صلح امام حسن (عليه السلام)‌

صلح امام حسن (عليه السلام)‌  0%

صلح امام حسن (عليه السلام)‌  گروه: امام حسن مجتبی علیه السلام
صفحات: 25

صلح امام حسن (عليه السلام)‌

گروه:

صفحات: 25
مشاهدات: 2024
دانلود: 476

توضیحات:

صلح امام حسن (عليه السلام)‌
  • مقدمه

  • نخستين گفتار

  • بخش نخست : امام حسن بن على (عليه السلام)

  • موقعيت سياسى

  • بيعت

  • كوفه ، در روزهاى بيعت

  • تصميم بر جنگ

  • بسيج و فرماندهى

  • عدد سپاه

  • عناصر سپاه

  • عبيد الله بن عباس

  • آغاز سرنوشت

  • قلمرو ترديد

  • عقيده يا حكومت ؟

  • فداكارى

  • سيماى صلح

  • صلح

  • قرارداد صلح

  • بررسى فرازهاى بر جسته ى قرارداد

  • ملاقات در كوفه

  • در صحنه اى ديگر

  • وفا به شروط قرار داد

  • معاويه و شيعيان على (عليه السلام)

  • معاويه و سران شيعه

  • پايان ماجرا

  • مقايسه ميان شرايط امام حسن(عليه السلام) و شرايط امام حسين (عليه السلام)

جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 25 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • مشاهدات: 2024 / دانلود: 476
اندازه اندازه اندازه
صلح امام حسن (عليه السلام)‌

صلح امام حسن (عليه السلام)‌

فارسی
نخستين گفتار صلح امام حسن (عليه السلام)‌

مولف :امام سيد عبدالحسين شرف الدين

مترجم : حضرت آيه الله سيد على خامنه اى

مقدمه
نام خدا
اينك كه با فراهم آمدن ترجمه ى اين كتاب پر ارزش و نامى ، جامعترين و مستدل ترين كتاب درباره ى ( صلح امام حسن) در اختيار فارسى زبانان قرار ميگيرد ، اينجانب يكى از آرزوهاى ديرين خود را بر آورده مى يابم و جبهه ى سپاس و شكر بر آستان لطف و توفيق پروردگار مى سايم .
پيش از اينكه به ترجمه ى اين كتاب بپردازم ، مدتها در فكر تهيه ى نوشته اي در تحليل موضوع صلح امام حسن بودم و حتى پاره اي يادداشتهاى لازم نيز گرد آورده بودم ، ولى سپس امتيازات فراوان اين كتاب مرا از فكر نخستين بازداشت و به ترجمه ى اين اثر ارزشمند وادار كرد مگر كه جامعه ى فارسى زبان نيز چون من از مطالعه ى آن بهره گيرد و هم براى اولين بار درباره ى اين موضوع بسى با اهميت ، كتابى از همه و جامع ، در معرض افكار جويندگان و محققان قرار گيرد.
درباره ى كتاب و مؤلف آن هر چه بنويسم ، به شيواي وارج نوشته ى سيد شرف الدين عاملى - آن شرف دين و آبروى مسلمين - نخواهد بود كه در معرفى ايندو ، به راستى و درستى و انصاف سخن رانده و بيش از آن حد من نيست و اينك گفتار آن بزرگ در طليعه ى كتاب حاضر :

