، اما نام و نشان او نيز در منابع و مقاتل خبرى موجود نيست (معجم رجال الحديث ، ج» ، ص ٢٠١؛ ابصار العين ، ص ‍ ١١٥).

٧٩. عامر بن مسلم بن طريف عبدى

عامر بن مسلم العبدى و مولاى ابو سالم از شيعيان امام حسين (ع) در بصره بودند كه همراه سيف بن مالك و ادهم بن اميه به همراهى يزيد بن نبيط و پسران او از بصره به كربلا آمدند تا امام حسين (ع) را يارى كنند. شيخ طوسى از او به نام عامر بن مسلم و مجهول ياد كرده است «ابن حزم ، جمهره انساب العرب ، ص ٢٩٣؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ اللباب ، ج ٢ ، ص ٣٥٩؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥ و ٤٢٨؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١١٧؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٢ ، ص ٢٥١؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ نفس المهموم ، ص ‍ ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٨٥).

٨٠. عباد بن مهاجر بن ابى مهاجر جهنى

شيخ طوسى از او به عنوان عياض بن ابى مهاجر ياد كرده است. عباد يا عياض ، يكى ديگر از شهداى كربلا بود كه در عاشورا به شهادت رسيد. او از اهل آبهاى جهينه اطراف كوفه بود كه از آنجا به سوى امام حركت كرد و به سپاه ايشان پيوست (رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٢٣؛ قاموس الرجال ، ج ٥ ، ص ٢٢١؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٩٠).

٨١. عبدالاعلى بن يزيد بن شجاع كلبى

عبدالاعلى جنگجوى شجاعى از شيعيان كوفه بود كه با مسلم بيعت كرد. او در اين شهر از مردم براى امام حسين (ع) بيعت مى گرفت. چون مردم از مسلم روى گردان شدند ، دستگير و زندانى شد و به دستور ابن زياد گردنش را زدند. بلاذرى از اين شهيد راه امام حسين (ع) نام مى برد و مى نويسد كه در كربلا كشته شد. طبرى به نقل از ابن جناب كلبى درباره وى نوشته است : كثير يكى از مردم كلب به نام عبدالاعلى را ديد. وى سلاح پوشيده بود. و با تنى چند جوانان كوفه آهنگ ابن عقيل را داشت. كثير عبدالاعلى را گرفت و نزد ابن زياد برد. وقتى عبدالله بن زياد ، مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشت ، عبدالاعلى كلبى را نزد خود خواند و به او گفت ، قصه خويش را با من بگو. گفت خدايت قرين صلاح بدارد ، بيرون آمده بودم كه ببينم مردم چه مى كنند كه كثير بن شهاب مرا گرفت. ابن زياد گفت : قسم ياد كن كه جز به خاطر آنچه مى گويى بيرون نيامده بودى. چون عبدالاعلى قسم ياد نكرد ، بنابر اين عبيدالله دستور داد تا او را به ميدان جبانه السبيع بردند و گردن زدند (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٦٩ - ٣٧٠ و ٣٧٩؛ قاموس الرجال ، ج ٥ ، ص ٢٥٧؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٤؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٣٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ١٨٠.

٨٢. عبدالرحمن بن عبدالله الكدن الارحبى الهمدانى

عبدالرحمن بن عبدالله بن كدر (كدن) ارحبى همدانى نيز يكى ديگر از شهداى حمله اولى در كربلا بود. پيش از اين به نقل از ابومخنف آورديم كه عبدالرحمان بن عبدالله الكوا الارحبى ، از اعضاى دومين دسته از فرستادگان كوفيان بود كه همراه قيس بن مسهر و عماره بن عبدالله السلولى ، وارد مكه شد و يكصد و پنجاه نامه كوفيان را به امام حسين (ع) تقديم كرد. ابومحنف افزوده است كه امام حسين (ع) او را همراه مسلم بن عقيل و قيس بن مسهر و عماره بن عبدالله السلولى به كوفه فرستاد و به او و ديگر همراهانش دستور داد تا از متقيان باشند (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٢٥ و ٣٥٤؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ معجم رجال الحديث ، ج ٩ ، ص ٣٣٦؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٣؛ مسترك الوسايل ، ج ٣ ، ص ‍ ٨١٧؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٤٥؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٦؛ نقد الرجال ، ص ١٨٦؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ‍ ١٤٨).

٨٣. عبدالرحمن بن عبدالله يزنى

نام وى در منابع متعددى به عنوان شهيد كربلا آمده است. خوارزمى و ابن شهر آشوب از اين جمله اند. برخى احتمال داده اند كه او همان شهيدى است كه نامش در رجبيه به عنوان عبدالرحمن بن عبدالله ازدى آمده است. صاحب انصار الحسين مى نويسد كه صاحب معجم رجال الحديث نوشته است كه عبدالرحمن بن عبدالله يزنى ، همان عبدالرحمن بن عبدالله بن كدن ارحبى است ، ولى با اين نظر موافقت نداريم (معجم رجال الحديث ، ج ٩ ، ص ٣٤٩؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢١؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، ص ‍ ٢٧٣؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١١٩ - ١٢٠؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٢؛ جلاء العيون ، ص ٣٩٧؛ ابصار العين ، ص ٩٦).

٨٤. عبدالرحمن بن عبد ربه انصارى خزرجى

وى از اصحاب حضرت على (ع) بود. برخى نيز او را از اصحاب رسول خدا دانسته اند كه در كربلا به شهادت رسيد. وى در شب عاشورا به استقبال از شهادت خويشتن را آرايش و نظافت مى كرد. ابومخنف از طريق غلام عبدالرحمن كه در شب عاشورا همراه وى و ديگر ياران امام حسين (ع) حاضر بود ، گزارشى از خشنودى اصحاب امام در آن شب آورده است. صاحب معجم رجال الحديث متذكر شده است كه شيخ در رجال خويش ، يك بار او را از اصحاب على (ع) شمرده و يك باز نيز از اصحاب امام حسين (ع) «تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٢٣؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٦٠؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٤٥؛ معجم رجال الحديث ، ج» ، ص ٣٣٤؛ مثير الاحزان ، ص ٥٤؛ الملهوف ، ص ١٥٤- ١٥٥؛ منتهى الامال ، ص ٤١٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين : ص ١٦٤).

٨٥. عبدالرحمن بن عزره (عروه) بن حراق الغفارى

برخى او را به نام عبدالرحمن ابى عزره ثبت كرده و نوشته اند كه نام ابى عزره عبدالعزى بن عمرو بن حر بن حارثه بن غفار بود. برخى نيز نامش را عبدالرحمن بن عروه بن حراق نوشته اند. در برخى از منابع رجالى آمده است كه حراق جد عبدالرحمن ، از اصحاب حضرت على (ع) بود. در جنگهاى جمل و صفين و نهروان شركت داشت. گفته شده است كه عبدالرحمن از جمله ياران امام حسين (ع) بود كه در لحظات جنگيدن امام حسين (ع) ، در پيش آن امام به شهادت رسيد در زيارت رجبيه از دو برادر به نام عبدالرحمن و عبدالله الغفاريين ياد شده است كه مراد از اولى ، همين عبدالرحمن بن عزره است (جمهره النسب ، ص ١٥٦؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٢؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ص ٧٢؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٤؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٧؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٤؛ نهايه الارب ، ج ٧ ، ص ١٩١؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٤٦؛ جلاء العيون ، ص ٤٠ ، معجم رجال الحديث ، ج ٩ ، ص ٣٣٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٢٠ و ج ٤٥ ، ص ٢٨ - ٢٩ و ٧١؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٣؛ روضه الشهداء ، ص ٢٩٩؛ نقد الرجال ، ص ١٨٦؛ نفس المهموم ص ١٢٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ، ص ٩٦).

٨٦. عبدالرحمن بن عقيل بن ابى طالب

برخى نوشته اند كه عبدالرحمن بن عقيل از شهداى بنى هاشم در كربلاست و با تير عروه ختعمى به شهادت رسيد. بنا به گزارش ابوالفرج اصفهانى ، مادر عبدالرحمن كنيز بود. همين مورخ مى نويسد كه قاتل وى عثمان بن خالد جهنى و بشر بن شوط (حوط يا احواط) قابضى همدانى بودند. پيش از اين اشاره شده كه در زمان غلبه مختار بر كوفه ، آنان را گرفته و گردن زدند و سپس در آتش سوزاندند (مقاتل الطالبيين ، ص ٩٠؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٧ و ج ٦ ، ص ٥٨؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٥؛ و ٩٢ الفتوح ج ٣ ، ص ‍ ١٢٦ - ١٢٧؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٥؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٥٨ و ١٨٩؛ الارشاد ، ص ٢٣٩ و ٢٤٩؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٧؛ تذكر الخواص ، ص ٢٢٩؛ بحارالانوار؛ ج ٤٥ ، ص ٣٣ - ٣٤ ، ٤٤ ، ٦٨؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٦؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣٠و ٥٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ‍ ١٤٦؛ معجم رجال الحديث ، ج ٩ ، ص ٣٣٩؛ قاموس الرجال ، ج ٦ ، ص ١٣٠؛ منتهى الامال ، ص ٤٥٧ و ٤٨٢؛ نفس المهموم ، ص ١٤٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ١١٨).

٨٧. عبدالرحمن بن مسعود التيمى

در برخى از منابع متاخر آمده است كه عبدالرحمن نيز يكى ديگر از ياران امام حسين (ع) بود كه همراه سپاه ابن سعد از كوفه خارج شد و چون به كربلا آمد ، همراه پدرش مسعود بن الحجاج به امام حسين (ع) پيوست و در روز عاشورا ، در حمله اولى به شهادت رسيد (تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٤٨؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ‍ ٢٤٨).

٨٨. عبدالرحمن بن يزيد

نام او در زيارت رجبيه آمده است. نام و نشانى از وى در كتابهاى تاريخ و مقاتل موجود نيست. صاحب رجال الحديث نيز به استناد زيارت رجبيه ، از عبدالرحمن با نام شهيد كربلا نام مى برد. بعيد نيست كه عبدالرحمن يكى ديگر از پسران يزيد بن نبيط باشد (ابصار العين ، ص ١١٥؛ معجم رجال الحديث ، ج ٩ ، ص ٣٥٣).

٨٩. عبدالله بن ابى عزره (عروه) بن حراق الغفارى

اين شهيد كه نامش را به اختلاف عبدالله بن عروه ، عبدالله بن غزره و يا غرره نوشته اند از بنى غفار و برادر عبدالرحمن غفارى است از او و برادرش به عنوان شجاعان كوفه ياد كرده اند. بنا به گزارش برخى از مورخان و اصحاب مقاتل ، عبدالله نيز همانند برادرش ، از اصحاب حضرت على (ع) بود و در جنگهاى قبلى ، همراه آن حضرت شركت داشتند (جمهره النسب ، ص ١٥٦؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٢؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ٧٢؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٤؛ معجم رجل الحديث ، ج ١٠ ، ص ٢٥٤؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٧؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٤؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٣؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ جلاء العيون ، ص ٤٠؛ بحارالنوار ، ج ٤٤؛ ص ٣٢٠ و ج ٤٥ ، ص ٢٩؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٣؛ نفس المهموم ، ص ١٢٧ و ١٣٥؛ نقد الرجال ، ص ٥٢؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ٩٧).

٩٠. عبدالله بن بشر خثعمى

در برخى از منابع متاخر نيز بشر را يكى ديگر از شهداى كربلا شمرده اند كه به حسين (ع) پيوست و در كربلا به شهادت رسيد. در منابع و مقاتل ، ذكرى از وى در ميان نيست. علامه شوشترى نيز درباره شهادت عبدالله ترديد كرده است منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٧٠؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٤٨؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ قاموس الرجال ، ج ٦ ، ص ٢٦٧؛ انصار الحسين ، ص ١٧٢).

٩١. عبدالله بن بقطر

عبدالله بن بقطر يا يقطر را برخى برادر رضاعى امام حسين (ع) و برخى نيز به خطا برادر رضاعى قيس بن مسهر صيداوى نوشته اند در برخى از كتابها به نام عبدالله بن يقطر ياد شده است كه به حسب توضيح علامه شوشترى خطاست و صحيح آن بقطر است. آورده اند كه وقتى كه نامه امام حسين (ع) را از محل زباله براى مسلم بن عقيل مى برد به دست حصين بن نمير ازدى در حدود قادسيه دستگير شد و او را به نزد عبيدالله بن زياد فرستادند. پسر زياد دستور داد تا گردنش را بزنند. نام قاتل وى را عبدالملك بن عمير لخمى ثبت كرده اند. برخى نيز چون شيخ طوسى گزارش مربوط به قيس بن مسهر صيداوى ، مبنى بر افكندن او از بالاى قصر حكومتى را را براى عبدالله نوشته اند (رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٩؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٤٢ - ٤٣ و ٩٢؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٩؛ سير اعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٢٩٩؛ مستدرك الوسايل ، ج ٣ ، ص ٨٥٥؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤١٤؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٩٩؛ قاموس الرجال ، ج ٦ ، ص ٢٦٥؛ رجال بن داود ، ص ٢١٧؛ نقد الرجال ، ص ٢١٠؛ رجال بحر العلوم ، ج ٤ ، ص ٣١ - ٣٢ و ٤٢؛ جامع الرواه ، ج ١ ، ص ٥١٨؛ ابصار العين ، ص ١٢١؛ قاموس الرجال ، ج ٦ ، ص ٦٦٥؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٠؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، ص ٢٢؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٢٢٤).

٩٢. عبدالله بن حسن بن على بن ابى طالب

عبدالله بن حسن ، پسر امام حسن (ع) ، مادرش دختر سليل بن عبدالله و دختر برادر جرير بن عبدالله بجلى بود. طبرى مى نويسد كه مادرش كنيز بود. بنا به روايتى از امام محمد باقر (ع) ، حرمله بن كاهل اسدى ، عبدالله بن حسن را به شهادت رسانيد. عمه اش حضرت زينب كوشيد تا او را از رفتن به ميدان باز دارد ، امام عبدالله گفت كه عمويش را در نبرد تنها نخواهد گذاشت. شيخ مفيد نيز نوشته است كه به هنگام شهادت ، هنوز به سن بلوغ نرسيده بود. شيخ مفيد همچنين آورده است كه :
«پسران امام حسن كه در كربلا به شهادت رسيدند عبارت بودند از: قاسم ، ابوبكر و عبدالله». مسعودى كه تعداد شهداى كربلا را هشتاد و هفت نفر نوشته است مى نويسد كه : فرزندان حسن بن على ، عبدالله بن حسن و قاسم بن حسن و ابوبكر بن حسن در كربلا كشته شدند. برخى نوشته اند كه عبدالله بن حسن در ميدان جنگ توانست چهارده تن از دشمنان امام حسين (ع) را به قتل رساند. شيخ مفيد افزوده است كه در حال حمله ابجر بن كعب به امام حسين (ع) ، عبدالله دست خويش را در مقابل شمشير ابجر حائل كرد و آن تيغ دست عبدالله را بريد. مداينى از هانى بن شبت قايضى روايت كرده كه «مردى از قبيله آنها او را كشت». علامه شوشترى گزارشهاى موجود درباره وى را بررسى و مورد نقادى قرار داده است (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٨؛ الارشاد ، ص ٢٤١ و ٢٤٨؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٧- ١٢٨؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٩؛ كشف الغمه ، ج ٢ ، ص ١٨٥؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦١؛ مقاتل الطالبين ، ص ٨٧؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣١ ٣٢ و ٥٣؛ بحار الانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٦٣ و ج ٤٥ ، ص ٣٤ ٣٦ و ٥٣ و ٦٧؛ منتهى الامال ، ص ٤٥٩ و ٤٨٢ ، الطبقات الكبرى ، جزء اول ، ص ٤٧٦؛ الملهوف ، ص ١٧٣؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٦٢؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٧٨؛ نقد الرجال ، ص ١٩٧؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٧؛ مجمع الرجال ، ج ٣ ، ص ٣٨٧؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٠ ، ص ١٦٤؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٣٨٧؛ ابصار العين ، ص ١٠٢؛ قاموس الرجال ، ج ، ٦ص ٣١٧)

٩٣. عبدالله بن حسين بن على بن ابى طالب (على اصغر)

عبدالله بن حسين بن على كه به خطا به على اصغر شهرت يافته است ، همان كودك خردسال امام حسين (ع) است كه بنا به گزارش برخى از منابع امام حسين (ع) براى احتجاج از تشنگى او با دشمن سخن گفت و با تير ايشان در آغوش امام به شهادت رسيد. ابو الفرج اصفهانى به نقل از امام محمد باقر (ع) ، قاتل او را حرمله بن كاهل اسدى يا حرمله بن كاهل الوالبى نوشته است. اصفهانى افزوده است كه مدائنى به نقل از هانيه بن ثبيت قايذى روايت كرده كه مردى از قبيله آنان ، عبد الله بن حسين را كشت. صاحب منتهى الامال كه مدعى است عبدالله بن على بزرگسال بوده است ، مى نويسد كه او ١٤ نفر را در روز عاشورا به خاك افكند (سراج الانساب ، ص ١٧١؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٨؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٥ و ٩٢؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣١ و ٥٣؛ مقاتل الطالبين ، ص ٨٧-٨٨؛ الارشاد ، ص ٢٤٠ و. ٢٤٨ و ٢٥٣؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٧ و ٤٦١؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٢٨٠؛ جامع الرواه ، ج ١ ، ص ٥٧٢؛ روضه الشهدا ، ص ٣٤٢-٣٤٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ٨٨).

٩٤. عبدالله بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب

اصفهانى نوشته است كه مادرش ، خوصا دختر حفصه بود. وى بنا به روايت يحيى بن حسن علوى ، در روز عاشورا به شهادت رسيد. ابوالفرج اصفهانى از او به نام عبدالله بن عبدالله ياد كرده است. ابن شهر آشوب و به پيروى از او ، برخى منابع بعدى نيز از عبدالله به نام شهيد كربلا ياد كرده اند (خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزءالثانى ، ص ٥٣؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٩٠؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ بحارالانوار ، ج ٤٥؛ ص ٣٤؛ البدايه ، و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٩٠؛ قاموس الرجال ، ج ٦ ، ص ٤٩٩).

٩٥. عبدالله بن عفيف ازدى غامدى

حميد بن مسلم و عمر بن شبه نقل كرده اند كه عبدالله از شيعيان على (ع) بود كه چشم چپ خود را در نبرد جمل ، و چشم راست خود را نيز در صفين از دست داده بود. وى مردى بسيار زاهد و پارسا بود كه بسيارى از اوقات خود را در مسجد به عبادت مى گذرانيد. چنان كه پيش از اين گفتيم ، چون سرهاى شهداى كربلا به كوفه رسيد و ابن زياد در مسجد كوفه به ايراد خطبه پرداخت و به امام و به امام حسين (ع) و يارانش ناسزاگفت عبدالله بن عفيف بر آشفت و بر ابن زياد بانگ زد و اهل كوفه را عليه او برانگيخت. ابن زياد از ترس شورش ‍ فرياد زد كه بگيريد اين كور خارجى را كه بر يزيد عاصى شده است. چون در اين حال هفتصد تن از ازدى هاى حاضر در مجلس به حمايت از عبدالله پرداختند ، ابن زياد به عمرو بن حجاج دستور داد تا مسجد را محاصره و ازدى ها را دستگير كند. بر اثر اين دستور و مقاومت ازدى ها ميان يمنى ها و ازدى ها برخورد شديدى اتفاق افتاد كه سرانجام يمنى ها غلبه كردند و در اين ميان عبدالله بن حوزه والبى (٥٦٢) و محمد بن حبيب الكبيرى كشته شدند. پس از آن يمنى هاى تحت فرمان عمرو بن حجاج به خانه عبدالله بن عفيف حمله كرده و پس از نبردى ديگر در آنجا ، در حالى كه علاوه بر ازدى هاى مدافع خانه عبدالله ، خود او نيز شجاعانه مى جنگيد ، سرانجام او را دستگير كرده به حضور ابن زياد بردند.
بنا به برخى از گزارشها عبيدالله ابتدا عبدالله را زندانى كرد و كمى بعد او را احضار كرده از او خواست تا براى آزادى خويش ، صد هزار دينار مقدارى سلاح و شتر بپردازد. چون عبدالله از پذيرفتن در خواست ابن زياد سر باز زد ، بنابراين عبيدالله نيز دستور داد تا گردنش را بزنند. نوشته اند كه در اين هنگام دختر عبدالله به گريه افتاد. عبيدالله چون گريه دختر عبدالله را شنيد ، گوش خويش را نزديك عبدالله برد و از او خواست تا محل اموال خويش را فاش كند. در اين حال عبدالله دهان بر گوش پسر زياد نزديك كرد و بر آن شد تا گوش ‍ وى را از جاى بكند. پس عبيدالله خشمگين شد و دستور داد تا وى را به شهادت برسانند. عبدالله بن عفيف در حالى كه مى گفت : «السلام عليك يا رسول الله السلام عليك يا وصى رسول الله» به شهادت رسيد. به دستور پسر زياد پس از كشتن عبدالله ، جسد وى را در سبخه به دار كشيدند (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٥٩؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢١٤- ٢١٥؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٨٣؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٦٦ - ٤٦٧؛الارشاد ، ص ٢٤٤؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٩ - ٦٠؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٩١؛ الملهوف ، ص ٢٠٣-٢٠٧؛ قاموس الرجال ، ج ٦ ، ص ٨٥؛ بحارالانوار ج ٤٥ ، ص ٧١ و ١١٩ و ١٢١؛ منتهى الامال ، ص ‍ ٤٩٠).

