داستان های شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم

داستان های شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم0%

داستان های شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم نویسنده:
گروه: سایر کتابها

داستان های شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: على گلستانى
گروه: مشاهدات: 30703
دانلود: 2835

توضیحات:

داستان های شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 291 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 30703 / دانلود: 2835
اندازه اندازه اندازه
داستان های شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم

داستان های شیرین و خلاصه مصائب جانسوز چهارده معصوم

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

چند روايت از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام)

ولى پس از مدتى به هشام خبر دادن كه ويژگى هاى برجسته امامعليه‌السلام باعث شده كه تمام زندانيان به او گرويده و هم چون پروانه اى دور شمع وجودش جذب شده اند.

هشام براى حفظ ظاهر صدمه اى به امامعليه‌السلام نرساند ولى دستور داد او و پسرش امام صادقعليه‌السلام را تحت نظر به مدينه ببرند حتى به دستور او اين تهمت ناجوانمردانه را شايع كردند كه امام باقرعليه‌السلام يك نفر جادوگر است و در راه كسى با او تماس نگيرد سرانجام با توهين هى بسيار نسبت به ساحت مقدس آن حضرت او را به مدينه بردند.

هشام براى حاكم مدينه نوشت كه آن حضرت را مخفيانه با زهر مسموم كند سرانجام آن امام بزرگوار به جرم اين كه حق مى گفت و با ستمگران مبارزه مى كرد و حاضر نبود با طاغوت زمانش سازش كند به دست جنايت كاران مزدور هشام مسموم شده و به شهادت ميرسد و با شهادت به پيروانش ‍ مى آموزد به اين كه بايد براى پاسدارى از اسلام خود داد و با خون گرم خود درخت اسلام را آبيارى كرد.

«منتخب التواريخ ، ص ٤٢٨ و روضه كافى ، ص ١٢٣».

افلح غلام آزاد شده امام باقرعليه‌السلام مى گويد امام باقرعليه‌السلام را در كنار كعبه ديدم هاى هاى گريه ميكرد به آن حضرت عرض كردم پدر و مادرم به فدايت مردم به تو نگاه مى كنند مناسب است كه آرام گريه كنى در پاسخ فرمودند:

ويحك يا افلح ولم لا ابكى لعل الله تعالى ان ينظر الى منه برحمه فافوز بها عنده غدا؛ واى بر تو اى افلح چرا بلند گريه نكنم شايد خداوند متعال با نظر رحمتش به من بنگرد تا در پر تو رحمتش در فرداى قيامت در پيشگاهش رستگار شوم (باز حضرت) فرمود هيچ چيزى در پيشگاه خدا محبوب تر از سئوال و تقاضا از درگاه خدا نيست دعا به قدرى اثر بخش ‍ است كه قضاى الهى را هيچ چيز جز دعا دفع نمى كند.

«كشف الغمه ، ج ٢، ص ٣١٩».

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد: من هميشه هنگام خواب بستر پدرم امام باقرعليه‌السلام را مى گستردم يك شب در انتظارش بودم ديدم نيامد برخاستم به مسجد رفتم و به جست و جو پرداختم ديدم آن حضرت تنها در مسجد در حال سجده است با گريه و ناله به خدا چنين عرض ‍ مى كند:

خديا تو پاك و منزه هستى و به حق پروردگار من مى باشى پروردگارا تنها براى تو از روى بندگى و كوچكى سجده مى كنم خدايا عملم ناچيز است آن را بسيار گردان ، خدايا مرا در روزى كه بندگانت را محشور مى كنى از عذاب نگهدار و توبه ام را بپذير كه تو بسيار توبه پذير و مهربان هستى

«فروغ كافى ، ج ٣، ص ٣٢٣».

چند روايت از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام)

قال الكمال كل الكمال التفقه فى الدين و الصبر على النائبه و تقدير المعيشه ؛

امام باقرعليه‌السلام مى فرمايد: تمام كمالات فقيه بودن در دين است و صابر بودن در گرفتارى هاى گوناگون دنيا و اندازه گيرى در معيشت زندگى بوده باشد يعنى كم تر از آن مقدارى كه در آمد دارد خرج نمايد و قناعت در زندگى داشته باشد كه محتاج به ديگران نباشد.

«تحف العقول ، ص ٢٨٨».