نخستين گفتار
از : مرحوم آيت الله مصلح بزرگ ، امام سيد عبدالحسين شرف الدين
بسم الله الرحمن الرحيم
صلح امام حسن عليه السلام با معاويه ، از دشوارترين حوادثى بود كه امامان اهل بيت پس از رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - از ناحيه اين امت بدان دچار شدند.
امام حسن با اين صلح ، آنچنان محنت طاقت فرساي كشيد كه هيچ كس جز بكمك خدا ، قادر بر تحمل آن نيست ليكن او اين آزمايش عظيم را با پايدارى و متانت تحمل كرد و سر بلند و پيروزمند و دست يافته بهدف خود - يعنى مراعات حكم خدا و قرآن و پيامبر و صلاح مسلمانان - از آن بيرون جست و اين همان هدفى بود كه او براى هر گفتار و عمل بدان نظر داشت و عشق مى ورزيد.
آنان كه او را به راحت طلبى و عافيت انديشى متهم كرده اند - و هم آندسته از شيعيانش كه تحت تاثير شور و احساس ، آرزو برده اند كه : كاش وى نيز در جهاد با معاويه پايدارى ميكرد و از راه شهادت ، زندگى مى يافت و به پيروزى از همان راهى كه برادرش در روز عاشورا رفت و رسيد ، مى رفت و مى رسيد اين هر دو گروه را در ميزان سنجش فكر و خرد ، وزنى و مقدارى نيست.
شگفت آنكه مردم تاكنون هنوز درباره اين صلح دچار اشتباه و كج بينى اند و يكى نيست كه با بررسى كامل و با استناد به دلائل و شواهد عقلى و نقلى ، سيماى اين صلح را روشن سازد.
من ، بارها در اين صدد بوده ام ، ولى مشيت حكيمانه ى خداى عزوجل - بر اين قرار گرفت كه بدين مهم ، كسى را كه از همه رو سزاوارتر و شايسته تر است ، بر انگيزد و او فراهم آورنده ى اين كتاب مبتكرانه - صلح الحسن - است كه بحق ، در موضوع خود ، سخن آخرين است و گزارنده ى قضاوت راستين و نماينده ى مرز حق و باطل.
بر فصول درخشنده اي چند از آن - كه نمايشگر فضل مؤلف بزرگوار نيكوكارش بود - واقف آمدم و آن را براستى در كاوشگرى و باريك بينى و ميانه روى و هم در قاطعيت بيان و استدلال ، و ريزه كارى و تتبع ، و پرهيز و احتياط در نقل گفتارها ، و رادمنشى در مجادله ، و احاطه بر چيزهاى مناسب موضوع ، در عين روانى اسلوب ، و انسجام سخن ، و رساي در آنجا كه سخن به ايجاز گفته ، و زيباي و گيراي در آنجا كه سخن را به درازا كشانده درست همانند مؤلف بزرگوارش يافتم. كتاب ، فراهم آمده ى فكرى منظم ، مبتكر و قوى است هماهنگى و پيوستگى اش آن را بصورت جويبارى سرشار و لبريز از اندوخته هاى عقلى و نقلى در آورده و به واحدهاي بهم بسته و بنهايت غنى و كامل - از همه ى جهاتى كه با موضوع متناسب است و موجب ارزش تمام - همانند ساخته است پيراستگيش همراه با جامعيت - و روشنى اش همراه با عمق - و نقد تحليلى اش نقطه ى مركزى اين مميزات است.
و اما مؤلف - اعلى الله مقامه خواننده مى تواند خصال بر گزيده اش را در زيبائيهاى اين كتاب مشاهده كند و من اگر او را نديده بودم ، بيگمان ميتوانستم چهره ى او را با الهام از مطالب كتاب ، ترسيم كنم اينك اين اثر اوست كه او را با چهره اي باز ، سيماي درخشنده ، سخنى شيرين ، طبعى هموار و آرام ، سينه اي گشاده ، خويى نرم ، ذهنى سرشار ، فهمى و دانشى فراوان ، اطلاعى وسيع ، انشاي زيبا ، نكته سنجى اي شيرين ، كنايه پردازى اي لطيف ، استعاره اي نغز با گفتارى حكمت آموز و منطق و رفتارى دانش آفرين با اخلاقى بنهايت بزرگوارانه و فطرتى بنهايت سليم ، درياى مواجى از دانش آل محمد ، دانشمندى محقق داناى اسرار اهل بيت و روشنگر معضلات و شناساى سره از ناسره ى آن با اين صفات بارز و صفات و سماتى ديگر بخواننده باز مى شناساند.
اگر كسى در مطالب اين كتاب بدقت بنگرد و حالات حسن و معاويه را بررسى كند خواهد دانست صحنه ى پيكار ميان آندو ، يك صحنه ى تازه بوجود آمده نبود بلكه هر يك در جبهه ى خود جايگزين و جانشين و ميراث بر دو خلق و خوى متناقض و متضاد بودند : خوى حسن ، خوى كتاب و سنت بود يا بگو : خوى محمد و على و خوى معاويه ، خوى ( بنى اميه) بود يا بگو : خوى ابوسفيان و هند درست نقطه ى مقابل يكديگر.
و آنكس كه تاريخ اين دو دودمان و سيره ى قهرمانان هر يك را - چه زن و چه مرد - بطور كامل بررسى كرده باشد اين مطلب را با همه ى وجود ، حس مى كند. ولى چون اسلام پديد آمد و خدا براى بنده و پيامبرش آن پيروزى و گشايش درخشان را فراهم آورد ، شعله ى شرارت و فساد باند اموى فرو نشست و تمايلات ابوسفيان و يارانش منكوب و مقهور گشت و ببركت فرقان حكيم و صراط مستقيم و هم شمشير براى محمد كه هر مقاومتى را در هم مى شكست ، حجاب بطلان از چهره ى حقيقتى كه پيامبر از جانب خداوند آورده بود ، كنار رفت.
اينجا بود كه ابوسفيان و فرزندان و يارانش چاره اي بجز تسليم نديدند چه ، بدينوسيله مى توانستند جان خود را - كه در صورت مقاومت بر باد ميرفت - حفظ كنند اين بود كه بظاهر ايمان آوردند ولى دلشان از دشمنى محمد مالامال و سينه شان از آتش كين وى جوشان بود و پيوسته دسيسه ها و كينه ها بر ضد او فراهم مىآوردند پيامبر خدا با اينكه از دشمنى نهان آنان بى خبر نبود ، با كمكهاى مالى فراوان و گفتار و كردار محبت آميز در جلب دوستى ايشان ميكوشيد و بدين اميد كه شايد اصلاح و هدايت شوند ، هميشه با سينه اي باز و چهره اي گشاده با آنها روبرو مى شد عينا همان روشى كه با ديگر منافقان و بدخواهانش داشت.
اينگونه رفتار پيامبر موجب شده بود كه ايشان بناچار ، دشمنى خود را با وى نهان بدارند و از ترس يا طمع ، پوششى از تظاهر به دوستى ، بر اين كين و بدخواهى بيفكنند و اين وضع موجب گشت كه مردم تدريجا ( باند اموى) را حتى در زادگاه و موطن كوچكش - مكه - بدست فراموشى بسپرند.
در ميدانهاى فتح و پيروزى پس از رحلت پيامبر - صلى الله عليه و آله - امويان فقط باين شناخته شدند كه از خاندان پيامبر و صحابه ى اويند.
بعدها كه براى مردمى از غير خاندان پيامبر ، اين فرصت پيش آمد كه مسند نشين و جانشين او شوند ، معاويه توانست در سايه ى ايشان ، به چهره ى : يكى از بزرگترين استانداران اسلام تغيير شكل يابد و همچون يكى از شايسته ترين امراى مسلمان از حيث گفتار و عمل ، معروف گردد .
معاويه با هوش و شيطنت فراوان خود توانست از اسلام ، همچون راهى بسوى ( سلطنت) استفاده كند و همانطور كه رسول اكرم خبر داده بود : دين خدا را مايه ى فريبكارى و بندگان خدا را بردگانى حلقه بگوش و مال خدا را ملك اختصاصى خويش سازد ... و اين سخن خود از نشانه هاى رسالت محمد ( ص ) است.
معاويه در پناه حكومت بيست ساله اش بر شام در دوران خليفه ى دوم و سوم با فعاليتى مجدانه توانست پايگاهى مستقر براى خويش فراهم آورد و مردم آنسامان را با خود همراه و به عطاى خود اميدوار سازد از اينرو مردم شام همه طرفدار و كمك كار او بودند و بدين ترتيب ، موقعيت او در جهان اسلام بسى بالا رفت و در ديگر اقطار قلمرو اسلام به اينكه از قريش - يعنى خاندان رسول اكرم صلى الله عليه و آله - و از صحابه ى او است شناخته شد تا آنجا كه در اين خصوص ، از بسيارى از مسلمانان با سابقه و پيشاهنگ همچون ابوذر و عمار و مقداد و - كه خدا از آنان خشنود بود و آنان از خدا - مشهورتر گشت بدين ترتيب ، بار ديگر ( باند اموى) رشد كرد و بنام ( بنى هاشم) آشكارا با دودمان بنى هاشم پنجه در افكند و در نهان نيز همان دسيسه ها و دشمنى هاى ديرين را تعقيب نمود و تدريجا با گذشت زمان توانست توده ى مردم را با روشهاى شيطنت آميز بفريبد و خواص را با بذل و بخششهاى بيحساب از اموال بيت المال عمومى و با سپردن پست هاي كه خدا بر خيانت پيشگانى از آن رديف ، حرام ساخته بخود جلب كند و براى موفقيت در اين روشها ، از پيروزيهاي كه براى مسلمانان در آن حدود پيش مىآمد و هم از جلب رضايت خلفاء ، بهره بردارى نمايد.
هنگامي كه باهوش شيطنت آميز ( معاويه) كار امويان سامان يافت ، اهريمن وار ، دست بسوى احكام دين دراز كردند و آن را دستخوش تحريف و تباهى قرار دادند و كاروان زندگى مردم را بسوى جاهليت ولااباليگرى و دين نا باورى منحرف ساختند و به تعقيب منظور اصلى خود يعنى جلب سود مادى و حفظ امتيازات طبقاتى پرداختند.
توده ى مردم از اين همه ، بيخبر بودند چه ، اصل كلى و معروف اسلامى : ( اسلام گذشته را پاك مى كند) بر سوابق ننگين بنى اميه پوششى ضخيم مى افكند ، بخصوص كه رسول اكرم نيز آنان را عفو كرده و در جلب محبتشان كوشيده بود و پس از آن حضرت نيز خلفاء ، كسانى از اين دودمان پليد را بخود نزديك ساخته و بحكومت و امارات بر مسلمانان و امتيازات فوق العاده سر افراز ساخته بودند لذا با نداموى توانست مدت ٢٠ سال با استقلال و بى آنكه مورد مؤاخذه قرار بگيرد - يا خود كسى را از بديها منع كند - بزندگى موفقيت آميز خود ادامه دهد.
خليفه ى دوم در مراقبت و كنترل كارگزاران ولايات ، سختگير و بدقت حسابگر بود و در اين مورد هيچ چيزى مانع او نمى توانست شد :
نوبتى بدو خبر رسيد كه خالدبن وليد كارگزار ( قنسرين) ده هزار به اشعث داده است بشدت بر خالد خشم گرفت و به بلال حبشى دستور داد كه او را با عمامه اش ببندد و سرو پا برهنه در برابر عموم رجال دولت و وجوه ملت در مسجد جامع حمص بر سر يك پابدارد ، و از او بپرسد : اين پول را از مال خود داده است يا از بيت المال ؟ چه ، اگر از مال خود داده ، اسراف كرده و خدا اسر افكاران را دوست نمى دارد و اگر از مال ملت بخشيده ، خيانت ورزيده و خدا از خيانت پيشگان بيزار است و پس از آن ، خليفه وى را معزول ساخت و تا آخر عمر به او منصبى نسپرد.
نوبتى ديگر ابوهريره را فرا خواند و باو گفت : ( آنروز كه من تو را به كارگزارى بحرين فرستادم ، كفش بپا نداشتى ! اينك شنيده ام هزار و ششصد دينار اسب فروخته اي) ! ابو هريره پاسخ داد : تعدادى اسب داشتيم كه زاد و ولد كردند، تعدادى هم هداياي بوده كه مردم آورده بودند گفت : ( مخارج زندگى تو را سنجيده ايم ، اينها زيادى بوده است و بايد به بيت المال بر گردد) ابو هريره گفت : حق ندارى مال مرا بگيرى خليفه گفت : ( چرا ! و پشت تو را با تازيانه بدرد خواهم آورد) سپس برخاست و آنقدر با تازيانه بر پيكر او نواخت كه بدنش را خون آلود كرد و گفت : ( اكنون برو پولها را بياور) ابوهريره ( كه چاره اي جز اطاعت نداشت ) گفت :
باشد ، با خدا حساب ميكنيم خليفه گفت : ( اين در صورتى بود كه آنرا از حلال بدست آورده بودى و با ميل و رغبت ميدادى ! گويا در بحرين اموال را براى تو جمع آورى مى كنند نه براى خدا و بيت المال ! مادرت تو را فقط براى الاغ چرانى پس انداخته است).
و خود ابوهريره ، جريان را اينطور نقل مى كند : ( وقتى عمر مرا از حكومت بحرين معزول ساخت بمن گفت : اى دشمن خدا و قرآن ! مال خدا را دزديدى ؟ گفتم :
من دشمن خدا و قرآن نيستم ، دشمن دشمنان توام و مال خدا را هم ندزديده ام گفت : پس از كجا ده هزار درهم جمع آوردى ؟ گفتم : اسبهاي داشتيم كه زاد و ولد كردند ، هداياي هم پيوسته مى رسيد ، سهميه هاى پى در پى خودم هم بود با اينحال همه را از من گرفت)
از اين قبيل ماجرا ميان عمر و كارگزاران ولايات زياد اتفاق مى افتاد كه اگر كسى اهل مطالعه باشد در كتابها مى بيند ابوموسى اشعرى ، قدامه بن مظعون و حارث بن وهب - از قبيله ى بنى ليث بن بكر - را عزل كرد و همه ى اموالشان را گر ( ١ )
اينگونه بود مراقبت عمر نسبت به واليان و كارگزاران كه هرگز با آنان به مدارا و نرمى رفتار نميكرد ولى با اين همه ، معاويه ، برگزيده و دوست نزديك او بود با وجود تناقضى كه ميان روش آن دو وجود داشت ، هرگز دست او را از كارى كوتاه نكرد و حسابى از او نكشيد و حتى گاه باو مى گفت : ( من بتو امر و نهى نمى كنم )) يعنى هر كارى را به راى و اراده ى او واگذار ميكرد.
اين وضع موجب سركشى و طغيان معاويه شد و تصميم او را بر اجراى توطئه هاى باند اموى راسخ ساخت و حسن بن على و برادرش حسين را دسيسه ى شيطنت آميز معاويه در برابر خطرى مهيب قرار داد كه اسلام را بنام اسلام تهديد ميكرد و خاموش ساختن نور حقيقت را - بنام حقيقت - كمر مى بست آن دو امام بزرگوار براى دفع اين خطر دو راه بيش نداشتند : مقاومت يا مسالمت آنها ديدند كه مقاومت در نوبت حسن بن على به نابودى جبهه ى مدافع دين و راهنما بخدا و راه راست ، منتهى مى گردد.
چه ، اگر در آنروز حسن بن على ، خود و بنى هاشم و ياوران ايشان را به خطر مى افكند و آنان را با قواى نيرومند و مجهز معاويه ( ٢ ) روبرو مى ساخت و همچون برادرش حسين در روز عاشورا بر فداكارى و جانبازى همت مى گماشت ، بيشك جنگ ، با نابودى تمامى افراد اين جبهه پايان مى يافت و باند اموى بدينوسيله به پيروزى درخشانى - كه بدون اين ، در دسترسش نبوده و فكرش را هم نميكرد - نائل مى گشت چه پس از نابودى اين جبهه ، ميدان براى معاويه خالى و بى رقيب ميماند و امكان همه گونه تركتازى و جولان مى يافت و در نتيجه ، امام حسن به همان سر انجامى كه سخت از آن پرهيز داشت دچار مى گشت و فداكارى و جانبازى او نيز در آراء عمومى بجز اعتراض و ايراد اثرى بجاى نميگذاش ( ٣ ).
اين بود كه امام حسن احساس كرد بايد معاويه را در گردنكشى و گستاخيش آزاد بگذارد و او را بوسيله قدرتى كه بدستش افتاده در معرض آزمايش عموم بگذارد با اينحال در قرار داد صلح از او تعهد گرفت كه در روش خود و ياران و هوادارانش از كتاب خدا و سنت تخطى نكند ، شيعيان را در شمار امويان بگناهى نگيرد ، شيعيان از همه ى مزايا و حقوقى كه ديگران از آن بهره مندند ، برخوردار باشند و شرط ديگرى كه امام حسن خود ميدانست معاويه به هيچيك از آنها وفا نخواهد كرد و خلاف آن را بجاى خواهد آور ( ٤ ).
اين زمينه اي بود كه امام حسن براى برداشتن نقاب از چهره ى زشت امويان و زدودن لعاب رنگينى كه معاويه بر روى خود كشيده بود ، فراهم ساخت و كارى كرد كه معاويه و ديگر قهرمانان ( باند اموى) با همان واقعيت جاهلى و با همان دلهاى بيگانه از روح اسلام و سينه هاى پر كينه اي كه لطف ها و محبتهاى اسلام سرمواي از كين هاى بدر و حنين را از آن نزد دوره بود ، به مردم معرفى شوند.
بارى ، روش امام حسن بحقيقت انقلابى كوبنده بود در پوشش مسالمتى اجتناب ناپذير و فراهم آمده ى شرايطى خاص ، يعنى : درهم آميخته شدن حق و باطل و مسلح شدن باطل به حربه اي خطرناك و قدرتى عظيم.
امام حسن نخستين پديد آورنده ى اين خط مشى نبود ، همچنانكه بكار بستن اين روش باو ختم هم نشد او اين روش را از گذشتگان خود گرفت و براى بازماندگان خويش ارث نهاد چه ، او نيز همچون ديگر امامان خاندان رسول ، در هر پيشروى يا عقب نشينى از مبدأ رسالت الهام و ارشاد مى يافت او بدين روش ، آزمايش شد و بدين آزمايش با بردبارى و متانت گردن نهاد و پيروز و سر بلند و پاكدامن از آن بيرون جست پليديهاى جاهليت هرگز او را نيالود و جامه ى سياه و ناپاك خود را بر قامت او نيار است .
او اين روش را از صلح حديبي ( ٥ ) - كه سياستى بود يادگار جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله - آموخت و آنرا همچون سرمشقى نيك آموز بكار برد در حديبيه نيز بعضى از ياران نزديك پيامبر ، او را بر اين صلح نكوهش كردند ، همچنانكه در ساباط ياران و دوستان نزديك امام حسن ولى تصميم راسخ او از اين نكوهش سستى نگرفت و سينه اش تنگ نشد .
و پس از خود نيز اين خط مشى را همچون نمونه اي براى امامان نه گانه - پس از دو سرور جوانان بهشت - بيادگار گذاشت و آنان با الهام از اين نمونه ، سياست حكيمانه و مدبرانه ى خود را كه در هنگامه ى شرارتها با آرامش و متانت رهبرى مى شد ، انتخاب كردند در حقيقت اين روش ، گوشه اي از سياست هاشمى خاندان پيامبر است كه مبناى آن هميشه بر پيروزى حق بوده نه پيروزى شخص .
امام حسن با اين صلح توانست در سر راه معاويه ، دشمن نهانى از خود او بسازد و بدست خود او وسائل سقوطش را فراهم كند و امكان يافت كه دژ آهنين بنى اميه را با سوهانى از خود ايشان ، قابل نفوذ سازد و در نتيجه پيروزى ايشان را بى اثر و بيهوده گرداند .
طولى نكشيد كه نخستين ماده ى قابل انفجارى كه بوسيله ى امام حسن در شرائط صلح كار گذارده شده بود ، بدست خود معاويه منفجر گشت آنروزيكه قواى عراق در نخيله به سپاه معاويه پيوست ، وى در حالى كه مست باده ى پيروزى بود ، به خطبه برخاست : ( اى اهل عراق ! بخدا سوگند كه من بخاطر نماز و روزه و زكوه و حج با شما نجنگيدم ، جنگ من با شما فقط براى حكومت بود و خدا مرا به مقصودم رسانيد با آنكه شما نمى خواستيد .
! اينك بدانيد : تمام امتيازاتى كه به حسن بن على دادهام از هم اكنون زير پاى من است) ! و چون كار بيعت بپايان رسيد ، دوباره خطبه اي خواند و در آن از على ( عليه السلام ) ياد كرد و باو و امام حسن ناسزا گفت حسين بن على برخاست تا باو پاسخ گويد ، امام حسن باو گفت : ( درنگ كن ، برادرم) ! و سپس خود از جا برخاست و گفت : ( اى كه نام على را بردى ! من حسنم و پدرم على است : و تو معاويه اي و پدرت صخر است مادر من فاطمه است و مادر تو هند نياى من پيامبر است و نياى تو عتبه جده ى من خديجه است و جده ى تو فتيله .
خدا لعنت كند از ما دو نفر آنرا كه نام و نشانش پست تر و اصل و تبارش ننگين تر و گذشته اش شرار تبارتر و سابقه ى كفر و نفاقش بيشتر است) ! و گروههاي از اهل مسجد فرياد بر آوردند : آمين.
از آن پس نيز سياست معاويه پى در پى با دست زدن بكارهاى مخالف كتاب و سنت و انجام منكرات دينى ، شكل واقعى خود را آشكار ساخت نمونه اي از خلافكاريهاى او عبارت است از : اعدام نيكمردان ، بباد دادن نواميس ، مصادره ى اموال ، به زندان انداختن آزادگان ، تبعيد اصلاح طلبان ، حمايت از عناصر فاسدى كه رجال دولت او را تشكيل ميدادند از قبيل : عمر و عاص ، مغيره بن شعبه ، خالد بن سعيد ، بسربن ارطاه ، ابن جندب ، ابن السمط ، مروان حكم ، ابن مرجانه ، ابن عقبه ، زياد بن سميه و ديگران و زياد بن سميه همانست كه معاويه نسبت او را با پدر شرعى اش عبيد نفى كرد و وى را به ابوسفيان پدر خود كه با مادر زياد روابط نامشروع داشت ، منتسب كرد تا بتواند باو عنوان برادرى خود را بدهد و او را بر شيعه ى عراق مسلط ساخت و بدست او آنچنان آتشى در عراق بر افروخت كه نميتوان به وصف در آورد : جوانانشان را كشت ، زنهايشان را به بردگى و بيكارى گرفت ، آنان را همچون رمه ى بى شبان در هر سو پراكنده ساخت ، خانه هايشان را آتش زد ، اموالشان را تصرف كرد و خلاصه ، به هر طور و از هر راه توانست از ظلم و اجحاف بانان خوددارى ننمود .
آخرين جرمى كه معاويه مرتكب شد اين بود كه فرزند رسوا و بى آبرويش را بر گردن مسلمانان سوار كرد و دست او را در بازى با دين و دنياى مردم باز گذارد و از اين خلف پليد ، جناياتى همچون : واقعه ى عاشورا و قتل عام حره و سنگباران كعبه سر زد .
اين آخرين جرم و جنايت معاويه بود كه با سر آغاز جرائم دوران حكومتش ، تناسبى بتمام داشت و در فاصله ى ميان آن سر آغاز و اين سر انجام ، بقدرى شرارتها و جنايتها و جرمهاى وى متراكم و فشرده بود كه آدمى بشگفت مىآيد كه چگونه اين دوران چند ساله توانست آن را در خود بگنجاند و چگونه اجتماع توانست آنرا تحمل كند ؟ ! اين فشار و شكنجه اگر بر عمر جهان و ميان همه ى جهانيان هم تقسيم مى شد ، باز طاقت فرسا بود و ميتوانست دنيا را به جهنمى سوزان تبديل سازد .
به هر حال مهم اين است كه حوادث بعدى تماما خط مشى امام حسن را تفسير كرد و روشن ساخت مهمترين هدف امام حسن - عليه السلام - آن بود كه نقاب از چهره ى اين طاغوتهاى زمان بردارد و از تعبير شدن خوابى كه براى رسالت جدش پيامبر ديده بودند ، جلوگيرى كند و اين منظور بطور كامل بر آورده شد ، ماسك از صورت دزدان افتاد و كوس رسواي بنى اميه بر سر بازارها زده شد و خدا را بر اين نعمت سپاس به بركت اين تعبير بود كه برادرش سيدالشهداء توانست آن انقلاب بزرگ را كه روشنگر حقيقت و عبرت بخش خردمندان بود ، بوجود آورد .
اين هر دو برادر - درود بر آنان ) دو روى يك رسالت بودند كه وظيفه و كار هر يك در جاى خود و در اوضاع و احوال خاص خود از نظر اهميت و هم از نظر فداكارى و از خود گذشتگى درست معادل و هموزن ديگرى بود .
حسن از جان خود دريغ نداشت و حسين در راه خدا از او با گذشت تر نبود او جان خود را براى جهادى صامت و آرام نگاه داشت و چون فرصت و وقت موعود فرا رسيد ، شهادت كربلا پيش از آنكه حسينى باشد حسنى بود .
از نظر خردمندان صاحب نظر ، روز ساباط امام حسن به مفهوم فداكارى بسى آميخته تر است تا روز عاشوراى امام حسين زيرا امام حسن در آنروز در صحنه ى فداكارى ، نقش يك قهرمان نستوه و پايدار را در چهره مظلومانه ى يك از پا نشسته ى مغلوب ، ايفا كرد .
شهادت عاشورا بايندليل در مرتبه ى نخست ، حسنى بود و سپس حسينى كه حسن شالوده ى آنرا ريخته و وسائل آنرا فراهم آورده بود .
پيروزى قاطع امام حسن متوقف بود بر اينكه با صبر و پايدارى حكيمانه اش ، حقيقت را بى پرده آشكار كند و در پرتو اين روشنى بود كه امام حسين توانست بان نصرت و پيروزى پر شكوه ابدى نائل آيد تو گواي آن دو گوهر پاك بر اين خط مشى همداستان شده بودند كه : نقش صبر و پايدارى حكيمانه از آن حسن باشد و نقش شورشگرى و قيام مردانه از آن حسين تا از اين دو نقش ، يك تاكتيك كامل با هدف و منظور واحدى بوجود آيد.
پس از اين دو حادثه - حادثه ى ساباط و حادثه ى عاشورا - مردم وقتى به قضايا نظر افكندند در گروه امويان ، عصبيت جاهلى زشت و پليدى مشاهده كردند آنچنانكه اگر همه ى عصبيت هاى فرو مايه و ظالمانه بهم آيند ، از نظر ايجاد مخاطره براى اسلام و مسلمانان از آن كمتر باشند .
مردم ، امويان را همچون بوزينگانى يافتند كه بر منبر رسول خدا بالا مى روند و با امت اسلامى با دندانى چون غول و با پنجه اي چون گرگ و با سيرتى چون عقرب روبرو مى شوند .
در آنان ، همان چهره ى كريه موروثى را ديدند كه تربيت اسلام از شرارت آن سر مواي نكاسته و مكارم محمدى از پستى و لئامت آن ذره اي نپيراسته است همان جگر خوراگى روز احد است كه كينه هاى ننگين اموى آنرا به جلادى وحشيانه ى روز عاشورا تبديل مى كند و بجاي مى رسد كه بكشتن حسين قانع نمى شود تا بدن او را نيز پايمال سم ستوران ميسازد و بدين نيز اكتفا نمى كند تا بدن او را برهنه در بيابان سوزان ، در گذرگاه و حوش زمين و مرغان آسمان مى افكند و سر او و ياران و مردان خاندانش را بر سر نيزه تا شام ميبرد و باز بدين همه راضى نمى شود تا آزادگان وحى يعنى دختران پيامبر مكرم را همچون اسيران در شهرها مى گرداند ! .
مردم ديدند كه حسن مسالمت كرد ولى اين مسالمت نتوانست او را از دستبرد آن وحشيگرى پست و پليد در امان بدارد و عاقبت معاويه از روى دشمنى و رذالت او را مسموم ساخت و حسين در آن هنگام كه زمينه را براى هشيار كردن و بر انگيختن روح آزادگى امت ، مهيا ديد ، قيام كرد ولى قيام وى نيز وحشيگرى اموى را از جرائمى كه از آنان سر ميزد ، باز نداشت و اين وحشيگرى تا دورترين مرز ممكن پيش رفت .
طبيعى است كه آراء عمومى در پرتو اين آتش سوزنده و زوايا و اسرار تاريخ را بشكافد و از اينجا و آنجا با امعان نظر و هشيارى و واقع يابى ، موجبات انحراف از خاندان محمد را بيابد و با چشم دل ، آنرا ببيند و با گوش هوش ، نجواى آن را در صدر اول بشنود و فعاليت نهان و آشكار اين شيطان ستم پيشه ى اموى را در راه خاموش كردن فروغ آل محمد يا پوشيده داشتن آن از ديده ى امت اسلامى ، بشناسد .
آرى ، ببركت حسن و حسين و به سر پنجه ى تدبير حكيمانه ى اين دو برادر ، همه ى نقطه هاى پوشيده و نهان بساط امويان و ياورانشان ، در ديدگاه افكار عمومى قرار گرفت .
مردم دريافتند كه رابطه ى ميان باند اموى و اسلام ، رابطه ى يك عداوت آشتى ناپذير است چه ، اگر منظور و مقصود معاويه فقط حكومت بود نه دشمنى با اسلام ، كه با كناره گيرى حسن بمقصود خود نائل شده بود ، ديگر مسموم كردن حسن چرا ؟ و وارد آوردن انواع ظلم و بيداد چرا ؟ و وارد آوردن انواع ظلم و بيداد بر او و بر آزاد مردان و دوستان وى و كمر بستن به قلع و قمع آنان به چه دليل ؟ .
و اگر قدرت و سلطنت تنها هدف بنى اميه بود ، با واقعه ى عاشورا حسين كه از سر راه اين هدف برداشته شد و يزيد بانچه كه ميخواست نائل گشت ، پس چرا از ادامه ى مظالم و جناياتش دست بر نداشت و با قساوتى بى نظير و سخت بيباكانه ، مهيب ترين قتل عامى را كه از وحشى ها و جلادى هاى تاريخ سراغ داريم ، با مردمى بى پناه مرتكب شد ؟ !.
بدست آوردن و بيان نتايج منطقى اين محاكمه را واگذار مى كنيم بعهده ى آشنايان به گنجينه هاى قيمتى تاريخ و باخبران از سرچشمه هاى نور و دانش و ما خود در مقدمه ى كتاب : ( المجالس الفاخره فى ماتم العتره الطاهره) آن نتايج را با همه ى دلائل و شواهدش آورده ايم - رجوع كنيد - و در اينجا اكتفا مى كنيم به اشاره اي ديگر به آنچه در مورد هماهنگى ميان صلح حسن و قيام حسين و همكارى ميان اين دو پديده در بر انداختن نقاب از چهره ى زشت و كريه بنى اميه ، قبلا بيان كرديم و بار ديگر مى گوئيم : شهادت عاشورا در مرتبه ى نخست ، حسنى بود و در مرتبه ى بعد ، حسينى و از نظر ژرف بينان و انصاف گرايان ، روز ساباط با مفهوم فداكارى و جانبازى آميخته تر بود از روز عاشورا .
و امتياز كشف اين حقيقت ، از آن مولا و پيشواى ما ، مهمتر امت و داناى اسرار امامان اهل بيت ، نماينده ى دين و راهبر مسلمين ، استاد شيخ راضى آل ياسين است كه مقام و مرتبه اش برتر باد . چه اينكه هيچيك از بزرگان دين ، در مورد اين موضوع مهم ، كوششى را كه او در فراهم آوردن اين كتاب منحصر بفرد و بى نظير مبذول داشت ، بكار نبرده است و اينك كتاب اوست : با اين اوج و سطح بلند كه در كتبخانه ى اسلام ، خلاي را كه امت اسلامى سخت نيازمند پر شدن آن بود ، پر مى كند خداى بزرگ از جانب اين امت و امامانش و بپاس گرهاي كه گشوده و نهفته هاي كه نمايانده و حقايقى كه بر ملاساخته ، بدو پاداشى - از بهترين پاداشهاى نيكوكاران - عطا كناد و در برترين جايگاههاى قربش مسكن دهاد ( با آنانكه تشريف نعمت يافته ى اويند از پيامبران و صديقان و شهيدان و شايستگان ، و چه نيكو رفيقانند ايشان ).
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- اينها را ( زبير بن بكار) در كتاب ( الموفقيات) آورده و ( ابن حجر) در بخش اول ( الاصابه) در شرح حال ( حارث بن وهب) از او نقل كرده است.
٢- به شرحى كه مؤلف بزرگوار در كتاب توضيح داده است .
٣ - زيرا معاويه با اصرار تمام ، بدو پيشنهاد صلح مى كرد و براى قبول هر شرطى براى خدا و بنفع امت ، خود را آماده نشان ميداد ، حفظ جان امت را بيادش مىآورد اين پيشنهاد بطور علنى باطلاع هر دو جبهه رسيد و همه از آن آگاه شدند در حاليكه همه ميدانستند - هم امام حسن و هم معاويه و هم هر دو سپاه - كه اگر جنگ ادامه يابد پيروزى از آن معاويه خواهد بود در اينصورت اگر امام حسن بر ادامه ى جنگ اصرار مى ورزيد و سپس به آن سر انجام دچار مى شد هر كسى بخود حق ميداد كه او را توبيخ كند و درباره ى او از هر گونه سرزنش خوددارى نورزد .
و اگر در آنروز امام حسن براى جنگ باين عذر متشبث مى شد كه : معاويه به شرائط صلح عمل نخواهد كرد يا اينكه او نميتواند امين بر جان و دين ملت باشد ، كسى اين عذر را از او نمى شنيد چه ، اظهار آمادگى معاويه براى قبول هر قيد و شرط ، همه را فريب داده بود در آنروز هنوز چهره ى زشت امويان آنچنان بى پرده و آشكار نبود كه بتواند به قبول نظر امام حسن كمك كند يا معاويه را منكوب سازد زيرا همانطور كه گفتيم ، عامه ى مردم باو به نظر يك مسلمان با سابقه مى نگريستند و در اين خصوص سخت تحت تاثير تبليغات دستگاه معاويه بودند ولى در روزگار سيدالشهداء اين پرده ى فريب از هم دريده بود و بدينجهت فداكارى و جانبازى او ميتوانست در زمينه ى يارى حقيقت و اهل حقيقت آثار جاويدى بگذارد و گذارد و خدا را سپاس در اين باره به فصل چهاردهم همين كتاب رجوع كنيد.
٤- مطالب مربوطه به متن عهد نامه و شرايط آن و ميزان حرمتى را كه معاويه نسبت به هر شرط نگاه داشت ! در فصول اين كتاب مطالعه كنيد.
٥ - در سال ششم هجرى ، پيغمبر به عزم زيارت خانه ى خدا با هزار و چهارصد تن مسلمان روانه ى مكه شد در محلى بنام ( حديبيه) قريش ، راه بر پيغمبر گرفتند و از ورود مسلمانان به مكه جلوگيرى كردند پيغمبر قاصدى به مكه فرستاد تا با قريش در اين باره گفتگو كند و چون قاصد او را محبوس ساختند و شايعه ى كشته شدنش به پيغمبر رسيد ، آنحضرت عزم جنگ كرد و از مسلمانان ميثاق و بيعت بر جانبازى گرفت ( اين بيعت را بيعه الرضوان ناميده اند ) قريش به اعتذار برخاستند و نگهدارى قاصد پيغمبر را كار سفيهان قوم شمردند و سپس ميان رسول خدا و قرشيان پيمان صلحى بسته شد كه يكى از موادش مراجعت مسلمانان به مدينه بود پيغمبر دستور ( قربانى) و ( سر تراشيدن) داد كه ( بمعناى تمام شدن احرام و خاتمه ى كار حج يا عمره است ) مسلمانان از صلح سخت بر آشفتند و حتى اين دستور را نخست اطاعت نكردند و يكى از مسلمانان صريحا به پيغمبر درباره ى صلح اعتراض كرد ولى پس از مراجعت به مدينه كم كم نتائج درخشان اين صلح پديدار شد و مصلحت بزرگى كه بر آن مترتب بود ظاهر گشت اين مصلحت ، آزادى مسلمانان در نشر اسلام و امكان آشنا ساختن كفار با اسلام بود گفته اند كه تا دو سال پس از قرار داد ( حديبيه) عده ى كسانيكه اسلام آوردند از همه ى كسانيكه در ظرف سالهاى پيش ، اسلام آورده بودند بيشتر بود ( مترجم ).
۱
امام حسن بن على (عليه السلام) بخش نخست امام حسن بن على (عليه السلام)
پيشگفتار
آنچه در برابر خواننده ى عزيز قرار دارد ، خلاصه اي است از يكرشته بحثهاي كه مطالب آن از واقعيت هاى تاريخى الهام گرفته ، نه ترديد پذير است و نه تحت تأثير عامل احساسات و عصبيت و مربوط است به يكى از گوشه هاى تاريك و مورد ستم تاريخ اسلام كه نه مورخان پيشين ما بطور شايسته آن را نشان داده اند و نه نويسندگان جديد براى تحليل آن - چنانكه بايد - كوشش نموده اند .
و آن دوران خلافت حسن بن على است كه بر اثر انگيزه هاى خاص گذشتگان و سستى و اهمال ديگران صورتى زشت بخود گرفته و به سرنوشت ديگر فاصله هاى فراموش شده و از ياد رفته و دگرگون گشته ى تاريخ - كه غالبا از روى عمد چنين شده اند - دچار گشته است.
دست تحريف ، سيماى منور حسن بن على را در نظر مردم سطحى و قضاوتگران بى تحقيق - چه شرقى و چه غربى - به شكل خليفه اي بى كفايت و زندوست و خلافت به مال دنيا فروش ! ترسيم كرده و بسى نسبتهاى ناروا و ظالمانه و بى منطق و دور از حقيقت باو داده است .
فصول كتاب حاضر ، بدين منظور تهيه شد كه اين فاصله ى كوتاه زمان را از نقطه نظر حوادث تاريخى پر اهميت آن كه - چه ذاتا و چه بلحاظ موقعيت استراتژيكى - در شمار مهمترين فاصله هاى زمانى از بعد از رحلت پيامبر اسلام تاكنون است ، بررسى كند گفتيم : در شمار مهمترين فاصله هاى زمانى باين دليل كه در اين فاصله ، خلافتى وجود داشته است كه در تاريخ خلافت هاى ديگر بى نظير و نمونه است و هم در اين فاصله ، شالوده ى جداي ميان حكومتها و قدرتهاى معنوى و روحى و حكومتهاى موسمى ، ريخته شده و پيشگواي پيامبر اسلام كه : ( پس از سى سال ، زمام كار بدست پادشاهى سخت گزنده ، خواهد افتاد) درست در آمده است و باز در اين فاصله ، كينه توزيهاى قبائلى - براى اولين بار در تاريخ اسلام - متبلور گشته است .
اگر فصول اين كتاب - پس از كوششى كه در تنظيم آنها بعمل آمده - بتواند آگاهى صحيحى در مورد اين حقايق تاريخى - كه در منابع موجود بسى پراكنده و بدون نظم و پيوستگى و تسلسل ضبط شده - به خواننده به بخشد و قضايا را به همان صورتى كه واقع شده يا نزديك بان در سطور اين كتاب ثبت كند ، رسالت خويش را انجام داده است .
در اين صورت است كه سيماى واقعى حسن بن على جلوه ميكند : خليفه اي زيرك و سياستمدار و با تدبير ، مردى آنچنان با هوش و مشكل گشا كه معاويه بن ابى سفيان را - با همه ى آمادگى و بيدارى و مكاريش مخصوصا در آن موقعيت - فريب داد ، زناشواي هاى متعدد وى ، نشانه ى عظمت و مكانت معنوى او در ديده ى مردم ، صلح او با معاويه ، سلاح برنده اي بر ضد دشمنانش در قضاوت تاريخ - و نه معامله ى خلافت و حكومت با پول - و خلاصه هر گام سياسى او و هر سياست مثبت يا منفى او - چه پيروز و چه سركوب - آيتى از عظمت و قدرت اوست كه مردم ندانستند و مورخان آنرا پوشيده داشتند .
زشت ترين و ناپسندترين نوع پوشيده داشتن موهبت هاي كه بزرگان از آن برخوردار بوده اند آن است كه مردمى بد ذوق يا بد انديش عهده دار باز گفتن تاريخ زندگى آنان و قضاوت در شخصيت ايشان گردند و با تظاهر به دانش و معرفت و ادعاى خوشفكرى ، دست درازى به عظمتها و بزرگواريها را مايه ى فضل فروشى قرار دهند ، بى آنكه رنج دقت و مطالعه ى لازم را تحمل كرده باشند طرز عمل و رفتار اينگونه مردم ، اگر بر چيزى دلالت كند ، آنچيز جز ضعف نفس فراوان ايشان نيست .
حسن بن على را چه زيان اگر دلهاى كودن و مغزهاى گيج ، بر او ستم كنند ولى روشن بينان منصفانه در او بنگرند ؟ بيگمان ، صحنه هاى گوناگون زندگى اين امام و مواهبى كه خدا بدو ارزانى داشته و عمق و دور انديشى و هدفهاى بزرگ او آنچنان هست كه او را در رديف برگزيده ترين چهره هاى جاويد بزرگان جهان قرار دهد .
منظور ما از نگارش اين سطور ، به همين بر آورده مى شود كه از راه منطق صحيح و ترديد ناپذير ، عظمت اين امام ، به هيچ شائبه ى عيب و نقص و اشكال و ايراد آشكار گردد.
ايرادها و خرده گيريهاى سست انديشان بر سياست امام حسن - كه غالبا غير منصفانه و سطحى و بدون آشناي با شرايط خاص است - يگانه عاملى بوده كه مشكله ى تاريخى داستان امام حسن را بوجود آورده است همچنانكه بدون شك ، گرايش هاى حزبى در برخى و جانبدارى از سياست حاكم در برخى ديگر و عدم آشناي با واقعيت دردسته ى سوم ، در اظهار نظرهاى يكجانبه و قضاوتهاى سريع مؤثر بوده است .
اينها به حسن بن على به ديده ى يك رهبر شكست خورده نگريسته اند و فراموش كرده اند كه درباره ى علل و موجبات اين شكست - يعنى آنچه آنها شكستش ميخوانند - نيز بررسى اي بعمل آورند تا بفهمند كه آنچه واقع شد چيزى جز انعكاس وضع مردمى كه حسن بر آنان حكومت ميكرد ، نبود سر مستى از باده ى فتوحات و پيروزيهاى جديد با همه ى جلوه هاى زيانبخش اين حالت ، آنچنان بر نسلى كه حسن مى خواست بر آن حكومت كند تاخته و آنانرا فاسد ساخته بود كه اميد اصلاح مشكل مينمود و گناه يك رهبر چيست اگر مردمش فاسد و سپاهيانش خائن و اجتماعش فاقد وجدان اجتماعى باشند ؟ ! .
فراموش كرده اند كه حسن بن على را با چهره ى يك سياستمدار هشيار و زيرك بنگرند كه روحيات حريف و تمايلات و انگيزه هاى اجتماع و عوامل زمان را بدقت مورد مطالعه و بررسى قرار ميدهد و آنگاه از روى بصيرت و روشن بينى ، نقشه اش را طرح ميكند و نتيجه ى آنرا پيش بينى مينمايد ، با خط مشى مدبرانه اش ، آينده ى ملتى را تضمين مى كند و با نتائج حتمى آن ، قبر دشمنان خود را ميكند ، گردبادهاى حوادث را ماهرانه رد ميكند و در چهره ى پيامبر صلح با موفقيت تضمين شده و در حاليكه بخاطر اصلاح طلبى اش سر بلند و افراخته گردن است ، از ميان كولاك حوادث بيرون مىآيد و آنگاه ميميرد در حاليكه راضى نيست بخاطر او قطره ى خونى ريخته شود .
راستى ، اگر اين فضل فروشان انتقاد گر ، منصفانه بنگرند ، كدام عظمتى برتر از اين است ؟ كتاب ما اين نقطه هاى مشخص را از روى مطالعه اي دقيق و واقع بين و همراه با استدلالهاى منطقى و محققانه و متكى به شواهدى كه در گوشه و كنار تاريخ پراكنده است ، كلمه به كلمه اثبات ميكند اين موضوعات پايه ى بحثهاى اين كتاب است و با اثبات آنها ، همه ى موضوعات فرعى به سهولت و روشنى بدست مىآيد.
خواننده به آسانى در مى يابد كه كتاب ما ، كتابى در پيرامون زندگى امام حسن بن على ( عليه السلام ) بطور عموم نيست ، بلكه فقط درباره ى فرازهاى سياسى زندگى اوست البته براى كامل بودن موضوع كتاب ، در آغاز آن ، فصلى را به شرح حال آنحضرت اختصاص داده ايم و در لابلاى مباحث اصلى كتاب نيز گاه به ضرورت ، از موضوعات ديگر سخن گفته ايم .
بيگمان موضوعى اينچنين عميق و دشوار ، و بحثى اينچنين كم ماده و بى مدرك - بويژه آنكه پس از گذشت ١٣٢٨ سال مورد بررسى قرار ميگيرد - نميتوان انتظار داشت كه بيش از آنچه از فصول اين كتاب بدست مىآيد ، براى كسى روشن شده باشد با توجه به حرص و علاقه اي كه نويسنده ى اين سطور به فراهم آوردن مواد بحث و نظم دادن و پيوستن مطالب و پيراستن آن از زوائد و ياوه ها ، داشته است .
و منظور ما از ماده و مدرك - كه از كمى و نارساي آن سخن ميگوئيم - همين كتابهاى عمومى اي است كه براى روشن ساختن موضوع بحث ، امكان استفاده از آن وجود داشته است و البته همه ى آنها دچار تحريف و يا از هم گسيختگى مطالب بوده است .
و اما كتابهاى فراوانى كه اختصاصا درباره ى مورد موضوع بحث ما نوشته شده و نام آنها در فهرست كتابهاى قدماء آمده ، هيچيك اكنون در دسترس ما قرار ندارد و همچون بسيار ديگرى از ميراث گذشته ى ما دستخوش عوامل فنا و در معرض تلف و نابودى قرار گرفته است و نكته اساسى و علت اصلى بسامان نبودن وضع مهمترين حوادث تاريخ اسلام و روشن نبودن قسمتهاى حساس آن ، همين است .
برخى از اين كتابهاى ناياب كه نام آنها در فهرست ها آمده و از خود آنها خبرى نيست ، عبارتند از :
صلح الحسن و معاويه تاليف : احمد بن محمد بن سعيد بن عبدالرحمن السبيعى الهمدانى متوفى بسال ٣٣٣ هجرى .
صلح الحسن عليه السلام تأليف : عبدالرحمن بن كثير الهاشمى ( از موالى بنى هاشم و نه از آن دودمان ) .
قيام الحسن عليه السلام تاليف : ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال بن عاصم بن سعد بن مسعود الثقفى متوفى بسال ٢٨٣ هجرى .
قيام الحسن عليه السلام تاليف : هشام بن محمد بن السائب .
كتاب عبدالعزيز بن يحيى الجلودى البصرى درباره ى ماجراى حسن عليه السلام .
اخبار الحسن عليه السلام و وفاته تاليف : هيثم بن عدى الثعلبى متوفى بسال ٢٠٧ هجرى .
اخبار الحسن بن على عليه السلام تاليف : ابى اسحاق ابراهيم بن محمد الاصفهانى الثقفى ( ١ ) .
كتابهاي كه تنها مدرك و ماخذ موضوع مورد بحث ما را - در آنجاهاي كه ناگزير به مدركى احتياج هست - تشكيل ميدهند ، با كمال تعجب ، همه در اين جهت شريكند كه حتى يك حادثه يا يك خطبه ، يا يك اعلاميه يا يك آمار را يكسان نقل نكرده اند و حتى غالبا در تاريخ يك حادثه يا خطبه ، يا نام فرمانده ، يا ترتيب فرماندهى ميان دو يا سه نفر ، يا نقل چگونگى سوء قصدهاي كه به حضرت حسن بن على در ميدانها شده ، يا در كيفيت نامبردن از صلح ، يا در وضع كشته شدن آنحضرت و يا در هر واقعه ى كوچك يا بزرگى از وقايع آن جنگ ، يكسخن و هماهنگ نيستند .
عوامل گوناگونى كه در وضع نابسامان اين كتابها موثر بوده ، در موارد بسيارى از نقاط حساس موضوع ، كار خود را كرده و اثر خود را گذارده است و همانطور كه نظم دادن و بهم پيوستن و رديف كردن حقايق تاريخى به همان صورت واقع شده ، از دشوارترين مراحل فراهم آوردن اين كتاب است ، استفاده از قرائن و شواهد حال نيز ساده ترين و طبيعى ترين راه تامين اين منظور است.
خوشبختانه ، ما براى ايجاد نظم و نسق لازم ، هرگز از شواهد قطعى كه در لابلاى روايات پراكنده و نامنظم ، فراوان بدست مىآيد ، فراتر نرفتيم و بنابر اين ، مدارك موجود - با همه نقصى كه در تك تك آنها بود - مجموعا توانست مأخذ و مدرك تحقيقات اين كتاب و هم مبناى نظم و ترتيب و پيوستگى آن باشد و اين بهترين توفيقى است كه بدان ميباليم .
در تحليل و بيان فلسفه ى هر يك از فرازها و صحنه ها ، با تأنى و بى شتاب پيش رفته و همه جا از فتواى عقل ، دوش بدوش حكم نقل استفاده برده ايم در بسيارى از موارد كه در پى دقت و بررسى بيشترى بوده ايم ، در گفته هاى شخص قهرمانان كه رساتر و واقع نماتر از روايتهاى بيشتر مورخان است ، منظور خود را جستجو كرده ايم .
و پس از اين همه ، كتاب حاضر ، سرمايه ى ناچيز و حقيرى بيش نيست كه فقط مى خواهيم طليعه و سر فصل بحث ها و تحقيقات تازه اي باشد كه در پرتو آنها بسيارى از نقطه هاى تاريكى كه از اين داستان در تاريخ باقى مانده ، روشن گردد.
اگر من باين منظور دست يافته باشم ، بهره اي فراوان يافته ام
و ما توفيقى الا بالله ، عليه توكلت و اليه انيب
مؤلف
بسم الله الرحمن الرحيم
سپاس و ستايش خداى را ، پروردگار جهانيان ، و درود و رحمت او بر محمد و خاندان و يارانش باد .
پدرش ، امير مؤمنان على بن ابيطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه دختر پيامبر خدا است - درود و رحمت خدا بر آنان - در تاريخ ، از اين كوتاهتر و در عالم نسب ها ، از اين پر شرافت تر ، نسبى وجود ندارد .
در شهر مدينه ، شب نيمه ى ماه رمضان سال سوم هجرت ، تولد يافت فرزند نخستين پدر و مادرش بود رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - بلافاصله پس از ولادتش ، او را گرفت ، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت سپس براى او گوسفندى قربانى كرد ، سرش را تراشيد و هموزن موى سرش - كه يكدرم و چيزى افزون بود - نقره به مستمندان داد ، دستور داد تا سرش را عطر آگين كنند و از آن هنگام ، آئين عقيقه و صدقه دادن به هموزن موى سر نوزاد ، پديد آمد .
او را حسن نام داد و اين نام در جاهليت سابقه نداشت و كنيه ى او را ابو محمد نهاد و اين تنها كنيه ى اوست.
لقب هاى او : السبط است و السيد و الزكى و المجتبى و التقى .
همسران او عبارتند از : ( ام اسحاق) دختر طلحه بن عبيدالله ، ( حفصه) دختر عبدالرحمن بن ابى بكر ، ( هند) دختر سهيل بن عمرو و ( جعده) دختر اشعث بن قيس و اين آخرين ، همان است كه به اغواى معاويه او را مسموم و شهيد كرد .
بياد نداريم كه تعداد همسران او در طول زندگى اش از هشت يا ده - به اختلاف دو روايت - تجاوز كرده باشد با اين توجه كه ( ام ولد) هايش ( ٢ ) هم داخل در همين عددند.
مردم به او ازدواج هاى زيادى نسبت داده و در تعيين عدد آن به ميل خود راه مبالغه پيموده اند برايشان پوشيده مانده كه ازدواجهاى زيادى كه با اين اعداد بدان اشاره كرده اند و بعضى ها هم آنرا وسيله ى عيبجواي قرار داده اند ، اگر هم بوده بمعناى ازدواج براى شركت در زندگى نبوده بلكه حوادثى بوده كه اوضاع و احوال قانونى و شرعى آنرا ايجاب ميكرده و قهرا در اين موارد ازدواج و طلاق هم از هم جدا نيست و اين خود دليل وضع و موقعيت مخصوص اين ازدواج هاست .
يقينا ازدواج زياد در صورتى كه شرايط و اوضاع قانونى و شرعى آنرا ايجاب كند ، در خود ملامت نخواهد بود ، بلكه اين خود با توجه بموجباتى كه آن شرائط را پيش مىآورده ، نشانه ى قدرت امام در عقيده ى مردم مى باشد ولى عيبجويان شتابزده نه حقيقت را دانسته اند و نه نادانى خود را و اگر پاسخ امام حسن را به ( عبدالله بن عامر بن كريز) كه آن حضرت با زن قبلى او ازدواج كرده بود - مى شنيدند ، زبان انتقاد ، در كام ميبردند .
فرزندان آنحضرت از دختر و پسر ١٥ نفر بوده اند ، بنام هاى : زيد ، حسن ، عمرو ، قاسم ، عبدالله ، عبدالرحمن ، حسن اثرم ، طلحه ، ام الحسن ، ام الحسين ، فاطمه ، ام سلمه ، رقيه ، ام عبدالله و فاطمه نسل او فقط از دو پسرش : حسن و زيد ، باقى ماند و از غير ايندو انتساب به آنحضرت درست نيست .
هيچكس از جهت منظر و اخلاق و پيكر و رويه و مجد و بزرگوارى ، به رسول اكرم شبيه تر از او نبود) وصف كنندگانش او را اين چنين ستوده اند و گفته اند :
داراى رخساره اى سفيد آميخته به اندكى سرخى ، چشمانى سياه ، گونه اي هموار ، محاسنى انبوه ، گيسوانى مجعد و پر ، گردنى سيمگون ، اندامى متناسب ، شانه اي عريض ، استخوانى درشت ، ميانى باريك ، قدى ميانه ، نه چندان بلند و نه كوتاه ، سيماي نمكين و چهره اي در شمار زيباترين چهره ها بود .
و يا چنانكه شاعرى سرود :
هيچ زيباي و حسنى بخاطر هوشمندان نگذشته .
مگر آنكه او را از آن زيباي ، بهره اي خاص بود .
پيشانى او در زير طره ى گيسويش بدان ميمانست كه :
ماه تمامى ، تاجى از شام تاريك ، بر سر نهاده باشد.
بوى دلاويز او ، از ( عنبر) خاكيان برتر بود -
و از مشك آنان گفتى كه آن عطرى آسمانى است .
ابن سعد گفته است : ( حسن و حسين به رنگ سياه ، خضاب ميكردند) .
و اصل بن عطاء گفته است : ( در حسن بن على ، سيماى پيمبران و درخشندگى پادشاهان بود).
بيست و پنج بار حج كرد پياده ، در حاليكه اسبهاى نجيب را با او يدك مى كشيدند .
هرگاه از مرگ ياد مى كرد ميگريست و هرگاه از قبر ياد مى كرد مى گريست و هر گاه محشر را و عبور از صراط را بياد مىآورد ميگريست و هرگاه بياد ايستادن بپاى حساب مى افتاد آن چنان نعره مى زد كه بيهوش مى شد و چون بياد بهشت و دوزخ مى افتاد همچون مار گزيده بخود مى پيچيد ، از خدا طلب بهشت مى كرد و به او آتش پناه مى برد .
و چون وضو مى ساخت و بنماز مى ايستاد ، بدنش بلرزه مى افتاد و رنگش زرد مى شد .
سه نوبت ، دارائيش را با خدا تقسيم كرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت و با اين همه ، در تمامى حالات بياد خدا بود گفته اند : ( در زمان خودش آنحضرت عابدترين مردم و بى اعتناترين مردم به زيور دنيا بود).
در سرشت وطينت او برترين نشان هاى انسانيت وجود داشت هر كه او را ميديد به ديده اش بزرگ مىآمد و هر كه با او آميزش داشت بدو محبت مى ورزيد و هر دوست يا دشمنى كه سخن ياخطبه ى او را مى شنيد ، باسانى درنگ مى كرد تا او سخن خود را تمام كند و خطبه اش را بپايان برد .
ابن زبير ( بنقل ابن كثيرج ٨ ص ٣٧ ) گفته است : ( بخدا ، زنان از مثل حسن بن على نمى شكيبند) .
محمد بن اسحاق گفت : ( پس از رسولخدا ( ص ) هيچكس از حيث آبرو و بلندى قدر ، به حسن بن على نرسيد بر در خانه اش فرش مى گستردند و چون او از خانه بيرون مىآمد و آنجا مى نشست راه بسته مى شد و باحترام او كسى از برابرش عبور نميكرد و او چون مى فهميد ، بر ميخاست و بخانه ميرفت و آنگاه مردم رفت و آمد ميكردند) .
در راه مكه از مركبش فرود آمد و پياده براه ادامه داد ، در كاروان كسى نماند كه بدو تأسى نجويد و پياده نشود ، حتى سعد بن ابى وقاص كه پياده شد و در كنار آنحضرت راه افتاد .
( مدرك بن زياد) به ابن عباس - كه براى حسن و حسين ركاب گرفته بود و لباسشان را مرتب ميكرد - گفت : ( تو از اينها سالخورده ترى ! ركاب برايشان ميگيرى ؟) وى جواب داد : ( اى فرو مايه ى پست ! تو چه ميدانى اينها كى اند ! اينها پسران رسولخدايند آيا اين موهبتى از جانب خدا بر من نيست كه ركابشان را بگيرم و لباسشان را مرتب كنم ؟) ! .
با اين شأن و منزلت ، تواضعش چنان بود كه : روزى بر عده اي مستمند ميگذشت و آنها پاره هاى نان را بر زمين نهاد ، و خود روى زمين نشسته بودند و ميخوردند چون حسن بن على را ديدند گفتند : (( اى پسر رسولخدا بيا با ما هم غذا شو ! )) فورا از مركب فرود آمد و گفت : ( خدا متكبران را دوست نميدارد ) و با آنان به غذا خوردن مشغول شد آنگاه آنها را به ميهمانى خود دعوت كرد ، هم غذا بانان داد و هم پوشاك .
بخشش و كرم او آنچنان بود كه مردى حاجت نزد او آورد آن حضرت باو گفت : ( حاجتت را بنويس و به ما بده) و چون نامه ى او را خواند ، دو برابر خواسته اش بدو بخشيد يكى از حاضرين گفت : اين نامه چقدر براى او پر بركت بود ، اى پسر رسولخدا ! فرمود : ( بركت آن براى ما بيشتر بود ، زيرا ما را از اهل نيكى ساخت مگر نميدانى كه نيكى آن است كه بى خواهش به كسى چيزى دهند و اما آنچه پس از خواهش مى دهند ، بهاى ناچيزى است در برابر آبروى او شايد آنكس شب را با اضطراب و ميان بيم و اميد بسر برده و نميدانسته كه آيا در برابر عرض نيازش ، دست رد به سينه ى او خواهى زد يا شادى قبول به او خواهى بخشيد و اكنون با تن لرزان و دل پر تپش نزد تو آمده ، آنگاه اگر تو فقط بقدر خواسته اش باو ببخشى ، در برابر آبرواي كه نزد تو ريخته بهاى اندكى باو داده اي) وقتى به شاعرى ، عطيه اي داد يكى از حاضرين گفت : سبحان الله ! به شاعرى كه معصيت خدا ميكند و بهتان مى زند ، بخشش مى كنى ؟ فرمود : ( بنده ى خدا ! بهترين بخشش از مال آن است كه با آن آبروى خود را نگاه دارى همانا يكى از انواع جويا شدن خير آن است كه از شر بپرهيزى) .
مردى از او چيزى خواست به او پنجاه هزار در هم و پانصد دينار عطا كرد و فرمود : ( كسى را براى حمل اين بار حاضر كن) و چون كسى را حاضر كرد ، رداى خود را بدو داد و گفت : ( اين هم اجرت باربر) .
عربى نزد او آمد فرمود : ( هر چه ذخيره داريم باو بدهيد) بيست هزار درهم بود همه را به عرب دادند گفت : مولاى من ! اجازه ندادى كه حاجتم را بگويم و مديحه اي در شأن تو بخوانم ! آنحضرت در پاسخ ، اشعارى انشاء كرد بدين مضمون كه :( بيم فرو ريختن آبروى آنكس كه از ما چيزى مى خواهد ، موجب مى شود كه ما پيش از خواهش و سئوال او بدو ببخشيم) .
مدائنى روايت كرده كه : ( حسن و حسين و عبدالله بن جعفر به راه حج ميرفتند توشه و تنخواه آنان گم شد گرسنه و تشنه به خيمه اي رسيدند كه پيرزنى در آن زندگى ميكرد ، از او آب طلبيدند گفت : اين گوسفند را بدوشيد و شير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد چنين كردند سپس از او غذا خواستند ، گفت : همين گوسفند را داريم ، بكشيد و بخوريد يكى از آنان گوسفند را ذبح كرد و از گوشت آن مقدارى بريان كرد و همه خوردند و سپس همانجا بخواب رفتند هنگام رفتن به پيرزن گفتند : ما از قريشيم ، به حج ميرويم ، چون باز گشتيم نزد ما بيا با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد و رفتند .
شوهر زن كه آمد و از جريان خبر يافت ، گفت واى بر تو ! گوسفند مرا براى مردمى ناشناس ميكشى ، آنگاه ميگواي : از قريش بودند ! ؟ .
روزگارى گذشت و كار بر پيرزن سخت شد ، از آن محل كوچ كرد و به مدينه عبورش افتاد حسن بن على او را ديد و شناخت ، پيش رفت و گفت : مرا مى شناسى ؟ گفت نه ! گفت : من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر باو دادند آنگاه او را نزد برادرش حسين بن على فرستاد ، آنحضرت نيز به همان اندازه بدو بخشيد و او را نزد عبدالله بن جعفر فرستاد و او نيز عطاي همانند آنان باو داد) .
دو مرد ، يكى از بنى هاشم و ديگرى از بنى اميه با يكديگر مجادله داشتند اين ميگفت قوم من بزرگوارترند و آن ميگفت قوم من قرار شد هر يك نزد ده نفر از مردم قوم و طايفه ى خود بروند و چيزى بخواهند اموى نزد ده تن از بنى اميه رفت ، هر يك ده هزار درهم باو دادند و اما هاشمى ، ابتدا نزد حسن بن على آمد ، آنحضرت دستور داد صدو پنجاه هزار درهم باو بدهند ، سپس نزد حسين بن على رفت ، آنحضرت پرسيد : پيش از من به كسى مراجعه كرده اي ؟ گفت : آرى ؟ به برادرت حسن فرمود : من قدرت ندارم بر عطيه ى سرور خود چيزى بيفزايم و او نيز صد و پنجاه هزار درهم به اين سائل داد مرد اموى آمد با صد هزار درهم كه از ده كس گرفته بود و مرد هاشمى آمد با سيصد هزار درهم كه از دو تن گرفته بود اموى از اين تفاوت خشمگين شد ، پول را به صاحبانش رد كرد و آنان هم پذيرفتند و هاشمى نيز همين كار را كرد ولى حسين نپذيرفتند و گفتند : خواهى بردار و خواهى بر خاك بيفكن ، ما عطاى خود را باز نمى ستانيم .
روزى غلام سياهى را ديد كه گرده ى نانى در پيش نهاده ، يك لقمه ميخورد و يك لقمه به سگى كه آنجاست ميدهد از او پرسيد : چه چيز تو را به اينكار واميدارد ؟ گفت : شرم ميكنم كه خودم بخورم و باو ندهم حسن عليه السلام باو فرمود : از اينجا حركت نكن تا من برگردم و خود نزد صاحب آن غلام رفت ، او را خريد ، باغى را هم كه در آن زندگى ميكرد خريد ، غلام را آزاد كرد و باغ را بدو بخشيد .
و بجز اينها ، سخن در كرم و بخشش او فراوان است كه ما اكنون در صدد بيان آنها نيستيم .
حلم و گذشت او چنان بود كه - بگفته ى مروان - با كوه ها برابرى ميكرد .
زهد و بى اعتناي او به زيور دنيا آنچنان بود كه ( محمد بن على بن الحسين بن بابويه) ( متوفى بسال ٣٨١ هجرى ) كتابى را بنام : زهد الحسن عليه السلام بدين صفت او اختصاص داد و در اين باره همين بس كه از همه ى دنيا يكباره بخاطر دين صرفنظر كرد .
او سرور جوانان بهشت و يكى از دو نفرى است كه دودمان پيامبر منحصرا از نسل آنان بوجود آمد ، و يكى از چهار نفرى است كه رسول خدا با آنان به مباهله ى نصاراى نجران حاضر شد ، و يكى از پنج نفر اصحاب كساء ، و يكى از دوازده نفرى است كه خدا فرمانبرى آنان را بر بندگانش واجب و فرض ساخته و او يكى از كسانى است كه در قرآن كريم پاك و منزه از پليدى معرفى شده ، و يكى از كسانى است كه خدا دوستى آنان را پاداش رسالت پيامبر دانسته ، و يكى از آنانكه رسول اكرم ايشانرا هموزن قرآن و يكى از دو دست آويزگران وزن قرار داده و او ريحانه ى رسولخدا و محبوب اوست و آنكسى است كه پيامبر دعا ميكرد خدا دوستدار او را دوست بدارد .
افتخارات او بقدرى است كه ياد كردن آنها بطول مى انجامد و تازه پس از بيانى دراز باخر نمى رسد .
پس از وفات پدرش ، مسلمانان با او به خلافت ، بيعت كردند در همان مدت كوتاه حكومتش ، به بهترين شكلى كارها را اداره كرد در پانزدهم جمادى الاولى سال ٤١ ( بنابر صحيح ترين روايتها ) با معاويه قرار صلح منعقد ساخت و با اينكار هم دين را حفظ كرد و هم مؤمنان را از قتل نجات داد و در اينكار بر طبق آموزش خاصى كه بوسيله ى پدرش از پيامبر دريافت كرده بود ، عمل نمود دوران خلافت رسمى و ظاهرى او هفت ماه و بيست و چهار روز بود .
پس از امضاى قرار داد صلح ، به مدينه بازگشت و در آن شهر اقامت گزيد و خانه ى او براى ساكنان و واردان آن شهر ، دومين حرم شد و او خود در اين هر دو حرم ، جلوه گاه هدايت و فرازگاه دانش و پناه گاه مسلمانان گشت دور و بر او مردمى از شهرهاى دور دست گرد آمدند براى فهم و شناخت دين و سپس رفتن و قوم خود را از قهر و عذاب بيم دادن و اينها همان شاگردان و حاملان دانش او و راويان از او بودند و حسن بن على بخاطر علم و دانش فراوانى كه خدا بدو ارزانى داشته بود و هم بخاطر قدر و منزلت بلندى كه در دل مردم داشت ، توانترين بشر بود براى پيشوايى امت و رهبرى فكرى آنان و درست كردن عقايدشان و متحد ساختن و بهم بستن ايشان .
نماز صبحگاه را كه ميخواند ، تا بر آمدن آفتاب در مسجد رسول خدا مى نشست و به ذكر خدا مى پرداخت .
بزرگان و برگزيدگان مردم گرد او مى نشستند و او با آنان سخن ميگفت ابن صباغ ( در كتاب الفصول المهمه ص ١٥٩ ) مى نويسد : ( مردم گرد او جمع مى شدند و او با سخنان خود عقده هاى علمى را مى گشود و ايرادهاى مخالفين را پاسخ مى داد).
چون حج ميگزارد ، در هنگام طواف مردم براى اينكه باو سلام كنند آنچنان از دحام ميكردند كه گاه نزديك بود خود او پايمال شود !
او را بارها مسموم كردند ( در يكى از فصول كتاب مشروحا خواهد آمد ) در آخرين بار بود كه احساس خطر كرد ، به برادرش حسين عليه السلام گفت : ( من بزودى از تو جدا خواهم شد و به پروردگارم خواهم پيوست بدان كه مرا مسموم كرده و كبدم را تباه ساخته اند من خود ، عامل و سبب اينكار را مى شناسم و در پيشگاه خدا از مسبب آن داد خواهى خواهم كرد ، سپس فرمود : ( مرا در كنار رسولخدا بخاك سپار زيرا من به او و خانه ى او اوليترم ( ٣ ) ، ولى اگر نگذاشتند تو را به حق آن پيوندى كه به خدا نزديكت ساخته و به خويشاوندى نزديكى كه با پيامبر خدا دارى سوگند ميدهم كه نگذارى بخاطر من قطره ى خونى ريخته شود ، بگذار تا رسول خدا را ملاقات كنيم و نزد او از دشمنان داد خواهى نمائيم و جفاى مردم را باو باز گوئيم ) .
سپس سفارشهاى لازم را درباره ى خاندان و فرزندانش و آنچه از خود بجا گذارده بود باو كرد و او را به آنچه پدرشان على در لحظه ى مرگ وصيت كرده بود ، وصيت نمود و جانشينى او را به شيعيان اعلام كرد و در روز ١٧ ماه صفر سال ٤٩ وفات يافت .
ابوالفرج اصفهانى نوشته است : ( معاويه ميخواست براى پسرش يزيد بيعت بگيرد و در انجام اين منظور ، هيچ چيز براى او گرانبارتر و مزاحمتر از حسن بن على و سعد بن ابى و قاص نبود بدينجهت هر دو را با وسائل مخفى مسموم كرد) .
و بسى روشن است كه فجايع بزرگى از اين نوع ، همچون تازيانه اي بر پيكر خواب رفته و تخدير شده ى مردم بود كه شعور و درك آنان را بر مى انگيخت و احساس درد را در آنان زنده مى ساخت اقطار اسلامى دهان بدهان خبر اين پيشامد بزرگ را پخش كردند ، در هر گوشه ، موج شيون مردم از زمينه ى شورشى خبر ميداد و در هر سال ، بلند شدن غوغاي ، دستگاه حكومت را به انقلابى تهديد ميكرد و خداى سبحان مى گويد :( ستمگران بزودى خواهند دانست كه به چه سر انجامى دچار مى شوند) .
سبط ابن جوزى به سند خود از ابن سعد و او از واقدى روايت كرده : حسن بن على در هنگام احتضار گفت مرا در كنار پدرم - يعنى رسول اكرم - دفن كنيد امويان و مروان حكم و سعيد بن العاص - كه والى مدينه بود بپا خاستند و نگذاشتند ! ابن سعد مى گويد : يكى از مخالفان عايشه بود كه گفت : (هيچكس نبايد با رسول خدا دفن شود) .
ابوالفرج اموى اصفهانى روايت كرده : چون خواستند حسن ابن على را بخاك سپارند ، آن زن بر استرى نشست و بنى اميه و مروان و هر كس از ياوران و سپاهشان كه در آنجا بود ، به كمك برداشت و اينجا بود كه گوينده اي گفت : ( يك روز بر استر و يك روز بر شتر) .
مسعودى نيز سوار شدن عايشه را بر استر خاكسترى رنگ و دومين فرماندهى او را بر امويان بر ضد خاندان پيغمبر ، ذكر كرده و گفته است : ( قاسم پسر محمد بن ابى بكر نزد عايشه آمد و گفت : عمه ! ما هنوز سرمان را از داستان ( شتر سرخ) بر نشسته ايم ، مى خواهى داستان ( استر خاكسترى) را هم به آن بيفزاي ؟ !
عايشه بر اثر اين سخن بازگشت ( ٤ ) .
انبوهى از مردم گرد حسين بن على مجتمع شده گفتند : ما را با آل مروان واگذار ، بخدا قسم آنان در دست ما بسى حقير و ناچيزند فرمود : ( برادرم وصيت كرده كه نبايد بخاطر او قطره اي خون ريخته شود و اگر اين سفارش نمى بود ميديديد كه شمشيرهاى خدا با آنان چه ميكند .
آنها عهد ميان ما و خود را شكستند و شرائط ما را زير پا نهادند) با اين سخن به شرائط صلح اشاره مى كرد .
حسن بن على را از آنجا به قبرستان بقيع بردند و در كنار قبر جده اش فاطمه بنت اسد بخاك سپردند در كتاب ( الاصابه) از واقدى و او از ثعلبه نقل مى كند كه گفت : روزى كه حسن بن على وفات يافت و در بقيع مدفون شد ، من حاضر بودم انبوهى جمعيت آنچنان بود كه اگر در بقيع سوزنى مى افكندند بر سر انسانى مى افتاد و به زمين نمى رسيد
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- نام اين كتابها را در ضمن شرح حال مؤلفان آنها در كتب رجال مانند : فهرست ابن النديم و رجال نجاشى و ميتوان يافت از كتابهاى ديگرى نيز در موضوعات صلح و شهادت حضرت حسن بن على در اين كتاب ياد شده كه نامبردن همه ى آنها در اينجا - با توجه به اينكه از خود كتابها اثرى در دست نيست - بيهوده است
٢- ( ام ولد) كنيزى است كه از صاحب خود داراى فرزند مى شود و همين موجب آزادى او پس از مرگ صاحبش مى باشد ( م )
٣- اولويت به پيامبر از اينرو كه فرزند و پاره ى تن بلكه جزاي از او بود و كسى از فرزند به پدر و از جزء به كل نزديكتر و اوليتر نيست و اما اولويت به خانه ى پيامبر بدين جهت كه او وارث شرعى مادرش صديقه ى طاهره و او يگانه وارث پدرش رسول خدا بود فاطمه از پدر ارث مى برد همچنان كه سليمان از داود و دليلى نيست كه عمومات ارث در اين مورد تخصيص خورده باشد .
صيغه ى تفضيل ( در كلمه احق يعنى اوليتر و سزاوارتر ) نظر به ابوبكر و عمر دارد كه بخاطر سهمى كه دختر هر يك در خانه ى رسول اكرم داشتند در آنجا مدفون شدند ، و عمل آنان دلالت ميكند بر اينكه بعقيده ى آنان ، زوجه از زمين نيز ارث ميبرد و اين مساله اي است مورد اختلاف علماى اسلام تا امروز بارى ، عايشه و حفصه - بنابر اينكه از خانه ى رسول اكرم ارث ميبردند - هر كدام داراى يك سهم از هفتاد و دو سهم بودند چون آنها دو نفر از ٩ همسر پيامبر بودند و سهم همه ى همسران مجموعا يك هشتم از خانه بود يعنى سهم هر يكى ، يك نهم از يك هشتم مجموع خانه بوده است امروز براى ما وسعت اطاق پيغمبر معلوم نيست ولى بايد فرض كنيم كه ٧٢ قبر در آن مى گنجيده است ! و اگر نه بايد گفت كه ورثه ى صديقه ى طاهره اجازه ى دفن آندو نفر را در آن اطاق داده اند راه ديگرى كه وجود ندارد به هر صورت بايد اعتراف كرد كه حسن فرزند زهرا به پيغمبر و خانه ى او از هر كس اوليتر و سزاوارتر بوده است .
٤ - مانند اين نكوهش و سرزنش مؤدبانه را بيهقى نيز در ( المحاسن و المساوى ) ( ج ١ : ٣٥ ) از حسن بصرى نقل كرده ، گويد : احنف بن قيس در روز جنگ جمل به عايشه گفت : يا اميرالمؤمنين ! آيا از پيامبر خدا درباره ى اين راه سفارشى و سخنى شنيده اي ؟ گفت : نه ، ابدا ! گفت : آيا در اينباره در قرآن چيزى خوانده اي ؟ گفت : قرآن همان است كه شما مى خوانيد گفت : آيا هيچ ديده اي كه رسول خدا در آنوقت كه مسلمانان در اقليت بودند و مشركان در اكثريت ، از زنان خود يارى طلبيده باشد ؟ گفت : نه هرگز ! احنف گفت : در اين صورت پس ما چه گناهى كرده ايم ؟ !.
۲
موقعيت سياسى موقعيت سياسى
پيش از بيعت
براى روشن شدن موضوعى همچون موضوع مورد بحث ما - كه بطور دقيق نميتوان گفت تا چه حدى تحت تأثير قضاياى گذشته و همزمان بوده - كافى است كه فقط اندكى به عقب بازگشته و برخى از اوضاع اجتماعى صدر اول را كه مسلمانان پس از دوران نبوت ، براى نخستين بار بدان رو آوردند ، بررسى كنيم ، با توجه به اثر عميق شخص نبى اكرم در نفوس مسلمانان و تسلط و قدرت وى بر سازندگى جامعه و دست خلاقى كه در پديد آوردن عناصر نشاط و تحرك در پيروان خود داشت .
و در اين مورد كه ما از خاطرات گذشته براى ترسيم يك چهره ى زودگذر ، الهام مى گيريم ، كافى است كه از هر جريانى فقط ارتباط آن را با موضوع خود و يا فقط جريانات مربوط به اين موضوع را ذكر كنيم تا در پرتو اين اسلوب ، ميزان تأثير قضاياى گذشته را در موضوع مورد بحث ، بدست آوريم.
بزرگترين حادثه در تاريخ اسلام ، در گذشت پيامبر خدا و از بين رفتن اين تشعش آسمانى بود كه بر همه ى جهان فيض مى بخشيد با اين حادثه ، عالم در ظلمتى شر آفرين فرو رفت و زمين با مرگ پيامبر از آسمان منقطع گشت ، زيرا وحى همچون قاصدى ميان آسمان و زمين و مايه ى پيوند آن دو بيكديگر بود و مگر ممكن است زمين از آسمان بى نياز گردد در حاليكه رزقش در آنجا و زندگيش و نشاطش و نورش و دينش از آنجا است راستى اگر اين جداي و انقطاع ، نهاي و قطعى و هميشگى ميبود ، براى دنيا وحشتى از اين بالاتر و براى مسلمانان زيانى از اين گرانبارتر تصور نمى شد .
ولى رسول خدا - صلى الله عليه و آله - آزمايش دشوار و مصيبت بزرگى را كه مسلمانان بر اثر انقطاع وحى ، بطور طبيعى بدان دچار خواهند شد ، از پيش ادراك كرد و از روى مهر و رافتى كه به مؤمنان داشت ، به آنها خبر داد كه ميان آنان و آسمان ، رشته ى واحدى برقرار خواهد ماند و مگر پس از اينكه رشته ى وحى منقطع شده ، جز رشته ى آسمانى ، رشته ى ديگرى شايسته ى چنگ زدن و در آويختن مى باشد ؟ فرمود :
( من براى شما چيزى گذارده ام كه تا وقتى بدان چنگ در زنيد ، گمراه نخواهيد شد : كتاب خدا را آن ريسمان از آسمان تا زمين بر كشيده و عترت و خاندانم را و اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد تا با من در قيامت ديدار كنند بنگريد تا پس از من چگونه پاس مرا در ايندو باز مانده ، خواهيد داشت) ( ١ )
شايسته ى بحثى كه در پيش داريم آن است كه قبلا ببينيم : جامعه ى مسلمانان و يا آنانكه مدعى بودند شايسته ى رهبرى و نمايندگى جامعه اند ، با عترت و خاندان رسول اكرم چه روشى در پيش گرفتند تا بتوانيم قضاوت كنيم كه چگونه پاس پيامبر را در مورد خاندانش نگاه داشتند و حداقل ، تا آنجا كه به بحث ما مربوط است از اين موضوع باخبر گرديم .
اگر عترت هر كس ، خاندان و عشيره ى او باشند ، على بارزترين مرد خاندان پيامبر پس از آنحضرت است و اگر فرزندان و نوادگان او باشند ، حسن مهتر فرزندان و ذريه ى آنحضرت است و عرب كلمه ى ( عترت) را در هر دو مورد - هم خاندان و هم فرزندان - بكار ميبرد .
آرى ، مقدر شده بود كه اجتماع مسلمان ، بلافاصله پس از رحلت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به آن دو دستگى و انشعاب تاريخى دچار شود : گروهى به توجيه و تأويل گفته هاى پيامبر پردازند و در مرداب تأويلات خود فرو روند و گروهى ديگر به گفته هاى صريح آنحضرت گردن نهند و بر سر آن گفته ها ايستادگى كنند و رسول اكرم در موضوع نامزدى مقام خلافت سخنان صريح زيادى فرموده كه اكنون جاى عرضه كردن آنها نيست و ما اينجا بدانصدد نيستيم كه عقيده ى طرفداران تأويل را رد كنيم يا گفته ى گروه دوم را اثبات نمائيم چه ، هر آنچه مورد توافق يا اختلاف ميان دو گروه باشد ، در ظرف خود با وضعى خاص واقع شده و بحث و مجادله ى ما واقعيت را دگرگون نخواهد ساخت
ليكن ما به همراهى اهل تأويل و براى اينكه مخالفت آنانرا با گفته هاى صريح پيامبرشان عذر نهيم ، ميگوئيم : آنها به نيابت از وحى - كه رسول اكرم آنرا پس از خود به قرآن و عترت خويش اختصاص داده بود و در اين حديث و احاديث فراوان ديگر بدان اشاره كرده بود - به نظر يك مسئله ى سياسى نگريستند و بى آنكه بخواهند با پيغمبر مخالفتى كرده باشند ، آنرا پيش از هر چيز مربوط به مصلحت دانستند و معتقد شدند كه لزوم اطاعت فرمان پيامبر در مسائل سياسى ، وابسته به صلاحديد و نظر پيامبران مجرب و جهانديده است ، اگر آنان با اراده ى پيامبر توافق داشتند بايد آنرا پذيرفت و اگر توافق نداشتند ، نظر آنان ملاك عمل است نه اراده ى پيامبر .
بدين ترتيب ، خلافت از خاندان پيغمبر باز گرفته شد ، و بدين ترتيب ، امكان يافت - و شايد از نظر جمع كثيرى از پيروان محمد صلى الله عليه و آله پسنديده آمد - كه معاويه نيز روزى بر سر خلافت اسلامى با ديگران منازعه كند و خود را بدليل مسن تر بودن براى حكومت شايسته تر بداند ( ٢ ) و جمعى از پيروان قوم همچون ( عمر و بن عاص) و ( مغيره بن شعبه) و ( ابو هريره ى دوسى) نظر اورا تأييد كنند .
اين ادعاى معاويه - با تمام اهانتى كه در آن به قداست و طهارت اسلام موجود است - در نوع خود بيسابقه نيست ، ريشه ى آنرا ميبايد در دوره اي جلوتر و در همدستى و توطئه اي قديمى تر و با اسلوبى برتر و عاليتر جستجو كرد ( ٣ ) .
اين مطلب ديرى پوشيده نماند كه : سنگ زاويه ى اين انحراف و عقبگرد ، همان بود كه آنروز در مدينه كار گذارده شد و سفيفه ى بنى ساعده بر محور آن بوجود آمد و در آن ، رشته اي جديد ، بر تافته و به كار گرفته شد كه با رشته ى الهى متصل ميان آسمان و زمين و مورد نظر رسول اكرم ( ص ) در حديث مزبور مغايرت داشت رشته اي كه خواستند تا آخر با تاريخ همپا و همراه باشد .
و بگفته ى بولس سلامه :
در زير آن ( سرپوشيده) حوادثى واقع شد .
كه بر انگيزنده ى احساسات نهانى و پديد آورنده ى كج رويها گشت .
امواج تمايلات و خواسته هاي به هر سو پراكنده گشت ، همچون شاخه هاى خار بنى
سبز و نو رسيده ، و پر از تيغه ى خار و پر آفت .
صاحب اصلى خلافت ، در برابر آن جمع تأويلگر ، روشى در پيش گرفت كه شايسته ى او و نمايشگر روح بزرگ او و هم ضامن حفظ و حراست اسلام ميتوانست بود آخر مگر نه او تنها واسطه ى خلق خدا با آن رشته ى آسمانى و الهى است ؟ .
تا آن اندازه كه براى هشيار كردن افكار مسلمانان و توجه دادن ملت به حق از دست رفته اش لازم ميديد ، بيعت با مسند نشين خلافت را به تأخير افكند و پس از آن در برابر الزام دستگاه خلافت ، تسليم شد و بيعت كرد
(٤) يكى از يارانش از او پرسيد : چگونه دست شما را از اين منصب ، كوتاه كردند با اينكه از همه كس بدان سزاوارتر بوديد ؟ در پاسخ فرمود : ( اين يك انحصار طلبى بود كه جمعى بدان حرص ورزيدند و جمعى ديگر بزرگوارانه از سر آن گذشتند ، داورى در اين قضيه با خداست و باز گشتگاه ، قيامت است و تو اكنون از آنچه بكارت نيايد پيگيرى مكن) ( ٥ ) .
و در اين سخن ، نشانه ى كامل نارضاي و خشم باطنى و در عين تسليم و تحمل آنحضرت را ميتوان ديد .
رقيبانش پرتو نور او را نديدند ، چشم هاى آنان را پرده اي از كينه و دشمنى فرو گرفته بود ، سابقه و جهاد او و خويشاوندى و دامادى و برادرى او با پيغمبر و دانش و عبادت او و گفته هاى صريح رسولخدا درباره ى او - كه آنروز بيش از امروز در دسترس بود - هيچيك را انكار نميكردند ولى بخاطر همين برترى ها و امتيازات فراوانش بدو كين مى ورزيدند و پيگيرى او را در حقگواي و حقجواي و شمشير براى او را - كه نهال اسلام را در صحنه هاى پيكار مقدس بر نشانده و دشمنان خونين و خونخواهى از ميان همين مردم براى صاحب خود تراشيده بود ! - دشمن ميداشتند .
جوانى او را بر او خرده ميگرفتند چه ، او در آنروز چهارمين دهه عمر را ميگذرانيد و چه جاى شگفتى اگر پيران سالخورده ، شرط خلافت بلافصل رسولخدا را سنينى در حدود هفتاد سالگى - مثلا - بدانند ؟ ! ديگر توجه نداشتند كه در اسلام ، امامت و پيشواي امت نيز منصبى هم چون نبوت است ، هر چه در نبوت رواست در امامت هم رواست و هر چه براى عظمت پيامبرى شايسته نيست ، براى امامت نيز پسنديده نمى باشد و در اينصورت ، ديگر اجتهادى كه نتيجه اش شرط بودن پيرى است در مقابل نصب قاطع ، چه ارزشى ميتواند داشته باشد ؟ و ملاحظات سياسى را با وجود گفته هاى خدا و تصريح هاى پيامبر ، چه مايه و وزنى خواهد بود ؟ ! .
سنين عمر على در روز وفات پيامبر صلى الله عليه و آله با سنين عمر عيسى بن مريم در روز عروج به آسمان ، برابر بود شگفتا ! روا بود كه عيسى در آخرين روز نبوتش به سى و سه سالگى برسد ولى روا نبود كه على در اولين روز پيشواي و امامتش در اين مرحله از عمر باشد ؟ ! مرحله اي كه خدا براى ساكنان بهشتش در آن جهان مقرر كرده است ! اگر اين سن ، بهترين سنين عمر آدمى نمى بود ، خدا آن را براى بندگان برگزيده اش در بهشت معين نمى فرمود .
قرابت و خويشاوندى نزديك او را با پيغمبر ، نقيصه ى ديگر او ميشمردند و ( نمى پسنديدند كه نبوت و خلافت در يك خاندان جمع شود) حالا چه شده بود كه فضيلتى را نقيصه اي مى دانستند و چگونه خويشاوندى با شكل نزديكترش را مانع خلافت ميشمردند ولى با شكل دور ترش را دليل خلافت و تنها برهان در برابر رقباى بيگانه سئوالهاي بدون پاسخ است .
آنها پنداشتند اين به سود اسلام و به مصلحت جامعه ى مسلمانان است كه خلافت را از خاندان پيغمبر جدا كنند و ميدان را براى فعاليت ها و قدرت نماي هاى خاندانهاى ديگر در راه تصرف عاليترين منصب دينى باز گذارند منصبى كه طبيعتا از قلمرو قدرت نماي و تصرف قاهرانه و فاتحانه بسى دور است .
و خلاصه ، منظور و هدف مهمى كه پيغمبر با اصرار و احتياط براى امت و عترت در نظر داشت و بخاطر آن ، خلافت را به عترت سپرد ، از چشم آنان پوشيده ماند .
حوادثى كه بعد از اين ، در عالم اسلام پيش آمد ، دلهاى بيدار را به حقانيت عمل پيغمبر ( ص ) و خطاى مدعيان متوجه ساخت زيرا همين ( تفكيك خلافت از عترت) بود كه آنهمه اختلافات تاريخى خونين را ميان دلباختگان خلافت بوجود آورد و آن فجايع بزرگ را در عالم اسلام واقع ساخت و منشاء پيش آمدهاى زيانبخشى را در راه تحقق وضع ايده آل اسلام شد بطوري كه اگر خلافت اسلامى از نخستين روز به راه طبيعى و روشن خود مى رفت - يعنى كسى جز خدا در آن دخالتى نميكرد و اجتهادها و سياست هاى بشرى آنرا آلوده نمى ساخت ، مسلمانان از اين پيشامدها در امان بودند .
( و ما كان لمؤمن ولا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيره من امر هم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا) ( هيچ مرد و زن مؤمن را مجال آن نيست كه چون خدا و رسولش در امرى حكم كردند ، ايشان در امرشان به اختيار و ميل خود باشند و هر آنكس كه خدا و رسولش را نافرمانى كند به گمراهى نمايانى دچار شده است ) .
مگر اين كشمكشهاى خونين و مخاصمتهاى دراز مدت ، ميان خاندانهاى بر جسته ى مسلمانان كه از نسلى به نسل ديگر به ارث مى رسيد ، موجبى غير از همان باز گذاردن ميدان خلافت براى هر كس و ناكسى داشت ؟ و مگر خونريزيهاى فجيعى كه در دوره هاى مختلف تاريخ اسلام پيش آمد : ميان بنى هاشم و بنى اميه ، ميان بنى زبير و بنى اميه ، ميان بنى عباس و بنى اميه ، ميان علويان و بنى عباس جز نتيجه ى طبيعى گسستن اين قيد و بند دينى چيزى بود ؟ همان قيد و بندى كه رسول خدا آن همه براى تحكيم و تثبيت آن احتياط و دقت بخرج ميداد ، چنانكه گفتى از پيش ، اين حوادث اسفبار را مى ديد و در صدد جلوگيرى از بروز آن بود .
و مگر فجايعى كه درباره ى خاندان پيغمبر مرتكب شدند و هر كدام آنها - اگر كشتن بود و اگر به دار آويختن و اگر اسير كردن يا آواره ساختن - در نوع خود بى نظير بود ، موجبى جز همان نخستين اشتباه داشت ؟ همان اشتباهى كه سياست و طرح نبوى در مورد امت و عترتش را پايمال كرد و مصلحتى را كه آنحضرت براى امت و عترت در نظر داشت ناديده گرفت ؟ .
آرى ، آنها عمق اين سياست دور انديش را در نيافتند و چون سرگرم سياستى ديگر بودند ( اجتماع نبوت و خلافت در يك خاندان) را خوش نداشتند .
اين ، عذر ظاهرى آنان بود كه بجز آن ، عذر ديگرى كه بتوان آشكارا به مردم گفت ، نيافته بودند اما عذر باطنى آنان چه بود ؟ كسى جز داناى نهان ، از آن آگاه نيست ولى گمان بيشتر آن است كه از خاطرات خونين جنگهاى مقدس دعوت اسلامى و يا از حس حسادت - كه بگفته ى حديث : ( دين را آنچنان ميخورد كه آتش ، هيزم را) - بيرون نبوده است .
براستى كه عشق رياست و هوس حكومت ، خطرناكترين بيماريهاى روانى بشر و كارگرترين آنان در مزاج نيرومند رهبران و مدعيان رهبرى است.
نبوت و امامت از اينرو كه هر دو از منصبهاى الهى مى باشند ، داخل در قلمرو سياست - بمعناى متعارف آن - نيستند و هر سياستى كه در دستگاه نبوت و يا در يكى از توابع ادارى و تشكيلاتى آن مشاهده شود ، خود جزاي از دين و مربوط به آن است و يگانه مرجع با صلاحيت در همه ى اين امور ، صاحب دين و رهبر دينى است و رأى و سخن او ، آخرين و حتمى ترين راى و سخن در آن باره مى باشد .
اينك براى اينكه ارتباط شديد اين مطلب با موضوع مورد بحث ما روشن شود ، به نامه ى تظلم بار و عتاب آميزى كه حسن بن على در آغاز خلافتش براى معاويه نوشت ، اشاره ميكنيم در آن نامه ، چنين آمده بود :
( ... چون رسول خدا رحلت يافت ، بر سر ميراث حكومت او ، در ميان عرب منازعه در افتاد : قريش گفتند ما عشيره و خويشاوندان و نگهبانان نسب اوئيم و روا نيست كه شما بر سر حكومت و قدرت او با ما مخاصمه كنيد ، عرب اين حجت را از قريش پذيرفت و به داعيه ى او گردن نهاد ، آنها را گرامى داشت و مسند را تسليم آنان كرد پس آنگاه ما به قريش همانرا گفتيم كه قريش به عرب گفته بود ( ٦ ) ولى او همانند عرب با ما به انصاف نگراييد قرشيان حكومت را به نيروى استدلال خود و بيارى انصاف عرب گرفتند ولى چون نوبت استدلال ما و انصاف آنان فرا رسيد ، ما را دور كردند و باتفاق و اجتماع ، ستم و جفا درباره ى ما روا داشتند و خود زمام كار را بدست گرفتند بارى وعده گاه ما و آنان ، پيشگاه خداست و اوست ياور و سرپرست ما .
( ما در آنروز ، از اينكه جمعى حق ما و حكومت خاندان ما را غاصبانه مورد دستبرد ساخته اند ، بسى در شگفت بوديم ليكن از آنجا كه آنها مردمى صاحب فضيلت و با سابقه در اسلام بودند از منازعه با ايشان چشم پوشيديم ، مباد كه منافقان و مخالفان دين ، دستاويزى براى شكست دين بيابند يا راهى بسوى اخلالگرى و فساد پيدا كنند .
( ولى امروز - اى معاويه ! - بجا است كه همه كس از دست اندازى تو بدين منصب و مسند در شگفت فرو روند ! چه ، تو به هيچ بابت شايسته ى اين مقام نيستى ، نه فضيلت و خصلت ستوده اي از تو بياد است و نه اثر نيك و پسنديده اي و افزون از همه آنكه : تو دست پرورده ى يكى از گروه هاى معاند و فرزند سر سخت ترين دشمن قرشى رسول خدا و قرآنى ! خدا بيناى كار تو است و عنقريب بر او وارد خواهى شد و خواهى دانست كه پايان كار به سود كيست) ! ( ٧ ) .
چنانكه مى بينيد ، امام حسن عليه السلام شگفتى خود را از دست اندازى غاصبانه ى معاويه به مسند خلافت ، دنباله ى شگفتى اش از رفتار غاصبان نخستين ، قرار مى دهد و آندو را با ( فاء عطف) به يكديگر متصل و مربوط مى سازد و از اينجا است كه ارتباط اين دو قضيه آشكار مى شود و نيز حقايق ديگرى - مربوط به اين دو برادر يا مربوط به پدر و مادرشان و يا مربوط به حقوق عمومى - روشن ميگردد .
ما اكنون چون نمى خواهيم از آن بحث ها - جز آنچه را كه با متن موضوع ما ارتباط كامل دارد - چيزى بيان كنيم ، از ورود در اين مقوله ها خوددارى مينمائيم . ترديد نيست كه آن تردستى سياسى جالب كه پس از رسولخدا صلى الله عليه و آله در چند لحظه ، موقعيت را برد - همانكه يكى از بزرگترين بازيگرانش آنرا ( فلته ) ( يعنى غير منتظره ) ناميد و معاويه بعدها نام ( بر كندن حق و نافرمانى امر ( ٨ ) بر آن نهاد - با موفقيت سريعش نشان داد كه طرح آن بوسيله ى كارگر دانانش از مدتها پيش سابقه داشته است و بنابراين خيلى ساده ميتوان از اين طرح ، جهت گيرى و جبهه بندى خاص مدعيان را در برابر اهل بيت كه داراى آثارى هم - چه در آن هنگام و چه پس از آن - بود ، استنباط كرد .
نتيجه ى اين (جهت گيرى) آن شد كه عترت پيغمبر در مسئله ى خلافت ، شكست خوردند و پس از آن نيز در همه ى تحولات مهمى كه تاريخ آنروز بخود ديد ، همه جا دست آنان از كارها بطور حساب شده و پيش بينى شده اي كوتاه گشت ( ٩ ) .
نه آن نخستين خليفه كه براى خود جانشين معين كرد ، آنان را مقدم داشت و نه آن ديگرى كه خليفه را در سه تن از شش تن قرار داد ، با آنان به انصاف عمل كرد پس از ماجراى خانه ى عثمان نيز اگر اختيار تعيين خليفه به دست ملت نمى افتاد ، تا آخر در هيچيك از دوره هاى تاريخ اسلام ، خاندان پيغمبر سهمى از حكومت و خلافت نمى يافتند .
نتيجه ى ديگر اين ( جبهه بندى) آن بود كه معارضه و ضديت و مخالفتى عميق و ريشه دار با دو دوره حكومت هاشمى - يعنى دوره پنجساله ى حكومت امام على و حكومت چند ماهه ى امام حسن - بوجود آورد .
شواهد فراوان اين گفته را در جنگهاى : بصره و صفين و سپس مسكن بايد جستجو كرد .
همچنين در روش افرادى همچون : عبدالله بن عمر ( ١٠ ) ، سعد بن ابى وقاص ، اسامه بن زيد ، محمد بن مسلمه ، قدامه بن مظعون ، عبدالله بن سلام ، حسان بن ثابت ، ابا سعيد خدرى ، زيد بن ثابت ، نعمان بن بشير و آن ( نشستگان) كه بيطرفى فى اختيار كرده و از بيعت امام على و امام حسن عليهما السلام سرباز زدند ، شواهد ديگرى بر اين گفته ، موجود است .
اين معارضه و ضديت ، داراى ميدانهاى مختلف و رنگها و شكلهاى گوناگون بود و از آنجمله قيافه هاى مهمل و منفى و گريزان از تكليف ، كه رهبران عترت ، چه در مدينه و چه در كوفه با آنها مواجه بودند .
و گرنه ، چه دليل داشت كه على عليه السلام بر فراز منبر كوفه فرياد بزند :
( اى مرد نمايان نامرد ! اى فكر شما چون خواب مشوش كودكان و انديشه ى عروسان حجله نشين ! كاش شما را نميديدم و نمى شناختم - وه كه چه آشناي ندامت بار و غم انگيزى - مرگ بر شما كه دل مرا به درد آورديد و سينه ام را از خشم مالامال ساختيد و جام اندوه را جرعه جرعه در گلويم ريختيد و با نا فرمانى و سست عنصرى ، نقشه ى مرا باطل كرديد) ( ١١ ) .
و سخنان ديگرى از اين قبيل كه در خطب و كلمات او فراوان است .
آيا اين قيافه و وضع منفى ، جلوه اي از همان ضديت و معارضه نيست كه در همه ى مراكز بزرگ حكومت على عليه السلام بذر پليد خود را پاشيده بود و مردم را با بهانه هاى گوناگون از يارى آن حضرت باز ميداشت ؟ .
البته نبايد عوامل ديگرى را كه همچون جبهه گيرى مزبور در ايجاد اين ضديت به هر دو شكلش - شكل مبارزه ى مثبت مسلحانه و شكل خوددارى از كمك و يارى - تأثير داشت از ياد ببريم .
جاى ترديد نيست كه آن عدالت قاطع و مساوات دقيق - كه بيگمان نشانه ى بارز حكومت آندوره و همه ى حكومتهاى هاشمى قرن اول بود - نيز عامل ديگرى - محسوب ميشد براى احساس نوعى مضيقه و فشار - لااقل - در ميان يك طبقه از مردم - كه با اطاعت مطلق و اخلاص و صميميتى كه در صلح و جنگ از آن گريز نيست ، سازگار نبود .
شرائط خاص آن زمان و فتوحاتى كه مردم را بر خزائن كشورهاى مغلوب مسلط ساخته بود و جلوه هاى نوين زندگى كه براى آن مردم تازگى داشت ، نيز عامل مهمى بود براى ايجاد يكنوع تيرگى روان كه لازمه ى آن ، حركت در جهت عكس نور و روشناي است .
بحران اين جبهه بندى و جهت گيرى كه يك ربع قرن روى آن فعاليت شده بود ، در دوران حكومت على عليه السلام - يعنى پيش از روزگار بيعت با حسن بن على - خلاصه مى شد .
حسن ، فرزند ارشد على و وليعهد وى و شريك غم و شادى و خوشى و ناخوشى او بود ، درد او را احساس مى كرد و از رنج او ، رنج ميبرد ، با دنياي كه پدرش را احاطه كرده بود - : قوم و عشيره ، عامه ى ملت ، دشمنان و مخالفان - بطور كامل آشناي و ارتباط داشت ، از آنچه در پيرامونش ميگذشت اندوهى نهانى و بزرگ داشت و در اين اندوه ، برادرش حسين نيز با او شريك بود همچنانكه در برادرى و همين رنج و اندوه نهان پسران پيغمبر ، نمايشگر نحوه ى رفتار امت با عترت آنحضرت و نمونه اي از پاسخ آنان به اين گفته ى رسولخدا بوده كه : ( بنگريد تا پس از من چگونه جانب مرا در مورد عترتم نگاه خواهيد داشت) .
ليكن حسن بن على اگر از سواي با ديدن اوضاع ناگوار محيط ، چنان رنج جانكاهى در دل داشت ، از سوى ديگر مشاهده ى ياران ارزنده ى پدرش كه نمودار كامل دليرى و مردانگى و فداكارى و اخلاص بودند و بى هيچ طمعى يا شائبه ى هوا و هوسى ، در راه خدا جانبازى ميكردند ، روزنه ى اميدى در دلش مى گشود .
در ميان اين گروه ، فرماندهان نظامى ، خطباى زبر دست ، فقهاء و قاريان قرآن و برگزيدگانى بازمانده ى بانيان اسلام ، ديده مى شدند و بحق ، گروهى بودند كه اميرالمؤمنين در جنگ و صلح به آنان اتكاء داشت و پايه ى اساسى حكومت هاشمى در برابر پيشامدها و حوادث خطرناك ، بردوش آنان قرار گرفته بود .
اينها مسلمانانى بودند كه به عهد و پيمان خود با پيغمبر در مورد بازماندگان آنحضرت وفادار مانده و اين تعهد را كه : از آنان همچون خود و فرزندانشان حمايت و دفاع كنند ، از ياد نبرده بودند بنابرين چرا حسن بن على از آنان در مورد پدرش يا براى آينده ى خودش رايحه ى اميد استشمام نكند ؟ .
اينها مؤمنان راستينى بودند كه به سخنان خداوند درباره ى خاندان پيامبر ، ايمان آورده و به جانشينى على و مرتبه و منصبى كه خدا و اختصاص داده و او را براى آن ساخته و پرداخته ، از دل و جان گرويده و على را آنچنانكه شايسته ى اوست ، درك كرده بودند و مگر نه على همان قهرمانى است كه مسلمانان پس از رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - كسى را در اخلاص و صميميت و فداكارى در راه اسلام و علاقمندى به مصالح عمومى ملت مسلمان و پايدارى در عدالت و گسترش معلومات بپايه ى او نديده بودند و بياد نداشتند ؟ .
انكار ديگران ، از كبريا و عظمت مقام على نمى كاست اينها كسانى بودند كه خلاء روحشان با هوسها و طمعها انباشته شده بود و در دستگاه على ، جاي براى طمع و هوس افراد وجود نداشت اينگونه كسان بايد هميشه در دنياي دور از دنياى على و با ملاكها و معيارهاي مغاير ملاكها و معيارهاى على زندگى كنند و در اردوگاهى كه مبناى آن بر معامله گرى و خريد و فروش حكومت و منصب است ، بسر برند .
با على بايد همان جمع برگزيده و آزمايش شده ى او ، آن مسلمانان راستين و درست انديش باشند ، همچون :
عمار بن ياسر ، خزيمه بن ثابت ذوالشهادتين ، حذيفه بن اليمان ، عبدالله بن بديل و برادرش عبدالرحمن ، مالك بن الحارث اشتر ، خباب بن الارت ، محمد بن ابى بكر ، ابوالهيثم بن التيهان ، هاشم بن عتبه بن ابى وقاص ( مرقال ) ، سهل بن حنيف ، ثابت بن قيس انصارى ، عقبه بن عمرو ، سعد بن الحارث ، ابو فضاله ى انصارى ، كعب بن عمر و انصارى ، قرضه بن كعب انصارى ، عوف بن الحارث بن عوف ، كلاب بن الاسكر الكنانى ، ابوليلى بن بليل .
و مردان ديگرى از اين رديف ، كه فرماندهان ميدان جنگ و شب زنده داران محراب عبادت بودند ، ظلم را تقبيح ميكردند و بدعتها را بزرگ ميشمردند ، امر به معروف و نهى از منكر ميكردند و بسوى مرگ در راه خدا بر يكديگر پيشى مى جستند چنانكه ديگران بسوى هدفهاى مادى .
خوبست اين مطلب را هم در اينجا ياد آور شويم كه همه ى اين برگزيدگان منتخب ، در ميدانهاى جنگ و در كنار على عليه السلام شهيد شدند و تنها در جنگ صفين شصت و سه تن از بدريان شربت شهادت نوشيدند و خسارت جنگهاى متوالى سه ساله چند برابر اين عدد بود . در اينصورت ، دريچه ى اميدى كه حسن بن على از وجود اين ياوران با اخلاص بروى خود گشوده مى يافت ، چگونه وضعى ميتوانست داشته باشد ؟ و آيا پس از فقدان آن ياران وفادار ، براى او بجز آن رنج نهان - كه با گذشت زمان چند برابر شده بود - چه احساسى بجا ميتوانست ماند ؟ .
اردوگاه على با از دست دادن مراكز ثقل خود و خالى شدن از بهترين مردانش ، به بزرگترين مصيبت دچار شد و خود آنحضرت - همانطور كه در كنار بدنهاى بيجان جمعى از ياران شهيدش گفت - به عمرى كه سر تا سر اندوه و ملال و ناخشنودى بود دچار گشت .
على هر چه در آفاق گسترده و وسيع قلمرو قدرت و حكومت خود نظر افكند ، در ميان انبوه مردمى كه در اين محدوده مى زيستند ، كسى كه داراى روح فعال و پر نشاط يا خصلتهاى پسنديده و برتر آن شهيدان باشد نيافت تعداد اندكى هم كه به آنان شباهت ميداشتند آنقدر نبودند كه در جنگ يا صلح بتوان به آنان اميد بست .
بيشك اگر بيان قوى و مؤثر على در خطبه هايش و هم مرتبت و شأن عظيم او در ديده ى مستمعانش نمى بود ، هرگز پس از فقدان آن ياران برگزيده ، نه سپاهى ميتوانست گرد آورد و نه ركن قابل اطمينانى ميتوانست داشت .
اوضاع و احوال چنين پيش آورد كه على از يكسو با قطع رابطه ى بعضى از سران مواجه شود و از سوى ديگر با دشمنى مسلحانه بعضى ديگر و بالاخره از يكطرف هم با سست عنصرى و فرومايگى و جفاى پيروان و يارانش كه : ( نه برادران وقت راحت بودند و نه آزاد مردان هنگام بلا) .
راستى چه دشوار است آن زندگى كه نه فروغ اميدى در آن ديده شود و نه انتظار موفقيتى برده شود و بندگان شايسته ى خدا - آن دنياى ناچيز گذرا را به آخرت ابدى فروشان - همه رخت بربسته و رفته باشند .
اين بود كه مى شنيدند ميگويد : ( خدايا شقاوت مرادى را زودتر برسان) يا ميگويد : ( چرا شقى ترين مردم محاسنم را بخون سرم رنگين نمى كند ؟ ) يا خطاب به مردم ميفرمايد : ( بخدا سوگند دوست ميدارم كه خدا مرا از ميان شما بيرون برد و بسوى رحمت خويش فرا خواند) .
درود بر او روزى كه ولادت يافت ، و روزى كه از همه جلوتر به اسلام گرويد ، و روزى كه با شمشير خود اسلام را پرداخت ، و روزى كه آزمايش خود را داد ، و روزى كه وفات يافت ، و روزى كه زنده و بر انگيخته خواهد شد .
على وفات يافت و آن وضعيت و موقعيت نا مطلوب را - كه با اين سه خصلت ، مشخص مى شد : نداشتن ياور ، مواجه بودن با دشمنى مسلحانه ، عدم همكارى افراد مؤثر - براى جانشين و زمامدار بعد از خود بجا گذارد.
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - اين حديث را ( ترمذى) نقل كرده و آن ، حديث ٨٧٤ از احاديث كتاب ( كنز العمال) ( ص ٤٤ج ١ ) نيز هست به همين ترتيب احاديث زياد ديگرى نيز كتب صحاح و مسانيد اهل سنت نقل كرده اند در بعضى از اين احاديث چنين آمده : (من در ميان شما دو جانشين ميگذارم : كتاب خدا را آن رشته ى بر كشيده ميان آسمان و زمين و عترتم يعنى خاندانم را ، و ايندو از هم جدا نمى شوند تا بر من در قيامت وارد شوند) ( امام احمد و طبرانى در الكبير )
٢ - در اينباره نامه ى معاويه را به امام حسن عليه السلام در شرح نهج البلاغه ( ج ٤ ص ١٣ ) ملاحظه كنيد.
٣ - براى تأييد اين مطلب رجوع كنيد به سخن صريح خود معاويه در اينمورد ( تاريخ مسعودى در حاشيه ى كامل ابن اثير ، ج ٦ ص ٧٨ - ٧٩ ) و بسيارى از شاعران پيشين ما قصائد خود را بر اين اساس پرداخته اند : ( مهيار ديلمى) در قصيده ى لاميه اش همين موضوع را در نظر داشته اند كه ميگويد :
و ما الخبيثان : ابن هند و ابنه .
آن دو پليد : معاويه و پسرش .
و ان طغى خطبهما بعد وجل .
هر چند كارشان بزرگ و عصيانبار و هولناك بود .
بمبد عين فى الذى جائابه .
در آنچه پديد آوردند ، مبتكر نبودند .
و انما تقفيا تلك السبل
بلكه اين راهها را از ديگران آموخته و دنباله رو آنان بودند .
و هم استاد او ( شريف رضى) كه ميگويد :
الا ليس فعل الاخرين و ان علا
كار دنباله روان - هر چند بزرگ -
على قبح فعل الاولين بزائد
زشت تر از كار پيشينيان نبود
و هم پيش از آندو ( كميت اسدى) كه ميگويد :
يصيب به الرامون عن قوس غير هم
تير اندازان از كمان كسى جز خودشان تير مى افكنند
فيا اخرا اسدى له الشراول
اى بسا بدنبال آمده اي كه زمينه ى شر را پيشينش براى او فراهم آورده است
و از اينگونه شعر فراوان ديگر
٤ - معاويه در نامه اي كه بوسيله ى ( ابوامامه باهلى) براى آنحضرت فرستاد ، نوشت : در بيعت او - يعنى ابوبكر - سستى و درنگ كردى تا آنگاه كه همچون شتر نر سر كش ، به جبر و قهر بسوى آن رانده و كشيده شدى .
٥ - ترجمه ى مثل معروف عربى : ( فدع عنك نهبا صيح فى حجراته) است كه در متن گفتار آنحضرت آمده و دنباله ى آن چنين است : و هلم الخطب فى ابن ابى سفيان يعنى فعلا به ماجراى معاويه بپرداز كه موضوع روز است و نه به آنچه به هر صورت گذشته و از دسترس فكر و عمل امروز خارج است و در اين گفتار علوى ، درسى است بزرگ و كار آموز براى صاحبان دل بيدار و گوش شنوا ( مترجم ) .
٦ - يكى از بزرگترين خسارتهاي كه به تاريخ اهل بيت وارد شده اينست كه در تاريخ ، اثرى از اين مباحثات و گفتگوها نيست و ما جز به بخش كوچكى از آن كه تصادفا از كنترل و سانسور دشمن در امان مانده ، دسترسى نداريم و اينجاست كه من بياد گفته ى شاعر نوآور ، حاج عبدالحسين ازرى مى افتم : در زمان خود ، آنچه را كه هواها و هوسها مى نويسند ، بخوان تا از سر گذشت ماجراهاي كه از روزگاران گذشته بجا مانده ، آگاهت كنند.
٧ - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ( ج ٤ ص ١٢ )
٨ - اين مطلب به صراحت در نامه اي كه معاويه براى محمد بن ابى بكر فرستاد ، ذكر شده است وى در آن نامه خطاب به پسر ابوبكر مى نويسد : ( پدر تو وفا روقش اولين كسانى بودند كه او را - يعنى على عليه السلام را - از حقش باز داشتند و با او سر مخالفت گرفتند ، در اينكار هر دو يكسخن و همداستان شده بودند سپس او را به بيعت خود فرا خواندند و چون او در بيعت با آنان سستى و درنگ كرد ، از همه سو آهنگ او نموده و تصميم بزرگى براى او گرفتند بالاخره او تن به بيعت ايشان داد ولى ايشان تا زنده بودند او را در كار خود شريك نساختند و بر اسرار خويش محرم ندانستند ) سپس مى افزايد : ( اگر روش كنونى ما بر حق و صواب است ، آنكس كه نخست اين روش را انتخاب كرد پدر تو بود و ما دنباله روان و شريكان اوئيم ، اگر او بدين روش دست نمى زد ما نيز با پسر ابيطالب مخالفت نميكرديم و كار را بدو تسليم مى نموديم ، ليكن او در اينكار پيشقدم شد و ما نيز بدنبال او براه افتاديم ) ( تاريخ مسعودى بر حاشيه ى تاريخ ابن اثير ، ج ٦ ص ٧٨ ٧٩ )
٩ - در سخنان اميرالمؤمنين (عليه السلام) شواهد زيادى بر اين موضوع ميتوان يافت از جمله : ( بخدا سوگند كه از روز رحلت پيغمبر خدا تاكنون همواره مرا از حق خود كنار زده و به ناحق آنرا در انحصار خود در آورده اند) و ( بارالها من از قريش و ياورانشان به تو شكايت مىآورم ، زيرا آنها پيوند خويشى خود را با من بريدند و مقام مرا كوچك شمردند و بر سر آنچه از من است باجماع با من به منازعه برخاستند)
١٠ - مسعودى در مروج الذهب ( حاشيه ابن اثير ، ج ٥ ص ١٧٨ ١٧٩ ) مى نويسد : ( ولى عبدالله بن عمر پس از اين تاريخ با يزيد و هم با حجاج - بعنوان نماينده ى عبدالملك بن مروان - بيعت كرد) ! بعقيده ى مسعودى اين نشستگان را بايد ( عثمانيان) ناميد و ابوالفدا ( ج ١ ص ١٧١ ) بهتر دانسته كه آنان را معتزله ( كناره گيرندگان ) بنامد چه ، آنان از بيعت على عليه السلام كناره گرفتند ، و اما من ( مؤلف ) معتقدم كه اينها نه عثمانيند و نه معتزل ، اينها كسانيند كه مردند و امام زمانشان را نشناختند
١١ - قسمتى از خطبه ٢٧ نهج البلاغه
۳
بيعت بيعت
اگر دين ، در منطق اسلام ، آن چيزيست كه پيامبر خدا ابلاغ مى كند زيرا فقط اوست كه از روى هوس سخن نمى گويد و گفته اش وحى الهى است .
و اگر خليفه در نظام اسلامى آن كسى است كه پيغمبر - بحكم آنكه بالاترين مرجع در اثبات و نفى است - او را بدينمقام منصوب مى كند .
پس حسن بن على به هيچ گفتگو ، خليفه ى شرعى است ، مردم با او بيعت بكنند يا نكنند .
رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - او را به نام و نشان در رديف خلفاى دوازده گانه اش معرفى كرده است و اين گفته ى پيغمبر را علماى اهل سنت در احاديث فراوانى روايت كرده اند ( ١ ) و علماى شيعه بر روايت آن اجماع نموده اند و باز هر دو فريق متفقند كه رسول اكرم به او و برادرش فرمود : ( شما هر دو امام و پيشوائيد و مادرتان را حق شفاعت است) ( ٢ ) همچنين در حاليكه به حسين اشاره ميكرد ، فرمود : ( اين امام است ، پسر امام است ، برادر امام است ، پدرنه امام است) ( ٣ ) .
پدرش اميرالمؤمنين هنگاميكه بيمار شد به او دستور داد كه در نماز بر مردم امامت كند ( ٤ ) و در آخرين لحظات زندگى ، او را باينصورت وصى خود قرار داد :( پسرم ! پس از من ، تو صاحب مقام و صاحب خون منى) و حسين و محمد و ديگر فرزندانش و رؤساى شيعه و بزرگان خاندانش را بر اين وصيت گواه ساخت و كتاب و سلاح خود را به او تحويل داد و سپس فرمود : ( پسرم ! رسولخدا به من دستور دادهاست كه تو را وصى خود سازم و كتاب و سلاحم را به تو تحويل دهم ، همچنانكه آنحضرت مرا وصى خود كرده و كتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور كرده كه به تو دستور دهم در آخرين لحظات زندگيت ، آنها را به برادرت حسين بدهى) سپس به حسين رو كرد و فرمود :( و به تو نيز امر فرموده است كه اين همه را به اين پسرت و اگذار كنى) و سپس دست على بن الحسين را گرفت و گفت : ( رسولخدا به تو نيز دستور داده كه آنها را به پسرت محمد بن على بسپارى به او سلام پيغمبر و مرا برسان) ! ( ٥ ) .
همه ى كتابهاى حديث كه متعرض موضوع مزبور شده اند ، آن را بهمين صورت ذكر كرده و روايات مربوط به آن را با سندهاى صحيح و از راههاى مورد اطمينان به منابع اصلى خبر - يعنى ائمه ى اهل بيت عليهم السلام و غير آنها - متصل ساخته اند و اين صورت با وضعيتى كه بر حسب قاعده و حدس در آنچنان شرائطى بايد بوقوع پيوسته باشد ، نيز متناسب و قابل تطبيق است و راستى جز اين ، صورتى كه شايسته و صحيح باشد كدام است ؟
اين ، روش شيعه ى اماميه در اثبات امامت است :
- نصوص و گفته هاى صريحى از پيغمبر - كه از طريق شيعه ، متواتر است - و هم رواياتى با متن روشن و دلالت آشكار از طريق غير شيعه ، امامت را در دوازده نفر و همه از قريش منحصر مى سازد ( ٦ ) و در همين ضمن يا به مناسبتى ديگر ، نام يك يك آنان را نيز معين مى كند تا آخرين نفر كه مهدى منتظر است و خدا به دست او جهان را كه پر از ستمگرى و تجاوز شده است ، سرشار از عدالت اجتماعى و روشهاى انسانى خواهد ساخت .
- نصوص و گفته هاى صريحى از هر امام ، بطور خاص ، امام و پيشواى واجب الاطاعه ى بعد از خود را تعيين مينمايند .
- علاوه بر اينها ، تفوق علمى و عملى و اخلاقى و كرامتهاى هر يك از امامان نيز ، دليل هاى وجدانى ديگرى مى باشند كه دو نوع دليل قبلى را تأييد مى كند .
در اين ميان ، بيعت كردن مردم ، شرط امامت امام نيست مردم ميبايد با كسى كه نصوص و گفته هاى صريح پيغمبر بر او منطبق است بيعت كنند و اماميه بيعت كس ديگر را صحيح نمى دانند و با كسى كه مردم ميبايد با كسى كه داراى اين خصوصيت نيست ، جز در موارد اضطرار وناچارى ، بيعت نمى كنند .
بر اثر شرائط زمان و انگيزه ها و موجباتى كه اين شرائط را مى سازند ، چنين پيش آمد كه مردم از ميان خلفاى واقعى رسول اكرم كه نصوص پيغمبر بر آنان تطبيق مى كرد ، فقط با دو نفرشان بيعت كنند و آن دو نفر اميرالمؤمنين على و فرزندش حسن مجتبى بودند - سلام الله عليهما - .
پس از امام حسن ، دوره ى ( خلافت) هاى اسمى آغاز شد با اين خصوصيت و خصلت ويژه كه : براى گسترش نفوذ از زور سر نيزه استفاده مى شد و براى بيعت گرفتن از مردم ، خريدارى و جدانها با مال ، يگانه راه محسوب مى گشت و بقول غزالى : خلافت به مردمى رسيد كه به هيچ رو ، شايسته ى آن نبودند ( ٧ ) .
مسلمانان - بويژه مورخان اسلامى - بايد دوره ى خلافت اسلامى را با تمام شدن دوران حكومت حسن بن على (عليه السلام) پايان يافته ميدانستند و از آن پس را دوره ى سلطنت ميشمردند با همه ى نشانه هاى سياسى و اجتماعيش اگر چنين ميكردند ، سيماى حقيقى و ايده آلى اسلام را كه از سيره ى نبوى و روش خلفاى شايسته ى آنحضرت بروشنى نمودار بود ، همچنان حفظ كرده بودند و اين آئين را از بر چسب هاي كه اين پادشاهان خليفه نام با رفتار خود به آن زده اند ، رها مى ساختند و در آنصورت ، ديگر تاريخ ، اين ستمگران خود كامه را ( خليفه) ( يعنى جانشين پيغمبر ) نمى ناميد و ندانسته چنين ستمى بر اين آئين روا نميداشت .
راستى آيا صحيح است كه خليفه - يعنى آن كسيكه بايد از جهت تقوى و دانش و پاى بندى به اصول اسلام از همه كس به صاحب رسالت ، شبيه تر باشد - نماز جمعه را در روز چهارشنبه بخواند ، يا آنرا پيش از ظهر بجا آورد ، يا مجدانه در طلب محرمى باشد ، يا طلا را به طلاى ناهموزن خود بفروشد ، يا زنا را به نسب ملحق سازد ، يا مؤمنى را به زندان افكنده و سپس به قتل رساند ، يا به كافرى كمك مالى دادهو او را بر ضد مسلمانان تجهيز كند و يا كارهاي از اين قبيل و زشت تر از آن - كه همه از لوازم ( سلطنت) است و نسبت دادن آن به ( دين) جايز نيست انجام دهد ؟ ! چرا ما چنين كسى را بجاى اينكه خليفه و پيشواى دينى بخوانيم ، پادشاه و رئيس دنيوى ندانيم ؟ جانشينان معاويه و ميوه هاى آن درختى كه قرآن آنچنان كه شايسته بوده از آن نام برده ، براى اثبات اين گفته دليلى بسنده اند : يزيد پسر معاويه چه كرد و عبدالملك و وليد و ديگران و ديگران از شاخه هاى اين شجره ى ملعونه چه كردند ؟.
اين واقعيت همه بايد مسلمانان را وادار مى ساخت كه با اسلام ، رفتار منصفانه ترى داشته باشند يعنى : به برترين منصب تشكيلات اين آئين ، كسى جز شايستگان و تربيت يافتگانى را كه از همه به رسول اكرم شبيه ترند ، نسبت ندهند و هر ناكسى را خليفه ى پيغمبر نخوانند .
از آنچه باز گفتيم معلوم شد كه حسن بن على ( عليهما السلام ) شبيه ترين و همانندترين مردم به رسول خدا صلى الله عليه و آله بود در چهره و اندام و اخلاق و بزرگوارى ، سيماى پيامبران و درخشندگى پادشاهان در قيافه اش تجلى داشت ، سرور جوانان بهشت بود و بديهى است كه سرور آن جهان ، در اين جهان نيز بى گفتگو سرور و آقا است ، لقب ( سيد) ( يعنى آقا و سرور ) را جدش رسول اكرم روى او نهاد و اين نام ، لقب شخصى او شد .
و هم معلوم شد كه او از حيث نسبت از همه ى مردمان شريفتر و به لحاظ پدر و مادر و عمو و عمه و داي و خاله و جد و جده از همه برتر و نيكوتر بود - همانطور كه مالك بن عجلان در مجلس معاويه او را توصيف كرد - ( ٨ )
در اينصورت چرا همانطور كه بدليل تعيين قطعى و صريح ، امام و پيشوا است ، از طرف تمامى مردم كانديد بيعت عمومى نيز قرار نگيرد ؟ و چرا با دارا بودن اين مقام و اين خصلت هاى برگزيده ، بالاترين منصب دينى را احراز نكند ؟ اگر پيشواي امت و لياقت جانشينى پيغمبر از اين نشانه ها باز شناخته نشود ، چه وسيله اى ديگرى براى شناخت آن ميتوان يافت ؟ .
به جمع مسلمانان در آمد و بر فراز منبر پدرش ايستاد ، بى آنكه نظر به روشى كه مردم با او در پيش خواهند گرفت داشته باشد و فقط بدين منظور كه درباره ى فاجعه ى بزرگ شهادت على عليه السلام ، با مردم سخن بگويد ، آنگاه چنين آغاز سخن كرد :
( همانا در اين شب آنچنان كسى وفات يافت كه گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آيندگان بدو نخواهند رسيد همانكس كه در كنار رسول خدا جهاد ميكرد و جان خود را سپر بلاى او مى ساخت ، رسولخدا پرچم بدو ميسپرد و او را به ميدان مى فرستاد ، آنگاه جبرئيل از سوى راست و ميكائيل از سوى چپ ، او را در ميان ميگرفتند و از ميدان باز نميگشت مگر آنگاه كه خدا پيروزى نصيب او كرده بود در شبى وفات يافت كه موسى در آنشب جان سپرد و عيسى در آنشب به آسمانها رخت بست و قرآن در آنشب نازل شد در دم مرگ از مال دنيا فقط هفتصد درهم داشت از سهميه اش از بيت المال كه مى خواست با آن خدمتكارى براى اهل و عيال خود تهيه كند) ( ٩ ) .
اين سخنرانى با روش خطابى اش ، در نوع خود بينظير و بيسابقه است : در ياد بودهاى مرگ بزرگان و برگزيدگان علمى و اخلاقى ، معمولا از صفات بارز و معروف آنان همچون : دانش و گذشت و فصاحت و شجاعت و بزرگوارى و نسب و حسب و فضل و نجابت و وفاء و مناعت و سخن مى رود و از معروفترين فضائل ذاتى آنان ياد مى شود اما در اين سخنرانى از مزايا و ماثر معروف اين در گذشته ى عظيم الشأن سخن نرفته و حسن بن على در ياد بود پدرش از روش معمول تخلف ورزيده و بگونه اي ديگرو با زبانى ديگر ، پدر را ياد كرده است چرا ؟ .
آيا اندوه شديدى كه از اين مصيبت بزرگ ، بر حسن بن على وارد شده ، او را كه خطيبى چيره دست و فرزند بزرگترين سخنران عرب است ، از سخن گفتن باز داشته و راه گفتارى چنين متعارف و معمول را بر او بسته است ؟ يا آنكه وى خود از روى عمد اين طرز سخن را انتخاب كرده است و با انتخاب اين روش مخصوص ، تقدم و برترى و مهارت خود را در فن خطابه و بلاغت و مراعات تناسب و گزيده و سنجيده گواي ، ثابت و مسلم ساخته است ؟.
بلى او در اين ياد بود آنچنان درباره ى على سخن گفت كه در تاريخ ، هيچكس را ياراى آن نيست كه درباره ى ديگر كس بدانگونه سخن بگويد ، و اگر به نوعى ديگر حرف مى زد ، مجال آن بود كه در ياد بود ديگر بزرگان نيز به روش و طرز او سخن گفته شود خصالى كه او در اين گفتار كوتاه براى على ذكر كرد ، خصالى بود كه در تاريخ ، كس ديگرى جز على داراى آن نبوده و هيچيك از بزرگان و مقدسان جهان ، با او در آنها انباز و همدوش نبوده اند .
او از زاويه ى ربانى به على مينگرد ، از زاويه ى ديد يك امام به امامى ديگر با اين ديد ، على آن ( در گذشته) اي است كه هيچكس از در گذشتگان و زندگان به اوشبيه و ماننده نيستند و هيچ ولى يا حاكم يا پيشواي - در هر يك از مراحل - با او همدوش و همسر نمى باشد .
مردى اما برتر از پيشينيان و آيندگان ، انسانى اما ميان جبرئيل و ميكائيل ، يعنى انسانى با خوى فرشتگان ، در شبى كه عيسى به آسمانها رخت كشيده ، روح پاكش پرواز مى كند ، و همانند زمانى كه موسى وفات يافته ، ميميرد ، و در آنشب كه قرآن به زمين فرود آمده ، به قبر سرازير ميگردد ! همه جا با فرشته اي مقرب يا بسان پيغمبرى مرسل يا همچون كتابى منزل و يا همراه رسول خاتم و سپرى بلاى او .
اكنون ، آيا مزايا و فضائل دنيوى را در جنب اين مكارم ، آن ارج و مقدار هست كه از آن ياد شود ؟ .
اينك شايد تو نيز با من در اين عقيده شريكى كه : اين اسلوب جالب و دلكش و بينظير كه حسن بن على در ياد بود پدرش انتخاب كرد ، در موقعيت و وضعيت خاص خود ، بليغترين و شايسته ترين اسلوبى بود كه مى شد بكار برد .
اين ، يكى از مواردى بود كه حسن بن على در خطابه ى خود ، با قدرت خدا داد ، خويشاوندى نزديك خود را با جدش پيغمبر و پدرش على - آن خداوندان سخن - ثابت كرد و از آنروز ببعد نظاير اين خطابه از حسن بن على - با عنوان خليفه ى مسلمين - بموجب قبول بيعت عمومى و بحكم پيشامدها و حوادثى كه مستلزم سخن گفتن و ايراد خطابه بود ، طبعا فراوان ديده مى شد .
پسر عمويش : عبيدالله بن عباس در مسجد جامع كه از انبوه جمعيت ، مالامال بود ، در برابر منبر ايستاد نخست لحظه اي انتظار كشيد تا طوفان گريه اي كه بدنبال اين خطابه ، سرتاسر مسجد را فرا گرفته بود ، فرو نشست آنگاه با صداى طنين دار و رساى موروثى خود همچون سروش آسمانى ، فرياد بر آورد :
( هان اى گروه مردمان ! اين پسر پيغمبر و جانشين پيشوا و امام شماست ، با او بيعت كنيد كه ( خدا بوسيله ى او دنباله روان رضاى خود را به راههاى سلامت رهبرى ميكند و - به اذن خود - آنها را از تيرگيها به نور مى كشاند و به راه راست هدايت ميكند) .
در آن هنگام هنوز در ميان مردم ، بسيار بودند كسانيكه گفتار صريح پيغمبر را درباره ى امامت او بعد از پدرش ، شنيده بودند لذا پس از گفتار كوتاه ابن عباس ، گفتند : ( وه كه او چه محبوب است و چه حقدار بر ما و شايسته ى خلافت ) ! و با شوق و رغبت به بيعت او شتافتند.
و اين ، در روز بيست و يكم ماه رمضان سال چهلم از هجرت ، يعنى روز وفات پدرش اميرالمؤمنين بود ( ١٠ ).
بدين ترتيب ، كوفه موفق شد اطمينان اسلامى را در همان حدى كه خدا و عدالت اجتماعى حكم ميكرد ، بكار برد بصره و مدائن و سر تا سر عراق نيز با كوفه در بيعت حسن بن على هماهنگ گشتند ، حجاز و يمن نيز بدست فرمانده بزرگ : جاريه بن قدامه بيعت كردند فارس نيز بوسيله ى استاندارش : زياد بن عبيد بيعت كرد علاوه بر اينها ، هر كس از زبدگان و برگزيدگان مهاجرين و انصار كه در اين آفاق مى زيست بيعت او را پذيرفت هيچ حاضرى در بيعت با او تأمل و ترديد نكرد و هيچ غائبى بيعت او را رد ننمود و تا آنجا كه ما اطلاع داريم ، جز معاويه و اتباعش كسى از بيعت با او سرباز نزد .
فقط معاويه بود كه مردم خود را از راهى غير از راه مؤمنان سوق داد و با حسن نيز رفتارى چون پدرش ، در پيش گرفت افراد معدود ديگرى نيز از اطاعت و بيعت حسن بن على تخلف ورزيدند كه از آن پس به : قعاد ( نشستگان ) معروف شدند .
خلافت شرعى ، بصورت پديده اي عمومى و اجتماعى ، از راه بيعت اختيارى تحقق يافت و براى دومين بار در تاريخ آل محمد ، مردم از روى رضا و اختيار با خليفه ايبيعت كردند ، و از همان دريچه اي كه خورشيد نبوت ، نيم قرن قبل بر مردم تابيده بود ، فروغ امامت پرتو افكن شد در حقيقت ، اين خلافت به لحاظ پيوند و اتصالى كه با رسول خدا داشت ، امتداد شعاع همان آفتاب نبوت بود كه از اين مشعل پرفيض ، بر مردم نور افشانى ميكرد و خليفه ى جديد ، تمام عناصر مادى و معنوى موروثى را كه در شكل بندى جسمى و روحى او مؤثر ميتوانست بود ، در وجود خود داشت و مصداق شايسته ى اين شعر :
به خلافت نائل آمد ، چون متناسب و شايسته ى او بود همچنانكه موسى ، به شايستگى و تناسب ، به پيشگاه خدا بار يافت .
بشمار مى رفت .
پس از پايان بيعت ، امام حسن عليه السلام دوران حكومت خود را با اين خطابه ى تاريخى و بليغ - كه در آن از مزاياى اهل بيت و حق مسلم آنان در مورد خلافت ، سخن رفته و به مردم در مورد حوادث خطرناكى كه فضاى تيره و ابر آلوده اجتماع ، آبستن آن بود ، هشدار داده شده است آغاز كرد .
در قسمتى از اين خطابه چنين گفت :
( ما حزب پيروزمند خدا و خويشاوندان نزديك پيامبر و خاندان پاك اوئيم يكى از دو بازمانده ى گرانوزن رسولخدا در ميان امت و ثانى قرآن - كه در آن تفصيل هر چيز هست و از هيچ سو باطل را بدان راه نيست - مائيم پس در تفسير قرآن از ما بايد يارى جست كه براى تأويل آن ، به گمان روى نمى كنيم بلكه به حقايق آن با يقين راه ميبريم از ما فرمانبردارى كنيد كه اطاعت ما واجب و با اطاعت خدا و رسولش مقرون است خداى - عزوجل - فرموده است : اى كسانيكه ايمان آورديد ! خدا و رسول و صاحبان امر را اطاعت كنيد پس اگر در چيزى به نزاع و اختلاف بر خاستيد آنرا به خدا و رسول باز گردانيد و فرموده است : و اگر آن را به رسول و صاحبان امر باز ميگردانيدند ، آنانكه در پى تشخيص اند آنرا در مى يافتند) .
سپس خطابه ى خود را ادامه داد و در آخر سخن گفت :
( زنهار به بلندگوهاى شيطان گوش فرا مدهيد كه او دشمن آشكار شماست وگرنه ، همچون دوستان او خواهيد بود كه بدانها مى گفت : امروز هيچكس از مردم بر شما پيروز نيست و من پشتيبان شمايم پس آنگاه كه دو گروه يكديگر را ديدار كردند ، پشت به آنان كرد و گفت : من از شما ها بيزارم ، من چيزى مى بينم كه شما نمى بينيدبزودى نيزه ها را و شمشيرها را طعمه اي و عمودها را و تيرها را هدفى خواهيد يافت ديگر در آنروز ايمان آوردن آنانكه پيش از آن ايمان نياورده يا در ايمان خود خيرى كسب نكرده اند ، سودى نخواهد داشت) ( ١١) .
سپس از منبر فرود آمد ، كارگزاران شهرها را مرتب ساخت ، احكام امراء را صادر كرد ، و به رسيدگى كارها پرداخت (١٢) .
بعضى ها - گويا به انگيزه ى فضل فروشى ! - به حسن بن على اعتراض كرده اند كه : قبول خلافت در ميان شرائط و اوضاعى همچون شرائط و اوضاع روزهاى بيعت - كه از وقوع حوادث زيانبار و دردناكى خبر ميداد - نوعى ( شتابزدگى) بود .
و ما براى اينكه ميزان صحت اين رأى آشكار گردد ، ميگوئيم :
١ - همانطور كه تسليم و سر نهادن به بيعت امام منصوب و تعيين شده ، بر مردم واجب و لازم است ، براى امام نيز در صورت وجود داشتن ياور و كمك كار و تمام شدن حجت الهى ، قبول اين بيعت وظيفه اي شرعى و غير قابل تخلف است .
در مورد امام حسن ، هجوم مردم از روى شوق و رغبت به بيعت در همه ى شهرهاى اسلامى ، بموجب ظواهر امر ، دليل بر وجود داشتن ياور و كمكگار بود و با فراهم بودن اين شرط ، مجال سر پيچى از وظيفه ى شرعى وجود نداشت .
٢ - آنچه موجب چنين دريافتى از ماجراى امام حسن مى شود ، نگريستن به اين ماجرا فقط از زاويه ى دنيوى آن است حال آنكه مناسبتر آن است كه ماجراى يك امام بيشتر از جنبه ى دينى مورد بررسى قرار گيرد و از نظر امام ، تفاوت ميان دين و دنيا بسى زياد است با اين نظر و اين ديد ، ماجراى امام حسن سرتاسر سود است و كوچكترين زيانى در آن وجود ندارد - همانطور كه در جاى مناسب بيان خواهيم كرد اين ماجرا هر چند دردناك بود ولى اين درد ، در راه اسلام تحمل مى شد و چه كسى به اسلام نزديكتر و به تحمل آلام آن سزاوارتر از حسن بن على كه خانه زاد و دست پرورده ى اسلام بود ؟ .
٣ - علاوه بر اينها ، حسن بن على با برترى مسلمى كه از همه ى رهبران مسلمان داشت و با آن نسب ممتاز و آن دانش برتر ، اگر هم ميخواست ، نمى توانست از اين منصب شانه خالى كند اگر او مردم را رها ميكرد ، مردم از او جدا نمى شدند تحرك ها و انقلاب هاى جامعه ى اسلامى ، بطور قهرى و اجتناب ناپذيرى او را بخود دعوت ميكرد و از او همكارى و رهبرى مى طلبيد مگر كه حقى بپا داشته و باطلى سركوب گردد همانطور كه براى برادرش امام حسين در دوره ى خودش پيش آمد .
و نيز : بفرض كه او مردم را وا ميگذاشت و از قبول بيعت آنان سرباز مى زد و بفرض كه مردم نيز او را از خلافت معاف ميداشتند ، بيشك قدرتمندان و كسانيكه بر مردم تسلط يافته و زمام كار را به دست گرفته بودند ، او را راحت نمى گذاشتند و همواره به او به ديده ى شبحى مخوف مى نگريستند زيرا طبعا در محيط او آنچه هميشه وجود داشت يا دعوت به اصلاح بود و يا فرياد خشم گروههاى مختلف مردم و انعكاس نارضاي ايشان از دستگاه حكومت كه - اگر به انگيزه ى حق طلبى و بخاطر وظيفه ى دينى بود يا از روى رقابتهاى سياسى و غرضهاى خاص - بهر صورت براى مخالفان و شورشيان ، هيچ پناه و ملجأى بهتر از فرزند رسول خدا و پيشواى محبوب مسلمانان ، وجود نداشت.
مگر پيشنهاد گروههاى مختلف ( در دوران حكومت معاويه ) كه امكانات خود را در اختيار آنحضرت قرار داده و آمادگى خود را براى مبارزه با حكومت اموى و پيكار مجدد براى باز گردانيدن خلافت غصب شده ( ١٣ ) اظهار ميداشتند ، چيزى جز جلوه ى خشم و كينه ى عمومى بود كه آنروز جامعه ى اسلامى را فرا گرفته بود ؟ و مگر با بودن چنين مركز و پايگاهى كه مردم بدان تمايل و علاقه ى فراوان دارند ، امكان آن بود كه قدرت و حكومت بر فاتحان خلافت قرار گيرد ؟.
فراموش نكنيم كه او را مسموم كردند اگر وجود او قدرت ايشان را تهديد نميكرد و مانع نفوذ حريفان در دل مردم نمى بود ، چه دليل داشت او را كه با آنان صلح كرده و همه ى دنيا را براى آنان گذاشته بود ، مسموم كنند ؟ آيا اين خود ، دليل آن نيست كه مردم از لحاظ فكرى و عقيدتى ، مطيع و منقاد او بودند و به دشمنانش توجهى نداشتند ؟ .
و تازه اين توجه و گرايش مردم به او ، پس از وقوع صلح بود كه گروههاي از شيعه و غير شيعه را به ايراد و اعتراض به او واداشته بود .
اكنون اگر در آغاز كار ، خلافت را نمى پذيرفت و اشتياق مردم به بيعت وى ، به همان حدت و شدت نخستين باقى مى ماند ، آيا وجهه و نفوذ معنوى او شديدتر نمى شد ؟ و در آن صورت كسى كه تا اين اندازه ، محور اميد و آرزوى مردم و پناهگاه دشمنان و مخالفان دستگاه حاكم است ، ميتوان گمان داشت كه دور از چشم هراسان و كنجكاو دنيا طلبان بتواند زندگى كند و هر چه زودتر زندگى پاكيزه و طاهرش با حمله اي ناجوانمردانه خاتمه نيابد ؟ همانطور كه در نخستين سال پس از وفات پدرش - به گمان قوى - مورد چنين سوء نيتى قرار گرفت .
آيا باز هم منطقى است كه گفته شود : قبول خلافت و بيعت ، شتابزدگى بوده است ؟ .
مگر نه اينكه خلافت در اصل - به تعبير امام على بن موسى - منصب پدر و ميراث او و برادرش بود ؟ .
و اما حوادث ناگوارى كه در اين انتقاد به آنها اشاره شده ، چيزى جز نتيجه ى طبيعى دسيسه چينى مخالفان امام حسن در كوفه ، نبوده و با شور و فعاليتى كه مردم داشتند - اگر تا آخر باقى ميماند - به حال او نميتوانست زيان بخش باشد و كدام خليفه يا رهبرى است كه از اينگونه دشمنها و دشمنى ها بر كنار مانده باشد ؟ .
در اينصورت ، قبول بيعت به هر تقدير ، كارى راجح بلكه با توجه به ضرورت زمان و مصلحت عمومى و احقاق حق ، كارى واجب بوده است
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- اين احاديث را به تفصيل در كتاب ( ينابيع الموده) ( ج ٢ ص ٤٤٠ ) به نقل از ( حموينى) در فرائد المسطين و از ( موفق بن احمد خوارزمى) در كتاب مسند ، ميتوان يافت ، نيز : ( ابن الخشاب) در تاريخش و ( ابن الصباغ) در الفصول المهمه و ( حافظ كنجى) در البيان و ( اسعد بن ابراهيم بن الحسن بن على حنبلى) در كتاب اربعين و ( حافظ بخارى) ( خواجه پارسا ) در كتاب فصل الخطاب ، آن را روايت كرده اند
٢- ( الاتحاف بحب الاشراف) تأليف ( شبراوى شافعى) ( ص ١٢٩ ط مصر ) و ( نزهه المجالس) تاليف ( صفورى شافعى) ( ج ٢ ص ١٨٤ )
٣- ( ابن تيميه) در : المنهاج ( ج ٤ ص ٢١٠ )
٤- ( مسعودى) ( حاشيه ى تاريخ ابن اثير ، ج ٦ ص ٦١ )
٥ - اصول كافى ( ص ١٥١ ) و كشف الغمه ( ص ١٥٩ ) و جز آنها
٦- مثلا در ( صحيح مسلم) ( ج ٢ ص ١١٩ ) در باب : ( مردمان پيرو قريشند ) از جابربن سمره روايت كرده كه گفت : ( از رسولخدا شنيدم فرمود : دين تا روز قيامت بر پا خواهد بود و بر مردمان دوازده خليفه كه همه از قريشند حكومت مى كنند) شبيه آن را بخارى ( ج ٤ ص ١٦٤ ) و ابوداود و ترمذى در ( الجامع) و حميدى در ( الجمع بين الصحيحين) و ديگران روايت كرده اند اين حديث با منحصر كردن عدد در) ١٢ ) و با اضافه اي كه در روايت مسلم ذكر شده - يعنى اينكه اين عدد خلفاء پيغمبر تا روز قيامت است - بطور آشكار مدعاى شيعه ى اماميه و عقيده ى آنان را درباره ى امامانشان تأييد مى كند و با واقعيت تاريخى - كه گروه زيادى از تيره هاى مختلف بنام خليفه حكومت كرده اند - سازگار نيست
٧- ارشاد مفيد : ص ١٦٧ و يعقوبى : ج ٢ ص ٢٠١ و جز آنها .
٨- روزى معاويه در حضور سران قريش و اشراف قوم گفت : ( برترين مردم از جهت پدر و مادر و عمو و عمه و داي و خاله و جد و جده را به من معرفى كنيد) مالك بن عجلان بپا خاست و به حسن اشاره كرد و گفت : ( اينست آنكه ميگواي : پدرش على بن ابيطالب است و مادرش فاطمه دختر رسولخدا - صلى الله عليه و آله و سلم و عمويش ( جعفر طيار) و عمه اش ( ام هانى) دختر ( ابيطالب) و دائيش ( قاسم) پسر رسولخدا و خاله اش ( زينب) دختر آن حضرت و جدش ( پيامبر خدا) و جده اش ( خديجه) دختر ( خويلد) حاضرين همه سكوت كردند و حسن (عليه السلام) برخاست ( عمر و بن العاص) روى به مالك كرد و گفت : دوستى بنى هاشم ترا واداشت كه به دروغ سخن بگواي ؟ ( مالك) پاسخ داد : ( من جز به راست ، سخن نگفتم و هر آنكس كه خشنودى مخلوق را از راه ناخشنودى خالق بجويد ، در دنيا به آرزوى خود نمى رسد و در آخرت جز بدبختى نصيبى نخواهد داشت بنى هاشم از همه پاك گوهرتر و بخشنده ترند آيا چنين نيست اى معاويه) ؟ و معاويه پاسخ داد : ( چرا ! چنين است) ( بيهقى ، ج ١ ، ص ٦٢ )
٩- يعقوبى ( ج ٢ ص ١٩٠ ) و ابن اثير ( ج ٣ ص ١٦ ) و مقاتل الطالبيين..
١٠- در اين باره رك : شرح النهج ابن ابى الحديد ( ج ٤ ص ١١ ) در برخى مدارك ديگر - بجاى ( عبيدالله) برادرش : ( عبدالله) را نامبرده اند ولى ما در فصل ٦ ( فرماندهى و بسيج ) خواهيم گفت كه عبدالله در روزهاى بيعت امام حسن در كوفه نبوده است .
١١ - اين خطبه را هشام بن حسان روايت كرده و گفته است : اين ، بخشى از خطبه ى او پس از بيعت است بحار الانوار ( ج ١٠ ص ٩٩ ) و مسعودى . ١٢- اين متن را بيشتر مورخان ذكر كرده اند .
١٣- الامامه و السياسه ( ص ١٥١ ).
۴
كوفه ، در روزهاى بيعت كوفه ، در روزهاى بيعت
صعصعه بن صوحان عبدى ( ١ ) كوفه را چنين توصيف ميكند :
( مركز وپايگاه اسلام است و فرازگاه سخن و جايگاه پرچمداران و رهبران مگر كه در آن جمعى مردم درشتخوى و خشك زيست مى كنند كه از اطاعت صاحبان امر ، سر باز مى زنند و به وحدت ، شكست مىآورند .
و اين خلق و خوى از آن مردمى آراسته صورت و اهل قناعت است) .
مسلمانان در سال ١٧ هجرى پس از فتح عراق ، اين شهر را بدست خود بنا كردند (٢ ) در ابتدا ساختمان آن از نى بود ، حريقى بدان آسيب رسانيد و پس از آن با خشت بنا شد خيابانهاى عمومى آن به پهناى بيست ذراع - به ذراع دست - و كوچه هاى فرعى آن هفت ذراع بود در فاصله ى ميان خيابانها ، جايگاه براى ساختمان به وسعت ٤٠ ذراع و زمينهاى خاص سران و بزرگان ( ٣ ) به وسعت ٦٠ ذراع قرار داشت .
نخستين جائيكه در آن ، مرز بندى در نظر گرفته شد مسجد بود : مردى سخت كمان در وسط منطقه اي كه براى شهر سازى در نظر بود ، ايستاد و از هر سو تيرى پرتاب كرد ،ديوارها و پايه ها را در پشت فرودگاه تيرها بپا داشتند و آن ميان را براى مسجد گذاشتند در پيشخان مسجد ، شبستانى بنا كردند بر پايه هاي از سنگ رخام كه پادشاهان ايران از ويرانه هاى حيره آورده بودند ، در اطراف مسجد خندقى حفر كردند تا كسى در ساخت مسجد براى خود خانه نسازد .
هنگاميكه امير المؤمنين عليه السلام - پس از جنگ جمل در سال ٣٦ هجرى - به كوفه هجرت كرد و آنجا را مقر حكومت خود قرار داد ، كوفه بسرعت بيسابقه اي رو به آبادى رفت و ورود على عليه السلام به ايرانشهر در ١٢ ماه رجب بود .
يكى از موجبات اين هجرت ، كمى محصول حجاز و احتياج آن به ديگر مناطق بود و براى يك دولت هيچ چيز زيانبخش تر از اين نيست كه در محصول و ارزاق محتاج و متكى باشد اما كوفه و شهرهاى سواد ( عراق ) باندازه ى خود و زيادتر داشت بعلاوه آنكه عراق در آن اوقات مركز امنى براى شورشهاى مسلحانه اي شده بود كه سرزمين دجله و فرات را ميدان عمليات عدوانى خود قرار داده بودند و اين وضع ، در پيش گرفتن سياست نظامى خاصى را ايجاب مى كرد .
هنگامي كه كوفه ، مركز خلافت شد ، بزرگان مسلمان از تمامى آفاق اسلامى بدان روى آوردند و قبائل عربى از يمن و حجاز و مهاجران پارسى از مدائن و ايران در آن سكنى گزيدند بازارهاى تجارتى آن ، آباد شد و تحصيل علم در آن ، رونق يافت در اطراف آن ، باغها و بوستانها و چراگاهها و روستاها احداث شد و تا روزگارى دراز مدت ، بزرگان تاريخ و ادب و علوم را در دامان خود پروراند.
در سايه ى حكومت هاشمى ، مذهب و مسلك تشيع و پيروى آل محمد در اين شهر رواج يافت و هميشه ، همچون نشانه اي ثابت براى آن باقى ماند با اينحال ، بحكم آنكه ساكنين شهر جديد ، بر اثر اختلاف عنصرى ، آنجا را ميدان تمايلات و خواسته هاى مختلف ساخته بودند ، پس از دورانى كوتاه ، اين ناهماهنگى وسيله ى بر افروختن آتش فتنه و آشوب شد و بيشتر حوادث تلخ تاريخى و هرج و مرج هاي را كه گاه به سود و گاه به زيان اين شهر بود ، پديد آورد .
آنروزى كه كوفه با امام حسن بيعت كرد ، تمامى عناصر موجود در آن - كه در كمتر موضوعى وحدت نظر مى يافتند - در موضوع بيعت با آنحضرت ، متفق و هماهنگ شدند .
روش زندگى حسن بن على در دوران اقامتش در اين شهر چنان بود كه او را قبله ى نظر و محبوب دل و مايه ى اميد كسان ساخته و فضاى شهر جديد و ( مقر حكومت پدرش) را با برجسته ترين خصال پسنديده ى موروثى آل محمد يعنى ، بخشنده دستى ، نيكخواي ، بلندراي ، خوشرواي ، گذشت و بردبارى ، دانشورى و برتر انديشى ، زهد و پارساي آراسته و پر ساخته بود .
منبر خلافت - در بحران غمى كه بر امام در گذشته داشت - بشادى تبسم كرد ، زيرا در آغوش خود مظهرى از صفات موروث انبيا را ميديد .
در آنروز پرهيزگارتر و پارساتر و همه ى خصال نيك را دارنده تر از حسن بن على كسى يافت نمى شد از اين رو وى تنها شخصيتى بود كه همه ى آراء مختلف از روى رضا و رغبت بر او قرار ميگرفت و تمامى عناصر رهبرى ، همانطوريكه در رهبر ملتى و پيشواى قومى لازم است ، در او مجتمع ميگشت .
اگر حوادث غير قابل پيش بينى و نامطلوب نمى بود ، جشن هاى بيعت در كوفه با همان قدرت و هيجان و آمادگى كه انتظار مى رفت پايان مى يافت ولى فضاى سياسى اين شهر بزرگ - كه در تاريخ خود براى اولين بار ، جشن نصب خليفه اي را مى گرفت - بدنبال جنگهاى كوبنده ى جمل و صفين و نهروان كه هر سه در نزديكى آن بوقوع پيوسته بود ، همچنان گرفته و ابر آلود و آغشته به وسوسه ها و دلواپسى هاى ترديد انگيز بود در آنروز عده ى زيادى از كسان و ياران مقتولين اين جنگها از دو طرف ، در كوفه مى زيستند كه با كشتگان خود همراى و همعقيده بودند و آرزو ميكردند كه روزى بتوانند انتقام آنان را بگيرند و براى رسيدن به اين هدف تا آنجا كه ميتوانستند ، فعاليت ميكردند .
در اين ميان ، هم غرض هاى شايسته و موافق وجود داشت و هم غرض هاى فاسد با هدفهاى پنهان كه پيوسته موجبات اختلاف و نفاق را ايجاد مى كرد .
حسن بن على كه در طليعه ى خلافت بسر ميبرد ، همه ى دلها را با خود همراه داشت زيرا اولا فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و دوستى او يكى از شرائط ايمان ، ديگر آنكه لازمه ى بيعت اين بود كه از او فرمانبردارى كنند .
ابن كثير مى نويسد : ( مردم به او بيش از پدرش محبت مى ورزيدند( ٤ ) ) .
و يقينا تا وقتى حسن بن على به كار مثبتى كه با اغراض و منافع گروهى و با رگ حساس تعصب هاى گروهى ديگر اصطكاك داشته باشد ، دست نمى زد همچنان محبوب و از آسيب اين و آن در امان مى ماند چه اينكه وسائلى كه اسلام در آنروز بدانها زندگى مى كرد ، در ميان آنچنان مسلمانانى ، يا در اختيار هدف هاى شخصى بود و يا پيرو عصبيت ها .
بسيارى از آن مردم كه خود پرستى و سود جواي حتى به مرز عقيده ى آنان نيز تجاوز كرده بود ، مى پنداشتند كه با بيعت كردن با حسن بن على - كه داراى خلق و خواي بنهايت خوش و ياد آور خلق و خوى پيغمبر بود - راهى به اشباع خواسته ها و ارضاء هوسها و طمعهاى خود خواهند يافت .
ولى واقع اين است كه آنها اين خلق و خوى عظيم را ، آنچنانكه بود نفهميده بودند .
بسيارى از كسانى كه در هيچ رأى و فكرى با امام حسن همعقيده نبودند نيز همين اشتباه را داشتند و لذا مانند مؤمنان مخلص ، از روى ميل و رغبت با او بيعت كردند و سپس همينها بعد از زمانى كوتاه ، اولين كسانى بودند كه از ميدان گريختند بى آنكه حتى به پشت سر خود بنگرند .
اينها هنگاميكه آن نر مخواي را در مقابله با مطامع خود در معرض آزمايش در آوردند ، او را پس از قبول حكومت و مسئوليت ، از پولاد محكمتر و غير قابل نفوذتر يافتند ، بطوريكه حتى برادر و پسر عمويش - كه هر دو به او نزديكترين و در ديده ى او با منزلت ترين افراد بودند - نيز نمى توانستند او را از رأى و نظر خود عدول دهند و او با اتكاء به رأى و تصميم قاطع خود ، بى هيچ تكلف و دغدغه قدم بر ميداشت و عمل ميكرد .
بنابراين جاى شگفتى نيست اگر روح دشمنى و معارضه در ميان سران و رياست طلبان ماجراجوى كوفه بطور نامراي رشد كند و كوفيان تدريجا رفتارى را كه با امام پيشين خود داشتند - همان رفتارى كه ( دل او را از خشم آكنده و جام اندوه در كام او فرو ريخته بود) - مجددا در پيش گيرند و بدين ترتيب در محيط و بازده ى آن اجتماع ، جبهه بندى ها و باند بازى هاي كه چندان بى اتكاء بقدرت خارجى هم نبود سر گرفت و بر اثر آن مشكلات داخلى به رنگهاى گوناگون پديد آمد .
از روزى كه خلافت اسلامى به مركز جديد خود در عراق انتقال يافت ، بر اثر صراحتى كه در حكم و قاطعيتى كه در اجراى عدالت ابراز ميداشت ، اين قبيل مرد نماها روش ناپسند فتنه انگيزى و اخلالگرى و تفرقه افكنى را در پيش گرفته و در اين كارها آزموده شده بودند علت اصلى اخلال و كارشكنى اين عده ، فقط اين بود كه از سود مادى اين رژيم مأيوس شده و بدان اميدى نداشتند چه اينكه ، خلافت هاشمى ، حكومت دينى بود نه رياست دنيوى و مادى اينها دانسته بودند كه اين رژيم به آنان اجازه نخواهد داد كه وضع پيشين خود و اختيارات وسيعى را كه در مورد دخالت در كارهاى عمومى و بهره برداريهاى نامشروع داشتند ، ادامه بدهند و راه رسيدن به اميدهاى خام و كارهاى خام و كارهاى غير قانونى را بر آنان خواهد گرفت .
پيدايش و رشد خلافت جديد در كوفه و ادامه ى عصيان معاويه در شام ، براى اين عده موقعيت مناسبى پيش آورد كه نيروى خود را به كار گرفته و اخلالگريهاى خود را آغاز كنند و هر اندازه كه ممكن است - ولو از راه ببازى گرفتن هر دو جبهه - خود را به منافع آنى و نزديك برسانند براى آنان دو راه بيشتر وجود نداشت :
در صورت امكان ، بدست آوردن پست ها و شغلهاي در حكومت جديد كه بتواند حرص و آز آنان را اشباع كند ، و در غير اين صورت ، كار شكنى و خرابكارى و توطئه بر ضد اين حكومت خزائن شام پيوسته جلوه ى دلپذير پول و وعده را در برابر چشمشان قرار ميداد و دل از كفشان مى ربود و اساسا هميشه براترين سلاح حكومت شام در همه ى برخوردهايش با كوفه ، پول و وعده بود .
بدين ترتيب و بدين دليل بود كه كوفه ى حسن بن على ، دستخوش دگرگونى تمايلات و تشتت آراء و اختلاف و دو دستگى و بر ملا شدن كينه و دشمنى ميان بخش بزرگى از مردم ، گشته بود .
مردمى كه در روزهاى بيعت حسن عليه السلام كه سلسله جنبان و بانى اين فسادها بودند ، به چند دسته تقسيم مى شدند :

١ - باند اموى
بزرگترين وابستگان اين باند عبارت بودند از : عمر و بن حريث ، عماره بن الوليد ، حجربن عمرو ، عمر بن سعد ، ابو برده پسر ابو موسى اشعرى ، اسمعيل و اسحاق دو پسر طلحه بن عبيدالله و كسان ديگرى از اين رديف .
در اين باند ، عناصر نيرومند و با نفوذ و داراى اتباع نيز وجود داشتند كه در بوجود آوردن موجبات شكست امام حسن مانند : شايعه افكنى ها و توطئه ها و ايجاد نفاق و دوئيت ، تأثير بسزاي داشتند .
( اينها در خفا ، مراتب فرمانبرى و همراهى خود را به معاويه نوشتند و او را به حركت به سوى كوفه تحريك و تشويق نمودند و ضمانت كردند كه هر گاه سپاه او به اردوگاه حسن بن على نزديك شود ، حسن را دست بسته تسليم او كنند يا ناگهان او را بكشند) ( ٥ ) .
و بنا به گفته ى مسعودى در تاريخش ( ٦ ) ( اكثر آنان نهانى با معاويه مكاتبه كردند ، به او وعده ها دادند و بدينوسيله خود را به او مقرب ساختند) .
( معاويه با عمرو بن حريث و اشعث بن قيس و حجاربن ابجر و شبث بن ربعى در خفا قرار داد بست و بوسيله ى جاسوسانش براى هر يك از ايشان چنين پيغامى فرستاد : اگر حسن را بكشى پاداش تو صد هزار درهم است با فرماندهى يكى از لشكرهاى شام و زناشواي با يكى از دخترانم و حسن عليه السلام پس از آنكه از اين قرار نهانى خبر يافت هميشه در زير لباسش زره بر تن ميكرد و با پرهيز و احتياط رفتار مى نمود و حتى به نماز نيز با اينحال حاضر ميگشت نوبتى يكنفر از دشمنان در نماز تيرى بسوى او افكند ولى چون زره داشت بدو آسيب نرسانيد) ( ٧ ) .
و يك نمونه از اين متون تاريخى براى نشان دادن وضعيت ، كافى است .
بدين قرار اين دسته ، زشت ترين جنايتى را كه يك خائن فرصت طلب انجام ميدهد ، مرتكب مى شدند فعاليتهاى پليد آنان ديرى در زير پوششى از دروغ و نفاق باقى نمى ماند و درست بهنگام نداى وظيفه ، خباثت آنان آشكار مى گشت .
در تمام اين مدت ، گروه مزبور پيشروان هر ناخشنودى و كمكگاران هر بلوار و آشوب و انگشتان خيانتكار دشمن در قلمرو حكومت هاشمى امام حسن بودند .
( خوارج) نيز بحكم وحدت نظرى كه با امويان در دشمنى با حكومت هاشمى داشتند ، در پى ريزى توطئه هاى بزرگ با آنان همكارى ميكردند و دليل بارز اين ادعا اينست كه نام دو تن از سران خوارج يعنى اشعث بن قيص و شبث بن ربعى در يكى از نمونه هاى تاريخى مزبور ، برده شده است .

