قضاوت های امیرالمؤمنین حضرت علی (علیه السلام)

قضاوت های امیرالمؤمنین حضرت علی (علیه السلام)0%

قضاوت های امیرالمؤمنین حضرت علی (علیه السلام) نویسنده:
گروه: امام علی علیه السلام

قضاوت های امیرالمؤمنین حضرت علی (علیه السلام)

نویسنده: آيت الله شيخ محمد تقى تسترى
گروه:

مشاهدات: 1604
دانلود: 62

توضیحات:

قضاوت های امیرالمؤمنین حضرت علی (علیه السلام)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 64 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 1604 / دانلود: 62
اندازه اندازه اندازه
قضاوت های امیرالمؤمنین حضرت علی (علیه السلام)

قضاوت های امیرالمؤمنین حضرت علی (علیه السلام)

نویسنده:
فارسی

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.

قضاوت های اميرالمؤمنان، حضرت علی بن ابی طالبعليه‌السلام

نويسنده: آيت الله علامه حاج شيخ محمد تقی تستری

مقدمه دفتر

بسمه تعالی

از لحظه ای كه بشر پا به عرصه وجود و هستی نهاده، شوق به كمال هم با او متولد شده است. و چون در اثر غفلت از تعاليم انبيا و هدايت آنها بعضی از انسانها كمال خود را در امور مادی پنداشته اند، سودجويی و استثمار ديگران نيز از اين طريق پديد آمده است و قهرا برخی ظالم و بعضی مظلوم گشته و ستيز بين اين دو آغاز گرديده و گاهی ظالمان خويش را به حق و مظلومان را بر باطل نيز پنداشته اند. اين نتيجه غفلت از تعاليم انبياست و زيان بزرگی است كه بشريت از اين راه متحمل كرده است.

ولی تلاش بی وقفه اين سفيران الهی، همواره به تربيت انسانهايی نمونه و والا در جهت ارتباط بشر با خدا و بسط عدالت انجاميده است. و يكی از اين دست پروردگان ممتاز و فوق العاده پيامبران كه خود به مقامی رفيع تر از بسياری انسانها نائل شده، مولود كعبه و عصاره وجودی رسول خدا؛ مولای متقيان علیعليه‌السلام است كه تمام زوايای حيات او مشحون از كردار و رفتار اعجاز گونه و خارق العاده بوده است. و كتاب حاضر متكفل بيان يكی از آن زواياست.

قضاوتهای محيرالعقول و معجز گونه علیعليه‌السلام آنچنان اعجاب برانگيز است كه اينكه پس از قرنها، هنوز انديشمندان و نوادر عالم از اين درخششهای الهی، انگشت حيرت به دندان گرفته و در شگفتی فرو رفته اند. الحق كه علی شخصيتی بود كه غير از خدا و رسولش، كسی او را نشناخته و هيچ پرواز كننده ای به قله فضل و كمال او راه نيافته است. او تنها بشری بود كه: در كعبه زاد و گشت به محراب حق شهيد.

اين كتاب، ترجمه كتاب قضاء اميرالمومنين علی بن ابيطالب تاليف: علامه بزرگوار، مجاهد خستگی ناپذير؛آيه الله حاج شيخ محمد تقی تستری دام ظله می باشد.

اين دفتر، بعد از بررسی، ويرايش، مقابله و اصلاحاتی چند، آن را چاپ و در اختيار علاقه مندان قرار می دهد. اميد است مورد قبول حق تعالی قرار گيرد.

دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم

مقدمه مترجم

در يك نگاه

تفسير هل اتی، بالاترين نبا(۱) ، مصداق انما ولی، جانباز ليله المبيت، يار حديث طير، سرباز مصطفی، مرد جهاد و جنگ، كرار بی نظير، قتال همچون شير، حاضر شب حضور، نور صفات حق، آيينه جمال، عالم به هر چه هست، ساقی كنار حوض، شافع به نشاتين، مولای هر ولی، قاهر ز بهر خصم، روح بلند و باز، دريای بيكران، شمع و چراغ راه، مقصود هر مريد، محبوب هر مراد روح و كمال دين، ماه غدير خم، اسطوره ثبات، پيوسته در صلات، دائم به ياد حق، محو رضای رب، غمخوار بينوا، مبغوض اشقياء، كوبنده نفاق، سوزنده شقاق، سازنده بيان، دانا به هر زبان، سرچشمه ادب، استاد هر بليغ، الگوی هر اديب، فياض هر حكيم، نطقش دوای دل، وعظش نوای دل، قائم به قسط و عدل، سرشار شوق و وصل، حاكم به ذوالفقار، شيدای ذوالجلال، در زهد بی عديل، در صبر بی بديل، ايتام را كفيل،...