يكى از شيعيان نزد امام باقرعليه‌السلام آ مد وگفت پدرم ناصبى و فاسق بود براى اين كه اموالش به من نرسد هنگام مرگش مال خود را مخفى كرد و سپس از دنيا رفت

امام باقرعليه‌السلام فرمود آيا دوست دارى او را ببينى و مكان اموالش را مخفى كرده از او بپرسى مرد شيعى گفت آرى من فقير و نيازمند هستم بسيار به آن اموال محتاج هستم

امام باقرعليه‌السلام در يك برگه سفيد نامه اى نوشت پاى آن نامه را مهر كرد و به آن مرد شيعى داد فرمود: امشب به گورستان بقيع برو وقتى به وسطهاى آن رسيدى صدا بزن و بگو يا در جان او مى آيد و نامه را به او بده

مرد شيعى طبق دستور امامعليه‌السلام رفتار كرد ناگاه شخصى آمد او نامه امامعليه‌السلام را به آن شخص داد وقتى كه او نامه را خواند گفت همين جا باش اكنون بر مى گردم آن شخص رفت و طولى نكشيد كه همراه يك مرد سياه چهره اى بازگشت كه در گردنش ريسمان سياه بود و زبانش را بر اثر شدت تشنگى و عذاب از دهانش بيرون آورده بود و شلوار سياه در تن داشت آن شخص به من گفت اين مرد پر تو است كه بر اثر آتش دوزخ اين گونه دگرگون شده است

گفتم حالت چه طور است گفت من با بنى اميه رابطه دوستى داشتم ولى تو با خاندان رسالت دوستى كردى به همين دليل نسبت به تو خشمگين شدم و نخواستم اموالم به تو برسد آن را در جايى دفن كردم اكنون پشيمان هستم به فلان باغ من برو زير فلان درخت زيتون را حفر كن اموال من كه ١٥٠ هزار درهم يا دينار است در آن جا است آن را بردار و پنجاه هزار آن را به امام باقرعليه‌السلام بده و بقيه اش مال خودت باشد.

مرد شيعى به آن باغ رفت و آن پول را پيدا كرد و پنجاه هزار درهم آن را به امامعليه‌السلام داد امامعليه‌السلام آن را گرفت و با قسمتى از آن قرض خود را ادا كرد و باقسمتى زمين خريد آن گاه امام باقرعليه‌السلام فرمود به زودى به آن مرد به خاطر اظهار پشيمانى به عداوت با ما و به خاطر اين كه با فرستادن اين مقدار پول براى ما، ما را مسرور نمود سود و بهره اى خواهد رسيد.

«مناقب آل ابيطالب (عليه السلام)، ج ٤، ص ١٩٣ و ١٩٤».

قضاوت امام باقر عليه‌السلامدرباره دو پرنده

محمد بن مسلم مى گويد روزى در محضر امام باقرعليه‌السلام بودم ناگاه يك جفت پرنده قمرى آمدند و روى ديوار خانه امام باقرعليه‌السلام نشستند طبق معمول خود سروصدا مى كردند و امام باقرعليه‌السلام ساعتى با آنها پاسخ داد سپس آنها روى ديوار ديگر پريدند قمرى نر مدتى بر سر قمرى ماده فرياد مى كشيد و سپس با هم پريدند و رفتند از امام باقرعليه‌السلام پرسيدم ماجراى اين دو پرنده چه بود امام باقرعليه‌السلام فرموداى شنواتر و فرمانبردارتر است

اين دو قمرى يكى نر بود و ديگرى ماده قمرى نر به قمرى ماده بد گمان شده بود قمرى ماده سوگند ياد مى كرد كه دامنش پاك است و گفته بود آيا قضاوت امام باقرعليه‌السلام را راضى هستى قمرى نر پيشنهاد قمرى ماده را پذيرفته بود و با هم نزد من براى داورى آمده بودند (آن ها به اين آمدند و شكايت خود را مطرح كردند) و من به قمرى نر گفتم تو نسبت به ماده خود ظلم كرده اى قمرى نر داورى مرا پذيرفت و پاكدامنى قمرى ماده را تصديق كرد.

«اصول كافى ، ج ١، ص ٤٧١».

وقال يوما رجل عند اللهم اغينا عن جميع خلقك فقال ابو جعفر عليه‌السلاملا تقل هكذا ولكن قل الله اغينا عن شرار خلقك فان المومن لا يستغنى عن اخيه

روزى يك نفر در پيش امام باقرعليه‌السلام بود عرض كرد خداوندا مرا از مردم غنى فرما امام باقرعليه‌السلام فرمودند اين طور نگو بگو خدايا مرا از شر بندگانت مستغنى فرما براى اين كه مؤ من هيچ وقت از برادر مؤ من مستغنى نيست (يعنى انسان هميشه به برادر مؤ من نيازمند است چون كه مؤ من برادر مؤ من است) بايد حاجت او را روا كند.

«تحف العقول ، ص ٢٩٣، و بحار، ج ٤٦، ص ٢٣٨».