٢ - خوارج
اينها كسانى بودند كه پس از حادثه ى حكميت كمر به دشمنى على و معاويه - هر دو - بسته بودند رؤساى اين گروه در كوفه عبارت بودند از : عبدالله بن وهب الراسبى ، شبث بن ربعى ، عبدالله بن الكواء ، اشعث بن قيس ، شمربن ذى الجوشن .
خوارج از اولين روزهاى بيعت ، از همه ى مردم كوفه نسبت به جنگ با معاويه بيشتر اصرار مى ورزيدند و همينها بودند كه هنگام بيعت با حسن بن على شرط كردند كه با متجاوزان و گمراهان - يعنى مردم شام - بجنگند و آنحضرت دست از بيعت آنان كشيد و گفت بايد بشرط ( اطلاعات كامل و پيروى بى قيد و شرط در جنگ و صلح ) بيعت كنند آنگاه آنان نزد برادرش حسين آمدند و گفتند : دست بگشا تا با تو بيعت كنيم همانطور كه با پدرت بيعت كرديم و به اين شرط كه با متجاوزان و گمراهان شامى جنگ كنى آنحضرت در پاسخ آنان گفت : ( معاذالله كه تا حسن زنده است بيعت شما را بپذيرم) و آنها چون چنين ديدند ناچار نزد حسن آمده و همانگونه كه او مى گفت با وى بيعت كردند ( ٨ ) .
البته شرطى كه اين دسته در هنگام بيعت با حسن بن على ميكردند و همچنين اصرارشان بر جنگ ، به دليل دشمنى آنان با امام نبود چه ، در ميان پيروان خاص و شيعيان آنحضرت نيز كسانى بودند كه همين اندازه براى شروع جنگ ، پافشارى ميكردند ولى در آينده با مطالعه بخشهاي از ماجراى امام حسن روشن خواهد شد كه در بحرانى ترين و وخيم ترين لحظات ، همين عده عامل و ابزار بروز حوادث ناگوار محسوب مى شدند و چنانكه اندكى پيش از اين گفتيم ، دو تن از سران و بزرگان آنها در پليدترين و زشت ترين توطئه ى اموى در كوفه ، شركت داشتند .
اينها براى تشويق مردم به اخلالگرى و ايجاد فتنه و آشوب ، از مؤثرترين و مخوفترين روشها استفاده ميكردند و به وسائل گوناگون ، ايمان بسيارى از مردم را متزلزل مى ساختند و سر اصلى تجديد حيات آنان پس از شكست سخت و كوبنده اي كه در سواحل نهروان ديدند ، همين موضوع بود .
زياد بن ابيه تبليغات خوارج را اينگونه توصيف ميكرد : ( سخن ايشان در دل ، گيرنده تر است از آتش درنى) و مغيره بن شعبه درباره ى آنان مى گفت : ( اگر دو روز در شهرى بمانند هر كس را كه با آنان معاشرت كند ، فاسد مى سازند) ( ٩ ) .
خارجى سخن باطل مى گفت و آنرا حق مى پنداشت ، كار زشت مى كرد و آنرا خوب مى دانست و به خدا اتكاء داشت اما هيچگونه ارتباطى از راههاى مشروع و دين پسند ، باخدا نداشت .
و ما به مناسبت ديگرى ، آنجا كه از ( عناصر سپاه) سخن بگوئيم ، از آنان ياد خواهيم كرد .

٣- شكاك ها
مفيد ( عليه الرحمه ) در آنجا كه از عناصر سپاه حسن بن على بحث كرده ، از اين گروه نام برده است ، گمان قوى آن است كه نامگذارى آنان به ( شكاكها) بدين جهت است كه اينها تحت تأثير تبليغات خوارج قرار گرفته بودند بدون اينكه جزء آنان شده باشند و پيوسته در حال ترديد و دودلى بسر ميبردند .
سيد مرتضى نيز در كتاب امالى ( ج ٣ ص ٩٣ ) بتقريبى از شكاكان نام برده و به اشاره ، آنان را كافر شمرده است گويا به نظر وى ، اين عده در اصل دين ، ترديد و تزلزل داشته اند .
به هر حال ، اينها جمعى از ساكنان كوفه و فرومايگان آن اجتماع بودند كه خود بخود نه قصد نيكى داشتند و نه تواناي بدى با اين وصف ، وجود آنان خود مايه ى شر و وسيله ى فساد و آلت بى اراده اي در دست اخلالگران و فتنه جويان بود .

٤ - الحمراء
اين گروه - به گفته ى طبرى در تاريخ - بيست هزار مرد مسلح كوفى بودند كه در هنگام تقسيم بندى كوفه ، در قسمتى قرار گرفتند كه هم پيمانان آنها از طايفه ى ( بنى عبدالقيس) در آنجا واقع شده بودند اين عده در اصل ، نه از ( بنى القيس) بودند و نه حتى از عرب بلكه داراى نژادى مخلوط و اولاد بردگان و موالى بودند و شايد بيشتر آنان اولاد كنيزكان پارسى اي بودند كه در سالهاى ١٢ تا ١٧ در ( عين التمر) و ( جلولاء) اسير شده بودند .
و همين ها در سال ٤١ و هم در سال ٦١ - يعنى در دو بحران مربوط به امام حسن و امام حسين - مردمى صاحب سلاح و جنگجو بشمار مى رفتند - دقت كنيد .
و باز همين ها پاسبانان ( زياد بن ابيه) بودند كه در حدود سال ٥١ هجرى آن فجايع را نسبت به شيعه مرتكب شدند و خلاصه ، اينها از افرادى محسوب مى شدند كه در برابر مزد ، به هر جنايتى تن در ميدهند و غالبا اتباع و اطرافيان مردم صاحب قدرت و شمشير برنده اي در دست جباران مقتدر بشمار مى رفتند .
بر اثر استقبالى كه اين عده از فتنه ها و حوادث مختلف كوفه در قرن اول هجرى كرده بودند ، بتدريج بر قدرت و شوكت آنان افزوده شده و كارشان چنان بالا گرفته بود كه شهر كوفه را به آنان نسبت ميدادند و مى گفتند : ( كوفه ى الحمراء) .
در بصره نيز عده اي از اولاد بردگان و موالى سكونت داشتند زياد - كه در آن هنگام حاكم بصره بود - از قدرت آنان بيمناك شد و در صدد قلع و قمع آنان بر آمد ولى ( احنف بن قيس) او را از اين كار باز داشت .
برخى از نويسندگان معاصر ، بغلط اين عده را از شيعه دانسته اند حال آنكه ايشان نه تنها كوچكترين شباهتى به شيعيان نمى داشتند ، كه از خطر ناكترين دشمنان شيعه و پيشوايانشان بودند نميتوان انكار كرد كه ممكن است در ميان آنها افرادى معتقد به مرام شيعه وجود داشته اند ولى همه را نميتوان به عده ى ناچيزى قياس كرد .
در كنار اين عناصر مخالف ، شيعيان حسن قرار داشتند كه از لحاظ تعداد ، در مركز حكومت على از ديگر گروهها بيشتر بودند در ميان اين عده ، جمعى از بقاياى مهاجرين و انصار نيز وجود داشتند كه به تبع على عليه السلام در كوفه مسكن گزيده بودند و مصاحبت آنان با رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) به آنان مكانت و منزلت شامخى در ميان مردم داده بود .
بزرگمردان كوفه ، اخلاص و صميميت خود را نسبت به اهل بيت - چه در آغاز خلافت حسن بن على و چه در هنگاميكه آنحضرت پس از بيعت ، فرمان جهاد داد و چه در مراحل ديگرى كه بعدها پيش آمد - ثابت و مدلل ساختند بيگمان اگر اين شيعيان با اخلاص در آنروز از دسيسه هاى ساير همشهريان خود مصون مى ماندند ، براى مقابله با خطرهاي كه از شام بسوى كوفه سرازير بود ، عده اي كافى و شايسته ميبودند در اين جمع فرخنده ، چنان آمادگى و شور و نشاطى وجود داشت كه براى هيچكس قابل انكار نبود و به آن اندازه كه هر مشكلى را براى آنان هضم و قابل درك مى ساخت و معرفتى كه زمينه و شرط ورود در مشكلات است به آنان مى بخشيد .
براستى درباره ى كسانى همچون : قيس بن سعد بن عباده ، حجر بن عدى ، عمر و بن الحمق خزاعى ، سعيد بن قيس همدانى ، حبيب مظاهر اسدى ، عدى بن حاتم ، مسيب بن نجيبه ، زياد بن صعصعه و ديگرانى از اين طراز ، چگونه ميتوان انديشيد ؟ .
البته جريانهاى تند و مخالف و دستهاى مزدور و خائن نيز براى دگرگون ساختن اين زمينه هاى مساعد و تغيير سرنوشت ، پيوسته مشغول فعاليت بودند .
در اين محيطى كه سراسر آنرا تمايلات گوناگون و متضاد فرا گرفته و فتنه گريها و تبليغات رنگارنگ آنرا به هيجان در آورده بود ، براى حسن بن على آينده ى كار و مولود اين شبان آبستن حوادث ، پوشيده و مستور نبود و چون در طليعه ى حكومت بود ، ناگزير ميبايد برنامه ى كار و هدف خود را براى مردم بيان كند و ضمنا روش و خط مشى خود را از شرائط و مقتضيات گوناگونى كه در داخل و خارج او را احاطه كرده است ، الهام بگيرد.
معاويه دشمن بيرون از مرزى بود كه با مكر و فريب خود و با وسائل قدرتى كه در اختيار داشت و با پايگاه مستحكمى كه در صفحات حكومتش از آن برخوردار بود ، خاطر كوفه را سخت مشوش و مشغول داشته بود معاويه آنچنان دشمن حقيرى نبود كه حسن بن على بتواند در مورد او خونسرد و بى تفاوت بماند و يا در صورت چشم پوشى و خونسردى ، از حملات سخت او مصون باشد و در حقيقت امام حسن بيش از هر كس ديگر ، علاقمند بود كه در صورت مساعد بودن شرائط ، قدرت شيطانى معاويه را در هم كوبيده و سزاي در خور او ، به او بچشاند .
و اما در داخل قلمرو حكومت حسن بن على ، آنچه بيش از همه توجه و اهتمام او را جلب كرده بود ، دشمنيهاى مردمى بود كه هر چند بظاهر در كنار او مى زيستند اما از لحاظ معنى و روح و هدف ، فرسنگها از او دور بودند .
براى آن حضرت بسى ناگوار بود كه در مركز حكومتش مردمى زندگى كنند كه غرائز بر آنان چيره شده و حرص و آزدست تطاول بر آنان گشوده و هرزه گراي ايشان را به هر سو كشانيده است ، نه از وفا مفهومى مى شناسند و نه دين را حرمتى مى نهند و نه همسايگى را حقى قائلند ، بيگانگى و دورى از خود انسانى ، آنان را به آلت و ابزارى براى مكر و فساد و نفاق مبدل ساخته است ، با هر آوازى هم صدا مى شوند و در هر وادى براه مى افتند ، نه صحنه ى سياست به آنان رونقى مى گيرد و نه ميدان جنگ با آنان سامان مى يابد وجود اينچنين نامردمانى كافى است كه اجتماعى را دستخوش اضطراب و هرج و مرج ساخته و در خطر فتنه و معرض انواع بلاها و خطرات قرار دهد.
حسن بن على در مواجهه با اين اوضاع و احوال ، آنچنان نبوغى از خود نشان داد كه اگر آن حوادث و مصائب ناگهانى و غير قابل محاسبه پيش نمىآمد ، يقينا پيروزى درخشانى بدست مىآورد .
بسيارى از حوادث را پيشگواي ميكرد ولى مراعات احتياط ، مانع از آن بود كه پيش بينى هاى خود را ابراز كند و بدين جهت فقط به اشاره اي بدان ، اكتفا ميكرد ، جمله ى ابهام آميز و شيواي كه از آيه ى كريمه ى قرآن اقتباس كرده و در نخستين خطبه اش در روز بيعت بيان فرمود از اين قبيل بود آن جمله اين بود : ( انى ارى ما لاترون ) ( من مى بينم آنچه را شما نمى بينيد ) .
در آن روزى كه اين جمله را ادا كرد در پيش روى او بجز جشنهاى سرشار از شور و نشاط كه بيش از همه چيز ، نمايشگر صميميت توده ى مردم با خليفه ى جديد مى توانست باشد ، چيز ديگرى وجود نداشت پس چگونه است كه او چيزى در آنان مشاهده مى كند كه آنان خود از ديدن آن عاجزند ؟ .
اين همان دور انديشى و دور بينى ويژه ى حسن بن على بود كه در جنگ و صلح و در هر گامى كه با دشمنان يا دوستانش برداشته ، نشانه ى آنرا ميتوان يافت . اگر چه مجموعه هاى تاريخى در آن مقام بر نيامده اند كه نمونه هاى فراوانى را كه ميتوان بعنوان نمودارهاى تاريخى از سياست حسن بن على ارائه داد - مخصوصا آنچه را كه مربوط به بخش اول از دوران حكومت وى يعنى پيش از اعلان جهاد مى باشد - نشان دهند ، با اينحال همان موارد نادرى كه از سيره ى زندگى وى بدست مىآيد ، بيننده را به سياست ماهرانه ى وى مؤمن و مطمئن مى سازد چه ، او در وضعى آنچنان نا متعادل و بحرانى ، بقدرى حكيمانه و مدبرانه فرماندهى كرد كه بهتر از آن در چنان وضعى امكان پذير نيست .
اينك مثالى چند از روشهاى سياستمدارانه ى او در اداره ى اوضاع پيش از آغاز جنگ :
براى بيعت ، عبارت مخصوصى وضع كرد و از قبول هر گونه قيد و شرطى در بيعت استنكاف كرد از همه به شرط : شنواي و فرمانبرى ( اطاعت كامل ) در جنگ و صلح ،بيعت گرفت سخندانى مدبرانه ى او در اين جمله ، همانطورى بود كه حدس زده مى شد چه ، از جنگ و صلح هر دو نام آورد ، هم طرفداران جنگ و هم مخالفين آن را قانع ساخت و البته آشناي او به اوضاع عمومى كوفه ، چندان بود كه ميتوانست در چنين اوضاعى راهبر او به چنين آگاهى حكيمانه گردد .
عطاى جنگجويان را صد ، صد افزايش داد ( ١٠ ) و اين نخستين چيزى بود كه پس از آغاز خلافت پديد آورد و پس از وى خلفاء همه از او پيروى كردند ( ١١ ) .
بديهى است كه تغيير وضع بصورت افزودن مزاياى خاص سپاهيان ، موجب افزايش قدرت و محبوبيت بود ، بعلاوه در گرد آوردن تعداد زيادترى از مردم براى جنگ ، تأثير بسزاي داشت .
اين پديده اي بود كه هر چند ميتوانست دليل آمادگى براى جنگ باشد ، با اينحال بطور قاطع ، تصميم وى را بر جنگ اعلام نميكرد چه ، همچنين ميتوانست فقط نمونه اي از تغيير وضع هاى يك دوران جديد باشد .
اين كار با اين روش ، در عين آنكه يكنوع پيشگيرى عاقلانه و مدبرانه براى آينده اي بود كه اى بسا شروع جنگ را ضرورى مى ساخت ، با اينحال موجب تفرقه و اختلاف كلمه هم نبود .
دستور داد دو نفرى را كه براى معاويه جاسوسى ميكردند ، اعدام كنند و با اجراى اين حكم ، روح فتنه جواي و بلواگرى را - كه عناصر زيادى از مردم بصره و كوفه بدان گرائيده بودند - سركوب ساخت .
مفيد مى نويسد : ( چون خبر وفات اميرالمؤمنين و بيعت مردمان با حسن بن على به معاويه رسيد ، پنهانى مردى از قبيله ى حميرا به كوفه و مردى از بنى القين را به بصره فرستاد تا اخبار را براى او بنويسند و در كارهاى امام حسن ايجاد اختلال كنند ، حسن از اين موضوع اطلاع يافت ، دستور داد تا جاسوس ( حميرى) را در كوفه از خانه ى گوشت فروشى بيرون آورده گردن زدند و به بصره نوشت تا جاسوس ( قينى) را در ميان قبيله ى ( بنى سليم) جستجو كنند و او را يافته و اعدام نمايند) .
ابوالفرج اصفهانى نيز شبيه به همين روايت كرده و سپس گفته است : ( حسن به معاويه نوشت : اما بعد ! جاسوسانت را فرستادى ، گويا مايلى ديدار كنيم ! در اين ترديد ندارم پس منتظر باش كه آن روز دور نيست شنيده ام كه زبان شماتت گشوده اي به آنچه شيوه ى خردمندان نيست كه بدان شماتت كنند ( اشاره به شادى كردن معاويه به وفات على عليه السلام ) .
حال تو مناسب اين شعر است :
( به آنكس كه در پى مخالفت با آن در گذشته است ، بگو :
تو نيز آماده ى آنچنان پيشامدى باش كه گواي هم اكنون خواهد شد .
ما آن چنانيم كه هر كه از ما بميرد ، همچون كسى است كه شب را در جايگاه شبانه به انتظار صبح بسر ميبرد) .
با وجود اصرار زيادى كه بيشتر اطرافيان و نزديكان وى از نخستين روز حكومتش بر شروع جنگ داشتند ، جنگ را بتأخير انداخت ما در فصل( ٥ ) وضع سياسى آنروز را تحليل خواهيم كرد و آشكار خواهد شد كه در آن شرائط ، اين يگانه تدبير صحيح و موافق مصلحت بود .
بوسيله ى تبادل نامه و پيغام ، موقعيت متزلزل معاويه را كه با ادعاهاى پوچ خود او قابل تحكيم نبود ، از ياد او برد و پرونده اي از مغلطه كاريهاى او - كه همان نامه هاى او به امام حسن بود - فراهم آورد و همين پرونده ى سياه بود كه معاويه ى ماسكدار و ناشناخته را به مردم شناسانيد و براى امام حسن در برابر آراء و افكار عمومى ، بهانه ى معقولى براى جنگ با معاويه ، درست كرد در نتيجه ، جبهه ى معاويه در منطق خردمندان براى هميشه مغلوب شد اگر چه پس از آن در منطق زور ، غالب بشمار آمد .
هر يك نمونه از اين تدبيرهاى خردمندانه كه حسن بن على بوسيله ى آنها روش سياسى خود را در فاصله ى كوتاه ميان وفات على تا تصميم بر شروع جنگ ، معرفى كرده است ، ميتواند ما را از ذكر همه ى نمونه ها بى نياز سازد
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- شرح حال او را در فصل : ( رهبران برگزيده ى شيعه) در همين كتاب خواهيد خواند جمله ى بالا را مسعودى از وى نقل كرده است : ( حاشيه ى تاريخ ابن اثير ، ج ٦ ص ١١٨ )
٢- ( بلاذرى) در فتوح البلدان و ( براقى) در تاريخ الكوفه ( حموى) نيز در المعجم همين را گفته ولى در ماده ى ( بصره) به خلاف آن رأى داده و گفته :( شهر سازى بصره در سال ١٤ هجرى ٦ ماه پيش از بناى كوفه بود) ! .
٣- كلمه ى ( قطايع) را پس از مراجعه به لغت و هم به خبرگان زبان عرب ، با تأمل و ترديد فراوان به اين صورت ترجمه كردم بايد ياد آور شوم كه اين معنى علاوه بر آنكه با معناى مصطلح لغتهاى ( اقطاع) و ( قطيع) و ( قطيعه) متناسب است ، با عبارت زير كه در ( اقرب الموارد) پس از ذكر چند معنى براى كلمه ى ( قطيعه) آمده ، كاملا تاييد مى شود : ( و - مواضع فى بغداد اقطعها الملك المنصور اناسا من اعيان دولته ليعمروها و يسكنوها و هى قطيعه فلان و فلان) به هر صورت از فضلاي كه با مراجعه به متون تاريخ به معناى قطعى ترى رسيده باشند ، اميد راهنماي دارم ( مترجم ) .
٤- البدايه و النهايه ( ج ٨ ص ٤١ )
٥- ( مفيد) در كتاب ارشاد ( ص ١٧٠ ) و ( طبرسى) در كتاب اعلام الورى
٦- حاشيه ى تاريخ ابن اثير ( ج ٦ ص ٤٢ ) مؤلف : چه ميدانيم ! شايد بسيارى از مردم شام نيز نامه هاي همانند نامه هاى كوفيان به معاويه ، براى حسن بن على نوشته باشند چه اينكه دانستيم كه هر دو گروه - هم كوفيان و هم شاميان - در فقر اخلاقى كه موجب فريفتگى به جلوه هاى مادى و خيانت است ، شريك بودند رجوع كنيد به كتاب ( المحاسن و المساوى) ( ج ٢ ص ٢٠٠ ) تأليف ( بيهقى) براى اطلاع از نامه ى ياران معاويه به على عليه السلام و به تاريخ يعقوبى ( ج ٣ ص ١٢ ) براى مطالعه ى نامه ى همه ى ياران عبدالملك بن مروان به مصعب بن زبير كه از وى امان طلبيده و جائزه خواسته اند اى بسا كه نامه هاى نزديكان معاويه به حسن بن على از اين جهت بر ما پوشيده مانده كه آن حضرت مراعات امانت را كرده و راز نامه نگاران را افشاء نساخته و يا اينكه مورخان خواسته اند اين موضوع را هم مانند بسى موضوعات ديگر ، نديده بگيرند !.
٧- علل الشرايع ( ص ٨٤ ) .
٨- رجوع كنيد به : الامامه و السياسه ( ص ١٥٠ ).
٩- تاريخ طبرى ( ج ٦ ص ١٠٩ ) .
١٠- ترجمه ى اين جمله : ( زاد المقاتله مأه مأه) و گويا بدين معنى كه بر سهميه ى هر سپاهى صد در هم مثلا افزود ، يعنى به آنكه سهميه اش پانصد بود ، ششصد و به آنكه نه صد بود ، هزار درهم عطا كرد يا اينكه به هر سپاهى نخست صد در هم اضافه حقوق داد و اگر ديد وظيفه اش را به نيكى انجام ميدهد ، بر حقوق او صد ديگر افزود و همچنين و آنچه گويا جاى ترديد نيست آنست كه در اين عبارت ، سخن از افزايش سهميه ى مالى و حقوق است و نه چيز ديگر ( مترجم ) .
١١- شرح النهج - ابن ابى الحديد ( ج ٤ ص ١٢ ) .
۵
تصميم بر جنگ تصميم بر جنگ
بررسى فرازهاى تاريخ نشان ميدهد كه پيروزى يافتن دين در اجتماع ، داراى نقشى بزرگ در پيشرفت اخلاق است و اين بدانجهت است كه ملتها و توده ها در خوى و روش ، دنباله رو رهبران و فرماندهان ، و در شكل زندگى ، محكوم و تابع هدف قوانين اند و اگر دين بجز امر به معروف و نهى از منكر و پيراستن نفس آدميان از طمع ورزى به ماديات ، چيز ديگرى نميداشت ، براى اصلاح جامعه كافى بود .
اما اين گروه بازماندگان جاهليت - همچون ديگر طرفداران نظام طبقاتى - به محافظه كارى و پيروى از عادت هاى پدران و نياكان و نظام هاى پوسيده و كهن و روش هاى ظالمانه ، خو گرفته بودند .
اينها در آغاز ظهور دين جديد ، در صف سر سخت ترين دشمنان آن قرار داشتند و بعدها كه از گردن نهادن به آن گزيرى نداشتند ، آنرا به چشم ابزارى براى رسيدن بدنياى خود مى نگريستند .
در سايه شوم اين انگيزه ها ، هدف دين پايمال شد و جامعه از سير تدريجى و منظم بسوى اصلاحات مورد نظر ، باز ماند مردم بمطامع دنيوى سرگرم شدند و ( دين لقلقه اي بر زبانشان گشت كه تا گذران زندگى از آن نگهدارى مى كردند اما در هنگامه ى بلا آنكس كه ديندار بماند كم بود) .
اما آل محمد ( صلى الله عليه و آله ) رسالتى اهمال ناپذير داشتند اين رسالت ، نجات مردم بود نه سود شخصى ، و بر پا داشتن اردوگاه دين بود نه آراستن مسند قدرت خود ، و پاسدارى معنويات بود نه حفاظت منافع اختصاصى .
و چون معاويه ، تا بوده همواره دشمن اين هدف ها و معارض مناديان اين اصلاحات بوده و بالاخره هم با سركشى و طغيان ، از جامعه ى مسلمين كناره گرفته و هوس حكومت در جان او ريشه دوانيده و منافع شخصى در ادراك و روش او اثر گذارده ، ناچار ميبايد حسن بن على نيروى توده هاى مسلمان را بر ضد او بسيج كند و او را به حكومت الهى بطلبد و خدا بهترين حكم كنندگان است .
ابوالفرج اصفهانى مى نويسد : نخستين كارى كه حسن بن على كرد اين بود كه عطاى سپاهيان را صد ، صد افزايش داد ( ١ ) پيش از او على عليه السلام در واقعه ى جنگ جمل اين كار را كرده بود و او نيز در آغاز خلافتش به اين كار دست زد و پس از وى خلفاء همگى از او پيروى كردند سپس مى نويسد : حسن عليه السلام بوسيله ى ( حرب بن عبدالله ازدى) نامه اي براى معاويه فرستاد ، بدينقرار : ( از حسن بن على اميرالمؤمنين بسوى معاويه پسر ابوسفيان سلام بر تو سپاس ميگزارم الله را كه معبودى جز او نيست و بعد ، همانا خداوند - جل جلاله - محمد را بر انگيخت : رحمتى براى عالميان و منتى بر مؤمنان و رسولى بسوى همه ى مردمان تا آنان را كه زنده اند از عذاب خدا بر حذر دارد و سخن را بر كافران تمام سازد ، و او رسالت خداي را گزارد و به امر او قيام كرد و آنگاه در حاليكه نه تقصير كرده بود و نه سستى روا داشته و خدا حق را بدو ظاهر ساخته بود و شرك را بدو سركوب كرده ، پروردگارش او را ميرانيد .
( و قريش را باو اختصاص داد و فرمود ( همانا اين قرآن ، ياد آور تو و قوم تو است) پس چون اين جهان را بدود گفت ، بر سر حكومت او در ميان عرب منازعه در افتاد قريش گفتند : ما عشيره و خويشاوندان و نگهبانان نسب اوئيم و روا نيست كه شما بر سر حكومت و قدرت او با ما مخاصمه كنيد ، عرب اين حجت را از قريش پذيرفت و به داعيه ى او گردن نهاد ، آنها را گرامى داشت و مسند را تسليم آنان كرد .
( پس آنگاه ما به قريش همانرا گفتيم كه قريش به عرب گفته بود ولى او همانند عرب با ما به انصاف نگرائيد قريشيان ، حكومت را به نيروى استدلال خود و به يارى انصاف عرب گرفتند ولى چون نوبت استدلال ما و انصاف آنان فرا رسيد ، از ما دورى گزيدند و با همدستى در ظلم و دشمنى و جفاى ما ، بر ما تسلط يافتند و زمان كار را بدست گرفتند بارى ميعاد گاه ما و آنان ، در پيشگاه خدا است و اوست سرپرست و ياور ما .
( ما آنروز از اينكه كسانى حق ما را غصب كرده و به حكومتى كه از خاندان ماست دست اندازى نموده اند ، بسى در شگفت بوديم ولى چون آنها مردمى با فضيلت و داراى سابقه در اسلام بودند ، از منازعه با آنان چشم پوشيديم ، مباد كه منافقان و دشمنان بدين وسيله رخنه اي در دين وارد كنند يا راهى بر اخلالگرى و فساد در آن بيابند .
( ولى امروز جاى آنست كه همه كس از دست اندازى تو بدين منصب و مسند در شگفت فرو روند چه ، تو به هيچ بابت شايسته ى اين منصب نيستى ، نه به داشتن فضيلتى اسلامى و نه به گذاردن اثرى نيك و پسنديده و بالاتر آنكه تو زاده ى يكى از باندهاى مخاصم و فرزند دشمنترين افراد قريش با رسولخدا و قرآن ، ميباشى خداوند شر تو را كفايت خواهد كرد و عنقريب بر او وارد خواهى شد و خواهى ديد كه عاقبت از كيست سوگند بخدا بزودى پروردگارت را ديدار خواهى كرد و آنگاه او سزاى كرده هاى تو را خواهد داد و خدا بر بندگان ستمكار نيست .
( وقتى على وفات يافت رحمت خدا بر او آنروز كه وفات يافت و آنروز كه خدا بر او منت گذارد به اسلام و آنروز كه از قبر بر انگيخته شود - مسلمانان زمام امر را به من سپردند از خدا مسئلت مى كنم كه در اين جهان زودگذر چيزى كه موجب نقصان كرامت او در آخرت باشد به ما عطا نكند چيزى كه مرا بر نامه نوشتن به تو وادار ساخت اين بود كه خواستم در برابر خداى - عزوجل - در كار تو معذور باشم و تو اگر گفته ى مرا بكار بندى ، خودت بهره اي بزرگ خواهى برد و مسلمانان نيز به صلاح و مصلحت خواهند رسيد .
( پس پيگيرى از راه باطل را فرو گذار و همچون ديگر مردم به بيعت من درآچه ، تو خود ميدانى كه من بكار خلافت از تو شايسته ترم از خدا بپرهيز و طغيان و سركشى را فرو گذار و خون مسلمانان را مريز بخدا سوگند كه بيش از اين مظلمه ى خون مردم را با خود به پيشگاه الهى بردن ، به خير تو نيست از در اطاعت و مسالمت در آى و بر سر خلافت با اهل آن و كسيكه از تو بدان شايسته تر است منازعه مكن مگر خدا فتنه را بخواباند و كلمه ى مسلمين را متحد سازد و فيما بين آنان را اصلاح كند .
( و اگر جز به پيگيرى از گمراهى و ستيزه گرى ، تن در ندهى ، مسلمانان را به سر وقت تو خواهم آورد و تو را به محاكمه خداي خواهم كشيد تا خدا ميان ما حكم كند و او بهترين حكم كنندگان است) ( ٢ ) .
چنانكه مى بينيد ، پايان نامه آشكارا متضمن تهديد به جنگ است و امام حسن چاره اي جز اين روش نداشت چه ، ابتدا دشمن را به فرو گذاردن راه باطل و از در بيعت در آمدن همچون ديگران ، دعوت مى كند و اين روش سياسى مدبرانه ايست كه براى ضعيف كردن روحيه ى مقاومت دشمن از راه تضعيف اراده ى او بكار بسته مى شود و تازه اين سخن را در وقتى ميگويد كه قبلا احتجاج آل محمد را با قريش ، با او در ميان گذارده و با اين بيان با او احتجاج كرده است .
دعوتى خير خواهانه ، وعده اي تهديد آميز و سپس تهديد آشكار به جنگ .
او در رفتار خود با معاويه ، از روش پدرش پيروى كرد و براستى امام حسن در اوضاع و احوال خاصى كه او را احاطه كرده بود و با دشمنانى كه داشت ، نمودار كامل پدرش بود گواي روزگار او قطعه اي از دوران اميرالمؤمنين بود كه تا پس از وفات آن حضرت ادامه يافته بود همچنان كه جنگ در دوران على عليه السلام ضرورتى اجتناب ناپذير بود ، در دوران امام حسن نيز هيچ چيز ديگر نمى توانست جاى آن را پر كند .
از جمله چيزهاي كه خلافت جديد را مىآراست اين بود كه نشان دهد در عين جوانى ، از تسلط و اقتدار كافى برخوردار است و اينكار مستلزم آن بود كه دست خيانتكاران را از كارها كوتاه كند و با اين تصفيه ، هيبت خود را در دلها بيفكند و راه ثبات و استقرار و قبضه كردن امور را بر خود هموار سازد.
در اينصورت طبيعى است كه اين نامه متضمن تهديدى صريح و اندرزى شديد و لحن آمرانه اي محكم و قوى باشد : ( از خدا بپرهيز و طغيان و سركشى را فرو گذار و خون مسلمانان را مريز ! بخدا سوگند كه از اين بيش مظلمه ى خون مردم را با خود به پيشگاه خدا بردن به خير تو نيست از در سلم و اطاعت در آى و بر سر خلافت با اهل آن و كسيكه از تو بدان شايسته تر است منازعه مكن) .
رايت امويان در شام ، همچنان بر دشمنى با خلافت هاشمى كوفه ، در اهتزاز بود و همان سر پيچى و نافرمانى قديم را كه در برابر بيعت على داشت ، در برابر بيعت امام حسن نيز در پيش گرفت نامه هاى خير خواهانه و با صراحت سودى نبخشيد و روش عاقلانه و استدلالهاى محكم اين نامه ها نتوانست گردنكشى و طغيان او را فرو نشاند .
و ما هنگاميكه نامه هاى امام حسن به معاويه را بررسى مى كنيم ، چيزى كه از كسى مثل او بعيد نمايد يا سخنى كه از استدلال صحيح و محكم بيرون باشد در آنها نمى يابيمدر اين نامه ها يا سخن از حق مفروض ايشان بر مردم يعنى وجوب دوستى و مودت است يا از طهارت و پاكيزگى آنان از پليديهاى گناه و هم از ولايت ايشان بر مسلمين كه قرآن بدان ناطق است و يا از گفته هاى صريح و قطعى پيغمبر درباره ى تعيين امام و مسئله ى خلافت و بالاخره يا از دعوت وى به تسليم و اطاعت و حفظ خون مسلمانان و فرو نشاندن آتش فتنه و اصلاح ذات البين.
بعكس در نامه هاى معاويه به امام حسن ، غالبا بجاى آنكه به ماهيت موضوع توجه شود ، به حواشى پرداخته شده و بسيارى از آنها ياد آور دشمنيهاى فراموش شده و بر انگيزنده ى روح تفرقه و نفاق ميان برادران مسلمان است .
بسيار بجا است اگر معاويه را نخستين بر انگيزاننده ى احساسات قبيله اي در تاريخ اسلام بدانيم او با بياد آوردن خصومتهاى فراموش شده و بر افروختن آتش اختلاف ، نخستين كسى بود كه مبناى دين توحيد يعنى اتحاد و وحدت را در هم شكست و اين پايه ى اساسى را كه بحقيقت ، مايه ى اصلاح و راز موفقيت اين دين است ، متزلزل ساخت .
گويا معاويه چون دانسته بود كه با آوردن نام خود و پدرش ابوسفيان - كه سوابق ننگين هر دو نفر با ارقام و تاريخ براى مسلمانان روشن بود - قادر نيست ساده دلان را اغفال كند و به دام افكند ، در نامه هايش به امام حسن ، از ابوبكر و عمر و ابوعبيده ياد ميكرد و مخالفت اهل بيت را با بيعت ابوبكر به رخ امام حسن مى كشيد .
نامه هاى معاويه ، در پيرامون موضوعى كه اين نامه ها به انگيزه ى آن نوشته مى شد ، فقط يك چيز كم داشت و آن دليلى معقول براى اثبات حق خلافت و تصرف اين مسند مقدس بود حتى موضوع خونخواهى عثمان - اين بهانه ى مغلطه آميز - كه همچون حربه ى برانى بر ضد على عليه السلام در همه ى جبهه بنديها و جنگهاى طولانى ميان على و معاويه ، بكار مى رفت ، اكنون با مرگ آن امام بزرگوار ، كند شده و از كار افتاده بود معاويه اكنون در برابر حسن بن على قرار داشت ، يعنى همانكسى كه در روز قتل عثمان ، بر در خانه ى او ايستاده و از وى دفاع كرده بود تا حدى كه - بگفته ى عموم مورخان - پيكرش از خون رنگين شده بود ، همانكسى كه طقطقى درباره ى اومى نويسد : ( در دفاع از عثمان جنگ سختى كرد بطوريكه خود عثمان او را باز ميداشت ولى او همچنان به جنگ ادامه ميداد و جان خود را براى او در خطر مى انداخت) و اين در همان موقعيت خطيرى بود كه ديگران به عثمان حتى نزديك هم نشده و خويشاوندانش او را واگذاشته بودند ( ٣ ) .
بلى ، تنها دليل و حجت معاويه در نامه هاي كه به حسن بن على مى نوشت اين بود كه : ( من در حكومت از تو با سابقه تر و در اين امر ، آزموده تر و بسال از تو بزرگترم ( ٤ ) همين و ديگر هيچ .
بيگمان اگر معاويه غير از اين جملات پى در پى ، دليل قابل ذكر و شايسته ى قبولى ميداشت ، بيان ميكرد و براى موفقيت خود به بيدار كردن احساسات خصمانه ى كهن و بر انگيختن دشمنى ها و كينه ها متوسل نمى شد .
و ايكاش مى فهميديم كه وى از كدام آزمودگى اش ياد مى كند ؟ ! .
آيا آنروزى را مى گويد كه شام از دست او به فغان آمده و شاميان شكايت او را نزد عمر برده بودند و عمر كه سخت به هيجان آمده بود او را بوسيله ى قاصدى احضار كرد و او در اين هنگام از عمر بيش از غلامش ( يرفأ) مى ترسيد ؟
يا آنروز را كه لباس سبز رنگ پوشيده و با تفاخر بر عمر وارد شد و عمر با تازيانه بر سرش نواخت ؟ ! .
يا آن هنگام را كه بى خبر عثمان ، كارها را بنام او انجام ميداد و عاقبت با اين رفتار خود ، يكى از موجبات بدبختى او شد ؟ ! .
يا آنروز را كه از روى گردنكشى و طغيان ، سپاهيانش را به جنگ با امام زمانش برد و بى هيچ عذرى با وى جنگيد ؟ ! .
آيا اين ( آزمايش ها) دليل برترى و شايستگى براى حكومت و يا ادامه ى آن مى توانست شد ؟ و اگر نه ، پس اين شايستگى را از كجا ادعا مى كرد ؟ !.
آيا حكومتى را كه از اين راهها بدست آمده و بر پايه ى دروغ و تهمت و خون ريزى بنا گرديده ميتواند دليل شايستگى براى احراز مقام ارجمند دينى يعنى خلافت باشد ؟ .
جملاتى پى در پى و پيوسته ، بشيوه ى استدلالهاى روشن و محكم و در معنى بازگشت همه ى آنها فقط به يك چيز : استدلال به طول مدت ! و ما در منطق حق ، هيچ مقياس و معيارى سراغ نداريم كه خلافت را از راه ( طول مدت) يا ( زيادتى عمر) ثابت كند ! .
اى بسا كسى كه در خريدارى و جدانها يا بر انگيختن فتنه و فساد در مجتمع ، از همه بصيرتر و كار آزموده تر است ولى اين نميتواند موجب شايستگى واستحقاق او براى جانشينى مقام نبوت باشد .
واى بسا كسى كه در كنترل اعصاب و پوشيده داشتن عواطف خود بقدرى تواناست كه همه او را از پر گذشت ترين و حليم ترين مردم مى پندارند ولى اين ، دليل رهبرى و پيشواي دينى در ميان مردم نيست ، چه ، حلم و گذشت همچنانكه در امام و پيشواى دينى هست ، در رياست طلبان و مدعيان رهبرى و حكومت هم ممكن است وجود داشته باشد .
واى بسا كسى كه بر اثر كار كشتگى قادر است آراء و افكار عمومى را در جهت رأى و عقيده ى شخصى خود بكار اندازد - چه منشاء اين رأى و عقيده رأى الهى باشد يا هوى و هوس شخصى - ولى چنين كسى نيز فقط يك بدعت گذار در دين است نه خليفه ى مسلمين زيرا خليفه را رأيى جز رأى قرآن و مدركى جز حديث و مرجعى جز خدا نيست .
بنابرين ، فرد شايسته براى مقام رفيع خلافت اسلامى و جانشينى رسالت ، عنصر كميابى است كه خداوند از ميان بندگان بر مى گزيند و بر اثر مزايا و خصال پسنديده و يگانه اش ، او را بر ديگر خلق برترى ميدهد ، و خداي كه آفريننده ى آدميان است ، اين بنده ى شايسته و ممتاز را از همه كس بهتر مى شناسد و او را به نام و نشان به رسولش معرفى مى كند و پيغمبر ، وى را به نيابت و وصايت خود بر مى گزيند و پس از اين جريان ، ديگرى را حق انتخاب و تعيين كسى نيست .
براى معاويه نه آن سوابق ننگين خود و پدرش و نه كيفيت اسلام آوردن آندو و نه نقشى كه در برابر عمر و عثمان و در برابر على عليه السلام داشته است ، مانع از اين نبود كه به برترين منصب و مسند دينى دست اندازى و طمع ورزى كند لذا به امام حسن ، فرزند رسولخدا - كه مسلمانان در همه ى آفاق كشور اسلامى با او بيعت كرده و ياران پيغمبر و خاندان و نزديكانش و همه كسانى كه روى مسلمانى آنان حساب مى شد ، طاعت او را به گردن گرفته اند - نوشت : من از تو بسال بزرگتر و با سابقه تر و مجرب ترم ! .
راستى در دنياى استدلالها ، استدلالى ميتوان يافت كه در نشان دادن عجز و بيدليلى ، از اين رساتر باشد ؟ .
نوبت ديگرى نيز به امام حسن نامه نوشت ولى ايندفعه بقصد تهديد به ترور و فريفتن به حرف و گويا در شناخت حسن بن على دچار اشتباه شده بود كه بدين روش مبتذل و پست با وى سخن گفت :
( بپرهيز از آنكه مرگ تو بدست مردم پست و فرو مايه باشد ، و نوميد باش از اينكه بتوانى در ما فتورى پديد آورى ، وانگهى ، پس از من خلافت از آن تو است چه ، تو از همه كس بدان سزاوارترى) ( ٥ )
و آخرين پاسخى كه به فرستادگان امام حسن : ( جندب بن عبدالله ازدى) و ( حرث بن سويد تيمى) داد اين بود : ( برگرديد ! ميان ما و شما بجز شمشير نيست) ( ٦ ) .
بدين ترتيب ، دشمنى از طرف معاويه شروع شد و او بود كه با امام منقرض الطاعه اش مخالفت و گردنكشى كرد ، امام و پيشواي كه بجز معاويه و پيروان دست پرورده و چشم و گوش بسته اش - كه به گفته ى صعصعه بن صوحان عبدى در برابر معاويه : فرمانبردارترين مردم در برابر مخلوق و نافرمانترين مردم در برابر خدا و عاصيان فرمان حق و هم پيمانان اشرار ، بودند - هيچكس از مسلمانان نبود كه با او بيعت نكند ( ٧ ) .
كوفه تهديد معاويه را مى شنيد و خبر پيشروى او را بسوى عراق دريافت ميكرد و با زبان نام آوران و بر جستگان شيعه ، حماسه ى رزم مى سرود و بدينگونه روزگار مى گذرانيد .
موضوع بصورت كاملا جدى در آمده بود و زمامدار ناگزير ميبايد اوضاع و احوال ناگهان پيش آمده را پاسخ گويد و بر طبق حكم واقعيت ، عمل كند.
جنگيدن با اهل بغى و گردنكشان ، وظيفه اي بود كه عقيده و طرز فكر دينى اش ، بدان حكم مى كرد و اساسا خلافت اسلامى بدون سركوب كردن اين تجزيه و اختلاف - كه معاويه در مدت سه سال متوالى با شورشهاى مسلحانه ى خود بر ضد خلافت ، در صفوف مسلمانان انداخته بود - ثبات و استقرار و وحدتى را كه آنروز بيش از هميشه بدان نياز داشت ، باز نمى يافت .
جنگهاى شام از همان روزى كه معاويه بدان پرداخت ، شوم ترين و زيان بارترين جنگها براى اسلام بوده اند خونى كه در اين جنگها ريخت و حقى كه پايمال شد و حقايقى كه مورد تجاوز قرار گرفت و پيروزى اي كه تهى مغزان بدست آوردند و پيشرفتى كه نصيب هوسهاى پست مادى شد در همه ى جنگهاى تاريخ اسلام بى نظير بود .
اسلام با الهام از اصول انسانى عالى خود ، جنگ را جز در راه خدا و براى صلاح انسانها و دفاع از جامعه ى اسلامى ، جائز نميداند حمله به سر حدات و ترسانيدن مردمى كه در آغوش امنيت بسر ميبرند و جنگ با ملتهاى مسلمان و گرويده به خدا و پيغمبر - فقط به منظور فرمان راندن بر آنها -هيچيك از نظر اصول اسلام ، انگيزه ى جنگ مشروع نيستند و اينگونه جنگها را جز نظام وحشيانه ى جاهليت ، صحه نميگذارد جنگهاي از اين قبيل بود كه يكپارچگى مسلمانان را از بين برد و بذر كينه و دشمنى را ميان گروههاى مسلمان پاشيد .
در اين جنگها جمعى ( سفيهان دون) ( و اين تعبيرى است كه شبث بن ربعى هنگاميكه در سال ٣٦ با معاويه روبرو شد ، درباره ى آنان به معاويه گفت ) به معاويه پاسخ مثبت دادند و او از انحطاط اخلاقى و كج فهمى و بد انديشى آنان بهره ها برد و همه ى آنان را در كام مرگ افكند در حاليكه همه راضى و مطيع بودند .
اين ، خوى موروثى بنى هاشم بود كه هرگز جنگ را آنها شروع نمى كردند در فرمان امام حسن به فرمانده مقدمه ى سپاهش : عبيدالله بن عباس مراعات اين خصلت پسنديده ى هاشمى تأكيد شده است امام حسن بطور اختصاصى ، گنجينه اي از سفارشات و دستورات پدرش اميرالمؤمنين - آن بزرگ عرب - عليه السلام ، در اختيار داشت و بطوريكه تاريخ شهادت ميدهد ، پدرش به وى عنايتى فراوان داشته و ( او را بسى بزرگ و عزيز و گرامى ميداشته است ( ٨ ) اين دستورها و سفارشات ، اگر در امور دين يا امور دنيا و اگر در تربيت يا اخلاق ، بدون استثنا نمونه هاى ارزنده و سخنانى همه بر طبق صواب و دور از خطا و خدشه بودند يكى از اين سفارشها اين بود :( هرگز كسى را به مبارزه مخواه و اگر كسى تو را به مبارزه خواست ، بپذير زيرا ، جنگ افروز ، تجاوزگر است و تجاوزگر ، زمين خورده و مغلوب است) .
به همين سبب بود كه ديديم : امام حسن در اوان بيعت و در همان حال كه يارانش بيصبرانه در انتظار جنگ بودند ، آشكارا را پاسخ مثبت بدان نداد و آن را جدى نگرفت ، زيرا او به جنگ ، به ديده ى وظيفه اي نا مطلوب كه فقط در حال ضرورت و از روى لاعلاجى بايد بدان دست زد ، مينگريست بعلاوه ، او در انتظار جنگى بود كه قبلا نيروى لازم را براى آن تدارك ديده باشد يا نيرواي كه فرجام جنگ را براى او تضمين كند و اوضاع بحرانى آنروز كه لحظه به لحظه بحرانى تر هم مى شد ، مانع بر آمدن خواسته ى او بود .
در فصل پيشين ما جبهه هاى مختلفى را كه دستجاب مبارزه طلب و پرهيجان ، به آنها وابسته بودند - يعنى امويان ، خوارج ، شكاك ها و الحمراء - معرفى كرده و روح خرابكارى و فتنه انگيزى و مخالفت با سياست موجود را كه در آن جامعه موج مى زد ، باز نموديم .
مجموع اين عوامل - كه برخى از آنها هم كافى بود - موجب شده بود كه امام حسن جنگ را - با وجود پيشنهاد بسيارى از ياران خير خواهش براى مبادرت كردن بدان - به تأخير افكند شور و هيجان محدود و موقتى كه در روزهاى بيعت ، كوفه را فرا گرفته بود ، اين عده ياران راستين امام حسن را فريفته و به امكان هر گونه اقدامى بنفع خليفه ى جديدشان اميدوار ساخته بود ولى اين ، نظرى سطحى و نزديك بين بود كه پشت پرده را نميديد و هدفهاى مخصوص اين جبهه ها را به حساب نمىآورد.
ولى امام حسن با هوشيارى و بصيرتى كه داشت ، آينده ى دورترى را مى ديد و در پرتو خرد بيدارش ، مشكلات را بيش از آنان مى شناخت و بحكم وظيفه ى دينى اش ، مصلحت عام را با دقت و احتياط بيشترى در مد نظر قرار ميداد .
او اهميت و باريكى موقعيت را بخوبى درك مى كرد زيرا از فساد اخلاقى كه بخش بزرگى از همراهان و سپاهيانش را فرا گرفته بود ، آگاهى داشت و از اين بيمناك بود كه اگر جنگ را پيش از وقت ضرورت شروع كند اين فساد اخلاق - يعنى عامل دين به دنيا فروشى - در شرائط جنگ ، كار خود را كرده و اثر پليد و شوم خود را بگذارد .
از طرفى ميديد كه تحمل اندكى از مفاسد اينان ، متضمن مصلحت فراوانى براى سياست موجود او مى باشد احساس مى كرد كه ترتيب وضع موجود را بايد با سر پنجه ى تدبير داد ، لذا روش مدارا در پيش گرفت و با مردم به ملايمت رفتار نمود و سياست نرمش و مسالمت و چشم پوشى را در برنامه قرار داد و تصفيه را به فرا رسيدن وقت مناسب موكول كرد و اين همه براى جلوگيرى از حدوث فتنه اي همه گير و بخاطر بهم دوختن جراحت نهانى بود كه امام حسن در پيكر جامعه ى كوفى مشاهده مى كرد .
در اينجا پرسشى به ذهن مى رسد كه روا نيست بدون بررسى و تحقيق ، از سر آن بگذريم و آن اين است كه : اگر درست است كه يك رئيس دولت در هنگاميكه با چنين محيط نامساعد و فضاى گرفته و ابر آلودى روبرو است ، بايد براى سركوبى عوامل هرج و مرج و آشوب ، نهايت مراقبت و احتياط را بكار برد و با بخرج دادن شدت عمل ، توطئه ها را كشف و خيانتكاران را مجازات كند پس چرا حسن بن على بجاى سختگيرى و شدت عمل ، به خوشرفتارى و مدارا روى آورد ؟ در حاليكه وضع و موقعيت خاص او براى تأمين ثبات و تضمين آينده ى خطيرش ، به روش اول - يعنى روش خشونت و سختگيرى - بيشتر احتياج داشت .
اين پرسش داراى سه پاسخ است كه در آخر فصل ٨ ( عناصر سپاه ) بدانها اشاره خواهيم كرد در اينجا همين اندازه مى گوئيم كه : اگر امام حسن روش شدت عمل را - كه در اينگونه موارد براى همه كس به روشنى مطرح است - در پيش مى گرفت ، بدست خود آتش فتنه را پيش از وقت ، مشتعل ساخته و ميدان را براى شورشهاى داخلى كه از لحاظ نتيجه ، كم ضررتر از جنگهاى شام نبود ، باز گذارده بود و معاويه آنچنان دشمنى بود كه پيوسته با تمام نيروى مالى و فكريش در پى فرصت مى گشت كه در كوفه زمينه ى شورشهاى داخلى را فراهم نمايد .
بدين قرار ، بهترين روش در آن وضعيت خطير و باريك ، همان بود كه امام حسن انتخاب كرد .
در پاسخ پيشنهاد يكى از يارانش كه معتقد بود : خوبست در شروع جنگ شتاب كند و ميگفت : ( در حركت بسوى معاويه پيشدستى كن تا صحنه ى جنگ در شهر و ديار او تشكيل شود) ( ٩ ) نيز مى گوئيم : اگر امام حسن اين كار را مى كرد ، به رهبران باندها و جبهه هاى مخالف خود در كوفه و به ( مقدس مابان ظاهر الصلاح) دستاويز مناسبى براى اظهار مخالفت ميداد كه چندان بى دليل و ناموجه نبود و براى موجه ساختن مخالفت آنان ، همين شروع به جنگ كفايت مى كرد كه در نظر بيشتر مردم و لااقل ، مردم ساده لوح و سطحى ، اشكالى بدون پاسخ بود و اى بسا كه همين مسئله به بيعت شكنى و سر پيچى و تخلف آشكار اين گروهها از فرمان امام حسن ، منجر مى گشت بدين قرار ، پيشدستى كردن در جنگ - كه بعضى به آنحضرت پيشنهاد مى كردند - در حقيقت بدين معنى بود كه وى به دست خود خطرناكترين و فجيع ترين شكاف و اختلاف را در جامعه ى خود ايجاد كند و عواقب آن را تحمل نمايد .
بر اثر اين موجبات بود كه حسن بن على ترجيح داد حالت ( عدم تعرض) موجود را حفظ كند و در شروع جنگ شتاب نكند .
ولى پس از چندى ، ناگهان فرمان جهاد داد .
او در اين هنگام ، در وضعيتى قرار گرفته بود كه به عقيده ى همگان ، هيچ اقدامى جز فرمان جهاد در آن شايسته نبود زيرا معاويه ، دشمنى و طغيان را شروع كرده و هوس كشور گشاي اش - آنهم در قلب سرزمينهاى اسلامى ! - تحريك شده و رو بسوى عراق تا ( جسر منبج) ( ١٠ ) پيش آمده بود و اين پس از گذشت اندك زمانى از وفات اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه يعقوبى ( ١١ ) آنرا خيلى كوتاه دانسته : ١٨ روز .
و در آنجا يعنى در نواحى علياى فرات بود كه معاويه براى ايجاد رعب در مرزهاى امن و آرام و هشدار به شير مردان كوفه و اعلام تدريجى جنگ ، فرياد مخالفت خود را كه ميكوشيد پر طنين و مهيب نيز باشد ، سر داد .
او مرگ على را بهترين فرصتى ميدانست كه مى توان از آن براى خاتمه دادن به ماجراى كوفه و شام استفاده كرد و اين آخرين تصميمى بود كه او و مشاورانش بر آن اتفاق كرده بودند و اين مشاوران ، همان ياران شب و روز او بودند كه جنبش مخالفت با خلافت هاشمى را با تجربه اي توأم با تيز هوشى و زيركى ، رهبرى مى كردند ، مانند : مغيره بن شعبه ، عمر و بن عاص ، مروان بن حكم ، وليد بن عتبه ، يزيد بن حر عبسى ، مسلم بن عقبه ، ضحاك بن قيس فهرى .
معاويه در انتخاب موقعيت مناسب و هم در ايجاد روح اخلالگرى در كوفه ، توفيق يافت او براى اينكار ، با اهتمام هر چه تمامتر ، وجدانهاى پست را با پول خريدارى ميكرد و جاسوسهاي به اطراف مى فرستاد كه در هنگام رفتن ، با خود انواع دروغها را ميبردند و در بازگشت ، اخبار و اطلاعات گوناگونى در مورد تصميم هاى گرفته شده يا مقدار امكانات جنگى دشمن ، با خود به ارمغان مىآوردند و اين براترين و مؤثرترين و قوى ترين حربه هاى جنگى او بود .
( معاويه تمامى عشاير و سپاهيانش را به بسيج عمومى فرا خواند بخشنامه اي به همه ى نواحى قلمرو خويش فرستاد به اين صورت : برسيدن اين نامه ، با ساز و برگ تمام بسوى من حركت كنيد) ( ١٢ ) .
امام حسن نيز متقابلا تصميم خود را براى پاسخ به ستيزه جواي معاويه ، دنبال كرد و رسما اعلان جهاد داد بدعوت او مؤمنان با اخلاص و حاملان قرآن ، فرماندهان جنگ و پارسايان اسلام گرد او جمع شدند ، مانند :
حجر بن عدى ، ابوايوب انصارى ، عمر و بن قرضه ى انصارى ، يزيد بن قيس ارحبى ، عدى بن حاتم طاي ، حبيب بن مظاهر ، ضرار بن خطاب ، معقل بن سنان اشجعى ، وائل بن حجر حضرمى ( سيدالاقيال ) ، هانى بن عروه ، رشيد هجرى ، ميثم تمار ، بريربن خضير ، حبه ى عرنى ، حذيفه بن اسيد ، سهل بن سعد ، اصبغ بن نباته ، صعصعه بن صوحان ، ابوحجه عمر و بن محصن ، هانى بن اوس ، قيس بن سعد ، سعيد بن قيس ، عابس بن شبيب ، عبدالله بن يحيى حضرمى ، ابراهيم بن مالك اشتر ، مسلم بن عوسجه ، عمر و بن حمق ، بشير همدانى ، مسيب بن نجيه ، عامر بن وائله ، جويريه بنمسهر ، عبدالله بن مسمع همدانى ، قيس بن مسهر صيداوى ، عبدالرحمن بن عبدالله بن شداد ، عماره بن عبدالله سلولى ، هانى بن هانى سبيعى ، سعيد بن عبدالله ، كثيربن شهاب ، عبدالرحمن بن جندب ، عبدالله بن عزيز ، ابوثمامه ى صائدى ، عباس بن جعده ، عبدالرحمن بن شريح ، قعقاع بن عمرو ، قيس بن ورقاء ، جندب بن عبدالله ازدى ، حرث بن سويد ، زياد بن صعصه ى تيمى ، عبدالله بن وال ، معقل بن قيس رياحى .
اينها جناح نيرومند جبهه ى امام حسن عليه السلام را تشكيل مى دادند و همينها بودند كه امام حسن در فرمانش به عبيدالله بن عباس ، ايشان را چنين توصيف كرد :( يكتن از آنان ، افزون بر يك لشكر است) و معاويه در جنگهاى صفين از ايشان بدينگونه ياد كرد : ( دلهاى آنان همگى همچون يكدل است) و گفت : ( اينها تا جماعتى را نكشند ، كشته نمى شوند) و باز همينها بودند كه معاويه درباره ى آنان مى گفت : ( هر وقت چشمهاى آنان را در زير كلاهخودها در صفين بياد مىآورم ، هوش از سرم پرواز مى كند) و گواهى دشمن ، بيشك صادقترين گواهيهاست .
خوشبينى شديدى كه همه ى مردم را فرا گرفته بود ، در هنگامه ى دعوت به جهاد ، كوفه را تكان داد و مردم دسته دسته به صفوف جنگ پيوستند در ميان اين داوطلبان جنگ ،عناصر مختلفى نيز وجود داشتند كه پيش از آن هيچكس از ايشان چنين شور و نشاطى دركارهاى شايسته و اقدامات خداپسند ، بياد نداشت .
لذا در اردوگاه امام حسن ، در كنار آندسته ياوران با اخلاص ، توده ى مجهول الحالى از مردم و جماعتى از وابستگان به فاميل هاى سرشناس و خيل انبوهى از بداند يشان كه طرز فكرى بيگانه از طرز فكر امام حسن داشتند و اى بسا فقط بجاسوسى براى دشمن آمده بودند و بالاخره گروهى از مردم سست عنصر كه معمولا هنگامه ى جنگ را با گريز علاج مى كنند و اى بسا اميدى بجز گرد آوردن غنيمت ندارند ، نيز قرار گرفتند ( هيچ دسته اي از آنها با فكر و رأى دسته ى ديگر موافق نبود ، با يكديگر مخالف و همه بى فكر و بى هدف) علاوه بر اينها مجادلات و مناقشات حزبى - كه بزرگترين خار راه آمادگيهاى لازم شرائط جنگ است - نيز در ميان آنان فراوان وجود داشت .
امام حسن از نخستين روز ، از عواقب اين ناهماهنگى اسفبار بيمناك و نا مطمئن بود و اين چيزى است كه برخى از مصادر ، صريحا بدان اشاره مى كنند .
او به اين انبوه مردمى كه پيش روى او حماسه ى جنگ مى سرودند ، نه اطمينان پايدارى داشت و نه اميد اخلاص و همفكرى .
در پشت سر اين توده ى مردم ، سران منافق و دو روى كوفه بودند كه به هيچ وجه اميد اصلاح و هدايت آنان نمى رفت ، مانند : اشعث بن قيس ، عمر و بن حريث ، معاويه بن خديج ، ابو برده ى اشعرى ، منذربن زبير ، اسحق بن طلحه ، حجربن عمرو ، يزيد بن حارث بن رويم ، شبث بن ربعى ، عماره بن وليد ، حبيب بن مسلمه ، عمر بن سعد ، يزيد بن عمير ، حجار بن ابجر ، عروه بن قيس ، محمدبن عمير ، عبدالله بن مسلم بن سعيد ، اسماء بن خارجه ، قعقاع بن شور ذهلى ، شمر بن ذى الجوشن .
و امام حسن ميدانست كه عاقبت با ايندسته ، ماجراي خواهد داشت .
اينها همان كوفيان نافرمانى بودند كه عليرغم ادعاى مسلمانى ، براى خود وكسانى مانند خود بر طبق ميل و اراده ى خود ، دستور اخلاق وضع مى كردند ! اسلام كه جارى كننده ى سرچشمه ى اخلاق در دلها و بخشنده ى نعمت هاى بيشمار به مسلمانان است ، در جمع اين مردم نابخرد ، از ماديگرى شكست خورده بود و به همين دليل هم بود كه از خاندان پيغمبر فاصله گرفته و قدرت هم آهنگى با آموزش و تربيت و فرهنگ آنانرا از دست داده بودند .
از همان لحظه اي كه با حسن بن على بشرط اطاعت كامل و بر ( شنواي و فرمانبرى ) بيعت كردند ، بصورت دستياران دشمن او در ايجاد بلوا و شورش در آمدند :
پيوسته در فكر حادثه جواي و دام گسترى و فرصت طلبى و توطئه براى بزرگترين جنايتها بدون كوچكترين نگرانى از عواقب دنيوى و اخروى آن .
خطرى كه از پيوستن اين عده به سپاه ، امام حسن را تهديد ميكرد بزرگتر از خطرى بود كه از دشمن روبرو و آشكار ، انتظار مى رفت .
بنابراين آيا بجا نبود كه فرمانرواى كوفه ، از تنها ماندن در آخر كار بيمناك باشد و تا جائيكه ميتواند جنگ را به تأخير اندازد ترديد نيست كه ابهام نتيجه ى كار ، مستلزم شكيباي و بردبارى و مستوجب آمادگى بيشتر براى زيانهاى احتمالى است .
ولى او اكنون كه به مبارزه دعوت شده ، شايسته است كه به ميراث پر ارزشى كه از خصال پدر بزرگوارش در اختيار دارد ، باز گردد : شير را بچه همى ماند بدو . بايد اين سفارش پدر را به كار بندد كه : ( هرگز كسى را به مبارزه دعوت مكن ، اما اگر كسى تو را به مبارزه دعوت كرد بپذير ، چه ، جنگ افروز متجاوز است) . همچنين بايد مسئوليت شرعى حكومت بر مسلمين را در نظر گيرد براى رهبر و پيشواي كه مردم سر بر اطاعت او نهاده و با او بيعت كرده اند ، جايز نيست كه از قانون شكنى آشكار و تجاوز به اسلام ( بغى ) چشم پوشى كند و تا سر حد امكان ، در مقابله با آن نكوشد .
خداوند مى فرمايد : ( با آنكس كه راه بغى مى پيمايد بجنگيد تا به امر خدا باز گردد) و رسول اكرم صلى الله عليه و آله ميفرمايد : ( هر كس با بودن پيشوا و امام ، مردم را به خود يا ديگرى دعوت كند ، مورد لعنت خداست ، او را بكشيد) .
و اما وسيله براى اينكار ، يعنى نيرو براى مقابله با كجروى .
علير غم اوضاع غير عادى و بر خلاف قاعده اي كه بسيارى از خائنين كوفه بدان تمايل نشان ميدادند ، در مرزهاى تابع كوفه ، آنقدرها قواى نظامى وجود داشت كه گمان فراهم بودن نيروى لازم براى جنگ را تقويت كند .
دولت اسلامى در اواسط قرن اول ، بزرگترين سپاهى را كه در آن دوره براى دولتى فراهم بود ، در اختيار داشت ، نهايت ، حفظ و حراست مرزها ، مستلزم مراقبت فراوان و گماشتن بخش بزرگى از سپاه اسلامى بر نقاط دور از مركز بود و اين امر اجازه نميداد كه تعداد زيادى از واحدهاى نظامى براى جنگهاى نزديك مركز ، مورد استفاده قرار گيرند مخصوصا با توجه به دشوارى عمليات سوق الجيشى با روشهاى قديمى و وسائل ناقص آن در آنروز .
سپاهى كه فقط براى كوفه در نظر گرفته شده بود - به اختلاف دو روايت ( ١٣ ) - نود يا صد هزار ، و سپاهى كه در بصره استقرار داشت هشتاد هزار بود ( ١٤ ) اينها سپاهيانى بودند كه در اين دو شهر از خزانه ى دولت ، حقوق دريافت ميكردند تعداد اتباع و غلامان اين عده و داوطلبان جهاد نيز در اين دو شهر نظامى ، معمولا به همين اندازه ها مى رسيد .
بنابراين مجموعا نيروى نظامى عراق در حدود ٣٥٠ هزار مى شد و اين غير از سپاهيان ايران و يمن و حجاز و ديگر اردوگاهها بود .
شور و شيفتگى شيعيان براى جنگ از يكسو و اصرارى كه خوارج بر جنگ با ( و گمراهان) ( به تعبير خودشان ) مى ورزيدند از سوى ديگر ، علاوه بر اين ، تمايل عامى كه توده ى مردم در هنگام پيشرفت رأى .
و نظر طرفداران جهاد ، به پيوستن به صفوف جنگ اظهار ميداشتند بطور مجموع كافى بود كه هر كس را به وجود قواى جنگى مجهز كافى ، مطمئن سازد فقط لازم بود كه اين جنگجويان در روز درگيرى دو گروه و بر افروخته شدن آتش جنگ ، عهد و ميثاق خود را با خدا فراموش نكنند و همچنان راستگو بمانند
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- بنگريد به پاورقى ( ١ ) ص ١٠٩ .
٢- ابن ابى الحديد ( ج ٤ ص ١٢ ) .
٣- خوب است كسانيكه شرح اين مختصر را طالبند ، رجوع كنند به تصويرى كه استاد عبدالله علايلى از اجتماع مسلمين در عهد عثمان ، ترسيم كرده است ( كتاب ايام الحسين ، ص ١١٢ تا ١٢٨ ) و گويا بهتر آنست كه ما نيز خطوط برجسته اى اين تصوير را از گفتار وى اقتباس و براى تكميل فائده در اينجا نقل كنيم وى چنين مى نويسد : .
( اين امويان تنها بدين اكتفا نكردند كه براى قالبهاى بى روح و وجودهاى بيكاره ى خود ، موجوديت و شخصيتى قائل شوند بلكه از اين قدم بالاتر نهاده و جامعه اي بشكل طبقاتى بوجود آوردند و ناگهان ثروت هاى هنگفت در نزد امويان و هوا خواهانشان انباشته شد و مروان مقدرات جامعه را بر طبق هوى و هوس خود بدست گرفت و بيشتر استانهاى بزرگ تيول اين و آن شد ( يعلى بن اميه) غير از املاك فراوانش ، برابر صد هزار دينار ثروت اندوخت داراي ( عبدالرحمن بن عوف) به پانصد هزار دينار بالغ گشت اندوخته ى طلا و نقره ى ( زيد بن ثابت) به اندازه اي رسيد كه براى تقسيم آنها مجبور شدند آنرا با تبر بشكنند قهرا اكثريت مردم اين روش تازه را به ديده ى انكار نگريستند و با ياوران خليفه به منازعه برخاسته ، آنانرا به بيدينى متهم ساختند و با آنان وارد مبارزه اي شدند كه آرام و پنهان شروع شد ولى روز بروز گرمتر و افروخته تر گشت .
حالت عمومى آنروز در دو جمله خلاصه مى شد : حكومتى در حال دسيسه براى ملت ، و ملتى در حال توطئه بر ضد حكومت ، ولى هميشه برترى و استيلاء نهاي از آن ملت است انصاف را بايد ياد آور شد كه ملت با اين حال ، در نهضت خود راه خشونت و غرور نپيمود ، ابتدا با متصديان و اولياى امور تماس گرفت و بارها بوسيله ى نمايندگانش خواسته هاى خود را در ميان گذاشت ولى هر بار خواسته هاى او با شكست مواجه شد آنهم شكست پى در پى و سخت و از نوع بر انگيزاننده و تحريك آميز .
در اين حال ( عمر و بن عاص) مردم را بر ضد عثمان مى شورانيد و آشكارا از سياست او انتقاد ميكرد ، از راههاى مخفى ، اطلاعاتى از او بدست مىآورد و آنگاه جريانات داخل خانه ى او را بر ملا مى ساخت و با هيچكس روبرو نمى شد مگر آنكه نفرت از عثمان را بدو تزريق مى كرد هنگاميكه عثمان براى جمعى از شورشيان و مخالفان خود ، خطبه ميخواند ، وى به او گفت : ( اى اميرالمؤمنين تو خود را به مهلكه افكندى و ما نيز خويشتن را با تو در مهلكه افكنديم ، تو توبه كن تا ما نيز توبه كنيم) ! .
از طرفى ( عايشه) آنچنان بر عثمان جرى شده بود كه در اثناى خطبه ى وى ، پيراهن رسولخدا را بر افراشت و گفت : ( اين پيراهن پيغمبر است كه هنوز فرسوده نشده و تو سنت او را فرسوده كرده اي) از طرف ديگر ( طلحه) و ( زبير) به شورشيان كمك مالى مى كردند ولى على عليه السلام با همه خشم و نارضائيش ، دو پسر خود را - با آن آبرو و اعتبارى كه در جامعه ى مسلمان داشتند - و همچنين خدمتكارانش را فرستاد تا از پيش آمدهاى غيرعادلانه و خصومت آميز جلوگيرى كنند و هنگاميكه خبر يافت مردم خانه ى عثمان را محاصره كرده و از رسيدن آب به وى ممانعت نموده اند ، سه مشك آب براى وى فرستاد و به حسن و حسين گفت : شمشيرتان را برداريد و بر در خانه ى عثمان بايستيد و مگذاريد كسى به او آسيب رساند در اين جريان پيكر حسن بن على از خون رنگين شد و ( قنبر) - غلام على - مجروح گشت .
اين چيزى است كه تاريخ از على و فرزندانش در اين واقعه به ياد دارد در حاليكه از سوى ديگر ، اين را نيز ميداند كه عثمان در روزهاى محاصره به معاويه كه در شام بود نوشت : ( اهل مدينه كافر گشته و از اطاعت من سر پيچى نموده و بيعت مرا نقض كرده اند ، از جنگاوران شام بر اسبهاى سركش و راهوار هر چه توانى بفرست) و معاويه پس از دريافت اين نامه ، وقت را به معاطله و سستى گذرانيد زيرا به ادعاى خودش - مخالفت با صحابه ى پيغمبر را - كه ميدانست بر اين كار همداستان شده اند خودش نميداشت .
از شگفتيهاى مسخره آميز تقدير اين است كه : ( عمر و بن عاص) مردم را بر كشتن عثمان تحريك كند ، ( عايشه) رو در روى او آشكارا به مخالفت بر خيزد ، ( معاويه) از يارى او شانه خالى كند و ( طلحه) و ( زبير) به مخالفان او كمك كنند و آنگاه اينها هر يك ديگرى را به خونخواهى او تشويق كنند و خون او را از ( على بن ابيطالب) كه خير خواهانه به او اندرز داده و او را از اين سر انجام ، بر حذر داشته و در پيشامدها سپر بلاى او شده است ، مطالبه نمايند) .
٤ - شرح نهج البلاغه ( ٤ و ١٣ ) .
٥ و ٦ - شرح نهج البلاغه ( ج ٤ ص ١٣ و ١٠ ) .
٧ - مسعودى بر حاشيه ى ابن اثير ( ج ٦ ص ١١٩ ) .
٨ - ابن كثير ( ج ٨ ص ٣٦ ٣٧ ) .
٩ - ابن ابى الحديد ( ج ٤ ص ١٣ ) .
١٠- ( منبج) شهر قديمى بزرگى است كه تا پلى كه به همين نام معروف است بر روى ( فرات) سه فرسنگ و تا حلب ١٠ فرسنگ ( و بگفته معجم : دو روز ) فاصله است معجم مى نويسد : از آنجا تا ( مليطه) چهار روز و تا فرات يكروزه راه است كسانى كه از اين شهر برخاسته اند منجمله : بحترى و ابوفراس حمدانى .
١١- جلد دوم ص ١٩١ .
١٢- شرح ابن ابى الحديد ( ج ٤ ص ١٣ ) .
١٣- رجوع كنيد به : تاريخ يعقوبى ( ج ٢ ص ٩٤ ) و : الامامه والسياسه ( ص ١٥١ ) .
١٤- ( حضاره الاسلام فى دار السلام) تأليف : جميل مدور .
۶
بسيج و فرماندهى بسيج و فرماندهى
منادى در كوفه فرياد بر آورد : ( الصلوه جامعه) ( ١ ) .
خلايق در مسجد مجتمع شدند ، حسن عليه السلام بر منبر بالا رفت ، خدا را ستايش و سپاس كرد سپس گفت :
( اما بعد : همانا خداوند جهاد را بر خلق بر نوشت و آنرا ( كره) ( مشقت ) ناميد آنگاه به اهل جهاد فرمود : پايدارى كنيد كه خدا با پايداران است و شما اى مردم ! به آنچه دوست ميداريد نائل نخواهيد شد مگر بوسيله ى پايدارى و صبر بر آنچه مكروه ميداريد شنيده ام كه معاويه پس از اطلاع از تصميم ما بر جنگ ، بدينسوى راه افتاده است پس شما نيز به اردوگاهتان در ( نخيله) ( ٢ ) در آئيد - رحمت خدا بر شما باد - تا با كمك فكر و رأى همگان تصميم بگيريم) .
مورخان اين حادثه ، نوشته اند : ( مردم همگى سكوت كردند و هيچكس زبان به سخن نگشود و امام حسن را به يك كلمه پاسخ نگفت) ! .
( عدى بن حاتم) بزرگ قبيله ى ( طى) و فرمانده سرشناسى كه بر اثر سوابق شكوهمندش با رسول اكرم و على عليهما السلام ، در ديده ى مسلمانان ، مقامى رفيع داشت ، اين وضع را مشاهده كرد و در حاليكه از خشم مرتعش بود ، با صداى رسا و تكان دهنده اش فريادى بر آورد كه همه ى سرها را بسوى او برگردانيد ، همه سعى كردند سخن او را بشنوند ، در ميان اين جمع ، زياد بودند كسانيكه از تاريخچه ى زندگى ( عدى) و آقاي و رياست و ثبات قدم او در راه حق باخبر بودند عدى فرياد گرم و سخن درشت خود را در نكوهش مردم بر اين سستى و سكوت ، اينچنين ادامه داد :
( منم عدى پسر حاتم وه چه زشت است اين رفتار ! چرا به پيشوا و فرزند پيغمبرتان پاسخ نميدهيد ؟ ! كجا رفتند خطيبان شهر كه در دوران راحت ، زبانشان همچون تازيانه بود و اكنون كه كار جدى شده ، همچون روباه به سوراخ ها خزيده اند ؟ مگر از خشم خدا نمى ترسيد و از ننگ و عار انديشه نمى كنيد ؟) .
سپس روى به حسن بن على كرد و گفت :
( خدا تو را به راه راست نائل آورد و از هر مكروه و ناپسندى دور سازد و به هر كار شايسته و پسنديده اي موفق دارد سخنت را شنيديم و فرمانت را گردن نهاديم و هر آنچه را كه بگواي و بينديشى فرمانبردار و تسليميم) .
سپس گفت : ( من همين لحظه به اردوگاه مى روم ، هر كه دوست دارد با ما باشد ، بسم الله) و از مسجد خارج گشت ، مركبش بر در مسجد بود ، بر آن سوار شد و به ( نخيله) رفت و به غلامش دستور داد كه لوازم جنگ را برايش به اردوگاه ببرد او اولين نمونه ى يك مجاهد گوش بفرمان و نخستين كسى بود كه مهياى جنگ شد ( ٣ ) و در قبيله ى ( طى) هزار جنگجو بودند كه از فرمان عدى تخلف نميكردند ( ٤ ) .
پس از او چند نفر ديگر از خطباء نيز به شور و نشاط در آمدند و همچون او با امام حسن سخن گفتند ، امام حسن به آنان فرمود : ( رحمت خدا بر شما باد ! من همواره شما را به صدق نيت و وفاو دوستى شناخته ام ، شما را از جانب خدا پاداش نيك باد) .
سپس پسر عمويش مغيره بن نوفل ( بن الحارث بن عبدالمطلب ) را بر كوفه گماشت و به وى دستور داد كه مردم را بر حضور در ( نخيله) تحريك و ترغيب كند . آنگاه خود با اطرافيانش از شهر خارج شدند و اينكار كه وى خود در نخستين روز اعلان جهاد به اردوگاه رفت ، رساترين حجتى بود كه براى بسيج مردم بكار برد . واحدهاى سپاه نخيله را نيكمردان از اصحاب و شيعيان وى و پدرش و جمعى از ديگر مردم تشكيل دادند مغيره بن نوفل نيز با شور و نشاط ، مردم را به كوچ كردن به نخيله بر مى انگيخت تظاهرات فراوان و جشنهاى پر شكوه هفته ى بيعت ، در هر كسى اين انتظار را بوجود مىآورد كه حتى يكنفر در كوفه دعوت امام را رد نكند و همه بدون استثناء به اردوگاه كوچ كنند ولى اين انتظار بر آورده نشد ! حتى گردانهاى مجهزى كه اميرالمؤمنين على عليه السلام كمى پيش از وفاتش براى حمله به شام آماده كرده بود - و آنان را چهل هزار جنگجو نوشته اند - وحدت و پيوستگى خود را از دست داده و اكثر آنان سر از فرمان پيچيده بودند و بيشتر سلاح داران كوفه نيز در كاهلى و نافرمانى با آنان همراه شده بودند .
رؤساى دو رنگ و دو روى كوفه در اين لحظه ى حساس كه ساعت عمل فرا رسيده بود ، بيش از همه فعاليت مى كردند .
روايات تاريخى از ( حارث همدانى) كه شاهد واقعه بوده است چنين نقل مى كنند : آنها كه مى خواستند حركت كنند ، با حسن بن على بيرون رفتند و خلق انبوهى در شهر باقى ماندند و به عهد و پيمان خود وفا نكردند و او را هم مثل اميرالمؤمنين فريب دادند ده روز در نخيله مكث كرد ، در اين مدت فقط چهار هزار نفر گرد او جمع شدند ، اين بود كه به كوفه بازگشت تا مردم را كوچ دهد و خطبه اي را كه در آن مى گويد :
( مرا فريفتيد همچنانكه خليفه ى پيشين را فريفته بوديد) .
انشاء كرد ( ٥ )
تعداد كساني كه پس از اين نطق به وى پيوستند ، بطور دقيق معلوم نيست همين اندازه ميدانيم كه - به گفته ى ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه - سپاه عظيمى از كوفه حركت كرد .
و ما در فصل ( عدد سپاه) اختلاف گفته هاى مورخان را در مورد عدد سپاهيان امام حسن عليه السلام بازگو خواهيم كرد .
نخيله را بسوى ( دير عبدالرحمن) ترك كرد و در اينجا سه روز اقامت نمود ، عده ى ديگرى هم كه باز تعدادشان معلوم نيست در اينجا به وى پيوستند دير عبدالرحمنبر سر دو راهى ميان دو اردوگاه امام در ( مدائن) ( ٦ ) و ( مسكن) ( ٧ ) قرار داشت .
امام حسن در مورد اين دو اردوگاه ، خط مشى و روش خاصى داشت .
- مدائن در ابتداى خط سيرى قرار داشت كه عراق را به فارس و شهرهاى دنباله ى آن متصل مى ساخت و از لحاظ موقعيت جغرافياي تنها نقطه اي بود كه راههاى كوفه و بصره و ايران در آنجا بيكديگر مى پيوستند و از نظر ارزش نظامى ، سنگرى در برابر پيش آمدهاى جنگ محسوب مى شد و ايران در معرض انفجارهاى خطرناك بود از جانب امام ، ( زياد بن عبيد) بر آن حكومت ميكرد و او هنوز به خوى و روش واژگونه اي كه همه چيز او را دگرگون ساخت ، در نيامده بود .
- و اما مسكن ، نقطه ى حساس در تاريخ جهاد امام حسن (عليه السلام) بود چه ، در آنجا بود كه امام حسن روبروى دشمن قرار گرفت اين نقطه در آن هنگام آخرين نقطه ى مرزهاى شمالى عراق هاشمى يا مناطق تحت فرمان كوفه - يعنى مركز حكومت هاشمى - بود در اراضى ( مسكن) نواحى سرسبز و آباد و پرجمعيت و روستاهاى معروف فراوان وجود داشت كه از آنجمله بود : ( اوانا) و ( عكبرا) و هم ( العلث) كه آخرين آبادى شمالى ( ٨ ) آن بود و در برابر آن ، دهكده ى ( الجنوبيه) قرار داشت و اين همان نقطه اي است كه معاويه پس از ترك گفتن ( جسر منبج) با سپاهيانش بدانجا سرازير شد و در آنجا دو سپاه در برابر يكديگر قرار گرفتند .
به نظر مى رسد كه در آن روز ( مسكن) از همين دشت وسيع كنونى ميان دو دهكده ى ( سميكه) و ( بلد) در نزديكى ( سامراء) فراتر نبوده است .
اين نقطه از نظر محصول زياد و آبشخورهاى نزديك و دشت هاى گسترده اش ، آبادى غنى و بى نيازى بوده و به همين دليل ، محل مناسبى براى صف آراي و جنگ بشمار مى رفته است در تاريخ اين محل ، ميدان جنگ امام حسن و معاويه ، نخستين ميدان جنگى بود كه تشكيل مى شد ولى از آن پس ، وقايع زيادى ميان عراق و شام در آنجا رد و بدل شد .
امام حسن در نظر گرفت كه مدائن را بخاطر موقعيت حساس نظامى اش ، پايگاه عالى فرماندهى قرار دهد ، تا هم نيروهاى امدادى او بتوانند از سه منطقه ى نزديك به آن ، در آنجا گرد آيند و هم در پشت ميدان جنگ با معاويه و اهل شام - يعنى مسكن - موضع گرفته باشد اين دو اردوگاه هاشمى ( مدائن و مسكن ) بيش از ١٥ فرسنگ با يكديگر فاصله نداشتند اين يك تاكتيك جنگى نمونه و جالب بود كه در اوضاع جنگى آن زمان ، هيچ نقشه ى ديگرى جايگزين آن نمى شد .
بدين ترتيب ، امام حسن با ترسيم خط مشى جنگى خود ، چهره ى فرمانده آگاه و چيره دستى را نشان داد كه به رموز نظامى مرسوم زمان خود به بهترين وجهى وارد و مسلط است اقدامات بعدى وى نيز چه در انتخاب زمان مناسب و چه در انتخاب موقعيت ها و چه در نحوه ى حركت دادن سپاه ، همه دليل آن بود كه وى از فنون نظامى نيز همچون ساير موهبت هاى ممتازش - در سياست و اخلاص و فداكارى - بطور كامل برخوردار است .
حسن بن على ، نگاهى به چپ و راست افكند و بدقت در چهره ى سران شيعه و برگزيدگان خاندانش كه در پيرامونش مجتمع بودند نگريست ، تا از ميان آنان كسى را براى فرماندهى مقدمه ى سپاه - كه تصميم گرفته بود به ( مسكن) اعزام دارد - انتخاب كند سه نفر در اين ميان نظر او را جلب كردند اين سه نفر كه بيش از همه در يارى او بيتابى كرده و از خود اخلاص نشان ميدادند ، عبارت بودند از : عبيدالله بن عباس ( ٩ ) ، .
قيس بن سعد بن عباده و سعيد بن قيس همدانى رئيس يمنى هاى ساكن كوفه ، لذا فرماندهى مقدمه را به ترتيب به اين سه نفر سپرد .
عبيدالله بن عباس يكى از آن مردمى بود كه سرى پر شور و ماجراجو و دلى بى اعتنا به زندگى داشتند ، غيرت دينى از يكسو و تعصب قبيله اي از سوى ديگر ، او را بر افروخته و از او ، سلاحى پولادين در دفاع از حكومت هاشمى فراهم آورده بود و اين شگفت نيست ، چه او خود يكى از سران خاندان بنى هاشم بود و هميشه گفته اند : آه صاحب درد را باشد اثر ( ١٠ ) از لحاظ سوابق افتخار آميز : در سال ٣٦ ( به روايت اصابه ) يا سال ٣٩ ( به روايت طبرى ) و يا در هر دو سال اميرالحاج بود ، در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام يكبار استاندار بحرين شد و يكبار كارگزار يمن و توابعش (١١) مردى كريم و سفره دار بود كه حاجيان در مكه بدان گواهى مى دادند و علاوه بر همه اينها ، نخستين كسى بود كه مردم را به بيعت امام حسن دعوت كرد.
در اين صورت ، وى شايسته و لايق آن بود كه پسر عمويش امام حسن عليه السلام به او اين اطمينان را داشته و منصب فرماندهى مقدمه را بدو بسپارد (١٢) .
او را فرا خواند و فرمانى را - كه بطور كامل به دست ما نرسيده و فقط بخشى از آن را بعضى از ماخذ نقل كرده اند - بدو داد در اين فرمان چنين آمده است : ( هان اى پسر عمو ! اينك من دوازده هزار تن از سواران عرب و پارسايان شهر را با تو مى فرستم يكتن از آنان با يك لشكر برابر است آنان را كوچ ده و بدان كه بايد با آنان زبان نرم و روى باز و فروتنى تمام شده داشته باشى و با آنان همنشينى كنى زيرا اينها بازمانده ى ياران يكرنگ اميرالمؤمنين اند آنها را بر كناره ى فرات ببر و سپس تا هر جا به معاويه برسى پيش برو هرگاه با معاويه روبرو شدى اورا نگاهدار تا من خود برسم و من به فاصله اي اندك ، بر اثر تو روان خواهم شد بايد هر روز مرا از خبر خود آگاه سازى در كارها با ايندو نفر - قيس بن سعد و سعيد بن قيس - مشورت كن و چون به معاويه رسيدى نخست به جنگ مپرداز تا او شروع كند اما اگر او شروع كرد آنگاه تو هم بجنگ اگر كشته شدى فرماندهى با قيس بن سعد است و اگر او هم كشته شد ، با سعيد بن قيس) همانطور كه مى بينيد امام حسن در اين فرمان به اصحاب ، بيش از عبيدالله پرداخته و آنانرا به لطف و عنايت بيشترى نواخته است هم مدحشان كرده و هم دليرى و شجاعتشان را ستوده و هم آنها را به پدرش اميرالمؤمنين منسوب ساخته است و از اين همه منظورش لبريز كردن معنويات و شعله ور ساختن شور و هيجان و تأثير گذاردن بر عواطف آنان بوده است سپس بفرمانده دستور داده كه با آنان به زبان نرم و روى باز و روش ملايمت آميز رفتار كند و آنان را با خود همنشين سازد واين آموزشها همه بمنظور ايجاد اطمينان متقابل ميان فرمانده و سربازان است و اين اطمينان در جنگهائيكه فاقد روشهاى نظامى امروزند ، در خور آن است كه مهمترين عناصر سازنده ى نيرواي باشد كه مايه ى اميد روزهاى سياه است مى بينيم امام حسن در مقام توصيه به فرمانده خود ، چهار جمله پى در پى فرموده كه مفاد و مضمون آن فقط يكچيز است آيا نمى توان استفاده كرد كه منظور آنحضرت از اين تكرار مؤكد ، ريشه كن ساختن خوى مخصوص در عبيدالله - اين فرمانده تازه كار - بوده است ؟ در آن لشكر عده ى زيادى از برگزيدگان و نخبه ها و دارندگان افتخارات و خاطره هاى پر شكوه ، همراه عبيدالله بودند و اينها مردمى نبودند كه تبختر و خشونت يا امر و نهى بيمورد اين فرمانده هاشمى جوان را - كه از لحاظ شأن و منزلت و سابقه ى جهاد و تقوى و سن بر آنان برترى نداشت هضم كنند و ناديده بگيرند .
عبيدالله بن عباس در روزى كه به فرماندهى اين لشكر انتخاب شد سى و نه سال داشت .
دستور آن حضرت كه : ( با اين دو نفر مشورت كن) دليل ديگرى است بر اينكه منظور وى ، كوبيدن خوى درشت و ناهموارى است كه اى بسا امام در پسر عموى خود سراغ داشته و از آن همچون مانعى بر سر راه موفقيت ، بيم مى برده است .
بايد دانست كه وجود اين درشتخواي در عبيدالله - در صورتيكه اين حدس ، صائب باشد - نمى تواند مانعى براى فرماندهى وى بشمار رود در صورتيكه شرائط و اوضاع و احوال فراوان ديگرى سپردن اين منصب را به وى ايجاب ميكرده است علاوه بر اينكه هميشه ميان ( خشونت) و ( زندگى نظامى) پيوند نزديك و مستحكمى وجود داشته است .
اكنون جاى اين پرسش است كه به چه موجبى امام حسن ، فرماندهى مقدمه را به عبيدالله سپرد و با بودن كسى همچون ( قيس بن سعد بن عباده) كه لياقت نظامى و امانت و سر سپردگيش به خاندان پيامبر مورد اعتراف است ، او را بدين سمت انتخاب نكرد ؟
اين سؤال داراى چند پاسخ است :
١ - در فرمان امام حسن به عبيدالله ، مشورت كردن با قيس بن سعد و سعيد بن قيس بطور لزوم و حتميت توصيه شده و با اين كار ، فرماندهى از شكل انحصارى - كه اگر موجب خلاف مصلحت بود جاى ايراد و اعتراض بر امام حسن داشت - خارج شده و بصورت شوراى مثلثى در آمد كه اعضاى آن را لايقترين افراد سپاه تشكيل مى دادند اما انتخاب قيس منحصرا براى فرماندهى و مقدم داشتن وى بر آندو نفر ديگر و بر ديگر ياران و فرماندهان ، اين اشكال را داشت كه ممكن بود موجب همچشمى و رشك مردان شايسته ى ديگرى كه در اين لشگر بودند ، گردد زيرا در اين لشكر شخصيت هاى برجسته اي وجود داشتند كه ميدانداريها و فرماندهيهاى آنان و اخلاص و فداكارى و سوابق درخشانشان زبانزد بود مانند : ابو ايوب انصارى و حجر بن عدى و عدى بن حاتم و جمعى ديگر از آنانكه نامشان گذشت .
بدين جهت مقدم ساختن پسر عموى امام - كه پسر عموى پيغمبر نيز بود - و او را در ظاهر و بنام ، فرمانده قرار دادن و سپس استفاده از رأى قيس و سعيد را به او توصيه كردن ، تدبير خردمندانه اي بود كه راه هر گونه اختلاف و همچشمى را مى بست .
٢ - با توجه به وضع عمومى آنروزگار ، يكى از بجاترين احتياط ها اين بود كه فرمانده جبهه ى امام حسن فقط از ميان بنى هاشم انتخاب شود .
توضيح آنكه : سستى و ناهمرهى كوفيان كه از ابتداى ماجراى حسن بن على ظهور كرده بود ، موجب بد بينى فراوان به سر انجام وضع مى شد و مستلزم آن بود كه وى هر تدبيرى را كه براى اثبات برائت خود در آينده در برابر سرزنش و تخطئه ى عيبجويان لازم مى بيند ، بكار بندد براى مردم بسى آسان بود كه با مشاهده ى كوچكترين نقطه ضعف يا ناچيزترين بهانه براى تعليل شكست احتمالى ، بدون ملاحظه ى جوانب كار ، سيل اعتراض و انتقاد را بسوى امام حسن سرازير سازند ، كاملا انتظار مى رفت كه در صورت شكست امام حسن در مسكن ، كسانى بگويند كه : اگر فرمانده سپاه از بنى هاشم مى بود ، بيشتر از ديگران در برابر سختيها پايدارى و صبر مى كرد و سرانجام كار به اينجا نمى كشيد .
در اينصورت ، خود را براى مقابله با نتايج احتمالى ، آماده كردن - يعنى فرماندهى از بنى هاشم تعيين نمودن - تدبيرى بسى دقيق و بجا بود .
٣- بيشك غير از عبيدالله بن عباس ، هيچ آفريده ى ديگرى نه قيس و نه سعيد و نه هيچكس ديگر - نسبت به معاويه سينه اي آنچنان پر غيض و روحى آنچنان آشتى ناپذير نداشت او پدرى بود كه دو طفل خردسالش بدست ( بسر بن ارطاه) سر كرده ىلشكر اعزامى معاويه به يمن ، بوضع فجيعى بقتل رسيده بودند ( و اينداستان از داستانهاى مشهور تاريخ است ) .
بنابراين ، تعيين اين فرمانده داغديده ى خشمگين ، به سر كردگى لشكرى كه به جنگ قاتل فرزندان او مى رفت ، جدا بهره بردارى متناسب و جالبى بود .
٤- بيشتر جنگجويان لشكر ( مقدمه) كه عبيدالله به فرماندهى آن منصوب شده بود از بقاياى سپاه عظيمى بودند كه اميرالمؤمنين عليه السلام براى مقابله با شاميان فراهم آورده و خود پيش از شروع جنگ وفات يافته بود همين قيس بن سعد در زمان على عليه السلام فرمانده و سر كرده و همه كاره ى آن سپاه عظيم بود ، ( ١٣ ) بديهى است كه اين سابقه در ايجاد روابط شخصى ميان فرمانده و سربازان داراى تأثيرى بسزا است و اينچنين فرماندهى هرگاه بخواهد به آسانى ميتواند از آزادى فكر و اراده ى خود استفاده كرده و چشم براه دستور مركز فرماندهى نماند و اين موضوعى بود كه احتياط و پرهيز از آن ، همچون مهمترين موضوع در آن موقعيت ، ميبايست مورد ملاحظه قرار گيرد .
ما با احترام فراوان و شايسته اي كه براى قيس قائليم ، نمى توانيم تأثر پذيريهاى روح او را كه به او امكان اين خود سرى و خود راي را مى دهد نديده بگيريم و فراموش نمى كنيم كه همين قيس در روزى كه فرماندهى لشكر ( مسكن) بدو رسيد ، در وسط صفوف خود ايستاد و مردم را ميان يكى از اين دو كار : يا پيوستن به امام حسن در صلح و يا ادامه ى جنگ با معاويه بدون امام ، مخير ساخت ! .
بنابراين ، چه احتياطى از اين بهتر كه فرماندهى جنگ به چنين كسى سپرده نشود ولى براى استفاده از لياقت و كاردانى او ، بعنوان مستشار نظامى انتخاب گردد و اين همان كارى بود كه امام حسن انجام داد .
مؤلف : بايد دانست كه تعيين قيس بعنوان نايب فرماندهى - يعنى دومين فرمانده در صورت كشته شدن عبيدالله - با ملاحظه ى سياسى مزبور منافاتى ندارد زيرا كه پس از كشته شدن فرمانده اول ، اراده ى دومين فرمانده در گروه تصميم و اقدامى است كه فرمانده پيشين ، شرايط و اوضاع جنگ را بر طبق آن ترسيم كرده و به آسانى قابل تغيير نيست و اى بسا تا آنوقت كارها زير نظر و اراده ى مستقيم خود امام - يعنى فرمانده كل قوا - قرار مى گرفت و چنانكه قبلا دانستيم ، آنحضرت وعده كرده بود كه بزودى به مقدمه اش بپيوندد .
در اين صورت بر تعيين وى بعنوان دومين فرمانده ، اشكالى وارد نيست .
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- جمله اي كه براى دعوت مردم به اجتماع گفته مى شد ( م ) .
٢- تصغير ( نخله) ، جاي در نزديكى كوفه از طرف شام مؤلف : هم اكنون نيز در سمت ( كربلا) بناي است معروف به ( خان النخيله) كه فاصله ى آن تا كوفه ١٢ ميل است .
٣ - شرح نهج البلاغه : ابن ابى الحديد ( ج ٤ ص ١٤ ) .
٤ - تاريخ يعقوبى ( ج ٢ ص ١٧١ ) .
٥ - الخرايج و الجرايح ( ص ٢٢٨ ط ايران ) .
٦ - اين شهر پايتخت هزار ساله ى ساسانيان و وارث عظمت ( بابل) بود و امروز بجز ( طاق كسرى) و آرامگاه ( سلمان فارسى) صحابى بزرگ پيامبر ، از آثار آن چيزى بر جاى نمانده است مدائن هفت شهر نزديك به هم بود بر كناره ى رود دجله ، مسلمانان در سال ١٥ هجرى آن را گشودند و در آن هنگام ، پايتخت تمامى ايران بود اين هفت شهر بدينقرار بودند : از سوى مغرب ( سلوكيه) و ( درزيجان) و ( وه اردشير) و ( جنديشاپور) ( كوكه ) در ناحيه ( مظلم ساباط) متصل به شاه رود ، و از سوى مشرق ( اسپانير) و ( رومگان) و ( تيسفون) ( شهر مركزى مدائن ) .
پيش از آنكه مدائن بر اثر بناى شهر ( بغداد) بسال ١٥٠ هجرى رو به ويرانى رود ، بيش از صد سال پس از فتح آن ، در حال عمران و آبادى بود و در اين مدت كوفه از صنايع و گنجينه ها و محصولات آن تغذيه مى كرد به اين صورت كه ( موالى ) ) ايرانى را كه اسلام آورده بودند به كوفه مى فرستاد.
در دوران حكومت سلمان فارسى بر مدائن ، مردم آن همه تشيع و پيروى آل محمد را پذيرفتند و تا قرن هفتم هجرى نيز همواره شيعيان خالص و پر شور در آن سكونت داشتند : ( مسعودى) در فصل مربوط به عراق از آن نام برده و مى نويسد :( شهرهاى آن مدائن است و توابعش مردم آن داراى بهترين رنگ و خوشترين بوى و برترين مزاج و نيكوترين قريحه اند و در ميان آنان همه فضيلت ها و زبده ترين خوبيها وجود دارد) .
٧ - مسكن ( بفتح ميم و كسر كاف ) نام بخشى است كه قريه ى سر سبز و پر باغ و درخت : ( اوانا) بر ساحل نهر ( جيل) متعلق به آن است و اين همان قريه است كه در شعر ( ابوالفرج سوادى) ( از شعراى قرن ٦ ) بدان اشاره شده :
حجبت عن خطابها بالاوانى
واجتلوها بكرا لشت ( بأوانا)
٨ - اوردى در ( الاحكام السلطانيه) ( به روايت حموى ) مى نويسد : ( علث از اينسو ، ابتداى عراق است) مؤلف : علث در ميانه ى عكبرا و سامراء واقع شده و ( عكبرا) قريه اي است از نواحى و ( دجيل) نزديكى ( اوانا) .
٩ - ارشاد : شيخ مفيد ( ص ١٧٠ ) و شرح نهج البلاغه : ابن ابى الحديد ( ج ٤ ص ١٤ ) و تاريخ يعقوبى ( ج ٢ ص ١٩١ ) مورخ ديگرى نام او را ( عبدالله بن عباس) آورده يعنى برادر عبيدالله و اين درست نيست زيرا عبدالله در دوران خلافت حسن بن على در كوفه نبود و در مكه اقامت داشت و از آنجا نامه اي متضمن صلاحديد جنگ براى امام حسن فرستاد كه عين آن نامه را در شرح نهج البلاغه ميتوان يافت ( ج ٤ ص ٩٨ ) و عبدالله كسى نبود كه در صورت حضور در كوفه نامش در خلال حوادث اين دوره پنهان بماند طبرى در تاريخ مى نويسد ( ج ٦ ص : ( ٨١ ( در اين سال ( سال ٤٠ ) عبدالله بن عباس - بگفته ى عموم اهل تاريخ - از بصره خارج شد و به مكه رفت بعضى اين مطلب را رد كرده و پنداشته اند كه او همچنان تا واقعه ى قتل اميرالمؤمنين على عليه السلام از طرف او در بصره ماند و پس از كشته شدن وى نيز تا زمان صلح حسن در آنجا بود و سپس بمكه عزيمت كرد) مؤلف : نه ، او در بصره هم نبود و گرنه قواى بصره در لحظه ى احتياج شديدى كه امام حسن در مدائن به آن داشت ، تأخير نمى كرد ( ابن اثير) نيز تأييد مى كند كه عبدالله بن عباس در زمان حيات اميرالمؤمنين از وى جدا شده است ( ج ٣ ص ١٦٦ ) به نظر مى رسد كه شباهت كتابتى نام اين دو برادر و يكى بودن نام پدرشان اين اشتباه را پيش آورده است اشتباه ديگرى كه بعضى كرده اند اينست كه پنداشته اند فرماندهى مقدمه با قيس بن سعد بوده در حاليكه قيس فرمانده ى طليعه ى اين مقدمه بوده ( همانطور كه ابن اثير بصراحت بيان كرده است ) و شايد همين موجب اشتباه گرديده است
١٠ - معادل اين جمله : ( و ليست الثكلى كالمستاجره) كه در متن بود انتخاب شد ( مترجم ) .
١١ - برخى خواسته اند بموجب حادثه ى يمن - كه عبيدالله در برابر قواى اعزامى معاويه تاب نياورد و از يمن خارج شد - در سوابق او ترديد كنند ولى حق اين است كه اعتراف كنيم در آن روز پادگان نظامى يمن ضعيف تر از آن بوده كه بتواند در برابر حمله ى ( بسربن ارطاه) مقاومت كند قضاياي از قبيل : انشعاب عده اي از يمنى ها از حكومت هاشمى و نامه نوشتنشان به معاويه و بيرون كردن اميرشان ( سعيد بن نمران) از لشكر و دشمنى هايشان با كارگزارشان ( عبيدالله) همه گواه برائت عبيدالله بن عباس از موجبات شك و ترديد است اگر عبيدالله در آن جريان به فكر مقاومت در برابر ( بسر بن ارطاه) مى افتاد ، عثمانيهاى يمن كار او را يكسره مى كردند و نوبت به بسر نمى رسيد ! تازه وى همان كارى را كرد كه پيش از او كارگزار مكه و مدينه كرده بودند چه ، آنها هم از برابر ( بسر) گريخته بودند و در نتيجه ، فرستاده ى معاويه بر اين سه شهر بزرگ هجوم برد و بالغ بر سى هزار نفر از مردم بى پناه آن را بقتل رسانيد ميدانيم كه ( عبيدالله) از يمن بقصد كوفه خارج گشت و اگر قصد خيانت داشت ، بيشك به كوفه نمىآمد و باز ميدانيم كه ( سعيد بن نمران) نزد اميرالمؤمنين اينگونه اعتذار كرد كه : ( من ، مردم - يعنى اهل يمن - را به جنگ دعوت كردم ، گروهى اجابت كردند و جنگ ضعيفى هم در گرفت و سپس مردم از پيرامون من متفرق شدند و من بازگشتم) آيا آزمايش ( ابن نمران) عذر ابن عباس را موجه نمى سازد ؟ بنابراين سوابق نامبرده جاى ايراد و اشكال نيست و در اينصورت چه جاى شگفتى اگر امام حسن با اطمينان به اين سوابق ، او را بدين سمت برگزيند ؟ .
١٢ - براى آنچه درباره ى فرماندهى و وضع سوق الجيشى گفتيم ، رجوع كنيد به : شرح ابن ابى الحديد ( ج ٤ ص ١٤ ) و ارشاد مفيد ( ص ١٦٨ - ١٦٩ ) و تاريخ يعقوبى ( ج ٢ ص ١٩١ ) در اين ميان فقط يعقوبى است كه نام سومين فرمانده مقدمه را ذكر نكرده است و سپس گفته است : ( امام حسن به عبيدالله دستور داد كه رأى و نظر قيس بن سعد را بكار بندد عبيدالله بسوى جزيره ( منظورش بين النهرين است ) حركت كرد معاويه نيز چون خبر قتل على را شنيد حركت كرد و ١٨ روز پس از قتل آنحضرت به ( موصل) رسيد و در آنجا دو لشكر با يكديگر روبرو شدند) مؤلف : اين موصل - همانطور كه حموى در معجم اشاره كرده - يكى از آباديهاى ( مسكن) است كه مرقد حضرت ( سيد محمد) فرزند امام على الهادى عليه السلام در نزديكى آن واقع شده ، و اين غير از شهر موصل معروف است بنابراين ميان روايت يعقوبى و گفته ى ديگر مورخان درباره ى محل فرود آمدن سپاه معاويه ، منافاتى وجود ندارد ، زيرا ( موصل) و ( حيوضه) و ( جنوبيه) همه از آباديهاى ( مسكن) بوده اند و شايد لشكر معاويه همه ى اين روستاها را تصرف كرده و از اينرو در هر يك از روايات تاريخى نام يكى از آنها آمده است و ما از اين جهت به آوردن نام ( جنوبيه) اكتفا كرديم كه در نامه ى قيس بن سعد به امام حسن - كه به تفصيل در جاى خود خواهد آمد - اين نام آورده شده است .
١٣ - تاريخ ابن كثير ( ج ٨ ص ١٤ ) و جز آن .
۷
عدد سپاه عدد سپاه
عدد سپاهيان رسمى كوفه در اواسط قرن اول ، چهل هزار بود ( ١ ) كه هر سالى ده هزار آنان به جهاد مى رفتند ( اين آمارى است كه ماخذ مورد اطمينان بدان تصريح كرده اند ) .
قبلا گفتيم سپاهى كه اميرالمؤمنين على عليه السلام براى حمله به شام تجهيز كرده بود - به اختلاف دو روايت - به چهل يا پنجاه هزار مى رسيد و دانستيم كه على خود پيش از شروع اين جنگ وفات يافت گمان مى رود كه قسمتى از اين سپاه را همان عده ى مقرر ساليانه از نظاميان رسمى كوفه تشكيل ميداده اند .
پس از آن ديگر اطلاعى از وضعيت اين دو سپاه ( سپاه رسمى كوفه و سپاهيانى كه على عليه السلام براى حمله به شام تجهيز كرده بود ) در برابر حسن بن على در آغاز دعوت به جهاد ، در دست نيست همين اندازه ميدانيم كه لشكر مقدمه كه امام حسن به استقبال معاويه به مسكن فرستاد - بنابر نقل بسيارى از ماخذ تاريخى - مركب از ١٢ هزار جنگجو بوده است و به نظر مى رسد كه اينها ، بازماندگان همان لشكر فراهم آورده ى اميرالمؤمنين بوده اند كه اين عده شان دعوت حسن بن على را پاسخ گفته و ما بقى سر پيچى كرده اند .
و باز از ماخذ تاريخى ديگرى بدست آورديم كه كوفه در آن حضيض سستى و ناهمرهيش نسبت به جهاد ، ناگهان به خروش آمد و چهار هزار سرباز ديگر روانه ى ميدان جنگ كرد ( ٢ ).
تا اينجا بر حسب نصوص غير قابل خدشه ى تاريخى ، عدد لشكريان امام حسن را تا ١٦ هزار بدست آورده ايم .
ارقام ديگرى نيز در نوشته هاى تاريخى به صراحت يا اشاره ديده مى شود كه همگى قابل مناقشه و ترديد است و ما اينكه آن نصوص تاريخى را عينا در اينجا بازگو مى كنيم و سپس به تحقيق و بررسى دقيق آن مى پردازيم :
١ - بحار الانوارج ١٠ - ص ١١٠ :
( سپس امام حسن ، سردارى با چهار هزار سپاهى بسوى معاويه فرستاد اين سردار از قبيله ى ( كنده) بود و از آنحضرت دستور داشت كه در ( انبار) ( ٣ ) اردو بزند و تا فرمانى از مركز دريافت نكرده ، دست بكارى نزند چون به ( انبار) روى آورد و در آنجا فرود آمد و معاويه از آمدن او خبر يافت ، قاصدهاي بسوى او گسيل داشت و براى او نوشت : كه اگر به من بپيوندى ، بيدرنگ تو را به حكومت چند آبادى از آباديهاى شام و جزيره ( عراق ) منصوب خواهم كرد پانصد هزار درهم نيز براى او فرستاد مرد كندى آن نقد را گرفت و كارها را بر امام حسن دگرگون ساخت و با دويست مرد از ياران و خويشانش به معاويه پيوست چون اين خبر به امام حسن رسيد به خطبه برخاست و گفت : اين مرد كندى بسوى معاويه رفته و به من و شما خيانت ورزيده است ، بارها گفته ام كه در شما وفاي نيست و شما بندگان دنيائيد اينك مرد ديگرى را بجاى او مى فرستم و ميدانم كه او نيز با من و شما همانگونه عمل خواهد كرد و خدا را در امر من و شما نظر نخواهد داشت آنگاه مردى از قبيله ى ( مراد) را با چهار هزار نفر اعزام كرد و در برابر جمع به او توصيه و تأكيد نمود و خبر داد كه او نيز همچون ( كندى) خيانت خواهد كرد مرادى با سوگندهاي كه كوه تاب آن را ندارد تأكيد كرد كه چنين نخواهد كرد ولى امام حسن گفت : بزودى دست به خيانت خواهد زد چون به انبار رسيد باز معاويه قاصدهاي گسيل داشت و نامه هاي همانند نامه هاى پيشين نوشت و پنج هزار درهم ( گويا منظور پانصد هزار درهم است ) براى او فرستاد و آرزوى حكومت بر آباديهاى شام و جزيره را در دل او ريخت مرادى تاب نياورد كارها را دگرگون ساخت و راه اردوى معاويه پيش گرفت و آنهمه پيمان و ميثاق را فراموش كرد) .
پس از ذكر اين واقعه ، جريان اردو زدن امام حسن در ( نخيله) و سپس حركت از آنجا را بيان كرده است
٢ - شرح نهج البلاغه : ابن ابى الحديدج ٤ ص ١٤ :
( مردم بيرون آمدند و اردوگاه ساختند و آماده ى حركت شدند حسن بن على به اردوگاه آمد و مغيره بن نوفل ( بن حرث بن عبدالمطلب ) را بر كوفه گماشت و به او دستور داد كه مردم را بر انگيخته به اردوگاه فرستد و او مردم را بر مى انگيخت و اعزام مى كرد تا اردوگاه آراسته شد آنگاه حسن بن على با سپاه عظيم و ساز و برگ كامل حركت كرد چون به ( دير عبدالرحمن) رسيد سه روز توقف كرد تا مردم جمع شدند سپس عبيدالله بن عباس را فرا خواند و به او گفت : هان اى پسر عمو ! اينك دوازده هزار از سواران عرب و پارسايان شهر را با تو ميفرستم)
٣ - زهرى بنا به روايت ابن جرير طبرى در تاريخ ج ٦ ص ٩٤ :
( معاويه ، چون از كار عبيدالله بن عباس و حسن عليه السلام فراغت يافت ، همت به فريفتن مردى گماشت كه فريفتن او در نظرش از همه مهمتر بود و با او چهل هزار نفر بودند و معاويه و عمر و اهل شام در برابر آنان فرود آمده بودند)
٤ - سخن ، مسيب بن نجيه در عتاب امام حسن بر صلح ( به روايت جمعى از مورخين ) متن زير از مدائنى ( ٤ ) است بنابر نقل ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ( ج ٤ ص ٦ ) :
( مسيب بن نجيه به حسن عليه السلام گفت : هميشه از تو در شگفتم ! كه با داشتن چهل هزار سپاهى با معاويه صلح كردى ! ( يا : ( بيعت كردى) بنابر اختلاف دو روايت ) .
٥ - كامل التواريخ : ابن اثير ، ج ٣ ص ٦١ :
( وقتى خبرهاي كه على درباره ى اهل شام داده بود بمرحله ى وقوع پيوست ، چهل هزار از لشكريان على با او بر مرگ بيعت كردند و در همين ميان كه او آماده ى حركت مى شد ، بقتل رسيد و چون خداكارى را اراده كند از آن گريزى نيست ، همين كه على كشته شد و مردم با پسرش حسن بيعت كردند ، وى اطلاع يافت كه معاويه و اهل شام بسوى عراق روانه شده اند لذا به بسيج سپاهى كه با على بيعت كرده بودند پرداخت و از كوفه بعزم مقابله با معاويه - كه در ( مسكن) فرود آمده بود - حركت كرد چون به مدائن رسيد قيس بن سعد بن عباده ى انصارى را به فرماندهى مقدمه - كه مركب از ١٢ هزار بود - گماشت و بقولى عبدالله ( ٥ ) را بفرماندهى گماشت و او قيس را براى فرماندهى طليعه ى لشكر مقدمه ، انتخاب كرد) .
مؤلف : عين همين جريان را ابن كثير نيز نقل كرده و گويا كه بى كم و كاست آنرا از ( كامل) گرفته است .
٦ - گفتار امام حسن عليه السلام - بنا به روايت مدائنى ( ٦ ) در پاسخ مردى كه به وى گفته بود : ( آيا در اين كار به راه انصاف رفته اي ؟) :
( آرى ! ولى من از اين مى ترسم كه در روز قيامت هفتاد هزار يا هشتاد هزار انسان خون آلوده نزد خدا داد خواهى كنند كه براى چه خون آنان ريخته شده است)
٧- ( الامامه و السياسه) : ابن قتيبه ى دينورى ص ١٥١ :
( گفته اند كه چون بيعت با معاويه ، صورت گرفت و او بسوى شام بازگشت ، سليمان بن صرد كه بزرگ و رئيس اهل عراق بود و در جريان صلح در كوفه حضور نداشت ، نزد حسن بن على آمد چون بر حسن وارد شد گفت : سلام بر تو اى خوار كننده ى مؤمنين ! حسن جواب سلام گفت و سپس گفت : حال بنشين ، پدرت آمرزيده باد ( ٧ ) سليمان نشست و گفت : ما پيوسته در تعجبيم كه چگونه با معاويه بيعت كردى با اينكه صد هزار جنگجو از اهل عراق با تو بودند و همه حقوق بگير ، با همين اندازه فرزندان و غلامانشان ، غير از شيعيان تو از اهل بصره و حجاز) ! .
مؤلف : متن كامل گفتگو ميان حسن عليه السلام از يكطرف و سليمان بن صرد و همراهانش از طرف ديگر را سيد مرتضى در ( تنزيه الانبياء) و ابن شهر آشوب در ( مناقب) و مجلسى در ( بحار) نقل كرده اند ولى در هيچيك از اين نقل ها ، عدد سپاهيان در گفته ى سليمان بن صرد ، بيش از چهل هزار نيست بنابراين ، ابن قتيبه ، هم در تعيين عدد صد هزار و هم در آوردن كلمه ى بيعت بجاى كلمه ى صلح در ميان مورخين تنها است
٨ - سخنى كه در پاسخ تهديد معاويه ، از زياد بن ابيه - كه در آن هنگام هنوز كارگزار حسن بن على در فارس بود - صادر شد وى گفت :
( فرزند زن جگر خواره ، كانون نفاق و بازمانده ى احزاب ، به من نامه مى نويسد و مرا وعده و وعيد ميدهد در حاليكه ما بين من و او پسران رسولخدايند با نود هزار ( و در روايتى هفتاد هزار ) شمشير زن گوش و دل بفرمان كه تا دم شهادت روى از جنگ بر نمى گردانند بخدا سوگند كه اگر معاويه به من برسد مرا بسى گزنده تر و سر سخت تر خواهد يافت) ( ٨ ) .