نامش بود علی، يادش چو كيميا، راهش دهد نجات، از هر بد و بلا

حقا كه قالب الفاظ و عبارتها گنجايش معرفيش را ندارد، و وجودش را آنچنان كه هست ادا نمی كند

هر گوينده ای را در مقام توصيف الكن، و هر نويسنده و ستايشگری را ناتوان و حيران می سازد، كه چه سان انسانی را كه بدرستی نشناخته و به كنه ماهيتش پی نبرده بنماياند، و اوصافش را در قالب الفاظ بريزد

هر گوينده ای را در مقام توصيف الكن، و هر نويسنده و ستايشگری را ناتوان و حيران می سازد، كه چه سان انسانی را كه بدرستی نشناخته و به كنه ماهيتش پی نبرده بنماياند، و اوصافش را در قالب الفاظ بريزد.

براستی كه انديشه و خرد از درك حقيقتش عاجز مانده و به تقصير در معرفت معترف گشته، و قوه مخيله از ترسيم واقعيتش وامانده و به زبان حال همی گويد كه: ما عرفناك حق معرفتك، چرا كه او انسان كاملی است، وابسته به جهان غيب و ماورای طبيعت، و برخوردار از مواهب بيشمار الهی و غير مادی، كه رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: انا و علی من شجره واحده و سائر الناس من شجر شتی؛ من و علی از يك درختيم، و ساير مردم از درختهای گوناگون.

كمالات صوری و معنوی و فضائل انسانی و ملكوتی آن بزرگوار آن چنان فوق العاده و حيرت آور است كه انسانهايی را - چه در زمان خودش و چه در زمان های بعد - تا مرز اعتقاد به خدايی و ربوبيت و پرستيدن او پيش برده است.

ابعاد مختلف و بظاهر متضاد روحی او، آنچنان وجودی اسرارآميز و اسطوره ای از او ساخته كه قهرمانان و ارباب هر رشته و مسلك و مكتبی را در برابر عظمتش به خضوع و اقرار به عجز و كوچكی ملزم نموده است. او هم عبادتگری بی نظير بود و هم در مصاف با دشمن جنگاوری خونريز. هم زمامداری مطلق و هم پارسايی بی مانند، هم بردباری حليم هم دليری نام آور، هم كريمی بخشنده و هم تهی دست... او مرد حق بود و حق به همراه او، و هر چه حق ايجاب می كرد همان می نمود كه رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره اش فرمود: «علی مع الحق و الحق مع علی ، والحق يدور حيثما دار »(۲) ؛ علی با حق و حق با علی است و حق پيوسته با او در گردش می باشد.

ابرمردی كه دستگاه حكومت و بساط عدالت، و كرسی قضاوت همواره در طول تاريخ به وجود او می نازد و می بالد كه او روزی حاكم و فرمانروا بود. داد گستر و قاضی بحق.

نگاهی گذرا بر سرتاسر تاريخ حيات جاودانه او از بدو تولد كه در پاكترين نقاط روی زمين (خانه كعبه)، و با تلاوت دلنشين ترين نغمه های الهی( قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ...) آغاز گرديد، و بعد هم در تحت تعليم و تربيت والاترين انسان هستی رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و نيز به عنوان اولين ايمان آورنده به آن رسول گرامی، و تنها يار و ياور و حامی و پشتيبان او در تمام مراحل پر تلاطم دوران بعثت از مكه تا مدينه در همه سختيها، تنگناها، فراز و نشيبها، شكست و پيروزيها، جنگ و صلحها، و بالاخره مفتخر به دامادی او و گوش به فرمان او، و برادر و وصی و جانشين او، و پس از رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سكوت و مظلوميت او، و همچنين حكومت و عدالت او، و نبرد او با ياغيان و باغيان و طاغيان و زهد و پارسايی او، و صبر و استقامت او و همه اقوال و افعال او تا آخرين لحظات زندگانی كه در مقدس ترين مكانها (در محراب عبادت)، و زيباترين حالات (در حال نماز) و شيرين ترين زمزمه ها (فزت و رب الكعبه) به وقوع پيوست، شكوهی خاص و جلوه ای مافوق احساس بشری به او داده، كه پيوسته و در طول تاريخ نام و ياد او زنده و متلالا، و در همه عصرها و برای همه نسل ها الگو و اسوه و دليل و راهنما است.