٩٦. عبدالله بن عقيل (عبدالله اكبر)

ابوالفرج مى نويسد مادر عبدالله كنيز بود خود عبدالله در كربلا به دست عثمان بن خالد جهنى و مردى از قبيله همدان شهيد شد. طبرى به روايت ابومخنف مى نويسد كه نام مادر عبدالله ولد بود و در كربلا توسط عمرو بن صبيح الصدائى به قتل رسيد. اين عبدالله را عبدالله اكبر نيز مى گفتند. او را از تابعين مدنى دانسته اند كه از جابر حديث شنيده است (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٩؛ الارشاد ، ص ٢٤٩؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٩٢ ، تاريخ ابن خلدون ، ج ٢ ، ص ٣٦؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦٢؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٣؛ نهايه الارب ، ج ٧ ، ص ١٩٧؛ انساب الاشراف ، ج ٢ ، ص ٧٠؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٩١؛ لباب الانساب ، ج ١ ، ص ٣٩٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٣ ، ٣٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٥٧؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٩٩؛ قاموس الرجال ، ج ٦ ، ص ٩٢ و ٥٢٣؛ مجمع الرجال ، ج ٤ ، ص ٣٢٩؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٠ ، ص ٢٥٩؛ البدايه و النهايه و ج ٨ ، ص ١٨٩؛ نقد الرجال ، ص ٢٠٢؛ نفس المهموم ، ص ١٤٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥).

٩٧. عبدالله بن على بن ابى طالب

عبدالله يكى ديگر از پسران حضرت على و برادر تنى حضرت ابوالفضل عباس بود كه در سن بيست و پنج سالگى در كربلا به شهادت رسيد. مادرش ام البنين ، دختر حزام بن خالد بن ربيعه بن الوحيد ، از بنى كلاب بود. نوشته اند كه عبدالله را هانى بن شويب (ثبيت) حضرمى به قتل رساند. قبل از واقعه كربلا ، شمر كه از قبيله مادر عبدالله بود ، به حضرت ابوالفضل و همين عبدالله و برادران ديگرش جعفر و عثمان امان داد ، اما آنان استوار در كنار حضرت امام حسين (ع) ايستادند و حاضر به پذيرفتن امان شمر و ابن سعد نشدند. ابوالفرج اصفهانى نوشته است كه برادرش حضرت ابوالفضل قبل از آنكه خود به ميدان برود ، عبدالله را روانه ميدان كرد و به او گفت مى خواهم تا جانبازى تو را ديده و از شهادتت ماءجور گردم. عبدالله به هنگام شهادت ٢٥ سال داشت (جمهره النسب ، ص ٣١؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٩ و ٤٦٨ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٩٢؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٠٤ - ١٠٥ و ١٢٩؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٧٩؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦٢؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٦؛ اعلام الورى ، ص ٢٤٣؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٧ و ١٨٩؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٣٢ و ٤٥٧ و ٤٦٢؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣٤ و ٥٣؛ الاصابه فى تمييز الصحابه ، جزء اول ، ص ٣٧٥؛ الارشاد ، ص ٢٤٠ و ٢٤٨؛ (٥٦٣) الاخبار الطوال ، ص ٢٥٧؛ رجالالطوسى ، ص ١٠٢؛ الملهوف ، ص ١٤٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٨ و ٦٦؛ منتهى الامال ، ص ٤١٠ و ٤٦٠ و ٤٨٢؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٩٩؛ نقد الرجال ، ص ٢٠٣؛ نفس المهموم ، ص ٩٨؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٤؛ ابصار العين ، ص ٩٨).


۱۶
٩٨. عبد الله بن عمير كلبى

٩٨. عبد الله بن عمير كلبى

عبدالله از اصحاب حضرت على (ع) و نيز از ياران امام حسن و امام حسين (ع) بود. نام او در رديف شجاعان و اشراف كوفه آمده است. ابومخنف از ابى جناب كبى نقل كرده است كه عبدالله بن عمير از بنى عليم بود كه به اطراف كوفه آمده و در نزديكى چاه جعد متعلق به قبيله همدان خانه اى ساخته و زندگى مى كرد. همسرى داشت به نام ام وهب از تيره نمر بن قاسط. وى پس از ورود امام حسين (ع) به كربلا و مشاهده آماده شدن سپاه ابن زياد براى نبرد با آن حضرت ، با خود گفت : سوگند به خدا كه همواره به نبرد با مشركان علاقه داشتم. اميد آن دارم كه نزد خداوند ، نبرد با كسانى كه به سوى جنك با پسر دختر پيامبر مى روند ، بيش از ثواب جنگ با مشركان باشد. عبدالله سپس به سوى همسر خويش رفت و به او خبر داد كه كوفيان عازم نبرد با امام حسين (ع) شده و او نيز بر آن است تا به امام ملحق شود. ام وهب تصميم همسر خويش را ستود و از او خواست تا او را نيز با خود همراه كند. چون شب فرا رسيد و هوا تاريك شد ، عبدالله و ام وهب خود را به كاروان حسينى رسانده و به امام ملحق شدند.
چون روز عاشورا فرا رسيد ، او بى درنگ آهنگ نبرد با سپاهيان ابن سعد را كرد و دومين كسى بود كه در اين روز به شهادت رسيد نوشته اند. كه در اين حال ام وهب بر بالاى جسد شوهر رفت و ورود وى را به بهشت تبريك گفت. نقل شده است كه او خطاب به دشمن و همسرش چنين گفت :

ان تنكرونى فانا ابن الكلب سوف ترونى و ترون ضربى و حملتى و صولتى فى الحرب ادرك ثارى بعد ثار صحبى وادفع الكرب بيوم الكرب فما جلادى فى الوغى باللعب (٥٦٤)
اگر مرا نمى شناسيد من فرزند كلبم و نسب از تيره عليم دارم. مردى شجاع و با ريشه هستم و به هنگام حادثه سست نمى گردم. اى ام وهب تعهد مى كنم كه در ضربت زدن بر دشمن سبقت جويم. ضربت خواهم زد همچون ضربت زدن جوانى مومن. وهب بن عبدالله پسر او نيز از جمله شهدايى بود كه در روز عاشورا اندكى پس از پدرش به شهادت رسيد (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٢٩ و ٤٣٠؛ الارشاد ، ص ٢٣٦؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ص ١٣ و ٦٥ و ٦٨ و ٦٩ و ٢٠٢؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ص ١٨١ و ١٨٢؛ رجال الطوسى ، ص ‍ ١٠٤؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١١؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٤٧ و ٤٤٦ و ٤٥٠؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٩٥؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٢٠١؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ١٢ ، ١٦ ، ٧١؛ نقد الرجال ، ص ٢٠٤؛ منتهى الامال ، ص ٤٣٠؛ نفس المهموم ، ص ١١٦ - ١١٧ و ١٢١ و ١٣٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٧٩).

٩٩. عبدالله بن مسلم بن عقيل بن ابى طالب

عبدالله يكى ديگر از پسران مسلم بن عقيل بود كه به ادعاى برخى از اصحاب مقاتل ، نخستين شهيد كربلا در روز عاشورا بود. مادر عبدالله رقيه دختر اميرالمومنين (ع) بود. برخى نوشته اند كه عبدالله اولين كسى از خويشاوندان امام حسين (ع) بود كه در كربلا به شهادت رسيد. مورخان و اصحاب مقاتلى كه على اكبر پسر امام حسين (ع) را نخستين شهيد روز عاشورا دانسته اند ، نوشته اند كه بعد از شهادت على اكبر ، عبدالله بن مسلم بن عقيل از امام (ع) اجازه جنگ گرفت و پس از دلاورى بسيار ، با تير عمرو بن الصبيح الصيداوى كه بر دست و پيشانى او نشست ، زخمى شد و سپس با نيزه اى كه به قلبش فرو رفت به شهادت رسيد به روايت ديگرى از ابومخنف قاتل عبدالله ، اسد بن مالك حضرمى بود. برخى نيز نوشته اند كه قاتل او را بعدها مختار به قتل رساند (الارشاد ، ص ٢٣٩؛ الكامل فى التاريخ ؛ ج ٤ ، ص ٧٤ و ٩٣ و ج ٥ ، ص ١٣ و ١٧؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ٤٤٧ و ٤٦٩ و ج ٦ ، ص ٦٤؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٥؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٩٢؛ الفتوح : ج ٣ ، ص ١٢٦؛ الاخبارالطوال ، ص ٢٥٧؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦٢؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ ذهبى ، تاريخ الاسلام ، ص ٢١؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٥ و ١٨٩؛ منتهى الامال ، ص ٣٨٦ و ٤٥٤ - ٤٥٥ و ٤٨٢؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣٠ و ٥٣؛ نهايه الارب ، ٢٠ ، ص ٤٥٦؛ مجمع الرجال ، ج ٤ ، ص ٥٤؛ قاموس الرجال ، ج ٦ ، ص ٦١٥؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٢١ و ج ٤٥ ، ص ٣٢ ، ٦٨؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٢١٧؛ جلاء العيون ، ص ٤٠٠؛ جامع الرواه ، ج ١ ، ص ٥١٠؛ نقد الرجال ص ٥٨ ، نفس المهوم ، ص ١٤٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ‍ ١١٧).

١٠٠. عبدالله بن يزيد بن نبيط عبدى بصرى

عبدالله بن يزيد نيز از جمله ياران بصرى امام حسين (ع) بود كه پس از شنيدن خبر ورود آن حضرت به كربلا ، همراه پدر و برادرش عبيدالله كه از شيعيان عبدالقيسى بصره بودند ، از بصره خارج شد و در كربلا به امام حسين (ع) پيوست و در روز عاشورا ، در حمله اولى به شهادت رسيد (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٥٤ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٢١؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٢٢٤؛ اعيان الشيعه ، ج ٨ ، ص ٩٢؛ بحارالانوار؛ ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ نهايه الارب ، ج ٧ ، ص ١٤٠ ، منتهى الامال ، ص ٤٢٨؛ نفس المهموم ، ص ١٣٦؛ ابصار العين ، ص ٩٨).

١٠١. عبدالله بن بدر

برخى از منابع رجالى متاخر ، به نقل از زيارت رجبيه ، عبيدالله بن بدر را نيز از جمله اصحاب امام حسن و امام حسين (ع) و از شهداى كربلا دانسته اند (معجم رجال الحديث ، ج ١٠ ، ص ١١٩).

١٠٢. عبيدالله بن يزيد بن نبيط عبدى بصرى

عبيدالله ، پسر يزيد و برادر عبدالله بن يزيد بصرى بود. او نيز همانند برادرش در حمله اولى به شهادت رسيد. عبدالله نيز همانند پدر و برادر ، پس از شنيدن خبر ورود امام حسين (ع) به كربلا ، على رغم مراقبتهاى شديدى كه اعمال مى شد ، بصره را ترك كرد و خود را به امام حسين (ع) رساند (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٥٤؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٢١؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ نهايه الارب ، ج ٧ ، ص ١٤٠؛ المناقب ، ج ٤ ، ١١٣؛ قاموس الرجال ، ج ٥ ، ص ٤٦٠؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٢٤١؛ اعيان الشيعه ، ج ٨ ، ص ٩٢؛ نفس المهموم ، ص ١٣٦؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٨؛ انصار الحسين ، ص ٩٩).

١٠٣. عتيق بن على بن ابى طالب

ذهبى از او به نام يكى از فرزندان حضرت على (ع) نام مى برد كه در كربلا به شهادت رسيد. نام او در هيچ كدام از كتب انساب ، تاريخ و مقاتل ثبت نشده است (ذهبى ، تاريخ الاسلام ، ص ٢١ ، سيرالاعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٣٢٠).

١٠٤. عثمان بن على بن ابى طالب

عثمان نيز پسر ام البنين و حضرت على (ع) و برادر حضرت ابوالفضل العباس بود كه در كنار برادران ديگر در كربلا ، پناه شمر بن ذى الجوشن را نپذيرفت و در كربلا به شهادت رسيد. ابوالفرج اصفهانى و ديگران نوشته اند كه او نيز توسط خولى هدف تير قرار گرفت و به دست مردى از بنى دارم به شهادت رسيد (الارشاد ، ص ٢٤٠ و ٢٤٨؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٩ و ١٦٨؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٥ و ٩٢ و ٣٩٧؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٧؛ جمهره النسب ، ص ٣١؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٦ - ٢٠٧؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٧ و ١٨٩؛ الفصول الفخريه ، ص ٦٧؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦١؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٨٠؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٩؛ خوارزمى ، مقتل الحسين الجزء الثانى ، ص ٣٣ و ٥٣؛ اخبار الطوال ، ص ٢٥٧؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ص ٣٧-٣٨ و ٦٧؛ منتهى الامال ، ص ٤١٠ و ٤٦٠ ٤٦١ و ٤٨٢؛نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٣٢ و ٤٥٧ و ٤٦١؛ مثيرالاحزان ، ص ٦٨؛ الملهوف ، ص ١٤٩؛ الاصابه ، ج ١ ، ص ٣٧٥؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ٢٤٧؛ اعلام الورى ، ص ٢٤٣؛ جلاء العيون ، ص ٤٠٢؛ نفس المهموم ، ص ‍ ٩٨ و ١٥٠؛ قاموس الرجال ، ج ٧ ، ص ٦١؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٤؛ انصار الحسين ، ص ٩٨؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، ص ٢٨٨ و ٢٨٩).

١٠٥. عقبه بن صلت جهنى

عقبه را نيز از جمله جهنى هاى اطراف كوفه دانسته اند كه پس از رسيدن امام حسين (ع) به كربلا به آن حضرت پيوست و در روز عاشورا به شهادت رسيد (ابصار العين ، ص ‍ ١٩٠).

١٠٦. على بن حسين بن على بن ابى طالب (على اكبر)

على بن حسين معروف به على اكبر ، نخستين كسى از فرزندان ابى طالب بود كه در كربلا شهيد شد. او اگر چه از امام سجاد (ع) بزرگتر بود ، اما برخى از جمله شيخ طوسى از او به نام على بن الحسين الاصغر نام برده اند. مادرش ليلا دختر ابومره بن عروه بن مسعود ثقفى نام داشت. على بن حسين بسيار شبيه پيامبر اكرم (ص) بود. نقل شده است كه اهل بيت ، هر وقت ، مشتاق ديدار پيامبر مى شدند ، به على اكبر مى نگريستند. به موجب يك گزارش ، روزى معاويه در ايام خلافت خويش پرسيد كه سزاوارترين مردم به امر خلاف كيست ؟ گفتند: جز تو كسى را سزاوارتر نمى دانيم. معاويه گفت نه چنين نيست ، بلكه سزاوارترين فرد براى خلافت ، على بن الحسين عليه السلام است كه جدش رسول خدا (ص) است على بن حسين پس از دلاورى بسيار و حيرت دشمنان ، توسط مره بن منقذ زخم برداشت و پس از آنكه از اسب افتاد ، دشمنان به صورت دسته جمعى با نيزه بر او حمله نموده و بدنش را پاره پاره كردند. نوشته اند كه سر وى جزء سرهايى بود كه در باب الصغير شام دفن شد. غالب مورخان و اصحاب مقاتل نوشته اند كه چون على اكبر به ميدان رفت ، چنين رجز مى خواند:

انا ابن على بن الحسين بن على نحن و رب البيت اولى بالنبى تالله لايحكم فينا ابن الدعى اضرب بالسيف احامى عن ابى ضرب غلام هاشمى قرشى (٥٦٥)
ابومخنف از حميد بن مسلم كه در صحنه كربلا حاضر بوده است ، نقل مى كند كه چون على بن حسين از اسب به زمين افتاد و حضرت زينب اين صحنه را از دور ديد ، بى درنگ به سوى على اكبر دويد و خود را به روى بدن برادرزاده خويش افكند. در اين حال ، امام حسين (ع) خود را به خواهر رساند و پس از بازگرداندن او به خيمه ، به يارى تعدادى از جوانان بنى هاشم جسد على اكبر را به كنار خيمه ها انتقال داد. حميد بن مسلم افزوده است كه در اين وقت ، امام حسين (ع) فرمود: قتل الله قوما قتلوك يا بنى ما اجراهم على الله و على انتهاك حرمه الرسول (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٦ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٤-٧٥ و ٩٢ و ٤٤٦؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٠٢ و ١٣٠؛ تاريخ يعقوبى ، ج ٢ ، ص ١٨٤؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٧٧-٧٨ و ١١٢-١١٧؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٥؛ مروج الذهب ، ج ٢ ، ص ٦١؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٥؛ سراج الانساب ، ص ١٧١؛ لباب الانساب ، ص ٣٩٧؛ تجارب الامم ، الجزء الثانى ص ٧١؛ شذرات الذهب ، ج اول ، ص ٦٦؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزءالثانى ، ص ٣٥ و ٥٣؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٢؛ روضه الشهدا ، ص ٣٣٦؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٢١ ، و ج ٤٥ ، ص ٤٢ و ٤٥؛ الارشاد ، ص ١١٠ و ٢٣٩ و ٢٤٢ و ٢٤٨ و ٢٥٣؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٦؛ الطبقات الكبرى ، جزء الاول ، ص ٤٧٦؛ نقد الرجال ، ص ٢٣٢ سير اعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٣٢١؛ منتهى الامال ، ص ٤٠٣ -٤٠٤ و ٤١٨ و ٤٥١ - ٤٥٤ و ٤٨٢؛ نفس المهموم ، ص ‍ ١٣٩ - ١٤٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ٨٥).

١٠٧. عمار بن ابى سلامه دالانى

صاحبان مقاتل و تاريخ ، عمار بن ابى سلامه را از جمله شهداى كربلا دانسته اند. او در كنار تعدادى از شهدا ، در حمله اولى شركت داشت و در همين نبرد نخستين نيز به شهادت رسيد. برخى نيز افزوده اند كه عمار از ياران و اصحاب حضرت على (ع) و حتى از اصحاب پيامبر اسلام بود كه در كربلا حاضر شد و به شهادت رسيد مرحوم مجلسى از او به نام سلامه بن الهمدانى ياد كرده است (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ الاصابه ، ج ٣ ، ص ١١١ و ج ٤ ، ص ٢٠٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٦٤ و ٧٣؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ٣١٧ و ٣٢٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٦؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ نقد الرجال ، ص ٢٤٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٥٠).

١٠٨. عمار بن حسان شريح الطائى

شيخ طوسى در رجال خويش او را در شمار ياران امام حسين (ع) معرفى مى كند. نوشته اند كه وى از شيعيان مخلص و از شجاعان معروف بود كه از مكه به همراه امام حسين (ع) به كربلا آمد و در روز عاشورا به شهادت رسيد. پدرش حسان نيز از ياران حضرت على (ع ) بود كه در صفين شهيد شد. نام وى در زيارتنامه شهدا ، در شمار شهيدان كربلا آمده است (رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ رجال النجاشى ص ٢٢٩؛ رجال ابن داود؛ قسم اول ، ص ١٩٨؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣١٧؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٧؛ نقد الرجال ، ص ٢٤٧؛ نفس ‍ المهموم ، ص ١٣٦؛ امام حسن و امام حسين (ع ) ، ص ٢٤٨؛ انصار الحسين ، ص ١٨٨ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢).

١٠٩. عماره بن صلخب ازدى

عماره يكى از شيعيان كوفه بود كه پس از ورود مسلم به اين شهر با وى بيعت كرد. چون مسلم به قصد نجات هانى بن عروه خروج كرد ، عماره بر آن شد تا خود را به مسلم بن عقيل رسانده او را يارى كند. در اين حال محمد بن اشعث كه نزديك خانه هاى بنى عماره بود ، عماره را دستگير كرد و نزد ابن زياد برد. به دستور ابن زياد عماره را نزد قومش ازد بردند و در مقابل ايشان گردن زدند (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٧٩؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣٢٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ص ١٨٣).

١١٠. عمر بن حسن بن على بن ابى طالب

عمر بن حسن برادر زاده امام حسين (ع) ، پسر خردسال امام حسن (ع) بود كه با تيرى كه از سوى دشمن به طرف او افكنده شد ، به شهادت رسيد (خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٣؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٣ ، ص ٢٥؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٩).

١١١. عمر بن حسين بن على بن ابى طالب

نام عمر بن حسين به عنوان فرزند امام حسين (ع) ، در منابع تاريخى و مقاتل و كتب معتبر رجالى نيامده است ابن شهر آشوب به هنگام ذكر فرزندان امام حسين (ع) كه در كربلا به شهادت رسيدند ، با قيد اينكه درباره نام و نشان فرزندان امام حسين (ع ) اختلاف نظر وجود دارد ، از عمر بن حسين نام مى برد (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٣ ، ص ٢٥).

١١٢. عمر بن على بن ابى طالب

عمر يكى ديگر از پسران حضرت و برادر تنى ابوبكر بن على بن ابى طالب بود كه همراه ساير برادرانش در كربلا و در كنار بزرگوارشان حضرت سيد الشهداء به شهادت رسيد. نام مادرش ليلى دختر مسعود بن خالد بن ربعى بن مسلم بن جندل بن نهشل بن تميمى بوده است. بنا به برخى از گزارشها ظاهرا وى بعد از برادرش ابوبكر به شهادت رسيد و توانست «زحر» كشنده برادرش را به قتل برساند. برخى از منابع از او به عنوان عمر الاطراف بن على ياد كرده اند. ابن داود حلى و بيهقى از وى نام برده ، اما به شهادتش در كربلا اشاره اى نمى كنند (خوارزمى ، ٣٧؛ ناسخ التواريخ ، همان جا ، ص ٢٨٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٤؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ٢ ٣٤٥؛ ابصار العين ، ص ١٣٠؛ رجال ابن داود قسم اول ، ص ٢٦٠؛ تهذيب التهذيب ، ج ٧ ، ص ٤٨٥).

١١٣. عمر (عمير) بن كناد

نام عمير نيز در زيارت رجبيه به عنوان شهيد كربلا ياد شده است. برخى از علماى رجالى معاصر بر همين اساس ، وى را در شمار شهداى كربلا معرفى كرده اند. از عمر هم هيچ گونه نام و نشانى در منابع تاريخى و مقاتل به چشم نمى خورد (معجم رجال الحديث ، ج ١٣ ، ص ٥١).