بحث و تحليل :
چنانكه ملاحظه شد ، نصوص تاريخى از ارقامى كه در مورد قواى نظامى امام حسن فرض شده ، به چندين گونه ياد كرده اند و بزرگترين عددى كه در اين مورد گفته شده به ترتيب : از ٤٠ هزار تا ٨٠ هزار و ١٠٠ هزار است و حقيقت آنست كه اين هر سه رقم و حتى كمترين آنها مورد ترديد و قابل تأمل است و اينك توضيح :
١- بالاترين رقم ( يعنى صد هزار و بيشتر يا ٩٠ هزار ) كه در كلام زياد بن ابيه ( به روايت يعقوبى ) و در گفتار سليمان بن صرد ( بنا به روايتى كه ابن قتيبه ى دينورى در آن منفرد و مخالف با چند مورخ ديگر است ) آمده ، از چند جهت مورد ترديد است مهمترين جهت اين است كه اين هر دو نفر - سليمان و زياد - در طول دوران خلافت حسن بن على در كوفه نبوده و در جريان بيعت و جهاد امام حسن حضور نداشته اند و هر يك از آنان دو سال از آن محيط و مردمش دوره بوده اند ( ٩ ) اكنون كسى كه در كوفه نبوده و وضع آنجا را از نزديك نديده و دسته بنديهاى قوى و كاهلى و سستى مردم را با امام و صاحب بيعتشان ، نشناخته است قضاوتش چه ارزشى ميتواند داشته باشد ؟ .
زياد و سليمان كه گمان چنين رقمى را درباره ى قواى امام حسن داشتند ، وضع كوفه ى آنروز را به گذشته ى آن قياس مى كردند و مى پنداشتند كه همه ى آن سپاهى كه در سالهاى ٣٧ و ٣٨ هجرى - يعنى سالهائي كه هر يك از آندو خود در كوفه بوده و در آن صفوف همكارى مى كردند - در خدمت اميرالمؤمنين على عليه السلام بود اكنون نيز در خدمت پسرش امام حسن هست اين اولا و ثانيا موقعيت اين دو نفر كه هر يك از جهتى در يك بحران عاطفى قرار داشتند و همين بحران انگيزه ى اين گفتارشان بود - اقتضاد مى كرد كه بدينگونه بمبالغه و اغراق سخن بگويند اينچنين مبالغه اي نه از سليمان كه در صدد تقبيح صلح و تحت تأثير طغيان احساسات است و نه از زياد كه در مقام تهديد معاويه و پاسخگواي به وعد و وعيد اوست ، چندان دور نيست .
از اين گذشته ، در اين دو اظهار ، چيزى كه بتوان در مورد عدد سپاه بدان اطمينان و استناد كرد وجود ندارد .
ميدانيم اين سليمان ، دوست نزديك مسيب به نجيه بوده و ميان آندو پيوندى بسى محكمتر از پيوند دوستى هاى شخصى وجود داشته است و در يكى از نصوص تاريخى مذكور ( شماره ٤ ) ديديم كه مسيب ابن نجيه در مقام عتاب و توبيخ امام حسن بر صلح ، مى گويد : تو با داشتن چهل هزار سپاهى و يقينا ميان دو دوست نزديك در يكى از موضوعات مربوط به خاندان پيغمبر ، چنين اختلافى معقول نيست .
در اينصورت ، بيقاعدگى گفتار ابن صرد هيچ دليلى جز اين ندارد كه راوى آن ابن قتيبه ى دينورى است يعنى راوى چند داستان ترديد پذير و قابل تأمل در جريان امام حسن كه هيچ كس جز او آنها را روايت نكرده است ! .
اتفاقا تقدير چنين بود كه اين دو دوست بزرگ ، پيش از رخت بستن از دنيا پاسخ عملى آن عتابى را كه به رهبرشان امام حسن در مورد صلح كرده بودند ، دريافت دارند :
در سال ٦٥ هجرى ، هجده هزار از مردم كوفه براى انتقام خون حسين با ايندو بيعت كردند و هنگاميكه در ( عين الورده) كار به سختى كشيد بيش از ٣١٠٠ نفر با آنها نبود و اينجا بود كه رو گردانى و ناهمرهى مردم آنانرا بياد خاطره ى امام حسن انداخت و پس از چندى سليمان و مسيب كه رهبران نهضت ( توابين) بودند با بيشتر همراهانش در ( عين الورده) شهيد شدند .
٢ - ٨٠ هزار يا ٧٠ هزار عددى است كه در پاسخ امام حسن به اين سئوال : ( آيا تو در اينكار براه انصاف رفته اي ؟) ذكر شده است .
در حقيقت اين گفتار حداكثر بر بيش از ٢٠ هزار دلالت نمى كند زيرا آنحضرت عدد كسانى را كه ( در روز قيامت ، خون آلوده در پيشگاه خدا حاضر مى شوند) با ترديد ، ٧٠ هزار يا ٨٠ هزار ذكر كرده و روشن است كه منظور آنحضرت از اين عدد ، فقط سپاهيان خودش نبوده بلكه جنگجويان هر دو سپاه را در نظر داشته است و چون ميدانيم كه عده ى شاميان در اين جنگ ٦٠ هزار بوده ، نتيجه مى گيريم كه ما بقى يعنى ٢٠ هزار ، عدد سپاهيان خاص آنحضرت بوده است .
ترديدى نيست كه آنحضرت در تعيين عدد اظهار داشته ( : ٧٠ يا ٨٠ هزار ) كاملا تائيد ميكند كه منظور وى هر دو سپاه بوده است نه فقط سپاه خودش چه ، اگر منظورش فقط سپاه كوفه بود معنى نداشت كه در عدد آن مردد باشد زيرا كه عدد سپاه كوفه براى او نمى توانست مخفى باشد .
٣ - ٤٠ هزار ، عددى است كه چند نفر از مورخان آنرا تعيين نموده اند و مسيب بن نجيه نيز در گفتارى كه ما از او نقل كرديم بدان تصريح كرده است ما در اين عدد فقط از دو نظر اشكال داريم :
نخست آنكه با گفتار خود امام حسن كه در آن تلويحا عدد سپاه را معين مى كند قابل تطبيق نيست زيرا همانطور كه ديديم بنابر گفتار مزبور ، عدد سپاه حداكثر ٢٠ هزار است ، و همچنين با گفتار ديگر آنحضرت كه رفتار مردم را با خود توصيف مى كند و از سستى و سنگينى آنان در جنگ مى نالد ( ١٠ ) سازگار نيست چه ، در صورت فراهم آمدن چهل هزار سپاهى ، امام حسن از كدام سستى و سنگينى گله مى كند ؟ بنابرين ، عدد مزبور نيز مورد ترديد است .
ديگر آنكه مدرك اين عدد ، حدس و گمان گويندگان آنست و نه چيز ديگر اينها به اين دليل كه اميرالمؤمنين على عليه السلام براى آخرين حمله اش به شام ، سپاهى متشكل از ٤٠ هزار نفر تجهيز كرده و پيش از كوچ دادن اين سپاه ، وفات يافته ، استنباط كرده اند كه بايد اين لشكر آماده براى فرزندش امام حسن باقى مانده باشد و ديگر فراموش كرده اند كه تأثير روگردانى و ناهمرهى مردم را نيز در برابر خليفه ى جديد بحساب آورند .
و پس از اينهمه ، اساسا آمارى كه با اينهمه اشتباه توأم است چگونه قابل اطمينان خواهد بود ؟ .
عجيب ترين روايات در اينمورد ، روايت زهرى است كه عدد لشكر مقدمه را تحت فرماندهى قيس بن سعد در ( مسكن) يعنى پس از فرار عبيدالله بن عباس و همراهانش ، چهل هزار معين ميكند معناى اين نقل آنست كه فقط عده ى سربازان لشكر مقدمه ، پيش از حوادث فرار ، ٤٨ هزار بوده است ! .
و اين به هيچ صورت مورد تائيد تاريخ نيست لشكر مقدمه در دوران فرماندهى عبيدالله بر آن ، بيش از ١٢ هزار نبوده است و اين چيزى است كه در فرمان امام حسن به عبيدالله و هم در نصوص تاريخى بدان تصريح شده است .
اساسا روايات ( زهرى) در قضاياى مربوط به خاندان پيغمبر ، سست ترين و آشفته ترين روايات است ، مؤلف كتاب ( در اسات فى الاسلام) او را ( مزدور و حقوق بگير امويان) دانسته و همين كافى است .
علاوه بر اينكه همين روايت زهرى نيز بدينگونه قابل توجيه است كه بگوئيم : منظور وى از لشكرى كه معاويه و عمر و اهل شام در كنار آن فرود آمده بودند ، لشكر معاويه است نه لشكر قيس ( ١١ ) و بنابرين ، عدد ( چهل هزار) مربوط به لشكر معاويه خواهد بود نه لشكر امام حسن و در صورتيكه اين عده را سپاهيان مزدور و مواجب بگير شام فرض كنيم و منظور وى را از جمله ى : ( اهل شام) سپاهيان داوطلب معاويه بدانيم ، روايت او با ديگر رواياتى كه در مورد عدد سپاه امام حسنو معاويه منافاتى نخواهد داشت .
٤- ( لشكر عظيم) تعبيرى است كه ابن ابى الحديد ، آنجا كه از حركت امام حسن از ( نخيله) به ( دير عبدالرحمن) سخن مى گويد ، درباره ى سپاه آنحضرت آورده و چنانكه ملاحظه مى كنيد اين ، كلمه اي مجمل و با عددى كه ما ذكر كرديم ، قابل انطباق است چه ، ١٦ هزار و دست آخر ٢٠ هزار هم ( سپاه عظيمى) است .
٥ - روايت ( بحار) نيز كه نخستين روايتى بود كه ما - براى اينكه همه ى متون تاريخى را ذكر كرده باشيم - در اينجا آورديم ، از لحاظ پيوستگى و نظم و ترتيب خاصى كه در حوادث مكرر آن وجود دارد سخت قابل ترديد و تأمل است .
اولا نام دو فرماندهى كه در اين روايت از آنان ياد شده و يكى از قبيله ى ( كنده) و ديگرى از قبيله ى ( مراد) بوده و هر دو پيش از عبيدالله بن عباس بسوى معاويه رفته و قبل از او خيانت ورزيده اند ! بكلى فراموش شده است و در تاريخ بى سابقه است كه در جريانى بدين اهميت - كه از ننگين ترين حوادث تاريخ انسانى است - نام دو نفر فرمانده مورد غفلت و فراموشى قرار گرفته باشد .
از اين عجيب تر آنست كه بنابراين روايت ، امام حسن پيش از فرستادن اين دو سردار اصرار مى ورزيده كه آنان را به خيانت متهم سازد ! و باز با علم و يقين به خيانت آنان ، هر دو را در رأس لشكرى به استقبال معاويه اعزام داشته است ! .
تنها يكى از اشكالات مزبور كافى است كه بررسى در اطراف اين روايت را بيهوده جلوه دهد در اين صورت چه بهتر كه آنرا بحال خود رها كنيم تا خود معرف ميزان اعتبار خود باشد .
اينك پس از اين بررسى و تحليل ، مائيم و همان ابهام نخستين در موضوع ( عدد سپاه) .
بگذار تا اين نصوص و متون تاريخى - كه اين اندازه داراى ١٦٨ اختلاف و تحريف است - خود شاهد بارزى بر وضع نابسامان و آشفته ى ( ماجراى امام حسن) در تاريخ باشد ، و اين حقيقتى است كه چه از لحاظ اهميت و چه از لحاظ نتايج و آثار ، در خور دقت و تأمل و ياد آورى و تأسف است چنانكه ديديم اين هشت فقره متن تاريخى بود كه هيچيك از آنها نه تاب بررسى و تحقيق داشت و نه همچون ( سندى تاريخى) قابل اطمينان و استناد بود .
آنچه بطور مقطوع و حتمى در اختيار ماست ، عدد ( لشكر مقدمه) است يعنى ١٢ هزار و عدد داوطلبان بعدى كوفه يعنى ٤ هزار و سپس گروههاى متفرقى كه در ظرف اقامت سه روزه ى امام حسن در ( دير عبدالرحمن) به وى پيوسته اند و اين مجموعا در حدود بيست هزار سرباز كه تمامى سپاه امام حسن را در هنگام پيشروى بسوى دو ارودگاه ( مسكن) و ( مدائن) تشكيل ميداده اند .
اما جنگجويان و سربازان مدائن همين اندازه ميدانيم كه اينها در گذشته هرگز از ميدانهاى جنگ على عليه السلام روى گردان نبوده اند و بسى بعيد به نظر مى رسد كه فرزند على در پيش روى آنان اردو بزند و آنگاه از آنان هر كس تواناي حمل سلاح دارد ، به او ملحق نگردد .
بدين قرار ، گمان قوى بر آنست كه عدد سپاهيان امام حسن در اين دو اردوگاه مجموعا ٢٠ هزار يا اندكى بيشتر بوده است .
و اين همان ( سپاه عظيم) است كه ابن ابى الحديد از آن نام ميبرد و همان عددى است كه با گفتار خود امام حسن - كه قبلا گذشت - قابل تطبيق است و در ميان همه ى گفته هاى تاريخى كدام سخن از سخن خود آنحضرت بهتر و بعنوان ( دليل ) شايسته تر است ؟ .
از آن پس نيز ديگر از اينكه چه اندازه و از كجا قواى امدادى براى امام حسن رسيده ، اطلاعى در دست نيست .
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- مؤلف در آخر فصل ( تصميم بر جنگ) آمار سپاهيانى را كه براى كوفه در نظر گرفته شده بود ٩٠ يا ١٠٠ هزار - به اختلاف دو روايت - ذكر كرده كه بظاهر با عدد بالا سازگار نيست ولى چنانكه كمى بعد خواهيم ديد ، عدد ٩٠ يا ١٠٠ هزار فقط در روايت يعقوبى و ابن قتيبه است كه از نظر مؤلف و تحليلى كه در اين فصل خواهد شد ، قابل تأييد نيست ( مترجم ) .
٢- الخرايج و الجرايح : راوندى ( ص ٢٢٨ ) .
٣- شهرى بر ساحل فرات ( در مغرب بغداد ) و بفاصله ١٠ فرسنگى آن بوده است نامگذارى اين شهر به ( انبار) بدينجهت بود كه در زمان تسلط ايرانيان ، همه ى انبارهاى گندم و جو در آن قرار داشت ( ابوالعباس سفاح) خليفه ى عباسى ، تا پايان عمر در اين شهر مسكن داشت و قصرها و بناهاي در آن احداث كرد ولى پس از چندى عمران و رونق اين شهر از بين رفت .
٤- وى ابوالحسن بن محمد بن عبيدالله بن ابى سيف است كه اصلش از بصره و سكونتش در مدائن بوده و سپس به بغداد منتقل شده و در آنجا بسال ٢١٥ وفات يافته است او همان كسى است كه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه بسيار از او نقل مى كند و داراى دويست تاليف در موضوعات گوناگون است ، رحمه الله عليه .
٥- صحيح ( عبيدالله) است نه ( عبدالله) و نه ( قيس) و ما موجب اين اشتباه را در هر دو مورد قبلا بيان كرديم .
٦- شرح نهج البلاغه ( ج ٤ ص ٧ ) و ابن كثير ( ج ٨ ص ٤٢ ) .
٧- در متن : ( لله ابوك) است و اين جمله اي است كه در عربى معمولا در خطابهاى ملاطفت آميز آورده مى شود و در فارسى معادل تقريبى آن : ( پدر آمرزيده) و جملاتى از اين قبيل است ( مترجم ) .
٨- يعقوبى ( ج ٢ ص ١٩٤ ) و ابن اثير ( ج ٣ ص ١٦٦ ) اولى عدد را ٩٠ هزار ، و دومى ٧٠ هزار روايت كرده اند .
٩- ابن قتيبه در ( الامامه و السياسه) و سيد مرتضى در ( تنزيه الانبياء) به غيبت دو ساله ى سليمان بن صرد از كوفه تصريح كرده اند و اما ( زياد) از سال ٣٩ كه عبدالله بن عباس استاندار بصره او را به حكومت فارس منصوب كرده بود ، در آنجا مى زيست و پيش از آنهم وى - بنا به روايت طبرى در وقايع سال ٣٩ - در بصره زندگى مى كرد .
١٠- در پاسخ ( بشير همدانى) كه يكى از بزرگان شيعه ى آنحضرت در كوفه بوده است بحار ( ج ١٠ ص ١١٣ ) .
١١- اين توجيه و تأويل از متن عربى روايت زهرى چندان دور نيست بنابرين ، ناسازگارى آن با ترجمه ى فارسى آن روايت ، نبايد موجب استبعاد اين احتمال گردد ( مترجم ) .
۸
عناصر سپاه عناصر سپاه
مفيد در كتاب ( ارشاد) ( ص ١٦٩ ) مى نويسد :
( حسن ، حجربن عدى را فرستاد تا كارگزاران - يعنى اميران نواحى اطراف - را فرمان حركت دهد و مردم را به جهاد دعوت كند نخست كاهلى كردند و سپس براه افتادند در همراهى او همه گونه مردم بودند : جمعى شيعيان او و پدرش و جمعى طرفداران حكميت ( خوارج ) كه به هر حيله اي در صدد جنگ با معاويه بودند و گروهى طرفداران هرج و و مرج و آشوب و طمعكاران غنيمت جنگى و برخى شكاك و عده اي صاحبان عصيبت هاى قبيله اي كه دنباله روى سران قبائل بودند و دين ، انگيزه ى آنان نبود) ( ١ ) .
از آنچه در فصل پيش گذشت دانستيم كه سپاه حسن عليه السلام تقريبا از ٢٠ هزار جنگجو يا اندكى بيشتر تشكيل يافته بود ولى بتفصيل روشن نيست كه گرد آورى اين عده ، چگونه بوده است بنظر مى رسد كه براى اينكار از همان روشهاى ابتداي و ساده استفاده مى شده است اين روشها همان بود كه در همه ى اجتماعات قرنهاى نخستين اسلام بكار مى رفت و در آن براى قبول سرباز يا مجاهد داوطلب هيچگونه استعداد خاص يا سن معين در نظر گرفته نمى شد و اجبارى هم در سربازگيرى - به معناي كه امروز وجود دارد - وجود نداشت هر مسلمان قادر بر گرفتن سلاح ، با شنيدن نداى دعوت كننده ى خدا انگيزه اي دينى در خود مى يافت يا اين انگيزه ى دينى ، احساس وظيفه را در او بيدار ميكرد و جان خود را در اين راه تقديم ميداشت و يا كششهاى مادى بر او پيروز مى شد و اين احساس را در او خفه ميكرد و او را از پاداش اخروى و هم - در صورت پيروزى - از غنيمت و باز يافت جنگى محروم مى ساخت .
روشهاى جديد كه امروز براى خدمت اجبارى و زير پرچم و احضار متولدين سنين معين و بازجواي از استعدادها و امكانات خاص ، معمول است در آنروز مرسوم نبود و اساسا اين روشها با مقررات اسلامى - كه داراى تساهل و دور از سختگيرى است - سازگار نمى باشد .
در اسلام براى بر انگيختن مردم به اطاعت و انقياد ، بيشتر تكيه به صحت و استحكام حقائق اين آئين است و در عناصر اين آئين ، اكراه و اجبار و بكار بردن زور براى وادار كردن مردم به اطاعت ، وجود ندارد همين اندازه مردم را با هر دو راه آشنا مى سازد و با هدايت و راهنماي ، آنها را در پيمودن بهترين راه ، كمك ميدهد ( آنانكه براى ما مجاهده كنند به راههاى خود هدايتشان ميكنيم) و اين است شعار اسلام در همه ى چيزهاي كه بدان امروز يا از آن نهى كرده است .
رؤساى مسلمين نيز هر جا مردم را به كارى دعوت كرده يا از چيزى بر حذر داشته اند ، همين روش را پيموده اند منجمله براى سربازگيرى و اعزام مردم به جنگ ، از تبليغات جالب و جذاب و مشوق جنگ و روشهاى مؤثرى كه معمولا بيشتر افراد شايسته ى جنگ را قانع ميساخت ، استفاده مى كردند مثلا : بر مزاياى جنگجويان مواجب بگير مى افزودند ، به كارگزاران خود در شهرها دستور بسيج مى دادند و آنان خطباء و رجال با نفوذ را بر تشويق مردم به داوطلب شدن براى جهاد در راه خدا ، ميگماشتند .
امام حسن عليه السلام در آغاز خلافت و هنگام اعلان بسيج براى جنگ ، همه ى اين كارها را كرد از اولين كارهايش اين بود كه مزاياى سپاهيان را صد ، صد افزود ، حجربن عدى را نزد كارگزاران ولايات براى دعوت به جهاد فرستاد ، خطيبان زبر دست همچون : عدى بن حاتم و معقل بن قيس و زياد بن صعصعه و قيس بن سعد با او همكارى كردند ، مردم را بر كاهلى و سستى در جهاد نكوهش و ملامت نمودند ( ٢ ) و بر لبيك گفتن به داعى الهى ، تشويق كردند و آنگاه ، خود پيش از همه به صفوف جنگ در اردوگاه پيوستند .
رايت جهاد ، در هفت محله ى كوفه و همه ى مراكز عمومى آن بر افراشته شده و مردم را بسوى خدا و به پيروى از آل محمد - عليهم السلام - دعوت مى كرد .
در آن پايتخت مرده ى عافيت طلب ، بيدارى و سر زندگى تازه اي پديد آمده بود كه به احساس وظيفه يا آمادگى براى انجام آن شبيه بود .
كاهلى و سنگينى مردم براى جنگ كه معلول تبليغات شام يا راحت طلبى خود آنان بود هر چند در كوفه نفوذ فراوان داشت ولى اين بيدارى تازه كه مديون فعاليت آن خطباى بزرگ بود ، در زمانى كوتاه ، در مردم رغبتى و بر اثر آن نشاط و فعاليتى و بدنبال آن شور و حماسه اي بر انگيخت .
با همه ى نغمه هاى پليدى كه از طرف مخالفان امام حسن ساز مى شد ، تبليغات ياران نزديك به وى توانست تا حدودى مؤثر واقع شده و عده ى زيادى از مردم را به جهاد ، راغب سازد و در نتيجه : ( مردم براى رفتن به اردوگاه ، شور و نشاطى يافتند) ( ٣ ) .
همچنين اين تبليغات تا حدودى زيادى موفق شد كه افكار عمومى مردم كوفه و محلات و نواحى نزديك به آن را - كه با بازارها و دستگاههاى قضاي و ادارى آن ارتباط روزانه داشتند - با خود همراه سازد .
مهارت و زبردستى خطباى كوفه در اين بود كه بخوبى توانستند از زمينه ى فكرى مساعد و آماده ى مردم استفاده كنند و در پوشش دعوت به جهاد ، با تمام قوا آنان را به پيروى از خاندان پيغمبر دعوت نمايند .
دوستان و ياران اهل بيت ، با آهنگى رسا و بيانى قوى ، مناقب اين خاندان و معايب و رسوائيهاى دشمنان ايشان را بيان مى كردند و در مجامع و اماكن عمومى و در ميان قبائل ، همه جا مردم را با موقعيت ممتاز و برجسته ى ( دو سرور جوانان بهشت) و صلابت دينى مورث خاندان وحى و مزاياى فراوان ويژه ى اين تيره از بنى هاشم - مانند : دانش و تقوى و طهارت و بى اعتناي به زيورهاى مادى و فداكارى در راه حق و كوشش براى اصلاح امت و وجوب دوستدارى آنان - آشنا مى ساختند . سپس از بيعت ، ياد ميكردند و از اينكه خداوند درباره ى اطاعت اولى الامر و وفا به عهد و ميثاق از آنان مؤاخذه خواهد كرد .
در سخنرانيهاى خود نسب ها را با يكديگر مقايسه ميكردند و اين براى آن مردم ( آهنگ) ظريف و صادق و مؤثرى بود كه هوش و دل آنان را مى ربود.
مثلا مى گفتند : فرزند على كجا و فرزند ( صخر) كجا ؟ ! پسر فاطمه كجا و پسر هند كجا ؟ ! آنكس را كه جدش رسولخداست چه نسبت با آنكه جدش ( حرب) است و آنكس را جده اش خديجه است چه قياس با آنكه جده اش ( فتيله) است ؟ ! آنگاه از اين دو نفر آنكس را كه نامش نكوهيده تر ، و دودمانش پليدتر ، و گذشته و حالش شرارتبارتر ، و در كفر و نفاق با سابقه تر است ، لعنت مى كردند و مردم يكصدا فرياد مى زدند : آمين ، آمين نسلهاى بعدى نيز هرگاه به اين مقايسه ى ظريف بر خورد كرده اند ، همصدا با مردم آن دوره گفته اند : آمين .
اين روشهاى حكيمانه و خطابه هاى حماسى و بليغ ، كار خود را كرد و اميدوارى به شكست شام و پيروزى كوفه را در همه جا و همه كس دميد .
در آن دوره ، كوفه - اين پايتخت جديد و با عظمت كه با بزرگترين پايتخت هاى اسلامى تاريخ رقابت مى كرد - گروههاى مختلفى از مهاجران عرب و غير عرب و از رنگها و نژادهاى گوناگون را در خود گرد آورده بود بسيارى از اينان ، مردمى بودند كه اسلام ، آنان را ارضاء نكرده و پيروى از آن ، راه تازه اي برويشان نگشوده و ادب اسلامى نمايانى در آنان بوجود نياورده بود و همين اندازه بود كه اسلام را همچون وسيله اي براى تأمين منافع نزديك خود مى شناختند ايندسته از جهاد فقط همين را مى فهميدند كه راهى است بسوى غنيمت و ميدانى براى بدست آوردن سود مادى و از اميد و اطمينان عمومى مردم به موفقيت و پيروزى اين جنگ ، استنتاج ميكردند كه : پيوستن به سپاه حسن ( عليه السلام ) تنها وسيله ى مطمئنى است كه ميتواند دست يافتن به غنيمت را تسريع كند در اينصورت چرا هر چه زودتر خود را به صفوف اين جنگ نرسانند ؟ ! .
اكنون خواننده ، با موجبات گرد آمدن گروههاى مختلط و از همه رنگ ، در اردوگاه امام حسن بخوبى آشنا شده و كاملا مى داند كه به چه دليل ، داوطلبان اين لشكر از : جمعى آشوب طلبان و جمعى طمعكاران غنيمت و گروهى صاحبان عصبيت هاى قبيله اي نه انگيزه هاى دينى و عده اي شكاك و تشكيل شده و هر يك بنحوى از هدف و مقصد آنحضرت دور و بيگانه بوده اند .
و همانطور كه قبلا گفتيم ، در روشهاى سربازگيرى رائج آنروز نيز وسيله اي كه بتواند از ورود همه گونه مردمى در اردوگاه ممانعت كند و فقط يكعده سرباز و مجاهد مورد اطمينان را بسيج نمايد ، وجود نداشت و تواناي حمل سلاح ، تنها چيزى بود كه ميتوانست صلاحيت يك سرباز مسلمان را اثبات كند .
شيخ مفيد پيوستن خوارج را به سپاه امام حسن ، چنين توجيه ميكند كه ( آنها به هر حيلتى در صدد بودند با معاويه بجنگند) .
ما با اينكه اين سخن را تا حدودى تصديق مى كنيم ، نميتوانيم آنرا بكلى بپذيريم ممكن است اين ، يكى از هدفهاى آنان بوده و اى بسا كه اساسا داراى هدف ديگرى بوده اند .
در آنچه از روابط ( خوارج) با امام حسن و پدر بزرگوارش در دست است ، چيزى كه ما را نسبت به اين گروه خوشبين سازد وجود ندارد و مخصوصا بررسى حوادث ( نهروان) بر ترديد و بد گمانى نسبت به آنان مى افزايد اگر براستى منظور آنان از همراهى با امام حسن ، جنگيدن با معاويه بود و به خود آن حضرت نظر سواي نداشتند ، پس جاى اين سئوال است كه پيش از آن تاريخ كجا بودند و چرا هرگز شورشى دسته جمعى - از آنگونه كه تاريخ از ايشان در مورد على عليه السلام بياد دارد - بر ضد او بر پا نكردند ؟ ! .
خونهاي كه در زمانى نزديك به دوران امام حسن از آنان ريخته شده بود و سبك تبليغات همه گير و منظم آنان ، موجب بدگمانى به هدف ايشان از پيوستن به لشكر امام حسن است .
حالات آنان پيش از آماده شدن براى اين جنگ نشان ميدهد كه اين فرقه پس از دست آلودن به جنايت قتل على ، با فرزندش حسن و مسلمانان ، راه مداهنه و سازش در پيش گرفته بودند و بدينوسيله ميخواستند خود را از عواقب منفوريت عامى كه پس از آن جنايت بزرگ آنان را فرا گرفته بود ، بر كنار دارند .
با اين زمينه آيا به ذهن نمى رسد كه تظاهر آنان به جهاد داوطلبانه و بظاهر همرنگ ديگران شدنشان نيز خود نيرنگى در اين مورد و قيافه اي مصنوعى و معلول ضرورت و مصلحت زمانه بوده و در وراى آن چهره ى موافق ، افكار و اغراض پنهانى آنان - كه تاكنون نيز بدرستى شناخته نيست قرار داشته است ؟ .
انديشه ى ( خروج) ( قيام بر ضد حكومت على ) بذر پليدى بود كه در واقعه ى ( حكميت) در جنگ صفين پاشيده شد و از اينرو خوارج را ( محكمه) ( طرفداران حكميت) نيز ناميده اند كم كم اين فكر همچون اعتقاد راسخى در دل اين عده ريشه دوانيد و پا بپاى زمان رشد كرد و درخت نامبارك آن ، گونه گون حادثه ى شوم براى مسلمانان ببار آورد .
خوارج با همه مقدس مابى و تظاهرات خشك دينى شان ، مردمى سخت مكار و حيله گر بودند .
در اينصورت چرا از اين موقعيت مناسب كه ميان دو دشمن بزرگ آنان آتش جنگ بر افروخته است ، بهره بردارى نكنند ؟ و چرا خود را در انبوه اين سپاه كه از كوفه بعزم جنگ خارج مى شود ، وارد نسازند و در پى بدست آوردن فرصتهاى مساعد در ميان تجهيزات مجاهدان و حركتهاى سوق الجيشى و صحنه هاى زد و خورد كه غالبا در افقى وسيع و گسترده خواهد بود ، نباشند ؟ چه ، در چنين جنگهاي اگر توطئه گران با هشيارى و درايت عمل كنند ، فرصتها زودتر و آسان تر و با نتيجه ى بزرگتر بدست خواهد آمد .
بيگمان همانطور كه شيخ مفيد فرموده - منكر عدوات خوارج با معاويه و اينكه به هر حيلت در پى جنگ با معاويه بوده اند ، نميتوان شد ولى من معتقدم كه آنان از اين اقدام خود دو هدف در نظر داشتند غرض اصلى خوارج از همه ى شورشها و توطئه هايشان ، هدف قرار دادن زمامداران جهان اسلام - در عراق يا مصر يا شام - بود روح تروريستى و ( از قفا ضربه زدن) در ميان آنان رواج يافته و ديگر افكار و روشهاى آنان را تحت الشعاع قرار داده بود با حسن همراهى ميكردند اما براى فتنه انگيزى ، براه جهاد مى رفتند اما بقصد فساد ضربه ى جسارت آميز و نه چندان كارى اي كه در ( مظلم ساباط) ( ٤ ) بر حسن بن على وارد آوردند ، دومين حلقه ى دوزخى از سلسله ى جرائمى بود كه اين گروه نسبت به خاندان معظم پيغمبر مرتكب شدند و اين هر دو جنايت ، زائيده ى توطئه هاى مخفى و جدى باند خوارج در موقعيت هاى مختلف بوده است .
لطف خدا موجب شد كه ضربت ( ابن سنان اسدى) ( ٥ ) به امام حسن ، موفقيتى را كه ضربت ( ابن ملجم مرادى) در گذشته ى نزديك بدست آورده بود ، حائز نشود .
اين توطئه ى پست و پليد با رفتار كينه توزانه ى خود نسبت به امام دوم و سبط بزرگ پيغمبر ، در نوع خود نمونه ى بزرگترين جفا و دشمنى با پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - بود با اينكار ، پر ارزش ترين و عاليترين خدمت به هدفهاى معاويه انجام گرفت ، بدست مردمى كه درباره ى آنان گفته مى شود : ( با حسن از اينجهت بيرون آمدند كه به هر حيلتى در صدد جنگ با معاويه بودند) ! .
بدين ترتيب ، به شكلى ترديد ناپذير ، مقاصد خبيث و پليد خوارج - كه بظاهر روش مجامله در پيش گرفته بودند - بر امام حسن آشكار شد او خود از آغاز كار ، از آنان بشدت پرهيز مى كرد ولى هميشه مخالفت خود را از آنان پوشيده مى داشت هيچ چيز خطر ناكتر از دشمنى نيست كه به لباس دوست ظاهر شود اين همان دشمنى است كه بظاهر با كسى دوستى مى ورزد و در باطن با او مى جنگد و خطرناكترين دشمن از اين نوع ، آن است كه به انگيزه ى انتقام و عصبيت ، شمشير مى كشد چنانكه خوارج با حسن بن على بودند براى سپاه امام حسن چنين پيش آمد كه به تورم ناشى از گرد آمدن اين گروههاى ناهماهنگ مبتلا شود و بر اثر اين نا هماهنگى ، فاقد روحيه ى يك سپاه اميد بخش و داراى افق روشن ، باشد و پيوسته هدف كينه توزى و دشمنى آشكار و نهان دشمنان خارجى و داخلى در دو منطقه ى : شام و عراق ، قرار گيرد لشكرى كه از اينچنين عناصرى تركيب يافته ، ميبايد كه در برابر هر پيشامدى تهديد به دو دستگى و قيام بر ضد سران و رهبران شود جهاد مقدس ، هرگز وسيله ى طمع مادى يا زمينه ى توطئه هاى خطرناك يا مظهر تعصب هاى بيجاى جاهلانه يا صحنه ى تجربه هاى شكاكان نبوده است ( آگاهى امام حسن به سست عهدى و ناهمرهى قومش افزون گشت) (٦) و شبح ناكامى و شكستى را كه در انتظار اين جنگ بود ، از لابلاى اوضاع و احوال خود مشاهده كرد چه ، تنها گروه ذخيره ى او همين سپاه بود كه به هيچ بابت اميد اصلاح آن نمى رفت .
كلمات زيادى از او باقى مانده كه از كم اعتمادى او به اين سپاه ، حكايت مى كند و بليغ ترين سخنى كه در اين مورد از آنحضرت باقى است ، نطق اوست خطاب به لشكر مدائن در اين خطا به چنين گفت : ( براه صفين كه مى رفتيد دينتان پيشاپيش دنياتان بود ولى اكنون دنياتان پيشاپيش دينتان قرار دارد شما اكنون در ميانه ى دو كشته قرار گرفته ايد : كشته اي در صفين كه بر او ميگرييد و كشته اي در نهروان كه انتقام او را مى طلبيد ( ٧ ) بازماندگان ، عهد فرو گذار و نامردند و گريه كنندگان ، شورشگر و عاصى) .
اين تنها خطبه اي است كه در آن به اختلاف تمايلات و هدفهاى عناصر سپاه در اين جنگ اشاره شده است .
منظور وى از ( گريه كننده ى شورشگر) اكثريت ياران و نزديكانش بودند ، و از ( طلب كننده ى انتقام) خوارج ، كه در لابلاى صفوف وى جا داشتند و البته اين انتقام را از كسى جز او نمى طلبيدند و از ( عهد فروگذار و نا مردم) ديگر عناصر سپاه ، كه فتنه جويان و طمعكاران و هوى پرستان بودند .
در اينجا تاريخ ، سطور تيره و خونينى در خلال صفحات خود گنجانيده است در اين سطور ، افراد فريب خورده و مفتونى از اين عناصر را مى بينيم كه به سپاه امام حسن پيوسته و ميدان جهاد مقدس را به انواع مكر و نفاق و پيمان شكنى و توطئه چينى آميختند و موجب شدند كه بازماندگان آثار نبوت - يعنى پاكمردان خاندان پيامبر و فرزندان او عليهم السلام - از صحنه ى حكومت و قدرت خارج گشته و از حق خود دور بمانند .
شايد برخى از فرازهاى اين مطلب را بمناسبت در مواردى از اين كتاب بيان كنيم .
در پايان اين فصل شايسته است ايرادى را كه در ذهن بسيارى از بررسى كنندگان اين بخش از تاريخ امام حسن ، مى رسد مطرح سازيم مى پرسند : چرا امام حسن ميدان را براى اين عناصر باز گذارد و روشهاي را كه در تصفيه ى سپاه معمول است - يعنى قطع عضو فاسد يا ضعيف ساختن و يا لااقل دور ساختن وى - بكار نبرد .
و اين موضوع در نظر برخى ، نقطه ى اساسى اشكال است .
در پاسخ اين پرسش ميگوئيم :
١ - اسلام در جهاد نيز مانند همه ى شئون اجتماعى ديگر ، طبقات و تقسيم بندى هاى اجتماعى را ملغى ساخته است ، لذا بر اولياى امور لازم است كه داوطلب جهاد را مادامى كه مدعى اسلام و قادر بر حمل سلاح است ، طرد نكرده و ميان طبقات مختلف امتيازى قائل نشوند و چون انبوه مردمى كه با سپاه امام حسن در آميخته بودند ، همه مدعى اسلام و تواناى حمل سلاح بودند ، امام - نظر به متن حكم اسلامى - چاره اي بجز پذيرش آنان نداشت .
٢ - رسول اكرم و اميرالمؤمنين - عليهما السلام - نيز در برخى .
از حوادث جنگى خود به چنين سپاه مختلطى دچار شده اند و در حالات آن بزرگواران نقل نشده كه در اين موارد از پذيرش افرادى از اين رديف ، خوددارى كرده يا كسى را از ميدان جنگ رانده باشند و ميدانيم آن هر دو نيز بنوبه ى خود از زيانهاى ناشى از حضور اين افراد ، در امان نماندند .
مثلا تاريخ از ماجراى جنگ حنين چنين ياد مى كند : ( جمعى از مسلمانان از انبوه سپاهيان پيامبر بشگفت آمدند و گفتند كه اين سپاه از گروه اندك مشركان درهم نخواهند شكست ولى سپاه مسلمين ، سپاهى مختلط بود و در آن بسيار بودند آنانكه براى غنيمت آمده بودند) .
در ضمن حوادث بازگشت مسلمانان از جنگ ( بنى المصطلق) نيز شبيه به همين ، نقل شده است .
درباره ى جنگهاى على عليه السلام نيز نوشته اند : ( سپاه على در ( صفين) از ملتها و قبيله هاى گوناگون تشكيل يافته بود و اين سپاهى پر اختلاف و پر ستيزه بود ، نه گوش به فرمان ميداد و نه دل به نصيحت و خير خواهى مينهاد) .
معاويه - بنا به نقل ( بيهقى) در كتاب ( المحاسن و المساوى) - گفته است : ( على در ميان پليدترين و پر تفرقه ترين سپاه بود و من در ميان رام ترين و كم تفرقه ترين سپاه) .
در اينصورت امام حسن نيز وظيفه داشت كه به رويه ى پدر و جدش عمل كند و نا روا است كه از او بيش از آنچه از آندو انتظار داريم ، متوقع باشيم چه آندو بزرگوار ، بهترين و شايسته ترين سر مشق بودند .
دقت در امر دين و التزام به متن اسلام ، امام حسن را در هر حركت و سكونى مقيد ميداشت ، در حاليكه دشمنان وى در هيچ كارى چنين قيد و التزامى نداشتند و اگر جز اين ميبود ، بيشك سرگذشت اين قطعه از تاريخ به صورتى غير از آنچه اكنون هست نوشته مى شد .
٣ - اگر امام حسن براى تصفيه ى سپاه خود به روش معمولى همه ى سران سپاه ، به اعدام يا تبعيد يا تضعيف عناصر مخالف دست مى زد ، در وضع ويژه ى او اينكار موجب تسريع در بليه و بدبختى مى شد و اختلاف و دو دستگى و شكاف ، آشكار مى گشت و پرچم نافرمانى لااقل در ميان نيمى از سپاهيان بر افراشته مى شد بنابراين ، اين اقدام حسن بدينمعنى بود كه قصد دارد بدست خود شعله ى عصيان و شورش را در قلب لشگر خود بر افروزد ، يعنى جهاد مقدس را به يك جنگ داخلى خونين مبدل سازد و اينكار در آن وضع ، نهايت آرزوى معاويه بود در حاليكه امام حسن با آگاهى اي كه از وضع خود و شيطنت هاى معاويه داشت ، از آن كمال اجتناب و پرهيز را مينمود .
و پس از اين همه :
امام حسن در دوران كوتاه زمامداريش كه سراسر آن را بليه هاى گوناگون فرا گرفته بود ، چندان فرصت و مجال نيافت كه به اصلاح اين گروههاى رنگارنگ و گرد آوردن آنان بر رأى و عقيدت واحد بپردازد اينكار در آن موقعيت از هيچكس ديگر نيز ساخته نبود ، چه ، اولا شايستگى اخلاقى چيزى نيست كه بتوان آنرا در دورانى كوتاه تزريق كرد ، اين كار مستلزم تهذيب دينى و زدودن زنگ هاى روزگارى دراز مدت است ، و ثانيا جريانهاى متضادى كه اين نسل را در معرض انواع جلوه هاى فريبنده ى مادى قرار داده بود ، امكان اصلاح و وحدت دادن به هدفها را محال مى ساخت ، اينكار فقط به وسيله ى تأمين همان مطالعه مادى قابل اجراء بود و اين در حقيقت درمان مرض به مرض بود و در قاموس حسن بن على بكار بستن اينگونه روشها ممنوع و غير عملى بشمار مى رفت
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - اين فراز را عينا ( اربلى) در كتاب ( كشف الغمه ( ( ص) ١٦١ و ( مجلسى) در ( بحار ( ( ج ١٠ ص) ١١٠ نيز آورده اند .
٢ - ابن ابى الحديد ( ج ٤ ص ١٤ ) .
٣ - عين عبارت ابن ابى الحديد در اينباره ( ج ٤ ص ١٤ ) .
٤- ( ساباط) در لغت ، فضاى سرپوشيده ى ميان دو خانه است و نام آبادى اي در ( مدائن) نيز هست در كنار پلى كه بر روى ( شاهرود) است شايد بدينجهت آنرا ساباط ناميده اند كه سر پوشيده ى بزرگ و كم نظيرى در آن وجود داشته و شايد ، همان سر پوشيده ، ( مظلم ساباط) ناميده مى شده است .
٥- ( حسن مراد) در كتاب ( الدوله الامويه فى الشام و الاندلس) بغلط ، ضربه ى خنجرى را كه بر امام حسن وارد آمد به پيروان بنى اميه نسبت داده است در آينده ى نزديك ( در فصل ١٤ ) متون تاريخى اين حادثه را همانگونه كه مورخان پيشين ذكر كرده اند و مورخان جديد بايد درك كنند ، مطالعه خواهيد كرد .
٦ - متن عبارت شيخ مفيد در كتاب ( ارشاد) ص ١٧٠ .
٧ - و به روايت ابن طاوس در كتاب ( الملاحم و الفتن) ( ص ١٤٢ - طبع نجف سال : ( ١٣٦٨ ( و كشته اي در نهروان كه انتقام او را از ما مى طلبيد).
۹
عبيد الله بن عباس عبيد الله بن عباس
اين سردار جنگى كه دلى بر افروخته و بيقرار جنگ و سينه اي داغدار و جوياى انتقام دو فرزند بيگناه خود داشت ، از روزى كه با لشكر خود از ( دير عبدالرحمن) خارج شد ، پيوسته بطور جسته گريخته اخبار كوفه را دريافت ميكرد او كوفه را با موج تبليغات همه گير شيعى منش و دوستدارانه اش كه رو به ازدياد نيز مى رفت ، ترك گفته و اميدوار بود كه بر اثر زمينه ى مساعدى كه آن وضع بوجود آورده ، قواى امدادى پى در پى بسوى او سرازير گردد .
وقتى به ( مسكن) - يعنى نقطه ى ديدار دو لشكر متخاصم - رسيد ، اطلاع يافت كه آن تبليغات آتشين و پر هيجان كوفه اثر تازه اي بروز نداده و جز گروههاى پراكنده اي از جنگجويان اطراف يا داوطلبان مدائن كه به لشكر همان شهر پيوسته اند ، كس ديگرى به سپاه حسن ملحق نگشته است به او خبر رسيد .
كه عمليات كينه توزانه اي كه برخى از رؤساى كوفه آنرا رهبرى ميكرده اند ، علت اساسى خنثى شدن كوششهاى فراوان بزرگان شيعه شده و مانعى در سر راه بسيج عمومى - با آن افق وسيعى كه انتظار مى رفت بر آن شور و هيجان آغاز كار مترتب شود - قرار گرفته است .
طبيعى است كه اين اخبار ، عبدالله را بخشم آورده و همه ى وجود او را از غيظ و غضب بر مردم ، آكنده سازد .
على القاعده او بايد همچون فرماندهى كه اميد او به رسيدن قواى امدادى ضعيف شده و طلاي ترين آرزوهايش كه بر اين اميد استوار بود نقش بر آب گشته ، از اين واقعيتى كه اوضاع و احوال براى او پيش آورده درس بگيرد و نيروهاى خود را مورد مطالعه قرار دهد و آنها را با نيروهاى دشمنى كه روبروى اوست و قدر مسلم از ٦٠ هزار سرباز چشم بسته و گوش بفرمان - كه معروف به اطاعت بى قيد و شرط از امراء و سرداران خود مى باشند - كمتر نيست ، موازنه كند .
تفاوت عدد دو سپاه براى او چندان رعب آور نبود او بيشتر به مزاياى معنوى اي كه سپاهيان دو جبهه از آن برخوردار بودند مى انديشيد او فرماندهى بود كه بيش از هر چيز به روحيه ى سپاهش كه تنها ذخيره ى وى براى لحظه ى ديدار دشمن بود ، اهميت ميداد .
در هنگام مقايسه ، نا هماهنگى واحدها و نفرات سپاهش براى او آشكار شد او ميدان جنگى در پيش داشت كه در آن هيچ چيز بجز جمع انبوهى از مردم با اخلاص و جنگاوران سر سخت ، بكار نمىآمد در اينصورت ، سپاهى لشكرى كه جهاد را جز وسيله اي براى رسيدن به غنائم جنگى نمى شناسد ، چه ارزشى ميتوانست داشته باشد ؟ .
از اولين لحظه اي كه عبيدالله وارد اردوگاه ( مسكن) شد ، يكنوع بد بينى در روح او پديد آمد كه اثر آن در حوادث بعدى آشكار گشت .
نا ملايمترين چيزى كه عبيدالله از آن بر مقدرات سپاه بيم داشت اين بود كه خبر فعاليت خنثى و شكست خورده ى كوفه به صفوف او برسد يا دام تزوير معاويه كه از مشتى خبر دروغ و وعده هاى فريبنده درست شده بود ، در سر راه آن گسترده شود اينك كه اين دو سپاه در يك سرزمين و بر سر يك آبشخور و در زير آسمان ( مسكن ) قرار داشتند ، چگونه او ميتوانست مطمئن باشد كه با سربازان او و يا از خود همين سربازان ، كسانى از سوى معاويه حامل بذر فساد نبوده و كار را بر او و بر امام ، دگرگون نسازند ؟ چه اينكه ( سلاح سرد) در اين ميدان و در همه ى ميدانهاى معاويه ، كارگرترين و براترين سلاح هاى او بود .
و عبيدالله درست حدس زده بود .
طليعه ى دسائس معاويه در اردوگاه ( مسكن) پديدار شد در حاليكه در اين اردوگاه هم مردم با اخلاص بودند و هم افراد منافق و هم عافيت طلبانى كه آرزو ميكردند شايعه ى جديد - يعنى شايعه ى شروع مذاكرات صلح از طرف امام حسن ( ١ ) - راست و مطابق واقع باشد .
براى ابن عباس كافى نبود كه او و ياران خصوصى اش از دروغ بودن اين خبر مطلع باشند درست است كه آنها ميدانستند اين شايعه با واقعيت غير قابل ترديد ، مخالف است و امام حسن كه در همه ى پيامهايش به اطراف و در نامه هايش به معاويه و هم در خطبه اي كه در كوفه انشاء كرد ، همه جا آمادگى خود را براى جنگ نشان داده ، ممكن نيست كلمه اي درباره ى صلح به معاويه بنويسد و از رأى خود عدول نمايد ولى اين دام شيطان بود كه با كمال مهارت گسترده شده بود .
فرياد ياران مخلص بلند شد كه مردم را به آرامش دعوت ميكردند و از آنان تا رسيدن قاصد مدائن ، مهلت مى خواستند ولى اين فريادها كجا ميتوانست در آن موقعيت مؤثر باشد ، آشفتگى تأسف آورى بر محيط تسلط يافته و آنرا از صورت يك محيط مساعد براى جنگ ، خارج ساخته بود .
عبيدالله ، زبون خدعه و فريبى شد كه نقطه ى حساس را هدف قرار داده بود .
ساعتى تنها ماند و در زير خيمه ى خود كه از غوغاى جمعيت دور بود ، بفكر فرو رفت ناگهان واقعيت تلخ در برابرش نمايان شد احساس كرد كه اين فرماندهى ، موقعيت نظامى او را به آخرين درجه ى انحطاط ، تنزل خواهد داد ، ياد آورى آبروى بر خاك ريخته اش و حرف هاي كه مردم درباره ى او خواهند زد ، خون او را بجوش آورد و پشيمانى از قبول اين مأموريت بر تمام وجودش مستولى گشت ، خشونت و تند مزاجى جبلى او چنان تحريك شد كه بر شرائطى كه موجب افتادن او به دام اين مأموريت شده بود ، لعنت فرستاد و سپس تحت تاثير كابوسى از اضطراب و ( حب نفس) چنان در هم كوبيده شد كه نميدانست چه بكند ! .
عاقبت پس از فكر زياد به اين نتيجه رسيد كه بايد از اين منصب كناره گيرى كند اين فرمانى بود كه صفات و روحيات خود پسندانه اش صادر مى كردند چه ميدانيم !
شايد در او آن مايه از استعداد و نيروى فكرى كه بتواند موقعيت او را براى خودش روشن سازد و وى را در دور ماندن از اشتباهات يا پيشگيرى از پيشامدهاى ناگهانى و غيره منتظره ، كمك كند وجود نداشته است .
بارى ، اكنونكه مصمم بر كناره گيرى است ، ميبايد فرماندهى را به همان وضعى كه امام اراده كرده است در آورد ، يا آنرا به دست فرمانده دوم سپاه ، يعنى ( قيسبن سعد) بسپارد .
هنوز از خيمه ى خود - آن تنها شاهد هيجان روح زبون شده و زمزمه ى شكايتبار و دل ناسپاس و حق ناشناس او - كه در نقطه اي دور از جايگاه سربازانش قرار داشت ، بيرون نرفته بود كه ناگهان متوجه شد كناره گرفتن از هر وظيفه و مسئوليتى ، طبق مقررات اسلام فقط در آنصورت جايز و ممكن است كه به ناتوانى از آن كار ، صريحا اعتراف شود ولى آيا او آن جوان خود خواه و مغرور ، كسى بود كه شخصيت خود را در هم كوبيده و خويشتن را در معرض تمسخر و ريشخند مردم قرار دهد ؟ بار ديگر به فكر فرو رفت شايد بتواند راهى پيدا كند كه مستلزم اين اعتراف تلخ نباشد .
نامه هاى معاويه كه در همانشب به دست او رسيده بود - و او نميدانست كه آنها را از دست همانكسى دريافت كرده كه صبح آنروز ، آن شايعه ى لعنتى دروغين را در ميان اردو منتشر ساخته است - نقطه ى ديگرى بود كه در اثناى تفكر و چاره جواي ، با وعده هاى فريبنده اش مزاحم او مى شد و توجه او را بسوى خود جلب مى كرد . ياد آورى اين نامه ها ، تفاوت زيادى را كه ميان ( بردبارى و خوش اخلاقى زراندود ! معاويه و ( حقيقت تلخ) موجود است از خاطر او برد نيروى فكر و تشخيص از او گرفته شد و از گرفتن تصميمى كه ميبايد يك فرمانده هاشمى در ميدان جنگ با سرسخت ترين دشمن بنى هاشم بگيرد ، عاجز ماند .
او ميتوانست كناره گيرى كند و بدون ترديد و تأمل اعتراف به عجز را بپذيرد و سپس از شكست حتمى و مسلمى كه در انتظار جانشين او - فرمانده دوم لشكر - بود ، عذر موجه و مشروعى براى عجز خود بدست بياورد و بدينوسيله ، حيثيت و شرف از دست رفته را باز گرداند .
و باز ميتوانست در همان وضعى كه داشت ، با تردستى و درايت و با وعد و وعيد ، آشوب طلبان را بر سر جاى خود نشانده و با يكى از همين تدبيرهاى رائجى كه سردارانى چون او با آنها كاملا آشنايند ، رفتار احتياط آميزى را در پيش گيرد كه به ظاهر ، خشونت و در باطن ، رهبرى و اداره كردن است و آنگاه اندكى كارها را متوقف سازد تا دستور و فرمان نهاي امام به او برسد و با اين روش خود را از جهت وظيفه ى دينى معذور و از تعرض زبانى مردم مصون داشته باشد .
اما اينكه خود را از شأن و مرتبه اي كه در خور فرمانده اردوگاه امام است ، تنزل دهد و با فرستاده هاى معاويه درباره ى مزد فرار گفتگو كند ، نه اين ديگر بسى پست و زشت است ! در نامه ى معاويه ، بر روى نقطه ضعف اساسى او يعنى جاه طلبى و ميل به جلو افتادن ، انگشت گذارده شده بود معاويه در اين نامه نوشته بود : ( همانا حسن بزودى ناگزير از صلح خواهد شد ( ٢ ) براى تو بهتر است كه پيشقدم باشى نه تابع ( ٣ ) ) و در همين نامه براى او يك ميليون درهم پاداش قرار داده بود ( ٤ ) و معاويه حريص ترين مردم بر بهره بردارى از تنگناهاى دشمنانش بود.
( ايمان معاويه به پستى و دنائت بشرى ، نهايت نداشت اين ايمان از آنجا بود كه وى اعتقاد داشت : با اراده ترين و با فضيلت ترين افراد نيز در لحظه اي كه ضعف بشرى بر او چيره مى شود و شك و ترديدى كه كمتر كسى از آن مصون است ، بر او مستولى مى گردد ، ممكن است فريفته و زبون حرص و طمع شود( ٥ ) ) .
اميرالمؤمنين على عليه السلام در توصيه هايش به ( زياد) گفته بود : ( معاويه ، از پيش رو و پشت سر و طرف راست و طرف چپ انسان ، پيش مىآيد ، زنهار و زنهار از او غافل نباش) ( ٦ ) .
بدين ترتيب ، احساس شكست و تسليم شدن به طمع ، اين جوان هاشمى اصيل را مغلوب ساخت و واقعه اي كه نمايشگر يكى از زشتترين صحنه هاى خيانت و ضعف و زبونى بود ، بوقوع پيوست .
نه دين ، نه انتقامجواي ، نه مفاخر قبيله اي ، نه خويشاوندى نزديك با رسولخدا و با مقام فرماندهى عالى ، نه ميثاقى كه در روز بيعت حسن بن على و پيش از هر كس ديگر ، با خدا بسته بود و نه ترس از زبان مردم و انتقام تاريخ ، هيچيك نتوانست او را از پرت شدن در اين پرتگاه ژرف باز دارد.
شبانه ، همچون فرارى ذليلى كه خودش ميداند چه گناه بزرگى مرتكب شده ، وارد اردوگاه معاويه شد .
و تاريخ از او روى بر گردانيد و نام او را جز در ليست سياه ، ثبت نكرد و اين است سزاى خيانتكارانى كه بدست خود گور خويشتن را مى كنند و آنگاه به عمد و پيش از آنكه مجبور شوند ، ميميرند .
فرار عبيدالله ، فضاى ( مسكن) را به بد دلى همه گيرى آلوده ساخت و ديرى نپائيد كه اين حالت به ( مدائن) نيز سرايت كرد و كم كم مصيبتى كمر شكن شد .
پس از اين مصيبت بزرگ ، مسئوليت هاى ديگرى نيز پديد آمد كه عهده دار همه ى آنها در پيشگاه خدا و در قضاوت تاريخ ، كسى جز عبيدالله نيست.
فرماندهى ( لشكر مقدمه) را پس از فرار اولين فرمانده اش ، مسئول قانونى آن كه امام ، از پيش به فرماندهى برگزيده بود - يعنى قيس بن سعد - بدست گرفت و او همان دارنده ى اعتقاد پولادين و صاحب عقل و درايت مورد اعتراف تاريخ عرب و شخصيت ممتاز در ميان بقاياى اصحاب على عليه السلام است ( ٧ ) و همانكسى است كه جوانيش را در جهاد گذرانيده و پيوسته در صحنه هاى خونين و بر افروخته ى جنگ بوده است ، هميشه ضعف كسان را بديده ى انكار نگريسته و دلباختگى آنان را به جلوه هاى فريبنده ى مادى و پهلوتهى كردنشان را از وظيفه ، تقبيح كرده است .
همينكه اردوگاه ( مسكن) زير فرمان او در آمد ، به ميان صفوف خود كه از بقاياى لشكر تشكيل شده بود آمد تا فرمانده پيشين را با سخنى كه شايسته ى او باشد ، توديع گويد و سپس در پست جديد فرماندهى به كار شروع كند و شكست روحى و معنوى اي را كه واقعه ى فرار ، در ميان لشكر ايجاد كرده ترميم نمايد . گفت :
( هان اى مردم ! كارى كه اين مرد بيخرد انجام داد بر شما گران نيايد و شما را نترساند همانا او و پدر و برادرش ، يك روز نيك براى اسلام ببار نياوردند .v پدرش عموى پيغمبر در روز بدر به جنگ رسولخدا آمد ، ابواليسر كعب بن عمر و انصارى او را اسير كرد و نزد پيغمبر آورد و آنحضرت فديه ى او را گرفت و ميان مسلمانان تقسيم كرد برادرش را على بر بصره گماشت و او اموال على و مسلمانان را دزديد و با آن كنيز خريد و پنداشت كه اين كار براى او جايز است و خود او را على والى يمن قرار داد و او از جلو بسر بن ارطاه گريخت و بچه هايش را گذاشت تا كشته شوند و امروز هم اينكارى كه ديديد انجام داد) ( ٨ ) قيس ، سخنران ماهرى بود كه بميل خود ميتوانست هر گونه تأثيرى را در شنونده باقى گذارد ، مخصوصا هرگاه كه مانند اين مورد ، احساس و عاطفه اي قوى بر روحش مستولى مى گشت اثرى كه با اين خطابه بر روى شنوندگانش گذارد آنچنان بود كه مردم فرياد ميزدند : ( الحمدلله كه او را از ميان ما خارج ساخت) ! ( ٩ ) .
و اين است كه گفته اند : آزمايش ، كليد مردان است .
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - شرح نهج البلاغه ( ٤ / ١٥ ) .
٢- همين سخن ، خود دليل آن است كه شايعه ى ( اظهار تمايل امام حسن به صلح) كه در اردوگاه مسكن رواج داشت ، دروغ و خلاف واقع بوده است .
٣- ابن ابى الحديد : ٤ / ١٥ .
٤- يعقوبى : ٢ / ١٩١ و شرح النهج : ٤ / ١٥ .
٥- على ادهم - مجله ى ( العالم العربى) ( سال ١١ ، شماره ٢ ص ٣٠ ) .
٦- ابن اثير در ( كامل) : ج ٥ ص ١٧٦ .
٧- مسعودى مى نويسد : ( قيس بن سعد در ديانت و زهد و گرايش به على ، مرتبه اي رفيع داشت ترس او از خدا و اطاعتش در برابر او آنچنان بود كه روزى در حال نماز در جايگاه سجده اش افعى بزرگى را ديد كه حلقه زده است ، سر خود را قدرى كنار كشيد و پهلوى افعى سر به سجده نهاد افعى به گردن او پيچيد ولى او از نمازش چيزى فرو نگذاشت و كم نكرد تا از نماز فارغ شد ، آنگاه افعى را گرفت و بكنارى پرتاب كرد) مى گويد : ( به همين گونه داستانى را حسن بن على بن عبدالله بن مغيره بن معمر بن خلاد از ابى الحسن على بن موسى الرضا نقل كرده است) و قيس در سال ٨٥ وفات يافت.
٨- مقاتل الطالبيين ( ص) ٣٥ .
٩- مقاتل الطالبيين ( ص) ٣٥ .
۱۰
آغاز سرنوشت آغاز سرنوشت
براى اولين بار ، قاصدى از ( مسكن) به حضور امام حسن آمد با نامه ى قيس بن سعد كه گزارش ميداد كه :
( در قريه اي بنام ( جنوبيه) در محاذات ( مسكن) در برابر معاويه ، موضع گرفته اند معاويه به عبيدالله پيغام فرستاده و او را به رفتن نزد خود تشويق كرده و يك ميليون درهم پاداش براى او قرار داده است كه نيمى از آن را نقد و نيم ديگر را در هنگام ورود به كوفه به او بپردازد و عبيدالله ، شبانه با نزديكانش به اردوگاه معاويه رفته است و صبح كه مردم برخاسته اند ، امير خود را در اردو نيافته اند و قيس با آنان نماز گزارده و اداره ى امور آنان را بدست گرفته است) ( ١ ) .
فقره ى اول اين نامه نشان ميدهد كه عبيدالله بن عباس از آغاز ورود به ( مسكن ) نامه اي براى امام حسن ننوشته بوده است ( ٢ ) .
حال ، آيا قطع رابطه ى يك فرمانده با مركز عالى فرماندهى ، دليل آن ست كه وى از پيش ، بناى تمرد داشته است ؟ نميدانيم بعلاوه ، اساسا روشن نيست كه آيا مدت زمانى كه ميان ورود لشكر به مسكن و پيوستن عبيدالله به معاويه فاصله شده ، چندان بوده كه در آن مجال و امكان نامه نگارى بوده باشد ، يا نه ؟ .
همراه با نامه ى قيس و بدنبال آن ، اخبار مسكن پى در پى رسيد ( و هميشه خبرهاى بد زودتر مى رسد و بيشتر پخش مى شود ) و امام حسن اطلاع يافت كه اين ( نزديكان ) كه در نامه ى قيس از آنها ياد شده - و ماخذ تاريخى آنها را بعنوان ( اشراف و خانواده دارها) يا ( وجوه و وابستگان به فاميل هاى معروف) معرفى كرده اند - در طرح كردن نقشه ى خيانت ، با عبيدالله شريك بوده اند و همچنين كشف كرد كه بعضى از آنان پيش از عبيدالله ، فرار اختيار كرده اند برخى از خبرها در بدگواي از عبيدالله دست بالا را گرفته و مى گفتند كه وى ( پرچم را در هم پيچيده است) ( ٣ ) .
اين حركت دشمنى بار ، فضاى مساعدى براى پديد آمدن روح تمرد و نافرمانى ايجاد كرد بطوريكه اثر آن به گروههاى ديگرى از سپاه نيز سرايت كرد و جمعى از آنان به فكر فرار افتادند با اين پندار كه متابعت از ( اشراف و وابستگان به فاميلهاى معروف) داراى منافعى است كه اگر بدنبال آنان نروند از آن منافع ، محروم خواهند گشت .
معاويه ، چندان كه مى توانست در بر انگيختن و سپس پختن و آنگاه توسعه دادن اين روح تمرد و نافرمانى فعاليت ميكرد او به روحيه ى اين افراد فاميلدار بد دل ترسو كه بر اثر غلبه ى اشرافگيرى و غرق شدن در ناز و نعمت ، آن مفاخره و سرسختى عربى را از دست داده بودند ، كاملا واقف بود و بدينجهت هميشه منتظر سر خوردن و كشيده شدن آنان بسوى خود بود و با وسائل گوناگون و حيله هاى رنگارنگ با آنان رابطه بر قرار مى ساخت لهذا آنقدر فعاليت كرد تا عاقبت توانست غرور و مناعت آنان را با مطالع مادى بشكند و بزرگتر آنان را كه مسحور وعده هاى او شده بود پيشاپيش همه دوان دوان بسوى پرتگاهى مذلتبار بكشد پرتگاهى كه هيچ انسان شرفدوست و علاقمند به آبرو و حيثيت خود ، ممكن نيست بدان نزديك شود.
بدين صورت ، اصحاب امام حسن كه بزرگترهاشان همراه عبدالله بودند ، بدنبال اشراف و فاميلدارها مخفيانه بسوى معاويه روانه شدند( ٤ ) در فاصله ى كوتاهى ، عدد فراريان ميدان جنگ و خيانتكاران به خدا و پيغمبر و فرزند پيغمبر ، به هشت هزار نفر بالغ شد ( بنابر نقل احمد بن يعقوب در تاريخش ) عبارت اين مورخ چنين است : ( معاويه كسى نزد عبيدالله فرستاد و براى او يك ميليون درهم معين كرد و او با هشت هزار نفر از يارانش به معاويه ملحق شد و قيس بن سعد بجاى او در مقام جنگ بر آمد) ( ٥ ) آرى ، هشت هزار از دوازده هزار ! .
اين شكافى هولناك در حصار اردوگاهى بود كه در برابر ٦٠ هزار دشمن سر سخت ، جبهه بسته است ، نه ، بلكه سقوطى دهشتبار و شكستى تلخ بود كه از فاجعه اي نزديك خبر ميداد .
و اين عبيدالله است كه در پيشگاه خدا و در قضاوت تاريخ ، مسئوليت سنگين آنرا بر دوش دارد .
اينهاي كه بشتاب تمام ، به فتنه رو كرده و يكسره فرار را بر قرار ترجيح داده بودند خيال ميكردند كه چون در اينكار از پسر عم خليفه - كه از هر كس به داشتن پاس حق او و وفا به بيعت او سزاوارتر است پيروى كرده اند و در خور ملامت نيستند و همين منطق غلط و نارسا را براى توجيه عمل خود در برابر مردم هم بكار ميبردند ولى مردم به فرار آنان فقط از ناحيه ى چهار چوب زر اندود آن مينگريستند و در ميان اين عذر و بهانه ها فقط سكه هاى طلاى معاويه را مى ديدند و براى اين ( وابستگان به فاميل ها) افتخارى بجز جلو بودن در پيمان شكنى و دين به دنيا فروشى ، نمى شناختند .
مردمى كه از ميدان جهاد حسن بن على مى گريختند ، منكر فضل و برترى او يا نا آشنا به بزرگوارى و آقاي او نبودند ، همين بود كه او را براى دنياى خود خواسته بودند و سپس او را بر طبق خواسته ى خود نيافته بودند .
و اينكه بسوى معاويه مى گريختند بدين معنى نبود كه به او و وعده هايش اعتماد دارند يا عاقبت كارشان را با او - همان عاقبتى كه در روز ورود به كوفه و شكستن همه ى پيمانها و قراردادها بر آنان روشن شد - حدس نمى زدند زيرا نه معاويه آنچنان كسى بود كه كارش پوشيده باشد و نه آنان از طبقه اي بودند كه امثال معاويه را نشناسند .
در اينصورت نه دشمنى و ناشناسى امام حسن و نه دوستى و اعتماد به معاويه ، انگيزه ى فرار و رميدگى آنان را تشكيل نميداد بلكه دليل ديگر يا دليل هاى گوناگونى در ميان بود كه اين دل از دست دادگان را باين كار ننگين كه هنوز موج آن در جو تاريخ باقيست ، و ادار ساخت .
چه ميدانيم ؟ شايد اينها مراحل حساب شده و توطئه هاى قبلى رؤساى مخالف امام حسن بود كه بدينوسيله مى خواستند خود را از سر انجامى كه در صورت پيروزى كوفه ، در انتظار آنان بود در امان نگاه دارند .
تدابير وسيعى كه امام در دعوت آفاق اسلامى به جهاد ، بكار بسته بود و بارقه ى نشاط و تحركى كه بوسيله ى شيعيان مخلص در اين دعوت همگانى ، پديدار گشته بود ، موجب مى شد كه دل مضطرب رؤساى خيانتكار كوفه ، نسبت به آينده شان بيمناكتر و هراسانتر شود و آنانرا به دقت و احتياط بيشتر در انجام نقشه ها و تاكتيك هاي كه بر ضد اردوگاه كوفه داشتند ، و ادار سازد .
اين بود كه ديدند پيوستن به معاويه هم موجب آنست كه زودتر از اين دغدغه و هراس آسوده شوند و هم ضربت مؤثرى است بر جبهه اي كه منشأ اين بيم و هراس است بكار بستن اين فكر در كمترين وقت و به وسيعترين شكل ، كاملا تأييد كرد كه اين عمل ، نتيجه ى توطئه ى قبلى جمع انبوهى از سران بوده است .
گويا تفسير فاجعه ى فرار باينصورت ، از تفسيرهاى ديگرى كه ديگر راويان اين ماجرا - از دشمن و دوست - كرده اند بواقع نزديكتر باشد.
معناى اين تفسير ، آن نيست كه معاويه هيچيك از سران و فرماندهان را به رشوه يا وعده اي نفريفته است بعكس ، او بقدرى بيدريغ وعده داد كه هوش از سر آنان ربود و فقط به فرماندهشان يك ميليون درهم بخشيد و دين و شرف او را با آن خريد .
ولى اين مطلب در خور دقت و شايسته ى توجه است كه در حادثه ى فرار ، از هيچ شخص ديگرى - جز عبيدالله بن عباس - كه بپاداش خيانت خود از معاويه پولى گرفتهباشد ، نام نيست .
آيا ميتوان قبول كرد كه ساير سران و رؤسا ، فقط بوعده راضى شده و پول نقد از او نگرفته باشند ؟ مسلما خير مگر در صورتى كه بپذيريم همان هراس و بيمى كه بدان اشاره شد در آنان وجود داشته و آنان را بقبول وعده بجاى پول ، وادار كرده است ! ! .
اثر ترس را در نفوس - مخصوصا در نفوس مردم اشرافى - نميتوان ناديده گرفت بنابرين تعجبى نيست اگر در آن محيط كه بجز خدا و عدالت قاطع ، چيزى حكمفرما نيست ، جلوه هاى فريبنده ى شام ، انديشه ى خيانت را در ( مردم وابسته به فاميل ها) بيدار و بر افروخته سازد .
بدين ترتيب بود كه هر گروهى از عناصر مختلف اين لشكر ، باطن خود را كه اكنون ديگر پوشش آن دريده بود ، آشكار كرد و رنگ واقعى خود را در آن صحنه نشان داد و اين بود كه عافيت طلبى جمعى و تعصب هاى جاهلانه يا هوس ها و هواها و تمايلات جمعى ديگر ، اثر آشكار خود را در تكوين سر انجام و مال كار گذاشت .
طمع و انگيزه هاى مادى ، كار مردمى را كه بعشق غنيمت جنگى باين لشكر پيوسته بودند ، بفضاحت و رسواي كشانيد براى اينها جاى بسى خوشوقتى بود كه ميتوانستند غنائم مورد نظر خود را از راه خيانت ، باسانى بدست آورند در حاليكه قبلا فكر ميكردند كه آنرا جز از راه جنگ و روبرو شدن با نيزه و شمشير ، بدست نخواهند آورد .
از اين راه بود كه به دره ى پست هوسهاي كه از روى غفلت و فريفتگى براى خود انتخاب كرده بودند ، سقوط كردند ( و هر آنكس كه عهد شكنى كند ، بزيان خود كرده و هر كس كه بعهدى كه با خدا بسته وفا كند ، بزودى خدا پاداش بزرگى بدو خواهد داد) .
آن مسلمانى كه امام و پيشواى خود را رها ميكند تا بظالم سركشى بپيوندد ، از آن ظالم سركش ، بدتر و پليدتر است اين عده در دينشان ضعيف و در دنياشان مضطرب و متزلزل بودند و جبهه ى معاويه براى اين گونه مردمى مناسبتر و شايسته تر بود .
اين بليه ى بزرگ ، پايداران معركه و آنانكه فكر مقاومت را بى آنكه در جستجوى راه فرارى باشند ، پذيرفته بودند و بعزم مرگ حتمى پاى در ميدان جنگ نهاده ( ٦ ) و شادمان و مطمئن براى دفاع از فرزند پيغمبر و وفاء به بيعت ، به استقبال آن رفته بودند ، اينچنين مردمى را مشخص و از ديگران جدا ساخت .
استقبال كردن از خطر ، پايدارى در پيشامدهاى دشوار ، آمادگى براى تحمل دردها و رنجها و فداكارى و جانبازى در راه هدف ، بزرگترين دليل بر پاكى گوهر و درستى نيت و صلابت ذات و قابليت براى زنده ماندن است و اينها بود صفات شيعيان درست پيمان امام حسن .
خبر وقايع تلخ ( مسكن) در لشكر ( مدائن) نيز اثر سواي را كه متناسب با بزرگى و اهميت آن بود گذارد و بر طبق معمول ، در بزرگ جلوه دادن اين حوادث در ميان واحدهاى آن لشكر ، مبالغه بعمل آمد در اين لشكر ، جمع كثيرى از توده ى مردم عراق و نيز از باندهاى مختلف و به همين قياس ، برجستگانى از بنى هاشم و عناصر با اخلاصى از دو قبيله ى : ربيعه و همدان بودند .
اگر اين كوههاى استوار - كه صخره هاى آن ، امواج مخالفت آشوبگران را درهم مى شكست - در هر گوشه ى اين لشكر نمى بودند اين خبر همچون زمين لرزه اي شديد ، اردوگاه را متزلزل مى ساخت .
و اما خود حسن او در مواجهه با اين ناملائمات ، با روح اميدى كه آبادگر دلهاى قوى و جانهاى جاودانه است ، خود را مسلح ساخته بود اعتقاد وى بر اين بود كه شكست و ناكامى در زمان و مكانى خاص ، بمعناى محروميت از بارور شدن فكر و ايده ى او در موقعيتى ديگر - كه اگر خود او در آن حاضر نيست ، فكر و ايده ى او هست - نمى باشد اين بود نقطه ى تمركز در هدفهاى امام حسن ، چه در حال پيروزى و چه در حال شكست ، و اين بود مركز تجلى ( ربانى) در شخصيت اين پيشواى روحى كه انسانيت وى از آن مشتق مى شد و آن بيخودى در برابر خدا و فنا در راه وظيفه ى الهى از آن پديدار مى گشت .
و ديگر او يك لحظه از فعاليت پيگير خود در بگردش در آوردن گردونه ى جهاد و حركت لشگرش ، باز نايستاد با اينكه از آتش فتنه اي كه گاه بگاه از زير خاكستر حوادث متوالى جرقه مى زد كاملا با خبر بود در سرتاسر اين مدت يك كلمه ى خشم آلود يا جمله اي كه آگاهى باطنى او را از اهميت بليه ، ظاهر سازد يا متضمن بدگواي از وضع موجود باشد ، از او شنيده نشد مگر همان كلمات آموزنده اي كه بمقصد آموزش و تمرين دادن نظم و انضباط به نفرات سپاه و آشنا ساختن و وادار كردن ايشان به پايبندى به مبانى ( جهاد) در اسلام ، از او صادر مى گشت .
روى خود را بسوى كوفه گردانيد ، گواي چيزى را در خاطره اش جستجو مى كند يا ناسپاسى هاى آن شهر را در برابر لطفهاي كه او و پدرش نسبت بان مبذول داشته اند ، از نظر ميگذراند اين پدر او على بن ابيطالب بود كه شالوده ى مجد و شكوه اين شهر را ريخته و كيان شامخ و با عظمت آنرا بوجود آورده بود و آن را در رديف بزرگترين پايتخت هاى عالم اسلام و مركز تلاقى تمدن هاى گوناگون و مليت هاى و نژادهاى مختلف ساخته و با موقعيت فرهنگى و بازرگانيش شايسته ى رقابت و همسرىبا بزرگترين پايتخت هاى معروف جهان ، كرده بود .
و در سياست خود او ، كوفه ، همه چيز بود ، يا بگو : بزرگترين ذخيره ى او بود براى روزهاى سياه و حوادث خونين و بليه هاى گوناگونى كه اتفاقا اكنون براى او پيش آمده بود .
همانطور كه گذشته هاى خود را با كوفه يا گذشته هاى كوفه را با خود ، از نظر مى گذرانيد ، بخاطر آورد كه در آنجا چگونه مردم به بيعت ٢٠٤ او روى آورده و دست او را گرفتند و همه يكزبان ، شرطى را كه او براى بيعت خود قائل شده بود - يعنى شنواي و فرمانبردارى و جنگ و صلح با هر كه او بگويد - قبول كردند .
آنگاه نظرى به حوادث ( مسكن) انداخت تزلزل اكثريت سپاهيان كوفه و رميدن آنان از جنگ و دل نهادن به فرار و فريفتگى به مطامع و نا فرمانى آشكار و شكستن پيمان خداي و در برابرش مجسم شد .
بر او دشوار آمد كه دنائت و پستى بشرى و لا اباليگرى در دين و فقر اخلاقى ، در ميان مردمى كه داعيه ى مسلمانى و پيروى از قرآن دارند و بظاهر به پيغمبر ايمان آورده و روزى پنج نوبت در نمازها بر او و آل او درود مى فرستند به آنجا برسد كه به پيغمبر خيانت كنند و ميثاق خدا را بشكنند و بى هيچ تكلف و دغدغه ، خويشتن را در چنين رسواي و فضاحتى بيفكنند .
گمان كنند كه معاويه ميتواند براى ايشان سپر مرگ و فقر باشد ! و نه ، بخدا سوگند ! از مرگ نميتوان گريخت و رشوه هاى معاويه براى آنان از روزى حلالى كه مقدرشان گرديده سودمندتر نتواند بود ديرى نپايد كه معاويه در همين كوفه بر منبر بالا رود و در برابر چشم همه ، شكستن تمامى سوگندها و عهدها و پيمانهايش را اعلام كند و ( همه را زير پاهايش بگذارد) ( ٧ ) و اين خوى و عادت اوست كه بلند پروازى و عشق به غلبه و آرزوى دست يافتن به سلطنت بدو آموخته و تعليم دادهاست .
راستى آنهائيكه از ترس فقر و تنگدستى ، از پيشوا و امام خود گريختند ، آنروزيكه به پيمان شكنى و خلف وعده ى معاويه اطمينان يافتند كجا فرار ميكردند ؟ و مرگى را كه نخواستند در ميدان جهاد در راه خدا و در كنار فرزند پيغمبر ملاقات كنند ، چگونه علاج ميتوانستند كرد ؟ مرگى كه آنان را در خواهد يافت ( اگر چه در برجهاى استوار باشند) در حاليكه از دين و دنيا تهيدستند ، نه به پيمان خدا عمل كرده اند و نه به رشوه هاى معاويه نائل آمده همان ( مرگ جاهلى) كه پيش از ايشان گريبان پدرانشان را گرفت و آنها را به آتش دوزخ در افكند .
بزرگترين گناهى كه كوفيان در ( مسكن) بر دوش گرفتند ، گناه جمعى بود كه آن حركت خائنانه را در نخستين مراحلش با جبهه بنديها و نامه نگاريهايشان ، رهبرى كردند .
براى حسن كه در مدائن بود چهره ى چندتن از اين ( وابستگان به فاميل ها) كه در لشكر ( مسكن) بودند مجسم شد ، او اينها را به نادرستى در گفتار - و شايد در كردار نيز - مى شناخت ، اينها كسانى نبودند كه از او و جماعت او در كوفه جدا باشند ولى در باطن از دوستى او و پاكبازى و يكرنگى با هدفهاى او ، بكلى بيگانه بودند اين باطن پليد و عملياتى كه بر ضد امام حسن انجام مى يافت بر او پوشيده نبود اينها هنگامى كه در كنار حسن بودند تظاهر به ديندارى را وسيله ى دست يافتن به دنيا قرار داده بودند و مى پنداشتند كه توانسته اند راه رسيدن به اين هدف ناپاك را بيابند ولى وقتى كه فهميدند اشتباه كرده اند ، به پاشيدن بذرهاى پليد خيانت براى آينده ، دست زدند و در همان حال كه در قيد و بند عهد و پيمان خود با او بودند به روش قديمى خود رو كردند ، همان روشى كه شاخص رفتار غير انسانى آنان در روزگار على بود و در آنروز زندگى را در كام على تلخ تر از زهر كرده و موجب آن شده بود كه آن حضرت آشكارا تمناى مرگ و آرزوى جداي از آنان بنمايد .
حسن بن على با قاطعيت تمام ، ميدانست كه ايادى معاويه كه مقدرات سپاه او را در ( مسكن) ببازى گرفتند ، همين جمع بودند و همينها بودند كه بخاطر رشوه هاى كلان و گوناگون معاويه - كه از رشوه هاى معمولى و متعارف تجاوز كرده و شامل ( ناموس) نيز مى شد ( چه ، در وعده هاى نامه اي او اين جمله هم بود : و يكى از دخترانم( ٨ ) ! - واحدهاى سپاه را بر فرار بسوى معاويه تشجيع و تحريص كردند .
خصلت بارز معاويه اين بود كه فرصت هاى ناشى از ( در بن بست افتادن حريف ) را از دست نمى داد او پيش از هر چيز ، استاد هنرمندى در ايجاد اينگونه بن بست ها و بهره بردارى از فرصتهاى ناشى از آن ، بود و اين تنها خصلتى بود كه توجهافرادى را كه از زيركى او در اعجاب بودند ، جلب مى كرد مهارت او در اين صفت ، چندان بود كه نويسندگان شرح حال او از آن به اشتباه در افتاده و او را داهيه ( يعنى بسيار تيز هوش و با تدبير ) و سياستمدار آزموده و نظامى هنرمند ، پنداشتند ولى بررسى حالات معاويه در پرتو ملاحظه ى كامل حركات و اطوار گوناگون دوران زندگى او و مشاهده ى اين قيافه هاى رنگارنگ : جنگجواي .
در صف مقابل پيغمبر در بدر ( ٩ ) - آزاد شده اي در روز فتح مكه - فرومايه ى تهيدستى ( ١٠ ) كه در ركاب علقمه بن وائل حضرمى در مدينه با پاى برهنه مى دود ( ١١ ) - حاكمى كه بيست سال بر شام حكومت مى كند ولى از جانب عمر و عثمان - طغيانگر سركشى كه چهار سال با اميرالمؤمنين على و پسرش حسن مى جنگد - داعيه دارى كه خود را خليفه ى رسولخدا - صلى الله عليه و آله - ميداند ولى آشكارا با مقررات و سيره ى او مخالفت مى كند و علنا مى گويد : ( بخدا لذتى در دنيا نماند كه بدان دست نيافته باشم( ١٢ )) اين بررسى و ملاحظه ، ما را به تصديق همه ى صفاتى كه خوشبين ها بدو نسبت داده اند ، وادار نمى سازد .
اين بررسى جز اين نتيجه نمى دهد كه وى مهارتى در بهره بردارى از فرصت ها - چه در جاهليت و چه در اسلام - داشته است .
اين نه درايت و كاردانى است و نه سياست بمعناى صحيح كلمه ، كه انسان در راه رسيدن به مقاصد خود به وسائلى تشبث جويد كه نخواهد توانست وجهه و آبروى خود را محفوظ داشته و جامعه را ( ولو بحسب ظاهر ) قانع سازد يا دست به بيقاعدگيهاي بزند كه با عرف و عادت و دين سازگار نباشد و با اينحال پيوسته داعيه ى حمايت از دين و مراعات سنن اجتماعى را ، تكرار نمايد .
در منطقه ى تناقض ها ، كاردانى و تيز هوشى نيست .
زندگى آرام مردمى را بر هم زدن ، آشكارا دشنام و ناسزا گفتن و آن را بر مردم واجب ساختن ، عهد شكستن و به سوگند خود بى اعتنا بودن را نميتوان درايت و زرنگى شمرد .
اينها هيچكدام نه از مقوله ى ( دهاء) و تيزهوشى است و نه نشانه ى لياقت حكومت و ملك دارى در دنياى دشمنيها اينگونه عمليات جزو روشهاى ابتداي محسوب مى شود ، شايد در بين مردم معمولى و عادى كسانى باشند كه شديدتر و ماهرانه تر از او ، اين روشها را با دشمنانشان بكار مى زنند ، پس آنها از معاويه با هوش تر و كاردان ترند ؟ .
چگونه ميتوان غير طبيعى بودن در مكر و فريب را دهاء و تيز هوشى دانست ؟ .
اگر معاويه با منكراتى كه مرتكب شد داهيه است ، بايد پسرش يزيد از او داهيه تر ،باشد زيرا او براى رسيدن به مقاصد خود از راههاى خشن تر و غير انسانى ترى استفاده مى كرد .
بگذر از اينكه كارهاي از قبيل : جلب رضايت امپراطورى روم شرقى با پول ، خطابه ى ناشيانه و سبكسرانه ى او در هنگام ورودش به كوفه كه سياست او را نقض كرد ، رفتار احمقانه ى او با شهداى ( مرج عذراء) و نشانه هاى ضعف و ناتوانى معاويه ميباشند .
ولى انصاف را ، در يك مورد كار معاويه ، مؤيد نظر طرفداران دهاء و تيز هوشى اوست ، وى در اين مورد براى آينده ى خود زمينه سازى مى كند و سپس براى كسانيكه اين مسئله مطرح است ، عذر قابل قبولى مى تراشد .
اين مورد ، همان جريان خوددارى آرام و بيسر و صداى معاويه از كمك و امداد عثمان در ماجراى عزل و قتل او بود.
استفاده ى معاويه از ماجراى قتل عثمان ، گردآوردن ياورانى از ( عثمانيان) ( طرفداران عثمان ) بود كه عذر و بهانه ى او را براى تنها گذاردن و يارى نكردن عثمان در حال حياتش ( ١٣ ) ، پذيرفته و خود را در اختيار او گذارده بودند كه اينك پس از مرگ او را يارى كند بيچاره ها نمى فهميدند كه معاويه بوسيله ى آنان ، خود را يارى مى كند نه عثمان را با همين ( كودن ها) بود كه معاويه توانست جبهه ى ضعيف خود را در برابر على عليه السلام تقويت كند .
و از اينجا بود كه معاويه نظامى بودن خود را بر تاريخ عرضه كرد .
و ما هيچ شاهدى كه نظامى بودن او را - به هر يك از دو معناي كه از اين كلمه متبادر مى شود - تأييد كند ، در تاريخ نمى شناسيم .
نه نظامى بمعناى مصطلح يعنى ( طرح كننده ى نقشه هاى جنگى و فرمانده ميدان جنگ ) و نه نظامى بمعناى مرد چابك سوارى كه چون به هماوردى و همرزمى حريفى فرا خوانده شود ، دلاورى و شجاعت خود را نمايان سازد .
در جنگ صفين اميرالمؤمنين - عليه السلام - او را به مبارزه دعوت كرد ( ١٤ ) و او پس از لمحه اي تمجمج و ترديد ، همچون فرومايگان از مبارزه ى تن بتن امتناع ورزيد ! .
چرا ، همانطور كه گفتيم او از موهبتى برخوردار بود ولى در محوطه اي محدود ، سخاوت داشت ولى از نوعى خاص ، هدف وجهتى هم داشت كه همه ى وجود او را مسخر ساخته بود .
موهبت او ، بهره بردارى از فرصتهاى ناشى از مضيقه ها و بن بست هاى مردم بود ، هدف و منظور او دست يافتن بر حكومت و قدرت بود ، و سخاوت او در مورد اشياي بود كه اگر كسى براى آخرتش حسابى باز كرده باشد ، بدانها سخاوت نمى ورزد.
ظاهرا معاويه بخوبى مى دانست كه بسيارى از شرائط جنگيدن با شجاعترين نظامى اسلام را كسر دارد از اين رو پيوسته علاقمند بود كه جنگهاى عراق را به تاكتيكى كه پذيراى خصلت مخصوص او است ، مبدل سازد و هر اندازه كه ميتواند از جنگيدن بوسيله ى سلاح ، به جنگ بمعناى فتنه انگيزى و حيله گرى ، بگريزد .
تجربه هاى جنگ صفين نيز سابقه ى ديگرى بود كه بدو مىآموخت كه تا آخرين حد امكان بايد به اين روش قناعت ورزد .
در آن جنگ ، معاويه از شكست قطعى و مسلمى كه او را فرا گرفته و وادارش ساخته بود كه تنها و بر پشت يك مركب در صدد فرار باشد ، فقط آنگاه رهاي يافت كه نظريه و صوابديد مستشار بزرگش ( عمر و عاص) را بكار بست ! و بدنبال آن ، فتنه ى همه گير و وسيعى كه انواع مشكلات و مضيقه ها را براى مسلمانان ببار آورد ، پديدار گشت .
در قاموس معاويه فتنه انگيزى و حيله گرى بهترين مركب موفقيت بود آزمايشهاى او نشان داده بود كه فتنه از اسلحه برنده تر و مؤثر تر است ، بنابرين چه دليل داشت كه در هنگام هجوم مشكلات و مضيقه هاي از آنگونه كه او بمناسبتهاى مختلف براى خود فراهم مىآورد ، بدان پناه نبرد ؟ .
معاويه در ميدان ( فتنه انگيزى) توفيق يافت كه وسيله اي از نوع سنگين - بدانگونه كه از كسى جز او بياد نداريم - براى خود فراهم آورد اين توفيق در وحله ى اول معلول ثروت بيحسابى بود كه بلاد شام در ظرف بيست سال تمام در اختيار او قرار داده بود و در وحله ى دوم مرهون مصاحبت و همكارى افراد زبده ى اين ميدان همچون : مغيره بن شعبه و عمرو بن العاص و اين عمرو بزرگترين پهلوان اين ميدان و همانكسى بود كه ( هر چه زخم مى زد كارى بود) .
برايندو زياد بن عبيد رومى را هم كه بوضعى فضاحت بار و شرم آور ( ١٥ ) از اردوگاه حسن عليه السلام جدا كرده بود ، ملحق ساخت و در نتيجه ، مثلث مخوفى پديد آمد فتنه انگيز و مايه ى چه هيجان ها و چه آشفتگى ها در دين .
خلاصه ، فتنه گرى بمعناى عام ، تنها خصلتى بود كه هيچ هنرمند هشيارى در آن خصلت از معاويه برتر نبود .
روى همين اصل بود كه معاويه جنگ خود را با حسن بن على ، به جنگ حيله گرانه و فتنه آميز ، تغيير داد .
او در آن هنگام كه اردوى خود را در مرزهاى عراق مستقر مى ساخت ، بفكر جنگ كردن نبود و از آن ميترسيد كه حريف دست بكار جنگ شود ، بلكه دوست ميداشت كه با آنان در ميدانى غير از ميدان سرباز و سلاح ، دست و پنجه نرم كند .
او اين راز را افشاء هم نميكرد ، بلكه با مداهنه و تصنع ، روش خود را مخفى مى داشت و به مراعات مصلحت و احتياط در امر مردم ، تظاهر مى كرد مثلا در جنگ با امام حسن هنگامى كه به سربازان دو طرف نظر مى كرد مى گفت : ( اگر اينها آنها را بكشند و آنها اينها را بكشند ، ديگر مرا با مردم چكار خواهد بود ؟) ( ١٦ ) و يا مى گفت : ( كار كوچك ، كار بزرگ را علاج مى كند) ( ١٧ ) چه ميدانيم شايد او در آن هنگام كه با اين جملات و امثال آن دفع الوقت مى كرده در حقيقت از نتائج جنگ با عراق مى ترسيده و از اينكه عراقيان براستى وارد معركه شوند بيم ميبرده است بنابراين احتمال ، بايد گفت كه معاويه از وضعيت كوفه آنچنانكه بايد مطلع نبوده و نتيجه ى تبليغات شيعيان را بيش از آنچه واقعا بوده ، مى پنداشته است شايد هم اين تأمل بدين معنى بوده كه وى مى خواهد خود را از فضاحت جنگيدن با دو پسر رسولخدا و دو سرور جوانان اهل بهشت - اينكارى كه در برابر جهان اسلام ، هيچ چيزى نمى تواند عذر آن محسوب شود - بر كنار دارد و شايد هم برگزيدن اين حربه بر شمشير بدينجهت بوده كه زعماى خيانتكار كوفه و رؤساى قبائل ، بدو نامه نوشته و كتبا ( شنواي و فرمانبرى) خود را بدو عرضه داشته و پيشاپيش بدو وعده ها داده و براى خود نزد او مكانت فراهم آورده بودند و او را بر حركت بسوى خود ترغيب نموده و تضمين كرده بودند كه هرگاه به اردوى او نزديك شوند ، حسن را دست بسته بدو تسليم كنند يا ناگهانى بكشند ( ١٨ ) در عالم ( فتنه انگيزى) كار جالب اين بود كه معاويه همه ى اين نامه ها را كه از اين گروه دريافت كرده بود يكجا جمع كند و سپس بهمراهى هيئتى مركب از : ( مغيره بن شعبه) و ( عبدالله بن عامر بن كريز) و ( عبدالرحمن ابن حكم ) نزد حسن بن على ارسال دارد ( ١٩ )
و او را از اين نامه ها و از اغراض اصحاب و داوطلبان سپاهش با خبر سازد و ضمنا در صورتيكه اين هيئت در حسن ، آمادگى تفاهم يا صلح مشاهده كنند ، اين خود در آمدى جهت ورود در مذاكرات صلح باشد امام حسن با دقت و امعان در خط و امضاى كوفيان نگريست ، گفتى كه از پيش خط و امضاى آنان را مى شناسد ، و انتساب آنها را به امضاء كنندگان تأييد كرد ولى اين ديدار بر معرفت او نسبت به اصحابش نيفزود و چيز تازه اي كه قبلا درباره ى اين گروه ندانسته باشد ، كشف نكرد اينها همان طبقه اي بودند كه از نقطه نظر تمايلات و هوسها و انحرافات اخلاقى ، نزد او كاملا شناخته شده بودند و وى از اولين لحظه ى دعوت به جهاد ، از طرف آنان به انواع مصيبت ها و بليه ها دچار شده بود آنگاه هيئت شامى را مخاطب ساخت و با عبارتى دقيق ، بى آنكه مطلبى را بطور جزم بگويد يا چيزى از اسرار خود را آشكار سازد ، با آنان سخن گفت و در ضمن از خير انديشى براى مغيره و همراهانش نيز خوددارى نكرد و آنانرا به پيروى از فرمان خدا در مورد نصرت او و ترك عصيان و سركشى دعوت كرد و مسئوليتى را كه در پيشگاه خدا و رسولش درباره ى او خواهند داشت ياد آورى كرد .
و ديگر نميدانيم - و مصادر نيز در اين خصوص چيزى روايت نمى كنند - كه درباره ى صلح ، سخنى به نفى يا اثبات گفته باشد .
همين اندازه ميدانيم كه مغيره و همراهانش كه وارد اردوگاه مدائن شده و براى ورود به خيمه ى امام بار يافته بودند ، اردوگاه را ترك نكردند مگر آنگاه كه بذر بزرگترين فتنه را در آن پاشيده بودند همانطور كه ميگذشتند و در راه خود ، خيمه ها را از نظر مى گذرانيدند و طبعا در معرض نگاههاى كنجكاو سپاهيان قرار داشتند ، با خود بگفتگو پرداختند يكى از آنان در حاليكه متعمدا صداى خود را بلند مى كرد ، خطاب به ديگران گفت : ( خوب شد ، خدا بدست پسر رسولخدا خونها را حفظ كرد و فتنه را خوابانيد و آرزوى صلح را بر آورده ساخت) ( ٢٠ ) .
اين گفتگو همان ( فتنه) اي بود كه بدانوسيله ميخواستند صلح را بزور و جبر ، بدست آورند .
اين ضربت كارى اي بود كه در شرائط ناهنجار مدائن و با آن اضطراب و همه گيرى كه بدنبال حوادث اسفبار ( مسكن) همه جا را فرا گرفته بود ، وارد مى شد .
اكثريت سربازان ( مدائن) همچنان بر اقدام به جنگ اصرار داشتند و مجوزى براى صلح قائل نبودند و چنين مى پنداشتند كه بقاياى مجاهدان ( مسكن) براى جنگ با معاويه بسنده اند و قواى احتياطى مدائن ميتواند در صورت ضعف نيروهاى مسكن به آنان مدد لازم را برساند شايد هم در ميان اين سربازان كسانى بودند كه اين فكرها را نمى كردند ولى با اينحال بر جنگ اصرار مى ورزيدند زيرا ( بهر حيلتى در پى جنگ با معاويه بودند) ( ٢١ ) و اين غريو خوارج لشكر امام حسن بود در اينصورت چگونه ميتوان اين گفته ى مغيره و همراهانش را باسانى هضم كرد كه : ( حسن ، صلح را پذيرفته است) بعقيده ى آنان اين سخن كفر آميزى بود كه شكيباي بر آن جائز نبود .
عصيان جمعيت بزرگى همچون خوارج مى توانست گروههاى ديگرى را هم كه از لحاظ عدد بيش از آنها بودند متزلزل و مردد سازد و مخصوصا مردمان رذل و فرومايه را كه پيوسته در ميانه ى اطاعت و عصيان در نوسانند و هر لحظه آماده اند كه بدنبال يك فرياد مخالفت آميز ، به فتنه و آشوب رو كنند .
اين نقشه ى مدبرانه كه هيئت مثلث شامى آن را خيلى خوب طرح و اجرا كرده بودند ، فتنه اي بوجود آورد كه در مقدرات مدائن تأثير عميقى داشت .
اينك بسهولت ميتوان استنباط كرد كه در پاسخهاى امام حسن به هيئت اعزامى شام ، هيچگونه سخنى كه مشتمل بر صلح يا دليل آمادگى براى آن باشد وجود نداشته است چه اگر همانطور كه اين عده اظهار ميكردند ، آنحضرت به پيشنهاد صلح ، جواب مثبت داده بود ، همه چيز پايان يافته و ديگر جنگى ميان عراق و شام باقى نمى بود و در اينصورت اين فتنه انگيزى چه معنى داشت ؟ و در آن موقعيت كار اين جمع ، كارى غير از سلاح كشيدن در حال صلح بود ؟ و مگر نه اينكه صلح بمعناى افكندن اسلحه است ؟ .
بنابرين ، يقينا از جانب امام حسن به قبول صلح تصريح نشده و اين حرفها جز براى فتنه انگيزى يعنى بكار بردن اسلحه ى خطرناك شام - نبوده است.
معاويه در بكار بردن اين سلاح ، دست به نفاق و تلون بسيار مهيبى زده بود باين معنى كه مضامينى را با دقت تمام ، انتخاب ميكرد و با روشهاى آزموده و حساب شده و فنى ، خبرهاى دروغ مى ساخت و سپس آن خبرها را به اردوگاه هاى معاويه مى فرستاد مثلا ( كسى را به اردوگاه امام حسن در مدائن ميفرستاد كه شايع كند قيس بن سعد - فرمانده مسكن پس از فرار ابن عباس - با معاويه صلح كرده و همراه او شده است( ٢٢ )) و باز ( كسى را به لشكر گاه قيس در مسكن مى فرستاد كه بسربازان بگويد حسن با معاويه صلح كرده و بدو پاسخ مثبت داده است( ٢٣ )) و باز ضمن شايعه ى ديگرى در اردوگاه مدائن منتشر ميساخت كه : ( قيس بن سعد كشته شده است كوچ كنيد) ( ٢٤ ) .
راستى درباره ى تأثير اين شايعات در لشكرى همچون لشكر مدائن چه فكر مى كنيد ؟ آنهم با سابقه ى خيانت فرماندهى كه گمان خيانت او نمى رفته است پس به چه دليل خيانت اين ديگرى يا خبر قتل او را باور نكنند ؟ .
در مسكن نيز وضع با مدائن تفاوت نداشت ، همان كينه هاى نهان و همان مردم آماده ى فرار و همان دستهاي كه در كار فتنه انگيزى و شايعه افكنى و دروغ پردازى بودند و خلاصه همان وضع اسفبار وجود داشت .
بدين ترتيب بود كه معاويه با ( فتنه انگيزى) به منظور خود رسيد و دو لشكر دستخوش اضطرابها و حوادث تلخى شدند كه به هيچ صورت مناسب ميدان جنگ نبود .
اسلام از آغاز استقرار در جزيره العرب ، به مصيبت و بليه اي از اين بزرگتر دچار نشده بود كه مقام خلافت از چهار طرف در محاصره ى سستى سرباز و خيانت فرمانده و ناهمرهى دوست و فتنه انگيزى دشمن قرار گيرد .
اين شرائط نامساعدى بود كه محيط را قبضه كرده و از حوادثى بزرگ و نكبت بار خبر مى داد حوادثى كه بطور حتم به پايان يافتن دوره اي كوتاه - كه درخشانترين و پرشكوه ترين و افتخار آميزترين صفحات تاريخ اسلامى است - منتهى مى گشت .
اين همان فاجعه اي بود كه نزديك شدن لحظه ى شوم تاريخ اسلام را اعلام مى كرد و از فرا رسيدن نقطه عطف و فصل ممتاز ميان دو دوره ى حكومتهاى اسلامى - يعنى دوره ى خلافت با آن مميزات و نقطه هاى درخشنده و دوره ى ( سلطنت گزنده) ( ٢٥ ) با مفاسد حتمى و اجتناب ناپذيرش - خبر ميداد حسن عليه السلام از هر كسى به ارزش معنوياتى كه اكنون مورد تهديد قرار گرفته آشناتر و از هر مسلمانى به حفظ اسلام حريص تر است ، او مرد آهنينى است كه انبوه حوادث و بليات اگر در او اثرى بگذارد ، اين اثر جز دو چندان شدن اخلاص و فروزندگى فكر و آمادگى براى انجام وظيفه و جانبازى در راه عقيده ، چيز ديگرى نخواهد بود با آنهمه موجبات تحير و ترديد ، كوچكترين ترديد و تحيرى در او پديد نيامد ، سينه اش تنگ نشد و ندامت و ناراحتى وجدان بدو راه نيافت فقط بتأمل ايستاد تا راه صحيح را انتخاب و خط مشى عاقلانه را ترسيم كند و تدابير لازم را براى بكار بردن آن اتخاذ نمايد ( ٢٦ ) براى برگزيدن رأى نهاي ، ناچار بايد ديگر آراء مورد بررسى قرار گيرد ، و اين چيزى است كه ميخواهيم آنرا قلمرو ترديد بناميم.
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - ارشاد مفيد ( ص ١٧٠ ) .
٢ - زيرا فقره ى اول اين نامه ، متضمن اولين خبرى است كه از ورود به مسكن ، به امام مى رسد و نامه از قيس است و نه از عبيدالله .
٣ - بحار : ١٠ / ١١٤ .
٤ - شرح نهج البلاغه : ٤ / ٨ .
٥ - يعقوبى : ٢ / ١٩١ و روضه الشهداء : ١١٥ .
٦ - ابن كثير مى نويسد : ( ١٩ / ٨ ) ( ابوالعريف گفت ما در مقدمه ى لشكر حسن بن على در مسكن بوديم و براستى خود را براى جانبازى در راه مبارزه با اهل شام آماده داشتيم) .
٧ - براى اين جمله ، به اكثر مصادر تاريخى ميتوان مراجعه كرد ابن قتيبه نيز در كتاب ( تاريخ الخلفاء الراشدين و دوله بنى اميه) ( ص ١٥١ ، چاپ مصطفى محمد - مصر ) آن را ذكر كرده است .
٨ - ( علل الشرايع) تأليف : ابن بابويه ( ص ٨٤ طبع ايران ) .
٩ - ابن نديم مى نويسد ( ص ٢٤٩ ) : از هشام بن حكم پرسيدند آيا معاويه جنگ بدر را درك كرد ؟ گفت : بله در آن جبهه ! .
١٠ - دميرى مى نويسد ( ج ١ ص ٥٩ ) : زنى با پيغمبر درباره ى ازدواج با معاويه مشورت كرد پيغمبر فرمود : او فرومايه اي تهيدست است .
١١ - بيهقى در ( المحاسن و المساوى) ( ج ١ ص ١٠٩ - ٢١٠ ) و مدارك ديگر .
١٢ - مدرك پيشين .
١٣ - تصريح به اين حقيقت تاريخى ( كوتاهى كردن معاويه در يارى عثمان ) را در بسيارى از گفته ها و خطبه ها و اشعار كسانى كه معاصر اين جريان بوده و در آنباره سخن گفته اند ، ميتوان يافت ( شبث بن ربعى) در يكى از برخوردهايش با معاويه به وى گفت : ( بخدا آنچه ميخواهى و ميجواي بر ما پوشيده نيست تو حرفى كه با آن بتوان مردم را فريفت و نظر آنان را جلب كرد و اطاعت آنان را بدست آورد ، بجز اين نيافتى كه بگواي : امامتان مظلومانه كشته شد و ما بخونخواهى او بر خاسته ايم و مردم نادان هم بدين سخن پاسخ گفتند ما دانسته ايم كه تو در يارى او كوتاهى و درنگ كردى و براى اينكه به آنچه اكنون در طلب آنى ، برسى به قتل او راغب شدى اى بسا خواستار و جوينده ى چيزى كه خدا بقدرت خود ، وى را از رسيدن بدان باز دارد و اى بسا آرزومندى كه به آرزوى خود يا برتر از آن نائل آيد و سوگند بخدا كه هيچيك از ايندو بخير تو نيست ، اگر به آنچه ميجواي نرسى ، بدبخت ترين افراد عرب خواهى بود و اگر به آرزوى خود نائل اي ، بدان نمى رسى مگر آنگاه كه مستوجب آتش شده باشى پس بترس از خدا اى معاويه ! و اين وضع را واگذار و بر سر اين امربا اهل آن منازعه مكن) ( طبرى ٥ / ٢٤٣ ) ابن عساكر از ابى طفيل عامر بن واثله نقل مى كند كه وى روزى بر معاويه وارد شد معاويه بدو گفت : ( در آنروز كه مهاجر و انصار ، عثمان را وا گذاشتند ، تو چرا او را يارى نكردى ؟ ) وى در جواب گفت : ( تو خود چرا او را يارى ندادى اى اميرالمؤمنين ! با اينكه اهل شام با تو بودند ؟) معاويه گفت : ( مگر خونخواهى او ، يارى كردن او نيست ؟) ابو طفيل بن واثله خنديد و گفت : ( تو و عثمان مصداق اين شعريد :
گمان نمى كنم پس از مرگم بر من بگريى .
تو كه در زندگيم خيرى ببار نياوردى ! ) .
مسعودى همين روايت ابن عساكر را نقل كرده با اين تفاوت كه در پاسخ ابى طفيل به معاويه اين جمله را هم آورده كه : ( همان چيزى كه تو را از كمك به او در آن هنگامه ى بلاي كه او را احاطه كرده بود باز داشت ، مرا نيز از يارى وى مانع شد ) ! بلاذرى مى نويسد : هنگاميكه عثمان از معاويه استمداد كرد ، وى در عمل كوتاهى كرد و به وعده اكتفا نمود تا آنگاه كه محاصره شدت يافت در اين موقع يزيد بن اسد قشيرى را بسوى او گسيل داشت و باو گفت : چون به ذى خشب رسيدى توقف كن و پيش مرو ، و مگو كه ( شاهد چيزى مى بيند كه غائب نمى بيند) زيرا شاهد منم و تو غائبى ! گويند : ( چندان در ذى خشب ماند كه عثمان كشته شد آنگاه معاويه او را طلب كرد) .
١٤- بيهقى در ( المحاسن و المساوى) ( ج ١ ص ٣٧ ) مى نويسد : چون جنگ صفين بر پا شد ، اميرالمؤمنين به معاويه نوشت : چرا مردم ميان من و تو كشته شوند ، خودت بيرون آى تا اگر تو مرا كشتى از من بياساي و اگر من تو را كشتم از تو بياسايم عمر و عاص به معاويه گفت : اين مرد با تو بانصاف سخن مى گويد ، بمبارزه اش در آى ! معاويه گفت : نه عمر و عاص ! خواستى بجنگ او روم تا مرا بكشد و پس از من بخلافت دست اندازى كنى ! ديگر قريش اين را دانسته اند كه پسر ابيطالب سرور شير مردان است .
و در صفحه ى ٣٨ مى نويسد : از شعبى روايت شده كه عمر و بن عاص بر معاويه وارد شد و جمعى نزد او بودند چون او را ديد كه مىآيد ، خنديد عمرو گفت : اى اميرالمؤمنين ! خدا لبت را خندان و چشمانت را روشن دارد ! هر چه مينگرم موجب خنده اي نمى بينم معاويه گفت : يادم آمد از روز صفين ، كه تو به مبارزه ى اهل عراق رفتى على بن ابيطالب بر تو حمله گرفت و چون به تو رسيد ، خود را از مركب بزير افكندى و عورت خود راظاهر ساختى ! راستى اين فكر چگونه بخاطرت رسيد ؟ در آنحال تو با هاشمى بزرگوارى روبرو بودى كه اگر مى خواست تو را بكشد ، مى كشت عمرو گفت : اى معاويه ! اگر از وضع من ، تو را خنده مى گيرد ، بهتر آنكه بر حال خود نيز بخندى ! اگر همانطور كه من با على روبرو شدم تو روبرو مى شدى بخدا آنچنان ضربتى بر تو مى نواخت كه فرزندانت را يتيم مى كرد و مالت تاراج ميشد و قدرتت سلب مى گشت ! چيزى كه هست تو ، خود را در حصارى از مردان مسلح محفوظ داشته بودى من خود تو را در آن هنگام كه على به مبارزه ات طلبيده بود ديدم و فراموش نمى كنم كه چشمانت سياهى رفت ، لبانت كف كرد ، بينى ات فراخ شد ، از پيشانيت عرق سرازير گشت و از پايين تنه ات چيزى نمودار شد كه خوش ندارم نام ببرم ! معاويه گفت : بس است ديگر اينهمه لازم نبود ! مسعودى نيز اين گفتگو را ذكر كرده ( حاشيه ى ابن اثيرج ٦ ص ٩١ ) ولى در روايت او گفتگو ميان معاويه و عمرو اينطور شروع ميشود : عمر و عاص گفت : اگر مصر و حكومت آن نمى بود خود را نجات ميدادم زيرا ميدانم كه على بن ابيطالب بر حق است و من بر باطل معاويه گفت : بخدا مصر تو را كور كرده است و اگر مصر نمى بود من تو را بينا مى يافتم سپس معاويه خنده ى با معناي كرد عمرو پرسيد : از چه مى خندى اى اميرالمؤمنين : خدا لبت را خندان بدارد ، گفت از ابتكارى كه در روز مبارزه ى على بخرج دادى !
١٥- ( زياد) كارگزار حسن بن على عليه السلام بر ناحيه اي از فارس بود و اين منصب را در روزگار على عليه السلام ، عبدالله بن عباس كه استاندار بصره بود ، داده بود معاويه نامه هاي تهديد آميز و ضمنا نويد بخش براى او فرستاد زياد بعد از رسيدن آن نامه ها خطبه اي ايراد كرد ، به معاويه دشنام داد و او را بصفت : ( پسر زن جگر خواره ، معدن نفاق و بازمانده ى احزاب) موصوف ساخت و وى را به پسران رسولخدا - كه زياد در آنروز پيرو آنان بود - تهديد كرد متن اين خطبه را در فصل ( عدد سپاه) در همين كتاب خواهيد ديد و اما داستان ( استلحاق) ( ملحق ساختن زياد به نسبت ابوسفيان ) بطور اجمال عبارت است از داستان عمل جنسى نامشروع ابوسفيان با زن هرزه اي از ( ذوات الاعلام) ( فاحشه هاي كه براى راهنماي مسافران و تازه واردان پرچمى بر سر در خانه ى خود نصب ميكردند ) شهر طائف بنام ( سميه) كه ( باج ده) حرث بن كلده ى ثقفى بوده است ، و ثمره ى اين زنا ، همين جناب ( زياد است) معاويه در اين جريان ، شهادت ( پسر اسماء حرمازى) و ( ابومريم خمارسلولى) را كه دلالان اين فاحشه و فاحشه هاى ديگرى از قبيل او بوده اند ، مى پذيرد و زياد را همچون برادر شرعى و قانونى به خود پيوند ميدهد و به گفته ى ( عبدالله بن عامر) ( شوهر هند دختر معاويه ) هم كه اصرار داشت شهودى از قريش اقامه كند تا قسم ياد كنند كه ابوسفيان ، سميه را نديده است ! اعتنا نمى كند ! آنگاه ( جويريه ) دختر ابوسفيان حجاب از موى خود نزد زياد بر ميدارد و به او ميگويد : ( تو برادر منى ! ابو مريم گفته است) ! و آنگاه زياد درباره ى پدر اولش كه در بستر او تولد يافته و سپس او را به ابوسفيان تبديل كرده - يعنى همان برده ى رومى حرث بن كلده ى ثقفى بنام ( عبيد) - ميگويد : عبيد پدرى است كه سپاس او را داريم و فرود مىآيد و اين بنابر اصلح در سال ٤١ هجرى است .
مردم حادثه ى ( استلحاق) را بزرگترين هتك حرمتى دانستند كه در اسلام آشكارا انجام شده است .
( ابن اثير) مى نويسد : ( استلحاق) زياد نخستين واقعه اي بود كه احكام شرع را رد كرد چه ، رسول خدا ( ص ) حكم كرده كه فرزند از آن بستر است و سنگ براى زناكار ، و معاويه بعكس اين حكم كرد يعنى بر طبق عادت جاهلى خداى تعالى ميفرمايد : ( آيا حكم جاهلى را مى طلبند و كه بهتر از خدا حكم كننده است براى آنانكه يقين دارند)
زياد دانست كه عرب به نسب جديد او اعتراف نخواهند كرد چون حقيقت حال بر آنان روشن است و انگيزه هاى اين پيوند دروغين را ميدانند ، اين بود كه ( كتاب المثالب) را فراهم آورد و در آن هر نقيصه اي را به عرب منسوب ساخت و با اينكار نيز شعوبيگرى خود را ثابت كرد .
كوفه محكوم شد كه پس از هلاك اولين حاكم اموى اش : ( مغيره بن شعبه ثقفى ) ، تحت حكومت زياد قرار گيرد و وى از آن جهنمى سوزان و در آن زلزله اي آرام ناپذير بسازد .
طبرى ( ج ٦ - ص ١٢٣ ) مى نويسد : ( زياد چون به كوفه آمد گفت : با چيزى آمده ام كه آن را جز از براى شما نمى طلبيدم گفتند : به هر چه خواهى ما را بخوان گفت : به اينكه مرا به معاويه ملحق دانيد گفتند : ( اما بشهادت دروغ ، كه نه) و او اول كسى بود كه حكومت كوفه و بصره را يكجا حائز شد و هم اول كسى بود كه پيشاپيش او اسلحه مى بردند و عمود مى كشيدند و پاسبانها او را حراست ميكردند در غياب خود ( سمره بن جندب) را بر بصره مى گماشت و ( عمر و بن حريث) را بر كوفه يكنوبت كه پس از شش ماه به بصره رفت ديد كه سمره هشت هزار نفر را بقتل رسانيده است ! ( و همه جامع قرآن) .
زياد در سال ٥٣ هجرى مرد و در سال ١٥٩ كه مهدى عباسى بخلافت رسيد اين ( استلحاق) را ملغى ساخت و دستور داد كه آل زياد را از ديوان قريش و عرب خارج سازند و زياد بار ديگر به پدر واقعى خود همان برده ى رومى ملحق شد !
١٦ - ابن كثير ( ج ٨ ص ١٧ ) .
١٧ - مسعودى - در حاشيه ى ابن اثير ( ج ٦ ص ٦٧ )
١٨ - ماخذ اين مطلب در فصل سوم گذشت .
١٩ - رجوع شود به تاريخ يعقوبى ( ج ٢ - ص ١٩١ )
٢٠ - يعقوبى ( ج ٢ ص ١٩١ ) .
٢١- بحار الانوار ( ج ١٠ ص ١١٠ ) ، و ارشاد مفيد .
٢٢ و ٢٣ - يعقوبى ( ج ٢ - ص ١٩١ )
٢٤ - ابن اثير ( ٣ / ١٦١ ) ، طبرى ( ٦ / ٩٢ ) ، ابن كثير ( ٨ / ١٤ ) و دميرى در ( حياه الحيوان) ( ص ٥٧ )
٢٥- ( دميرى) ( ص ٥٨ - ج ١ ) پس از ذكر خلافت امام حسن عليه السلام و تعداد روزهاى آن ، مى گويد : ( و آن تتمه ى مدتى بود كه رسولخدا ( ص ) براى مدت دوران ( خلافت) معين كرده بود و از آن پس دوران ( پادشاه گزنده) و روزگار سلطه هاى نابحق و فساد همه گير بود - همچنانكه رسول خدا فرمود .
٢٦ - ابن كثير مى نويسد ( ج ٨ - ص ١٩ ) : (و او - يعنى حسن عليه السلام - در اين ماجرا ، امام نيكوكار باثبات ستوده خصالى بود كه سينه اش را شائبه ى ترديد و ملامت وجدان ، تنگ نكرد بلكه در همه حال راضى و گشاده روى بود)
۱۱
قلمرو ترديد قلمرو ترديد
به تفكر پرداخت زيرا خطير بودن وضع و دوران امر ميان : فاجعه يا خوارى و ذلت يا مرگى بى شباهت به مرگ بزرگان ، بر او پوشيده نبود .
حيرت و ترديدى كه موجب سرگردانى و بلاتكليفى شود نداشت ولى احساس او از واقعيت ، بسى تلخ و گدازنده بود و همچون تيغه ى خار مشتعل ، مى خراشيد و مى سوزانيدو مصرانه ، او را بر يافتن راه حلى بر مى انگيخت كه نه مايه ى خوارى و ذلت باشد ، نه مستلزم تسليم در برابر فاجعه و نه موجب مرگى تحميلى و بى تناسب با خاطرات عزيز و شكوهمند .
اوضاع و احوالى كه محيط او را تشكيل مى داد ، لجاجت خسته كننده بود از سواي و شايعات دروغ از سواي و كشانيده شدن در جريان هرج و مرجى مخوف از سوى ديگر .
حسن در ميانه ى اين حوادث خطير ، كوهى بود كه هيچ زمين لرزه اي آن را تكان نميداد و پيشواى نيكوكار و پر گذشتى كه نادانى نادانان او را خشمگين نمى ساخت و نارضاي عيبجويان او را بغضب نمىآورد ، بى اعتنا به آنچه در پيرامونش مى گذرد ، ايستاد تا نقشه ها را بسنجد و سپس نقشه ى خود را طرح كند و نظريات را ارزيابى نمايد و آنگاه تصميم قاطع خود را بگيرد .
امروز براى ما ميسر نيست كه آنچه را او بدان مى انديشيده بتفصيل بخوانيم ولى بطور حتم ميدانيم كه فكر او در اطراف اين موضوع دور مى زده كه آنچه خدا از او مى خواهد و پيغمبر بدان دستور داده چيست ؟ و آنچه ضامن حفظ عقيده و فكر او تواند بود ، كدامست ؟ .
و اما آنچه مردم ميگويند ، براى او چندان مهم نبود .
فراموش نكنيم كه او پيشواى روحانى اي بود كه زنده ماندن و زيستن در اين جهان را فقط تا آنجا مى خواست كه بتواند آن را پيشكش راه خدا و مايه ى استفاده ى خلق خدا و سرمشق اصلاح و احسان قرار دهد در اينصورت ، گفته ها و حرفهاى مردم را در جنب اين معنوياتى كه در راه خدا و براى خداست ، چه وزن و مقدارى خواهد بود پيشوا و امامى كه بايد با نيروى روحى خود ، ديگران را به خير رهنمون شود هرگز به فكرى جز اين نميگرايد و فكر و ذكر و عاطفه اش جز بر محور اراده ى خدا و سيره ى پيامبر و عقيده و فكر صحيح دور نمى زند .
بدينجهت - همچنانكه گفتيم - حيرتى كه موجب سرگردانى و بلاتكليفى شود نداشت ، چون راه خدا نمايان و سيره ى رسول گرامى ، واضح است ولى احساسى كه از واقعيت داشت ، تلخ و گدازنده بود .
و چه دشوار است كه شرائط و اوضاع ، كسى را بى اختيار و دست بسته به حالتى كه خلاف ميل اوست ، سوق دهد بحرانهاى پى در پى بدو رو كند و گرهها و عقده هاى بهم پيوسته او را احاطه نمايد اين همان وضع ( استثناي) يى است كه هرگز بدون سرگشتگى و اضطراب صورت نمى يابد و آدمى را در ميانه ى فعل و ترك و خوف و رجا نگاه ميدارد در چنين حالت و وضعيتى بيش از همه چيز ، به تأمل و تفكر و متانت و پايدارى احتياج هست و در چنين بحرانى است كه جوهر افراد و قدرت ذاتى آنان ، داراى نقشى دقيق و حساس است .
وه كه اين چه نفس با عظمتى و چه روح آسمانى و بزرگى بود ؟ ! .
اين همان نفس مطمئنه اي بود كه در هنگامه ى هجوم بليات ، خشنود و سرشار از رضايت ، به خدا باز ميگردد ، به غير او تكيه و اعتماد نمى كند و از غير او رشد و هدايت نمى خواهد و اين همان روح پاك و پيراسته اي بود كه بر اثر سنگينى بار وظيفه ، سستى و فتور نمى گرفت و در هر حال ، از حادثه اي كه بدو روى آورده ، سر سخت تر و محكم تر ميبود .
نشنيده ايم كه در هنگامه ى هجوم آن بلاهاى سخت ، يكى از يارانش احساس كرده باشد كه او اينكه در پنجه ى بلا و مصيبت گرفتار است تمام آنچه از او بظهور مى رسيد ثبات و تصميم و استقرار بود حتى مناجات او با خدا نيز خود آيتى از پايدارى و پيوند با خدا و تكيه و اعتماد به او بود در يكى از دعاهاى خود مى گفت :
( بار خدايا ! اى صاحب نيرو و اقتدار ! اى بلند جايگاه ! چگونه از كسى بترسيم ؟ كه تواي اميد من و چگونه از چيزى بينديشيم ؟ كه بر تو است تكيه و اعتماد من از بردباريت بر من فرو ريزد و بفرمان خود ، مرا بر دشمنانم پيروز كن و بياريت مؤيد گردان پناه من بسوى تو و پناهگاه من از لطف توست پس در كار من فتوح و گشايشى پيش آور ، اى آنكه اهل حرم را از آسيب اصحاب فيل مصون داشتى و بر آنان پرندگانى گروه گروه فرستادى كه آنان را هدف سنگريزه هاي از گل خشك سازند دشمنان مرا هدف عقوبتى عبرت افزا قرار ده) .
در لابلاى افكار ياس آور و انديشه هاى بيفر جام ، ناگهان پرتوى از اميد - كه گواي پاسخى به نيايش اوست - درخشيد و عطر دلپذيرى كه گفتى رايت سرور و بشارت است ، در فضاى روحش پراكنده گشت .
اتفاق غريبى بود ناگهان راه تمامى غم و اندوهها بروى او بسته شد و در ميانه ى طوفانى از خاطرات گذشته ، خاطراتى كه اكنون از آنها اثرى نبود ، ولى ياد آورى آنها لذتى عميق در روح بجا مى گذاشت ، قرار گرفت .
روح آدمى گاه در آن لحظه كه دستخوش درد و رنج و گرفتار تركتازى انديشه هاى تلخ است ناگهان طراوتى فيض بخش و مبارك مى يابد ، از تنگنا به گشايش و از نوميدى به اميد و از حيرت و ترديد به ثبات و استقرارى اميد افزا ، راه مى يابد .
او در حالت كنونيش ، از ناملائماتى كه احاطه اش كرده بود ، و بر آينده اش از اين دشمن بيباك و بى اعتنا به مقدسات ، بيمناك بود و مى انديشيد كه :( اگر دست در دست او گذارده و با او صلح كند ، او چنان بخود وا نخواهدش گذارد كه بر آئين جدش رسولخدا - صلى الله عليه و آله - رفتار كند) ( ١ ).
ولى اين اتفاق جديد ، او را يك ثلث قرن ، عقب برد و او ناگهان خود را در ميانه ى سرزمين نبوت و جايگاه وحى و در احاطه ى جمع مهاجر و انصار ، مشاهده كرد رؤياى لذتبخشى كه سراپاى او را فرا گرفته و آلام را از ياد او برد .
اينك اين جد بزرگوار اوست و اين حكومت نبوى است در خاندان او و اين ستارگان آيات كريم قرآن است كه لحظه بلحظه از آسمان علم خدا فرو مى ريزد گواي قاصد آسمان است بسوى زمين و جز در خانه ى آنان هم فرود نمىآيد .
و اين پدر اوست وزير پيامبر و مجاهد بزرگى كه مهتران عرب را در مقابل كلمات خدا خاضع ساخت گواي هم اكنون از گشودن قلعه ى خيبر باز ميگردد .
و اين مادر اوست طاهره ى بتول ، كه رسولخدا او را به مباهله برد و او بحق ، سرور زنان جهان است .
اگر اين رؤياهاى شيرين هيچيك اكنون داراى عينيت خارجى نيست ولى مگر نه بحقيقت همه ى آنها داراى واقعيت هاى نفسانى است كه بيننده را در آنچنان جريان روحى اي قرار ميدهد كه روح او را به روح اين جد و اين پدر و مادر متصل مى سازد همچنانكه جسم او به جسم آنان مرتبط و متصل است و خدا در روزى كه هيئت مباهله با نصاراى نجران را - كه مركب بود از حسن و جد و پدر و مادر و برادرش - تشكيل ميداد ، اين اتصال جسمى را تأييد كرد و پيغمبر نيز در روزى كه برگزيدگان خاندان خود - يعنى خودش و آن چهار تن - را در كساء پيچيد و هم در روزى كه آيه ى تطهير نازل شد و آنحضرت آن را با همين برگزيدگان تطبيق كرد ، از اين اتصال و ارتباط جسمى ، تعبيرى بدينصورت آورد .
وه ، چه نشانه هاى عظمتى كه در اسلام هيچكس با آنان در آن شركت نداشته است ! .
از وراى افق حزن آور پيرامونش ، مناظر لذتبخشى از دوران كودكى و دوران صباوت ، در برابر چشمانش ظاهر گشت از اين ديدگاه دور ، روزهاى روشن و منورى را بخاطر آورد كه در مدينه با موقعيت ممتاز و مقام مشخص خود در ميان اقران و همسالان خود ، مدارج كمال را مى پيمود ، آنروزهاي كه در ميان اقران و همسالان خود ، مدارج كمال را مى پيمود ، آنروزهاي كه در ميان بازوان نيرومند پدر يا بر سينه و پشت پيغمبر و يا بر روى چوبهاى منبر جدش ببازى مشغول مى شد ، آنروزهاي كه وحى را در اولين لحظات نزول ، دريافت مى كرد و كلمات خدا را از زبان پيامبر ( ص ) مىآموخت و دانش خود را از مصدر دانش و منبع علم استخراج مى كرد و خود را براى پيشواي و امامتى كه براى او مقرر شده بود آماده مى ساخت و بسخن جد خود - كه هرگاه از حسن ياد مى شد با بيانى مباهات آميز شايستگى او را براى پيشواي امت بيان مى كرد - گوش فرا ميداد و اين سخنى بود كه بارها بر زبان رسول خدا ميگذشت .
اينها دورانهاي بود آميخته به روح عظمت و همراه با عظمت روح ، گذشته هاي شايسته ى آنكه بر حسن بانگ زند و پاكيزه ترين و مسرت آميزترين و مكرمت بازترين خاطرات او را بيادش آورد .
اين خاطرات آنچنان گيرا و جذاب بود كه بر سراسر وجود او مستولى شد و اثر آن بصورت لبخندى حاكى از مسرت - در وضعى كه گمان لبخند در آن نمى رفت - بر لبهاى وى ظاهر گشت .
جدش پيغمبر را ديد كه گواي هم اكنون او را از روى دوش مادر بر ميدارد و بدست مى گيرد و بر سر دو پا مى ايستاند و بصداي نرم و ملايم اين سرود مقدس را زمزمه مى كند : حزقه ! حزقه ! ترق عين بقه ! ( ٢ ) .
و او با قدمهاى كوچك خود آهسته آهسته بالا مى رود تا پاى خود را بر سينه ى جد بزرگوارش مى نهد و بدستور او دهان خود را باز مى كند و او دهان فرزندش را مى بوسد و آنگاه مى گويد : ( بار خدايا ! اين را دوست ميدارم ، تو نيز دوستش بدار و دوستدار او را نيز دوست بدار) ( ٣ ) .
اين خاطره ، كليد خاطراتى بود كه حقا مى بايست او را به خود مشغول دارد و ناملائمات اين لحظات آخرين را از ياد او ببرد روشن ترين دورانها در زندگى هر انسانى همان دوران كودكى و پاكى و سادگى اوست كه پيوندهاى مقدسى - ميان او و آغوشهاي كه بدان پناه مى برده و هم ميان او و اجتماعى كه در آن زيست مى كرده - آنرا آرايش مى بخشد خاطرات اين دوران از زندگى هر كسى تا ابد در مغز و دل و روح او پاينده است و فراموشى را در آن راه نيست .
مثلا ناگهان جدش رسولخدا - صلى الله عليه و آله - را بياد آورد كه او را بر دوش راست و برادرش حسين را بر دوش چپ نشانيده است ابوبكر بانان برخورد مى كند و به ايندو مى گويد : ( چه خوب مركبى داريد ، بچه ها) ! و رسولخدا مى گويد : ( ( و چه خوب سوارانند ايندو اين بچه ها مايه ى دلخوشى منند از دنيا ) ( ٤ ) .
و باز آنروزى را بياد آورد كه جدش بروى زانوش خم شد و او را بر پشت خود نشانيد ، برادرش حسين را هم با او نشانيد و آنگاه به آندو گفت : ( چه خوب شترى است شتر شما و چه خوب جفتى هستيد شما) ( ٥ ) .
و باز روزى را بياد آورد كه جدش در حال سجده بود و او آمد تا بروى گردن آنحضرت - كه نماز مى گذارد - نشست ( ٦ ) و روزى را كه جدش در حال ركوع بود و او از ميان دو پاى او عبور كرد ( ٧ ) و روز ديگرى را كه به جدش گفتند : ( اى رسولخدا ! تو با اين پسر - يعنى حسن - رفتارى مى كنى كه با هيچكس ديگر نمى كنى ، ) وجدش فرمود : ( اين مايه ى دلخوشى من است و اين پسرك من ، سيدى است كه خدا بدست او ميان دو گروه مسلمانان صلح خواهد داد) ( ٨ ) .
بياد آورد كه روزى بر گردن جدش رسولخدا - صلى الله عليه وآله - كه در مسجد خطبه مى خواند بالا رفت تا حدى كه برق خلخالهايش تا آخر مسجد ديده شد و آندو پاى بر نجن بر سينه ى جدش درخشيد و به همين صورت بود تا نبى اكرم ( ص ) از خطبهفراغت يافت ( ٩ ) .
و باز بياد آورد كه چگونه روزى جدش رسولخدا صلى الله عليه و آله با شتاب از منبر فرود آمد و او را كه بر در مسجد به زمين خورده بود ، برداشت و با خود بروى منبر برد ، سپس گفت : هان اين مردم ! فرزند ، محنت و آزمايش است ( ١٠ ) .
و باز بياد آورد كه جدش بارها بدو مى گفت : ( تو شبيه خوى و خلقت منى) ( ١١ ) .
و باز بياد آورد روزى را كه از خواب برخاست و ديد كه جدش و مادرش سخن مى گويند روى به جدش كرد و گفت : ( پدر بزرگ ! بمن آب ده) و جدش او را برداشت و از ناقه ى پر شيرى بدست خود شير براى او دوشيد و ظرفى از پوست يا چوب آورد و شير را كه كف كرده بود در آن ريخت و آورد كه به او بدهد ، ناگهان حسين بيدار شد و گفت : ( پدر جان ! آبم بده) پيغمبر باو گفت : پسرم ! برادرت از تو بزرگتر است و پيش از تو آب از من خواسته است ( ١٢ ) .
و باز بياد آورد روزى از دوران طفلى اش را كه پيش روى مادرش فاطمه - عليها السلام - نشسته بود ، پدرش رسولخدا - صلى الله عليه و آله - وارد شد و او را كه ديد كه به بازى مشغول است به فاطمه گفت : خداى تعالى در آينده بدست اين پسر تو ، ميان دو گروه بزرگ از مسلمانان اصلاح خواهد كرد ( ١٣ ) .
از نشانه هاى عظمت روحى خود در دوران صباوت ، آن روزى را بياد آورد كه نزد ابوبكر رفته و به او - كه بر منبر رسولخدا قرار داشت - گفته بود : از جايگاه پدرم فرود آى ! ( ١٤ ) .
و هم آن روزى را كه رسول اكرم او را با خود بر فراز منبر برده بود ، گاه روى به مردم مى كرد و گاه به او و ميگفت : اين پسر من سيد است و اميد مى رود كه خدا بدست او ميان دو گروه مسلمان ، صلح بر قرار كند .
اين مناظر ، در احساس او اثر مى گذاشت و خاطرات تاريخى لذتبخشى را كه ميتوانست جايگزين وحشت آن لحظه شده و از عظمت آن بليه بكاهد در مغز او بيدار مى كرد هر خاطره اي خاطره ى ديگرى را بياد او مىآورد و هر منظره اي كه از برابر چشمش عبور مى نمود ، مناظر ديگرى را بدنبال خود مى كشيد او به گفته ى جدش آنچنان اطمينان دارد كه به آيات قرآن و اينك جد بزرگوار اوست كه با او سخن مى گويد ، گواي اين صداى گيرا و محبوب اوست كه هم اكنون در گوش حسن منعكس مى شود و دارد به مادر او - طاهره ى بتول - يا بر فراز منبر و يا در جمع اصحاب ، بار ديگر اين گفته را تكرار مى كند : ( اين پسر من سيد است و خدا ميان دو گروه از مسلمانان بدست او صلح خواهد افكند ) .
حسن به خود باز ميگردد و با خود چنين مى گويد :
راستى آيا منظور رسول خدا اين بود كه امروز با اهل شام صلح كنم ؟ آيا مردم سركش و طغيانگر شام ، گروهى مسلمانند كه ممكن است منظور از اين حديث باشند ؟ .
آيا آن فتنه اي كه رسولخدا خواسته كه من آن را اصلاح كنم ، همين فتنه ى در گرفته ى امروز است ؟ مگر ما فاقد نيروى لازم براى قلع و قمع اين فتنه ايم ؟ .
اين افكار در مغز حسن بن على وارد مى شد و در روح او آشوب و غوغاي كه ميتوانست مبدأ تحول و نقطه ى عطف تاريخ باشد ، بپا مى كرد اينها سئوالاتى بود كه پاسخ با آنها ، سرنوشت نهاي را تعيين مى كرد .
اين خاطرات كه متضمن راهنماي هاى جدش بود و حسن عليه السلام از آنها چنين نتيجه مى گرفت كه جدش در بحرانى ترين لحظات ، حمايت خود را از او دريغ نداشته است - او را بدين فكر انداخت كه اگر بتواند پاسخى مناسب حال بدين سئوالات بدهد ، موقعيت حاضر را از اين بحران نجات خواهد داد.
بله ! بدون ترديد ، رسولخدا اين سخن را گفته است .
و آن فتنه اي كه در اين گفته ، بدان اشاره شده جز همين فتنه ى كنونى نيست و چه فتنه اي بالاتر از پديد آمدن اينچنين شكاف و فاصله اي ميان مسلمانان كه آنانرا از نقشه ها و كوششهاى دشمن در كمين نشسته شان غافل ساخته ( ١٦ ) و از وظائفى همچون آبادانى و عمران و تنظيمات ادارى و جهاد با دشمن خارجى ، بازشان داشته است .
و اما اينكه آن سركشان طغيانگر مسلمانند ، مطلبى است كه از رفتار اميرالمؤمنين با آنان بدست مىآيد چه ، آنحضرت لشگر خود را از اسير كردن زنان و كودكان همين مردم ، منع كرده و سيره ى اميرالمؤمنين عليه السلام بهترين سرمشق و شايسته ترين رهنمون است .
و اما اين پرسش كه مگر نيروى لازم براى فرو خواباندن اين فتنه ، وجود ندارد ؟ ( يعنى سئوال از تحقق اين رؤياى لذتبخش كه شيعيان پرشور كوفه در آغاز جنبش جهاد ، بدان شعار مى دادند ) آنوقت قابل جواب است كه موقعيت امام حسن هم از لحاظ عدد سپاهيان و هم از لحاظ روحيه و نيروى معنوى اين سپاه ، بررسى شود و اين در صورتى ممكن خواهد بود كه امكانات موجود بر طبق واقعيت ، مورد سنجش قرار گيرد .
روحيه و نيروى معنوى در افراد سپاهى ، رمز اصلى قدرتى است كه براى برد حوادث ، مورد نياز است و خيلى بيش از تصاعد كميتى و عددى بكار مىآيد .
امام حسن در مسكن ، بازمانده اي از سپاه اصلى خود داشت كه پس از خيانت فرمانده و فرار هشت هزار نفر از سربازان ، فقط يك معجزه مى توانست در آنها روحيه و نيروى معنوى بدمد .
در مدائن هم مجموعه اي از اشباح مى زيستند كه اغتشاشات عدوات آميز و پياپى آنان از مقاصد پليدشان خبر ميداد بدست آنان نه اميد خوابانيدن فتنه مى رفت و نه گمان اقدام به كارهاى بزرگ يا اداره ى ميدان جنگ .
اين ، درباره ى جنبه ى معنوى و روحيه ى سپاه .
و اما نسبت عددى بزرگترين رقمى كه ميتوان ادعا كرد لشكر امام حسن در اين واقعه بدان بالغ شده ، بيست هزار يا كمى بيشتر است در حاليكه عدد لشكر معاويه كه در مرزهاى عراق مستقر شده بودند به شصت هزار مى رسيد ! بنابراين ، حسن در آغاز كار ، يك سوم سربازان معاويه را داشت .
جريان فرارى كه در اردوگاه مسكن اتفاق افتاد و آن عمو زاده ى بيگانه صفت ، با هشت هزار سرباز بسوى معاويه گريخت ، نسبت عددى ميان دو لشكر را بالا برد . يعنى براى امام حسن مجموعا در هر دو اردوگاه ، يك پنجم لشكر معاويه باقى ماند ! .
و اگر اين فرمول جديد نظامى را - كه براى نيروى معنوى ، ارزشى بميزان سه برابر تعداد سرباز قائل است - قبول كنيم ، به نتيجه اي فوق العاده اسفبار مى رسيم و آن اينكه نسبت لشكر امام حسن با معاويه ، نسبت ١٥ / ١ بوده است .
و اگر با توجه به اين محاسبه ، باقيمانده ى لشكر مسكن را بتنهاي در نظر بگيريم ، خواهيم ديد كه اين عده ، ميخواسته اند با لشكرى بجنگند كه بنابر مقياس مذكور ، ٤٥ برابر آنان بوده است .
در اينصورت كو نيروى لازم براى قلع و قمع فتنه ى شام ؟ .
هيچيك از نظامات جنگى معمول تاريخ ، جنگيدن يكتن را با ٤٥ نفر و يا با ١٥ نفر ، جايز نمى داند ، چنين وضعى اگر هم اتفاقا پيش آيد ، جنگ نظامى اي كه نتيجه ى نيك در انتظار آن باشد نيست بلكه صرفا حمله اي جانبازانه و بيشتر در حكم انتحار و خودكشى خواهد بود .
در اينصورت بگذار حسن ، پسر رسولخدا ، همان مخلوقى باشد كه خدا او را براى صلح ذخيره كرده نه براى جنگ ، و براى مسالمت آفريده نه براى مخاصمت ، بگذار اين همان نهالى باشد كه خدا او را براى مسلمانان در زمين نشانده نه براى خود او ، و براى دين تربيت كرده نه براى سلطنت ، بگذار سهم او از اين ماجرا ، باقى و ابدى باشد نه زود گذر و آنى ، و در آن نشأه ى دائمى باشد نه لذت اين جهان فانى ، و از لطف و رحمت خدا باشد نه از دست مردم .
بدين ترتيب بود كه رسالت حسن به صلح تبديل يافت ، بى آنكه دو گروه به كوچكترين زد و خوردى دست زنند و اين از نظر تاريخ ، موضوعى ثابت و مسلم است اگر چه برخى از مورخان در صدد بر آمده اند اثبات كنند كه ميان لشكر قيس بن سعد ( لشكر مقدمه ) و سپاهيان شام در ( مسكن) جنگى در گرفته و ( سيد عليخان) دركتاب ( الدرجات الرفيعة) در كيفيت اين واقعه ى پندارى چيزها نوشته است .
ما براى اين خبر ، مدرك قابل اعتناي كه زمانا جلوتر از اين سيد عاليمقام ( سيد عليخان متوفى در ١١٢٠ ) باشد ، سراغ نداريم و با تحقيق و بررسى وضع آنروز مسكن ، چيزى هم كه مؤيد اين نظر باشد نمى يابيم .
و با توجه به روش حفظ خون كه نشانه ى بارز سياست امام حسن عليه السلام بود ، در ساير مراحل اين سياست نيز پديده اي كه به قبول اين خبر كمك كند ، بياد نداريم .
و از آن حديث رسولخدا صلى الله عليه و آله كه : ( خدا بدست حسن ميان دو گروه بزرگ مسلمان را اصلاح خواهد داد) نيز جز اين نمى فهميم كه حسن عليه السلام پيامبر صلح در اسلام است .
در اينصورت چه دليل دارد كه لشكر او به جنگ و حمله دست زند ؟ .
از وصيت امام حسن در لحظه ى مرگ هم اين را دانسته ايم كه او راضى نبوده در مورد او و براى او قطره ى خونى ريخته شود پس در اين مورد نيز بر وفق رسالتى كه خود انتخاب كرده بود - يا براى او انتخاب كرده بودند - مشى كرده است .
از اين گذشته ، گواهان زياد واقعه ، تأكيد مى كنند كه : ( خلافت را بدست گرفت و قطره خونى در دوران خلافتش ريخته نشد) و بعضى از راويان اين نص ، سخن خود را همراه با دو سوگند بيان مينمايند ( ١٧ ) .
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- از سخنان آنحضرت بنا به روايت بحار الانوار : ( ١٠ / ١٠٧ ) .
٢- اين كوچولوى كوچك پا ! بالا برو ! اى ريز چشم ! .
٣- زمخشرى ، ابن البيع ، طبرانى ، ( ينابيع الموده) ، ( الاصابه) ( ٢ / ١٢ ) و جز اينها .
٤- كتاب سليم بن قيس و هم ( المحاسن و المساوى) بيهقى ( ص ٤٩ ) و اين دومى ، گفته ى حميرى را هم كه حديث مزبور را به نظم در آورده ، نقل كرده است :
پيغمبر نزد حسن و حسين آمد - كه روزى ببازى در آمده بودند آندو را در آغوش گرفت و گفت : جانم بقربانتان - و آندو نزد وى چنين مكانتى داشتند آندو گذشتند در آنحال كه دوش او زير پايشان بود - وه ، چه خوب مركبى ، و چه خوب سوارانى .
٥- ( الابانه) تأليف : ابن بطه .
٦- ( حليه الاولياء) تأليف : ابونعيم .
٧- ( الاصابه) - ج ٢ ص ١١ .
٨- ( حلية الاولياء) .
٩- بحار ( ج ٦ - ص ٥٨ ) .
١٠- مناقب ، كتاب ترمذى ، انساب سمعانى و فضائل احمد .
١١- غزالى در ( احياء العلوم) و مكى در ( قوت القلوب) .
١٢- كتاب سليم بن قيس ( ص ٩٨ ) .
١٣- ( عقد الفريد) ( ١ / ١٩٤ ) و بيهقى ( ١ / ٤٠ ) و بخارى و خطيب و سمعانى و حركوشى و جنابذى و ابونعيم در ( حلية الاولياء) و ( ينابيع الموده ) و ( مروج الذهب) و جز اينها .
١٤- ( الصواعق المحرقه) ( ص ١٠٥ ) و هم دار قطنى .
١٥ - بخارى و مسلم و ( الاصابة) ( ج ٢ ص ١٢ ) .
١٦ - اشاره به عمليات امپراطورى بيزانس در مرزهاى شام در سال ٤٠ .
١٧ - رجوع شود به : ( الاصابة) ( ٢ / ١٢ ) و ( تاريخ ابن كثير) ( ٨ / ٨ / ١٤ ) و جز ايندو.
۱۲
عقيده يا حكومت ؟ عقيده يا حكومت ؟
شايد برترين روش براى روشن ساختن موضوعى كه در اين فصل ، مورد بحث ما است ، اين باشد كه ابتدا قدرى در توضيح دو معناى مختلفى كه مسلمانان براى ( خلافت) در نظر دارند ، سخن گوئيم هر چند كه سخن گفتن درباره ى مسئله ى ( خلافت) ( و حتى مسائل مربوط به آن ) داراى خطر و مسئوليت - غالبا در برابر يكى از طرفين و احيانا در برابر هر دو طرف - ميباشد .
و ما كه فهرست وار ، معنى خلافت را از نظر هر دو طرف تشريح مى كنيم ، در نظر نداريم كه در اين باره بيش از آنچه به موضوع ما مرتبط است ، مطلبى بيان نمائيم .
علاوه بر اين ، ضمنا و در پرتو شكل خاص بحث ، سعى مى كنيم كه ميان اين دو نظر مختلف ، تقريبى ايجاد كنيم كه اى بسا بتواند نهال اصلاح را سر سبز و بارور سازد اگر اين نهال را در اين سرزمين ، راهى به روئيدن و بارور شدن باشد ! .
آنچه منظور ماست ، خطر و مسئوليتى نزد دو گروه يا يكى از دو گروه ايجاد نخواهد كرد چه ، در آن جز خير نيست و از اصلاح ، همگان يكسان بهره مى برند .
اكنون مى گوئيم : خلافت عبارت است از : نيابت عام پيغمبر - صلى الله عليه و آله - در امر رياست و رهبرى مسلمانان پس از وفات آنحضرت تعهد مردم در برابر اين مقام ، اطاعت مطلق است و تعهد اين مقام در برابر مردم ، عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر ( ص ) .
فريقى از مسلمانان عادت كرده اند كه براى تصدى اين مقام ، هر آنكسى را بپذيرند كه بتواند آن را براى خود ادعا و احراز كند :
- يا بزور همچون خلافت معاويه كه گفته اند : ( خلافت را با شمشير و با سياست و مكر بدست آورد) ( ١ ) و همچون خلافت ابن زبير و ابى العباس سفاح و عبدالرحمن ناصر و جمعى ديگر .
- يا به وليعهدى از خليفه ى ديگرى كه او خود ، آن را بزور يا وسيله اي ديگر بدست آورده است مانند خلافت عمر و هرون الرشيد و جمعى ديگر .
- و يا به انتخاب جمعى از مسلمانان ابتدائا و بدون سابقه ، همچون خلافت ابى بكر و عثمان و محمد رشاد .
فريق دوم از مسلمانان ، در تعيين نايب رسول اكرم ( ص ) به گفتار صريح خود صاحب رسالت ، مراجعه كرده و فقط آنكس را به نيابت و خلافت مى پذيرند كه نبى بزرگوار ، شخصا او را به نيابت و خلافت خويش برگزيده باشد .
بر اين اساس ، دو گروه مزبور مشى كرده و بدين ترتيب بصورت دو فرقه ى متمايز در آمده اند ( ٢ ) .
و باز همانطور كه در موجبات نصب خليفه اختلاف دارند ، در اينكه خليفه قابل تغيير و عزل هست يا نه ، نيز اختلاف دارند : بنابر نظريه ى اول ، هرگاه شخص ديگرى توانست بر خليفه ى موجود غلبه يابد يا هرگاه زمينه ى خلافت يك شخص تغيير يافت ، خليفه ى مزبور قابل عزل است و بنابر نظريه ى دوم هيچكس را مجال تغيير و عزل خليفه اي كه پيغمبر معين كرده ، نيست و اساسا خليفه ى منصوص پيغمبر ، هرگز در معرض نقيصه اي كه با مقام نيابت او از پيغمبر ناسازگار باشد ، قرار نمى گيرد و از اينجاست كه او نيز همچون خود رسول اكرم ، داراى خصيصه ى عصمت است.
بنابر آنچه گفته شد : خلافت از نوع اول ، قدرت و سلطه اي عام است با شكل و مقرراتى مخصوص بخود اين نوع خلافت از لحاظ واقعيت همچون حكومتهاى دنياى امروز است و فقط از لحاظ شكل و مقررات از آنها متمايز است همانطور كه حكومتهاى موجود نيز همه از لحاظ شكل و مقررات يكسان نيستند .
قداست اين نوع خلافت ، وابسته به استعداد و قابليت آنكسى است كه از هر طريق و به هر جهت ، متصدى آن شده است اى بسا آنكس كه متصدى اين مقام است پاكترين و مقدسترين و اى بسا كه از دين و اخلاق بيگانه ترين و دورترين افراد باشد .
ولى خلافت از نوع دوم ، منصبى الهى و آسمانى است كه اطاعت از آن - همچون اطاعت از پيغمبر - بحكم دين واجب است بنابراين معنى ، خلافت ، سايه اي است از نبوت از آن نظر كه مرتبط و متصل به خدا و ماوراء الطبيعه است نهايت اين ارتباط و اتصال ، از طريق نبى و به وساطت اوست و نبى ، مصدر و سر چشمه ى معنويت آن است همچنانكه مرجع تعيين آن نيز اوست .
قداست اين مقام ، طبيعى و ذاتى آن است همچنانكه قداست مقام نبوت و خلفاى منصوص بايد عموما پاك ترين و با فضيلت ترين شخصيت هاى عالم باشند.
موضوع خلافت ، از دورانهاى قديم ، مايه ى دو دستگى و اختلاف شديد مسلمانان و منشأ حوادث اسفبار در تاريخ اسلام بوده است در آن دورانها نزديك ساختن اين دو فريق بيكديگر و وادار كردن آنها به اعتدال و ميانه روى و وحدت و گوشزد نمودن وظيفه ى برادرى و اصلاح به آنان - كه امروز آسان بنظر ميرسد - آسان و امكان پذير نبوده است .
اين يگانگى و برادرى ، لازمه ى پرداختن به جوهر و اصل دين و كنار گذاردن پيرايه ها و غرض ها است و اين همان اسلام واقعى است ، اسلامى كه بايد مايه ى ارتباط راستين مسلمان با خدا باشد و او را از فريب عصبيت ها و عواطف و عوامل انحرافى مصون دارد .
مسئله ى دين يعنى پيوند ميان انسان و خدا و نقطه ى اتكاء بشر براى زندگى واپسين ( ٣ ) - همچون مسائل دنيوى كه مى تواند در بسيارى از گوشه هايش تابع تمايلات و عادت ها و هوس ها و عصبيت ها باشد ، نيست .
ديندار ، براى درك و فهم دين ، ناگزير بجز دريافتن و شناختن واقعيت ، راهى ندارد .
ما اكنون در موضوع خلافت در نظر داريم نقطه ى مشتركى در ميان واقعيت ها نشان دهيم ، بى آنكه كوچكترين دخل و تصرف و تحريفى در واقعيت بنمائيم .
اينك دو واقعيت مورد اتفاق را از نظر ميگذرانيم :
يك واقعيت ، عبارت است از خلافت بمعناى اول يعنى همان سلطه و قدرت همگانى و عمومى پس از رحلت پيغمبر اين يك موضوع واقعى شده ( واقعيت ) است كه شيعه هم به وقوع آن اعتراف مى كند و در بسيارى از آثار مترتب بر آن ، آنرا مستوجب مدح و ثنا نيز ميداند .
واقعيت ديگر عبارت است از خلافت بمعناى دوم يعنى واسطه بودن ميان امت و پيامبر در دين كه اين نيز بشهادت روايات صحيح كه از طرق معتبر و غير قابل خدشه وارد شده ، امرى مسلم و واقع شده است و سنى نيز بدان اعتراف مى كند .
و اين راه حلى است شايسته ى اعتبار و بدين وسيله گره هاى مهم ميان دو گروه - بى آنكه يكطرف مغبون يا محروم شده باشد - گشوده مى گردد ( ٤ ).
و چون ما اينك در صدد بحث درباره ى يكى از افراد گروه برگزيده ى خلفاى منصوص ( يعنى كسانى كه پيغمبر به خلافت آنان تصريح كرده است ) مى باشيم بايد دانسته باشيم كه خلافت شخص مورد بحث ما ، به نوعى بود كه در تاريخ خلافت هاى اسلامى ، براى آن مشابهى نميتوان يافت باين معنى كه وى از روز وفات پدرش و از لحظه اي كه مردم با او بيعت كردند ، از خلافت به هر دو معنى به بهترين وجهى برخوردار بوده و خليفه به هر دو صورت ، بوده است هم خليفه از نوع اولى ولى به انتخاب و هم خليفه از نوع دوم و از راه نص و با عنوان امام .
گويا خواننده در ( فصل سوم) نمونه اي از نصوصى را كه بر تعيين او براى منصب امامت ، دلالت مى كند و هم گوشه اي از نحوه ى انتخاب و كيفيت بيعت مردم با او را ، ملاحظه كرده باشد.
در اين هنگام كه سلسله ى حوادث جارى ميان حسن و معاويه ، امام حسن را به دو راهى : ( حكومت ؟ يا عقيده ؟) رسانيده بود ، منظور از حكومت ، همين سلطه و قدرتى بود كه وى بموجب انتخاب مردم بدان نائل آمده بود ، نه آن منصب و مقامى كه مصدر و منشاء آن ، انتخاب خدا و نصب و تعيين رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - بود زيرا اين منصب - همچنانكه گفتيم - در معرض تغيير و تبديل قرار نمى گيرد و تابع چيزى جز امر و فرمان خدا نيست و فرمان خدا تغيير ناپذير است .
همچنين بليه ها و حوادث سواي كه در دوران خلافت امام حسن بدو روى مى كرد ، تماما حسن را بدين لحاظ و از اين دريچه كه حاكمى داراى قدرت و سپاه است ، هدف قرار مى داد ، نه حسن را از آن نقطه نظر كه امامى است تعيين شده ى رسول خدا .
امامت حسن ، دستخوش تغيير نمى شود و در معرض آسيب قرار نمى گيرد امامت او همچون قرآن است و قرآن را - كه عاليترين مرجع مسلمانان است و باطل را از هيچ سو بدان راه نيست - چه زيان اگر مردم با او مخالفت كنند و از امرش سر بپيچند و از او دورى گزينند ؟ رتبت پيشواي و رهبرى قرآن همچنان باقى و سخن خدا بودنش همچنان صادق است مردم راضى باشند يا نه ، به راهنماي او عمل كنند يا نه ، زمام خود را بدو بسپرند يا نه.
امامت حسن بن على نيز همينطور است .قرآن و حسن هر كدام ، يكى از دو مركز ثقل اند در اسلام ، همچنانكه در حكومتهاى قانونى ، قانون و رئيس حكومت هر كدام يكى از دو مركز ثقل مى باشند .
منظور ما از ( مركز ثقل) در اسلام ، همان چيزى است كه رسولخدا - صلى الله عليه و آله - در حديث صحيح بلكه متواتر بدان اشاره كرده و فرموده است : ( من بجا گذارنده ى دو چيز گرانوزن در ميان شمايم : كتاب خدا و اهل بيتم ، ايندو از هم جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد گردند) ( ٥ ).
حسن بن على در آنروز ، بزرگ عترت و پيشواى قوم خود بود پس او مركز دائره اي است كه صاحب رسالت بهمراه قرآن - يعنى عاليترين مرجع - در ميان مسلمانان بجا گذارده است .
راستى ، امامت جز اين چيز ديگرى است ؟ .
به حسن بنگريد وقتى از حقيقت او سخن مى گوئيد ، ببينيد چگونه از همه سو كلمات خدا او را فرا ميگيرد : قرآن ، نبوت ، امامت دو گرانوزن ، بهشت ، اصلاح ، حفظ خون ، وفا بعهد .
حال ، ذهن خود را بسوى رقيب او كه بر سر فرمانرواي واجب الاطاعه با او ستيزه مى كرد ، منعطف سازيد ببينيد در هنگامى كه از او سخن بميان مىآيد ، توصيف او چه كلماتى مى طلبد : طمع ، حيله گرى ، فتنه انگيزى ، رشوه ، عهد شكنى ، مال و منال ، جنگ ، غارت و چپاول .
براستى كه از پستى و حقارت دنياست كه آنچنان كسى با اينچنين كسى در ميدان مبارزه و ستيز در آيند ! .
آرى ، اين حسن است ، پسر رسولخدا و دارنده ى منصب امامت سلطنت و مال و منال دنيا را در برابر اين ، چه شأن و مقام است ؟ .
اين ( سرور جوانان بهشت) است بگفته ى جد بزرگوارش رسول اكرم گفته اي كه همه ى فرقه هاى اسلامى آن را از حضرتش نقل كرده اند و در صحت و تواتر ، همدوش و همپاى قرآن است و در عمق و بلاغت ، فراتر از كلام آدميان .
در حاشيه ى اين حديث ميگوئيم :
آيا به ذهن كسى نمى رسد كه سئوال كند چرا در اين حديث ، حسن به سرورى جوانان دنيا توصيف نشده است ؟ مگر وى در دنيا با آن برترى ها و مزيت ها و شرافت هاى نمايانش بر همه ى مردم ، سرور جوانان نبود ؟ .
پس چه رازى در ميان است كه اين حديث از يك جهان - در بست - گذر مى كند و به آن جهان ديگر ناظر مى شود ؟ .
امروز كسى به اين پرسش توجه ندارد ، زيرا تا ذهن به طرف حسن - كه اكنون از اين جهان رخت بر بسته و در بهشت نعيم پروردگار متنعم است - التفات مى يابد ، او را جز سرورى از سروران بهشت نمى بيند پس طبعا بايد سرور جوانان بهشت باشد ، ديگر انتساب اين سرورى به دنيا ، مورد نظر قرار نمى گيرد ديگر آنكه گذشت چهارده قرن از صدور اين حديث و ذكر شدن آن در مناسبتهاى مختلف ، آن را بصورت جمله ى بسيط و واحدى در آورده كه از آن ، همين نام حسن و حسين و سرورى جوانان بهشت به ذهن مى رسد نه چيز ديگر .
ولى در آن روزى كه اين حديث از زبان بلاغتبار پيغمبر صادر شد ، فكر مى كنيد مردم از اين گفتار چه مى فهميدند و منظور آن بليغ ترين گوينده ى عرب را چگونه تصور مى كردند ؟ .
بلى ، آن بزرگوارى كه دو پسر خود را بدين لقب سر افراز مى ساخت ، به اشاره تفهيم مى كرد كه : سرزمين محنت بارى چون اين جهان كه جز گياه خيانت و غدر در آن نمى رويد ، و مردم بى ثبات و نا آرامى چون جوانان اين روزگار كه بر نفاق و عهد شكنى خو گرفته اند ، شايسته و لايق آن نيستند كه در سايه ى سيادت و سرورى اين دو سرور بزرگوار قرار گيرند پس آندو ، سرور جوانانند اما آن جوانان برگزيده اي كه به پيمان خود با خدا وفا كرده اند ، و در آن سرزمين برگزيده اي كه خدا ناپاكدلى و كينه را از سينه ى ساكنان آن ، بركنده و آنان را با يكديگر برادر و مهربان ساخته است .دو سرور جوانان بهشت همين و بس .
و به روشى واضح تر : آنگاه كه اين دنيا و جوانان آن ، حق اين دو را انكار كردند و به آزار آنان كمر بستند و بر آنان طغيان گرفتند و سيادت و سروريشان را نپذيرفتند و از آن دو گريختند آيا با اين حق ناشناسى ها و ناسپاسى ها حق آنان از بين مى رود ؟ نه ، اين سيادت و سرورى همچنان باقى است ، نهايت در جهانى برتر از اين جهان و بر مردمى برتر از اين مردم .
بگذار اين دنياى پست ، از بركت و فضل و رهبرى آنان محروم ماند .
بگذار جوانان خيانت پيشه و غدار اين روزگار ، ننگ و ندامت و رسواي تاريخ و عذاب قيامت را بر دوش كشند .
با اين معنى ، حديث مزبور يك پيشگواي نبوى است كه آينده را از وراى پرده هاى زمان مى بيند و با اين سخن ابهام آميز ، به آنچه اين دو سرور جوانان بهشت ، از جوانان اين دنيا خواهند ديد اشاره مى كند و نصيب و بهره ى كامل و پر سود و بى زيان هر يك را معين مى سازد .
و ترديد نيست كه آن كسى كه سيد بهشت و سرور جوانان آن ست ، بيقين سرور همه ى مردم و سيد اين جهان نيز هست .
كلمات قصار رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - كه به اسانيد صحيح به ما رسيده ، داراى آنچنان بلاغتى است كه نيروى بلاغت بزرگترين سخنوران بليغ روزگار نيز نمى تواند بدان نائل آيد اين كلمات در فصاحت عربيش و از لحاظ وسعت معنى و زيباي لفظ ، اعجوبه ى زبان و نادره ى لغت است و از دلكش ترين وجوه امتياز در بلاغت نبوى آنست كه به لفظ كم ، معانى بسيارى را افاده مى كند ، گاه به صراحت و گاه به اشاره آميختگى سخنان آن حضرت به پيشگوئيهاى صادق - كه جز به اعجاز ، به چيز ديگرى قابل حمل نيست - نيز از همين جاست .
اين نوع بلاغت در هر حديثى كه باشد خود دليل صحت آن حديث است ، هر چند كه صحت آن از جهات ديگر جاى ترديد باشد .
يكى از همين سخنان ، گفتارى است كه درباره ى تعيين دو سبط بزرگوارش به امامت ، از آنحضرت صادر شده : ( همانا آندو امامند ، بنشينند يا قيام كنند) اين حديث بظاهر ، همين اندازه مى فهماند كه آندو امامند ليكن در وراى اين ظاهر ، پيشگواي صادقى نهفته است كه به سيره ى ايندو امام ، اشاره مى كند و به زبان تلويح مى فهماند كه يكى از آندو ، قيام خواهد كرد و ديگرى خواهد نشست يا اينكه يكى از آندو يا هر يك از آندو ، نوبتى قيام خواهد كرد و نوبتى قعود و در اين هر دو حالت ، امام و پيشواست و مخالفت با سيره ى او جايز نيست .
در اسلام ، كسى وجود نداشته كه به پيشگوئيهاى رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - بيش از پسر و خليفه اش حسن بن على - عليهما السلام - واقف باشد او هر آنچه راكه در اين حديث و احاديث بسيار ديگر ، منظور جدش بود ميدانست و او از هر كسى سزاوارتر بود كه روشهاى زندگى و مرگ را از اين پيشگوئيها انتخاب كند .
مگر او پسر همين پيغمبر و وارث خلق و خوى او و وصى او بر امتش نبود ؟ پس بايد هر آنچه را كه پيغمبر در راه دعوت ، از قوم خود ديد ، او نيز به بيند و همان سخنى را كه پيغمبر آنروز مى گفت ، او نيز امروز بر زبان جارى كند :( بار خدايا ! قوم مرا هدايت كن ، زيرا آنان نمى فهمند) .
اين نسب شريف ، اين خاصيت ارجمند را داشت كه حسن را در جهان اسلام بر ديگر مسلمانان مزيت مى بخشيد و او را از نيروى مادى و ثروت و قدرت بى نياز مى ساخت ، زيرا كه اين خود در حقيقت ، نيرو و ثروت و قدرت بود .
بگذار معاويه با او دشمنى كند ، عبيدالله بن عباس بدو خيانت ورزد و كوفه از يارى و همراهى او سرباز زند و او را تنها گذارد ، اما آنچه هرگز او را تنها نخواهد گذارد ، آن نسب كرامتبار و آن امامت و پيشواي مفترض الطاعة و بالاخره ، آن مودت و محبتى است كه خدا مردم را بدان امر كرده است.
سلطنت و حكومت محدود اين جهان را در مقايسه با حكومت معنوى نامحدود ، چه بها و ارزشى است ؟ .
شكست و ناكامى و مرگ ، حتى يكروز هم نخواهد توانست اين معنوياتى را كه مايه ى افتخارى نا محدود و مورد اعجاب و تحسين تاريخ و حاكم بر قلوب مسلمانان است ، تحت الشعاع و محكوم خود سازد و تجاوز متجاوز يا انكار منكر ، نمى تواند مانع شكوفا شدن و بارور گشتن اين معنويات باشد و هر روزى كه بگذرد ، اين افتخارات هر چه بزرگتر و نمايانتر در ديدگاه وسيع اين جهان نمودار خواهد گشت .
تا اينجا پيوند مستحكمى را كه ميان حسن و آن چشمه ى فياض بشريت بود - چشمه اي كه در هنگامه ى شر و فساد و سرگردانى و قحطى ، بر سر مردم خير و هدايت و بركت فرو مى ريخت - دريافتيم و حسن را با صفت : پسر رسولخدا ، سرور جوانان بهشت و امامى كه با قرآن در هدايت شريك است ، باز شناختيم .
اين مطلب باقى ماند كه با دقت و اهتمام ، سخنانى را كه حسن عليه السلام ، خود در نماياندن وضع خاص خود - بر سر دو راهى : حكومت يا عقيده - بيان كرده است ، بفهميم .
نخست بايد اندكى از روايات بسيارى را كه با سندهاى متفاوت الحال بما رسيده بازگو كنيم و سپس اشاره ى رساى او را كه در خلال اين روايات موجود است - و براى راهنماي ما به نظر نهاي در اين موضوع حائز اهميت فراوان است - استظهار نمائيم .
اكنون به تصريحى كه از شخص او صادر شده و در اين موضوع ، داراى ارزش خاصى است ، گوش فرا دهيم .
به پرسش عتاب آميز ( سليمان بن صرد) - مردى كه ابن قتيبه او را بعنوان : آقا و رئيس عراق توصيف مى كند ( ٦ ) - اينگونه پاسخ مى دهد : ( اگر من در امر دنيا سختكوش و براى رسيدن به آن ، در تلاش و زحمت مى بودم ، معاويه كسى نبود كه از من نيرومندتر و نسوه تر باشد و من نيز جز اين كه اكنون مى بينيد رأى و نظرى ميداشتم) ( ٧ ) .
اين يك نمونه ، ما را از ذكر پاسخهاى زياد ديگرى كه به شيعيان خود داده بى نياز مى سازد .
و اما پاسخهاى او به دشمنانش كه برخى از آنان چون از ناحيه ى او ايمن بودند ، خوش داشتند او را آزار دهند مانند عبدالله بن زبير كه آشكارا رقابت و دشمنى خود را با آل محمد اظهار مى كرد يك نمونه از آنها پاسخى است كه به همين عبدالله داده ، به وى مى گويد : ( پنداشته اي كه من تسليم او شدم ؟ ! واى بر تو ! چگونه چنين كارى امكان پذير است در حاليكه من پسر شجاعترين مرد عرب و مولود فاطمه سرور زنان جهانم ! صلح من نه از روى ترس بود و نه از روى ضعف ، ولى مردمى با من بيعت كرده بودند كه همچون تو ، دلى بيگانه داشتند و محبتى رياي و قدمى ناپايدار) ( ٨ ) .
گفتار كوتاه - ولى پر اهميت - ديگرى نيز هست كه با وجود اجمال و اختصار ، شايد رساترين گفته ى آنحضرت در اين زمينه باشد و آن گفتارى است كه در جواب برادر و پاره ى تن و شريك رنج و راحتش حسين بن على عليه السلام بيان كرده است وى از او سئوال كرد : ( علت چه بود كه حكومت را واگذاشتى ؟) پاسخ داد : ( همان چيزيكه پدرت را پيش از من بدينكار واداشت) ( ٩ ) .
مؤلف : اين چند نمونه ما را از ذكر نظائر بسيار آن - كه همه شاهد ( آزمايش ) ) دشوارى است كه مقام امامت از ناحيه ى دوست و دشمن بدان دچار بوده ولى در آخر كار ، سربلند و موفق از آن بيرون آمده بى نياز مى سازد .
با بررسى گفته هاى امام در اين مورد ، مشاهده مى كنيم كه آن حضرت بطور كلى در همه ى بيانات خود ، عناصر اصلى زير را روشن مى سازد :
١ - براى دنيا فعاليت نكرده است.
٢ - اگر ميخواست براى دنيا در تلاش باشد ، از دشمنانش نيرومندتر ميبود و روشهايش در زندگى با آنچه اكنون هست ، تفاوت ميداشت .
٣ - در وضع خاص خود ، مرتكب كوچكترين ضعف نفس و ضعف سياست و جبن و ترس نشده بلكه فاقد ياران با اخلاص بوده است و اين بدان معنى است كه اگر ميتوانست ياوران با اخلاص و راستگواي داشته باشد ، وسائل پيروزى بطور كامل براى او فراهم بود .
٤ - يگانه هدف او همان بوده كه پيش از او پدرش داشته است و البته هدف پدرش جز اين نبود كه معنويات اسلام را از انقراض و درك صحيح اسلامى را از نابودى مصون بدارد .
چنانكه ملاحظه مى كنيد ، نشانه هاى امامت و پيشواي روحى ، بوضوح از لابلاى اين عناصر چهارگانه متجلى است ، بدانگونه كه آنرا نه به ضعف ميتوان حمل كرد ، نه به عقب نشينى و نه به فرار از وظيفه پيداست كه عامل اتخاذ اين روش ، نيرواي قائم به نفس و مستقل است كه دارنده ى خود را به عمل براى خدا و اميدارد . چنين روحيه اي هرگز در راه فعاليت براى دنيا ، بكار نيافتد چه ، آنرا با دنيا مناسبتى و پيوندى نيست .
از طرفى ، امامت بمعناى صحيح و بدين اعتبار كه سايه اي است از نبوت - كه باز نبوت ، رابطه اي است ميان آسمان و زمين - اينچنين است نبوت هر آنگاه كه به اراده ى خدا در زمين پديد آمده ، استقرار و پاى گرفتن آن ، جز به كمك ياورانى با اخلاص صورت نيافته است پس امامت نيز ممكن نيست بدون چنين ياورانى مستقر و پاى بر جا گردد حال ، اين چنين ياورانى كجا و آن مردم سست عنصر كه با همه ى تظاهر به دوستى ، دلى بيگانه داشتند و با وجود بيعت بشرط اطاعت كامل و بدون قيد و شرط ، بى پروا فرار را بر قرار ترجيح مى دادند .
همانطور كه محمد ( ص ) جز پيامبرى كه پيش از او پيامبران در گذشته اند ، نبود ، پسرش حسن نيز جز اين نبود كه امامى است با ايمان قوى در دل و نمونه هاى عالى بر زبان و اين بود رسالتى كه براى وى - و او براى آن - مقدر گشته بود .
همان وضع دشوار و بحرانى جدش رسولخدا در حادثه ى ( حديبيه) و ( بنى اشجع ) براى او نيز مقدر شده بود و همان بيكسى و بى ياورى پدرش على مرتضى در روز ( سقيفه) و روز ( شورى) ( ١٠ ) او را نيز مبتلا ساخته بود با اين وصف چه دليل دارد كه برنامه ى خود را از روش جد و پدرش فرا نگيرد و عمل خود را بر طبق سنت آنان ترتيب نبخشد ؟ براى او چه نقيصه و عيبى كه سومين آندو بزرگ باشد ؟ .
در حاشيه ى مفاد ماده ى دوم مى گوئيم : حسن بن على بر خود چنين قرار داده بود كه هست و نيست خود را ، زندگيش را ، تاريخش را ، كيان سياسيش را ، همه ى نيرويش و همه ى امكاناتش را در خدمت فكر و هدف و عقيده ى خود و وسيله ى پياده كردن و بلند آوازه ساختن آن ، بكار گيرد او در اين گام خطير و دشوارى كه ( دو راهى ميان حكومت و عقيده) را با آن بپايان رسانيد ، سيماى امام و خليفه ى پارسا و بى اعتنا به دنياي را مجسم ساخت كه مسئوليت حكومت را فقط بدين موجب پذيرفته كه بوسيله ى آن ، فضائل و خصائص ايده آل انسانى را در اجتماع بشرى پياده كند .
بنابرين ، او در تمام اقدامات مثبت و منفى ، نمودار كامل يك رهبر مسلكى است .
دنيا ، با همه ى جلوه هاى فريبنده اش همچون : حكومت ، ثروت ، نفوذ و لذتهاى گوناگون ، خود را در اختيار او قرار داد و در بهاى اين انقياد و اختصاص و رام شدن ، جز قبول و انتخاب او ، چيزى نخواست ولى او امتناع ورزيد و قبول نكرد.
اگر او قبول ميكرد ، دنيا را ترجيح ميداد و بخاطر آن ( سختكوش و در تلاش) مى شد ، بيگمان از هر انسان ديگرى بيشتر بهره ى آنرا ميبرد زيرا او در آن صورت برترين نسب در تاريخ انسانيت را با بزرگترين كشور در تاريخ ممالك عالم ، يكجا در اختيار ميداشت .
ولى در صورتى كه او - بفرض محال - چهره ى يك شخصيت دنياي و مادى را بخود مى گرفت ، ناگزير ميبايد از قيود و راثت و تربيتش بگذرد و افتخارات روحى خود را فراموش كند و كسى غير از حسن پسر على و فاطمه و نوه ى پيغمبر باشد ، يعنى طمعكاران را راضى كند ، براى خود همدست - هاي بسازد و دو دل ها و مرد دين را با رشوه ، گلوگير محبت و احسان خود كند ماليات آن امپراطورى وسيع ، به آسانى مى توانست جواب توقعات و مطامعى را كه رهبران آن اجتماع و ( فرزندان فاميلهاى سود جو) مدهوش سحر آن بودند ، بدهد آنوقت بود كه منافقين به مؤمنينى پاكيزه جان ، و خيانتكاران به مردمى امين و با اخلاص ، و دو دلها به افرادى سر براه و مطيع تبديل يافته و همه ى ملت بى آنكه خود بدانند در نقشى دروغين و غير واقعى جلوه مى كردند .
در آنصورت عمر و بن عاص و مغيره بن شعبه و زياد بن ابيه و ديگر رجال اين مكتب را ميديدى كه در كوفه در جوار قصر حسن بن على اقامت گزيده و در زير سايه ى او آرميده اند ! هم چنانكه امروز حجر بن عدى و قيس بن سعد و عدى بن حاتم بدان پناهنده اند ، يا همچنانكه همان گروه نخست ، امروز كاخ معاويه را طواف ميكنند ! .
رئيس و نقطه ى اتكاي چون حسن بن على ، براى آنان اين امتياز را هم داشت كه از نقطه ضعف هاي از آنگونه كه در زندگى معاويه و گذشته ى او و مواريث او فراوان ديده مى شد ، مبرا و بر كنار بود .
ديگر ، ماجراى حسن با آنچنان كاميابى و موفقيتى توأم مى بود كه بهيچ وجه ضرورت نداشت درباره ى آن چيزى نوشته شود يا تحقيقى بعمل آيد و يا وقتى و عمرى براى آن مصرف گردد .
در آن فرض ، همين ملت پست كوفه كه در تاريخ ، همپا و هم دوره ى حسن اند ، در چهره ى ملتى با ثبات و موقر و يكپارچه ظاهر مى شدند كه در عين حال ، بيت المالشان مايه اي براى خريدارى و جدانها است و حكومت ولاياتشان در خدمت طمع و آز رجال است و سياست دولتشان با هوسهاى نفسانى و غرض هاى حزبى و طمع هاى دنيوى اطرافيان ، به مدارا و سازش است .
تنها كسانى كه در آن صورت ممكن بود به وضع موجود تن در ندهند ، همين گروه اقليت پولادين شيعيان على بودند كه با اخلاص و پاكبازى خود در همراهى امام حسن و پدرش امام على - عليهما السلام - كه اولى يكباره از سر دنيا در گذشته و دومى دنيا را سه طلاقه كرده بود ، ثابت كرده بودند كه همواره در جبهه ى حقايق قرار دارند نه در وراى مطامع و هوسها تازه همين گروه نيز اميد مى رفت كه بخاطر انتساب امام حسن به رسول اكرم اين خاصيت غير قابل انتزاع كه مى توانست شفيع مقبول الشفاعه اي در نزد آنان باشد - از فشار اعتراض و عصيان خود نسبت به وى بكاهند .
حال چگونه فكر مى كنيد ؟ آيا راستى معاويه مى توانست در برابر ( اين حسن) مقاومت كند يا بر او پيروز شود ؟ در چنين وضعى كداميك از اين دو رقيب ، شانس پيروزى و پيشرفت داشتند ؟ حسن يا معاويه ؟ .
در پرتو اين توضيح ، معناى گفته ى امام را درك مى كنيم : ( اگر من در امر دنيا سختكوش و براى آن در فعاليت و تلاش ميبودم ، معاويه كسى نبود كه از من نيرومندتر و نستوه تر باشد و من نيز رأى و نظرى جز اينكه اكنون مى بينيد ، ميداشتم) .
آرى ، اگر حسن در پى دنيا مى بود ، جز اين گمان و انتظارى نمى رفت .
ولى موضوع معلوم و مسلم آنست كه حسن بن على - بر او و بر پدرش درود و رحمت - بشرى از نوع ديگر بود او از آنگونه انسانهاي بود كه فقط در فترتهاى معدودى از زمان ، در دسترس اين جهان قرار ميگيرند و بشريت ، روحيات عالى و نمونه ى انسانى را از روش و كيفيت زندگى آنان الهام ميگيرد و به رهنماي آنان ، به سعادت خود راه مى يابد .
او از شرف معناى خاصى درك ميكرد كه تركيبى بود از عزت نفس و مصالح دينى ديگر نه حكومت و نه مال و نه تمتعات لذتبخش اين جهان ، هيچيك بعقيده ى او داخل در حساب شرف نبودند .
معصوميت او از پليدى - كه قرآن بدان ناطق است - و روحيه ى عالى و نمونه اي كه تمام وجود او را انباشته بود نميگذاشت كه وى از اوج اين شرف به حضيض تمايلات دنياى چند روزه و خواسته هاى محدود و عيش منغص و تيره ى اين جهان فرود آيد علاوه ، اينكار مستلزم روى گردانى از خدا و از كتابهاى آسمانى و پيامبران الهى و روز قيامت ، بود و مرد دنيا ناگزير ميبايد از اين همه چشمپوش و احيانا با آنها دشمن باشد .
برد موقعيت بكمك اين روشهاى انحرافى و فساد آميز ، در زندگى اين رديف انسانهاى اوج نشين و بلند پرواز ، بزرگترين زيان و خسارت است .
لازمه ى تن دادن به اين روشها - در مورد حسن بن على آن بود كه غرائز بينظير و پر ارزشى كه بدست نبوت در كيان او بر نشانده شده و از پستان وحى ، تغذيه كرده و در مهبط قرآن گسترش يافته ، بكلى در وجود او متلاشى شود و از بين برود .
ولى مگر ممكن بود ، اين غرائز كه همچون ذاتيات وى و جزاي از وجود او بود متلاشى گردد ؟ مگر ممكن بود او - كه پسر رسولخدا و پرورده ى دامان او و شاگرد مكتب اوست - براى دنيا به فعاليت برخيزد و يا در امر دنيا سختكوش و در تلاش باشد ؟ ...
مگر رسولخدا با دنيا - جز بدين لحاظ كه ميدان رسالت اوست - كارى داشت ؟ .
پس حسن نيز بحكم آنكه از تربيت و عقيده و محيط زندگى آنحضرت الهام گرفته ، ميبايد در ميدان امامت ، آئينه ى تمام نماى جدش باشد و اين همان تأسى و پيروى نيكواي است كه هرگز نميتوان آنرا به ضعف و زبونى مشتبه ساخت يا تهمت جبن و ترس بدان زد يا هر ايراد و اشكال ديگرى بر آن وارد آورد آرى همانگونه كه حسن در صفات و خصال پسنديده ، آئينه ى جدش رسولخدا است ، در زهد و پيراستگى از مطامع دنيا و هم در سياست و اداره ى امت بايد آئينه و نمودار كامل او باشد زيرا كه او ( شبيه ترين مردم به پيغمبر است در خلقت و در اخلاق)
با اين ترتيب ، انتقادگران و قاضيان شتابزده ، كدام ضعف و زبونى را بر حسن خرده ميگيرند ؟ .
اين گروه ، گويا وضع بحرانى و دشوارى را كه آن حضرت از ناحيه ى اصحابش بدان دچار بود ، از ياد برده و هم فراموش كرده اند كه ناهنجارى اين ياوران و همراهان ، ناشى از يك سلسله حوادثى بود كه حسن در آنها دستى نداشت بلكه دگرگونى زندگى عمومى در سومين دوره ى پس از عهد نبوت و بيرون آمدن همگى يا بيشترين مردم از قيد و بند تقوى و دل نهادنشان به مطامع و لذتها و هوسها ، عامل اساسى اين وضع بود در اين صورت گناه ، گناه شرائط و تقصير ، تقصير آن نسلى بود كه حسن ميبايد با آن بسر برد و او از هر گناه و تقصيرى مبرا و بر كنار بود .
فراموش كرده اند كه هر آنگاه چنان موقعيت ناهنجارى و چنان نسل فاسدى كه به تظاهر و باطل گراي خو گرفته ، با چنين مرد با ايمانى كه جز با اخلاص و حق گراي سر سازش ندارد ، مواجه گردد ، نتيجه و عاقبت كار ممكن نيست بهتر از آنچه واقع شد ، واقع گردد .
لذا مى بينيم تدابير خاصى كه امام حسن در مراحل مختلف ماجراى خود اتخاذ ميكرده ، ماهرانه ترين راه حل ها و جالب ترين تدبيرها با نظرى بنهايت دقيق و سياستى شايسته ى سيره ى امام ، بوده است .
ما در فصول اين كتاب ، همه ى نقاطى را كه بعنوان نقطه ضعف ، در داستان امام حسن ذكر كرده اند ، در فصول اين كتاب بمناسبت ياد آور شده و در هر موردى توجيه صحيح و منطبق با واقعيت را كه مانع هر گونه تحريف و بيهوده گواي است ، ذكر كرده ايم .
بدين ترتيب بود كه حسن در آخر كار بزرگترين قدم اصلاحى خود را برداشت و هنگامه اي را كه بر فتنه و سلاح ، استوار بود به مكتب اخلاق و محبت و اصلاح تبديل كرد و با سيماى ( بزرگترين مصلح) در صحنه ى مصلحان عالم نمودار گشت و در ميان رهبران مسلكى جهان ، برترين مدارج كمال را احراز كرد .
و سپس به حكومت همه ى جهان نائل آمد - گرچه نه بر تخت سلطنت مگر اسلام در حقيقت و معنى ، جز همين روح آسمانى و فرشته گون كه مغلوب ما ديگرى دنيا و ذليل شهوتهاى پست و اوهام مسخره و دروغين نشود ، چيز ديگرى است ؟ ! .
او به انبوه اصحاب خود نگريست و بسى بر او گران آمد كه مشاهده كند آنان بر اثر بى اعتناي به مسئوليت و بى ثباتى در دوستى و واگذارى جبهه ى حق خودشان ، بحقيقت در صف دشمنان او در آمده اند نه در صف او واگير خطرناكى كه خيانتكاران معدود آن لشكر را سخت مبتلا ساخته بود ، تمامى آن اجتماع از دست رفته و شكست خورده را تهديد ميكرد ، اختلاف كلمه در آنان راه يافته و صفوف از هم متلاشى شده و سليقه ها و طرز فكرهاى گوناگون پديد آمده بود ، هر گروهى خط مشى مخصوصى را انتخاب مى كرد و خود را براى جنگ آماده مى ساخت اما نه با آنكس كه از خير او دورتر و به حرمان او نزديكتر است .
راستى به ياورانى كه هيچ دشمنى از آنان بدتر نيست ، چه اميدى ميتوان داشت ؟ .
در اينصورت چرا امامى كه نايب پيغمبر است ، آن سخنى را كه در رحمت و عظمت ، گواي از زبان نبوت صادر مى شود ، بر زبان جارى نكند ، همان سخنى كه در لب و حقيقت ، نشان كناره گيرى از اين هر دو گروه متخاصم است ، گواي كه چيزى است برتر از همه .
و مگر امام در حقيقت چيزى بجز آن موجود برتر است ؟ .
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- ( تاريخ الاسلام السياسى) ( ج ١ - ص ٣٩٦ )
٢- فريق اول ، اهل سنت و فريق دوم ، شيعيانند بيشتر معتزله نيز با شيعه در اين مسئله همرايند و مى گويند : ( امامت ، جز به نص و تعيين نيست) رجوع شود به كتاب ( آراء المعتزلة السياسة) ( ص ١٥ ) ، مجله ( الالواح) شماره ١١ - سال ١ .
٣- اين تعريف ، بيش از آنچه معرف ماهيت دين باشد ، نشان دهنده ى اثر و نتيجه و غايت نهاي دين است دين در اصطلاح قرآن و گفتار پيشوايان مذهبى ، عبارت است از ايده ئولوژى و طرز فكرى كه هدف آفرينش انسان و رسالت و نقطه ى تكامل او را مشخص مى سازد و برنامه هاي كه بر اساس آن ايده ئولوژى ، به زندگى فرد و اجتماع شكل مى دهد و مسير آنان را در اين جهان - و بالمال در جهان ديگر - معين مى سازد ، بدينجهت همه ى اديان الهى در طول تاريخ همت بر اين گماشته اند كه جامعه ى انسانيت را به شكل پيشنهادى خود بسازند و براى تأمين اين منظور برنامه ها و مقررات و قوانينى متناسب با وقت و زمان و به تعبير صحيح تر : متناسب با فطرت و سرشت انسان ، به جوامع پيشنهاد كرده و براى اجراى آن ، همه ى تدبيرهاى لازم را بكار برده اند ، براى آشناي بيشتر با اين حقيقت رجوع كنيد به كتاب ( آينده در قلمرو اسلام) نوشته ى ( سيد قطب) فصل ٢ و ٣ ( مترجم ) .
٤ - منظور مؤلف از خلافت بمعناى دوم ، مفاد و مضمون احاديثى از قبيل : ( انى تارك فيكم الثقلين : كتاب الله و عترتى ) ( مثل اهل بيتى كمثل سفينه نوح ، من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق ) و احاديث ديگرى از اين قبيل است كه از طريق معتبر شيعه و سنى نقل شده و در كتابهاى هر دو فرقه موجود است بعقيده ى مؤلف بزرگوار ، خلاصه ئيكه از اين احاديث بدست مىآيد ، مرجعيت اهل بيت است در تعليم مسائل دين بمعناى عام و به تعبير خود وى : ( وساطت ميان نبى و امت) .
و نظير اين احاديث با اين مفاد درباره ى هيچكس ديگر در اسلام وارد نشده است .
موضوعى كه لزوما بايد در اينجا تذكر داد آنست كه از اين بيان هرگز نبايد استنباط كرد كه منصب و رتبتى كه اهل بيت از طرف خدا و بوسيله ى پيامبر بدان منصوب شده اند ، صرفا رتبت تعليم و ارشاد و راهنماي و پند و اندرز و خلاصه ، - مسئله گواي و موعظه است و اما دخالت كردن در امر اداره ى ملت و تدبير جامعه ى مسلمان و تعيين و ترسيم سياست كلى و عمومى امت اسلامى در شأن ايشان نبوده و مربوط به ديگران است آنها بايد در خانه بنشينند و احكام دين را بيان كنند و مقام حكومت و اداره ى امت را به ديگران واگذارند اين همان پندار باطلى است كه گسترش و مقبوليت آن در نظر توده ى مسلمين ، براى احكام جور در تمام ادوار تاريخ اسلام تا امروز ، فوز عظيمى بوده و بوسيله ى آن مى توانسته اند بزرگترين مزاحمان حكومت غاصبانه ى خود - يعنى امامان شيعه و پيروان راستين آنان - را محكوم و مغلوب سازند و با نهايت تأسف بايد گفت جامعه ى شيعى - لااقل در دو سه قرن اخير - بيش از همه ى جوامع ديگر مسلمان ، بازيچه ى اين فكر غلط و اين بد آموزى شيطنتبار بوده و هست اساسا در اسلام اين دو وظيفه از هم جدا نيستند ، حكومت در اسلام در اختيار همان كسى است كه ميتواند و ميبايد مرجع حل معضلات و بيان مقررات شرعى باشد و اين هر دو منصب - لااقل براى دورانى خاص - از طرف خدا و بوسيله ى پيغمبر به برگزيدگان اهل بيت يعنى آن دوازده امام پاك واگذار شده است و بطور كلى حكومت در اسلام ، خاص آنكس است كه به ايده ئولوژى دين از همه آشناتر و به مواد آن از همه عامل تر باشد ( با تفصيلى كه در خور كتابى بزرگ است ) در دنياى امروز هم در كشورهاي كه جامعه و حكومت بر اساس مسلك و مرام و مكتبى خاص بوجود آمده ، هميشه در رأس حكومت ، آنكسى قرار دارد كه از همه كس به آن مرام و به هدفهاى آن آشناتر و بعبارت مأنوس ما ، در آن مكتب ( فقيه ) تر است و با بودن چنين فردى نوبت حكومت و رهبرى اجتماع به ديگرى نمى رسد پس اگر مى پذيريم كه رسول اكرم ( ص ) كسان معينى را بعنوان مرجع نهاي آموزش احكام و مقررات و معارف دين قرار داده و آنها را از همه در دين فقيه تر و داناتر شناخته ، بايد بپذيريم كه حاكم و زمامدار و رئيس جامعه ى اسلامى نيز همينها يند و هيچ عامل و ارزش ديگرى نميتواند ملاك حكومت كس ديگرى باشد ( مترجم ) .
٥ - اين حديث را ( حاكم) ( درج ٣ - ص ١٤٨ كتابش ) ذكر كرده و سپس گفته : ( اين حديث بلحاظ شرائطى كه از نظر ( بخارى) و ( مسلم) ( دو محدث بزرگ سنى و صاحب معتبرترين كتابهاى حديث نزد اهل سنت ) در صحت حديث ، معتبر است ، صحيح مى باشد) .( ذهبى) نيز در كتاب تلخيص المستدرك آن را نقل كرده و به صحت آن از لحاظ همان شرائط ، اعتراف نموده است ( امام احمد حنبل) در ( مسند) ش ( ص ١٧ و ٢٦ ) آنرا روايت كرده و ( ابن ابى شيبة) و ( ابويعلى) و ( ابن سعد) در ( كنز العمال) ( ج ١ ص ٤٧ ) و جمعى ديگر نيز آن را نقل نموده اند.
٦- ( السياسة و الامامة) تأليف : ابن قتيبه ى دينورى ( ص ١٥١ ) .
٧ - مدرك پيشين .
٨- ( المحاسن والمساوى) تأليف بيهقى ( ج ١ - ص ٦٠ - ٦٥ ) .
٩ - بحار الانوار ( ج ١٠ - ص ١١٣ ).
١٠ - براى معرفى روز ( سقيفه) بحثهاي كه كتابهاى فراوان و بزرگ بدان اختصاص يافته ، بسنده اند ولى براى نمايش دادن وضع على عليه السلام در روز ( شورى) بهترين سخن ، گفته اي است كه خود آنحضرت در آنروز خطاب به اصحاب شورى بيان كرد فرمود : ( بيشك همه ى شما ميدانيد كه من از هر كس ديگر بدان ( خلافت ) شايسته ترم و سوگند بخدا تا روزيكه ببينم وضع مسلمين در بهبود است و جز به گروهى خاص ستم نمى رود ، آن را واگذار مى كنم ، تا پاداش و فضيلت اين ايثار نصيب من گردد و از زيور و زينت اين منصب كه شما بخاطر آن در كشمكش و مجادله ايد ، وارسته و بر كنار باشم) ( نهج البلاغه : ج ١ ص ١٢٤ ) .
۱۳
فداكارى فداكارى
اگر آن اندازه قدرت و استقامت و تحمل و سبك گرفتن زندگى - كه خدا در اين روح بزرگ بوديعت نهاده بود - وجود نميداشت ، بطور حتم تن در دادن به نهايت درجه ى رادمنشى و بزرگوارى باينصورتى كه براى روحهاى قوى نيز قابل تصور نيست ، آسان نمى بود .
اگر آدمى ، عريان و بدون هيچ بهانه و مدارا و دور از هر رنگ فريب و ريا پا در ميدان جهاد اكبر نگذارد و با خواسته هاى شخصى و هوسهاى طبيعت بشرى مخالفت نكند و طغيان خوى انانيت بشرى را سركوب نسازد ، چگونه فداكارى در راه خدا و محو شدن در اراده ى او و عمل براى او ، امكان پذير خواهد بود ؟ .
و اين حالت كه بمعنى پيوستگى كامل به خدا است همان امامت است و آن آدمى كه يكسره پيوسته بخدا است همان امام .
اگر اوضاع جارى ، براى تفوق يافتن بر جبهه ى باطل مساعد نيست ، چرا نبايد از آن همچون شرائط مساعدى براى نگاهدارى و حفاظت جبهه ى حق بهره بردارى كرد ؟ .و اين همان وضعيتى است كه پس از آشكار شدن بد انديشى و سوء نيت ياران امام حسن - كه بظاهر حماسه ى جنگ مى سرودند و در باطن جز غرضهاى شخصى انگيزه اي نداشتند - كار امام حسن بدان منجر شد .
اگر راه كوتاه كردن دست شرار تبار معاويه از سر اسلام واقعى - كه جلوه گاه آن برگزيدگان آل محمد و بازماندگان با اخلاص حزب خدايند - و راه جلوگيرى از خرابكارى سربازان شامى و ( ستون پنجم) او كه در قلب كوفه و لشكر گاه امام به فعاليت مشغولند ، منحصر در اين است كه معاويه بر سلطنت دست يابد ، بگذار اين دست پليد و شرير ، اين دنيا را با همه ى شهوات و هوسها و زيانها و معايبش بغنيمت برد و براى حسن و بازماندگان حزب خدا ، همان عقيده و مسلك و مرامشان با آن جلالت و قدرت و وسعت و عظمت و خلودش باقى بماند .مگر براى پسر رسولخدا عيب و نقصانى است اگر خود را از پستى و پليدى ماده برهاند و دنيا را براى اهل دنيا گذارد و خود با عظمتى جاويد و امامتى بلند آوازه و با فضائل آموزنده و معروفش و جهاد و استقامت و فداكارى مورد تقدير و سپاسش ، پيشواى روحى و رهبر فكرى خلق باشد ؟ .
هيچ مسلمان مورد توجه و هيچ مؤمن علاقمند به عقيدت صحيح ، ممكن نيست در كار او به اشتباه فروماند يا حق او را انكار كند يا نسبت او را با رسولخدا صلى الله عليه و آله بدست فراموشى بسپرد ، يا امامت وپيشواي الهى او را نديده بگيرد ، اين پيشواي و امامتى كه نه قابل تغيير و انتقال است و نه پذيراى ضعف و شكست ، بلكه عليرغم كوششهاى خصمانه ى نافرجام ، همواره پيروزمند و غالب ميباشد ، نيروى آن ناشى از نيروى خدا و جاودانگى آن بسته به جاودانگى حق است و در طول نسلهاى متوالى باقى است همچنانكه نبوت ها بر گردن امتهاى خود باقى و بر قرارند ، شكوه و مجد حقيقى بتمام معناى كلمه و هيبت و قدرت و در عين حال حقير انگاشتن كبر و غرور مخالفان ، يكجا در آن موجود است .
اينجا مرحله ى باريكى از مراحل تاريخ اسلام است ، يعنى مرحله ى تفكيك خلافت حقيقى از حكومت يا تفكيك پيشواي دينى از سلطنت ، تفكيك سلطه ى دنيوى از سلطه ى معنوى و روحى .
اين تفكيك به همين صورت ظاهرش ، در آغاز كار در افكار مسلمانان كاملا بيسابقه و نامأنوس بود ولى به هر صورت اين واقعيتى بود كه اسلام تدريجا بدان منتهى گشت و مسلمانان دانسته يا ندانسته ، از روز رحلت پيغمبر بدان خو گرفتند و فقط فاصله هاى كوتاهى كه مجموعا قطره اي در درياى اين قرنها بيش نبودند از اين وضع مستثنى بودند .
صاحبان شرعى و قانونى خلافت هم بدينجهت در برابر اين تفكيك تسليم شدند و دم بر نياوردند كه تسليم خود را يگانه وسيله ى اصلاحى اي ميديدند كه با آن امكان داشت كيان اسلامى محفوظ بماند .
بگذار صريحتر سخن گفته و منظور خود را آشكاراتر بيان نمائيم : امام حسن در وضع خاص خود با معاويه همان روشى را در پيش گرفت كه پدرش اميرالمومنين در وضع خاص خود با ابوبكر و دو رفيقش آن را در پيش گرفته بود و اين است معناى پاسخى كه امام حسن به برادرش حسين داد ، قبلا گفتيم كه برادرش از وى پرسيد : ( چه موجب شد كه خلافت را تسليم كردى ؟) و وى در پاسخ گفت : ( همان چيزيكه موجب شد پدرت پيش از من آن را تسليم كند) .و هر يك از اين دو امام در شرائط خاص خود ، فداكارى عظيمى كرد كه اسلام با آن محفوظ ماند .
امام حسن(ع) بر اين اساس ، نقشه ى مملكت مادى خود را از روى كره ى زمين محو كرد تا در عوض نقشه ى عظمت روحى و معنوى اش را در زمين و آسمان ترسيم كند يكنظر به مرزهاى اين كشور تازه و كهنگى ناپذير بيفكن ! چيزى غير از : مرز ميان قلمرو حق و قلمرو هر چه بجز حق ، يا مرز ميان سمبل انسانيت و خود پرستى بينهايت ، يا حد فاصل ميان روحانيت آن امامى كه در مرگ و زندگى چيزى جز كلمات خدا بر زبان ندارد : ( اقيموا الصلوه ) ، ( آتوا الزكوه ) ، ( كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم ) ، ( لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا ) از يكطرف ، و از طرف ديگر ماديگرى حاكم جبارى كه آشكارا بمردم مى گويد : ( بخدا من براى اينكه نماز بخوانيد يا زكوه دهيد يا روزه بگيريد يا حج گزاريد با شما نجنگيدم ، فقط براى اين جنگيدم كه بر شما فرمانرواي كنم و با اينكه شما خوش نداشتيد خدا مرا به اين مقصود رسانيد) آيا غير از تباين ميان اين دو قلمرو و اين دو هدف و اين دو روش چيزى مشاهده ميكنى ؟ ! .
مردم خوگرفته اند كه به اينچنين حادثه اي همچون خسارت و صدمه اي بزرگ بنگرند و اين بدان جهت است كه به اين حادثه از ديدگاه تنگ دنيا و ماده مينگرند و از اين ديدگاه ، البته جز خسارت مادى چيز ديگرى در اين حادثه نمى توان ديد.
اما آن نفس مطمئنه اي كه جبلت او بر خير محض است ، اين حادثه را وسيله اي مى بيند براى رسيدن به هدفهاي كه بسى عزيزتر از حكومت و بسى گرامى تر از همه ى دنيا است و در عين اينحال ، واقعه ى پر شكوهى كه بر تارك تاريخ انسانيت همچون ستاره اي مى درخشد .
بدينگونه امام حسن در جهادش و در صبرش و در فداكاريش از همه ى مردم برتر آمد و اين مثلث فضيلت ، مادر همه ى فضائل است .
يك مثلث ديگر و باز يك مثلث سومى از خصال فضيل تبار در او وجود داشت كه همه بطور مجموع ، ابزارهاى عظمت و گواههاى برترى او بودند :
يكى آنكه امام بود و محبت و دوستيش واجب بود و پسر پيغمبر بود .
ديگر آنكه از ياران خودش و از دشمنانش و از همسرش ضربت ديد .
و همانطور كه گفتيم وى از لحاظ روش ممتاز جهادش و صبر عظيمش و فداكارى بى نظيرش بر همه ى انسانها برتر آمد .
اينك تا - مخصوصا اين سه خصلت ، بصورت خصلت هاى ويژه ى حسن بن على با مشخصاتى كه جاى هيچگونه بحث و جدال نماند ، بطور كامل روشن و مفهوم گردد ، توضيح ميدهيم :