سيمای تابناكی كه، گذشت زمان ها و دوری مكانها و تحول تمدن ها و فرهنگ ها هيچ گاه غبار كهنگی بر چهره درخشانش ننشانده، هر روز بيش از پيش فروزان تر، همچون خورشيدی عالم افروز بر تارك تاريخ می درخشد.

پيشرفت علوم و فنون و تخصص ها نه تنها نام و ياد و آثار او را تحت الشعاع خود قرار نداده، بلكه هر روز پرده و نقابی از روی گفته ها و انديشه های بلند او برداشته، حقايق تازه، و نكات نهفته ای را برای متخصصان و انديشمندان هر رشته و فنی آشكار نموده كه هر زاويه اش نيازمند به كاوش و تحقيق و بررسی و مطالعه دقيق است، و بدينسان اعجاز كار و گفتار او متجلی تر و نمايان تر؛ چرا كه يافته ها و دانش او از جايی سرچشمه گرفته كه همه علوم و معارف بشری نمی از آن يم بی ساحل است از مبدا هستی، و منبع فيض جهان آفرينش، و رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره او فرمود: «انا مدينه العلم و علی بابها فمن اراد المدينه والحكمه فلياتها من بابها »؛(۳) من شهر علم و علی درب آن، پس هر كه اراده شهر علم و حكمت كند بايد از در آن بيايد.

داوريها و قضاوتهای آن حضرتعليه‌السلام (كه در اين كتاب جمع آوری شده) كاملا ابتكاری و بی سابقه است، كه در هر قضيه ای با پيگيری دقيق و عميق ماجرا، و طرح و تدبير نقشه هايی حيرت آور، و الهام گرفته از امدادهای غيبی نيرنگ مكاران و جرائم مجرمين را كشف و شخص جانی را ناگزير از اقرار نموده و حق را به صاحب حق رسانده و حدود الهی را بدون كمترين اغماض و با قاطعيت تمام به اجراء درآورده و به قضاوتهای سطحی و پوشالی اكتفا ننموده است. كه البته بحث و بررسی پيرامون قضاوتهای آن حضرتعليه‌السلام و مطالعه همه جانبه آنها امری است لازم و ثمربخش كه نيازمند فرصت و مجالی مناسب و تدوين كتابهای مستقل در اين زمينه است.

و رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره آن حضرتعليه‌السلام فرمود: «اقضاكم علی »؛(۴) برترين شما در قضاوت علی است.

و نيز فرمود: «يا علی انت اعلم هذه الامه و اقضاها بالحق »؛ يا علی! تو داناترين اين امت و برترين آنان در قضاوت به حق می باشی.

و هنگامی كه رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواست آن حضرتعليه‌السلام را به عنوان قاضی به سوی يمن بفرستد برايش دعا كرده بدرگاه خدا عرضه داشت: «اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه »؛ خدايا قلب علی را هدايت كن و زبانش را ثابت و استوار گردان. كه خود آن حضرت -عليه‌السلام - می فرمايد: پس از اين دعايی كه رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حقم نمود در هيچ قضاوتی ترديد نكردم.

و نيز می فرمايد: اگر بر بساط قضاوت تكيه زنم حكم می كنم بين پيروان تورات به توراتشان، و پيروان انجيل به انجيلشان، و پيروان قرآن به قرآنشان، بگونه ای كه هر كدام به نطق آمده بگويد: علی به آنچه كه در من هست قضاوت نموده است(۵) .