١١٤. عمر بن كعب الانصارى

در زيارتنامه شهدا نام وى به عنوان شهيد كربلا آمده است. اين نام در هيچ كدام از منابع تاريخى و مقاتل به چشم نمى خورد. بعيد نيست كه او همان زياد بن عمرو بن عريب الصائدى ، يا عمروبن عبدالله صيداوى باشد. شيخ طوسى نيز از يكى از اصحاب امام حسين (ع) به نام عمران بن كعب ياد مى كند ، اما ذكرى از شهادت او به ميان نمى آورد. احتمال مى رود كه مراد از عمران بن كعب همان عمر بن كعب باشد (رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٠؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨).

١١٥. عمران بن حارث اشجعى

شيخ طوسى از وى به عنوان عمران بن كعب ياد مى كند. ابن شهر آشوب مى نويسد كه عمران در حمله عمومى اوليه در كربلا به شهادت رسيد. منابع متاخر نيز از او با نام عمران بن كعب بن حارثه الاشجعى ياد مى كنند (رجال طوسى ، ص ٧٦؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣٥١؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ‍ ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ٩٩).

١١٦. عمران بن عبدالله الخزاعى

شيخ طوسى بدون اشاره اى به شهادت او در كربلا ، وى را با نام عمران بن عبدالله خزرجى از خزاعه از ياران امام حسين (ع) معرفى كرده است. مرحوم مجلسى نيز در بحارالانوار ، وى را از جمله اصحاب امام و از شهداى طف دانسته است (رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣٥٠؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٩٩؛ نقد الرجال ، ص ٢٥٧).

١١٧. عمرو بن جناده بن حارث انصارى

پس از شهادت جناده بن حارث انصارى پدر عمرو ، مادرش ارينب ، از پسر خويش خواست تا به يارى امام حسين (ع) شتافته و به ميدان نبرد رود. عمرو كه نوجوانى بود با عشق به امام و با شجاعت به صفوف دشمن تاخت و پس از زمانى مبارزه و قتال شجاعانه ، عاقبت به دست مالك بن نصر كندى به شهادت رسيد و سرش از تن جدا شد (خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٥؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٥ - ١٢٦؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣٢٧؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٨؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٦٥).

١١٨. عمرو بن جندب حضرمى

عمرو بن جندب از شيعيان حضرت على (ع) بود كه در جنگلهاى جمل و صفين حضور داشت و همچنين بعد از شهادت امام ، به صف ياران امام حسن و همراهان حجر بن عدى پيوست. پس از ولايت زياد بن اميه بر كوفه و فرستادن حجر به شام ، عمرو بن جندب پنهان شد تا آنكه زياد هلاك گرديد. پس از مرگ معاويه و آمدن مسلم بن عقيل به كوفه ، عمرو بن جندب با مسلم بيعت كرد وقتى مسلم در كوفه به شهادت رسيد ، وى از اين شهر بيرون شد و به امام حسين (ع) پيوست تا آنكه سرانجام در كربلا به شهادت رسيد (تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣٢٧؛بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٣؛ قاموس الرجال ، ج ٧ ، ص ٧٤؛ ابصار العين ، ص ١٠٠).

١١٩. عمرو الجندعى

ابن شهر آشوب او را از شهداى كربلا و شهيدان حمله اولى آورده است. از وى نام و نشانى در كتب تاريخى و مقاتل به چشم نمى خورد (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ قاموس الرجال ، ج ٧ ، ص ٧٤؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥).

١٢٠. عمرو بن خالد ازدى

ابن اعثم نوشته است كه او پس از وهب بن عبدالله عمير كلبى به ميدان رفت. پسرش خالد نيز از جمله شهداى كربلاست. رجز عمروبن خالد را چنين آورده اند:
اليم يا نفس الى الرحمن تمضين بالروح و بالريحان اليوم تجزين على الاحسان قد كان منك غابر الزمان ما خط فى اللوح لدى الديان فاليوم زال ذاك بالغفران لا تجزعى فكل حى فان و الصبر اءحظى لك بالامان
(خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١٧؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠١؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ١٨؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١١٨-١١٩؛ الملهوف ، ص ١٦٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٠١).

١٢١. عمرو بن خالد الصيداوى

پيش از اين در گزارش رسيدن امام حسين (ع) و يارانش به عذيب الهجانات نوشتيم كه عمرو بن خالد و سه تن از ديگر كوفيان در عذيب به امام پيوستند و چون حر در انديشه ممانعت افتاد ، امام تهديد كرد كه با وى خواهد جنگيد ابن اعثم از او به عنوان عمرو بن خالد ازدى ياد كرده و رجزى را به عنوان رجز او در روز عاشورا آورده است. مامقانى او را به عنوان عمرو بن خالد بن حكيم بن حزام اسدى صيداوى ضبط كرده است. در روز عاشورا ، عمرو بن خالد پس از درخواست اجازه مبارزه از امام حسين (ع) به همراه جابر بن حارث سلمانى و سعد غلام عمرو بن خالد و مجمع بن عبدالله به ميدان جنگ رفت. در اين حال او و سايرين در محاصره افتاده اند كه حضرت ابوالفضل با جمله اى ايشان را از محاصره نجات داد. برخى احتمال داده اند كه عمرو بن خالد ازدى كه نام وى با صيداوى نيز آمده است با عمرو بن خالد صيداوى تفاوت داشته باشد (بلاذرى ، انساب الاشراف ؛(ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٧٨؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٦؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٨؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١١٨؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٣ و ٧٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥و ٤٣٤ و ٤٤٦؛ الكامل فى تاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٤؛ الملهوف ، ص ١٦٣-١٦٤؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣٣٠؛ نفس المهموم ، ص ١٢٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٣٨).

١٢٢. عمرو بن ضبيعه بن قيس التميمى

عمرو ضبيعه بن قيس بن ثلعبه بن الضبعى التميمى ، از شهداى كربلا و ظاهرا از شهداى حمله اولى بود. اصحاب مقاتل او را در رديف افراد شجاع نام برده اند كه همراه عمر بن سعد از كوفه خارج شد و چون ديد كه پسر سعد پيشنهادهاى امام حسين (ع) را رد كرد و در جنگ با آن حضرت مصمم شد سپاه كوفيان را ترك كرد و به امام حسين (ع) پيوست (رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣٣٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٩٩-٢٠٠ و ٤٥ ، ص ٧٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥؛ نقد الرجال ، ص ٢٥١؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٠٢).

١٢٣. عمرو بن عبدالله جندعى

عمروبن عبدالله از كسانى بود كه در كوفه با مسلم بيعت كرد و پس از شهادت مسلم از كوفه خارج شد و به كربلا آمد و همراه امام حسين (ع) به شهادت رسيد. ابن شهر آشوب او را از شهداى حمله اولى دانسته است ، اما برخى نوشته اند كه او چون مجروح شد ، از معركه بيرونش بردند و يك سال بعد بر اثر ضربتى كه كه در كربلا به سرش رسيده بود در گذشت (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣٣٣؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٣؛ منتهى الامال ، ص ٤١٧؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٣ ، ص ١١٢؛ قاموس الرجال ، ج ٨ ، ص ‍ ٧٤؛ ابصار العين ، ص ١٥٢).

١٢٤. عمروبن عبدالله صيداوى (ابوثمامه عامرى)

بنا به برخى از گزارشها ، ابوثمامه از ياران حضرت على (ع) بود و در جنگهاى جمل و صفين نيز حضور داشت. او پس از ورود مسلم بن عقيل به كوفه با امام حسين (ع) بيعت كرد و در شمار ياران حسين بن على در آمد. وى از سوى مسلم ماموريت جمع آورى و نگهدارى كمكهاى مالى را داشت. پيش از اين اشاره شد كه چون معقل جاسوس ابن زياد از طريق اعتماد مسلم عوسجه به نهانگاه مسلم بن عقيل راه يافت ، براى جلب اعتماد مسلم ، پولى را به وى تقديم كرد ، مسلم از ابوثمانه خواست تا آن پول را تحويل گيرد. ابوثمامه همچنين موظف بود تا قبايل تميم و همدان را براى نبرد با عبيدالله فراهم كند. بنا به روايت ابومخنف از يوسف بن يزيد ، مسلم در آستانه خروج از كوفه ابو ثمامه را بر ربع تميم و همدان فرماندهى داده بود. (٥٦٦) چون قيام مسلم در كوفه به نتيجه نرسيد و او در كوفه شهيد شد ، ابو ثمامه نيز همانند تعدادى ديگر از شيعيان كوفى كه از اين شهر به سوى امام حسين (ع) گريختند ، از كوفه گريخت و در كربلا به امام پيوست ابوثمامه در ظهر عاشورا ، رسيدن هنگام نماز را به امام حسين (ع) يادآورى و گفت كه مايل است تا قبل از شهادت ، آخرين نماز خويش را با امام حسين (ع) اقامه كند. از ابوثمامه به نام صايدى نيز ياد شده است. شيخ طوسى از او به عنوان عمروبن ثمامه ياد كرده است (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ‍ ٣٦٤ و ٣٦٨ و ٤٣٩ و ٤٤١؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٢٠ ، ٧٠؛ ٧١؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ٥٣؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٣؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٠؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣٣٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٣٨؛ بحارالانوار؛ ج ٤٥ ، ص ٢١ و ٧٣؛ نقد الرجال ، ص ٢٥١؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٣٩٧ و ٤٥١؛ نفس المهموم ، ص ٩٣ و ١٢٣ و ١٣٥؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٣٨؛ ابصار العين ، ص ١٤١).

١٢٥. عمرو بن قرظه انصارى

عمرو بن قرظه نيز از جمله ياران على (ع) و چندى نيز كارگزار خراج آن حضرت در عين التمر بود. قرظه نيز از شهداى حمله عمومى اول در كربلاست. نوشته اند كه چون عمرو بن قرظه در روز عاشورا به شهادت رسيد ، على برادرش كه در سپاه عمر ابن سعد بود فرياد زد كه اى حسين ، اى دروغگو پسر دروغگو ، برادرم را گمراه كردى و فريفتى و به كشتن دادى. امام حسين (ع) پاسخ داد كه خدا برادرت را گمراه نكرد ، بلكه او را هدايت كرد و تو را گمراه نمود. عمرو ظاهرا پسر قرظه بن كعب انصارى است كه نصر بن مزاحم از وى در الغارات خويش نام برده و وى را يكى از ياران على (ع) دانسته است (الغارات ، ج ٢ ، ص ٤٤٧؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٣٤؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٦٧؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٦؛ الغارات ، ج ٢ ، ص ٤٦٥؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٥؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٢ و ٧١؛ الملهوف ، ص ١٦٢ - ١٦٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٩- ٤٥٠؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله....) ، ص ١٩٦؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٣٣٦؛ نفس المهموم ، ص ٩٦ و ١١٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٦٣).

١٢٦. عمروبن مشيعه

ابن شهر آشوب عمرو بن مشيعه را از جمله ياران امام حسين (ع) مى داند كه در حمله اولى به شهادت رسيد (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٣ ، ص ‍ ١٢٧).

١٢٧. عمرو بن مطاع الجعفى

عمروبن مطاع از اعراب يمنى جنوب عربستان بود. اعثم كوفى ، ابن شهر آشوب ، خوارزمى و مجلسى ، او را از جمله شهداى كربلا دانسته اند (الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢١؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٢؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٥؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٣ ، ص ١٨؛ نفس المهموم ، ص ١٣٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٠٣).

١٢٨. عمير (عمرو) بن عبدالله مذحجى

عمير بن عبدالله نيز يكى ديگر از شهداى قبيله مذحج بود. ابن شهر آشوب ، مجلسى ، خوارزمى ، اعثم كوفى و تعدادى از علماى رجال به شهادتش در كربلا تصريح مى كنند. او در هنگام مبارزه با دشمن چنين رجز مى خواند:

قد علمت سعد و حى مذحج انى لدى الهيجاء ليث محرج اءعلو بسيفى هامه المدجج و اءترك القرن لدى التعرج فريسه الضبع الازل الاعرج
(المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠١ - ١٠٢؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١٧؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ١٨؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١١٩؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٣ ، ص ١٥٨؛ جلاء العيون ، ص ٣٩٥؛ منتهى الامال ، ص ٤٣٤؛ نفس المهموم ، ص ١٣٢؛ ابصار العين ، ص ١٠٤).

١٢٩. عون بن عبد الله بن جعفر بن ابى طالب (عون اكبر)

عون اكبر پسر جعفر بن ابى طالب برادر عون اصغر است (٥٦٧) كه گفته شده است كه وى نيز به همراه برادرش محمد در كربلا به شهادت رسيد. پيش از آن اشاره شد كه عبدالله بن جعفر پس از مايوس شدن از جلب موافقت امام حسين (ع) براى انصراف از عزيمت به كوفه ، پسرانش عون و محمد را به كاروان حسينى ملحق ساخت و به آنان دستور داد تا در كنار حسين بن على قرار گيرند. تعدادى از منابع و مقاتل ، مادر عون را زينب كبرى ، دختر على (ع) و خواهر امام حسين (ع) دانسته اند و برخى نيز نام مادر عون اكبر را جمانه دختر مسيب بن نجبه فزارى نوشته اند بنا به نوشته ابوالفرج اصفهانى و بيهقى و ديگران ، جمانه مادر عون اصغر بود نه مادر عون اكبر. قاتل عون بن عبدالله را عبدالله بن قحطبه طائى نوشته و گفته اند كه پنهانى و با كمين حمله برد و عون را به شهادت رساند. بيهقى نوشته است كه عون در زمان شهادت ٥٥ سال داشت (لباب الانساب ، ج ١ ، ص ٣٦١؛ مقاتل الطالبين ، ص ٨٩ و ١٢٨؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٧؛ الارشاد ، ص ٢٣٩ و ٢٤٨؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٧؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٦؛ الاصابه ، ج ٤ ، ص ١٠٤- ١٠٥؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٥؛ المعارف ، ص ١٨ و ٨٩؛ الطبقات الكبرى ، جزء اول ، ص ٤٧٧؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٧؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣١ و ٥٣؛ الاستيعاب فى معرفه الاصحاب ، ص ١٢٤٧؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٩٢؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٢؛ اللباب ، ج ١ ، ص ٣٦١ و ٣٦٧ و ٤٠٠؛ ذهبى ، تاريخ الاسلام ، ص ٢١؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٥؛ تتمه المنتهى ، ص ٣٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٥٥ و ٤٥٦ و ٤٨٢؛ بحار الانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٤ و ٦٨؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ‍ ٣٥٥؛ نقد الرجال ، ص ٢٥٩؛ سير اعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٣٢٠؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٦ و ٤٦٢؛ نفس المهموم ، ص ١٤٥؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٣ ، ص ١٦٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ١٠٣.

١٣٠. عون بن عقيل

ابن شهر آشوب ، عون بن عقيل را از جمله برادران مسلم بن عقيل و از پسران عقيل مى شمارد كه به همراه امام حسين (ع) به كربلا آمدند و در روز عاشورا به شهادت رسيدند. در كتابهاى انساب ذكرى از عون به عنوان پسر عقيل به چشم نمى خورد (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ تذكره الخواص ، ص ٢٢٩؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٣ ، ص ١٧١).

١٣١. غيلان بن عبدالرحمن

نام غيلان به عنوان شهيد كربلا در زيارت رجبيه آمده است. برخى از علماى رجال نيز به همين اعتبار نام او را در رديف شهداى كربلا ذكر كرده اند (معجم رجال الحديث ، ج ١٣ ، ص ٢٣٨؛ ابصار العين ، ص ١١٧).

١٣٢. قارب بن عبدالله دئلى (مولى حسين بن على (ع»

قارب يكى ديگر از موالى امام حسين (ع) بود كه در كربلا به شهادت رسيد. مادرش كنيز و خود او از اصحاب و نزديكان حضرت سيدالشهدا محسوب مى شد. قارب از مدينه به مكه و از آنجا به كربلا آمد و در حمله اولى به شهادت رسيد مامقانى نام وى را قارب بن عبدالله بن اريقط ثبت كرده است (تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ١٨؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٦٩؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ٩٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٢٢).

١٣٣. قاسط بن زهير تغلبى

شيخ طوسى از او به عنوان قاسط بن عبدالله ياد كرده است. ابن شهر آشوب و مجلسى از او به عنوان شهيد كربلا ياد مى كنند. صاحب منتهى الامال از او به نام قاسط بن زهير ياد كرده است و به پيروى از صاحب مناقب ، وى را از شهداى حمله اول مى داند. در زيارتنامه شهدا از او و برادرش كرش ، يا همان كردوس ، ياد شده است. مقسط نيز يكى ديگر از برادران او بود (رجال الطوسى ، ص ١٠٤؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ١٨؛ بحارالانوار ج ٤٥ ، ص ٧١؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ٧؛ نقد الرجال ، ص ٢٦٩؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨ ؛ ابصار العين ، ص ١٨٩).

١٣٤. قاسم بن حارث كاهلى

نوشته اند كه قاسم از شيعيان كوفه بود كه پس از شهادت مسلم بن عقيل همراه سپاه عمربن سعد از اين شهر خارج شد و به سپاه امام حسين (ع) پيوست و در كربلا در حمله اولى به شهادت رسيد نامش در زيارت رجبيه آمده است (معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ١٤؛ ابصار العين ، ص ١١٧).

١٣٥. قاسم بن حبيب الازدى

شيخ طوسى قاسم را از جمله ياران امام حسين (ع) دانسته ، اما به شهادت وى در كربلا تصريح نكرده است. در زيارت رجبيه و ناحيه از او به عنوان شهيد ياد شده است. برخى ديگر از علماى رجال نيز قاسم را از ياران امام حسين (ع) و از جمله شهداى كربلا دانسته اند (رجال الطوسى ، ص ١٠٤ ، منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ١٨؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٣؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ١٤؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٠٤).

١٣٦. قاسم بن حسن بن على (ع)

قاسم بن حسن بن على از شهداى بنى هاشم و يكى از پسران حضرت امام حسن مجتبى است كه همراه عموى خود به كربلا آمد و در آنجا به شهادت رسيد. نام مادرش را رمله نوشته اند و گفته اند كه همان مادر ابوبكر بن حسن بن على (ع) و كنيز بود. شهادت قاسم در شانزده سالگى امام حسين (ع) را بسيار اندوهگين كرد. قاتل او را حرمله بن كاهل دانسته اند و نوشته اند كه او با تير قاسم را به شهادت رساند. برخى نيز نوشته اند كه با شمشير عمروبن سعد بن نفيل ازدى شهيد شد. ابومخنف به نقل از حميد بن مسلم نوشته است پس از زخمى شدن قاسم ، امام حسين (ع) خود را به او رساند ، اما با يورش سواران دشمن ، جنازه قاسم لگدكوب اسبان گرديد. درباره ازدواج قاسم در شب عاشورا افسانه اى بى اساس رواج دارد (الارشاد ، ص ٢٤٠ و ٢٤٨؛ مقاتل الطالبين ، ص ٨٥ -٨٧؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٣؛ كشف الغمه ، ج ٢ ، ص ١٨٥؛ اعلام الورى ، ص ٢٤٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٢١ و ج ٤٥ ، ص ٤٢ ، ٦٧؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٦؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٧؛ لباب الانساب ، ج ١ ، ص ‍ ٤٠١؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦٣؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٧؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٥؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٦ و ٤٦٢؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٥ - ١٨٦ و ١٨٩؛ الملهوف ، ص ١٦٧- ١٦٨؛ ذهبى ، تاريخ الاسلام ، ص ٢١؛ سير اعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٣٢٠؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ١٨؛ منتهى الامال ص ٤٥٧- ٤٥٩ و ٤٨٢؛ نفس ‍ المهموم ، ص ١٠٢ و ١٤٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ١٠١).

١٣٧. قره بن ابى قره الغفارى

قره بن ابى قره ، يكى ديگر از شهداى كربلا بود كه همراه امام حسين (ع) به كربلا آمد و در آنجا به شهادت رسيد. در برخى از منابع نام او عثمان بن فروه ، يا عروه غفارى آمده است. خوارزمى نوشته است كه قره بن ابى قره غفارى پس از انس بن حارث كاهلى به ميدان رفت و رجز او را در هنگام نبرد چنين نوشته اند:

قد علمت حقا بنو غفار و خندف بعد بنى نزار بانى الليث لدى الغيار لاضربن معشر الفجار بكل عضب ذكر بتار ضربا وجيعا عن بنى الاخيار رهط النبى الساده الابرار
(الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٠؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢١ ، المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٢؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٤؛ جلاء العيون ، ص ٣٩٩؛ معجم رجال الحديث ، ج ١١ ، ص ١٢٥ و ج ١٤ ، ص ٨١-٨٢؛ نفس المهموم ، ص ١٣٢؛ ابصار العين ، ص ١٠٥).

١٣٨. قسم بن حبيب بن ابى بشر ازدى

سماوى او را در شمار شهداى كنده آورده و نوشته است كه از شيعيان كوفى بود كه پس از تصميم عمر بن سعد براى جنگ با امام حسين (ع) از كوفيان جدا شد و به آن حضرت پيوست و در روز عاشورا در حمله اولى به شهادت رسيد ابن شهر آشوب و ديگران نام وى را در شمار شهداى كربلا نياورده اند (ابصار العين ، ص ١٨٢).

١٣٩. قنعب بن عمرو النميرى

قنعب بن عمرو از شيعيان بصره بود كه پس از رسيدن امام حسين (ع) به كربلا به ايشان پيوست و در روز عاشورا در كنار آن امام به شهادت رسيد. برخى نوشته اند كه چون حجاج بن بدر تميمى سعدى ، نامه مسعود بن عمرو نهشلى را براى امام حسين (ع) به كربلا آورد ، قنعب نيز با حجاج همراه شد و به كربلا آمد. در زيارت ناحيه از قنعب به عنوان شهيد ياد شده است (تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٤؛ ص ٨٤؛ ابصار العين ، ص ١٠٥).