جهاد امام حسن (عليه السلام)
جهاد او جالبترين و در عين حال ، دردناكترين نوع جهاد و داراى وسيع ترين ميدان ها و طولانى ترين رنجها بود .
در راه خدا جهاد كرد ولى نه فقط در يك جبهه بلكه در جبهه هاى بسيار : در جبهه ى مبارزه با دشمن چه بصورت لشكر كشى و چه بصورت مقابله با فتنه انگيزى ها و شيطنت هاى او ، در جبهه ى مبارزه با اصحاب و سپاهيان خودش بدينصورت كه با روشهاى گوناگون در صدد اصلاح آنان بر آمد و چه رنجى در اين راه برد و بالاخره هم توفيق نيافت ، در جبهه مبارزه با نفس ، بدين صورت كه عواطف خويشتن را كنترل نمود و طغيان تمايلات خود را مهار كرد و سلطه ى نفس را سركوب ساخت و در رهبران بشرى كسى را نمى شناسيم كه توانسته باشد بر تمايلات و احساسات و اعصاب خود چندان تسلط يابد كه حسن در موارد مختلف اين سرگذشت ، تسلط يافته است ، در جبهه ى مبارزه با شيعيان مخلص خود بدينصورت كه پرسشهاى عتاب آميز و جرئت آلود آنان را درباره ى علت صلح ، با خونسردى تحمل كرد و با روشى كه نمايشگر فرشته خواي او و نشان دهنده ى روح يك امام معصوم بود ، با آنان روبرو شد يعنى خشم خود را فرو خورد و شكيباي ورزيد و با طبعى آرام و لهجه اي شيرين و دلپذير و گذشتى فراوان آنان را پذيرفت عتاب هر يك را به روشنترين و صحيح ترين و جه پاسخ ميگفت و هدفهاى خود را براى او تشريح ميكرد و لحن خصمانه ى عتاب او را از بين ميبرد و مخاطب او ناگهان خود را با حجتى قوى و هدفى بزرگ و رأيى اصيل مواجه مى يافت و از مشاهده ى موقعيت امام خود ، بياد موقعيت پيامبران مى افتاد و سخن او را همچون وحى و الهام آسمانى مى پذيرفت و مگر چنين نبود ؟ .
يك نمونه از اين سئوال و جواب ها را بشنويد :
- چرا با معاويه صلح و ( عدم تعرض) بر قرار ساختى اى پسر رسولخدا ؟ تو كه ميدانستى حق با تو است و او گمراهى ستمگر است ! .
- ابا سعيد ! آيا من پس از پدرم حجت خداى تعالى و امام بر خلق نيستم ؟ .
- چرا .
- آيا من كسى نيستم كه رسولخدا درباره ى من و برادرم گفت : حسن و حسين امامند چه قيام كنند و چه بنشينند ؟ - چرا .
- در اين صورت من به هر صورت امامم ، قيام بكنم يا نكنم اى ابا سعيد ! چيزى كه مرا بر مصالحه با معاويه بر انگيخت همان بود كه رسولخدا ( ص ) را بر مصالحه با بنى ضمره و بنى اشجع و با اهل مكه در هنگام بازگشت از حديبية وادار ساخت آنها كافر بودند به تنزيل و اينها كافرند به تأويل اى ابا سعيد ! اگر من ازجانب خداى تعالى ، امام و پيشوايم ، نميبايد كه نظر و رأى مرا در هر چه پيش ميگيرم - جنگ يا متاركه - باطل انگاريد هر چند حكمت آن كار بر شما پوشيده باشد نشنيده اي كه خضر چون كشتى را سوراخ كرد و آن پسرك را كشت و آن ديوار را ساخت موسى از كار وى خشمگين شد چون حكمت آن كارها بر وى پوشيده بود تا آنگاه كه او موسى را از حقيقت آگاه ساخت و موسى راضى شد من نيز همانگونه ام شما بر من خشم گرفتيد ، چون حكمت كار مرا درك نكرده بوديد اگر من اينكار را نميكردم يكتن از شيعيان ما بر روى زمين ، جان بدر نميبرد ، همه را ميكشتند) ( ١ ) .
مؤلف : از اين جهاد ، جهاد ديگرى نيز پديد آمد با مردم ديگرى كه همان امويان بودند ( و بزودى بدان اشاره خواهيم كرد ) .
اينها پنج جبهه ى مبارزه بودند كه حسن عليه السلام عمر شريفش را در آنها گذرانيد و با نيرواي لايزال و طاقتى عجيب ، مشقت ها و ناراحتى هاى آنها را تحمل كرد .
هيچ جبهه اي نماند كه حسن در آن بجنگ بر نخيزد .
او كه از قدرت و حكومت گذشته بود ، در اين راه مبارزه مى كرد كه اسلام را باقى بدارد و زندگى مسلمانان را قرين رفاه و آسودگى سازد و مؤمنان را از قتل برهاند در حقيقت او در حكم كسى بود كه در راه خدا از حق زندگى صرفنظر ميكند و در بهاى نعيم آن جهان ، جان خود را تقديم ميدارد .