سخن كوتاه آنكه:

كتاب فضل تو را آب بحر كافی نيست

كه تر كنم سرانگشت و صفحه بشمارم

اكنون مفتخرم كه سالها قبل بنا به اشاره پدر بزرگوارم - قده - به ترجمه فارسی كتاب قضاء اميرالمومنين -عليه‌السلام - كتاب حاضر تاليف دانشمند بزرگوار، علامه محقق، حاج شيخ محمد تقی شيخ شوشتری - دام ظله - مبادرت ورزيدم.

بخشی از اين ترجمه از همان آغاز تاكنون بطور مكرر چاپ و منتشر گرديده، و اكنون نيز كه موجبات طبع كتاب به صورت كامل فراهم گرديده با مروری گذرا بر مجموع مطالب آن و بعض تغييرات و اضافات و درج مدارك و ماخذ روايات چاپ و در دسترس علاقه مندان و شيفتگان به خاندان عصمت و طهارت قرار می گيرد.

اميد آنكه اين خدمت ناچيز در درگاه خدای بزرگ و در پيشگاه شافع روز جزا، اميرمومنان، علی مرتضیعليه‌السلام مورد قبول واقع شده، همه ما مشمول الطاف و عنايات خاص آن كريمان بزرگوار بوده باشيم.

ضمناً يادآور می شود كه از ترجمه پاره ای از مطالب كتاب كه جنبه تخصصی داشته و فهم آن از سطح عموم خارج بوده صرفنظر گرديده است.

در خاتمه ثواب اين ترجمه را به روح مطهر پدر بزرگوارم آيه الله حاج سيد محمد موسوی (قده) تقديم می دارم.

۲۶ ذی القعده الحرام ۱۴۱۴

۱۹ / ۲ / ۱۳۷۳

موسوی

در مدح مولاعليه‌السلام

اهل خرد در عجب،زعشق و عرفان دوست

من چه بگويم كه حق،نشسته درجاندوست

پيك امين مفتخر، كه در شب پرخطر

بزد دو تك بال و پر، بشد نگهبان دوست

جنگ وجهادش برين،صوت دعايش حزين

روح زتن می برد، جمال تابان دوست

مادر گيتی شعف، كه زاده در و صدف

امير و شاه نجف، بود به فرمان دوست

آنچه كه خواهد روا، حب و ولايش دوا

چاره چه سازم كه می، نهفته در آن دوست

مكرمت ولايت، مسئلت و منزلت

و سوره هل اتی، برفته در شان دوست

تا كه سلونی بگفت، قلب عدو را بكفت

اشعث وذعلب بيفت،به خاك خذلاندوست

شمس و قمر منفعل، منزوی و منعزل

چون كه بشد مشتمل،فروغ رخشان دوست

مدح وفايی ببين، شمس و سنايی چنين

حافظ و سعدی قرين، اسير دستان دوست

هم دل و هم جان ما، هم سر مستان ما

هستی و امكان ما، شود به قربان دوست

دوش به وقت سحر، گفته همان مطهر

اين اثر پر ثمر، بماند از آن دوست

گر نظری او كند، موهبتی گر دهد

صخره طلامی شود،خوشا به مهمان دوست

شاد بود موسوی، اگر كند پيروی

به عزم و رزم قوی، زشرع ياران دوست

مقدمه مولف

سپاس خدايی را سزد كه به عدل و راستی داوری می كند و آنان را كه مشركين سوی خدا می پرستند به چيزی حكم نمی كنند و خدا شنوا و بيناست(۶)

و درود بر روان پاك پيامبرش محمد بن عبداللهصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه او را به منظور اجرای فرامين حقه و قوانين عادلانه اش برگزيد، و بر عترت طاهرينش كه پايندگان به عدل هستند و به احكام و مقرراتش حكم می نمايند، به ويژه پسر عمش اميرالمومنينعليه‌السلام كه می فرمود: اگر بر بساط قضاوت تكيه زنم حكم می كنم بين پيروان تورات به توراتشان و پيروان انجيل به انجيلشان و پيروان قرآن به قرآنشان، بطوری كه هر كدام به نطق آمده بگويند: علی به عين آنچه كه در ما هست داوری نموده است(۷)

و دشمن بسان دوست اعتراف كرده كه قضاوت علیعليه‌السلام از همه امت صحيح تر بوده است و بارها كه قضايای مشكلی برای خليفه دوم عمر پيش می آمد می گفت: اگر علی نبود عمر هلاك می شد، و بجز علیعليه‌السلام كسی غصه و اندوهش را بر طرف ننموده است.