يكى از معجزات امام باقر (عليه السلام)

روايت از محمد بن مسلم است مى گويد مردى آمد خدمت امام باقرعليه‌السلام آن حضرت در مسجد رسول گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودند اعرابى شترش بست داخل مسجد شد حضرت سئوال كرد از كجا مى آيى اى اعرابى او در جواب گفت از دورترين شهرها حضرت باقرعليه‌السلام فرمودند شهر زياد است از كدام شهر آمده اى گفت از سرزمين قوم عاد، حضرت فرمود راست گفتى بعد حضرت باقرعليه‌السلام فرمود ديدى درخت هاى سدر كه تجار زير آن درخت هاى سدر مى نشينند واز سايه آن درخت ها بهره مند مى شوند اعرابى عرض كرد از كجا مى دانى فدايت شوم حضرت فرمودهمه علم ها پيش ما است هر چه بخواهيم مى انيم

اعرابى گفت بيابانى را ديدم تاريك و درآن بيابان پرنده ها و بوم فراوانى بود كه آخر آن ها ديده نمى شد از كثرت آن پرنده ها امام باقرعليه‌السلام فرمودند دانستى آن چه وادى است اعرابى گفت قسم به خدا من ندانستم حضرت فرمود: آن جا برهوت است جايگاه كفار است بعد امام باقر فرمود به كجا رسيدى اعرابى گفت رسيدم به يك قومى نشستم با آن قوم براى آن ها غير از شير گوسفند طعام ديگرى وجود نداشت

امام باقرعليه‌السلام نظر كرد به آسمان فرمود خدايا بر آن ها لعنت تو باشد رفقاى اعرابى سئوال كردند فدايت شوم آنها چه كسانى هستند حضرت فرمودند: قابيل كه عقاب مى شود به گرمى آفتاب و سردى زمهرير.

در اين وقت مردى وارد شد حضرت سئوال كرداز او جعفر را ديدى اعرابى گفت جعفر چه كسى است كه از آن مرد سئوال مى كنى عده اى كه آن بودند گفتند حضرت پسرش را سئوال مى كند از آن مرد آن اعرابى كه از راه دور آمده بود گفت سبحان الله عجب از اين مرد (يعنى امام باقرعليه‌السلام به ما از آسمان خبر مى دهد اما خبر از پسرش ندارد (به اين معنى كه هر چه بخواهد مى داند).

«بحار، ج ٤٦، ص ٢٤٣».

معجزه ديگرى از امام باقر (عليه السلام)

ابوبصير راوى حديث است ، مى گويد مردى از اهل خراسان وارد شد در مدينه خدمت امام باقرعليه‌السلام حضرت از آن مرد خراسانى سئوال كرد حال پدرت چه طور است مرد خراسانى عرض كرد خوب است حضرت فرمود شما كه به شهر جرجان (گرگان) رسيدى پدرت از دنيا رفت

سپس حضرت پرسيد برادرت در چه حال است عرض كرد حالش خوب بود حضرت فرمود همسايه او به نام صالح او را به قتل رسانيد در فلان روز و در فلان ساعت مرد خراسانى به گريه افتاد و گفتانا لله و انا اليه راجعون حضرت امام باقرعليه‌السلام فرمود او اهل بهشت است و بهشت بهتر است براى او از اين حال كه داشت مرد خراسانى به حضرت عرض كرد فرزندى دارم و او را در حال مريضى گذاشتم آمدم آيا سئوال از آن فرزندم نمى كنى امام باقرعليه‌السلام فرمودند او ازكسالت بهبودى حاصل كرد و ازدواج كرد دختر عمويش را عقد كرد و شما كه بر مى گردى او را داراى يك فرزند پسر مى يابى و او اسمش على نام مى باشد و او از شيعه هاى ما است و اما فرزند تو شيعه ما نيست بله او از دشمنان ما است لكن فرزند او شيعه و مؤ من است پايان

«بحار، ج ٤٦، ص ٢٤٧».

نگاهى مختصر به حالات امام صادق (عليه السلام)

مختصرى از حالات امام صادق (عليه السلام)

بخش اول ولادت آن حضرت بخش دوم شهادت بخش سوم اخلاق و معجزات آن بزرگوار

اسم مبارك جعفر لقب آن حضرت صادق است كنيه اش ابو عبدالله پدر آن بزرگوار حضرت امام باقرعليه‌السلام است مادرش (ام فروه) و يافاطمه است مشهور ام فروه است محل تولد ١٧ ربيع الاول سال ٨٣ هجرى در مدينه منوره محل و وقت شهادت ٢٥ شوال سال ١٤٨ به دستور منصور دوانيقى مرقد شريفش قبرستان بقيع در مدينه طيبه در سن ٦٥ سالگى به شهادت رسيد.

آن بزرگوار در دوران خود چهار هزار شاگرد داشت

جعفر نام نهرى است در بهشت از اين رو پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امام باقرعليه‌السلام نام او را جعفر نهادند چرا كه وجود پر بركت او هم چون آب زلال نهر بهشت حيات بخش و پر ثمر است و لذا امام صادقعليه‌السلام توصيه فرمودند كه نام بچه هايتان را نام نيك بگذاريد و معنى دار باشد انتخاب كنيد.