١٤٠. قيس بن عبدالله همدانى

قيس از شهداى كربلا بود و نام وى در زيارت رجبيه آمده است. برخى از علماى رجال نيز از همان ماخذ او را شهيد كربلا دانسته اند (معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ٩٧؛ ابصار العين ، ص ١١٧).

١٤١. قيس بن مسهر صيداوى

قيس بن مسهر از مشهورترين ياران كوفى امام حسين (ع) بود. وى در آغاز نامه نگارى كوفيان به امام از اعضاى دومين فرستادگانى بود كه همراه عبدالرحمان بن عبدالله الكو الارحبى و عماره بن عبدالله السلولى ، به همراه يكصد و پنجاه نامه وارد مكه شد و امام حسين (ع) را بر حركت به سوى كوفه فرا خواند. كمى بعد چون امام مسلم بن عقيل را روانه كوفه كرد قيس نيز همراه مسلم عازم بازگشت به كوفه شد. گزارشهاى موجود حكايت از آن دارد كه قيس كمى پس از رسيدن به كوفه به سوى مكه بازگشت و چون نامه مسلم بن عقيل مبنى بر بيعت كوفيان با او و نامه هاى ديگرى از كوفيان به امام رسيد ، قيس بار ديگر مامور شد تا روانه كوفه شود و نامه امام را در پاسخ به نامه هاى كوفيان ، به آنان برساند. حضور قيس بن مسهر نزد امام پس از رسيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل و تغيير اوضاع كوفه ، دلالت دارد كه قيس عمده ترين پيك امام حسين (ع) ميان مكه بوده است. نوشته اند كه چون خبر شهادت مسلم در منزل بطن الرمه به امام حسين (ع) رسيد ، آن حضرت بار ديگر قيس يا به قولى ديگر عبدالله بن بقطر برادر رضاعى خويش را از منزل حاجز روانه كوفه كرد تا آخرين نامه امام را به كوفه برساند.


۱۷
١٤٢. كردوس بن زهير كردوس (كرش) زهير (زهر) تغلبى
قيس پس از دريافت نامه امام با سرعت تمام به سوى كوفه رهسپار گشت ، امام در قادسيه به دست حصين بن نمير اسير شد و روانه كوفه گرديد. عبيدالله چون قيس را ديد از او خواست تا براى نجات جان خويش در جمع كوفيان و بر فراز قصر حكومتى امام حسين (ع) را دشنام دهد. قيس كه اين پيشنهاد را فرصت خوبى براى رساندن پيام امام حسين (ع) به كوفيان مى ديد ، بى درنگ پيشنهاد پسر زياد را پذيرفت ، اما چون بر فراز قصر رفت و مردم را در پيش روى خود ديد ، با آنان از شخصيت و پيوند نسبى امام با حضرت رسول و فاطمه زهرا سخن گفت و پس از در خواست آنان براى يارى امام حسين (ع) ، عبيدالله بن زياد را لعن كرد. پسر زياد كه غافلكير شده بود دستور داد تا بى درنگ قيس را از فراز قصر حكومتى به زير افكنند. قيس با اصابت بر زمين و شكستن استخوانهايش به شهادت رسيد (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٨٩ و ٣٩٥ و ٣٩٩؛ الارشاد ، ص ٢٠٤ و ٢٢٠؛ الطبقات الكبرى ، ص ٤٦٣؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٤٨؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ٧٧؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، ص ٢٩٤؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٤١؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٦٨؛ الفصول المهمه ، ص ١٨٧؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٤؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٨٢ و ج ٤٥ ، ص ٧١؛ نقد الرجال ، ص ٢٧٥؛ الملهوف ، ص ١٣٥؛ منتهى الامال ، ص ٣٧٣؛ نفس المهموم ، ص ٨٥ و ٩١؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٣٤؛ ابصار العين ، ص ١٣٦).

١٤٢. كردوس بن زهير كردوس (كرش) زهير (زهر) تغلبى

كردوس را از فرزندان عبدالله بن زهير بن حريث تغلبى دانسته اند. بنا به برخى از گزارشها كردوس از آن دسته از اصحاب اميرالمؤ منين بود كه در شب عاشورا به امام حسين (ع) پيوست و در روز عاشورا به شهادت رسيد. در زيارتنامه شهدا از او به نام كرش ياد شده است. قاسط و مقسط دو تن از برادران شهيد وى در كربلا بودند (تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ‍ ٣٨؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧١؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، ص ٢٦٨؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ١١٥؛ نقد الرجال ، ص ٢٦٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٨٩).

١٤٣. كنانه بن عتيق تغلبى

كنانه از اعراب عدنانى واز تيره كنانه بود. شيخ طوسى نام او را در شمار ياران امام حسين (ع) آورده است. گفته شده كه كنانه از ابطال كوفه و از عباد و قراء آن شهر بود. كنانه در كربلا به امام حسين (ع) پيوست و در روز عاشورا به پيكار و جهاد با دشمنان آن حضرت پرداخت تا به شهادت رسيد. ابن شهر آشوب وى را در شمار شهداى حمله اولى دانسته است (رجال الطوسى ، ص ١٠٤؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧١؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥؛ نقد الرجال ، ص ٢٧٧؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٤٢؛ نفس المهموم ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٨٩؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، ص ٢٦٨).

١٤٤. مالك بن انس بن مالك

او را مالك بن انس بن الباهى و كاهلى نيز گفته اند. نامبرده از شهداى روز طف در كربلاست. درباره او آمده است كه به فرمان امام حسين (ع) عازم كارزار با دشمن گشت. در برابر عمر سعد ايستاد و گفت : اى عمر ، اگر سعد وقاص بدانستى كه روزى از تو اين حركت (حرب با امام حسين (ع) صادر خواهد شد ، به دست خويش سرت را از تنت جدا و عالم را از ننگ وجود ناپاكت پاك مى كرد. ابن سعد كه از سخنان او به خشم آمده بود دستور داد تا كسى به جنگ او برود. ملك پس از آنكه گروهى را به خاك هلاك افكند ، به شهادت رسيد (خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢١-٢٢؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢١؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٢٠ و ج ٤٥ ، ص ٢٤؛ جلاء العيون ، ٣٩٦؛ روضه الشهدا ، ص ٢٢٩؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ١٦٠؛ منتهى الامال ، ص ٤١٨؛ نفس المهموم ، ص ١٣٢).

١٤٥. مالك بن دودان بن اسد الحائرى

مالك نيز از شهداى كربلا بود. از نام و نشان وى نيز اطلاع روشنى در دست نسيت. او به تيره اى از بنى اسد وابستگى داشت و از اعراب عدنانى محسوب مى شد (نفس المهموم ، ص ١٢٥؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ١٦٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١١٧).

١٤٦. مالك بن عبدالله حائرى

از نام و نشان وى نيز اطلاع روشنى در دست نيست. نام وى در زيارت رجبيه در شمار شهداى طف آمده است (معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ١٦٨).

١٤٧. مالك بن عبدالله بن سريع همدانى

مالك بن عبدالله و پسر عمويش سيف ، در روز عاشورا به امام حسين (ع) پيوستند. در احوال ايشان به روز كربلا آورده اند كه دو جوان جبرى (مالك و سيف) گريه كنان به نزديك حسين (ع) آمدند. امام (ع) به آنها گفت : چرا مى گرييد؟ اميد دارم كه به همين زودى خوشدل شويد. گفتند: به خداى كه بر خويشتن نمى گرييم ، بر تو مى گرييم كه مى بينيم در ميانت گرفته اند و توان دفاع از تو نداريم امام گفتند: برادر زادگان ، خداى در اين غم و پشتيبانى اى كه از جان از من مى كنيد بهترين پاداش پرهيزكاران را به شما دهد. شيخ طوسى از او به نام مالك بن سريع ياد كرده است. در زيارت ناحيه نيز نام او مالك بن عبد بن سريع آمده است (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٣؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٢؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٣؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٧؛ الاشتقاق ، ص ٤٢٠؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣١ و ٧٣؛ جلاء العيون ، ص ٤٠٠؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٣؛ روضه الشهداء ، ص ٣٠٧؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ١٦٨؛نقد الرجال ، ص ٢٧٩؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٨؛ ابصار العين ، ص ١٤٩).

١٤٨. مجمع بن زياد بن عمر جهنى

سماوى آورده است كه مجمع از جهنى هاى اطراف مدينه بود كه چون امام حسين از كنار آنان گذشت ، مجمع ، همراه با تعدادى از اعراب به آن حضرت پيوست. با آنكه آن اعراب سرانجام از امام حسين (ع) جدا شدند ، اما مجمع همچنان با امام ماند تا در كربلا به شهادت رسيد. على رغ ذكر نام مجمع بن زياد توسط مامقانى و سماوى در شمار شهداى جهنيه ، نام وى در هيچ كدام از منابع و مقاتل و كتابهاى رجالى نيامده است (تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٥٣؛ ابصار العين ، ص ١٩٠).

١٤٩. مجمع بن عبدالله عائذى

پدر مجمع از اصحاب رسول اكرم (ص) بود. خود وى نيز از آن دسته از اصحاب امام حسين (ع) بود كه در روز عاشورا به همراه امام حسين (ع) به شهادت رسيد. شيخ طوسى از او به عنوان يكى از ياران امام حسين (ع) نام برده است. پيش از اين اشاره شد كه چگونه مجمع با آگاهى از نزديك شدن امام به كوفه و خيانت كوفيان و قتل مسلم و تصميم ابن زياد براى مقابله با آن حضرت ، كوفه را ترك كرده و خود را در عذيب الهجانات به امام رساند او در آنجا در باب احوال كوفيان با امام گفت كه به بزرگان كوفه رشوه هاى فراوان داده اند جوالهايشان را انباشته اند تا آنان را به خود جلب كنند و عليه تو برانگيزند و متحد سازند. كوفيان در حال حاضر دلهايى دارند متمايل به تو و فردا شمشيرهايى در دست عليه تو. در باب چگونگى شهادت مجمع به عبدالله گفته شده است كه او در حمله اولى به همراه عمرو بن خالد و جبار بن حارث سلمانى و سعد غلام عمرو بن خالد ، شكافى در لشكر دشمن ايجاد كرده و پيشروى زيادى كردند ، ولى سرانجام محاصره شدند و با وجود اينكه عباس بن على ، آنان را از محاصره نجات داد اما در حمله مجدد دشمن به شهادت رسيدند. برخى از نويسندگان متاخر ، از جمله مرحوم حاج شيخ عباس قمى و مرحوم محسن الامين ، مجمع را به خطا يك بار ديگر نيز به نام عائذ بن مجمع عائذى معرفى كرده اند. در زيارت رجبيه و ناحيه از مجمع به عنوان شهيد كربلا ياد شده است (بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٧٨ و ٢٠٤؛ الاصابه فى تميز الصحابه ، جزء الثالث ، ص ٩٤؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٠٥ و ٤٤٦؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٤٥ ، ٧٤؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، ص ١٦٠؛ البدايه ، و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٧٣؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ الباب ، ج ٢ ، ص ٣٠٨؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٥٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩ و ٤٤٦؛ نفس المهموم ، ص ٨٥ و ١٢٩ و ١٣٥؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٤ ، ص ١٨٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧ و ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٥٦-١٥٧).

١٥٠. محمد بن ابى سعيد بن عقيل

محمد نيز يكى ديگر از خاندان ابى طالب بود كه در كربلا به شهادت رسيد. گفته شده است كه مادر وى كنيز آزاد شده بود. محمد بن ابى سعيد به دست لقيط بن ياسر جهنى كشته و به مقام شهادت دست يافت. شيخ طوسى از او فقط به عنوان يكى از اصحاب امام حسين (ع) ياد كرده است (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٩؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٨٣ و ٩٣؛ الارشاد ، ص ٢٤٩؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٤؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٩٢-٩٣؛ البدايه و النهايه ؛ ج ٨ ، ص ١٨٩؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ مستدرك الوسايل ، ج ٣ ، ص ٨٣٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٣ و ٦٩؛ جلاء العيون ، ص ٤٠١؛ منتهى الامال ، ص ٤٥٧ و ٤٨٢؛ لباب الانساب ، ج ١ ، ص ٤٠٢؛ الطبقات الكبرى ، جزء الاول ، ص ٤٧٧؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ٦٠؛ نقد الرجال ، ص ٢٨٤؛ ابصار العين ، ص ١١٧؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، ص ٢٨٢).

١٥١. محمد بن حسين بن على (ع)

ابن شهر آشوب از محمد بن حسين به عنوان شهيد طف نام مى برد. از اين پسر منسوب به امام حسين (ع) نام و نشانى در كتابهاى انساب و تاريخ موجود نيست ، تا چه رسد به شهادتش در كربلا (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٦ ، ص ١٥).

١٥٢. محمد بن عباس بن على بن ابى طالب

ابن شهر آشوب محمد بن عباس را در شمار شهداى طف مى آورد. در كتابهاى انساب تنها دو پسر براى حضرت ابوالفضل ثبت شده است كه عبارت بودند از فضل و عبيدالله. بنا بر اين شهادت او در كربلا و حتى وجودش محل تامل است (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٢؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٦ ، ص ١٨٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٤).

١٥٣. محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب

يكى ديگر از جوانان هاشمى كه در كربلا به شهادت رسيد ، محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب (جعفر طيار) بود. شيخ طوسى از او در شمار ياران امام حسين (ع) نام برده و به شهادتش در كربلا تصريح كرده است. بعضى نيز قاتل او را عامر بن نهشل تميمى نوشته اند. بنا به برخى از گزارشها مادر محمد بن عبدالله ، خوصا دختر حفصه بن ثقيف از قبيله بكر بن وائل بود (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٨٧ و ٤٤٧ و ٤٦٩؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٧؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ٤٠ و ٩٢؛ الارشاد ، ص ٢٣٩ و ٢٤٨؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٦؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٣٠ و ٥٣؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٩٠؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦٢؛ شذرات الذهب ، ج ١ ، ص ٦٧؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٥؛ مستدرك الوسايل ، ج ٣ ، ص ٨٤٥؛ تاريخ ابن خلدون ، ج ٢ ، ص ٣٦؛ ذهبى ، تاريخ الاسلام ، ص ٢١؛ سير اعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٣٢٠؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٦٢؛ تنقيح المقال ، ج ٢ ، ص ١٣٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٤ ، ٤٤ ، ٦٨؛ جلاء العيون ، ص ٤٠١؛ اعلام الورى ، ص ٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٥٥ و ٤٨٢؛ نفس المهموم ، ص ١٤٥ ، امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ١٠٥).

١٥٤. محمد بن عقيل بن ابى طالب

برخى فرزندان عقيل را كه همراه امام حسين (ع) در كربلا به شهادت رسيدند ، هفت تن دانسته اند. يكى از اين هفت تن ، محمد بن عقيل بود كه با تير يقيط بن ناشر جهنى به شهادت رسيد (بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٧٠؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٣؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٧).

١٥٥. محمد بن على بن ابى طالب (محمد اصغر)

نام و نشان وى به صورت دقيق مشخص نشده است ؛ او را هم عبدالله خوانده اند ، هم به نام محمد اصغرش ناميده اند. گفته شده است كه محمد از فرزندان امام على بن ابيطالب (ع) بود در ذكر مادر وى نيز خبرها مختلف است. بعضى چون شيخ طوسى مادر او را ام ولد و گروهى نيز مادرش را اسماء دختر عميس يا ليلى دختر مسعود بن خالد دانسته اند. ابن كلبى مادر محمد را ام ولد ذكر مى كند. به هر حال ، محمد بن على را از شهداى كربلا شمرده و در ذكر نام قاتل او ، از زجر بن بدر يا از عقبه غنوى نام برده اند. از مداينى نيز نقل شده است كه جسد محمد را در شهرى يافتند و ندانستند چه كسى او را كشته است (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٤٩ و ٤٦٨؛ جمهره النسب ، ص ٣١؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٨٣؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٢؛ لباب الانساب ، ج ١ ، ص ٤٠٠؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٣؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦١؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ‍ ١٨٧ و ١٨٩؛ الفصول المهمه ، ص ١٢٣؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٩ و ٦٧؛ جلاء العيون ، ص ٤٠٣؛ تاريخ ابن خلدون ، ج ٢ ، ص ٣٦؛ الطبقات الكبرى ، الجزء الاول ، ص ٤٧٦؛ منتهى الامال ، ص ٤٨٢؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٦١؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٦ و ٩٢؛ ذهبى ، تاريخ السلام ، ص ٢١؛ سير اعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٣٢٠؛ نفس المهموم ، ص ‍ ١٥٠؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ١٥٢؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، ص ٢٨٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٤؛ ابصار العين ، ص ١٢٦).

١٥٦. محمد بن مسلم بن عقيل بن ابى طالب

ابوالفرج اصفهانى نوشته است كه مادر محمد بن مسلم ، كنيز بود او به همراه ديگر برادران خويش در كربلا به شهادت رسيد. قاتل محمد را ابو جرهم ازدى و لقيط بن اياس جهنى نوشته اند (مقاتل الطالبيين ، ص ٩١؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٢؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٣؛لباب الانساب ، ج ١ ، ص ٤٠٢؛ عمده الطالب ، فى انساب آل ابى طالب ، ص ٣٣؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٧ ، ص ٢٥٦؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ١٨٧؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٣٢؛ منتهى الامال ، ص ٣٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ١١٧).

١٥٧. مسعود بن حجاج تميمى

مسعود از شجاعان و جنگجويان مشهور بود. وى نيز همراه سپاه ابن سعد از كوفه خارج شد و در كربلا به امام حسين (ع) پيوست و در آنجا به شهادت رسيد. برخى نوشته اند كه او پسرى به نام عبدالرحمن داشت كه همراه پدر به كربلا آمد و در حمله اولى در كنار پدر به شهادت رسيد. شيخ طوسى از او به عنوان يكى از اصحاب امام حسين (ع) ياد كرده است (بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢١٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٧؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٨؛ ص ١٢؛ نقد الرجال ، ص ٣٤٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٨٦).

١٥٨. مسلم بن عقيل بن ابى طالب

مسلم بن عقيل يكى از مشهورترين شخصيتها و شهداى كربلاست او كه برادر زاده حضرت على (ع) و پسر عموى امام حسين (ع) بود ، پس از مرگ معاويه و به دنبال دعوت كوفيان از سوى امام حسين (ع) از مكه به كوفه اعزام شد تا در باب اوضاع كوفه و شيعيان آنجا بررسيهاى لازم را انجام داده و نتايج مطالعات خود را براى امام حسين (ع) بفرستد. پيش از اين دو متن كتاب از چگونگى ورود مسلم به كوفه و حوادثى كه در نهايت به شهادت او انجاميد سخن گفته ايم. بنابراين از تكرار آنها در مى گذريم. در اين قسمت شايان ذكر است كه پس از شهادت مسلم ، هشت تن از برادران و فرزندان وى همراه امام حسين (ع) وارد كربلا شدنده اند و در آنجا در كنار امام حسين (ع) به شهادت رسيدند. برادران شهيد مسلم عبارت بودند از:
١) جعفربن عقيل ، ٢)عبدالرحمن بن عقيل ٣)عبدالله بن عقيل ، ٤) عون بن عقيل ، ٥)محمد بن عقيل ، ٦)موسى بن عقيل
فرزندان مسلم نيز كه در كربلا به شهادت رسيدند ، عبارت بودند از:
١)عبدالله بن مسلم و ٢)محمد بن مسلم.
منابع و مقاتل اصلى تاريخ كربلا ، در ميان فرزندان مسلم جز همين دو تن از فرزندان او در روز عاشورا به شهادت رسيدند ، معرفى نمى كنند ، بنابراين به نظر مى رسد كه بايد دوباره داستان مربوط به دستگيرى و شهادت طفلان مسلم با تامل نگريست و آن را از حيطه وقايع مستند خارج ساخت.
نكته قابل توجه در زندگى مسلم بن عقيل ماجراى مشهورى است كه در باب تعلل و اجتناب او از قتل عبيدالله در خانه هانى بن عروه وجود دارد. چنان كه پيش از اين در متن و به هنگام گزارش و تحليل آن روايت متذكر شده ايم ، به رغم اشتهار اين موضوع در ميان عامه مردم و حتى برخى از خواص ، آنچه از لابلاى منابع تاريخى و مقاتل مستفاد مى شود ، اختلاف و تعدد روايات در اين باب است. به اين معنى كه نه همه منابع در باب بيمارى هانى و عيادت عبيدالله از او اتفاق نظر دارد و نه همه آن منابع علت اصلى اجتناب مسلم از قتل عبيدالله را تصميم خود وى مى شمارند ، بلكه غالب آنها برآنند كه موثرترين علت اجتناب مسلم از قتل عبيدالله ، مخالفت جدى هانى بن عروه بود. بر اساس همين روايات عبيدالله براى ديدار شريك اعور ، از شيعيان امام حسين (ع) كه تقيه مى كرد و همراه عبيد الله از بصره به كوفه آمده بود ، روانه خانه هانى شد و به رغم برنامه ريزى و اصرار شريك براى قتل عبيدالله توسط مسلم بن عقيل ، هانى با اين اقدام به مخالفت برخاست و همين امر عمده ترين عاملى بود كه مسلم را از اجراى نقشه شريك بازداشت (الارشاد ، ص ٢٠٤ و ٢٠٧ - ٢٢٣؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٧٧ و ٩٣-١٠٨؛ الطبقات الكبرى ، الجزء الاول ، ص ٤٧٧؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٩ و ٣٩٧؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٣٥و٩٣؛ تاريخ يعقوبى ، ج ٢ ، ص ١٧٨؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٣١-٢٤٢؛ الفتوح ج ٣ ، ص ٦٧؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦٢؛ الملهوف ، ص ١٢٢-١٢٣؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٥٣؛ سير اعلام النبلاء ج ٣ ، ص ٣٠٦ - ٣٠٨؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٣٩١ -٤٠٥ و ٤١٤ و ٤٦٢؛ تنقيح المقال ج ٣ ، ص ٢١٤؛ منتهى الامال ، ص ٣٧٢ - ٣٨٦؛ نقد الرجال ، ص ٣٤٤؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٥؛ ابصار العين ، ص ١٠٥).