و شيخ كلينیرحمه‌الله در كافی، و صدوقرحمه‌الله درفقيه و مفيدرحمه‌الله در ارشاد، طوسیرحمه‌الله در در تهذيب، و سيد رضیرحمه‌الله در خصائص الائمه، و سرویرحمه‌الله در مناقب پاره ای از قضاوتهای آن حضرتعليه‌السلام را نقل كرده اند.

و جمعی از علمای متقدم كتابهايی مستقل در اين زمينه تاليف نموده اند اگر چه بجز كتاب ابراهيم بن هاشم قمی كه بنا به نقل بعض از مطلعين موجود است، بقيه به ما نرسيده. ولی در كتاب فهرست شيخ طوسی و نجاشی مذكور می باشند، مانند كتاب اسماعيل بن خالد، و عبدالله بن احمد و محمد بن قيس بجلی، و عبيدالله بن ابی رافع يا پدر او و...

ولی نديده ام كسی از علمای متاخر كتابی جداگانه در اين باره تاليف نموده باشد، و تنها به مقدار يك باب در ضمن كتاب خود اكتفا كرده اند، مانند مرحوم مجلسی در بحار و شيخ حر عاملی در وسائل الشيعه.

چون موضوع مهم بود مايل شدم از قدما پيروی كنم و در اين موضوع كتابی مستقل بنگارم، و بنا به نقل سروی، اهل تسنن در اين خصوص كتابهايی تاليف نموده اند، مانند موفق مكی، و بديهی است كه ما به آن سزاوارتريم. و شيخ مفيد در نموده اند، به ترتيب: قضاوتهای آن حضرت در زمان حيات رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، و در زمان خلافت هر يك از خلفای سه گانه، و در زمان خلافت خود آن بزرگوار، ولی من آنها را تحت عنوانهای ديگری مرتب نمودم

فصل اول

قضايائی كه با استفاده از اسلوبی ابتكاری حقيقت واقعه را كشف نموده به طوریكه منكر به ناچار اعتراف نموده است

۱- زنی كه فرزند خويش را انكار می كرد

او كه جوانی نورس بود سراسيمه و شوريده حال در كوچه های مدينه گردش می كرد، و پيوسته از سوز دل به درگاه خدا می ناليد: ای عادل ترين عادلان! ميان من و مادرم حكم كن.

عمر به وی رسيد و گفت: ای جوان! چرا به مادرت نفرين می كنی؟!

جوان: مادرم مرا نه ماه در شكم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخيص دادم مرا از خود دور نمود و گفت: تو پسر من نيستی!

عمر رو به زن كرد و گفت: اين پسر چه می گويد؟

زن: ای خليفه! سوگند به خدايی كه در پشت پرده نور نهان است و هيچ ديده ای او را نمی بيند، و سوگند به محمدصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خاندانش! من هرگز او را نشناخته و نمی دانم از كدام قبيله و طايفه است، قسم به خدا! او می خواهد با اين ادعايش مرا در ميان عشيره و بستگانم خوار سازد. و من دوشيزه ای هستم از قريش و تاكنون شوهر ننموده ام.

عمر: بر اين مطلب كه می گويی شاهد داری؟

زن: آری، و چهل نفر از برادران عشيره ای خود را جهت شهادت حاضر ساخت.

گواهان نزد عمر شهادت دادند كه اين پسر دروغ گفته، می خواهد با اين تهمتش زن را در بين طايفه و قبيله اش خوار و ننگين سازد.

عمر به ماموران گفت: جوان را بگيريد و به زندان ببريد تا از شهود تحقيق زيادتری بشود و چنانچه گواهيشان به صحت پيوست بر جوان حد افتراء(۹) جاری كنم.