محمد بن مسلم (كه يكى از شاگردان امام صادقعليه‌السلام است مى گويد روزى در محضر امام باقرعليه‌السلام بودم ناگاه پسرش جعفر (امام صادق) وارد شد امام باقرعليه‌السلام پسرش را به سينه اش چسباند و فرمود پدر و مادرم به فدايت آن گاه به من رو كرد و فرمود بعد از من امام تو اين (پسر) است از دين او پيروى كن واز علم او بهره بگير سوگند به خدا اين پسر همان صادق است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را براى ما توصيف فرمود كه پيروان او در دنيا و آخرت اهل نجات است

در اين هنگام خنده اى بر لب هاى امام صادقعليه‌السلام نشست و چهره اش سرخ شد، امام باقرعليه‌السلام به من رو كرد و فرمود سئوال هاى خود را از اين فرزند بپرس من به امام صادقعليه‌السلام (كه در آن وقت هنوز به امامت نرسيد بود) عرض كردم اى فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خنده از (كدام عضو) نشاءت مى گيرد آن حضرت در پاسخ سئوال من فرمود يا محد العقل من القلب و الحزن من الكبد و النفس من الريه و الضحك من الطحال

اى محمد بن مسلم عقل از قلب (روح) است حزن و اندوه از ناحيه جگر است نفس از ناحيه ريه و شش است و خنده از ناحيه طحال (سپرز) مى باشد.

برخاستم و سر مبارك آن حضرت را بوسيدم

«بحار، ج ٤٧، ص ١٤ و ١٥».

سئوال حضرت خضر از امام صادق عليه‌السلام و پاسخ او

روايت شده امام باقرعليه‌السلام با پسرش حضرت صادقعليه‌السلام براى انجام مراسم حج در مكه بودند مردى ناشناس به محضر امام باقر عليه‌السلامآمد و در پيش روى آن حضرت نشست و عرض كرد آيا اجازه مى دهى مسئله اى دارم سئوال كنم امام باقرعليه‌السلام فرمود از پسر جعفرعليه‌السلام بپرس

آن مرد ناشناس متوجه حضرت صادقعليه‌السلام شد و عرض كرد آيا اجازه هست سئوال كنم حضرت صادقعليه‌السلام فرمودند آنچه مى خواهى بپرس ، مرد ناشناس گفت سئوال من اين است مردى گناه بزرگ كرده حضرت صادقعليه‌السلام فرمود آيا روز خود را در ماه رمضان از روى عمد خورده است ، مرد ناشناس گفت بلكه بزرگ تر از اين گناه انجام داده است ، حضرت صادقعليه‌السلام فرمود آيا در ماه رمضان زنا كرده ؟ مرد ناشناس گفت بلكه گناه بزرگ ترى انجام داده است ، حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: آيا انسانى را كشته است ؟ مرد ناشناس گفت گناهى بزرگتر از آن مرتكب شده است ، حضرت صادقعليه‌السلام فرمود اگر او از شيعيان علىعليه‌السلام است به سوى خانه خدا كعبه برود و در آن سوگند ياد كند كه ديگر آن گناه را تكرار نخواهد كرد در اين صورت گناهش بخشيده مى شود زيرا شرط قبولى توبه اعتقاد به ولايت علىعليه‌السلام و اولاد علىعليه‌السلام است

مرد ناشناس كه پاسخ خود را دريافت كرده بود و به مقصود رسيده بود از حضرت صادقعليه‌السلام تقدير و تشكر كرد و سه بار گفت اى فرزند فاطمهعليها‌السلام خداوند شما را رحمت كند همان گونه كه فرمودى عين آن را از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم آن گاه آن مردناشناس از آنجا رفت امام باقرعليه‌السلام به فرزندش حضرت صادقعليه‌السلام فرمود آيا اين مرد ناشناس را شناختى او عرض كرد نه امام باقرعليه‌السلام فرمودند آن مرد ناشناس خضر پيامبر بود كه من خواستم تورا به او بشناسانم از اين رو پاسخ سئوال او را به تو واگذاردم

«بحار، ج ٤٧، ص ٢١».

بخش دوم زمان امامت حضرت صادق (عليه السلام)

چند داستان و معجزه ذكر مى شود

پيام امام صادقعليه‌السلام براى بخشيدن غلام رفيد فرزند يزيد بن عمرو بن هبيره (معروف به ابن هبيره) بود.