١٥٩. مسلم بن عوسجه اسدى

او از شيعيان ازدى ساكن كوفه و از اصحاب پيامبر اسلام و از ياران نامور امام حسين (ع) بود كه پيش از عزيمت مسلم به اين شهر براى امام حسين (ع) بيعت مى گرفت. برخى از مورخان و ارباب مقاتل نوشته اند كه مسلم بن عقيل پس از رسيدن به كوفه در منزل مسلم بن عوسجه استقرار يافت. اشتهار او در كوفه به دوستى امام حسين (ع) و پيوند با مسلم بن عقيل باعث شد تا معقل جاسوس ابن زياد از طريق او به محل زندگى مسلم پى برده گزارش لازم را به ابن زياد بدهد. پيش از اين اشاره كرديم كه پس از دستگيرى هانى بن عروه و تصميم مسلم بن عقيل بر خروج عليه عبيدالله ، مسلم بن عوسجه فرماندهى قسمتى از نيروهاى قبايل مذحج و بنى اسد را بر عهده داشت. وى پس از شهادت مسلم بن عقيل ، همراه زن و فرزند خود به كربلا رفت و به امام حسين (ع) ملحق شد. شيخ مفيد و ديگران ، از نقش او در كشتن عبدالله بن حوزه كه به طرف خيمه هاى امام حمله آورده بود ، سخن گفته اند. زمان شهادت او را پس از حمله اولى نوشته اند (جمهره النسب ، ص ١٨٠؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٥٤؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٤٥ و ٣٤٧؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ‍ ٦٧د الارشاد ، ص ٢٠٧ و ٢٣١ ، ٢٣٦-٢٣٧؛ بلاذرى ، انساب الاشراف (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٩٣ و ١٩٦ و ١٩٨؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٣٦؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٢؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٠٦ و ١١٩؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١٧-١٩؛ سير اعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٣٠٦؛ الملهوف ، ص ١٥٢ و ١٦١؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٩٥ -٩٦؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٨ ، ص ١٥١؛ رجال داود ، قسم اول ، ص ٣٤٥؛ مجمع الرجال ، ج ٦ ، ص ٩٠؛ روضه الشهدا ، ص ٢٩٦؛ نقد الرجال ، ص ٣٤٤ ، نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٣٩٣ و ٣٩٧-٤٣٥؛ نفس المهموم ، ص ١٠١ و ١٢٠-١٢١؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢١٤؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٥ و ١٣ و ١٩ و ٢١ و ٦٩؛ اعلام الورى ، ص ٢٤١؛ جلاء العيون ، ص ٣٩٥؛ مستدرك الوسايل ، ج ٣ ، ص ٨٤٩؛ منتهى الامال ، ص ٣٧٣ و ٤١٧ و ٤٣٥-٤٣٦ و ٤٤٠؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٣٣).

١٦٠. مسلم بن كثير ازدى

برخى نام مسلم را به اشتباه اسلم و سليمان آورده اند. درباره سوابق زندگى مسلم نوشته اند كه وى از اهل كوفه و از اصحاب اميرالمومنين بود و در جنگهاى امام على (ع) شركت داشت و زخمى شد. مسلم نيز از جمله كوفيانى بود كه پس از شهادت مسلم بن عقيل ، به قصد پيوستن به امام حسين (ع) از كوفه به كربلا رفت و در همان حمله اولى به شهادت رسيد. شيخ طوسى از او به نام مسلم كثير الاعرج ياد كرده است (المناقب ، ج ٤ ، ص ١١٣؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٧؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٨ ، ص ١٥١؛ نفس المهموم ص ١٣٦؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٨٢).

١٦١. مسلم بن كناد

از نام و نشان دقيق كناد نيز اطلاعى در دست نيست. نام اين شهيد در زيارت رجبيه آمده است. برخى از منابع رجالى نيز به همين اعتبار او را در شمار شهداى كربلا آورده اند (معجم رجال الحديث ، ج ١٨ ، ص ١٥١؛ ابصار العين ، ص ١١٧).

١٦٢. مسلم ، مولى حسين بن على

از نام و نشان مسلم مطلبى در كتابهاى تاريخى ، مقاتل و رجال به چشم نمى خورد او مولى امام حسين (ع) بود كه در كربلا به شهادت رسيد. شيخ طوسى از او به نام مسلم «مولاه عليه السلام ، مجهول» ياد كرده است. بعيد نيست كه او همان سليمان يا سلمان فرستاده امام به بصره باشد كه شهادت او به دست عبيدالله بن زياد سخن گفته ايم (رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢١٥؛ نقد الرجال ، ص ٣٤٤).

١٦٣. مسلم ، مولى عامر بن مسلم

نوشته اند كه مسالم يا مسلم يا سالم مولاى عامر بن مسلم العبدى ، همراه سيف بن مالك و ادهم بن اميه و يزيد بن نبيط و پسرانش به يارى امام حسين (ع) آمدند و در حمله اولى به شهادت رسيدند (بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢ ، معجم رجال الحديث ، ج ١٨ ، ص ١٥٣؛ قاموس الرجال ، ج ٤ ، ص ٢٥٩؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥ و ٤٢٨؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٧؛ ابصار العين ص ١١٧).

١٦٤. مقسط بن زهير

مقسط برادر قاسط و كردوس بن زهير از شهداى حمله اولى در كربلا بود كه ذكر وى گذشت. برخى از علماى رجال و از جمله شيخ طوسى او را به نام مقسط بن عبدالله معرفى و تصريح مى كنند كه وى برادر قاسط بود (رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢٤٦؛ نقد الرجال ، ص ٣٥٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ‍ ٢٤٩؛ معجم الرجال الحديث ، ج ١٨ ، ١٥٣؛ ابصار العين ، ص ١٨٩).

١٦٥. منجح بن سهم ، غلام امام حسين (ع)

منجح از موالى امام حسين (ع) بود. برخى نوشته اند كه او از آزاد كردگان امام حسين (ع) بوده است. وى در كربلا به دست حسان بن بكر حنظلى شهيد شد. نقل شده است كه مادر منجح «جاريه» امام حسين (ع) بود و امام او را از نوفل بن حارث بن عبدالمطلب خريد و به ازدواج سهم پدر منجح در آورد و منجح از ايشان متولد گشت. شيخ طوسى به شهادت وى در كربلا تصريح كرده است (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٦٩؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٩٣؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٦٢؛ جامع الرواه ، ج ٢: ص ٣٥٢؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ رجال ابن داود ، قسم اول ، ص ٣٥٢؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢٤٧؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٦٩ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ مجمع الارجال ، ج ٦ ، ص ١٣٩؛ نقد الرجال ، ص ٣٥٤؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٢٣).

١٦٦. منهال بن عمرو الاسدى

شيخ طوسى از منهال به عنوان يكى از اصحاب امام حسين (ع) ياد كرده ، امام به شهادت او در كربلا اشاره اى ندارد ، اما مرحوم مجلسى در بحارالانوار ، منهال بن عمرو را از جمله شهداى كربلا معرفى كرده است. اگر چه برخى ديگر از علماى رجال نيز از منهال به عنوان شهيد كربلا ياد كرده اند ، اما بعضى نيز او را از اصحاب امام سجاد و امام باقر و امام صادق دانسته اند (رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢٥١؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٩٩؛ نقد الرجال ، ص ٣٥٥).

١٦٧. منيع بن زياد

نام منيع در هيچ كدام از كتابهاى تاريخى و مقاتل به عنوان شهيد كربلا به چشم نمى خورد. در آثار علماى رجال نيز ذكرى از نام و نشان دقيق او موجود نيست. نام وى فقط در زيارت رجبيه به عنوان يكى از شهداى كربلا آمده است. مامقانى و شيخ طوسى در شمار اصحاب امام حسين (ع) از كسى به نام منيع بن رقاد ياد كرده اند كه بعيد نيست همين منيع بن زياد باشد (رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٣ ، ٢٥٢؛ انصار الحسين ، ص ١١٧).

١٦٨. موسى بن عقيل بن ابى طالب

در برخى از منابع رجالى و كتب تاريخى متاخر ، از موسى بن عقيل به عنوان يكى از شهداى كربلا و از جمله پسران عقيل ياد شده است. در كتب انساب ذكرى از او به عنوان پسر عقيل به چشم نمى خورد (تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢٥٧؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، ص ٢٨٢).

١٦٩. موقع بن ثمامه اسدى

موقع نيز از ياران امام حسين (ع) در كربلا بود كه مجروح شد و به دست ابن سعد افتاد او اگر چه با وساطت قوم خويش از مرگ نجات يافت ، اما به دستور عمر بن سعد ، در قيد و زنجير به زاره عمان تبعيد شد. وى يك سال بعد در همان جا بر اثر جراحات در گذشت از او نيز در زيارت شهدا به عنوان مجروح كربلا ياد شده است (الاخبار الطوال ، ص ٢٥٩؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٦٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٦؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢٤٠؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٣٩).

١٧٠. نافع بن هلال بن نافع بن بجلى

از او به عنوان يكى از اصحاب اميرالمؤ منين (ع) ياد كرده اند. نافع يكى از چهارتن كوفيانى است كه پس از رسيدن امام حسين (ع) به عذيب و در شرايطى كه حر كاروان امام را تحت نظر داشت ، از كوفه گريخت و به امام حسين (ع) پيوست ، برخى نوشته اند كه چون امام حسين (ع) وارد كربلا شد ، نافع كوفه را ترك كرد و خود را به امام رساند. به هنگام نبرد روز عاشورا ، وى از جمله تير اندازان سپاه امام حسين (ع) بود كه تيرهاى خويش را به سم آغشته كرده و نام خويش را نيز بر آنها نوشته بود. او در روز عاشورا نيز يك بار از سوى امام ماءموريت يافت تا همراه حضرت ابوالفضل روانه فرات شود و به ياران و فرزندان امام آب رساند. نافع در ميدان جنگ چنين رجز مى خواند:
انا ابن هلال البجلى انا على دين على
چون مزاحم بن حريث به نبرد با نافع شتافت و به او پاسخ داد كه من بر دين عثمانم ، وى پاسخ داد كه تو بر دين شيطانى. نافع سپس بر مزاحم حمله كرد و وى را به قتل رساند. درباره نافع نوشته اند كه در روز عاشورا ، پس از مدتى نبرد ، بازوانش شكست و به همين سبب اسير شد و در حضور ابن سعد ، توسط شمر به شهادت رسيد (بلاذرى ، انساب الاشراف (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ١٧٩؛ تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤١٢؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٠؛ الاخبار الطوال ، ص ٢٥٥؛ مقاتل الطالبيين ، ص ١١٩؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٥؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٤-٢٩٩؛ البدايه و النهايه ؛ ج ٨ ، ص ١٨٤؛ انساب الاشراف ، ص ١٩٧؛ روضه الشهدا ، ص ٢٩٨ و ٢٩٩؛ جلاء العيون ، ص ٣٩٦؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٤٥٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٠٥ و ٤٣٥ و ٤٤١ - ٤٤٢؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٩ ، ص ١٢٤؛ نفس المهموم ، ص ٨٤ و ٩٦ و ١٢٦؛ نقد الرجال ، ص ٣٦٥؛ الملهوف ، ص ١٣٨؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٥٨؛ رجال ابن داود ، قسم اول ، ص ٣٥٨).

١٧١. نصر بن ابى نيزر

نوشته اند كه ابى نيزر ، يكى از شاهزادگان عجم بود كه به پيغمبر اسلام پيوست. نصر فرزند برومند ابى نيزر بود كه بعدها در شمار شيعيان و ياوران حضرت على در آمد و در نخلستان اميرالمؤ منين كار مى كرد. نصر كه به هنگام رسيدن خبر در گذشت معاويه و خلافت يزيد در مدينه بود ، همراه امام حسين (ع) از مدينه به مكه و سپس از آنجا همچنان همراه حضرت به سوى كربلا رهسپار شد و او در آنجا در حمله اول شهيد شد. نقل است وقتى مركب نصر را از پاى در آوردند ، وى پياده به جنگ ادامه داد تا كشته شد (بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ١٨٠؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩).

١٧٢. نعمان بن عمرو ازدى الراسبى

نعمان برادر حلاس بن عمرو است كه ذكر وى گذشت. نعمان نيز همانند برادرش از شهداى كربلا و پيش از آن از اصحاب اميرالمومنين (ع) بوده. نقل است نعمان و برادرش حلاس ، ابتدا همراه عمر بن سعد از كوفه بيرون آمدند تا در كربلا با امام حسين (ع) پيكار كنند ، اما پس از رسيدن به صحراى طف و محاصره كاروان حسينى ، چون عمر بن سعد پيشنهاد امام حسين (ع) را مبنى بر بازگشت از عراق نپذيرفت ، در شب هشتم محرم لشكر ابن زياد را ترك گفته به امام حسين (ع) پيوست و در روز عاشورا ابتدا نعمان در حمله اولى به شهادت رسيد و ساعاتى بعد ، نزديك ظهر برادرش حلاس شهيد شد (منتهى الامال ، ص ٤٢٦؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٦؛ مجمع الرجال ، ج ٢ ، ص ٢٢٣؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢٧٣؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ معجم رجال الحديث ، ج ١٩ ، ص ١٦٨؛ ابصار العين ، ص ١٨٢؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، ص ٢٦٨).

١٧٣. نعيم بن عجلان خزرجى

نعيم از شهداى حمله اولى بود. برادرش نعمان بن عجلان از اصحاب على (ع) و عامل امام در بحرين و عمان بود. نعيم به همراه نعمان و برادر سومش به نام نضر در جنگ صفين ، در كنار حضرت على (ع) با معاويه و سپاه شام جنگيده اند (المناقب ص ١١٣؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٦؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢٧٤؛بحارالانوار ج ٤٥ ، ص ٧٠؛ نقد الرجال ، ص ٣٦٢؛ نفس المهموم ، ص ١٣٥؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٦٥).

١٧٤. وهب بن عبدالله حباب كلبى

درباره وهب بن عبدالله در منابع تاريخى و مقاتل ، گزارشهاى مبهم و آشفته اى وجود دارد. برخى او را فرزند عبدالله بن عمير كلبى و ام وهب دانسته و برخى نيز بر چنين باورى نيستند. خوارزمى كه او را پسر عبدالله مى داند نوشته است كه چون عبدالله به شهادت رسيد ، ام وهب خطاب به وهب گفت : پسرم برخيز و پسر دختر پيامبر را يارى كن. وهب نيز پاسخ داد كه اى مادر چنين مى كنم و در اين راه كوتاهى نمى ورزم. سپس به ميدان رفت. خوارزمى همان رجزى را كه براى عبدالله بن عمير نقل شده است به عنوان رجز به هنگام جنگ آورده و افزوده است كه چون وهب مدتى در ميدان جنگيد به سوى مادر و همسرش بازگشت و پرسيد آيا از من راضى شديد؟ مادر پاسخ داد از تو راضى نخواهم بود مگر اينكه در مقابل پسر دختر پيامبر كشته شوى. در اين حال همسرش او را به مراقبت از جان خويش فرا خواند ، اما ام وهب گفت سخن او را گوش نده و باز گرد و در مقابل پسر دختر پيامبر بجنگ تا كشته شوى. تا او در فرداى قيامت تو را در نزد پروردگار شفاعت كند. پس وهب در حالى كه چنين رجز مى خواند به ميدان رفت.

انى زعيم لك ام وهب بالطعن فيهم تاره و الضرب فعل غلام مومن بالرب حتى يذيق القوم مر الحرب انى امرؤ ذو مره و عصب ولست بالخوار عند النكب حسبى بنفسى من عليم حسبى اذا انتميت فى كرام العراب
بنا به نوشته خوارزمى ، وهب در حالى كه پس از نبردى شجاعانه دست راست و چپ خويش را از دست داده بود ، به شهادت رسيد. مادرش ام وهب چون فرزند را در اين حال ديد به كنار او رفت و خون از صورت او پاك كرد. بنا به گزارش خوارزمى شمر در اين زمان دستور داد تا عمودى بر سر ام وهب كوفته و او را به شهادت رساندند. خوارزمى به نقل از سرخسكى از ابى عبدالله حداد روايت كرده است كه وهب بن عبدالله ابتدا مسيحى بود و همراه مادرش به دست امام حسين (ع) مسلمان شد. مطابق همين روايت وى سرانجام اسير شد و او را به دستور ابن سعد گردن زدند و سرش را به سوى سپاه امام حسين (ع) پرتاب كردند. ابن شهر آشوب با آوردن قسمت اول گزارش خوارزمى بدون ذكر شهادت او ، نوشته است كه وهب اسير شد (خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ١٥ -١٦؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠١؛ معجم الرجال الحديث ، ج ١٩ ، ص ٢٠٩؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ‍ ٣٢٠ و ج ٤٥ ، ص ١٦ و ١٧؛ جلاء العيون ، ص ٣٩٤ و ٣٩٥؛ روضه الشهدا ، ص ١٠٩ و ٢٩٨؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١١٦- ١١٧؛ الملهوف ، ص ١٦١؛ منتهى الامال ، ص ٤٣٣؛ نفس ‍ المهموم ، ص ١٣٠-١٣١؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٠٩).

١٧٥. هانى بن عروه بن نمران مذحجى

آورده اند كه هانى بن عروه از رهبران بزرگ يمن بود كه در كوفه نيز مقامى ارجمند داشت ، مصاحبت با پيامبر (ص) را درك كرده بود و از اصحاب آن گرامى و نيز از اصحاب امام على (ع) به شمار مى رفت. او يكى از اركان قدرتمند حركت حجر بن عدى كندى عليه زياد بن ابيه به حساب مى آمد. هانى پيشواى قبيله بنى مراد بود و چنان كه در متن كتاب آورده ايم ، در بازار كوفه گردن زده شد و به شهادت رسيد (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٩٧؛ جمهره انساب العرب ، ص ٤٠٦؛ مروج الذهب ، ج ٣ ، ص ٦١؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٣٦ ، الاخبار الطوال ، ص ٢٣٣-٢٣٤ و ٢٣٦-٢٣٨ و ٢٤٨؛ الملهوف ، ص ١٢٣؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ٦٨؛ مقاتل الطالبيين ، ص ٩٤-٩٦د الارشاد ، ص ٢٠٧-٢٠٨ و ٢١٧ و ٢٢١-٢٢٢؛ سير اعلام النبلاء ، ج ٣ ، ص ٢٩٩ و ٣٠٧؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٣٩١ و ٣٩٤ و ٣٩٧ و ٤١٤ و ٤٤٣؛ منتهى الامال ، ص ٣٧٥ - ٣٨٦ و ٤٤٠؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٢٨٩؛ ابصار العين ، ص ١٥٣).

١٧٦. هلال بن حجاج

مرحوم مجلسى هلال بن حجاج را از شهداى كربلا معرفى مى كند و مى نويسد كه وى بعد از وهب بن وهب به شهادت رسيد (بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٢١).

١٧٧. هلال بن رافع البجلى

ابن اعثم نام وى را در شمار شهداى كربلا آورده و مى نويسد كه او بعد از زهير بن قين به ميدان رفت و در حالى كه دشمن را آماج تيرهاى خود قرار مى داد ، چنين رجز مى خواند:

ارمى بها معلمه اءفواقها و النفس لا ينفعها اءسواقها مسموعه تجرى لها اءحقابها لتملان اءرضها رشاقها
ابن اعثم افزوده است كه چون تمام تيرهاى خويش را به سوى دشمن افكند ، دست به شمشير برد و تا هنگامى كه به شهادت رسيد چنين مى گفت :

انا الغلام التميمى البجلى دينى على دين حسين بن على ان اقتل اليوم و هذا عملى و ذاك راءيى او اءلاقى اءملى
(الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٤-١٢٥).

١٧٨. يحيى بن سليم مازنى

درباره نام و نشان يحيى بن سليم نيز در منابع تاريخى و مقاتل گفتگوى چندانى در ميان نيست. نوشته اند كه وى پس از عبدالرحمان يزنى به ميدان رفت و در حال نبرد چنين رجز مى خواند:

لاضربن اليوم ضربا فيصلا ضربا طلحفى فى العدى مستاءصلا لا عجزا عنهم و لا مهللا ما انا الا اليث يحمى الاشبلا
(خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢١؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٠؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٢٤؛ ناسخ التواريخ ، ج ٦ ، ص ٢٤٧؛ جلاء العيون ، ص ٣٩٩؛ روضه الشهدا ، ص ‍ ٢٩٩؛ معجم رجال الحديث ، ج ٢٠؛ ص ٥٥؛ ابصار العين ، ص ١٠٩).

١٧٩. يحيى بن هانى بن عروه مرادى العطيفى

نوشته اند كه يحيى بن عروه ، پس از شهادت پدرش هانى در كوفه به دست ابن زياد ، به سوى قوم خويش گريخت و نزد ايشان پنهان شد. كمى بعد ، چون به او خبر رسيد كه امام حسين (ع) به كربلا آمده است ، به آن امام پيوست و در كربلا به شهادت رسيد (رجال بحرالعلوم ، ج ٤ ، ص ٥٢؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٣٢٢).