ماموران جوان را به طرف زندان می بردند كه اتفاقا حضرت اميرالمومنينعليه‌السلام در بين راه با ايشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فرياد برآورد: ای پسر عم رسول خدا! از من ستمديده داد خواهی كن. و ماجرای خود را برای آن حضرت شرح داد.

اميرالمومنينعليه‌السلام به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانيد. جوان را برگرداندند، عمر از ديدن آنان برآشفت و گفت: من كه دستور داده بودم جوان را زندانی كنيد چرا او را بازگردانديد؟!

ماموران گفتند: ای خليفه! علی بن ابيطالب به ما چنين فرمانی را داد، و ما از خودت شنيده ايم كه گفته ای: هرگز از دستورات علیعليه‌السلام سرپيچی مكنيد.

در اين هنگام علیعليه‌السلام وارد گرديد و فرمود: مادر جوان را حاضر كنيد، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو كرده و فرمود: چه می گويی؟

جوان داستان خود را به طرز سابق بيان داشت.

علیعليه‌السلام به عمر رو كرد و فرمود: آيا اذن می دهی بين ايشان داوری كنم؟

عمر: سبحان الله! چگونه اذن ندهم با اين كه از رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: علی بن ابي طالب از همه شما داناترست.

اميرالمومنينعليه‌السلام به زن فرمود: آيا برای اثبات ادعای خود گواه داری؟

زن: آری، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهی دادند.

علیعليه‌السلام : اكنون چنان بين آنان داوری كنم كه آفريدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتی كه حبيبم رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من آموخته است، سپس به زن فرمود:

آيا ولی و سرپرستی داری؟

زن: آری، اين شهود همه برادران و اوليای من هستند.

اميرالمومنينعليه‌السلام به آنان رو كرد و فرمود: حكم من درباره شما و خواهرتان پذيرفته است؟

همگی گفتند: آری.

و آنگاه فرمود: گواه می گيرم خدا را و تمام مسلمانانی را كه در اين مجلس حضور دارند كه عقد بستم اين زن را برای اين جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم، ای قنبر! برخيز درهمها را بياور. قنبر درهمها را آورد، علیعليه‌السلام آنها را در دست جوان ريخت و به وی فرمود: اين درهمها را در دامن زنت بينداز و نزد من ميا مگر اين كه در تو اثر زفاف باشد( يعنی غسل كرده باشی).

جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ريخت و گريبانش را گرفت و گفت: برخيز!

در اين موقع زن فرياد برآورد: آتش! آتش! ای پسر عم رسول خدا! می خواهی مرا به عقد فرزندم در آوری! به خدا سوگند او پسر من است! و آنگاه علت انكار خود را چنين شرح داد: برادرانم مرا به مردی فرومايه تزويج نمودند و اين پسر از او بهمرسيد، و چون بزرگ شد آنان مرا تهديد كردند كه فرزند را از خود دور سازم، به خدا سوگند او پسر من است. و دست فرزند را گرفت و روانه گرديد.

در اين هنگام عمر فرياد برآورد: اگر علی نبود عمر هلاك می شد(۹) .

۲- مولا و غلام مشتبه شدند!

در زمان خلافت اميرالمومنينعليه‌السلام مردی كوهستانی با غلام خود به حج می رفتند، در بين راه غلام مرتكب تقصيری شده مولايش او را كتك زد. غلام بر آشفته، به مولای خود گفت: تو مولای من نيستی بلكه من مولا و تو غلام من می باشی. و پيوسته يكديگر را تهديد نموده به هم می گفتند: ای دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا به كوفه رفته تو را به نزد اميرالمومنينعليه‌السلام ببرم. چون به كوفه آمدند هر دو با هم نزد علی رفتند و مولا (ضارب) گفت: اين شخص، غلام من است و مرتكب خلافی شده او را زده ام و بدين سبب از اطاعت من سر برتافته، مرا غلام خود می خواند.

ديگری گفت: به خدا سوگند دروغ می گويد و او غلام من می باشد و پدرم وی را به منظور راهنمايی و تعليم مسائل حج با من فرستاده و او به مال من طمع كرده مرا غلام خود می خواند تا از اين راه اموالم را تصرف نمايد.

اميرالمومنينعليه‌السلام به آنان فرمود: برويد و امشب با هم صلح و سازش كنيد و بامدادان به نزد من بياييد و خودتان حقيقت حال را بيان نماييد.