اين هبيره به خاطر موضوعى سوگند خورد كه غلامش را بكشد رفيه براى حفظ جان خود فرار كرد و به امام صادقعليه‌السلام پناهنده شد و جريان را به عرض حضرت رسانيد امام صادقعليه‌السلام به رفيد فرمود نزد ابن هبيره برو و سلام مرا به او برسان و از قول من به او بگو غلامت رفيد را پناه دادم با خشم به او آسيب نرسان

رفيد به امام عرض كرد ارباب من از مردم شام است و عقيده باطل دارد معتقد به امامت شما نيست تا پيام شما را گوش كند امام صادقعليه‌السلام فرمود همان گونه كه به تو گفتم همان را انجام بده رفيد نزد ارباب خود بازگشت در مسير راه با مرد عربى ملاقات كرد مرد عرب گفت كجا مى روى من چهره مردى را كشته مى شود مى بينم آن گاه گفت دستت را بيرون كن دستم را نشان دادم مرد عرب گفت اين دست مردى است كه كشته مى شود سپس گفت پايت را نشان بده پايم را نشان دادم

مرد عرب گفت پاى مردى را كه كشته مى شود مى بينم سپس گفت تنت را ببينم تنم را نشان دادم وقتى كه تنم را ديد گفت مردى است كه كشته مى شود.

سپس گفت زبانت را به من نشان بده زبانم را نشان دادم گفت برو كه هيچ صدمه اى به تو نمى رسد زيرا در زبان تو پيغامى است اگر آن را به كوه هاى سخت ابلاغ كنى آن ها پيرو تو گردند (اين مرد عرب از اولياء خدا مانند حضرت خضرعليه‌السلام و يا فرشته اى به صورت انسان بوده است).

من هم چنان به راه ادامه دادم تا نزد اربابم ابن هبيره رسيدم اجازه فرود طلبيدم وقتى كه وارد خانه اش شدم همين كه چشمش به من افتاد گفت خيانت كار با پاى خود نزدم آمد آن گاه فرياد زداى غلام (جلاد) هم اكنون سفره چرمى و شمشير را بياور به فرمان او شانه و سرم را بستند و جلاد بالاى سرم ايستد تا گردنم را بزند به ارباب گفتم تو كه با زور مرا به اين نياوردى من با پاى خود به اين جاى آمدم من پيغامى دارم اجازه بده آن را بگويم سپس هر چه خواستى انجام بده

ارباب گفت آن پيغامى چيست ؟ گفتم مجلس را خلوت كن تا بگويم او حاضران را از آن جا بيرون كرد گفتم جعفر بن محمدعليه‌السلام (امام صادقعليه‌السلام » سلام رسانيد و فرمود من به غلامت رفيد پناه دادم با خشم خود به او آسيب نزن

ارباب گت تو را به خدا راست مى گوئى آيا جعفر بن محمد بن محمدعليه‌السلام به من سلام رسانيد من سوگند يادكردم كه راست مى گويم اربابم سه بار گفت راست مى گويى گفتم آرى همان دم شانه هايم را گشود و گفت من به اين مقدار كفايت نمى كنم بايد همان رفتارى كه من با تو كردم با من انجام دهى گفتم من چنين كارى نمى كنم اصرار كرد سرانجام دست و شانه هاى او را به سرش بستم و قصاص كردم سپس دست و شانه اش را باز كردم به من گفت اختيار من با تو است هر كار مى كنى انجام بده

«باب مولد ابى عبد الله جعفر بن محمدعليه‌السلام ص ٤٧٣، حديث سوم جلد ١».

(به اين ترتيب پيام امام صادقعليه‌السلام اثر گذاشت نه تنها از مرگ حتمى نجات يافتم بلكه صاحب اختيار اربابم شدم).

مطلب كه به اين جا رسيد اينجانب داستانى دارم جدا شنيدنى است كه به عرض شما عزيزان خواننده مى رسانم تا ببينيد حضرت امام صادقعليه‌السلام با يكى از دوستانش چه كرد بنده در سال ١٣٨١ يك پيش آمدى رخ داد آن چنان شديد بود كه صبر من تمام شد اين موضوع نه با پول حل مى شد نه با شخص اصلا هيچ انسانى عادى يا انسان هاى عادى قادر حال اين مسئله نبود و ميلياردها تومان هم بود حل نمى شد گفتنى هم نبود كه به كسى بگويم از محلات بود تا اين كه اواخر ماه صفر در يك روستائى مشغول تبليغ بودم يك شب رفتم مسجد گفتم امشب مى خواهم در مسجد باشم مقدارى از شب گذشت رو كردم به قبرستان بقيع امام صادقعليه‌السلام را مخاطب قرار دادم

عرض كردم يابن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو رفت پيش ‍ منصور دوانيقى براى فرد شراب خوار هديه گرفتى آوردى و به او دادى و بعد فرمودى فلانى بگير اين هديه منصور را ليكن از اين به بعد شراب نخور حالا اگر تو در منزل حاضر بوديد من از قم مى آمدم مدينه درب خانه شما را مى زدم و مى گفتم يابن رسول الله مشكلى يا حاجتى دارم حل او در دست شماست آيا مشكل مرا حل نمى كردى يقينا مشكل ما را بر طرف مى كردى بعد از اين جمله گفتم يابن رسول الله من امشب در همين مسجد خواب نمى روم تا اين كه تمام قرآن را براى شادى روح تو ختم نمايم به لطف خداوند از اواخر شب شروع كردم صبح ساعت حدود ٨ تمام كردم شايد چهارده ساعت طول كشيد البته توسل شديد در قبالش بوده بعد از يك ماه به طور كلى مشكل حل شد البته از حضرت امام جوادعليه‌السلام نظير اين را دارم كه در وقت خود عرض مى نمايم