صبر امام حسن (ع)
صبر او ، عكس العمل جهاد او و حصارى بود كه در همه ى ميدانها و جبهه ها بدان پناه ميبرد .
او از زمانه و مردم زمانه بقدرى محروميت و خيانت و غدارى و توطئه و ترور و پيمان شكنى و تهمت و دشنام دشمنان و روگردانى و عتاب دوستان تحمل كرد كه در ميان زعماى تاريخ - تا آنجا كه ما بياد داريم - از كسى جز او همانند آنرا سراغ نداريم .
او همه ى اين ناملايمات را با صبرى كه كوهها با آن برابرى نمى توانند كرد ، متحمل شد و شرائط نامساعدى را كه از همه سو احاطه اش كرده بود با حكمت سرشار و پختگى و كار آزمودگى تمام ، طى كرد ، هرگز تسليم غضب و زبون احساسات نشد ، در برابر حوادث خود را نباخت و از شدائد در اضطراب نيفتاد و هيچ عاملى جز يارى دين و بر افراشتن پرچم قرآن و بلند آوازه ساختن دعوت اسلام ، نتوانست او را بر انگيزد.
دارنده ى اين مزايا و اين خصال ، همان حسن سبط پيغمبر است با همان حقيقتى كه خدايش آفريده است هيچكس بجز جاهلى لجوج يا دشمنى بى انصاف را ياراى آن نيست كه در اين صفات و خصال بر حسن خرده گيرى كند صفات او در زمان خودش برترين صفات بود از بخشش و كرمش همچون ضرب المثلى نام برده مى شد ، شيرينى گفتار و حاضر جوابيش و قدرت منطقش و هيبتش و حلمش و عقل و درايتش را دشمنان تصديق مى كردند ، چه رسد به دوستان .
به ستايشهاى معاويه از او بنگريد ، هرگاه در محضر او بحث و مشاجره اي درباره ى حسن در ميگرفت وى در آخر كار سخنى در تمجيد آنحضرت مى گفت و گاه بدون آنكه بحثى از اينگونه پيش آيد ، نظر ستايش آميز خود را ابراز ميداشت .
يكبار شيرينى گفتار آنحضرت را چنين ستود : ( درباره ى هيچكس بقدر حسن اين احساس را نداشته ام كه وقتى مى گويد ، ادامه ى گفتار او را دوست بدارم) ( ٢ ) .
نوبت ديگرى كه در حضور او از امام حسن ياد شد ، گفت : ( اينها مردمى هستند كه سخن گفتن به آنان الهام شده است) ( ٣ ) درباره ى هيبت و خوش محضرى آنحضرت گفت : ( بخدا ، هرگز او را نديدم مگر آنكه از غيابش ناشاد و از عتابش بيمناك بودم) ( ٤ ) و همچنين گفت : ( بخدا هرگاه در كنار خود نشسته اش ديدم از وضع او و از عيبجواي او بيمناك گشتم) ( ٥ ) .
در ستايش او شعرى بدينمضمون سرود : ( حسن فرزند همانكسى است كه هر جا ميرفت ، مرگ نيز پا بپاى او قدم بر ميداشت بچه ى شير همانند اوست و حسن نيز پدر خود را مثل و مانند است اگر حلم و درايتش را بتوان وزن كرد بايد گفت همچون ( يدبل) ( ٦ ) و ( ثبير) ( ٧ ) است) ( ٨ ) .
آرى ، اين همان معاويه ، دشمن شماره يك حسن عليه السلام است مروان بن حكم نيز همان كسى است كه درباره آنحضرت مى گفت : ( حملش با كوهها برابر است) ( ٩ ).
ثناگواي آشكار اين دو دشمن ، دليل مقام ارجمند امام حسن در اعتقاد مردم و يا دليل تسليم و خضوع ايندو در برابر واقعيت است و اگر نه ، بايد آن را پوششى دانست كه آندو بروى نقشه هاى خطرناكى كه براى امام حسن در نظر داشتند ، ميكشيده اند .
اين مشاجره هاي كه ما به اشاره از آن در گذشتيم و در برخى از كتابهاى بزرگ ، پاره اي از آنها را با اهميت ياد كرده اند ، عبارت از ( مفاخره) هاي است كه معاويه در بر خوردهايش با امام حسن - چه در هنگامى كه آن حضرت پس از صلح در شام بود و چه هر آنگاه كه معاويه به مدينه مىآمد - با علاقه و شورى مخصوص ، پيش مىآورد .
مجالس فراهم مى ساخت و دوستان نزديك خود را كه همگى چون خود او ، اهل بيت و پيامبر را مانع نفوذ و محبوبيت خود در ميان مردم ميدانستند ، جمع مى كرد آنكسانى كه بيشتر در اين مجالس حضور داشتند عمروعاص ، عتبه پسر ابوسفيان ، عمرو پسر عثمان ، مغيره بن شعبه ، وليد بن عقبه ، مروان حكم ، عبدالله بن زبير ، زياد بن ابيه بودند گاه فقط چند نفر از اين جمع را حاضر مى ساخت و گاه كسان ديگرى را هم بدانها ميفزود ، آنگاه حسن عليه السلام را به اين مجلس دعوت مى كرد و سران و سردمداران اين باند ، يكى پس از ديگرى ، با خشم بر افروخته و سينه ى پر كينه ، هر چيزى را كه به وسيله ى آن ممكن بود با امام حسن مفاخره كرد ، بر زبان مىآوردند و سخنى نگفته نمى گذاشتند و بدين ترتيب تشفى خاطر خود را فراهم مىآوردند و اين مجالس در حقيقت به صحنه ى پيكار دسته جمعى آن جبهه با امام حسن تبديل مى يافت.
امام حسن عليه السلام كه بگفته ى عبدالله بن جعفر : ( صخره ى تسخير ناپذير دور از تير رس برتر از ستيغ) بود ( ١٠ ) چندان پاكدلى و پيراسته خواي داشت كه او را از تنزل به حضيض اين مشاجرات و ستيزه جوئيها باز دارد ، با اينحال از پاسخ آنان خوددارى نميكرد و ميفرمود : ( بخدا سوگند اگر اين نبود كه بنى اميه مرا به ناتوانى در گفتار منسوب مى سازند ، بى ترديد از پاسخ دادن به آنان خوددارى مى ورزيدم) .
آنان را با منطق قوى و رساى خود كه در هم كوبنده ى عناد روز افزون ايشان بود ، پاسخ ميداد و آنرا به تسليم و خضوع و سر افكندگى مبدل مى ساخت .
در برخى از پاسخهاى خود ، ميراث نبوت و حكومت را به رخ ايشان مى كشيد و با حاضر جوابى و فراست خود كه از درياى مواج و بيكران دانشش سرچشمه مى گرفت ، نرم نرم ، ايشان را به اعتراف كردن به حق او و پدرش وادار مى ساخت .
باز به سخن ادامه ميداد و چندان سخن مى گفت كه سزاى ناسزاها و دشنام هاى آنان را - بى آنكه مثل خود آنان به دروغ يا ناسزا و دشنام متوسل شود - در كنارشان مى نهاد هر يك از حريف ها را تنها و جدا پيش مى كشيد و بارزترين خصوصيات حسبى يا نسبى او را كه خود او بدان تكيه داشت ، مطرح مى ساخت و بدان اعتراض و ايراد مى كرد و بيشك رساترين و كارگرترين انواع اينگونه بحثهاى مفاخره آميز آنست كه انسان بزرگترين افتخارات حريف را كه مايه ى سربلندى او و گذشتگانش ميباشد ، مورد طعن و رد قرار دهد .
در تمام اين مجالس ، حسن ، حريف پيروز و نيرومندى بود در برابر مردمى ضعيف و مغلوب .
آنكس كه بيش از همه ى اين جمع ، احساس ضعف و شكست مى كرد ، رئيس ايشان معاويه بود كه اتفاقا نيروهاى مادى و انسانى را بيش از ديگران در اختيار داشت بر او بسى دشوار و غير قابل تحمل بود كه برادران و عموزادگان خود را بنگرد كه در پايان هر مشاجره و مباحثه اي ، شكست خورده و دست و پا شكسته و زخم ديده از ميدان خارج مى شوند .
در چنين مواقعى به آنان روى ميكرد و مى گفت : ( ديديد ! هر چه گفتم نشنيديد ! تا حرفهاي به گوشتان رسيد كه جهان را در چشمتان تيره و تار كرد و محفلتان را تلخ ساخت) ! يا مى گفت : ( منكه بشماها گفتم او - يعنى حسن - كسى است كه نميتوان با او معارضه كرد) .
گاه به مروان حكم روى مى كرد و ميگفت : ( هر چه تو را از روبرو شدن با اين مرد نهى كردم نشنيدى و در آنچه بكار تو نمىآمد فرو رفتى ! مراقب خود باش ! زيرا نه پدر تو همچون پدر اوست و نه خودت همسنگ اواي ! تو فرزند آن رانده ى آواره اي و او پسر رسول گرامى خداست ، افسوس كه بعضى ندانسته گور خود را بدست خود مى كنند و بپاى خويشتن بدنبال مرگ ميدوند) .
با لحن ملامتبار و تحريك آميزى به عمروعاص مى گفت : ( پدرش يعنى اميرالمؤمنين (عليه السلام) بتو حمله كرده و تو جانت را بوسيله عورتت نجات داده اي !
اينست كه از او ملاحظه مى كنى) ! يا مى گفت : ( با دريا ستيزه مكن تا غرقت كند ، با كوه در ميفت تا نفست را ببرد ، گوشه اي بنشين تا مجبور به عذرخواهى نشوى) ! .
پسر زبير كه آنروزها در سلك نديمان و حاشيه نشينان معاويه قرار داشت ، نوبتى از مشاجره با امام حسن پشيمان شده بود و با لحن عذرخواهى بانحضرت مى گفت : مرا ببخش ! ابا محمد ! اين شخص ( به معاويه اشاره مى كرد ) مرا به در آويختن با تو وادار كرد ، او دوست دارد كه ميان ما نفاق بيفكند اگر من نادانى ميكنم تو چرا كوتاه نمىآيى ؟ شما خاندانى هستيد كه اغماض و گذشت خوى و خصلت شماست) و معاويه كه نميتوانست عذرخواهى عاجزانه و مغلوبانه ى او را در برابر حسن ، تحمل كند باو گفت : ( حقا كه او خاطر مرا از دست تو آسوده ساخت و رگ حيات تو را هدف گرفت ! در دست او همچون كبكى در چنگال شاهين گرفتار شدى و هر طور كه خواست با تو بازى كرد ! ديگر نه بينم كه بعد از اين بر كسى فخر فروشى ميكنى)!.
نوبتى ديگر كه عمروعاص و مروان و زياد بن سمية از يكسو و حسن عليه السلام از سوى ديگر ، مشاجره ميكردند ، پس از پايان مجلس ، معاويه گفت : ( عمر و خوب سخن گفت فقط منطقش محكوم شد ! مروان هم حرفى زد الا اينكه شكست خورد) ! آنگاه به زياد روى كرد و گفت : ( تو ديگر چرا وارد بحث شدى ؟ ! مثل كبكى كه در چنگال شاهين گرفتار شود اسيرت كرد) ! عمروعاص در مقام جواب بر آمد و گفت : ( در اينصورت من نيز در نادانى شريك شما بودم ! مگر با كسى كه جدش رسولخداست سرور گذشتگان و آيندگان و مادرش فاطمه ى زهراست سرور زنان جهان ، ميتوان مفاخره كرد ؟) سپس به عمرو گفت : ( بخدا اگر اهل شام از اين مباحثه با خبر شوند ، رسواي عجيبى خواهد بود) عمرو با رندى و زيركى گفت : ( آرى او تو را نگاهداشت ولى مروان و زياد را همچون سنگ زيرين آسيا در هم فشرد و لگدمال كرد ) و زياد با آشفتگى گفت : ( آرى ، همچنانست كه گفتى ولى اين معاويه است كه به هر قيمت ، مايل است ميان ما و آنها فتنه و نفاق افكند).
چنانكه ملاحظه مى كنيد هم زياد و هم پسر زبير گواهى داده اند كه اين بحث و جدال ها بدست معاويه و با فتنه انگيزى او پيش مىآمده و امام حسن عليه السلام نيز در بسيارى از پاسخهاي كه به آنان داده بدينمطلب اشاره فرموده است .
گويند : ( عبدالله بن عباس چون با حسن تنها شد ، ميان دو چشم او را بوسيد و گفت : قربانت گردم پسر عمو ! بخدا پيوسته درياى دانشت در تلاطم است ، چندان برايشان تاختى تا انتقام مرا از فرزندان باز ستاندى) ( ١١ ) .
متن اين مشاجره ها بخاطر ظرافت ادبى و ارزش هنريش در خور آن ست كه همچون ميراث عربى اصيل بمعرض نمايش گذارده شود زيرا كه صحت انتساب آن از متنش آشكار است و اسلوب و كيفيت تركيب آن ترسيم كننده ى صورتى از ادب مشاجره در آن عصر مى باشد ولى چيزى كه ما را از عرضه كردن آن در اين سطور باز ميدارد لحن زشت و دشنام آميزى است كه امويان در دروغگوئيها و خلاف پردازيهاى خود آنرا به نهايت درجه رسانيده و خويشتن را بيش از آنچه براى دشمن خود مى پسنديده اند ، رسوا ساخته اند.
در عين حال كه از آوردن متن اين مشاجرات مى پرهيزيم ، نميتوانيم حقيقتى را - كه با موضوع مورد بحث ما يعنى ( صبر امام حسن) متناسب است - ناديده بگيريم آن حقيقت عبارت است از ميزان عجيب بدرفتارى اين جمع با امام حسن در اين مجالس و صبر و تحمل عجيب آن حضرت در برابر اين عمل خصومتبار معاويه كه با ساير روشها و رفتارهاى خصومت آميزش چه در جنگ و چه در صلح ، سنخيت داشت مطلبى كه نميتوان در آن ترديد داشت اين است كه اين مجالس همه حساب شده و پيش بينى شده بود و از تشكيل آنها هدف سياسى خاصى تعقيب مى شد از اين نظر ميتوان اين مجالس را ميدان ديگرى دانست كه معاويه ، نقشه ى جنگ اعصاب با امام حسن و شيعيانش را - كه اينك جانشين جنگ گرم ساخته بود - در آن پياده مى كرد.
اين جنگ ، ميدانهاى ديگرى نيز داشت كه به برخى از آنها در فصول نزديك آينده ، اشارتى خواهد رفت .