چون صبح شد، اميرالمومنينعليه‌السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در ديوار آماده كن! و آن حضرتعليه‌السلام عادت داشت همه روزه پس از ادای فريضه صبح به خواندن دعا و تعقيب مشغول می شد تا خورشيد به اندازه نيزه ای در افق بالا می آمد. آن روز هنوز از تعقيب نماز صبح فارغ نشده بود كه آن دو مرد آمدند و مردم نيز در اطرافشان ازدحام كرده می گفتند: امروز مشكل تازه ای برای اميرالمومنين روی داده كه از عهده حل آن بر نمی آيد! تا اينكه امامعليه‌السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو مرد رو كرده، فرمود: چه می گوييد؟ آنان شروع كردند به قسم خوردن كه من مولا هستم و ديگری غلام.

علیعليه‌السلام به آنان فرمود: برخيزيد كه می دانم راست نمی گوييد، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل كنيد، و به قنبر فرمود: زود باش شمشير رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را برايم بياور تا گردن غلام را بزنم، غلام از شنيدن اين سخن بر خود لرزيد و بدون اختيار سر را بيرون كشيد، و آن ديگر همچنان سرش را نگهداشت.

اميرالمومنينعليه‌السلام به غلام رو كرده، فرمود: مگر تو ادعا نمی كردی من غلام نيستم؟

گفت: آری، وليكن اين مرد بر من ستم نمود و من مرتكب چنين خطايی شدم.

پس آن حضرتعليه‌السلام از مولايش تعهد گرفت كه ديگر او را آزار ندهد و غلام را به وی تسليم نمود.

و نظير همين داستان را شيخ كلينی و صدوق و طوسی از امام صادقعليه‌السلام نقل كرده اند كه مناسب است در اينجا بيان شود. راوی می گويد: در مسجد الحرام ايستاده بودم و نگاه می كردم كه ديدم مردی از منصور دوانيقی خليفه عباسی كه به طواف مشغول بود استمداد طلبيده به وی می گفت: ای خليفه! اين دو مرد برادرم را شبانه از خانه بيرون برده و باز نياورده اند، به خدا سوگند نمی دانم با او چكار كرده اند.

منصور به آنان گفت: فردا به هنگام نماز عصر همين جا بياييد تا بين شما حكم كنم.

طرفين دعوی در موقع مقرر حاضر شده و آماده حل و فصل گرديدند، اتفاقا امام صادقعليه‌السلام حاضر و به دست مبارك تكيه زده بود. منصور به آن حضرت رو كرده و گفت: ای جعفر! بين ايشان داوری كن.

امام صادقعليه‌السلام فرمود: خودت بين آنان حكم كن! منصور اصرار كرد، و آن حضرت را سوگند داد تا حكم آنان را روشن سازد. امامعليه‌السلام پذيرفت. پس فرشی از نی برای آن حضرت انداختند و روی آن نشست و متخاصمين نيز در مقابلش نشستند، و آنگاه به مدعی رو كرده و فرمود: چه می گويی؟

مرد گفت: ای پسر رسول خدا! اين دو نفر برادرم را شبانه از منزل بيرون برده و قسم به خدا باز نياورده اند و نمی دانم با او چكار كرده اند.

امامعليه‌السلام به آن دو مرد رو كرده، فرمود: شما چه می گوييد؟

گفتند: ما برادر اين شخص را جهت گفتگويی از خانه اش بيرون برده ايم و پس از پايان گفتگو به خانه اش بازگشته است.

امامعليه‌السلام به مردی كه آنجا ايستاده بود فرمود: بنويس:

بسم الله الرحمن الرحيم رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرموده: هر كس شخصی را شبانه از خانه بيرون برد ضامن اوست مگر اينكه گواه بياورد كه او را به منزلش بازگردانده است.

ای غلام! اين يكی را دور كن و گردنش را بزن. مرد فرياد برآورد: ای پسر رسول خدا! به خدا سوگند من او را نكشته ام وليكن من او را گرفتم و اين مرد او را به قتل رسانيد.