خلاصه اين خانواده طورى هستند در خانه هر كدام برويد يقينا نا اميد برنمى گرديد به شرط اين كه عمدا به انسان گناه مرتكب نشود كه آن گناه جلو استجابت دعا را مى گيرد شب هاى جمعه دعاى كميل (ره) را مى خوانى اللهم اغفر لى الذنوب التى تحبس الدعا؛ خدايا ببخش ‍ گناهانى كه مانع قبول دعاهايم مى شود.

خدا ببخش آن گناهانى را كه پرده عصمتم را مى درد لطف امام صادقعليه‌السلام بيش از اين ها است كه من بگويم

لطف ديگرى از امام صادق (عليه السلام)

ابوبصير (يكى از شاگردان برجسته امام صادقعليه‌السلام مى گويد همسايه اى داشتم از گماشته هاى طاغوت عصر بود و از اين راه ثروت بسيار براى خود انباشته بود مجلس عيش و نوش و ساز و آواز تشكيل مى داد زنان آوازه خوان از دعوت مى كرد و شراب مى نوشيد و با اين كارها مرا كه همسايه اش بودم آزار مى داد چند بار او را نهى از منكر كردم نپذيرفت بسيار اصرار كردم كه دست از اين كارها بردار سرانجام به من گفت فلانى من كى شخص گرفتارى هستم ولى تو يك انسان شريف و دور از آلودگى ها هستى اگر مرا به مولايت امام صادقعليه‌السلام معرفى كنى اميد آن دارم كه به وسيله تو و راهنمايى هاى آن امام از اين گرفتارى نجات يابم گفتار او در قلبم اثر كرد وقتى كه به حضور امام صادقعليه‌السلام رفتم ماجراى آن همسايه را به عرض آقا رساندم امام صادقعليه‌السلام به من فرمود هنگامى كه به كوفه بازگشتى خود را ترك كن و آن چه بر گردنت هست ادا كن من براى تو ضامن بهشت مى گردم

هنگامى كه به كوفه بازگشتم عده اى از جمله آن همسايه به ديدارم آمدند وقتى كه خانه خلوت شد پيام امام صادقعليه‌السلام را به او رساندم او تا اين سخن را شنيد گريست و گفت تو را به خدا امام صادقعليه‌السلام به تو چنين گفت :

گفتم آرى و برايش سوگند ياد كردم كه امام صادقعليه‌السلام چنين گفت او گفت همين (كمك در مورد من) براى تو كافى است سپس از نزد من رفت بعداز چند روزى براى من پيام داد كه نزدش بروم نزدش رفتم ديدم در پشت خانه اش برهنه است گفتم چرا در اين وضع هستى گفت اى ابوبصير سوگند به خدا آن چه در خانه از ثروت و اموال بود همه را در كردم به صاحبانش ‍ دادم و قسمتى از آن ها را كه صاحبش را نشناختم صدقه دادم اينك مى بينى كه برهنه هستم و هيچ چيزى ندارم ابوبصير مى گويد من نزد برادران دينى رفتم و براى او لباس تهيه نمودم و پس از چند روز براى من پيام فرستاد كه نزد من بيا بيمار شده ام نزد او رفتم و از او پرستارى مى كردم ولى بيمارش شديد شد ديدم در حال جان دادن است در بالينش نشسته بودم ديدم گاهى بى هوش مى شود و گاهى به هوش ‍ مى آيد در آخرين بار كه به هوش آمد به من گفت اى ابوبصير مولاى تو امام صادقعليه‌السلام به عهد خود در مورد ضمانت بهشت براى من وفا كرد سپس جان سپرد خدايش رحمت كند.

ابوبصير مى گويد در سفر حج به حضور امام صادقعليه‌السلام رسيدم هنوز در راهرو بودم و نشسته بودم و سخن نگفته بودم به من فرمود ما در مورد رفيقت آن چه را وعده داده بودم وفا كردم

«باب مولد ابى عبد الله جعفر بن محمد (عليه السلام)، ج ١، ص ٤٧٤، حديث ٥».

زندگى امام صادق عليه‌السلام در بخش دوم

چرا امام صادقعليه‌السلام قيام نكرد كه حقوق خود را بگيرد دو نمونه سدير صرفى يكى از شاگردان امام صادقعليه‌السلام مى گويد به محضر امام صادقعليه‌السلام رفتم و گفتم به خدا خانه نشينى براى شما روانيست فرمود چرا اى سدير.

گفتم به خاطر ياران و دوستان بسيار كه دارى سوگند به خدا اگر امير المؤ منين علىعليه‌السلام همه يار و ياور داشت نمى گذاشت طايفه تميم وعدى (دودمان عمر و ابوبكر) به مقام او طمع كنند و حق او را بگيرند.