١٨٠. يزيد بن حصين همدانى مشرقى

نام يزيد در برخى از منابع رجالى و از جمله در رجال طوسى آمده است. اگر چه در برخى از اين منابع از او به نام شهيد كربلا ياد شده است ، اما در مقاتل ذكرى از شهادت يزيد در صحراى طف به چشم نمى خورد. ابن كثير از جمله مورخانى است كه يزيد نام برده و به سخنرانى وى در روز عاشورا اشاره كرده است . در زيارت ناحيه از وى به نام شهيد كربلا ياد شده است. پيش از اين در معرفى برير بن خضير همدانى اشاره شد كه علامه شوشترى عقيده دارد كه يزيد بن حصين ، همان برير بن خضير است. با عنايت به اينكه در زيارت ناحيه نام برير به چشم نمى خورد و نام يزيد بن حصين مذكور است ، همچنين با عنايت به آنكه برير و يزيد به سيد القراء شهرت داشته اند ، مى توان نتيجه گرفت كه نظر علامه شوشترى بر اينكه برير و يزيد يك نفر بوده اند ، نظرى است ، صواب (رجال الطوسى ، ص ١٠٦؛ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٧٨؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٠؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٣٢٥؛ معجم رجال الحديث ، ج ٢٠ و ص ١١٠؛ نقد الرجال ، ص ٣٧٧؛ نفس المهموم ، ص ٩٦؛ قاموس الرجال ، ج ٢ ، ص ٢٩٤ و ٢٩٦).

١٨١. يزيدبن زياد بن مهاصر(ابو الشعثاء كندى)

نام وى را يزيد بن زياد بن مهاصر جعفى و در شمار محدثين نيز آورده اند. در زيارت رجبيه نام او ابن مظاهر آمده است. يزيد از جمله كسانى بود كه همراه سپاه ابن سعد به كربلا آمد ، ولى وقتى ديد كه به پيشنهادهاى امام حسين (ع) توجه نشد ، به سپاه امام حسين (ع) ملحق شد و به شهادت رسيد. مرحوم مجلسى در جايى از وى به نام يزيد بن مهاجر نام برده است. نوشته اند كه وى به هنگام نبرد ، چنين رجز مى خواند:

انا يزيد و ابى المهاصر كاءننى ليث بغيل خادر يا رب انى للحسين ناصر و لابن سعد تارك و هاجر
(تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٤٠٨ و ٤٤٥؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٧٣؛ الفتوح ، ج ٣ ، ص ١٢٣؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الثانى ، ص ٢٣ ، ٢٩؛ بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله...) ، ص ٢٠٢ البدايه و النهايه ، ج ٨ ، ص ١٨٥؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٤٥٥؛ المناقب ، ج ٤ ، ص ١٠٤؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٣٢٦؛ بحارالانوار ، ج ٤٤ ، ص ٣٢٠ و ج ٤٥ ، ص ٣٠ و ٣١ و ٧٢ ؛ جلاء العيون ، ص ٣٩٦ و ٤٠٠؛ روضه الشهداء ، ص ٣١٠؛ منتهى الامال ، ص ٤٤٤؛ معجم رجال الحديث ، ج ٢٠ ، ص ١١٣؛ نفس ‍ المهموم ، ص ٩٠ و ١٢٩؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٧٤).

١٨٢. يزيد بن نبيط عبدى (يزيد بن مسعود)

يزيد از معدود شيعيان وفادار بصرى به امام حسين (ع) بود كه پيش از اين از مكاتبه امام حسين (ع) با او سخن گفته ايم. ابومخنف به نقل از ابوالمخارق الراسبى نوشته است كه چون خبر آمدن امام حسين (ع) به كوفه به ابن زياد رسيد ، وى نامه اى به عامل خود در بصره نگاشت و از او در خواست تا ضمن قرار دادن ديده بانان بر مسير راه بصره ، راههاى ورود و خروج اين شهر را مسدود كند تا هيچ كدام از بصريان نتوانند از بصره خارج و به امام حسين (ع) ملحق شوند. چون در اين هنگام شيعيان بصره در منزل زنى به نام ماريه از عبدالقيس ‍ اجتماع كرده بودند ، يزيد بن نبيط كه از مردم عبدالقيس بود ، در آن جمع حاضر گشت و چون بر تعلل حاضران در پيوستن به امام حسين (ع) پى برد ، بر آن شد تا به سوى امام حسين (ع) رود. وى ده پسر داشت كه با دو تن از آنان آهنگ حركت به طرف كوفه و امام (ع) كرد. در اين حال شيعيان گرد آمده در منزل ماريه به يزيد گفتند كه از ابن زياد بر تو انديشناكيم. وى گفت : «به خدا قسم آن هنگام كه شتران ما قدم در بيرون بصره گذارند ، ديگر از تعقيب كنندگان بيمى نخواهيم داشت. پس با شتاب تمام بصره را به سوى كوفه ترك كرد تا در ابطح به امام حسين (ع) و يارانش رسيد. چون امام از رسيدن يزيد آگاه شد ، به قصد ديدار وى روانه منزل او گرديد و چون خبر يافت كه يزيد نيز به قصد ديدار با امام ، به سوى خيمه امام رفته است ، بر آن شد تا منتظر بازگشت يزيد بماند. يزيد نيز چون به خيمه امام حسين (ع) رسيد و خبر يافت كه امام به منزل وى رفته و به انتظار يزيد نشسته است ، به سوى امام بازگشت. يزيد چون به امام رسيد و آن حضرت را ديد ، گفت : «به فضل و رحمت خداوند بايد شادمان بود» پس سلام گفت و نزد حضرت نشست و امام در حق وى دعا كرد. از اين پس ، يزيد با آن حضرت همراه بود تا اينكه پس از شهادت پسرانش عبدالله و عبيدالله كه در حمله اولى شهيد شدند ، به ميدان رفت و به شهادت رسيد (تاريخ الطبرى ، ج ٥ ، ص ٣٥٤؛ الكامل فى التاريخ ، ج ٤ ، ص ٢١؛ الملهوف ، ص ١١٠-١١٢؛ رجال الطوسى ، ص ١٠٦؛ بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٧٢؛ نهايه الارب ، ج ٢٠ ، ص ٣٨؛ قاموس ‍ الرجال ، ج ٥ ، ص ٤٦٠؛ تنقيح المقال ، ج ٣ ، ص ٣٢٥؛ اعيان الشيعه ، ج ٨ ، ص ٩٢؛ منتهى الامال ، ص ٤٢٥ و ٤٢٨؛ نقد الرجال ، ص ٣٧٧؛ امام حسن و امام حسين (ع) ، ص ٢٤٩؛ ابصار العين ، ص ١٨٥).



پى نوشت ها 1

1- الطبقات الكبرى ، ج 6 ، ص 35؛ المعارف ، ص 229؛ الاصابه ، ج 3 ، ص 392. همچنين نگاه كنيد به : المحلى ، ج 7 ، ص 356؛ الشوكانى ، نيل الاوطار ، ج 6 ، ص 200 و 232.
2- وى در زمان خلافت عمر و در آستانه نبرد قادسيه ، به دنبال دعوت خليفه دوم از قبايل ، براى شركت در فتوح ايران ، همراه هفتصد نفر از قوم خويش وارد كوفه شد و كمى بعد همراه برادرش زهير و ازديانى كه با وى به كوفه آمده بودند ، در جنگ قادسيه شركت كرد (الاخبار الطوال ، ص 114 و 123 و 127).
3- تعدادى از علماى رجالى شيعه ، به جاى مخنف بن سليم ، نواده وى ابو مخنف و يا پدرش يحيى بن سعيد بن سعيد را از اصحاب على (عليه السلام) شمرده اند. شيخ طوسى با آنكه همين ادعاى كشى را نادرست مى خواند ، اما خودش نيز مرتكب خطايى ديگر شده و يحيى بن سليم را از اصحاب على (عليه السلام) مى شمارد. نجاشى نيز نوشته است كه او مخنف از اصحاب امام صادق (ع) بود. حاصل اين ادعا نيز آن است كه ابو منخف در سال رحلت امام ، يعنى سال 148 ، حداقل سنين بلوغ را سپرى مى كرده و تا سال مرگش در 157 هجرى ، حدود 123 سال عمر كرده است.
بنگريد به : رجال الطوسى ، ص 81؛ رجال ابن داود ، ص 282؛ رجال النجاسى ، ص 320؛ شيخ حر عاملى نيز گرچه اصل سخن را درست نوشته و مخنف بن سليم را از خواى اصحاب على (ع) معرفى مى كند ، اما به خطا مدعى است كه اين سخن را ابن داود از شيخ مقل كرده است كه چنين نيست.. سائل الشيعه ، ج 20 ، ص 347. براى وارسى و نقد اين گزارشها نگاه كنيد به ؛ رجال مامقانى ، ج 2 ، باب اللام ، ص 44 ، علامه شوشترى ، قاموس الرجال ، ج 8 ، ص 15. 1. نساء 72 - 74؛ پيكار صفين ، ص 19.
4- نساء 72 - 74؛ پيكار صفين ، ص 19.
5- خليفه بن خياط ، طى گزارشى ، از شهادت دو تن از برادران مخنف بن سليم به نامهاى صقعب و عبدالله در جنگ جمل سخن گفته است (تاريخ خليفه بن خياط ، ص 114).
6- طبقات المحدثين باصبهان و الواردين عليها ، ص 40؛ تاريخ مدينه دمشق ، ج 42 ، ص 479؛ تهذيب الكمال ، ج 27 ، ص 348؛ الكاشف فى معرفه من له فى الكتب السته ، ج 2 ، ص 249.
7- پيكار صفين ، ص 146 - 147.
8- پيكار خونين ، ص 164.
9- پيكار صفين ، ص 358.
10- اصطلاحى است كه براى دوره هجوم قواى معاويه به شهرها و مناطق تجت اطاعت على (عليه السلام).
11- الغارات ، ج 2 ، ص 395.
12- خواهيم گفت كه وى در زمان در گذشت معاويه و آغاز سلطنت يزيد بر كوفه حكومت داشت و يزيد با شنيدن اخبار مكاتبات كوفيان با امام حسين (ع) ، وى را عزل و به جاى او عبيدالله بن زياد را به حكومت كوفه منصوب كرد.
13- نگاه كنيد به سفارشهاى حضرت على (عليه السلام) به مخنف بن سليم ، به هنگام اعزام او به محل مامورين خويش در : دعائم الاسلام ، ج 1 ، ص 252 ، 259؛ مستدرك الوسايل ، ج 7 ، ص 70.
14- الغارات ، ج 2 ، ص 457؛ تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 133.
15- الغارات ، ج 2 ، ص 395.
16- همان ، ج 2 ، ص 438 - 450؛ المسترشد ، ص 211
17- تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 261.
18- او سر بريده امام حسين (عليه السلام) را همراه خولى ، نزد ابن زياد برد (انساب الاشراف ، ترجمه ريحانتى رسول الله... ، ص 211).
19- تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 459.
20- همان ، ج 6 ، ص 18.
21- همان ، ج 6 ، ص 44.
22- مسند احمد بن حنبل ، ج 4 ، ص 215 و ج 5 ، ص 76؛ سنن ابن ماجه ، ج 2 ، ص 1045؛ سنن ابى داود ، ج 1 ، ص 637؛ المحلى ، ج 7 ، ص 356.
23- قمى ، الكنى و الاقاب ، ج 1 ، ص 48؛ همين معنا را در كتب فقهى مهم شيعه نيز مى توان ديد. بنگريد به : جواهر الكلام ، ج 21 ، ص 217.
24- الفهرست ، ص 157
25- ابن بابويه ، ابو جعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه ، من لايحضره الفقيه ، تصحيح على اكبر غفارى ، قم ، جامعه المدرسين ، 1404 ، ص 75
26- براى انعكاس اين خطبه در منابع متقدم اهل سنت و محدثين وارسته و پيراسته از تمايلات اموى ، نگاه كنيد به : المعيار و الموازنه ، ص 245.
27- تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 261 و 459؛ همان ، ج 6 ، ص 44.
28- شگفت آن است كه برخى از متقدمين و متاخرين علماى شيعه نظير شيخ مفيد بدون هيچ گونه تذكرى مبنى بر بى اساس بودن روايت مجالد بن سعيد و صقعب بن زهير به نقل آن پرداخته اند. نگاه كنيد به : الارشاد ، ص 229؛ اعلام الورى ، ص ‍ 233.
29- نك : تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 412 - 413.
30- از اين 15 روايت ، يك روايت مفصل از عمار الدهنى نقل شده و 14 روايت ديگر از هشام بن محمد. 14 روايت هشام نيز به تربيت ذيل از راويان مختلف روايت شده اند:
هشام از عوانه بن الحكم الكلبى 4 روايت ؛
هشام از عوانه بن الحكم از لبسطه بن فرزدق بن غالب از پدرش 1 روايت ؛
هشام از عوانه بن الحكم از عمار بن عبدالله بن يسار الجهنى ، از پدرش 1 روايت ؛
هشام از ابوبكر بن عياش از كسانى كه او را خبر داده اند 1 روايت ؛
هشام از لقيط از على بن الطعان المحاربى (مرد همراه حر بن يزيد) 1 روايت ؛
هشام از ابو هذيل (مردى از سكون) از هانى بن ثبيت الحضرمى 1 روايت ؛
هشام از عمرو بن شمر از جابر جعفى 1 روايت ؛
هشام از پدرش محمد سائب از قاسم بن الاصبغ بن نباته 1 روايت ؛
هشام از پدرش محمد سائب 1 روايت ؛
هشام از عبدالله بن يزيد بن روح بن زنباع الجذامى از پدرش 1 روايت ؛
هشام از بعضى از اصحاب خويش 1 روايت ؛
عمار الدهنى از ابو جعفر (امام محمد باقر) 1 روايت مفصل.
31- سلطنت عنوانى است براى حكومت معاويه توسط مورخان سلف. ابن كثير دمشقى ، يكى از اين مورخان است (البدايه و النهايه) ، ج 8 ، ص 15 - 19). گزارشى از يعقوبى حاكى است كه معاويه براى خويشتن عنوان پادشاهى قائل بود (نك : تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 157). بلعمى هم در ترجمه تاريخ طبرى ، براى گزارش دوره يزيد ، عنوان «خبر پادشاهى يزيد» را برگزيده است (تاريخنامه طبرى ، ج 2 ، ص 698). سيوطى از سعيد بن جمهان آورده است كه : قلت لسفينه ان بنى اميه يزعمون ان الخلافه فيهم ، قال : كذب بنو زرقاء ، بل هم الملوك من اشد الملوك ، و اول الملوك معاويه (تاريخ الخلفاء ، ص 199). از پيامبر اسلام نيز روايت شده است كه دوره خلافت سى سال است. آنچه بعد از سى سال آيد سلطنت است نه خلافت (دلائل النبوه ، ج 6 ، ص 341؛ البدء و التاريخ ، ج 5 ، الفصل العشرون ، ص 238). ابن كثير نوشته است كه : «معاويه خود مى گفت كه من نخستين پادشاهم و آخرين خليفه» (البدايه و النهايه ، ج 8 ، ص 135). همين مورخ ، بحث درباره معاويه را تحت عنوان : «معاويه ابن ابى سفيان و ملكه» آغاز مى كند. (همان ، ص 19).
32- هان مسلمانان بدانيد كه بنى هاشم در جست و جوى سرورى و پادشاهى بودند و آن را بازيچه خويش قرار دادند. بدانيد كه نه از آسمان خبرى آمد و نه وحى اى نازل شده است.
33- نگاه كنيد به : تاريخ مدينه دمشق ، ج 14 ، ص 130 - 137؛ بحار الانوار ، ج 26 ، ص 205.
34- روى المعلى بن محمد البصرى عن جعفر بن سليمان عن عبدالله بن الحكم عن ابيه عن سعيد بن جبير عن ابن عباس قال قال النبى (ص) ان علينا وصيى و خليفتى و زوجته فاطمه سيده نساء العالمين ابنتى و الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه ولداى من والاهم فقد والانى و من عاداهم فقد عادانى و من ناواءهم فقد و من جفاهم فقد جفانى و من بر هم فقد برنى وصل الله من وصلهم و قطع الله من قطعهم و نصر الله من اعانهم و خذل الله من خذلهم اللهم من كان له من انبيائك و رسلك ثقل و اهل بيت فعلى و فاطمه و الحسن و الحسين اهل بيتى و ثقلى فاءذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 179؛ نيز نگاه كنيد به رواياتى كه ابن جوزى از بخارى و ترمذى در فضيلت امام حسين (عليه السلام) آورده است. صفوه الصفوه ، ج 1 ، ص 386 - 387؛ همجنين نگاه كنيد به : الطبقات الكبرى ، الطبقه الخامسه من الصحابه (سلسله الناقصه من طبقات ابن سعد) ، ص 388؛ تاريخ الخلفاء ، ص 189؛ تذكره الخواص ، ص ‍ 210.
35- الاحزاب ، 23.
36- نگاه كنيد به : نهج البلاعه ، ترجمه شهيدى ، خطبه 3 (خطبه شقشقيه) ، ص 9- 10
37- الطبقات الكبرى ، ج 2 ، ص 280 - 281؛ تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 312؛ دلائل النبوه ، ج 7 ، ص 243؛ ذهبى ، السيره النبويه ، ص 574؛ شرح نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 160؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 318 - 319؛ تاريخ ابن خلدون ، ج 2 ، ص 62.
38- اى بنى هاشم طمع مردم را بر خويشتن مگشاييد ، خاصه تيم بن مر (طايفه ابوبكر) و عدى (طايفه عمر) را. حكومت در شما و براى شماست و جز على هيچ كس شايسته آن نيست اى ابوالحسن دستان دور انديش خود را بر حكومت استوار ساز ، زيرا تنها تو شايسته حكومتى. نگاه كنيد به ؛ تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 526.
39- نهج البلاغه ، خطبه 5 ، ص 12.
40- ابوسفيان پيش از رحلت پيامبر و چه بسا با تدبير پيامبر ، عازم جمع آورى زكات نجران شده بود. او پس از رحلت رسول خدا و در جريان كشاكش سقيفه به مدينه بازگشت.
41- ابن ابى الحديد ، شرح نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 44.
42- و شگفت آورتر از اين ، حذف اين گزارش طبرى در متن چاپ مصر آن است. مترجمان دوره سامانى كه در متن طبرى دست نبرده اند ، اين گزارش را آورده اند.
43- محمد بن جرير طبرى ، تاريخنامه طبرى ، ترجمه منسوب به بلعمى ، تصحيح و تحشيه محمد روشن ، ج 1 ، تهران ، نشر نو ، 1366 ، ص 344.
44- فتوح البلدان ، ص 101 - 104؛ فتوح اعثم ، ج 1 ، ص 21 23؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 4؛ تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 249 - 256؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 346 - 348 ؛ تاريخ ابن خلدون ، ج 2 ، قسمت دوم ، ص 69 - 71؛ تاريخنامه طبرى ، ج 1 ، ص 362 - 367؛ البدايه و النهايه ، ج 6 ، ص 315 - 318.
45- روايت بى اساسى وجود دارد كه مدعى است بعد از رحلت رسول خدا ، جز سه تن از مسلمانان ، بقيه مرتد شدند.
46- تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 224 ، 258؛ تاريخ الخلفاء ، ص 73؛ البدايه و النهايه ، ج 6 ، ص 312؛ تاريخنامه طبرى ، ج 1 ، ص 359.
47- يعقوبى نوشته است كه : «ابوبكر با لشكرش به ذى القصه بيرون رفت و عمرو بن عاص را خواست و بدو گفت : اى عمرو تو صاحب نظر قريشى و اكنون طلحه مدعى پيامبرى شده است. پس درباره على چه مى بينى ؟ گفت : فرمان تو را نمى برد. گفت : زبير چه ؟ گفت نيكو پردلى است. پرسيد؛ پس طلحه ؟ گفت : براى خوش گذارنى و زنان. گفت : سعد بن ابى وقاص چطور؟ گفت آتش افروزى است براى جنگ. گفت عثمان چه ؟ گفت : او را بنشان و از نظرش كمك بخواه. پرسيد: خالد بن وليد چطور؟ گفت : بسوس جنگ است و ياور مرگ. مداراى سنگخور دارد و حمله شير. پس چون پرچم او را بست ، ثابت بن قيس بن شماس برخاست و گفت : اى گروه قريش ، مگر در ميان ما مردى نبود كه براى آنچه شما شايستگى داريد ، شايسته باشد؟ به خدا قسم كه ما از آنچه مى شنويم كر هستيم ، ليكن پيامبر خدا ما را به شكيبايى فرموده است ، پس شكيبايى مى كنيم» (تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 4 - 5). طبرى نوشته است كه : عمر اعتقاد داشت كه خالد زود دست به شمشير مى برد و شايسته فرماندهى نيست (تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 278).
48- مقريزى نوشته است كه فرماندهان پنج لشكر از پازده لشكر اعزامى براى سركوبى اهل رده از امويان بودند.
49- چون على رغم شهادت ابوقتاده انصارى از صحابه سرشناس ، بر مسلمانى مالك ، خالد ، وى را به قتل رساند ، ابوقتاده عهد كرد كه هرگز با خالد به هيچ جنگى نرود (واقدى ، كتاب الرده مع نبذه من فتوح العراق و ذكر المثنى ، ص 107؛ تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 280).
50- عمر عقيده داشت كه خليفه بايد خالد را سنگسار كند ، اما ابوبكر مدعى بود كه خالد شمشير آخته اسلام است (نگاه كنيد به : تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 278 - 279). در تاريخنامه طبرى آمده است كه ابوبكر به عمر گفت : «خالد شمشير خداست و پيغمبر او را سيف الله خواند كه خداى آن را بر كافران بكشيد. من آن را باز نيام نكنم» (ص 287. همچنين نگاه كنيد به ؛ البدايه و النهايه ، ج 6 ، ص 322؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 358 - 359؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 10).
51- طبرى از قاسم بن محمد روايت كرده است كه در جنگ يمامه از ساكنان مدينه ، سيصد و شصت نفر كشته شدند. از مهاجران و تابعين جز اهل مدينه نيز ششصد نفر كشته شدند كه ششصد تن از آنان مهاجر و سيصد نفر از تابعين بودند (تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 296 - 297).
52- فتوح البلدان ، ص 111. چنان كه فيليپ حتى توجه داده است ، پيش از آنكه مستشرقانى چون كيتانى و بك به انگيزه هاى اقتصادى اعراب در فتوحات توجه دهند ، مورخان قديم عرب به اين نكته توجه كرده اند (تاريخ عرب ، ج 1 ، ص 185). چه بسا بتوان گفت كه منشا نظريه اين دسته از مستشرقان همين مورخان قديم بوده اند. آنان جز آنكه اينان را بدون تذكر به آن اقتباس كرده اند ، تنها به يك جنبه از آن توجه كرده و كوشيده اند تا با ناديده گرفتن انگيزه هاى اعتقادى دسته اى از مسلمانان ، تمامى انگيزه ايشان را اقتصادى معرفى كنند.
53- طبرى نام امراى سپاه اعزام ابوبكر را چنين نوشته است :
- ابوعبيده ماءمور حمص شد؛
- يزيد بن ابوسفيان ماءمور دمشق ؛
- شرحبيل بن حسنه مامور اردن ؛
- عمرو بن عاص و علقمه بن محرزه ، مامور فلسطين (تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 378 و 390؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 403 - 404؛ تاريخ ابن خلدون ، ج 2 ، قسمت دوم ، ص 83؛ البدايه و النهايه ، ج 7 ، ص 3).
به نظر مى رسد كه گزارش بلاذرى در اين باره درست تر باشد. بعيد نيست كه در جدول طبرى ، فرماندهان امدادى بعدى ، يعنى ابوعبيده و علقمه به عنوان امراى اصلى معرفى شده باشند.
54- تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 390؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 403- 404.
55- انساب الاشراف ، ص 111؛ تاريخ خليفه ، ص 62؛ تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 387 و 394؛ ذهبى ، تاريخ اسلام عهد الخلفاء الراشدين ، ص 81.
56- همان نماينده قريش در صلح حديبيه كه بر حذف نام رسول خدا از متن عهدنامه اصرار ورزيد. گفتنى است كه پس از رسيدن خبر رحلت پيامبر به مكه ، در حالى كه عتاب بن اسيد ، از ترس متوارى و پنهان شده بود تا مبادا از سوى قريش آزار بيند ، همين سهيل بن عمرو كه اينكه به پيروى از بزرگان اموى حاضر در مدينه ، مدافع سرسخت خليفه اول شده بود ، پس از شنيدن خبر فرار عتاب بن اسيد ، به ميان مكيان شتافت و با قاطعيت تمام تاكيد كرد كه : «اين حادثه (رحلت پيامبر) چيزى از قدرت اسلام نخواهد كاست. پس هر كس در انديشه خودسرى افتد ، گردن او را خواهيم زد». ابن هشام نوشته است كه مكيان پس از شنيدن سخنان سهيل بن عمرو ، به خانه هاى خويش بازگشتند و عتاب بن اسيد نيز وقتى اين خبر را شنيد از مخفيگاه خود در آمد و دوباره حكومت مكه را در دست گرفت (السيره النبويه ، ج 4 ، ص 316).
57- انساب الاشراف ، ص 112 - 113؛ تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 390؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 404.
58- تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 391؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 406؛ تاريخ الخلفاء ، ص 195.
59- ابن سعد گزارش كرده است كه : «چون ابوبكر بر آن شد تا خالد بن سعيد اموى را به فرماندهى سپاه اعزامى به سوى شام نصب كند ، مر نزد خالد رفت و به او گفت لواى ما را به ما بازده. خالد نيز چنين كرد و به عمر گفت : سوگند به خدا كه ما از ولايت شما شادمان نيستيم و از عزل خود توسط شما نيز ناخشنود نمى شويم» (الطبقات الكبرى ، ج 4 ، ص 97). درباره گزارشهاى مربوط به عزل خالد بن سعيد ، نگاه كنيد به : تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 378 - 388؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 402؛ تاريخ ابن خلدون ، ج 2 ، قسمت دوم ، ص 82 ، البدايه و النهايه ، ج 7 ، ص 3.
60- مروج الذهب ، ج 3 ، ص 12- 13.
61- بنگريد به توصيف اسلاف مكى اينان در سوره ماعون :
بسم الله الرحمن الرحيم ارءيت الذى يكذب بالدين فذلك الذى يدع اليتيم و لا يحض على طعام المسكين فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون الذين هم يرآءون و يمنعون الماعون.
62- حديث مشهورى از رسول اكرم نقل شده است كه مى فرمايد: «كاد الفقر ان يكون كفرا»