فداكارى امام حسن
فداكارى بى نظير او همان وضعى است كه او بخاطر فكر و عقيده ى خود ، در مواجهه با ملك و حكومت انتخاب كرد .
غالبا چشم پوشيدن كسى كه صاحب قانونى حكومت است از اين حق قانونى خود ، بيش از گذشتن از سر جان ، حائز اهميت و دليل بزرگى روح است و بلند نظرى و بزرگى روح در راه عقيده و هدف ، آشكاراترين صفات حسن بن على و جالبترين ابزارهاى وى در جهاد متصل و بهم پيوسته اش بود .
در ميان اين دو نوع فداكارى - فدا كردن جان يا گذشتن از سر حكومت با وجود حق قانونى - دومى بسى دردناكتر و داراى رنج طولانى تر و لطمه ى آن بر شخصيت انسانى كوبنده تر است .
در همه ى دوره هاى تاريخ ، عشق حكومت در دل حاكمان و پادشاهان ، ريشه دارتر و عميق تر از عشق به جان بوده است تا چه رسد به فكر و عقيده افراد زيادى را مى شناسيم كه جان خود را فداى حكومت و سلطنت خود كرده اند در حاليكه جز عده اي معدود ، بياد نداريم كه كسى تخت سلطنت را بلا گردان جان خود نموده باشد .
در تاريخ مناظر تلخ و رقتبارى از قربانيان سلطنت را ميتوان ديد كه پادشاهان براى حفظ تاج و تخت خود ، نخست آنها را و سپس چون گزيرى نبوده است - خود را فدا ساخته اند .
با توجه به اين نسبت - يعنى نسبت اندك كسانى كه تاج و تخت را فداى جان كرده اند در برابر آنانكه بعكس ، جان خود را در راه تاج و تخت از دست داده اند - تفاوت ميان ارزش معنوى اين دو فداكارى را از نظر مردم در مى يابيم .
بهمين دليل است كه در آن موارد نادرى كه حكومت و سلطنت فدا شده است ، مشاهده مى كنيم كه اهتمام مردم به اين واقعه بيشتر و گفتگوها و قيل و قالها و هم همه ها در اطراف آن فراوانتر است و باز به همين دليل است كه اظهار نظرها و تعليل ها و تحليل ها و فلسفه چينى هاى گوناگون فقط در پيرامون چنين واقعه اي بعمل ميايد و تاريخ بياد ندارد كه در حادثه ى فرود آمدن حكمرانى از مقام حكومت ، ميان مردم اختلاف نظر در اين باره پديد نيامده باشد ، برخى او را تصويب و برخى تخطئه نكرده باشند ، جمعى آنرا عذر ننهاده و جمع ديگرى بر آن خرده نگرفته باشند و خلاصه ، جبهه اي با او و جبهه اي در برابر او قرار نگرفته باشند .
مگر حسن بن على عليهم السلام .
فقط او بود كه چون از ملك و حكومت خود دست كشيد و از مسند قدرت فرود آمد و همه ى امكانات دنيوى خويشتن را در راه عقيده و هدف خود فدا ساخت ، هيچ انسانى در حسن نيت و اخلاص و مصلحت جواي او به ترديد نيفتاد و در عظمت مقام فداكارى او شك نياورد و آن سال به ( سال اجتماع) ناميده شد چون همگان با او موافقت كردند و عملا رأى او را پذيرفتند .
و اينست آيت عظمت او در تاريخ و نشان مقام منيع او در دل مسلمانان و دليل قدرت معنوى و روحى او قدرتى كه بر كندن لباس سلطنت بدان زيانى نمى رساند .
گروهى از اينكه چرا اين فداكارى ، او را از صحنه ى رزم با اسلحه خارج ساخته است از وى گله مند ميبودند و حتى برخى از اين گروه در شمار بزرگان شيعه ى وى قرار داشتند ، ولى حتى يكنفر از اين جمع كه به انگيزه ى احساسات بر او ايراد ميگرفتند ، در صحت عمل او بلحاظ انگيزه هاى دينى وى يعنى مراعات وى يعنى مراعات صلاح امت اسلامى و حفظ خون مسلمانان و پيشبرد هدفهاى عالم اسلام ، ترديدى نداشتند .
و در فصل آينده خواهيم ديد كه ايرادها و اعتراض هاى عيبجويان ، هيچيك از روى انصاف نبوده و راه حلى كه او براى خروج از مشكلات انتخاب كرد ، تنها راهى بود كه در آن شرائط ميتوانست راه حل محسوب شود .
امام حسن كه به فداكارى اي از لحاظ اثر روانى دردناكتر و از جهت اثر دينى برتر و در تاريخ نادرتر و در عرف انسانها پر ارزشتر ، تن در داده بود ، به هيچ صورت مورد شبهه يا هدف تهمت قرار نميگرفت ، و چگونه تهمت و شبهه را راهى توان بود به آنكس كه در ميان انواع فداكارى آن يك را انتخاب مى كند كه براى خود او و دشوارتر و براى ديگران پر سودتر و به خدا نزديكتر است و خود او هم آن مرد الهى مورد قبول همگان و همان كسى است كه صريح قرآن ، گمان هر خطا و اتهامى را از او دفع ميكند ! .
كى دنيا در حساب امام حسن نقشى داشته ، تا طمع به زندگى دنيا را در اراده ى او تأثيرى باشد و بحساب دنيا ، پيوستن به جوار رحمت و لطف الهى را بتأخير اندازد و بسوى كرامتى كه در جوار پدرش و جدش در انتظار اوست ، نشتابد ؟ .
و كى امام حسن بن على آنچنان انسان ضعيف و جبانى بوده كه از كشته شدن بيم داشته باشد و بخواهد جان خود را با چشم پوشى از حكومت حفظ كند ؟ از كدام سو ممكن است جبن و ضعف به حسن بن على انتساب يابد ؟ از پدرش شير خدا و شير مرد پيامبر ؟ يا از دو جدش رسولخدا و ابوطالب بزرگ و سالار مكه ؟ يا از دو عمويش حمزه و جعفر دو سرور شهيدان ؟ يا از برادرش پدر شهيدان ؟ يا از موقعيت هاى درخشان و معروفش در معركه هاى رزم ، روز محاصره ى عثمان و روز جنگ بصره و واقعه ى مظلم ساباط ( ١٢ ) ؟ مگر نه او همان شير مردى است كه دشمنانش درباره ى او گفتند : ( هر جا قدم ميگذارد مرگ همراه اوست) ؟ و فضيلت آنست كه دشمن درباره ى كسى بدان اعتراف كند .
اصولا اگر كمى دقت شود ، همين كه آن حضرت حكومت را در راه عقيده اش فدا ساخت خود از بزرگترين آيات شجاعت اوست .
با اينحال در كجاى زندگى او نشانه ى طمع به زنده ماندن يا ترس از مرگ را ميتوان يافت ؟ .
در حساب امام حسن يگانه مقياس و ميزان ، همان افكار و ايده هاى عالى او بود كه از ديدگاه او هيچ چيز ديگرى با آن سنجيده و مقايسه نميتوانست شد او معتقد بود كه بايد ملك و حكومت خود را فداى اين افكار و ايده ها كند و با اين فداكارى بزرگ ، آن تنها ارزش معنوى را از دست اندازى خصمانه ى كسانى كه از ننگ اين جهان و آتش آن جهان نمى انديشند ، مصون بدارد و همين خط مشى را هم بدون كوچكترين تغيير و انحراف و ضعف و در حاليكه زندگى را تحقير مى كرد ، طى نمود .
او راضى شد كه براى زنده نگاهداشتن هدفهاى خود ، زندگى دردناكى را تحمل كند كه مرگ از آلام آن بسى كوچكتر و سبك تر است ، پذيرفت كه با تمام وجود خود ، ابزارى باشد براى خير و مصلحت ديگران و بى آنكه كوچكترين بهره و فايده و ذخيره اي نصيب خود او گردد و فقط همين مقدار ، بالاترين مقام و مرتبتى است كه مصلحان كم نظير و طرز اول تاريخ توانسته اند بدان نائل آيند و دورترين سر منزلى است كه تربيت اسلامى براى تأمين هدف نهاي خود - يعنى مستقر ساختن صلاح همگانى و نشر افكار صحيح در اجتماع - آنرا و جهه ى همت خود ساخته است .
بسيارند كسانى كه در خدمت افكار و ايده هاى خود و بخاطر زنده نگاه داشتن آنها ، متحمل مصيبت ها و بلاهاى فراوان شده اند ولى در ميان اين گونه مردمان ، كسى را نمى شناسيم كه در تحمل بليه هاى رنگارنگ و رنجهاى دامنگير از آنگونه كه سايه وار تا آخر عمر و لحظه ى آخرين ضربت ، قرين آدمى اند ، بپاى حسن بن على برسد .
بنابرين از هر جهت او نمونه و سمبل كامل پيشوا و مصلح عظيم الشأنى است كه درس پذيرش سخت ترين و دردناكترين فداكاريها بخاطر ايده و هدف را ، به مصلحان جهان تعليم داد .
و در قدم هاى بعدى اين مرحله ، همه جا با زهد و بى اعتنائيش به بهره هاى اين جهان ، پيشقدم و پيشرو بود بنابرين ، پارساي او در اين جهان و شكيباي او بر زندگانى اي آنچنان و فدا ساختن ملك و حكومت ، هر يك عناصر جهاد او را در راه خدا و وسائل پيروزى او در راه جاويد ساختن فكر و عقيده و ابزار خلود و بقاى شخصيت اوست
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - بحار ( ج ١٠ ص ١٠١ )
٢ - ( يعقوبى) ( ٢ / ٢٠٢ ) و ( ابن كثير) ( ٨ / ٣٩ ) .
٣ - العقد الفريد : ( ٢ / ٣٢٣ )
٤ - بحار : ( ١٠ / ١١٦ ) .
٥ - شرح نهج البلاغة : ( ٢ / ١٠١ ) .
٦ و ٧ - نام خاص كوهى .
٨ - شرح نهج البلاغة : ( ٤ / ٧٣ ) .
٩ - شرح نهج البلاغة : ( ٤ / ٥ و ١٨ ) .
١٠ - بنگريد به ( المحاسن و المساوى) تأليف ( بيهقى) ( ج ١ ص ٦٢ )
١١ - رجوع شود به ( المحاسن و المساوى) بيهقى ( ج ١ - ص ٥٩ - ٦٤ ) و ( العقد الفريد) ( ج ٢ ص ٣٢٣ ) و ( بحار الانوار) ( ج ١٠ ص ١١٦ ) و ما در كتاب ( اوج البلاغة) كه مشتمل بر خطبه ها و نامه ها و كلمات دو امام بزرگوار - حسن و حسين عليهما السلام - است ، خطبه هاي را كه امام حسن در اين مشاجره ها انشاء كرده ، آورده ايم .
١٢- براى آشناي با موقعيت امام حسن در روز محاصره عثمان و عمليات او در جنگ جمل و دلاورى و جرأت او در مظلم ساباط رجوع كنيد بترتيب به : تاريخ فخرى و ( كتاب الجمل) شيخ مفيد و تاريخ يعقوبى .
۱۴
سيماى صلح سيماى صلح
گويا تاكنون سخنى شفا بخش كه همچون دليل قانع كننده اي بتواند راز عمل امام حسن را آشكار ساخته و سيماى صلح را روشن كند و انگيزه ى تن ندادن آنحضرت به شهادت را تحليل نمايد ، در اين صفحات عرضه نداشته ايم نقطه ى حساس ماجراى امام حسن از نخستين روزى كه در پيرامون اين ماجرا قيل و قالها و نقد و ايرادها پديد آمده ، همينجاست در ميان موضوعات گوناگونى كه بحث گسترده و وسيع ما تاكنون در بر گرفته ، هيچ موضوعى اينهمه در خور توجه و كشف و تحقيق نيست ، اولا بدين دليل كه اين موضوع خود بخود داراى اهميت است و ثانيا بدينجهت كه اين نقطه ى ابهام ، همان راز عمل امام حسن است كه در امتداد اين سيزده قرن و اندى ، كسى توفيق بر گرفتن نقاب ابهام از چهره ى آن را نيافته است اينك تا در استخدام ابزار لازم براى دست يافتن به هدفى كه از اين بحث منظور است ، در گشايش بيشترى باشيم نخست متن گفته هاى معروفترين مورخان را در اين باره ياد مى كنيم و سپس بر مى گرديم به كنكاش و بررسى دقيق اوضاع و احوال جارى در لحظه ى صلح و آنگاه به نتائج بحث .

تاريخ يعقوبى :
( معاويه در خفا كسانى را به لشكر امام حسن ميفرستاد تا شايع كنند كه ( قيس بن سعد) با معاويه پيمان صلح بسته و بدو پيوسته است از آنسو كسانى را به لشكريكه پس از فرار ( عبيدالله بن عباس) تحت فرمان قيس بن سعد بود ، گسيل ميداشت تا انتشار دهند كه حسن صلح را پذيرا گشته و پاسخ موافق به معاويه داده است مغيره بن شعبه و عبدالله بن كريز و عبدالرحمن بن ام الحكم را نزد امام حسن - كه در اردوگاه خود در مدائن بود - فرستاد و ايشان چون از نزد او خارج مى شدند ، چنانكه مردم بشنوند با خود مى گفتند :
خدا بدست پسر پيغمبر ، خونها را حفظ كرد و فتنه ها را فرو نشانيد و او صلح را پذيرا شد لشكر از شنيدن اين سخن متشنج شد و كسى در راستگواي آنان شك نياورد ، اين بود كه سپاهيان بر سر حسن شوريدند و خيمه گاه او را با هر چه در آن بود بغارت بردند ، حسن بر اسب خود سوار شد و به ( مظلم ساباط) روانه گشت ، در آنجا ( جراح بن سنان اسدى) كه در كمين وى بود با پيكانى او را از ناحيه ى ( ران) زخمى ساخت ، وى ريش ( جراح) را گرفت و چنان پيچيد كه گردنش را خورد كرد حسن را به مدائن بردند در حاليكه خون بسيارى از او رفته و جراحتش دشوار شده بود و مردم از گرد او پراكنده شدند معاويه به عراق آمد و بر كار تسلط يافت و در اينحال ، حسن بشدت بيمار بود و چون ديد كه نيروى مقاومت از او گرفته شده و ياران او پراكنده گشته و او را رها ساخته اند ، با معاويه صلح كرد) .

تاريخ طبرى :
( مردم با حسن بن على عليه السلام بخلافت پيمان بستند ، سپس او مردم را از كوفه بيرون آورد و در مدائن فرود آمد و ( قيس بن سعد) را در رأس لشكر مقدمه ( به همين صورت ) با دوازده هزار نفر از پيش فرستاد معاويه با اهل شام آهنگ اينسو كرد تا در ( مسكن) فرود آمد در همان هنگام كه حسن در مدائن بود منادى در ميان لشكر فرياد بر آورد : بدانيد كه قيس بن سعد كشته شده است و بگريزيد مردم با اين سخن روى به گريز نهادند و خيمه گاه حسن عليه السلام را غارت كردند تا آنجا كه بر سر فرش زير پاى او نيز با او گلاويز شدند حسن از اردوگاه خارج شد و در مقصوره ى سفيد كه در شهر مدائن بود فرود آمد ، عموى مختار بن ابى عبيده كارگزار مدائن بود و نامش سعد بن مسعود ، مختار بدو گفت : آيا ثروت و شرف ميخواهى ؟ گفت : كو و چگونه ؟ گفت : حسن را دست و پا مى بندى و تسليم معاويه مى كنى سعد گفت : لعنت خدا بر تو بادا ! با پسر دختر رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم در آويزم و دست و پاى او را ببندم ؟ چه بد مردى هستى تو ! .
حسن چون پراكندگى كار خود را مشاهده كرد ، كسى را نزد معاويه بدر خواست صلح فرستاد و معاويه ، عبدالله بن عامر و عبدالرحمن بن سمره بن حبيب بن عبد شمس را بسوى او گسيل داشت ، پس آنان در مدائن بر حسن در آمدند و آنچه پيشنهاد كرده بودند پذيرفتند و با او مصالحه كردند) .

كامل ابن اثير :
( چون حسن در مدائن فرود آمد منادى در لشكر فرياد برآورد : مردم بدانيد كه قيس بن سعد كشته شد و بگريزيد مردم با اين سخن روى به گريز نهاده و آنچه حسن داشت بغارت بردند) ( و سپس عين گفتارى را كه از طبرى نقل كرديم تماما آورده ) آنگاه مى گويد :
( و بعضى گفته اند علت آنكه حسن كار را به معاويه واگذاشت آن بود كه در آن هنگام كه معاويه درباره ى واگذار كردن خلافت ( بهمين لفظ ) با او مكاتبه كرده بود ، وى براى مردم خطبه اي خواند و در آن پس از حمد و ثناى خدا گفت : بخدا سوگند درباره ى مردم شام ، ما را ترديد و پشيمانى پيش نمىآيد ليكن ما با اهل شام به مدد همزيستى و صبر مى جنگيديم ، اينك همزيستى با دشمنيها فرتوت شده و صبر با نا آرامى ها و جزعها شما به راه صفين كه مى رفتيد دينتان را پيشاپيش دنياتان داشتيد ولى اكنون دنياتان پيشاپيش دينتان است اينزمان شما در ميان دو كشته بسر مى بريد : كشته اي در صفين كه بر او ميگرييد و كشته اي در نهروان كه انتقام او را مى طلبيد باز مانده ها عهد فرو گذار و نامردمند و گريه كننده ها شورشگر و آشوب طلب اكنون بدانيد كه معاويه ما را به كارى فرا خوانده كه در آن نه سر بلندى هست و نه انصاف ، اگر تا پاى مرگ ايستاده ايد ، سخن او را به خودش برگردانيم و با لبه ى شمشير او را به محاكمه ى خدا بخوانيم ، اما اگر در فكر زندگى كردنيد پيشنهاد او را بپذيريم و رضايت شما را جلب كنيم مردم از هر سو فرياد بر آوردند : مهلت ، مهلت ، صلح را بپذير ! .

شرح نهج البلاغه ى ابن ابى الحديد :
( از ( مدائنى) نقل شده كه گفت : آنگاه عبدالله بن عباس ( به همين صورت ) و به همراه او قيس بن سعد بن عباده را در رأس دوازده هزار سپاهى كه مقدمه ى لشكر او بودند ، بسوى شام گسيل داشت و خود او بعزم مدائن از كوفه بيرون آمد ، در ساباط بدو ضربتى زدند و آنچه داشت بغارت بردند و او وارد مدائن شد ، معاويه از اين جريان با خبر شد و آن را منتشر ساخت ، اصحاب حسن كه وجوه آنان يعنى اشراف و وابستگان به فاميلهاى معروف ، همراه عبدالله بودند ، به معاويه گرائيدند عبدالله بن عباس اين مطلب را به حسن عليه السلام نوشت ، آنحضرت خطبه اي ايراد كرد و در آن مردم را توبيخ و سرزنش كرد و گفت :
( با پدرم چندان مخالفت كرديد كه بر خلاف ميل خود به حكميت تن در داد آنگاه پس از حكميت شما را به جنگ با اهل شام فرا خواند و باز چندان از قبول جنگ سر باز زديد تا به جوار رحمت الهى نائل گشت ، سپس با من بيعت كرديد بدينشرط كه با هر كه رام من است رام باشيد و با هر كه دشمن من است دشمن اينك خبر يافته ام كه اشراف شما نزد معاويه رفته و با او پيمان بسته اند همين اندازه مرا از شما بس ، مرا از دين و جانم بيگانه مسازيد) و عبدالله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب را كه مادرش هند دختر ابوسفيان بود ، نزد معاويه فرستاد به طلب صلح ، و بر او شرط كرد كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر عمل كند و براى كسى پس از خود بيعت نستاند) .

ارشاد شيخ مفيد :
( و جمعى از رؤساى قبايل ، شنواي و فرمانبرى خود را پنهانى به معاويه نوشتند و او را بر حركت به اينسو تشويق كردند و ضمانت نمودند كه هرگاه به لشكر وى نزديك شدند حسن را به او تسليم كرده يا ناگهان او را بقتل خواهند رسانيد حسن از اين ماجرا خبر يافت و در همان هنگام هم نامه ى قيس بن سعد بدو رسيد و حسن عليه السلام در هنگاميكه عبيدالله بن عباس را فرستاده بود تا با معاويه در آويخته و او را از عراق باز گرداند و وى را فرمانده سپاه ساخته بود يعنى در هنگام بيرون آمدن از كوفه ، اين قيس بن سعد را هم بهمراهى او فرستاده و گفته بود كه اگر تو آسيب ديدى ، قيس بن سعد فرمانده است ، بارى نامه ى قيس بن سعد بدو رسيد بدين مضمون كه :
در قريه اي بنام ( جنوبية) بمحاذات ( مسكن) در برابر معاويه فرود آمده اند و معاويه كسى نزد عبيدالله بن عباس فرستاده و او را بر پيوستن به اردوى خود ترغيب كرده و وعده اي يك ميليون درهم پاداش به او داده كه نيمى از آنرا بنقد و نيم ديگر را در هنگام ورود به كوفه خواهد پرداخت و عبيدالله شبانه با نزديكانش به اردوى معاويه روى آورده و مردم صبح كه برخاسته اند خود را بى فرمانده ديده اند و قيس بن سعد با آنان نماز گزارده و اداره ى امور را بدست گرفته است با رسيدن اين نامه ، بيناي حسن به نامردمى و ناهمرهى مردم افزوده شد و نيت هاى پليد طرفداران حكميت ( خوارج ) كه آشكارا زبان به ناسزا و تكفير او گشوده و جان و مال او را مباح دانسته بودند نيز بر او آشكار گشت ، كس ديگرى كه امام از او دلى آرام و خاطرى آسوده داشته باشد جز خواص شيعيان او و پدرش باقى نمانده بود و اينان نيز بعدد چندان نبودند كه در برابر قواى شام مقاومت توانند كرد در همين هنگام معاويه با نامه بدو پيشنهاد صلح و ترك مخاصمه كرد و نامه هاى ياران او را هم كه در آن وعده ى ريختن خون او يا تسليم نمودنش را ، بمعاويه داده بودند ، بدو فرستاد و در اين مصالحه ، شرائط بسيارى هم كه همه بسود امام حسن بود قائل شد و پيمانها به گردن گرفت كه اگر بدانها وفا مى شد مصلحتهاى بزرگ بر آن مترتب مى گشت حسن بدين همه اطمينان خاطر نيافت و دانست كه او اين كارها را از روى فريب و حيله گردن مى نهد ، ليكن با اينحال جز اين چاره اي نداشت كه خواسته ى او يعنى ترك جنگ و امضاى آتش بس را بپذيرد زيرا كه ياوران او همگى بدانصفت ها بودند كه باز گفتيم يعنى بصيرت اندك و تباهيگرى بسيار و پيمان شكنى آشكار و در گروهى از ايشان علاوه بر اينها كه گفتيم ، مباح دانستن خون او و عزم تسليم او به دشمنش و بر اين همه افزوده مى شد واقعه ى عهد فروگذارى و نامردمى پسر عمويش و تمايل يافتن وى به دشمن او و باز گذشته از اين ، تمايل توده ى مردم به بهره هاى دنيا و بى اعتنائيشان به نعيم آخرت) .
مؤلف : ديگر در اكثر نوشته هاى مفصل تاريخى ، درباره ى ماجراى امام حسن عليه السلام سخنى كه از جهت تفصيل ، در اين حد و از لحاظ مطلب ، مشابه با اينها باشد نمى يابى ، تازه در آنچه گذشت چه تناقض ها و نا گفته ها و تقطيع ها و پراكنده گوئيها وجود داشت .
مثلا در يكجا پيشنهاد كننده ى صلح ، امام حسن است و در جاى ديگر معاويه .
موجب پيشنهاد صلح يا قبول آن از طرف امام حسن ، بنظر بعضى ، فتنه انگيزيهاى عمال معاويه در اردوگاههاى مسكن و مدائن است كه باز در نوع همين فتنه انگيزيها چند عقيده وجود دارد - و بنظر بعضى ديگر ، پراكندگى سپاهيان خود آنحضرت است پس از مجروح و مريض شدن در ساباط و بنظر گروه سومى ، سرپيچى مردم از جنگيدن بهمراه او بدليل آنكه در پاسخ خطبه ى امام فرياد بر آورده اند : مهلت ، مهلت ، و صريحا گفته اند : صلح را امضاء كن و بنظر گروه ديگر فرار فرمانده مقدمه و خيانت ياران و مباح دانستن خون او و كافى نبودن ما بقى براى مقابله با نيروى شام .
و باز در مورد نام فرمانده لشكر مقدمه ، همينگونه اختلاف ها هست : بعضى او را عبدالله بن عباس دانسته اند و بعضى ، عبيدالله بن عباس و ديگرانى ، قيس بن سعد بن عباده .
براى يك ماجراى تاريخى بزرگترين بليه و مصيبت همين است كه در آن اشتباه و در هم آميختگى حق و باطل و راست و دروغ تا اين اندازه باشد .
ديگر ماخذ و منابع تاريخى ، از سر اين ماجرا همچون قضاياى حاشيه اي تاريخ در گذشته اند بى آنكه به رويدادهاى بزرگى كه در آن دوران كوتاه - يعنى دوران خلافت اسلامى حسن بن على و دوران جدا شدن حكومت روحى و معنوى از حكومتهاى مادى و دنيوى و دوران تبديل يافتن خلافت به سلطنت و بالاخره ، دوران جوشش اختلافات فرقه اي در اسلام - اتفاق افتاده كوچكترين توجه و در برابر آن كمترين حساسيتى داشته باشند .
مورخان اين داستان - چه تفصيل گويان و چه ايجاز گرايان - به شرائط بحرانى اي كه ناگزير ميبايد فكر پذيرش صلح را نزد حسن موجه ساخته يا او را به صلح مجبور نموده باشد ، بيش از يك اشاره نكرده اند ، جمعى به اعتراف و سكوت گذرانيده و رأيى اظهار نكرده اند ، بعضى ديگر كار را تصويب كرده و حجت ها و عذرها بهر آن آورده اند ، گروهى هم كه راز عمل و ( سيماى صلح) را نشناخته اند با انتقادهاى تند و زننده و لحن تلخ و زهر آگين ، پرده از روى تعصب جاهلانه ى خود بر داشته اند .
در ميان تمامى نقل ها و روايتهاى تاريخى كه مورخان - چه دوست و چه دشمن - درباره ى مشكلات و مضيقه هاى امام حسن عليه السلام ذكر كرده اند ، حتى يك مورد وجود ندارد كه نسق و ترتيب سخن يا طرز اداى مطلب طورى باشد كه راه هر ايراد را گرفته و يا لااقل جوابى به اين پرسش مؤدبانه باشد كه : چرا حسن از شهيد شدن كه بيشك بهترين سر انجام و شايسته ترين عاقبت براى يك پيشواى جاويدان است ، سرباز زد ؟ .
در حاليكه اگر ميتوانستند در راه كشف اين راز قدمى بردارند و پاسخى به اين پرسش دهند ، اين خود براى روشن ساختن علت اصلى صلح امام حسن كافى بود و نيازى بدان نبود كه كوشش ديگرى براى شمارش رنجها و محنت ها و مشكلات آنحضرت انجام گيرد ، زيرا كه به عقيده ى انتقاد گران و سؤال كنندگان ، همه ى اين مشكلات و مضيقه ها نمى تواند دليل آن باشد كه صلح ، يگانه راه حل عملى محسوب مى شده و راه حل ديگرى وجود نداشته است ، براى اين گروه اين پرسش مطرح است كه چرا امام حسن به شايسته ترين راه حل يعنى شهادت در راه خدا متوسل نشد ؟ همچنانكه برادرش حسين در برابر مضيقه ها و مشكلاتى كه عينا شبيه مشكلات امام حسن بود ، راه حل شهادت را انتخاب كرد و همين انتخاب شايسته ، موجب خلود او در تاريخ انسانيت ضد ظلم ، شد .
چرا حسن در دوره ى مقدم ، همان راهى را نپيمود كه برادرش حسين در دوره ى مؤخر طى كرد ؟ و خلاصه چه موجب شد كه حسن تن به شهادت ندهد ؟ ترس ؟ .
بيگمان نه زيرا كه برادرش حسين نه از او قويدل تر و شجاعتر بود و نه برنده شمشيرتر و نه در ورود به معركه ها و مهلكه ها از او پيشقدم تر و سابقه دارتر آنها دو برادر همطر از بودند و در همه ى خصال و مزاياى انسانى ، در اخلاق ، در دين ، در فداكارى براى خدا و عقيده ، در شجاعت ها و مردانگى هاى ميدان جنگ و خلاصه درفرزندى شجاعترين مرد عرب در اينصورت كجا ميتوان نشان جبن و ترس در او ديد .
يا طمع به زندگانى دنيا ؟ .
حاشا كه آن پيشواى روحى با آن تاريخ درخشان و عطر آگين زندگيش ، زندگانى دنيا را بر نعيم جاويدان و ملك ابدى آن جهان كه خدا بهر او ذخيره كرده ، ترجيح دهد و دنياى حقير را بر بهشت كه وى سرور جوانان و پيشاهنگ تاجداران آن است ، برگزيند اساسا مگر زندگى آنكسى كه از اوج حكومت و رياستى عظيم ، فرود آمده چقدر كامياب و شيرين است تا روح هاى بزرگ و با جهاد و فداكارى پرورش يافته و خو گرفته ، بدان طمع بسته و چشم داشته باشند ؟ .
يا اينكه چون معاويه را شايسته ى رياست ميديد ! حكومت را تسليم او كرد ! ؟ .
ترديدى نيست كه كسى چون حسن نميتواند كسى چون معاويه را شايسته و پسنديده بداند اين سخنان اوست درباره ى معاويه كه اكنون در دسترس ما است ، در همه ى آنها صريحا بدو نسبت بغى داده و جنگ با او را واجب شمرده و درباره ى او سخن از عدم ترديد گفته و بالاخره او را كافر دانسته است .
در نامه اي كه در روزهاى بيعت از كوفه بدو نوشته ، اين جملات ديده مى شود : بغى را فرو گذار و خون مسلمانان را بر زمين مريز ! بخدا سوگند براى تو خير و صلاح نيست كه خدا را در حالى ملاقات كنى كه بيش از اكنون ، و بال خون ايشان را بگردن داشته باشى ( ١ ) .
در پاسخ يكى از يارانش كه پس از صلح ، زبان به عتاب و توبيخ آنحضرت گشوده بود ، نوشت : بخدا اگر ياور و همكار ميداشتم ، روز و شب دست از پيكار با معاويه نمى كشيدم ( ٢ ) .
در خطابه ى تاريخى مدائن فرمود : بخدا سوگند درباره ى مردم شام ، ما را پشيمانى و ترديد بخاطر نمى گذرد .
در مطالبى كه خطاب به ابى سعيد بيان فرموده و ما قبلا در اينجا نقل كرديم ، اين جملات بچشم مى خورد : آنچه مرا به مصالحه با معاويه بر انگيخت همان بود كه رسول الله را به مصالحه با بنى ضمره و بنى اشجع و با اهل مكه - آنروز كه از حديبيه بر ميگشتند - وادار كرد - آنها كافران بودند به تنزيل و اينان كافرانند به تأويل .
پس نه صلح وى بمعناى ( شايسته دانستن معاويه) بوده است و نه ترك جنگ از روى جبن و ترس و نه كناره گيرى از شهادت به انگيزه ى ( طمع به زندگى) ، بلكه او در شرايطى صلح كرد كه گنجايش هيچ كار ديگرى بجز صلح را نداشت و نقطه ى تفاوت ميان موقعيت او با موقعيت برادرش حسين همينجاست ، زيرا كه حسين در اوضاع و احوال خاص خود ، دو راه چاره داشت : شهادت و صلح و طبيعى است كه برترين مردم از بهترين و شايسته ترين راه حلها نميگذرد ولى حسن عليه السلام در اوضاعى قرار داشت كه راه شهادت بروى او بسته بود و در برابر او جز يك راه - راه صلح - وجود نداشت و چاره اي جز اين نبود كه آن را انتخاب كند .
من به اين مطلب با اطمينان كامل ، معتقدم .
ممكن است اين سخن كه ( راه شهادت بروى او بسته بود) بنظر عجيب جلوه كند راستى شهيد شدن يك انسان گرويده بخدا كه بخاطر خدا از حق زندگى صرفنظر مى كند ، مگر جز به اين است كه بى محابا و سر از پا نشناخته در جستجوى مرگى كه براى خداست وارد ميدان جنگ شود ، دنيا را پشت سر گذارد و جان خود را به خدا فروشد و آنگاه شمشيرها پيكر او را طعمه ى خود سازند و تيرها و نيزه ها از خون او سيراب گردد و او به شهيد جاويدان و زنده اي تبديل يابد ؟ چنين سرنوشت روشن و چنين راه ساده اي چگونه ممكن است براى يك مجاهد كه در پيش رويش ميدان وسيع جنگ قرار دارد ، غير قابل وصول باشد ؟ امام حسن در مسكن ميدان آراسته اي داشت و دشمن آماده اي ! چرا بيدرنگ به آنجا نرفت ؟ و چرا هرگز نشنيده ايم كه وى به آنجا رفته يا با دشمن در آنجا گلاويز شده و يا در هنگامه ى مضيقه و سختى خود را به كام مرگ افكنده باشد ؟ بى گمان اگر او دست به چنين اقدامى ميزد يعنى قدم به ميدان رزم مى نهاد و دل از جان بركنده مى جنگيد ، همه ى شيعيان با اخلاص او نيز همانند او دست از جان شسته و جانبازانه وارد ميدان مى شدند ، زيرا آنان فقط منتظر اشاره ى آخرين او بودند تا خود را به گردابهاى مرگ بزنند .
بلى ، همينجاست كه ماجراى امام حسن در ميان تمامى ماجراهاى ديگر اهل بيت ، شكل خاص خود را ميگيرد و همين نقطه است كه اشكالات و شبهات فراوانى را كه اين مشكله ى تاريخى از آنها تركيب يافته ، ايجاد كرده و سپس بيهوده گويان با بافته هاى بى منطق خود ، مشكل را مشكلتر و واقعيت را از فهم مردم دورتر ساخته اند .
لازمه ى قهرى اين بيهوده گوئيها كه طبعا از متن حوادث دور و بيگانه نيز ميباشد ، آنست كه قضاوتهاى بى پايه و بى اساسى انجام گيرد و اين قضاوتهاى بيش از هر چيز دامنگير سياست حسن گشته و آنرا سياستى ضعيف جلوه دهد و بدون واهمه و انديشه ، سيل انتقاد را بسوى آن جارى سازد.
و ما پس از بررسى و تحقيق ، نشان خواهيم داد كه كداميك از اين دو رأى - آنكه حسن عليه السلام انتخاب كرد يا آنكه عيبجويان صواب مى پندارند - به صواب نزديكترو با سياست متين و محكم ، متناسبتر است .
و خواهيم ديد كه عظمت حسن آنچنان نيست كه پذيراى شبهه ها و ترديدها باشد و او رهبر و پيشواي نيست كه عيبجويان باسانى بتوانند به كار او خرده گرفته و از او انتقاد كنند .
اينك كه رشته ى بحث به نقطه ى اصلى مشكله و مركز اساسى انتقادها و عيبجوئيها منتهى گشته ، بهتر آنست كه پيش از ورود در حل قضيه ، سه حقيقت كه همچون سر انگشتانى براى گشودن گره بحث بكار مىآيند ، روشن سازيم پس از روشن شدن اين سه حقيقت است كه موضوع ، خود بخود پس از آن ابهام نخستين ، به روشنى گرائيده و انتقادها به اعتذار مبدل گشته و عيبجوئيها به ستايش تبديل مى يابد .
اين سه حقيقت ، بدينقرارند :
نخست ، معناى شهادت ، دوم ترسيم دور نماي مبهم از وضعى كه در آخرين لحظات در مدائن امام حسن را احاطه كرده بود ، و سوم خط مشى معاويه نسبت به هدفهاى امامحسن عليه السلام .
و اين بحث ما را ناگزير خواهد ساخت كه به برخى از حقائق كه در طى بررسيهاى گذشته ى اين كتاب بدان اشارتهاي رفته است ، مجددا اشاره كنيم ، بديهى است كه آنچه اين تكرار را موجب مى شود علاقه ى فراوان ما به جامعيت و همه جانبه بودن اين بحث است .

شهادت در راه خدا
شهادت بدانمعناي كه سرچشمه ى زندگى و سازنده ى حيات است ، آنست كه كسى در راه زنده كردن يك سنت نيك و پسنديده يا ميراندن يك سنت زشت و ناپسند ، جان خود را نثار كند .
فداكاريهاي كه در راه خدا و در صحنه ى دفاع از نيكى و مبارزه با بدى انجام نمى گيرد ، بهيچ وجه شهادت محسوب نمى گردد .
مثلا اگر كافرى در ميدان جنگ ، مسلمانى را بقتل رسانيد آن مسلمان ، شهيد است ، همچنين اگر يكى از اهل بغى ( بر هم زنندگان نظم و آرامش جامعه ى اسلامى ) مسلمانى را در ميدان دفاع كشت ، آن مسلمان شهيد است .
ولى اگر مسلمانى ، مسلمان ديگرى را در يك كشمكش و نزاع شخصى يا بخاطر دفاع و حمايت از يك فكر مذهبى صحيح بقتل رسانيد ، آن مقتول نه شهيد است و نه برنده ى يك افتخار ، زيرا ارزش و احترامى كه تاريخ انسانيت به شهيد ارزانى ميدارد ، در حقيقت بهاى جان اوست كه در راه مصلحت انسانها نثار شده است ، بنابرين ، حوادث شخصى يا فداكاريهاى كه منافى با مصلحت انسانها است ، نميتواند حائز اين ارزش و احترام باشد .
نوع ديگرى از كشته شدن را هم مى شناسيم كه از لحاظ مفهوم ، از شهادت دورتر و خون قربانى آن ، از آن انواع ديگر پست تر و بى ارزش تر است و آن عبارتست از مرگ زعيم و رئيسى كه پيروان او و كسانى كه در كار او ذيحق و صاحبنظرند بر او شوريده و او را بقتل رسانند در هر اجتماعى ، مصدر و منشأ قدرت آنكسى كه بنام ملت بر آنان حكومت مى كند يا كارى از كارهاى آنان را در دست دارد ، همان مجموعه ى ملت است و اين همان پايه و مبناي است كه قدرتهاى اجتماعى در اسلام بر آن قرار دارد و بر همين اساس بود كه مسلمان صدر اسلام خطاب به عمر بن خطاب مى گفت : اگر در تو كجى بيابيم با شمشيرها راستت خواهيم كرد .
اين كشته شدن را از آن نظر از مفهوم شهادت دور و بيگانه ميدانيم كه دستهاى بيغرضى كه به ريختن خون اينچنين كسى دراز گشته است ، از آنجا كه بخاطر حق خود شوريده و با اين اجتماع و هماهنگى ، رسا بودن حجت خود را اثبات كرد ، در قضاوت مردم ، عذرش موجه تر و عملش قابل قبول تر از مقتول است و هم از آن نظر كه - بگفته ى ( قفال شافعى) - همان امتى كه او را به ولايت گماشته ، اكنون بر او حد جارى مى سازد.
مثلا عثمان كه نفر سومين از سه شخصيت تاريخى بزرگ و مقتدر اسلام است ، با شمشير شورشيانى كه در كار او ذيحق بودند از پاى در آمد و هرگز نه تاريخ و نه دوستان او موفق نگشتند كه شهادت را - به همان معناي كه كلمه ى شهيد در ذهن مى نشاند - بنام او در تاريخ ثبت كنند.
اما آن برده ى سياه فقير كه تأثيرش در زندگى حتى به آن اندازه كه فكر و حافظه را بخود مشغول سازد نبود - جون آزاد شده ى ابوذر غفارى - چون در راه خدا كشته شده ، شهيد به تمام معناى كلمه محسوب است و تاريخ ناگزير و ناچار او را تقديس مى كند .
به اين نتيجه مى رسيم كه شرط شهيد بودن يا لازمه ى محترم بودن شهادت ، آن نيست كه مقتول از بزرگان باشد و همچنين لازمه ى ( بزرگ بودن) يك شخص آن نيست كه به هر صورت و به هر گونه كه بقتل رسيد ، شهيد محسوب گردد .
اينك اين موضوع را واگذاشته به دومين موضوع مى پردازيم و سپس در موارد لزوم ، از آنچه گفته شد استفاده خواهيم كرد .