فرمود اى سدير به نظر تو من چه انازه يار و ياور دارم گفتم صد هزار فرمود صد هزار گفتم بلكه دويست هزار فرمود دويست هزار گفتم بلكه نصف دنيا حضرت پس از اندكى سكوت به من فرمود اگر مايل باشى و برايت سخت نباشد همواره من به مزرعه اى (در نزديكى مدينه) برويم گفتم آماده ام امامعليه‌السلام دستور فرمود الاغ و اشترى را زين كردند من سبقت گرفتم و بر الاغ سوار شدم تا احترام كرده باشم و آن حضرت سوار بر شتر گردد.

فرمود: اگر بخواهى الاغ را در اختيار من بگذار گفتم اشتر براى شما مناسب تر و زيباتر است فرمود: الاغ براى من راهوارتر است من از الاغ پياده شدم و بر شتر سوار شدم و آن حضرت بر الاغ سوار شد و با هم حركت كرديم تا وقت نماز رسيد فرمود پياده شويم تا نماز بخوانيم سپس فرمود اين جا زمين شوره زار است و نماز در اين جا روانيست (مكروه است) از آن جا رفتيم و به زمين خاك سرخى رسيديم و آماده نماز شديم در آن جا جوانى بزغاله مى چراند حضرت به او و بزغاله ها را نگاه كردند و به من فرمود.

به خدا سوگنداى سدير اگر شيعيان من به اندازه تعداد اين بزغاله ها بودند خانه نشينى برايم روا نبود (يعنى قيام مى كردم) سپس پياده شديم و نماز خوانديم پس از نماز كنار بزغاله ها رفتم و شمردم كه هفده عدد بودند.

«اصول كافى ، ج ٢، ص ٢٤٢».

نمونه دوم :

شخصى به نام تسهل به امام صادقعليه‌السلام عرض كرد چرا نشسته اى با اين كه صد هزار شمشير زن يار و ياور دارى امام صادقعليه‌السلام دستور داد در تنور خانه آتش افروختند آن گاه به سهل فرمود به درون آتش ‍ تنور برو و در آتش بنشين

سهل عرض كرداى آقاى من مرا در آتش نسوزان مرا رها كن تا من نيز حرفم را پس بگريم امامعليه‌السلام فرمود تو را رها ساختم در همين هنگام هارون مكى كه يكى از ياران راستين امام صادقعليه‌السلام بود وارد شد امامعليه‌السلام به او فرمود برو در درون آتش تنور بنشين او بى درنگ رفت و در درون آتش نشست امام صادقعليه‌السلام درباره اوضاع خراسان با سهل به گفت و گو پرداخت به گونه اى كه گويا در خراسان بوده و همه اوضاع آن جا را از نزديك ديده است سپس به سهل خراسانى فرمود: برخيز و ببين چه كسى در ميان تنور آتش است او برخاست و كنار تنور آمد ديد هارون مكى چهار زانو در ميان آتش نشسته است امامعليه‌السلام به سهل فرمود در خراسان چند نفر مانند اين شخص هست

سهل گفت سوگند به خدا حتى يك نفر مثل اين شخص نيست امام صادقعليه‌السلام فرمود من خروج و قيام نمى كنم در زمانى كه (حتى) پنج نفر يار راستين براى ما پيدا نشود ما به وقت قيام آگاه تر هستيم

«سفينه البحار، ج ٢، ص ٧١٤».

اين دو نمونه فوق بيان گر آن است كه امام صادقعليه‌السلام اصل قيام را روا مى دانست ولى ياران راستينى كه در خط فكرى امام آن خاندان رسالت حركت كنند و قيام را به بيراهه نكشانند نداشت از اين رو قيام و نهضت فكرى و انقلاب فرهنگى را بر قيام و انقلاب نظامى و مسلحانه ترجيح مى داد.

گرفتارى هاى امام صادقعليه‌السلام در دوران امامت آن حضرت منصور دوانيقى در ضمن نامه اى به امام صادقعليه‌السلام نوشت چرا مانند ساير مردم به مجلس ما نمى آيى و در اطراف ما حاضر نمى گردى

امام صادقعليه‌السلام در پاسخ او نوشت در نزد ما چيزى نيست كه براى آن از تو بترسيم و در نزد تو از نظر معنوى و اخروى چيزى نيست كه به خاطر آن به تو اميدوار باشيم در نزد تو نه نعمتى وجود دارد كه بيايم و به خاطر آن به تو تبريك بگوييم و نه تو خود را در بلا و مصيبت مى بينى كه بياييم و به خاطر آن به تو اميدوار باشيم در نزد تو نه نعمتى وجود دارد كه بيايم و به خاطر آن به تو تبريك بگوييم و نه تو خود را در بلا و مصيبت مى بينى كه بياييم و به خاطر آن به تو تسليت بگوييم پس براى چه نزد تو بيايم

منصور دوانيقى پس از دريافت اين پاسخ عميق و كوبنده جواب داد گفت نزد ما بيا و ما را نصيحت كن جواب داد كسى كه دنيا خواه باشد تو را نصيحت نمى كند (زيرا دنيايش به خطر مى افتد) و اگر آخرت خواه باشد نزد تو نمى آيد منصور با دريافت اين پاسخ گفت سوگند به خدا او با اين جواب دنيا خواهان را از آخرت خواهان مشخص كرد و او كه در اطراف من نمى آيد آخرت خواه است نه دنيا خواه

«بحار، ج ٤٧، ص ١٨٤».