63- سيوطى به نقل از ابن عساكر و او به نقل از ابوالبخترى ، روايت قابل توجه زير را درباره واكنش امام حسين (ع) نسبت به جلوس عمر بر منبر پيامبر آورده است : و اخرج ابن عساكر عن ابى البخترى ، قال : كان عمر بن الخطاب يخطب على المنبر ، فقام اليه الحسين بن على رضى الله عنه ، فقال : انزل عن منبر ابى. فقال عمر: منبر ابيك لا منبر ابى ، من امر بهذا؟ فقام على ، فقال : و الله ما امره بهذا احد ، اما لاءوجعنك يا غدر ، فقال : لا توجع ابن اخى ، فقد صدق منبر ابيه. اسناده صحيح» (تاريخ الخلفاء ، ص 143).
64- گزارش شده است كه او تا مدتى از بيت المال سهمى بر نمى گرفت تا جايى كه گرفتار تنگدستى شد و در اين حال با اصحاب رسول خدا به مشورت پرداخت. عثمان به او گفت از بيت المال بردار و اطعام كن ، اما على (ع) به وى گفت كه به اندازه نياز صبح تا شام خويش از بيت المال بردارد (الطبقات الكبرى ، ج 3 ، ص 307). سيوطى در گزارش اين روايت ، پاسخ عثمان را حذف كرده است (بنگريد به : تاريخ الخلفاء ، ص 141). درباره سيره عمر و اجتناب شخصى وى از دنياطلبى و رفاه جويى ، بنگريد به : الطبقات الكبرى ، ج 2 ، ص 280 - 281؛ تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 312؛ دلائل النبوه ، ج 7 ، ص 243؛ السيره النبويه ، ص 574؛ شرح نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 160؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 318 - 319؛ تايخ ابن خلدون ج 2 ، جزء دوم ، ص 62؛ فتوح اعثم ، ج 1 ، ص 21 - 23؛ تاريخنامه طبرى ، ج 1 ، ص 362- 367؛ البدايه و النهايه ، ج 6 ، ص 315 - 318؛ تاريخ الخلفاء ، ص 195.
65- حضرت على (ع) در روزگار خلافت خليفه دوم ، به او توصيه كرده بود كه «سه چيز است كه اگر آنها را نگه دارى و به كاربندى ، تو را به جز آنها نيازى نماند؛ و اگر آنها را رها كنى ، چيزى جز آنها تو را سود ندهد. گفت آنها چيست ؟ گفت خويش ‍ و بيگانه را حد زدن و در خشنودى و خشم به كتاب خدا حكم دادن و ميان سرخ و سياه عادلانه بخش كردن» (تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 128).
66- در باب بدعت عمر در تقسيم متفاوت ثروت اغنياء ، طبقه متوسط و فقراء و سهم هر كدام بنگريد به : الطبقات الكبرى ، ج 3 ، ص 282 و 295 - 297؛ عبدالفتاح عبدالمقصود ، الامام على بن ابيطالب ، ترجمه سيد محمود طالقانى ، تهران : شركت سهامى انتشار ، بى تا ، ج 1 ، ص 30. براى چگونگى تقسيم اموال و تقدم و تاخر صحابه بر يكديگر ، نگاه كنيد به گزارشى در: تاريخ الخلفاء ، ص 144.
67- «عمر نيمى از داراى گروهى از كارمندان خود را مصادره كرد كه سعد بن ابى وقاص فرماندار كوفه و عمرو بن عاص فرماندار مصر و ابو هريره فرماندار بحرين و نعمان بن عدى بن حرثان ، فرماندار ميسان و نافع بن عمرو خزاعى (كارمند او) و يعلى بن منيه ، فرماندار يمن را از آنان شمرده اند» (تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 46 - 47؛ تاريخ الخلفاء ، ص 141).
68- و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمى وليبلى المومنين منه بلاء حسنا ان الله سميع عليم (الانفال ، 17).
69- تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 47؛ الاخبار الطوال ، ص 124.
70- تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 47؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 529 - 530.
71- البدايه و النهايه ، ج 8 ، ص 128.
72- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 48.
73- گفتنى است كه قتل او نيز در طرفدارى از مغيره بن شعبه ، يا عبدالرحمان بن عوف ريشه داشت. نوشته اند كه چون التجاى فيروز به عمر ، براى كاستن از شدت استثمارش توسط مولاى خود به نتيجه نرسيد ، نقشه قتل خليفه را به اجرا گذاشت.
74- براى چگونگى حذف امام و انتخاب عثمان در اين شورا ، بنگريد به : الامامه و السياسه (هو المعروف به تاريخ الخلفاء) مصر 1388 ه / 1969 م ، ص 22 - 26؛ تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 227؛ الطبقات الكبرى ، ج 3 ، ص 62 ؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 52؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 79؛ تاريخ ابن خلدون ، ج 2 ، ص 124؛ البدايه و النهايه ، ج 7 ، ص 145.
75- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 55.
76- شرح نهج البلاغه ، ج 9 ، ص 53. ابن ابى الحديد در جاى ديگر نيز آورده است كه چون ابوسفيان در ايام عثمان بر قبر حمزه گذشت ، با پاى خويش بر قبر كوفت و گفت : اى ابا عماره ! قدرتى را كه ديروز با شمشير از ما گرفتيد ، امروز در دست پسران ماست و چون گوى با آن بازى مى كنند(ج 16 ، ص 136).
77- بسيارى از مورخان او را با نام ابن «زرقاء» معرفى مى كنند. زرقا ، جده بنى مروان از زنان صاحب پرچم عهد جاهليت به شمار مى آمد. در عهد جاهليت ، زنان فاسد پرچمى بر فراز خانه هاى خود مى افرشتند.
78- ابن قتيبه ، المعارف ، ص 119؛ مروج الذهب ، ج 2 ، ص 334؛ الفتوح ، ج 2 ، ص 370؛ شرح نهج البلاغه ، ج 15 ، ص 239. خوارزمى بر اساس روايتى از عايشه به نكوهش مروان از زبان ام المومنين پرداخته و نوشته است كه پس از اقدام مروان براى اخذ بيعت براى يزيد و خشگمين شدن عبدالرحمان بن ابوبكر و سرزنش مروان به عنوان طريد رسول الله ، عايشه نيز همين سخن را مورد تاييد قرار داد و آن را سخن پيامبر خدا درباره مروان شمرد (مقتل الحسين ، الجزء الاول ، ص 252 - 253).
79- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 56.
80- شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 198.
81- مروان در عصر عثمان يكصد هزار درهم مقررى داشت. خليفه فدك را نيز كه پيش از اين از دختر پيامبر گرفته شده و در شمار اموال بيت المال در آمده بود ، به همين مروان بخشيد. بنگريد به : ابن ابى الحديد ، شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 198.
82- همان ، ج 1 ، ص 199.
83- وليد چون به كوفه رسيد ، براى خويشتن خانه بزرگى در كنار مسجد ساخت (الطبقات الكبرى ، ج 6 ، ص 24.
84- تفسير طبرى ، جلد 29 ، ص 96؛ قرطبى ، الجامع لاحكام القرآن ، ج 16 ، ص 311؛ ابن كثير تفسير القرآن العظيم ، ج 6 ، ص 372؛ ميبدى ، كشف الاشرار و عده الابرار ، ج ، 9 ، ص 249؛ زمخشرى ، الكاشف عن حقائق غوامض التنزيل ، ج ، 4ص 359؛ شيخ طوسى ، تفسير التبيان ، ج 9 ، ص 341؛ طبرسى ، مجمع البيان فى تفسير القرآن ، ج 9 ، ص 131؛ ابن هشام ، السيره النبويه ، ج 3 ، ص 308؛ فخررازى ، التفسير الكبير ، الجزء التاسع و العشرون ، ص 119.
85- مروج الذهب ، ج 2 ، ص 334.
86- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 57 - 58 ؛ مروج الذهب ، ج 2 ، ص 336؛ طبرى و ابن اثير از جارى شدن حد بر وليد توسط سعيد بن العاص سخن گفته اند (تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 276؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 106).
87- مسعودى نوشته است كه چون چندى پس از بيعت با حضرت على (ع) ، جمعى از بنى اميه ، از جمله سعيد بن عاص و مروان بن حكم و وليد بن عقبه بن ابى معيط ، نزد امام حاضر شدند و ميان آنان گفتگويى طولانى صورت گرفت ، وليد خطاب به امام گفت : «امتناع ما از بيعت با تو از آن جهت نيست كه ما تو را شايسته نمى دانيم بلكه به آن سبب است كه ما امويان قومى بوديم كه مردم به ما ستم روا داشته بودند و بر جان خويشتن انديشناك بوديم. پس عذر ما آشكار است. اى على تو پدرم را دست بسته گردن زدى و بر خودم نيز جارى كردى...» (مروج الذهب ، ج 2 ، ص 353).
88- تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 278؛ مروج الذهب ، ج 2 ، ص 336؛ الطبقات الكبرى ، ج 6 ، ص 24.
89- عبدالله برادر شيرى عثمان بود.
90- تاريخ يعقوبى ، جلد 2 ، ص 58؛ طبرى و ديگران بر اساس روايتى ديگر نوشته اند كه مروان تمام خمس غنايم افريقا را به مبلغ پانصد هزار دينار خريد (الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 91؛ تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 256؛ النجوم الزاهره فى ملوك مصر و القاهره ، ج 1 ، ص 80).
91- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 62.
92- شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 199.
93- همان ، ص 196.
94- مروج الذهب ، ج 2 ، ص 332؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 58؛ الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 32؛ شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 196.
95- مروج الذهب ، ج 2 ، ص 332.
96- مروج الذهب ، ج 2 ، ص 332 - 334.
97- شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 196.
98- براى سخنان ابوذر در نقد سيره و روش عثمان در مسجد پيامبر نگاه كنيد به : تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 65 - 67؛ تاريخ المدينه المنوره ، ج 4 ، ص 1033.
99- نوشته اند كه چون ابوذر عثمان را به خاطر تكاثرطلبى و ثروت اندوزى سرزنش كرد و راه و رسم زندگى رسول خدا را به او يادآور گشت ، خليفه از كعب الاحبار خواست تا در باب سخنان ابوذر نظر دهد. كعب نيز بى درنگ به سخن درآمد كه از رسول خدا شنيده ام كه اگر مسلمانى حقوق الهى در مال خويش را بپردازد ، مى تواند خشتى از طلا و خشتى از نقره نيز فراهم آرد. ابوذر كه طاقت شنيدن اين اتهام به پيامبر خويش را نداشت ، با چوبدستى خويش بر سر كعب فرو كوفت و فرياد كشيد كه تو اينك دين رسول خدا را به من مى آموزى ، مگر خداوند در كتاب خويش نفرموده است كه :و الذين يكنزون الذهب و الفضه و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم (التوبه ، 34).
100- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 67؛ براى گزارشهاى ديگر درباره واكنش معاويه نسبت به ادامه حضور ابوذر در شام ، بنگريد به : الفتوح ، ج 3 ، ص 373؛ تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 283؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 114.
101- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 67؛ الفتوح ، ج 2 ، ص 373؛ دلائل النبوه ، ج 6 ، ص 507.
102- شرح نهج البلاغه ، ج 8 ، ص 252 - 253؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 67.
103- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 67؛ شرح نهج البلاغه ، ج 3 ، ص 57.
104- خشم مردم از عثمان براى مسلط كردن بنى اميه بر گرده مسلمانان چنان بود كه بنا به گزارش طبرى و ابن ابى الحديد ، چون پس از شورش مردم ، عثمان به چاره انديشى بر خاست و با عناصرى چون عمرو بن عاص نيز به مشورت پرداخت ، پسر عاص به همين معنا تاكيد كرد ، به خليفه گفت كه تو بنى اميه را بر مردم مسلط كرده اى ، يا آنان را كنار زن و عزم كن كه راه عدالت پيش گيرى ، يا آنكه خودت از خلافت كناره گيرى كن (شرح نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 135؛ تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص ‍ 334).
105- بنگريد ، به : نهج البلاغه ، نامه 28 ، ترجمه دكتر شهيدى ، ص 28.
106- نهج البلاغه ، خطبه 30 ، ترجمه دكتر شهيدى ، ص 31.
107- تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 334؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 72؛ ذهبى ، تاريخ الاسلام) عهد خلفاء الراشدين) ، ص 450.
108- مسعودى نوشته است كه به هنگام قتل عثمان وليد يكى از پسران خليفه كه شرابخوار بود ، مشك و زغفران زده ، لباسهاى رنگانگ پوشيده و مست بود (مروج الذهب ، ج 2 ، ص 332).
109- نهج البلاغه ، خطبه 3 ، ترجمه دكتر شهيدى ، ص 11.
110- همان ، خطبه 3 ، ص 11.
111- همان ، ص 11.
112- ام سلمه بسيار كوشيد تا عايشه را از عزيمت به سوى بصره باز دارد ، اما ام المؤ منين نصايح او را ناديده گرفت. نگاه كنيد به : تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 78.
113- نهج البلاغه ، خطبه 4 ، ص 13.
114- همان ، خطبه 16 ، ص 17.
115- شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 270.
116- شرج نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 231.
117- بغدادى حكم فقهى زير را درباره آنان داده است :اجمع اصحابنا ان عليا رضى الله عنه كان مصيبا فى قتال اهل الجمل و فى قتال معاويه بصفين. و قالوا فى الذين قاتلوه بالبصره انهم كانوا على الخطا. و قالوا فى عايشه و فى طلحه و الزبير ، انهم اخطاوا و لم يفسقوا... (ابو منصور عبدالقاهر بن طاهر التميمى البغدادى ، اصول الدين ، استانبول ، مطبعه الدوله ، 1346 ه / 1928 م ، 189).
118- مروج الذهب ، ج 2 ، ص 364؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 81؛ المعارف ، ص 128؛ الطبقات الكبرى ، ج 3 ، ص 110؛ الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 73؛ الاخبار الطوال ، ص 148؛ الفتوح ؛ ج 2 ، ص 475؛ تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 534؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 244؛ البدايه و النهايه ، ج 7 ، ص 242؛ خوارزمى ، المناقب آل ابى طالب ، ص 180 - 181؛ العقد الفريد ، ج 4 ، ص 322؛ صفوه الصفوه ، ج 1 ، ص 182.
119- انساب الاشراف ، ج 2 ، ص 246؛ الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 77؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 80؛ مناقب آل ابى طالب ، ص 183؛ الطبقات الكبرى ، ج 3 ، ص 223؛ مروج الذهب ، ج 2 ، ص 365؛ العقد الفريد ، ج 4 ، ص 321؛ بغداى ، اصول الدين ، ص ‍ 290.
120- نهج البلاغه ، خطبه 22 ، ص 22.
121- همان ، خطبه 61 ، ص 48.
122- بنگريد به : شرح غارات قواى معاويه در ميان مسلمانان دراثر زير: ثقفى كوفى اصفهانى ، الغارات.
123- سخن مشهور ، اما بى بهره از مستنداتى وجود دارد كه به موجب آن گفته شده است كه امام مركز خلافت را از مدينه به عراق انتقال داد.
124- نهج البلاغه ، خطبه 29 ، ص 29 - 30.
125- همان ، خطبه 27 ، ص 27 - 28.
126- همان ، خطبه 97 ، ص 97 - 98.
127- مروج الذهب ، ج 2 ، ص 431؛ ابن اعثم ، الفتوح ، ج 4 ، ص 290؛ الاخبار الطوال ، ص 216؛ تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 158 - 159؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 404؛ نهايه الارب ، ج 20 ، ص 225؛ البدايه و النهايه ، ج 8 ، ص 14؛ تاريخ الاسلام (حوادث و وفيات 60 - 80) ، ص 60.
128- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 141. براى گزارشهاى مربوط به قتل پسران خردسال عبيدالله به نامهاى عبد الرحمان و قثم در هجوم قواى معاويه در يمن توسط بسر بن ابى ارطاه نگاه كنيد به : ابن اعثم ، الفتوح ، ج 2 ، ص 228؛ تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص ‍ 139 - 140؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 383؛ البدايه و النهايه ، ج 7 ، ص 323.
129- اجراى خيانت عبيدالله به امام حسن آنقدر شگفت آور است كه نويسنده هنوز هم درباره صحت آن اطمينان ندارد.
130- الايضاح ، ص 45 - 46
131- درباره مرجئه و فرق ايشان بنگريد به : بغدادى ، الفرق بين الفرق ، ص 202؛ شهرستانى ، الملل و النحل ، ج 1 ، ص 139.
132- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 64.
133- نهج البلاغه ، خطبه 137 ، ص 134.
134- بنگريد به نكوهش حضرت على (ع) درباره اختلاف عالمان دين : نهج البلاغه ، خطبه 19 ، ص 20 و خطبه 88 ، ص 71.
135- اين بى خبرى و جهل در دمشق رشد شگفت آور يافت. مسعودى نوشته است كه چون پس از نبرد صفين يكى از كوفيان با شتر خويش وارد دمشق شد ، مردى دمشقى مدعى شد كه اين ماده شتر متعلق به اوست و آن كوفى آن را در صفين از چنگ وى در آورده است. چون پنجاه دمشقى بر صحت سخن مدعى گواهى دادند ، معاويه نيز حكم داد تا شتر را از مرد كوفى گرفته به دمشقى دادند. در اين حال مرد كوفى به معاويه گفت : خدايت خير دهد. اين شتر ماده نيست كه متعلق به دمشقى باشد. معاويه پاسخ داد كه حكمى كه داده ام جارى است. سپس وقتى مردم پراكنده شدند ، معاويه مرد كوفى رااحضار كرده با دادن دو برابر پول شتر به او ، گفت : چون به كوفه بازگشتى به على (ع) بگو من با صد هزار نفر كه شتر ماده را از نر تشخيص نمى دهند با او جنگ خواهم كرد. مسعودى در ادامه همين گزارش و به عنوان شاهدى بر نادانى مردم افزوده است كه چون معاويه در روز چهارشنبه عازم صفين شد ، نماز جمعه را در همان روز با مردم اقامه كرد (مروج الذهب ، ج 3 ، ص 31 - 32).
136- نهج البلاغه ، خطبه 69 ، ص 52 - 53
137- همان ، خطبه 93 ، ص 86.
138- تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 253؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 162؛ ابن اعثم ، الفتوح ، ج 2 ، ص 320.
139- يقوبى نوشته است كه چون معاويه پس از قتل حجر و يارانش براى انجام حج وارد مكه شد و بر عايشه در آمد. عايشه به او گفت : «اى معاويه ، آيا حجر و همراهان او را كشتى ؟ پس بردباريت كجا رفت كه ايشان را شامل نگشت ؟ بدان كه من از پيامبر خدا شنيدم كه مى گفت : يقتل بمرج عذراء نفر يغضب لهم اهل السماوات : در مرج عذرا كسانى كشته مى شوند كه آسمانيان براى ايشان به خشم مى آيند. گفت اى ام المومنين مرد خردمندى نزد من نبود» (تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 164).