آنگاه امامعليه‌السلام فرمود: من پسر رسول خداصلی‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستم دستور می دهم اين يكی را رها كن و ديگری را گردن بزن، پس آن مردی كه محكوم به قتل شده بود گفت: يابن رسول الله! به خدا سوگند من او را شكنجه نداده ام و تنها با يك ضربه شمشير او را كشته ام، پس در اين هنگام كه قاتل مشخص شده بود حضرت صادقعليه‌السلام به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند، و فرمود: آن ديگری را با تازيانه تنبيه كنند. و سپس وی را به زندان ابد محكوم ساخت و فرمود: هر سال پنجاه تازيانه به او بزنند(۱۰) .

۳- دو مادر و يك فرزند!

در زمان خلافت عمر دو زن بر سر كودكی نزاع می كردند و هر كدام او را فرزند خود می خواند، نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشكلشان را حل كند از اين رو دست به دامان اميرالمومنينعليه‌السلام گرديد.

اميرالمومنينعليه‌السلام ابتداء آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصيحت فرمود وليكن سودی نبخشيد و ايشان همچنان به مشاجره خود ادامه می دادند.

اميرالمومنينعليه‌السلام چون اين دستور داد اره ای بياورند، در اين موقع آن دو زن گفتند: يا اميرالمومنين! می خواهی با اين اره چكار كنی؟

امامعليه‌السلام فرمود: می خواهم فرزند را دو نصف كنم برای هر كدامتان يك نصف! از شنيدن اين سخن يكی از آن دو ساكت ماند، ولی ديگر فرياد برآورد: خدا را خدا را! يا اباالحسن! اگر حكم كودك اين است كه بايد دو نيم شود من از حق خودم صرفنظر كردم و راضی نمی شوم عزيزم كشته شود.

آنگاه اميرالمومنينعليه‌السلام فرمود: الله اكبر! اين كودك پسر توست و اگر پسر آن ديگری می بود او نيز به حالش رحم می كرد و بدين عمل راضی نمی شد، در اين موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به كذب خود اعتراف كرد، و به واسطه قضاوت آن حضرتعليه‌السلام حزن و اندوه از عمر برطرف گرديده برای آن حضرت دعای خير نمود(۱۱) .

در اذكياء ابن جوزی آمده: مردی كنيزی خريداری نموده، پس از انجام معامله، مدعی كودنی او گرديده خواست معامله را بهم زند، فروشنده انكار می كرد، نزاع به نزد اياس‍ بردند، اياس كنيزك را آزمايش نموده به وی گفت: كداميك از دو پايت درازترست؟ گفت: اين يكی، اياس پرسيد آيا شبی را كه از مادر متولد شدی به خاطر داری؟ گفت: آری، در اين موقع اياس به خريدار رو كرده، گفت: او را برگردان! او را برگردان!

و نيز آورده: مردی مالی را به نزد شخصی به وديعت نهاد. و پس از چندی مال خود را از طرف مطالبه نمود، طرف انكار نموده منكر وديعه گرديد، نزاع به نزد اياس بردند.

مدعی به اياس گفت: من مالی را نزد اين شخص به امانت گذاشته ام، اياس پرسيد؛ در آن موقع چه كسی حاضر بود؟ گفت در فلان محل مال را به او تحويل دادم و كسی حاضر نبود، اياس پرسيد چه چيز آنجا بود گفت: درختی، اياس به او گفت: حال به نزد درخت برو و قدری به آن بنگر، شايد واقع قضيه معلوم گردد، شايد مالت را در زير آن درخت خاك كرده و فراموش نموده ای و با ديدن درخت يادت بيايد، مرد رفت، اياس به منكر گفت: بنشين تا طرف تو برگردد. اياس به كار قضاوت خود مشغول شده پس از زمانی به آن مرد رو كرده، گفت: به نظر تو آن مرد به درخت رسيده؟ گفت: نه، در اين موقع اياس گفت: ای دشمن خدا! تو خيانتكاری، و مرد اعتراف نموده گفت: مرا ببخش! خدا تو را ببخشد، اياس دستور داد او را بازداشت كنند تا اين كه آن شخص برگشت، اياس به او گفت: خصم تو اعتراف نمود مالت را از او بگير...(۱۲) .