داستان ديگرى احضار امام صادق عليه‌السلام از مدينه به عراق

امام صادقعليه‌السلام در مدينه مى زيست ولى منصور دوانيقى قبل از ساختن بغدا در كوفه و حيره (حدود يك فرسخى كوفه) مى زيست مردى از قريش كه از دودمان مخزوم بود نزد منصور رفت و به دروغ گفت جعفر بن محمد (امام صادقعليه‌السلام معلى بن خنيس غلام آزاد كرده خود را نزد شيعيان فرستاده تا از آن ها اموال و اسلحه جمع آورى كند.

منصور از اين گزارش بسيار خشمگين شد بى درنگ براى عمويش داوود كه در آن وقت فرماندار مدينه بود نامه نوشت كه فوريجعفر بن محمدعليه‌السلام رانزد من بفرست وقتى نامه به دست داوود رسيد او نامه رانزد امام صادقعليه‌السلام فرستاد و پيام داد كه فردا به سوى امير مؤ منان منصور حركت كن و حركت خود را هرگز تاءخير نينداز.

امام صادقعليه‌السلام در تنگناى سخت قرار گرفت صفوان را كه شتردار بود طلبيد و به او فرمود براى ما شتر حاضر كن تا فراد به سوى عراق حركت كنيم صفوان مى گويد همان لحظه امامعليه‌السلام به مسجد رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفت و به نماز ايستاد و پس از نمازدست به دعا بلند كرد و دعا نمود و فرداى آن روز شتران را حاضر كردم و امامعليه‌السلام سوار شد و همراه آن حضرت به طرف عراق حركت كرديم تا به شهرى كه منصور در آن سكونت داشت رسيديم به در خانه منصور رفتيم امامعليه‌السلام اجازه ورود طلبيد و پس از اجازه نزد منصور رفت ، منصور در آغاز از آن حضرت احترام و تجليل كرد و سپس به امامعليه‌السلام گفت به من گزارش رسيده تو معلى بن خنيس را براى جمع آورى اموال نزد شيعيانت فرستاده اى

امامعليه‌السلام فرمودند سوگند ياد كرد، پس از گفت و گوى ديگر منصور گفت اكنون مى فرستم تا همان مردى را كه چنين به ما گزارش داد به اين بياورند و او را با تو رو به رو كنم

به دستور منصور مرد مخزومى را حاضر كردند او حاضر شد و گفت آرى اين جعفر بن محمدعليه‌السلام (امام صادقعليه‌السلام است كه معلى بن خنيس را براى جمع آورى امواز نزد شيعيان خود مى فرسد امام صادقعليه‌السلام فرمود آيا بر صحبت اين گزارش سوگند ياد مى كنى مرد مخزومى گفت آرى سپس چنين سوگند ياد كرد: سوگند به خداوندى كه معبودى جز او نيست و طالب و غالب و زنده و استوار است امام صادقعليه‌السلام فرمود: در سوگند خوردن خود شتاب نكن آن گونه كه منمى گويم سوگند ياد كن

منصور گفت سوگند اين شخص چه ايرادى داشت : امام صادقعليه‌السلام فرمود خداوند صاحب حيا و كريم است و كسى او را به صفات كمال و رحمت و كرم مدح كند در عذاب او تعجيل نمى كند آن گاه امامعليه‌السلام به آن مرد مخزو مى فرمود چنين سوگند ياد كن از حول و قوت خدا بيزار شوم و به حول و قوت خود پناهنده شوم كه من راست گو و نيكو در گفتارم هستم منصور به مرد مخزومى گفت نترس و همين سوگند را ياد كن مرد مخزومى هسمين سوگند را يد نمود هنوز سخنش تمام نشده بود منقلب شد و بر زمين افتاد و جان سپرد.

منصور وحشت زده و لرزان شد و به امامعليه‌السلام عرض كرد فردا اگر خواستيد به حرم جدت (مدينه) بازگردى و اگر خواستيد در اين جا با كمال احترام بمانيد سوگند به خدا بعد از اين حادثه هرگز گزارش كسى را در مورد تو قبول نخواهد كرد.

«بحار، ج ٤٧، ص ٢٠٠ و ٣٠١».