140- عمرو بن حمق و رفاعه بن شداد ، از جمله مردانى بودند كه معاويه در تعقيب آنان بود چون عبد الرحمان بن ام مكتوم ، عامل معاويه در موصل از مخفيگاه آنان آگاه شد به دستگيرى ايشان اقدام كرد ، آنان متوارى شدند. در ميانه راه مارى عمرو را نيش زد. رفاعه به در خواست عمرو به راه خود ادامه داد. ماموران در رسيدند و عمرو را دستگير كردند. به دستور حاكم موصل او را گردن زدند و سرش را به نيزه اى زده گرداندند. اين نخستين سرى بود كه در عالم اسلام گردانده شد. چون سر بريده را به دمشق آوردند ، معاويه دستور داد تا سر بريده را به دامن همسرش كه براى تسليم شدن ، زندانى شده بود انداختند (تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 164 - 165) برخى سر امام حسين (ع) را نخستين سرى دانسته اند كه بر نيزه حمل شد (الطبقات الكبرى ، ص 483).
141- مانند ، قل اللهم ملك الملك تؤ تى ملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى قدير (آل عمران ، 26)
142- مانند: السعيد سعيد فى بطن امه ، و الشقى فى بطن امه خوشبخت در شكم مادرش خوشبخت است و شقاوت پيشه در شكم مادرش شقى است.
143- بلاذرى نوشته است كه : «چون پشه مسلمانان را آزار مى داد ، سعد به عمر نوشت كه مردم به پشه زدگى دچار آمده و آزار مى كشند. عمر به وى نوشت كه : «اعراب به منزله اشتران باشند و چيزى مناسب حال آنان نيست ، مگر آنكه اشتران را مناسب باشد. پس جايى قابل سكونت و بقاء براى ايشان جست و جو كن و ميان من و آنان دريا را فاصله قرار مده.. .» (فتوح البلدان ، ص 392- 393).
144- نزارى ها در غرب و يمنى ها در جانب شرقى استقرار داشتند و مناطق خود را با نصب علائمى از همديگر متمايز كرده بودند.
145- در ميان قبايل يمنى ، قبيله طى ء استثناء بودند. آنان نه تنها به مرتدان جنوب نپيوستند ، بلكه خليفه را در سركوبى اعراب جنوبى نيز يارى دادند و سپس به معاونت مثنى بن حارثه در فتح حيره نيز مبادرت ورزيدند.
146- نهج البلاغه ، خطبه 29 ، ص 30 - 31.
147- براى گزارشهاى مربوط به شادى و شعف معاويه از رحلت امام حسن (ع) ، بنگريد به : الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 174 - 175.
148- در باب گزارشهاى متفاوت درباره زمان شهادت امام حسن (عليه السلام) ، نگاه كنيد به : الارشاد ، ص 92؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 154؛ الطبقات الكبرى ، ص 354.
149- الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 165؛ ابن سعد ضمن گزارش ديدار تعدادى از كوفيان و از جمله مسيب بن نجبه فزارى با امام حسين (ع) بعد از رحلت امام حسن ، نوشته است كه چون امام حسين (ع) حاضر نشد تا درخواست كوفيان را پذيرفته به نامه هاى آنان جواب دهد ، ايشان به سراغ محمد بن حنفيه رفتند و او را به خروج عليه معاويه فرا خواندند. ابن حنفيه نيز خواسته ايشان را نپذيرفت (الطبقات الكبرى ، ص 439 - 440).
150- آنان گويا اين روايت مشهور پيامبر را كه از طريق متعدد نقل شده است ، فراموش كرده بودند:
من احب الحسن و الحسين فقد احبنى و من ابغضهما فقد ابغضنى. براى انعكاس اين روايت در منابع اهل سنت بنگريد به : تاريخ مدينه دمشق ، ج 14 ، ص 150 - 155 و ج 12 ، ص 287 و 192.
151- الارشاد ، ص 193؛ مقاتل الطالبيين ، ص 71؛ الطبقات الكبرى ، ص 341 - 344.
152- براى متن وصيتنامه بنگريد به : پيشين ؛ همچنين بنگريد به : شيخ طوسى ، الامالى ، ص 159 - 160؛ الطبقات الكبرى ، ص 340.
153- براى نام و نشان اين كوفيان و متن نامه آنان نگاه كنيد به : تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 159 - 160 ؛ شيخ مفيد ضمن گزارش اين موضوع ، بدون ذكر نام مى نويسد كه شيعيان عراق به امام نامه نوشتند. الارشاد ، ص 200؛ مروج الذهب ، ج 3 ، ص 54.
154- الطبقات الكبرى ، ص 440؛ تاريخ مدينه دمشق ، ج 14 ، ص 205؛ سير اعلام النبلاء ، ج 3 ، ص 294.
155- الامامه و السياسه ؛ ج 1 ، ص 178.
156- بنگريد به : تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 147 - 148؛ تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 301 - 302؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 503؛ ابن اعثم نوشته است كه چون امام حسن رحلت كرد ، عمرو بن عاص نزد معاويه شتافت و او را به تعيين يزيد به وليعهدى خويش تشويق كرد (الفتوح ، ج 2 ، ص 322).
157- الطوسى ، اختيار معرفه الرجال (المعروف برجال الكشى) ، ج 1 ، ص 252 ، ذيل عمرو بن حمق خزاعى ؛ همچنين براى گزارش ديگرى از محتواى نامه امام نگاه كنيد به ؛ الطبقات الكبرى ، ص 440؛ تاريخ مدينه دمشق ، ج 14 ، ص 205؛ براى گزارش ديگر از اين نامه و ادعاى پاسخ مساعد و ملايم امام حسين (ع ) به معاويه نگاه كنيد به : سير اعلام النبلاء ، ج 3 ، ص 294.
158- الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 179 - 182؛ اختيار معرفه الرجال ، ج 1 ، ص 252 - 259؛ ابن سعد گزارش كوتاهى از نامه امام را آورده است (الطبقات الكبرى ، ص 440).
159- برخى از مورخان بر آنند كه پس از ورود معاويه به مدينه ، امام حسين (ع) ، عبدالله بن زبير ، عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابوبكر ، روانه مكه شدند. معاويه هم كمى بعد عازم مكه شد و پس از احضار آنان در مسجد ، در حالى كه دستور داده بود كه عواملش در كنار امام و ديگران قرار گرفته شمشير خويش را بر گردن آنان گذارند ، به منبر رفت و خطاب به مردمى كه فراهم شده بودند ، گفت كه اين بزرگان با يزيد بيعت كرده اند و شما نيز بايد با او بيعت كنيد (تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص ‍ 303؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 508 - 509؛ البدء و التاريخ ، ج 6 ، الفصل الحادى و العشرون ، ح 6).
160- تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 358؛ الكامل فى التاريخ ، ج 4 ، ص 5 - 6؛ تاريخ الفخرى ، ص 111 - 112؛ ابن سعد تنها از سفارش معاويه به يزيد براى رعايت امام حسين (ع) سخن گفته است (الطبقات الكبرى ، ص 441)؛ ابن اعثم عهدنامه معاويه با يزيد را با محتوايى متفاوت آورده است. خوارزمى نيز به نقل از ابن اعثم همان گزارش را در مقتل خويش ارائه كرده است (الفتوح ، ج 2 ، ص 353؛ مقتل الحسين ، الجزء الاول ، ص 254 - 258؛ تذكره الخواص ، ص 213).
161- شاميان كه بى خبر از اسلام نبوى ، با اسلام اموى آشنا بودند و با تعاليم همان امير خود ، خويشتن را دون پايه تر از قريش مى شمردند ، تنها پس از موافقت ضحاك بن قيس كه در آخرين روزهاى زندگى معاويه به نيابت سلطنت برگزيده شده بود تا يزيد از سفر خويش به دمشق باز گردد ، توانستند اجازه يابند تا كوتاه زمانى ، جنازه پسر ابوسفيان را بر دوش گيرند. ابن قتيبه به نقل از نافع بن جبير نوشته است كه : «وقتى معاويه در گذشت ، من در شام بودم و يزيد نيز در آنجا نبود. معاويه تا زمان مراجعت يزيد ، ضحاك بن قيس را به نيابت برگزيده بود. پس او خطاب به مردم چنين گفت : امروز كسى كه قريشى نباشد ، حق ندارد جنازه امير المومنين را به دوش گيرد. پس قريش ساعتى جنازه را به دوش گرفتند. آنگاه مردم شام به ضحاك گفتند: آيا بهره اى از امير المومنين براى ما قرار نمى دهى ؟ پس وى اجازه داد تا شاميان نيز جنازه را بر دوش گيرند. پس مردم نيز چنان هجوم بردند كه كفن معاويه پاره شد» (الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 203). براى گزارشهاى مختلف درباره زمان دقيق مرگ معاويه نگاه كنيد به : تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 323 324؛ الكامل فى تاريخ ، ج 4 ، ص 7؛ البدايه و النهايه ، ج 8 ، ص 143. براى آگاهى از متن نامه ضحاك به يزيد پس از مرگ معاويه بنگريد به : خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الاول ، ص 260 - 261.
162- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 160. براى تلاش معاويه در كوفه و سپس در مدينه براى اخذ بيعت براى يزيد (قبل از رحلت امام حسن (ع» و همراهيها و مقاومتهاى برخى از بزرگان اين شهر ، نگاه كنيد به : الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 165 - 193؛ ابن اعثم ، الفتوح ، ج 4 ، ص 342 - 346؛ تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 301 303 و 320؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 503 508؛ تاريخ الخلفاء ، ص 196 - 197؛ مروج الذهب ، ج 3 ، ص 27 - 29 ؛ البدء و التاريخ ، ج 6 ، الفصل الحادى و العشرون ، ص ‍ 6. مقدسى از جمله مورخانى است كه گزارش بيعت با يزيد را با عبارت : عليه اللعنه آغاز مى كند.
163- يا ايها الناس انا خلقنكم من ذكر و انثى و جعلنكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم ان الله عليم خبير (الحجرات ، 13). براى معناى شعب و قبيله و ديگر تقسيمات ، بنگريد به : الكشاف ، ج 3 ، ص 374.
164- الفتوح ، ج 2 ، ص 353؛ ابن طباطبا؛ تاريخ فخرى ، ص 111 - 112؛ خوارزمى مقتل الحسين ، الجزءالاول ، ص 258.
165- ابن سعد نوشته است كه چون زمان مرگ معاويه در رسيد ، يزيد را فرا خواند و پس از وصاياى لازم به او متذكر شد كه : اگر حسين بن على عليه تو اقدام كرد ، خداوند تو را توسط كسانى كه پدرش را كشتند و برادرش را خوار كردند يارى خواهد كرد! (الطبقات الكبرى ص 441).
166- ابن طباطبا نوشته است كه چون يزيد به قدرت رسيد ، جز اخذ بيعت از امام حسين (ع) انديشه اى نداشت (تاريخ فخرى ، ص 114).
167- «از يزيد امير مومنان به وليد بن عتبه ! اما بعد : معاويه كه بنده اى از بندگان بود كه خدا او را كرامت داد و به خلافت و قدرت رساند. او به اندازه اى كه تقدير شده بود ، بزيست و به اجل خويش درگذشت. پس خداوند او را رحمت كناد. او شايسته زيست و پرهيزكار بمرد. والسلام.» الفتوح ج 3 ، ص 19؛ خوارزمى الامامه و السياسه ، ج 2 ص 4؛ تاريخ الطبرى ، ج 338؛ الكامل فى التاريخ ، ج 5 ، ص 14؛ الطبقات الكبرى ص 442 ، مقتل الحسين ، الجزء الاول ص 262
168- او در ذيقعده سال 58 ، پس از عزل مروان بن حكم از حكومت مدينه ، به اين منصب رسيده بود (تاريخ الطبرى ، ج 5 ص 309) ابن قتيبه به خلاف ديگر مورخان در اين زمان خالد بن حكم را حاكم دانسته است (الامامه و السياسه ج 1 ص 204؛ تاريخ الفخرى ، ص 111 - 112).
169- بلاذرى ، انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله....) ، ص 159؛ ابن اعثم ، الفتوح ، ج 3 ص 9؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 177؛ الاخبار الطوال ص 227؛ الامامه السياسه ج 2 ، ص 4؛ تاريخ طبرى ج 5 ص 338؛ الكامل فى التاريخ ، ج 5 ، ص ‍ 14؛ الطبقات الكبرى ص 442؛ البدايه و النهايه ، ج 8 ، ص 146 - 147؛ تذكره الخواص ، ص 213؛ البدء و التاريخ ، ج 6 ، الفصل الحادى و العشرون ص 8؛ خوارزمى مقتل الحسين ، ص 262.
170- گزارشى از عتبه بن مسعود حاكى است كه خبر درگذشت معاويه قبل از از احضار امام حسين (عليه السلام) به دارالاماره ، به گوش مردم مدينه رسيده بود (نگاه كنيد به : الامامه السياسه ، ج 1 (ص) 203).
171- تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 339؛ الطبقات الكبرى ، ص 442 ، الفتوح ، ج 3 ص 19 خوارزمى مقتل الحسين الجزء الاول ، ص 264؛ البدايه و النهايه ، ج 8 ص 147.
172- ابن سعد گزارشى دارد درباره مشاجره وليد با امام حسين (عليه السلام) و سرزنش وى توسط همسرش اسماء براى گستاخى با فرزند رسول خدا (الطبقات الكبرى ص 443 ، التاريخ الفخرى ، ص 114).
173- ابن قتيبه ، الامامه و السياسه ، 204 و 205 و نيز نگاه كنيد به ، تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 340. ابن سعد گزارشى دارد مخالف با گزارش بالا و او نوشته است كه چون امام مدينه را به سوى مكه ترك كرد ، مروان بن عبدالله بن زياد نوشت كه حسين بن على و پسر فاطمه دختر رسول الله به سوى تو روانه شده است ، سوگند به خدا كه هيچ كس در نزد ما دوست داشتنى تر از حسين نيست ، پس بپرهيز از اين كه بر او خشم گيرى (الطبقات الكبرى ص 452) ابن سعد همچنين از نامه عمرو بن سعيد به عبيدالله نيز ياد كرده است همچنين نگاه كنيد به : تذكره الخواص ، ص 214؛ البدايه و النهايه ج 8 ص 147.
174- خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الاول ص 267؛ البدايه و النهايه ج 8 ص 147؛ الفصول المهمه فى معرفه الائمه ، ص 182 و در برخى از گزارشات نيز خلاف اين روايت آمده و گفته شده است كه پس از رسيدن امام حسين (عليه السلام) به دارالاماره ميان امام و وليد كشاكشى پديد آمد. وليد چون پس از كشاكش به خانه خويش بازگشت همسرش او را براى اين برخورد با فرزند فاطمه مورد سرزنش قرار داد (تاريخ مدينه دمشق ، ج 14 ، ص 206)
175- تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 177 ، 178؛ الارشاد ، 200 - 201؛ مروج الذهب ج 3 ص 54
176- حوادث بعدى در مدينه و شورش مردم اين شهر عليه امويان و التجاى مروان براى نجات خويش و خانواده اش كه در برخى از منابع تاريخى آمده است ، مويد همين ادعاست و نگاه كنيد به تاريخ الطبرى ج 5 ص 482 الكامل فى التاريخ ج 4 ، ص 111.
177- مرج الذهب ، ج 3 ، ص 28 - 29؛ الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 176.
178- چون مروان در جنگ جمل اسير شد و براى نجات خويش ، امام حسن و امام حسين (ع) را ميانجى خويش نزد حضرت على (ع) كرد ، امام نيز وساطت فرزندان خويش را پذيرفت و مروان را آزاد كرد. در اين حال چون امام حسن و امام حسين (ع) به على (ع) گفتند كه مروان با تو بيعت كند؟ فرمود. «مگر پس از كشته شدن عثمان بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نيازى نيست كه پيمان شكن است و غدار - با دستى چون دست جهود مكار اگر آشكارا- با دست خود بيعت كند ، روگرداند و در نهان - با ريشخند - آن را بكشند. همانا وى بر مردم حكومت كند ، اما كوتاه ، چندان كه سگ بينى خود را ليسد. او پدر چهار فرمانروا است و زوداكه امت از او و فرزندان او روزى سرخ - خونين - را ببينند.» (نهج البلاغه ، خطبه 73 ، ص ‍ 55).
179- در ربيع الاول سال 49 مروان عزل شد و در ربيع الاخرى همان سال ، مروان سعيد حكم اموى مدينه گشت (تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 232؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 460؛ الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 176).
180- الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 176.
181- همان ، ج 1 ، ص 176؛ مرج الذهب ، ج 3 ، ص 28 - 29.
182- الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 176؛ مروج الذهب ، ج 3 ، ص 28 - 29.
183- افزايش سهم مروان و همراهانش را ابن قتيبه آورده و نوشته است كه مروان نخستين كسى بود كه معاويه در هر ماه هزار دينار بر حقوقش افزود و حقوق خاندان او را نيز هر ماه يكصد دينار افزايش داد (الامامه و السياسه ، ج 1 ، ص 176)
184- تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 293؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ص 497.
185- سعيد به آن سبب فرمان معاويه را به كار نبست كه به فراست از نيات وى مبنى بر ايجاد شكاف و كينه ميان بزرگان اموى مدينه آگاه شده بود (تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 293؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 497.)
186- تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 309. قبلا اشاره كرديم كه بنا به گزارش دينورى ، معاويه پيش از اين مروان را عزل و سعيد بن عاص را به جاى او به حكومت مدينه نصب كرده بود.
187- مروج الذهب ، ج 3 ، ص 497.
188- طبرى چنين روايتى را از واقدى نقل كرده است (تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 343؛ تاريخنامه طبرى ، ج 2 ، ص 699). شگفت اين است كه مترجمان عصر سامانى تاريخ طبرى افزوده اند كه حسين در همان شب با عبدالله بن زبير به مكه گريخت. همچنين نگاه كنيد به اين كثير دمشقى ، البدايه و النهايه ، ج 8 ، ص 151؛ الطبقات الكبرى ، ص 443.
189- گزارش شده است كه چون وليد از فرار شبانه عبدالله بن زبير آگاه گرديد ، مردى اموى را همراه هشتاد سوار به تعقيب پسر زبير فرستاد ، اما آنان از دست يافتن بر وى ناكام ماندند (منتهى الامال ، ص 33).
190- تذكره الخواص ، ص 214. الفصول المهمه ، ص 182.
191- ابن اعثم و به پيروى از او خوارزمى ، نوشته اند كه امام حسين (عليه السلام) در سومين شب پس از ديدار با وليد به كنار قبر پيامبر رفت و در آنجا پس از خواندن دو ركعت نماز به راز و نياز با خداوند پرداخت (الفتوح ، ج 3 ، ص 19؛ خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الاول ، ص 270) ، بلاذرى نوشته است كه امام حسين (عليه السلام) روز يكشنبه دو روز مانده از ماه رجب مدينه را به قصد مكه ترك كرد و در روز جمعه سوم شعبان وارد مكه شد (انساب الاشراف ، (ترجمه ريحانتى رسول الله الحسن و الحسين...) ، ص 163) ، ابن جوزى نيز همين روايت را به نقل از هشام بن محمد آورده است (تذكره الخواص ، ص 221).
192- ام سلمه با نقل روايتى از پيامبر براى امام حسين (ع) ، به آن حضرت گفت از پيامبر خدا شنيده ام كه حسين در عراق و در سرزمين به نام كربلا كشته خواهد شد. امام نيز چون اين روايت را شنيد ، پاسخ داد كه من نيز اين روايت را شنيده ام. من قطعا در كربلا كشته خواهم شد ، اما چاره اى جز رفتن ندارم (منتهى الامال ، ص 366). براى روايات متعدد ديگر از پيامبر در تصريح به شهادت امام حسين (ع) در كربلا يا در كنار فرات و خشم خداوند نسبت به قاتلان آن حضرت ، بنگريد به : الطبقات الكبرى ،