دور نماي از وضع غير عادى مدائن :
در گذشته دانستيم كه زبده ى سپاهيان امام حسن ، همان سربازانى بودند كه بعنوان لشكر مقدمه به مسكن رهسپار شده بودند و واحدهاي كه آنحضرت در مدائن اردوى خود را از آنها تشكيل داد ، از لحاظ روحيه و ايمان از همه ى سپاهيان او ضعيف تر و از جنبه ى تشتت و تفرقه و دو دستگى ، از همه غير قابل اطمينان تر بودند .
و ديديم كه در همان نخستين روزهاى ورود امام حسن به مدائن و پيش از آنكه گروههاى امدادى از ديگر اردوگاهها به وى بپيوندند ، سه پديده بروز كرد كه مجموعا ميتوانست اعلام خطرى نسبت به آينده و عاقبت كار باشد .
يكى از اين سه پديده ، خبرهاي بود كه از خيانت بزرگ و دامنه دار مسكن بدو مى رسيد ، ديگرى شايعه ى تحريك آميز دروغينى كه مردم را بدين عنوان كه ( قيس بن سعد فرمانده دوم لشكر مسكن بقتل رسيده) به فرار تشويق ميكرد ، و سومى فتنه اي بود كه هيئت اعزامى شام - كه براى ارائه دادن نامه هاى خيانتكاران كوفه نزد امام حسن آمده بودند - بر پا كردند باين معنى كه در هنگام بيرون آمدن از اردوگاه آنحضرت بطوريكه همه اطلاع يابند ، اظهار كردند كه پسر پيغمبر صلح را پذيرفت ! .
همانطور كه در يكى از فصول گذشته ى اين كتاب گفتيم ، در لشكر امام حسن (عليه السلام) مردمى فتنه انگيز و مردمى غنيمت طلب و جمعى از خوارج و گروههاى ناسالم ديگر وجود داشتند و هيچ زمينه ى مساعدى براى اين گروههاى بد انديش قابل استفاده تر از فتنه اي كه پرداخته ى اين سه پديده است ، نبود . امام حسن ، مردم را گرد آورد و خطابه اي ايراد كرد و آنان را بر نيك انديشى و پايدارى و استقامت تشويق نمود و روزها و خاطره هاى ستوده ى جنگ صفين را بيادشان آورد و آنگاه بيم و تأسف خود را از دو دستگى و اختلاف نظر كنونى اظهار داشت بزرگترين فايده ى اين خطابه براى آنحضرت اين بود كه توانست از مردم صريحا اعتراف بگيرد كه در كار جنگ ، متخلف و نا فرمانند ، بانان چنين وانمود كرد كه در مورد قبول پيشنهاد معاويه ( پيشنهاد صلح ) با ايشان مشورت مى كند ، در آخر خطابه اش گفت : ( آگاه باشيد ! معاويه ما را به كارى فرا خوانده كه در آن نه سربلندى هست و نه انصاف ، اگر داوطلب مرگيد سخن او را به خودش برگردانيم و با زبانه ى شمشير ، او را به محاكمه خداي بكشيم و اگر خواستار زندگى ميباشيد ، پيشنهاد او را بپذيريم و خشنودى شما را جلب كنيم ؟)
مردم از هر سو فرياد بر آوردند : مهلت ، مهلت ، صلح را امضاء كن ( ٣ ) .
مؤلف : در ميان تمامى رواياتى كه درباره ى ماجراى امام حسن وارد شده ، به دو روايت برخورد مى كنيم كه از نظر ( كثرت راوى) و در نتيجه ( از مسلمات تاريخ بشمار رفتن) بر ديگر روايات داراى مزيت اند ، يكى از ايندو روايت ، همين روايت همين روايت است كه مردم پس از شنيدن سخنان امام حسن از همه سو فرياد بر آورده و خواستار امضاى صلح شده اند و ديگرى روايت شوريدن مردم بر امام حسن است در مدائن بعنوان اعتراض بر قبول و امضاى صلح ! .
حال آيا كداميك از اين دو رأى و عقيده ى متضاد ، عقيده ى واقعى مردم بوده است خدا ميداند ! .
اكنون با اين وصف ، آيا بوضوح نمى توان نشانه ى دو دستگى و اختلاف كلمه را در اردوگاه امام حسن مشاهده كرد ؟ و آيا نمى توان هرج و مرج شديدى را كه بر آن اردوگاه حكمفرما بود بروشنى دريافت ؟ هرج و مرج كه هيچ ميدان جنگى با وجود آن سامان نخواهد يافت و از طرفى در سايه ى آن مردمى اين امكان را خواهند يافت كه بظاهر افراد را دعوت به صلح كنند و در باطن آتش جنگ را بر افروخته تر سازند .
اصلا آيا دعوت به جهاد و همراهى امام ، با وجود ( هرج و مرج) امكان پذير است ؟ .
به هر تقدير ، اين يكى از رنگهاى گوناگون سپاه مدائن و يكى از نشانه هاى دو رنگى سپاهيان و يكى از دلائل آنست كه عناصر مختلفى در مقدرات اين سپاه ، دخالت داشته اند .
فرياد تكفير امام حسن ( عليه السلام ) كه از حلقوم شورشيان سپاه بيرون مىآمده ، نشان ميدهد كه به تحريك خوارج و زبانحال ايشان بوده است ، اين تعبير گزنده اي بود كه وقتى آتش خشم اين فرقه نسبت به يك فرد مسلمان يا يكى از رهبران مسلمين بر افروخته مى گشت ، درباره ى او ادا مى كردند در اين مورد انگيزه ى خوارج بر روشن كردن يا دامن زدن اين آتش - يعنى نسبت كفر به امام حسن دادن - آن بود كه مى خواستند بدينوسيله بر طبق اصول و مقررات جهنمى خود مجوزى براى ارتكاب بزرگترين جنايت بيابند يعنى دست بخون حسن بن على - عليهما السلام - بيالايند و ديديم كه يكى از آنان بر ران او آنچنان ضربتى وارد آورد كه به استخوان آسيب رسانيد .
غارت و چپاول بيشتر مانه اي كه حتى شامل ردا و مصلاى امام شد ، نشان ميدهد كه بدست گروه ديگرى از لشكر آنحضرت كه متون و ماخذ قديمى آنان را غنيمت طلبان ناميده اند ، انجام گرفته است .
همگانى شدن و رواج برق آساى فتنه و آشوب در اردوگاه نشان ميدهد كه دست خيانتكار آشوب طلبان در آن دخالت داشته و اينگروه كه چه در كوفه و چه در اردوگاه ها و در صحنه ى جهاد مقدس همواره خود را در لابلاى صفوف جا زده بودند ، در رهبرى و توسعه ى آن مؤثر بوده اند .
بارى ، اينچنين بود وضع مدائن آتش فتنه ى بر افروخته اي كه مهار كردن آن از عهده ى شيعيان مخلص و اعضاى تشكيلاتى هواداران امام نيز خارج شده ، حوادث ناگهانى و پيش بينى نشده اي كه آن اقليت مؤمن را نيز از قيام به وظيفه ى خود باز داشته ، تزلزل و عدم ثباتى كه امكان پايدارى را از بين برده ، هدفهاى پست و پليدى كه جايگزين هدفهاى بزرگ و مقدس گشته و بالاخره رواج اين طرز فكر خيانتبار كه : اگر پيكار با معاويه مقرون بصرفه نيست چرا با حسن نجنگيم و اگر به غنيمت هاى جنگى دست نمى يابيم چرا داراي دوستان و همرزمان را غارت نكنيم ؟ ! و اگر نميتوانيم همچون سران و سپاهيان آن اردوگاه - اردوگاه مسكن - به آغوش معاويه پناه ببريم ، چرا ننويسيم تا او بسوى ما حركت كند ! .
تازه اينها مطالبى است كه تاريخ ثبت كرده و در خاطره اش نگاه داشته و چه بسا مطالب ديگرى از اين قبيل نيز در بين بوده كه تاريخ از ياد برده يا خود را بفراموشى زده و يا مجال بازگو كردن آن را نيافته است و كسى جز خدا از آن آگاه نيست .
اكنون بيائيد بجاى امام حسن ، معاويه را در چنين موقعيتى فرض كنيد ! در چنين موقعيتى و در ميان چنان سپاهيانى انصاف را ، آيا معاويه با آن زيركى و گشاده دستى ميتوانست از چنين گذرگاه تنگ و دشوارى بهتر از شكلى كه امام حسن گذشت ، بگذرد و در عين حال هدف و ايده و نقشه و آينده ى خود را نيز تضمين كند ؟ .
اينك تا بيشتر با موجباتى كه راه شهادت را بر روى امام حسن بسته بود ، آشنا شويم خواننده را با خود به سومين مرحله از مراحل تلخ و دشوار اين سير تاريخى مى بريم .

خط مشى معاويه در برابر هدفهاى امام حسن (عليه السلام)
با مرگ عثمان ، عنوان ( والى) ( استاندار ) از معاويه ساقط شد ، ديگر لقب و عنوانى كه از آن پس بايد بدو داده مى شده يا نوع مسئوليت او در عرف اسلامى چه بوده است ، نميدانيم همين اندازه ميدانيم كه دو خليفه ى قانونى يعنى امام على و پسرش امام حسن ( عليهما السلام ) او را به استاندارى منصوب نساختند و بدينقرار وى استاندار هم نبوده و هم ميدانيم كه قانون اسلام اجازه نمى دهد كه در يك زمان دو خليفه وجود داشته باشند ، پس خليفه نيز نمى توانسته باشد .
بنابراين معاويه پس از زمان عثمان ، كه و چه بود ؟ .
نميدانيم .
بلى ، ميدانيم كه وى از هنگامى كه از منصب استاندارى شام معزول گشت ، بروى اين دو خليفه شمشير كشيد و باز ميدانيم كه قانون اسلام براى كسى كه دست به چنين اقدامى بزند لقب و عنوان خاصى مقرر ساخته ، ولى اطمينان نداريم كه معاويه خود بدين عنوان و لقب راضى بوده است اين لقب باغى است يعنى ستمگر و متجاوز .
فكر مى كنيد خود او بجز رئيس متجاوزان براى خود لقب و منصبى مى شناخته است ؟ .
بنظر مى رسد كه معاويه با آن سركشى جسورانه اش ، چندان اهميت نمى داده كه چندى بدون لقب بسر برد يا اينكه شرع او را به لقب متجاوز بشناسد براى او كه مى خواهد بزرگترين منصب ها و تيترها را بضرب شمشير و بى اعتنا به رضايت شرع ، بدست آورد ، چه اهميتى دارد كه قانون بدو لقبى ندهد يا اگر مى دهد ، آن لقب متجاوز باشد ؟ ! او كه سعد بن ابى و قاص بعدها پادشاهش مى خواند و مسلم بن عقبه ( ٤ ) و مغيره بن شعبه ( ٥ ) و عمر و بن عاص ( ٦ ) خليفه و اميرالمؤمنينش مى نامند ! و او كه بهره مندى دنيويش چنانست كه خودش مى گويد : ( هيچ بهره اي از دنيا نماند كه بدان دست نيافته باشم) چه باك دارد كه قانون اين لقب ها و عنوانها را از او دريغ بدارد و فتح لقب ها و تيترهاى دينى را بوسيله ى شمشير ، جايز نداند و لقب خليفه را جز از راه شباهت هر چه بيشتر به پيغمبر ، بر كسى ارزانى ندارد و بخشيدن آن را به كسى كه فاصله اش با پيغمبر باندازه ى فاصله ى ميان دو دين است جائز نشمارد ؟ ! .
تحقيقا نميدانيم كه اين لقب ها پس از آنكه معاويه آنها را براى خود يا براى پسرش يزيد - كه وى بهتر از هر كس ديگرى او را مى شناخت - فتح كرد ، تا چه اندازه وى را در امر دين مقيد و پايبند ساخته بودند .
همچنين بطور قطع نميدانيم كه وى تا چه اندازه به محاسبه ى نفس خود در پيشگاه خدا درباره ى مسائلى كه ميبايد خود را محاسبه كند ، اهميت ميداد.
ولى با در نظر گرفتن نحوه ى كارها و رتق و فتق هاى او ، به اين نتيجه مى رسيم كه وى هيچگاه با نظر واقع بين به حساب خود رسيدگى نكرده و جاه طلبى و بلند پروازيش بدو اجازه نمى داده است كه موقعيت متزلزل و شخصيت پوچ خود را هميشه بياد داشته باشد و فراموش نكند كه با حذف اين لقب ها و عنوانها و در زير اين ظاهر پر طنطنه هيچ واقعيتى كه بيش از تنيده هاى عنكبوت قابل اعتنا باشد وجود ندارد .
احساسات وحشى و سركش قبيله اي آنچنان دريچه هاى فكر را بروى او بسته بوده كه گواهى عمروعاص بر خليفه بودن او و نامزد كردن مغيره بن شعبة پسرش يزيد را براى رياست مسلمانان ، از نظر او مجوزى محسوب مى شده كه با آن ميتوان شرائط صريح اسلام را ناديده گرفت ، در حاليكه آن هر دو كار - بشهادت تاريخ - جز رشوه اي در ازاى حكومت مصر و عراق و جز بهاي براى اين معامله ى پست و ننگين نبوده است .
اينگونه روحيات و كارها از پسر ابوسفيان عجيب نيست ، زيرا او يا واقعا يكفرد اموى صحيح النسب بود و يا اگر هم خدشه اي در نسبش وجود داشت در عمل مى كوشيد كه همچون يكفرد اموى صحيح النسب باشد ( ٧ ) و پيكار و رقابت اموى و هاشمى از آغاز تكوين اين دو رشته تا روزگارى دراز ، بر كسى پوشيده نيست .
خاصيت طبيعى عكس العمل نيز چنين ايجاب مى كرد كه امويان يعنى آن مردمى كه چه در دوران جاهليت و چه پس از ظهور اسلام ، همواره با تفاخرات فاميلى و قبيله اي خو گرفته و اسلام را فقط در روز فتح مكه آنهم از روى ناچارى ولا علاجى قبول كرده و هرگز اين دين را آنطور كه مورد نظر اسلام است نفهميده و درك نكرده اند ، همواره كينه هاى ديرين و موروثى را حفظ كرده و خاطره ى تلخ و انتقامجوى شكست گذشته شان را از ياد نبرند .
معاويه ، پس از فتح مكه و در عهد طلاي و مشعشع نبوت - بطوريكه خودش نقل مى كند - بنده ى آزاد شده ى پا برهنه اي پيش نبود ولى پس از آنكه بنى اميه براى تجديد آبرو و اعاده ى حيثيت خود در تلاش شدند و سپس در هنگاميكه يك سياست جديد ، يكى از امويان را براى عضويت در شوراى تعيين خليفه كانديد كرد ، چه دليل و موجبى وجود داشت كه وى نيز در قيافه ى پسر عموى خليفه و استاندار مقتدر شام ظاهر نشود و براى خود اعوان و طرفدارانى نسازد و سپاهيان و مشاوران و زير دستان را از خود خشنود نگرداند و كاخها و حاجبها و دربانها نگيرد و از ثروت بيحساب استان شام - كه جوابگوى آز و طمع هر وجدان فروش شكم پرستى مى توانست بود بهره بردارى نكند ؟ .
اگر معاويه در عهد نبوت ، رعيتى فرومايه بود و نمى توانست داد خود و قبيله اش را از قدرتى كه بر او و قبيله اش دست يافته بستاند ، چرا در دوراني كه خود يا قبيله اش قدرت را بدست گرفته اند حسابهاى پيشين را تصفيه نكند ؟ و چرا به طبيعت خويش بازگشت ننموده و با كنجكاوى و دقت ، انتقام خود را از بازماندگان دشمن ، از پسران و برادران و ياران او نگيرد ؟ با توجه به اين حقيقت ها ، كاملا انتظار مى رفت كه معاويه در نخستين فرصت مناسبى كه بدست مىآورد با نيروهاى مسلح خود بر سر على و حسن عليهما السلام بتازد و در عين حال در ميدانى ديگر - در ميدان جنگ سرد - به مبارزه اي دراز مدت تر و داراى اثر عميقتر و براى اسلام زيانبخش تر ، بر ضد اين دو بزرگوار دست زند .
با بسيارى از اقدامات و عمليات ديپلوماتيك معاويه در دوران ممتد حكومتش ، ميتوان بر اين حقيقت استدلال كرد كه وى حمله ى وسيع و گسترده اي را بر ضد اصول و مبانى مكتب علوى ، يا بگو بر ضد واقعيت و جوهر اسلام كه در مكتب على و دودمان مطهرش ، متجلى است ، طرح ريزى ميكرده است .
قطعى بنظر مى رسد كه وى در وراى اين حمله چند هدف را تعقيب مينموده :
١ - فلج كردن جناح شيعيان يعنى تنها گروه آزاد و نابود ساختن تدريجى وابستگان به اين جناح و شكستن واحد بهم پيوسته ى ايشان .
٢ - آفريدن اغتشاشهاى حساب شده در مراكز وابسته به خاندان پيغمبر و ولاياتى كه بعنوان شيعه گرى شناخته شده اند و آنگاه سركوبى و مجازات سخت و عبرت آموز مردم بى پناه اين ولايات باستناد ايجاد بى نظمى و شورش .
٣ - كنار گذاردن خاندان پيغمبر از دنياى اسلام و بر مردم ، فراموشى يا بدگواي ايشان را تحميل كردن و جلوگيرى از هر گونه امكان نفوذ ايشان و سپس فعاليت براى نابودى آنان از راه ترور و قتل هاى مرموز .
٤ - مشتعل كردن جنگ اعصاب .
تاخت و تازهاى ظالمانه ى معاويه در اين ميدان اخير ، چندان است كه رسيدگى به حساب آن در پيشگاه خدا بسى بطول خواهد انجاميد همچنانكه حساب آن در تاريخ به درازا كشيد و بحث ما - آنجا كه درباره ى تخلفهاى معاويه از شرائط صلح سخن گوئيم - به يادآورى نمونه هاي از اين ستمگريها خواهد كشيد .
يكى از بارزترين نمونه هاى عنان گسيختگى معاويه در راه دشمنى با على و خاندانش و با افكار و هدف ها و ايده هاى ايشان ، آن بود كه در تمام قلمرو نفوذ خود لعنت على و آل على را بصورت حتمى و قاطعى مقرر و رائج ساخت با همه ى آنچه در بطن اين عمل - لعنت كردن ايشان - مندرج و مضمر است يعنى انكار حق خلافت و جلوگيرى از نقل احاديثى كه در فضيلت آنان وارد شده و مجبور ساختن مردم به اظهار بيزارى از ايشان .
معاويه با اينكار نخستين كسى شد كه باب لعن بر صحابه ى پيغمبر را گشود و اين سابقه اي است كه بخاطر آن هيچ مؤمن ديندارى بر او رشك نخواهد برد ! وى براى اينكه افكار عمومى را براى اين بدعت بزرگ آماده سازد ، به تدبيرهاى شيطنت آميزو پيش بينى شده اي متوسل شد ، تدبيرهاي كه هر چه با مبادى و افكار معاويه سازگار بود ، از مبادى و اصول الهى فاصله داشت .
يكى از عجيب ترين حالات اجتماع ، تأثير پذيرى سريع مردم از هر موج تبليغاتى قوى و تندى است بويژه اگر با دو عامل طمع مال و طمع مقام همراه باشد .
انصاف را ، مردم به چه چيز معاويه دلخوش بودند كه همصدا با او ، على و حسن و حسين عليهم السلام را لعن كردند و چه نقيصه اي در اهل بيت سراغ كرده بودند كه به دلخواه معاويه زبان بدشنام ايشان گشودند .
شايد وى مردم را قانع ساخته بود كه آنكسانى كه در آغاز دعوت اسلام با رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - جنگيده اند و آن طائفه اي كه حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام نموده اند و آن عناصريكه زنا را بجاى نسب شناخته اند و آن مردميكه پيمانها را شكسته و سوگندها را نقص كرده اند و آن جا نيانى كه دست بخون بزرگان اسلام آلوده اند و بيگناهان را زنده بگور ساخته اند و نماز جمعه را در روز چهارشنبه خوانده اند ( ٨ ) على و آل على مى باشند ! .
شايد هم بجاى اينكه رنج قانع كردن مردم را ببرد ، از راه تطميع وارد شده بود و يا حتى بدون اينكه آنانرا تطميع وارد شده بود و يا حتى بدون اينكه آنرا تطميع كند ، دست به ارعاب و تهديد ايشان زده بود ، به هر تقدير و به هر وسيله ، بالاخره به هدف خود رسيد و ( كار اطاعت بى قيد و شرط مردم از او بجاي كشيد كه لعن على در ميان ايشان سنتى پا بر جا شد كه كودكان با آن بزرگ مى شدند و پيران با آن مى مردند) ( ٩ ) بگمان قوى ، خود معاويه بود كه اين بدعت را ( سنت) ناميد و فريب خوردگان رياست و زعامت او و گرفتاران اطاعت و فرمانبرى او نيز بميل و اراده ى او همين نام را پذيرفتند و پس از او همه بر اين بدعت شوم باقى ماندند تا زمانيكه عمر بن عبدالعزيز آن را بر انداخت و ممنوع ساخت به متن تاريخى زير توجه كنيد :
( خطيب جامع ( حران) خطبه مى خواند ، چون خطبه اش بپايان رسيد بر طبق عادت و رويه خود از دشنام و ناسزا به ( ابوتراب) چيزى نگفته بود ناگهان مردم از همه سو فرياد بر آوردند : آه ، سنت ، سنت ، سنت را ترك كردى) ! .
در دوره هاى بعد ، اين ( سنت معاويه) ريشه و پايه اي شد براى به وجود آمدن مفهوم ديگرى براى اين كلمه و اين مفهوم دومين نسلها در ميان مردم باقى ماند و مناسبت هاى سياسى آغاز كار بدست فراموشى سپرده شد
يك هشيارى منصفانه نسبت به هماهنگى و يكنواختى روحيات و صفات اين مرد ، خواننده را از اينكه مثال زيادى در اينمورد زده شود بى نياز مى سازد.
حال پس از اين همه ، براستى اگر در صحنه ى جنگ حسن و معاويه ، پيروزى نصيب معاويه مى شد و امام حسن بقتل مى رسيد معاويه چگونه عمل مى كرد ؟ آيا با توجه به اين سوابقى كه ياد شد ميتوان گفت كه وى در آنصورت جانب اعتدال و ميانه روى را مراعات ميكرده و در مورد ياران و شيعيان و بازماندگان با اخلاص امام حسن تصميمى متناسب با آن سوابق اتخاذ نميكرده و با تار و مار كردن آنان بهترين بهره بردارى را از پيروزى خود نمى نموده است ؟
آيا با در نظر گرفتن اين نكته كه وى با فرزند پيغمبر آنچنان عمل خصمانه ى آشكارى در پيش گرفت و شاخص ترين فرد خاندان با عظمت پيامبر را در مبارزه ى تبليغاتى خود به آنصورت شرم آور مورد حمله قرار داد ، به نتيجه اي جز اين مى رسيم كه وى در آنصورت - يعنى در صورت كشته شدن امام حسن و بى رقيب ماندن ميدان يك كشتار دسته جمعى و يك قلع و قمع هولناك را سر لوحه ى روابط خود با شيعيان و مخلصان اهل بيت قرار ميداد ؟
جاى ترديد نيست كه معاويه در آنصورت با كمال بيباكى و بى آنكه از لحاظ تاكتيك هاى سياسى يا از نظر دينى كوچكترين مانعى در سر راه خود مشاهده كند ، يكسره حساب خود را با اصول و مبانى اسلام ، تصفيه مى كرد همان مبانى و اصولى كه از آغاز خلافت على بلكه از هنگام ظهور و گسترش نخستين جلوه هاى انوار بنى هاشم در جهان و حتى شايد از اوانى كه ( امويگرى) بر اثر كدورتها و دوئيت ها به شام گريخت ، همواره او راتحت فشار قرار داده و آسايش خاطر او را سلب كرده بود .
معاويه كسى نبود كه نتواند نقشه ها و تدبيرهاى ديگرى نيز براى تار و مار كردن شيعه پس از قتل امام حسن طرح نمايد و نسل فريب خورده و آلت دست شده ى معاصر خود را بوسيله ى آن نقشه ها و تدبيرها ، بر انجام اين عمل با خود موافق سازد.
او همان كسى بود كه با همين گونه شيطنت ها توانست لعن على را رائج سازد و هم مسئوليت خون عثمان را بگردن او افكند ، چه مانعى وجود داشت كه ريشه كن نمودن تشيع نيز سومين حلقه ى اين زنجيره ى دوزخى باشد ؟ او اساسا مرد ميدان همينگونه شيطنت ها بود.
در كنار كاخهاى بر افراشته ى شام ، وجدانهاى قابل خريد و قلمهاى آماده ى مزدورى ، فراوان يافت مى شد ، چه اشكالى داشت كه در تأييد روشهاى حساب شده ى او احاديثى از زبان رسولخدا ( ص ) جعل شود و اصول مكتب علوى مورد هجوم قرار گيرد و افكار و آموزشهاى آن مسخ گردد و تعليمات آنحضرت چندان در چشم مردم ، حقير و بى ارزش معرفى شود كه قابليت بقاء را از دست بدهد و سپس - در محيطى كه از آل محمد خالى است - از مجموع اين حقايق مسخ شده ، وسيله اي براى روگردانى مردم از اسلام واقعى فراهم آيد ، بانيان اولى اسلام مورد تهمت قرار گيرند و كسانى كه خود نخستين فرا گيرندگان اسلام و سر چشمه هاى تعاليم اين مكتب اند ، در چهره ى دشمنان اسلام معرفى شوند و آنگاه پس از چندى تدريجا اسلامى ديگر كه از افكار معاويه الهام مى گيرد و در راه مصلحت او بكار مى افتد ، براى مردم تشريح شود .
اين همان خطرى بود كه حسن در اين جمله خود خطاب به دوستانش بدان اشاره مى كرد :( ندانسته ايد من چه كردم ، بخدا آنچه بكار بستم براى شيعيانم از هر چه در جهان است با ارزشتر بود) .
و هيچ چيز جز جاودانه ساختن ايده و فكر نيست كه از هر چه در جهان است با ارزشتر باشد .
و باز همين حقيقت بود كه امام باقر ، محمد بن على بن الحسين عليهم السلام - وقتى علت صلح حسن را از او پرسيدند - در پاسخ بدان اشاره كرد و گفت : ( او بهتر ميدانست كه به چه كارى دست زده ، و اگر كار او نمى بود بيگمان واقعه ى عظيمى پديد مىآمد) .

نتايج بحث
بگمان قوى ، مراحل سه گانه ى اين بحث توانسته است خواننده ى عزيز را به هدف مورد نظر برساند و پيش از آنكه ما خود نتيجه گيرى كنيم ، تدريجا بسيارى از گرهها و مشكلاتى را كه زمينه ى انتقاد را فراهم مىآورده حل كند و بگشايد .
اينك براى اينكه گفتار پيشين خود را در مورد بسته بودن راه شهادت بروى حسن (عليه السلام) اثبات كنيم و نشان دهيم كه حسن از شهادت نمى گريخته بلكه ( شهادت) در دسترس آنحضرت قرار نداشته است ، ميگوئيم :
اگر امام حسن ميخواست مشكلات و مضيقه هاي را كه در مدائن و در آخرين لحظات او را احاطه كرده بود ، با ريختن خون پاك خود حل كند و براى تقبيح روش ستمگرانهاي كه ٦٠ هزار سپاهى شامى آشكارا در پيش گرفته بودند ، شهادت را وسيله سازد و خود را بدانمقام عزيز و ارجمند برساند ، قطعا اينكار از وى ساخته نبود و وى با اين عمل بجاى آنكه شهيد باشد همان كشته ى بيمصرفى مى شد كه هرگز دوستانش هم قادر نبودند نام وى را بعنوان يك ( شهيد) در تاريخ ثبت كنند .
دليل اين موضوع آنكه :
توجه به وضعيت اسفبارى كه در آن هنگام بر ( مدائن) حكمفرما بود ، همان وضعيتى كه آشفتگى شديد سپاه بوسيله ى نعره هاى خصمانه ى برخى از سپاهيان و حتى با بكار بردن اسلحه از آن حكايت ميكرد و نامه هاى خيانتكاران كوفه كه پيمان قتل حسن را با معاويه بسته بودند پرده از روى آن بر ميداشت و بالاخره همان وضعيتى كه خود امام حسن از اين نامه ها بدان پى برده بود توجه به اين وضعيت اسفار هر كسى را از قبول اين حقيقت ناگزير مى سازد كه انديشه و نقشه ى پر طرفدارى در ميان سران اردوگاه وجود داشته كه بموجب آن ميبايست بزرگترين جنايت درباره ى امام صورت وقوع يابد و طرفداران اين نقشه براى انجام آن در پى فرصت مناسب بوده اند .
بر هم خوردن نظم اردوگاه و مستولى شدن رعب و ترس بر سپاهيان و رسيدن خبرهاى ناگوار ( مسكن) و پديد آمدن هرج و مرج مصنوعى در ميان توده هاى كم ادراك و فرومايه ، براى خيانتكاران اين فرصت مناسب را پيش آورد و امكان فرود آوردن ضربت نهاي و قاطعى كه ( خوارج) و ( باند اموى) نيز انتظار آن را مى بردند ، براى آنان فراهم آمد و فراموش نكرده ايم كه معاويه نيز در نخستين نامه هايش به امام حسن بطور سربسته آن حضرت را به وقوع چنين حادثه اي تهديد كرده بود ، آيا اين عبارت در نامه هاى معاويه : ( زنهار ، كارى مكن كه مرگ تو بدست مردم فرومايه باشد) ! بمعناى همين تهديد نيست .
موقعيت بدرجه اي حساس و وضع بقدرى آشفته شده بود كه هرگونه اقدام و حركتى از طرف امام حسن - چه بقصد جنگ و چه بعزم صلح ، چه براى پيوستن به جبهه ى ( مسكن ) و چه براى بازگشتن بسوى كوفه - بدون ترديد با مخالفتى حاد و تند و سپس با سر پيچى و تمردى همگانى و در آخر كار با شورشى مسلحانه مواجه مى گشت و اين همان يگانه آرزوى معاويه بود كه در راه تحقق آن سيم و زر خزائن شام را نثار مى كرد .
و در آنصورت هيچ چيز جز خون پاك حسن اين شعله ى سركش را فرو نمى نشانيد .
اهريمن شورشهاى بزرگ و ديوانه هميشه چنين است : حكم ظالمانه صادر مى كند و قربانى بيگانه را مى طلبد و عظمت و شخصيت كسى هم مانع قربانى شدنش نمى تواند شد اهريمن شورشهاى بزرگ و ديوانه هميشه چنين است : حكم ظالمانه صادر مى كند و قربانى شدنش نمى تواند شد .
آيا ضربتى كه در ساباط مدائن بر حسن وارد آمد دليل اين ادعا نيست ؟ و آيا اين ضربت جز بعمد و با نقشه ى قبلى بر آنحضرت وارد آمد ؟ وى در آن هنگام از خيمه گاه خود خارج گشته و بسوى مقر استاندار خود رهسپار بود تا در آنجايگاه امن و دور از غوغاى اردوگاه بهتر بتواند تدبيرهاى لازم را براى فرونشانيدن آتش فتنه اتخاذ كند .
در اين مورد مورخان چنين نوشته اند : ( گروهى از شيعيان و نزديكانش او را در ميان گرفته بودند و كسى را بدو راه نمى دادند) و بعبارت يك متن تاريخى ديگر :( گروهى از شيعيان و نزديكانش او را در ميان گرفته بودند و كسى را بدو راه نمى دادند) و بعبارت يك متن تاريخى ديگر : ( گرد او به حركت در آمده و مردمرا از وى دور ميكردند) چرا مردم را از او دور ميكرده اند و چرا كسى را بدو راه نمى داده اند ؟ آيا اينها همه بصراحت اثبات نمى كند كه امام حسن بر جان خود تأمين نداشته و مورد تهديد بوده است و آيا بدست نمىآيد كه مردمى كه بنام جهاد و براى دفاع از او از كوفه بيرون آمده بودند پس از مدت كوتاه در چهره ى دشمنان خونين او ظاهر گشته بودند ؟ .
آيا رفتن وى به مقر استاندارش ( سعد بن مسعود) بمنظورى جز اين بوده كه از آن محيط فتنه آلود و آبستن حوادث بزرگ و شورش همه گيرى كه معلوم نيست با چه مخاطراتى همراه خواهد بود ، دور باشد ؟ او بچشم خود ديده بود كه وابستگان و زير دستان خودش خيمه و خرگاه او را غارت مى كنند و بگوش خود شنيده بود كه او را - صاحب آن قداست و مقام را - تكفير مينمايند و دشنام ميگويند ، مشاهده كرده بود كه از روى حساب و نقشه ى قبلى دست به آزار او مى گشايند يا قصد جان او مى كنند و احساس كرده بود كه كار دشمنى آنان بجاي رسيده كه حتى طاقت ديدن او را هم ندارند و اگر در ميان آنان ظاهر گردد ، برخورد آنان خود موجب تمرد و عصيان آنان خواهد شد ، از اينرو بجايگاهى كه چندان هم از صحنه ى اين ماجراها دور نبود نقل مكان كرد و همين انتقال ميتوانست - در صورت علاج پذير بودن وضع - يكى از وسائل علاج باشد .
بسى روشن است كه در جهان ، هيچكس به پيروزى امام حسن از خود او علاقه و اهتمامش بيشتر نبود ، همچنانكه فعاليت هيچكس نيز در اين راه از او شديدتر و شور و نشاطش فراوانتر و در صورت لزوم ، براى فداكارى بيدريغ تر نبود .
همچنين بديهى است كه راه حلها و نظرهاي كه امروز بسهولت براى ما مطرح مى گردد از نظر او نيز پوشيده نبوده و تدبيرهاي كه به نظر ما مى رسد ، بنظر او نيز مى رسيده است ساير مراحل زندگى وى نشان مى دهد كه وى چندان روشن رأى و با تدبير بوده كه بر تمامى مشكلات در طول زندگى - در جنگ يا صلح ، در راه جهاد يا در جاده مسالمت ، در مقر حكومت ( كوفه ) يا مقر امامت ( مدينه ) - فائق آمده و بهترين راه حلها را براى آنها انتخاب كرده است .
حال انصاف را ، آيا در چنان وضع بحرانى و آشفته اي ميتوان ادعا كرد كه كمترين زمينه اي براى مرگ زندگى آفرين - يعنى شهادت - وجود ميداشته است ؟ ! بايد پذيرفت كه آن وضع و موقعيت براى امام حسن جز مرگى ابدى و بى اثر نميتوانسته است ببار آورد و اين مرگ ، همانست كه شخصيت هاى با ارزش و بزرگ - كه فقط آنگاه ميميرند كه سنتى را زنده كنند يا امتى را نجات بخشند - بايد از آن گريزان باشند .
ترسيم صحنه هاى ملاتبارى كه امام حسن را در ميانه ى امواج مهيب بلا و محنت نشان ميدهد و ياد آورى آن ساعات و لحظات بس دشوار ، براى دوستدار آن پيشواى نستوه و پر توان ، بسى دشوار و طاقت فرسا است .
ذهن آدمى باسانى مى تواند حوادثى را كه معلول يكسلسله موجبات معمولى و عادى است - مانند دشمنى هاى شخصى يا مخاصمت هاى قبيله اي يا اختلافات فكرى - تصور كند و هضم و توجيه نمايد دشمنى معاويه با امام حسن يا خصومت بنى اميه با بنى هاشم و يا اختلاف خوارج با على و اولاد على (عليه السلام) از اينقبيل اند ليكن حوادث و رويدادهاي كه هيچ موجب و انگيزه اي جز طمعهاى پست و پليد بشرى ندارند ، دردناكترين امورى مى باشند كه انسان از بيقاعدگى و انحراف مردم در ذهن خود ترسيم و تصور مينمايد .
فكر مى كنيد اين موضوع امكان پذير است كه يك نفر شيعه - كه به امامت حسن همان اندازه معتقد است كه به نبوت جدش و پيغمبر و بعلاوه پيغمبر و بعلاوه سالها در سايه ى نعمت او و پدرش زيسته است - در خاطر بگذراند كه در بحرانى ترين و دشوارترين لحظات زندگى امام ولى نعمتش و در لحظاتى كه وى از همه وقت به اخلاص شيعيان محتاج تر است ، بزرگترين خيانت را نسبت به او مرتكب گردد ؟ ! .
بلى اين امر امكان ناپذير ، بوقوع پيوست ! منظور همان توطئه ى دنائت آميزى است كه در هنگام اقامت آن حضرت در حصار ( مقصوره ى سفيد) درباره ى وى چيده شد.
اكنون بنگريد كه انحطاط و انحراف اخلاقى در ميان نسلى كه امام حسن ميبايست سربازان خود را براى جهاد با دشمن از آنان انتخاب كند تا چه حد شديد بوده است .
گاه يكفرد ذاتا داراى فضيلت است و گاه كسى خود بتنهاي و دور از تأثير محيط داراى سجاياى اخلاقى است ، ولى گاه نيز همين فرد تحت تأثير سست عنصرى و ضعفى كه در نهاد اوست در مواجهه با يك گرايش همگانى و يك شور و حماسه ى عمومى ، منش فردى خود را از دست ميدهد و بجاى آن روح جمع را پذيره مى گردد ، همچون جمع مى انديشد و همانند آنان احساس مى كند و در مسير آنان گام مى نهد چنين فردى در اين حالت با دريافت ها و اصالت هاى فطرى خود در مخالفت و مبارزه است و اين مخالفت معمولا اندكى پس از فرو نشستن تند باد و خاتمه يافتن آن هنگامه ، به ندامتى شديد تبديل خواهد يافت .
شدت بحران مدائن آنچنان بود كه حتى شيعيان ميانه حال را نيز در مسير خود حركت داد و شيعه گرى و غرور حزبى و حتى عواطف ساده ى عربى را نيز - كه به دين مربوط نيست - از ياد او برد .
آخر اگر اين ، امام نيست ، ولينعمت هم نيست ؟ و اگر نه ، يك انسان شريف مجروح هم نيست ؟ .
اين يك نمونه از روشى است كه تاريخ از ( شيعه ى) آن سپاه بياد دارد ، وضع ( خوارج) و ( امويها) و ( شكاكها) و ( الحمراء) را ديگر خودتان حدس بزنيد و يك نمونه كه تاريخ ضبط كند معمولا دليل بر وجود نمونه هاى فراوان ديگرى است كه يا از حافظه ى تاريخ محو گشته و يا از آغاز نخواسته آن را ضبط نمايد .
يك روى ديگر مسئله نيز از پاسخى كه امام حسن به شيعيانش - كه صلح را بر او خرده ميگرفتند - داد ، استفاده مى شود .
وى در اين پاسخ فرمود : ( از صلح با معاويه منظورى جز اين نداشتم كه شما را از كشته شدن برهانم) ( ١٠ ) ، جملات فراوان ديگرى هم بدين مضمون از آنحضرت باقىاست .
اينك براى درك اين حقيقت باندازه اي كه خواننده را به مفاد اين جمله كاملا معتقد سازد ، توضيحى ميدهيم : مبارزه ى امام حسن و معاويه در حقيقت ، مبارزه ى دو شخصى كه هر يك سعى مى كنند بحكومت برسند ، نبود اين مبارزه ، مبارزه ميان دو مسلك و دو فكر بود كه با يكديگر نزاع مرگ و زندگى داشتند و بر سر بقاء و ابديت با هم مى جنگيدند پيروزى در اين مبارزه بمعناى جاودانگى يكى از اين دو مسلك و دو طرز فكرى كه دو رقيب بخاطر آنها در برابر يكديگر قرار داشتند بود جنگهاى مسلكى هميشه چنين است در اين جنگها ، پيروزى از راه اسلحه ، نشانه ى پيروزى واقعى نيست بلكه آنچيزيكه پيروزى يكى از دو جبهه را مسجل مى سازد ، جاودانه شدن و بقاء مكتب و مسلك آن جبهه است و اى بسا كه اين پيروزى نصيب آن جبهه اي ميگردد كه بظاهر و در صحنه ى نبرد با سلاح ، شكست خورده و مغلوب است .
در آن دوره ، مسلمانان بر اثر اينكه از جنبه ى عقيده و مكتب به دو گروه تقسيم شده بودند ، در دو جبهه و دو اردوگاه متخاصم قرار داشتند ، هر جبهه از فكر و عقيده ى خود دفاع مى كرد و به هر وسيله ى ممكن در راه آن فداكارى مينمود .
اين دو مكتب ، مكتب علوى و مكتب اموى و آن دو اردوگاه ، كوفه و شام بود .
صحنه هاى تحريك آميزى كه معاويه بنام انتقام خون عثمان در شام بوجود آورد ، اردوگاه شام را از شيعيان و فرزندان على عليه السلام خالى ساخت و آنان براى اينكه زندگى آرام و بى دغدغه اي داشته باشند ، ناگزير به كوفه يا ولايات تابع كوفه پناه بردند و بدين ترتيب ، عموم شيعيان اهل بيت در كوفه و بصره و مدائن و حجاز و يمن گرد آمدند .
رجال و بزرگان مسلمان و بازمانده ى مهاجران و انصار ، از همه سو به مركز عراق نقل مكان كردند و كوفه در عهد خلافت هاشمى به پايگاه اسلام و گنجينه ى امن و امان ميراث رسالت ، تبديل يافت .
بنابراين ، طبيعى بود كه دعوت عام امام حسن به نبردى كه سرنوشت آن دو مكتب را بايد تعيين كند ، با قبول همگانى اين زبدگان و برگزيدگان كه پس از رحلت پدرش در كوفه مانده بودند و غالبا از شيعيان او و پدرش و از صحابه ى جدش پيغمبر بودند ، مواجه گردد و از اينرو بود كه اينان همگى در جايگاههاى خود در ميان صفوف و واحدهاى سپاه در اردوگاه نخيله مجتمع گشتند .
در هيچ نقطه اي از عالم ، استعداد و امكان نگاهدارى و حراست ميراث اسلام بوجه صحيح ، باندازه ى اين سپاه - كه متضمن گروههاى ارزنده و افراد خاندان پاك بنى هاشم بود - وجود نداشت .
در كنار اين بزرگمردان در صفوف اردوگاه ( نخيله) گروههاى ديگرى نيز وجود داشتند كه در گذشته بتفصيل عناصر آنان و انگيزه هاى آنان و نتائج اعمال آنان را بازگو كرده ايم .
شروع به صف آراي و بسيج جنگى نيز ضرورتى بود كه اوضاع و احوال آن را ايجاب مى كرد و در فصول پيشين بدان نيز اشاره كرده ايم .
در ظرف روزهاي كه شماره ى آن از عدد انگشتان كمتر بود ، عناصر گوناگون و رنگارنگ در دو اردوگاه مسكن و مدائن گرد آمدند و صفوف جنگ از اين اشخاص مختلف الحال تشكيل شد در هر يك از اين دو اردوگاه در كنار مسلمانانى از طبقه ى ممتاز يعنى افراد مسلكى و با ايمان و مخلص ، مردمى از طبقات مختلف و ميانه حال قرار گرفتند .
فرار عبيدالله بن عباس و همراهانش بسوى معاويه ، به تصفيه اي شبيه بود كه در صورت عدم وقوع پيش آمدهاى ديگرى از همان نوع و غيره ، اى بسا سودمند نيز ميتوانست باشد چه ، اين واقعه ، اردوگاه ( مسكن) را كه اينك روياروى دشمن قرار داشت ، از ناسره هاي كه در حقيقت عضو فاسد اين سپاه بودند ، خالى ساخت .
ليكن در مدائن امام حسن و ياران نزديكش ، در ميان انبوه مردمى قرار گرفته بودند كه روحيه اي همچون روحيه ى لشكر شكست خورده داشتند ، نه امكان رسيدن به معاويه وجود داشت تا فرار كنند و نه وظيفه و مسئوليت شور و شوقى در آنان بر مى انگيخت تا استقامت بورزند و همينها بودند كه پس از زمانى كوتاه ابزار آن فاجعه ى بزرگ تاريخى شدند يعنى ميان امام حسن و هدفهاي كه از اين جنگ داشت سدى كشيدند و راه شهادت افتخار آميز را بروى او بستند و همه كار او را تباه كردند ( همچنانكه قبلا گذشت ) .
اكنون فرض مى كنيم كه امام حسن براى ادامه ى جنگ يا نپذيرفتن صلح ، ميتوانسته از يك راه استفاده كند و آن اينكه از ميان همان حصارى كه در مدائن او را در ميان گرفته بود ، به ياران با اخلاص ( مسكن) فرمان دهد كه تحت رهبرى فرمانده جديد قيس بن سعد بن عباده جنگ را شروع كنند و ميدانيم كه اين مرد بزرگ تا آنجا كه از بررسى تمايلات شخصى اش بدست مىآيد - حتى در صورت صلح امام حسن نيز جنگ را بر صلح ترجيح ميداده است ( ١١ ) اگر نافرمانى و شورش اخلالگران مدائن مانع از آن بود كه امام حسن اين سپاه را آماده ى جنگ سازد ، به هر حال نميتوانست از صادر كردن فرمان جنگ به ياران مخلص و با وفاي كه در اردوگاه ( مسكن) بودند ، بطور سرى يا آشكار ، مانع گردد .
شايد بسيارى از مجاهدان با اخلاصى كه در مدائن تحت الشعاع اكثريت بودند نيز در صورتيكه از طرف امام حسن تشويق مى شدند يا آمادگى و موافقتى احساس مى كردند ، ميتوانستند همچون قواى امدادى لشكر مسكن ، بدانسوى رهسپار شوند و اى بسا كه در اينصورت خود امام نيز ميتوانست پس از توقفى كوتاه و پس از آنكه طوفان حوادث اندكى فرو مى نشست ، به آنان ملحق گردد و در آنجا به پيروزى قاطع يا به شهادت - با تمام معناى افتخار آميز و گرامى اين كلمه در پيشگاه خدا و قضاوت تاريخ - نائل آيد .
بنابرين مى پرسيم : در صورتى كه چنين راه چاره اي وجود داشت چرا امام حسن صلح را پذيرفت ؟ .
درباره ى اين سئوال چنين ميگوئيم :
شايد صادر كردن چنين فرمانى در آخرين روزهاى مدائن براى امام حسن امكان داشته و شايد هم نداشته است ولى به هر حال ، مگر هر راه چاره و گريز گاهى را كه در آن اميد موفقيت هست ، ميتوان بعنوان راه حل پذيرفت ؟ چه بسا يك عمل مدبرانه كه در شرائط ديگرى كليد مشكلات و مضيقه هاى فراوان مى گردد و اين اصلى است كه در هنگام انتخاب هر راه حل و راه چاره اي حتما بايد بدان التفات داشت .
آيا طرح كننده ى اين پيشنهاد درباره ى مدت زمانى كه نبرد چهار هزار نفر - سپاهيان مسكن - با شصت يا هشتاد هزار نفر - سربازان شام - بطول خواهد انجاميد نيز انديشيده است ؟ ( و بنابر تحليلى كه در يكى از فصول پيشين كرديم مدت زمان نبرد جمعيتى با ٤٥ برابر خود ) .
و همچنين در اين باره كه وضع امام حسن در پايان لحظات كوتاه اين جنگ ، يعنى در همان هنگاميكه كه ديگر تمام ياران باوفاى مسكن نيز كشته شده اند ، چگونه خواهد بود ؟
بدون كمترين ترديد ، وى در آن صورت - اگر زنده ميماند - وضعى ميداشت كه بجز تسليم بى قيد و شرط هيچ راهى در برابر او نبود و اين همان فرصتى بود كه معاويه براى شروع اقدامات قاطع و جدى خود در مورد مسائل فيما بين كوفه و شام ، انتظار آن را مى كشيد : كوفه را بوسيله ى قواى نظامى اشغال مى كرد ، پيروز و سربلند وارد اينشهر مى شد ، از خاندان پيغمبر انتقامى سخت مى گرفت ، همه ى روزنه هاى اميد را مسدود مى ساخت ، همه ى شعائر برجسته ى اين سرزمينها را از بين ميبرد و اصولى را كه بر روى پيكر بخون آغشته ى دهها هزار نفر از برگزيده ترين شهداى مجاهد راه خدا استوار گرديده بود ، ويران مى ساخت .
گمان نمى رود كه كسى اين نتائج حتمى را درك كند و آنگاه آن ( راه حل) را نافر جام و بيهوده نداند ! .
واضحترين اشكال اين راه حل آنست كه در آنصورت امام حسن در كمترين زمان ، از چهره ى رقيبى خطرناك كه شرائط خود را در صلحنامه بگنجاند ، بصورت دشمن شكست خورده اي كه بجز تسليم بى قيد و شرط چاره اي ندارد ، تغيير شكل ميداد .
اينها همه در صورتى بود كه فرض كنيم امام حسن تا پايان جنگ زنده ميماند و بقتل نمى رسيد حال فرض مى كنيم كه اين جنگ كوتاه مدت ، آنحضرت را نيز قربانى خود مى ساخت يعنى كه امام امكان مى يافت كه از ( مدائن) خارج شود و به ( مسكن) برسد و در جنگ شركت جويد - كارى كه با توجه به سير حوادث بهيچ وجه عملى بنظر نمى رسد - و بالاخره در جنگ كشته شود .
در اينصورت و با اين فرض ، پاسخ آن سئوال اين است كه : شهادت در صورتى كه ببهاى نابودى كامل مكتب تمام شود نمى تواند وسيله ى سرافرازى در پيشگاه خدا و در قضاوت تاريخ باشد .
تاريخى كه ميبايد ماجراى اين جنگ را پس از شهادت امام حسن و پس از وقوع نتائج اسفبار آن ثبت كند ، وضع آن حضرت و جنگهاى او را براى نسلهاى بعد بشكلى ترسيم مى كرد كه مفهومش جز ( اخلالگرى) و ( قيام بر ضد خليفه ى زمان) چيز ديگرى نبود و اين همان مطلبى است كه ما در زير عنوان ( روش معاويه در برابر هدفهاى امام حسن) در همين فصل مى خواستيم بدان اشاره كنيم .
و اينك براى توضيح بيشتر مى گوئيم :
قبلا دانستيم كه زبدگان رجال دين و بازماندگان مهاجر و انصار و برگزيدگان شيعيان وفادار ، بطور عموم ، به نداى حسن لبيك گفته و در سپاهى كه آنحضرت براى نبرد با معاويه بسيج كرد ، شركت جستند و از اين طراز مردم كسى را نمى شناسيم كه از روى عمد و اختيار ، دعوت جهاد امام حسن را نشنيده گرفته و بدان پاسخ نداده باشند .
ميتوان گفت كه اين موقعيت ابتداي و حساس حسن و معاويه ، عينا به موفقيتى كه در گذشته ميان پدران آندو - كه رسولخدا و ابوسفيان - اتفاق افتاده بود شباهت ميداشت كه : همه ى ايمان با همه ى كفر در برابر هم صف آراي كرده بودند .
همچنين دانستيم كه در سراسر گيتى هيچ جمعيتى كه امين و شايسته ى حراست و نگاهدارى نواميس اسلام و اصول عالى و نمونه ى اين مكتب بوجه صحيح باشد ، جز جمعيتى كه در پيرامون امام حسن بودند يافت نمى شد .
از اين مقدمات نتيجه ميگيريم كه : اگر امام حسن اقدام به جنگ مى كرد و اين جمع ارزنده را به نبردى كه بطور حتم يكتن از ايشان را زنده نميگذاشت ، ميكشانيد در حقيقت امانت گرانوزنى را كه اينان تنها حافظان و حاملان آن بودند بدست نابودى سپرده بود و نابودى اين امانت گرانبها بدين معنى بود كه ارتباط على و امامان بزرگوار خاندان آنحضرت - عليهم السلام - با نسلهاى بعد تا قيامت منقطع گردد .
در آن صورت ماجراى امام حسن نيز از لحاظ تأثير تاريخى به ماجراى سادات علوى شباهت مى يافت كه در شرائط و اوضاع مختلف حكومتهاى اسلامى ، بداعيه ى اصلاح ، قيام مى كردند و خويشاوندى نزديكشان با رسولخدا را مستمسك عمل خود مى ساختند و عاقبت پس از مدتى كوتاه يا دراز ، مغلوب و تار و مار مى گشتند و از دعوت و قيام آنان جز نامى در لابلاى كتب تاريخ يا كتب ( انسان) باقى نمى ماند .
واقعا اگر امويان بطور كامل حساب خود را با آل محمد تصفيه ميكردند و حسن عليه السلام بقتل مى رسيد و در كنار او تمامى مردان خاندانش و همه ى زبدگان و برگزيدگان اصحابش - آن بندگان شايسته ى خدا - كشته مى شدند و اسلام ، شكل ( اموى ) ميگرفت ، ديگر از يادگارهاى محمد صلى الله عليه و آله - در تاريخ چه باقى مى ماند ؟ و از آن تربيت ها و آموزشهاى نمونه كه اسلام ، روح و چكيده ى آن را در وجود اين زبدگان دميده و فرو ريخته بود ، چه بر جا ميماند ؟ مگر اسلام غير از همين جمع كه طعمه هاى شمشيرهاى سپاه شام شده اند ، شاگردان و تربيت يافتگانى داشت ؟ ! .
در مباحث گذشته فهميديم كه معاويه تا چه اندازه تحت تأثير غرور و تفاخر قبيله اي و مفتون خود پرستى و مواريث گذشته ى خود بوده است با اين اطلاع و با توجه به اينكه ترديد نداريم كه پس از اين تصفيه ى نهاي ، نام على و آل على جز به زشتى برده نمى شده آيا ميتوانيم اميدوار باشيم كه نام محمد صلى الله عليه و آله و ياد آورى آموزشها و افكار اصيل او با بدگواي و دشنام توأم نمى شده است ؟
دشمن فاتح ، معاويه پسر ابوسفيان است ، يعنى همانكسى كه - بگفته ى خودش - از اينكه مردم روزى پنج نوبت نام ( مرد هاشمى) ( يعنى رسول اكرم ص ) را بر طبق سنت اسلامى در اذان ميبرند ، ناراحت و بر آشفته است ! تا اين حد كه به ( مغيره بن شعبه) مى گويد : ( ديگر با اينوصف چه برنامه اي ميتوان داشت ، جز دفن ، جز دفن) ! ( ١٢ ) .
دوستان و همكاران فاتحش هم يكى برادر شرعى ! او ( زياد بن ابيه) است و ديگرى صحابى سالخورده ( عمرو بن عاص) و سومى مرد زيرك پاكدامنى ! بنام ( مغيره بن شعبه) و چهارمى فتح كننده ى مكه و مدينه ! ( مسلم بن عقبة) بعلاوه ى جمع ديگرى از همين قماش كه همگى ، يكپارچه عشق و علاقه و تعصب به معنويات اسلامند !
جنايات ( زياد) در كوفه و فتنه انگيزيهاى ( عمرو) در ( صفين) و ( دومة الجندل) و كوششهاى اول رشوه گير اسلام يعنى ( مغيره) براى به خلافت رساندن يزيد و ملحق ساختن ( زياد) به ابوسفيان و عمليات جنايتبار ( مسلم بن عقبة) در مدينه و مكه ، براى نشان دادن حداكثر غيرت و عشق و علاقه ى اين حضرات به ميراث اسلام و مقدسات اين آئين و مصالح جامعه ى مسلمان ، كافى است .
اين جنايتكاران در هنگامى اين فجايع را مرتكب شدند كه شاگردان و افراد خاندان پيامبر و ياران زبده ى ايشان با سلاح برنده ى امر بمعروف و نهى از منكر در برابر آنها قرار داشتند و كوچكترين عمل آنها را مشاهده ميكردند اگر اين مانع بزرگ بر طرف مى شد و آل محمد و بندگان شايسته ى خدا روى از جهان مى پوشيدند ميزان اين جنايتها بكجا مى رسيد ؟ خدا ميداند !
نتيجه ى مستقيم و بسيار روشن اين بحث آنست كه اگر امام حسن عليه السلام - با اينفرض كه توانسته بود در جبهه ى ( مسكن) حضور يابد - جان خود و شيعيانش را بيدريغ نثار ميكرد ، بدست خود حكم مرگ خود را امضا كرده و نام خود را به زواياى كتب ( انساب) منتقل ساخته بود ، مكتب خود را نيز به فنا محكوم ساخته بود و ديگر از آن كمترين اثرى در جهان باقى نمى ماند ، تاريخ افتخار آميز او و تاريخچه ى خاندان شامخ و با عظمت او در لباس ننگين ترين و زشت ترين افسانه ها بازگو مى شد ، معاويه آنرا بميل خود مى ساخت و پس از او مروان و مروانيان بنظر خود بر آن چيزها مى افزودند.
و اين در حقيقت بمعناى پايان يافتن تاريخ انسانى اسلام و شروع تاريخ اموى با نشانه ها و مشخصات امويگرى بود و در حديث است كه : ( اگر از بنى اميه جز پير زالى گوژ پشت كسى نماند ، هر آينه دين خدا را پايمال عدوان و دستخوش انحراف خواهد ساخت) ( ١٣ ) در اين صورت آيا در برابر امام حسن راهى جز آنكه پيمود ، وجود داشت ؟
كمترين بررسى و تأمل نشان ميدهد كه عمل آن حضرت بهترين طريقه اي بود كه ميتوانست از شدت اقداماتى كه از معاويه انتظار مى رفت ، بكاهد ، بلكه جز راه او ، راه ديگرى براى اينكار وجود نداشت .
امام حسن كه اين پيش آمدها را همچون حوادث واقع شده اي در برابر خود ميديد ، با حفظ جان شيعيان و يارانش ، خط ارتباط خود را با نسلهاى آينده محفوظ نگاه داشت بلكه رابطه ى پدرش و جدش را نيز با دوره هاى بعد حفظ كرد و مكتب و ايده ى خود را از فنا و نابودى حتمى نجات داد و تاريخ اسلام را از مسخ و تحريف و رنگ آميزى و تزوير بر كنار داشت .
از اعماق پريشانى و شكستى كه دنياى او را فرا گرفته بود ، پيروزى و موفقيتى درخشان و متلاء لاء براى فكر و معنويت و آينده خود بيرون كشيد و دنياى خود را فداى حفظ دين كرد .
و اين همان نشان امامت در اين دودمان پاك و در اين شاخه ى برومند درخت نبوت است.
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- شرح نهج البلاغه : ( ج ٤ ص ١٢ ) .
٢- احتجاج طبرسى : ١٥١ .
٣ - ابن خلدون ، ابن اثير ، مجلسى و ديگران نيمه ى اول اين خطابه در ضمن متونى كه از تواريخ قديم در اين فصل آورديم ، از نظر خواننده گذشت.
٤- وى قهرمان واقعه ى جنايتبار ( حره) يعنى ماجراى مباح كردن جان و مال و ناموس مردم مدينه بمدت سه روز و ويران كننده ى كعبه در ماجراى نصب منجنيق و پرتاب سنگ و و همانكسى است كه معاويه وقتى زمينه را براى حكومت يزيد فراهم مىآورد توصيه ى او را هم بعنوان يكى از مقدمات اين هدف به او كرد و گفت : ( تو با مردم مدينه در گيرى اي خواهى داشت ، اگر چنين شد مسلم بن عقبه را بر سر آنها بفرست زيرا او كسى است كه خير خواهيش بر من ثابت شده است) ! ( رجوع شود به طبرى و بيهقى و ابن اثير ) .
٥- وى - بگفته ى بيهقى در ( المحاسن و المساوى) نخستين كسى است در اسلام كه رشوه داد و - به گفته ى تمامى مورخانى كه از او نام برده اند - كسى است كه ماجراى ( استلحاق) زياد ( يعنى زياد را كه ثمره ى آميزش غير قانونى ابوسفيان با مادر وى بود ، پسر ابوسفيان شناختن ) اين عمل ضد اسلامى ، به دلالى او انجام گرفت و باز كسى است كه در معرفى و نامزد كردن يزيد براى خلافت پس از معاويه ، گوى سبقت از ديگران ربود و خود او در اين باره گفت : ( پاى معاويه را به ماجراي كشانيدم كه براى امت محمد بسى ديرپا خواهد بود و گرهى پديد آوردم كه بدين زوديها گشوده نخواهد گشت) و همانكسى است كه حسان بن ثابت هجاى معروف خود : اگر زشتى و پليدى مجسم گردد ، برده اي از ( ثقيف) خواهد بود زشتر وى و يكچشم را درباره ى او سروده است
٦- همان شيطان معروف و كسى كه - بقول غلامش ( وردان) - دنيا و آخرت در دل او صف آراي كردند و او دنيا را بر آخرت برگزيد و با معاويه همدست شد بدينشرط كه مصر ، طعمه ى او باشد ليكن نه فروشنده سود برد و نه آبروى خريدار بر جاى ماند ! .
ابن عبدربه به سند خود از حسن بصرى روايت كرده كه گفت : ( معاويه احساس كرد كه اگر عمرو با او بيعت نكند ، كار حكومت بر او قرار نخواهد گرفت لذا بدو پيشنهاد همكارى كرد عمرو گفت : بخاطر چه بدنبال تو بيفتم ؟ بخاطر آخرت كه در دستگاه تو خبرى از آن نيست ؟ يا بخاطر دنيا ؟ فقط در صورتى حاضرم كهمرا شريك خود سازى ! گفت : شريك من باش ، گفت : پس مصر و نواحى آن را بنام من بنويس ، و معاويه هم نوشت و در آخر فرمان افزود : و عمرو ملتزم به شنواي و فرمانبرى است عمرو گفت : بنويس كه اين شنواي و فرمانبرى شرط را تغيير نمى دهد معاويه گفت : اين ديگر لازم نيست گفت : مگر بنويسى) ! .
اين صحابى پير فرتوت كه در نود و هشت سالگى مرد ، رضايت يافت كه اين عمر دراز را با اينچنين عقبگرد پليدى بپايان برد و امتناع نكرد كه بيباكانه بگويد :
اگر مصر و حكومت آن نمى بود بر مركب نجات سوار مى شدم زيرا ميدانم كه على بن ابيطالب بر حق است و من بر ضد اويم ! .
طليعه و آغاز زندگى او از نظر ببار آوردن صدمه و خسارت براى اسلام و رسول اكرم ، بسى مؤثرتر و پر آزارتر بود وى در آن هنگام يكى از كسانى بود كه در نقشه ى قتل پيامبر اسلام در شب ( مبيت) شركت داشت و كسى بود كه آيه ى ( ان شانئك هو الابتر ) درباره ى او نازل شد بعدها باز يكى از شركاى واقعه ى شورش بر ضد عثمان بود و به فلسطين نرفت مگر آنگاه كه جراحت را هر چه عميقتر ساخته بود ( بطوريكه خود او وقتى خبر قتل عثمان را شنيد به اين موضوع اعتراف كرد ) و در آخر كار هم با اين بده بستان فضا حتبار به معاويه پيوست در جنگ صفين بارسواترين وسيله اي كه تاريخ بياد دارد از مرگ حتمى ، خود را نجات داد و سپس نقشه ى بر نيزه كردن قرآنها را طرح كرد ، نقشه اي كه مايه ى فريب مسلمانان و گسيختن رشته ى دين گشت در دم مرگ به پسرش گفت : ( در كارهاي وارد شده ام كه نمى دانم در پيشگاه خدا چه حجتى خواهم داشت) سپس به اموال خود نظر افكند و انبوهى آن را ديد و گفت : ( كاش اينها سرگين بود ، كاش سى سال پيش مرده بودم ، دنياى معاويه را آباد و دين خود را تباه كردم ، دنيا را برگزيدم و از آخرت گذشتم ، كور شدم و راه را گم كردم تا اجلم فرا رسيد) باز مانده ى ثروت او سيصد هزار دينار طلا و دو ميليون درهم نقره بود غير از باغ و مزرعه رسول اكرم ( ص ) درباره ى او و معاويه مى فرمود : اين دو جز بر فريب با يكديگر همدست نمى شوند ، اين حديث را طبرانى و ابن عساكر روايت كرده اند احمد حنبل و ابويعلى در مسندهاى خود از ابى برزه روايت كرده اند كه گفت : با پيغمبر ( ص ) بوديم ، آواز غناي شنيد فرمود ببينيد اين چيست ، من بالا رفتم معاويه و عمروعاص را ديدم كه به غنا مشغولند ، آمدم پيغمبر را خبر كردم فرمود :( پروردگارا اين دو را در فتنه بيفكن ! بارالها ايندو را در آتش در انداز) از كتاب تطهير الجنان تأليف ابن حجر نقل شده كه ( عمرو) بر فراز منبر رفت و به على ناسزا گفت سپس مغيره نيز چنين كرد به حسن گفتند : تو نيز بر منبر برو و گفته هاى اينها را پاسخ گوى ، وى امتناع كرد مگر باين شرط كه آندو تعهد كنند كه اگر راست گويد سخن او را تصديق كنند و اگر دروغ گويد تكذيب نمايند ، تعهد كردند و او بر فراز منبر بر آمد ، خدا را حمد و ثنا كرد و سپس گفت : شما را بخدا اى عمرو و اى مغيره ! اين را دانسته ايد كه رسولخدا بر ( جلودار) و ( سوار) لعنت فرستاد و از آندو يكى معاويه بود ؟ اشاره به اين جريان كه روزى ابوسفيان سوار بر مركب در حاليكه پسرانش معاويه و عتبه يكى جلودار بود و ديگرى از پى مى راند براهى مى گذشتند رسولخدا نظرش بر آنان افتاد و فرمود اللهم العن القائد و السائق و الراكب گفتند : آى دانسته ايم سپس گفت : شما را بخدا اى معاويه و اين مغيره ! اين را نميدانيد كه رسولخدا ( ص ( ( عمرو را به هر قافيه اي كه گفت لعنتى كرد ؟ گفتند : چرا ميدانيم ، سپس گفت : شما را بخدا اى عمرو و اى معاويه اين را نميدانيد كه رسولخدا بر قوم و عشيره ى اين مرد - يعنى مغيره - لعنت فرستاد ؟
گفتند : چرا ميدانيم آنگاه حسن گفت : پس خدا را بر اين نعمت سپاس مى گويم كه شما را از جمله كسانى قرار داد ، كه از على بيزارى مى جوئيد اين ( عمرو) همانست كه ( عمار ياسر) صحابى بزرگوار - رضى الله عنه در جنگ صفين اين جملات را درباره ى او گفت : ( آيا مايليد بكسى بنگريد كه با خدا و رسولش راه دشمنى و انكار پيمود و بر مسلمانان ظلم كرد و مشركان را ياورى نمود و چون ديد كه خدا دين خود را عزيز و رسول خود - صلى الله عليه و آله - را پيروز ميگرداند ، اسلام آورد و تازه از روى ترس نه از سر ميل و رغبت سپس رسولخدا وفات يافت و سوگند بخدا كه از آن پس جز به دشمنى مسلمانان و مدارا با تبهكاران شناخته نشده است پايدارى كنيد و با او بجنگيد زيرا او در پى خاموش كردن نور خدا و يار و ياور دشمنان خدا است) ( طبرى ، ابن ابى الحديد ، مسعودى و ديگران ).
٧- رجوع شود به ( ربيع الابرار) زمخشرى و ( المثالب) ابن السائب و ( الاغانى) ابوالفرج و ( مثالب بنى اميه) تأليف ابن السمان و ( بهجة المستفيد) تأليف جعفر بن محمد همدانى پس از مراجعه به كتابهاى مزبور خواننده مختار است كه معاويه را به هر يك از چهار پدرى كه در اين كتابها بنام و نشان براى او معرفى كرده اند ، انتساب دهد .
مؤلف : سرور عرب در نهج البلاغه به همين موضوع اشاره مى كند آنجا كه مى گويد : ( و ليس الصريح كاللصيق ) .
٨- براى اطلاع از اين موارد رجوع شود به ( مروج الذهب) ( ج ٢ ص ٧٢ ) و مدارك ديگرى كه قبلا بمناسبت ذكر برخى از اين جنايات از آن ياد كرده ايم يا بعدا در فصل مربوط به ( كيفيت وفاى معاويه به شروط صلح) از آن ياد خواهيم كرد .
٩- مروج الذهب ( ٢ / ٧٢ ) تذكر اين مطلب در اينجا لازم است كه على عليه السلام در ايام جنگ صفين شنيد كه بعضى از اصحاب به مردم شام ناسزا و دشنام مى گويند ، - - به آنان گفت : ( من خوش ندارم كه شما بدزبان و دشنام گوى باشيد ، بهتر است اعمال آنان را بازگو و حالات آنان را بيان كنيد ، اين هم درست تر و هم به عذر خواهى نزديك تر است ، بجاى دشنام بگوئيد : خدايا خونهاى ما و آنان را حفظ كن و ميان ما و آنان صلح ده و ايشان را از گمراهى نجات بخش تا گمراهان حق را بشناسند و باطل گرايان از ضلالت باز گردند ( شرح نهج البلاغه : ١ / ٤٢٠ و ٤٢١ ) روزى پيك معاويه نزد حسن عليه السلام آمد ، در ضمن سخنان خود گفت : از خدا مسئلت مى كنم كه تو را حفظ كند و اين قوم را هلاك گرداند امام حسن بدو گفت : ( آرام ! به كسى كه تو را امين دانسته خيانت مكن براى تو همين بس كه مرا بخاطر رسولخدا و بخاطر پدر و مادرم دوست بدارى اما در خيانتكارى تو هم همين بس است كه جمعى بتو اطمينان كنند و تو دشمن آنان باشى و آنان را نفرين كنى) . ( الملاحم والفتن ، ص ١٤٣ ، ط نجف )
١٠- دينورى : ( ص ٣٠٣ )
١١- در اينباره رجوع كنيد به تاريخ ابن اثير ( ٣ / ١٦٢ )
١٢- مروج الذهب : ٢ / ٣٤٣ و ابن ابى الحديد : ٢ / ٣٥٧
( مطرف بن مغيره) ميگويد : ( با پدرم مغيره بشام نزد معاويه رفتيم ، پدرم بحضور او مى رفت و با او سخن ميگفت و چون باز مى گشت با من درباره ى معاويه و عقل و درايت او چيزها مى گفت و او را تحسين ها مى كرد يكشب هنگامى كه از نزد معاويه بازگشت چندان اندوهناك بود كه غذا نخواست ، ساعتى در انتظار نشستم تا چيزى بگويد و با خود انديشيدم كه درباره ما يا شغل ما امروز تازه اي پديد آمده است عاقبت بدو گفتم : چگونه است كه امشب چنين اندوهناكى ؟ گفت :
پسرم ! اينك من از نزد پليدترين مردم مىآيم گفتم : مگر چه پيش آمده است ؟ پدرم گفت : امشب هنگاميكه با معاويه تنها بودم باو گفتم : به آرزوهايت رسيدى اى اميرالمؤمنين ! چه شود اگر عدالت و نيكو كارى پيشه كنى ، تو اينك سالخورده گشته اي خوبست به برادرانت از بنى هاشم نظرى بيفكنى و با آنان به آئين خويشاوندى عمل كنى ، بخدا در دست ايشان هيچ چيزى كه تو را بيمناك كند وجود ندارد معاويه در پاسخ من گفت : هرگز ! هرگز ! مرد تيمى زمامدار شد ، عدالت پيشه كرد و آنهمه كار انجام داد ولى همينكه مرد نامش نيز مرد فقط گاهى گوينده اي از او نام ميبرد : ابوبكر پس از او وابسته ى قبيله ى ( عدى) به حكومت رسيد ، ده سال زحمت كشيد و نياسود او نيز چون مرد ، نامش هم با او مرد مگر اينكه گاهى گوينده اي بگويد : عمر پس از او برادر ما عثمان زمامدار شد كه هيچكس در نسب بدو نمى رسيد ،او هم كارها كرد و بوسيله ى او كارها انجام گرفت ولى چون مرد از ناماو و كارهاى او اثرى بر جاى نماند ولى نام آن مرد هاشمى هر روزى پنج نوبت با فرياد برده مى شود : اشهد ان محمدا رسول الله ! با اين وصف چه برنامه اي ميتوان داشت ؟ جز دفن ! جز دفن) !
١٣- ( الخرائج و الجرائح) تاليف : ( سعيد بن هبة الله راوندى) متوفى بسال ٥٧٣ ( ص ٢٢٨ )
۱۵
صلح صلح
انگيزه هاى صلح از نظر دو جبهه
با آشناي به چگونگى اقدامات معاويه براى رسيدن به هدفهاى خود ، شگفت نمى نمايد كه وى اولين پيشنهاد كننده ى صلح باشد ( ١ ) و هر گونه تعهدى به امام حسنبسپارد فقط بازاى گرفتن يك امتياز يعنى ( حكومت).
اين نقشه را معاويه در هنگامى كه هنوز طرفين براى جنگ در شور و التهاب بودند طرح كرد و فعاليت خود را بيش از آنچه براى تنظيم اردوگاه و تدبير امور جنگ بكار ميبرد ، در اجراى اين نقشه متمركز ساخت نقشه اين بود كه به امام حسن پيشنهاد صلح كند ، اگر پذيرفت كه هيچ ، و گرنه صلح را بزور بر او تحميل كرده و به هر قيمتى از شروع جنگ جلوگيرى نمايد .
براى تأمين اين منظور پيش از هر چيز لازم بود كه در جبهه ى امام حسن وضعى بوجود بيايد كه خود بخود مردم را بفكر ( صلح كردن) بيندازد .
بر اساس اين نقشه ، ناگهان سيل شايعات دروغين بسوى اردوگاههاى اين جبهه سرازير شد ، بازار رشوه رونق گرفت ، در ستون وعده هاي كه هوش از سر بسيارى از فرماندهان يا داعيه داران فرماندهى مى ربود ، اينگونه وعده هاي ديده مى شد : فرماندهى يك لشكر ، حكومت يا ناحيه ، ازدواج با يك شاهزاده خانم اموى ! و در رشوه هاى نقدى رقم يك ميليون ديده مى شد !
معاويه براى پياده كردن اين نقشه همه ى نيرو و همه ى هوش و استعداد و تجربيات خود را بكار انداخت ، بسيارى از وجدان فروشهاي كه بظاهر حسن را ترك نگفته بودند نيز در باطن مزدور و آلت دست او بشمار مى رفتند و در دستگاه حسن بن على براى او جاسوسى مى كردند و هيچگونه امكانى را براى ترويج هدفهاى او از دست نميدادند.
لشكرها و سلاحها و عمليات سوق الجيشى نيز وسائل ديگر او براى عملى كردن نقشه ى صلح بودند ، او مايل نبود كه نخستين بار به عراق حمله كند زيرا نمى خواست با بودن راه چاره ى ديگر ، با حسن وارد جنگ شود و البته راه چاره از نظر معاويه با راه چاره از نظر مردم يا از نظر دين جديد ، بسى تفاوت داشت .
بايد انصاف داد كه وسائلى كه معاويه در اين مورد بر انگيخت همه ابتكارى و حساب شده و بر طبق روشهاى دقيق تنظيم شده بود و مى توانست نظر و هدف خاص او - يعنى ايجاد زمينه اي كه رقيب را بفكر صلح بيندازد - را بطور كامل تأمين كند .
وقتى از طرفى فرمانده جبهه ى عراق و بدنبال او بيشتر سركردگان سپاه ، وجدان خود را با مال يا وعده معامله مى كنند و از طرف ديگر ناگهان سيل شايعات دروغ و تزلزل آور و مردد كننده و هولناك ، اردوگاه ( مسكن) و ( مدائن) را در هم مى ريزد و بالاخره خود امام حسن بر اثر رواج همين شايعات در وضعى قرار ميگيرد كه امكان هيچگونه اقدام مثبتى براى او باقى نمى ماند و حتى نمى تواند در برابر توده ى سپاهيانش ظاهر گردد بدون آنكه مورد هجوم ناگهانى دشمنان داخلى قرار گيرد در چنين موقعيت آشفته و اوضاع نابسامانى آيا راه چاره اي جز تن دادن به صلح بنظرش مى رسد؟
موقعيت عجيبى بود ، نيكيها و شرائط مساعد تحت الشعاع فساد و بد انديشى مردم قرار داشت و بر رهبر چه ايرادى ميتوان گرفت وقتى شرائط نامساعد و وضع ، نابسامان است ؟ و از مردم چه گله اي ميتوان داشت وقتى فتنه و فساد در ميان ايشان ترويج مى شود البته انحراف برخى از طبيعت ها و نو ظهور بودن اسلام را - كه هر يك جداگانه عاملى بودند براى پديد آمدن چنين وضعى در مردم دو دل يا كسانيكه و بال گردن اسلام شده بودند - نيز نميتوان ناديده گرفت .
حال در چنين موقعيتى كه حسن بن على بر اثر عواملى خارج اختيار خود او مانند خيانت سپاهيان يافتنه انگيزيهاى ماهرانه ى حريف ، در نخستين صف آراي با شكست روبرو مى شود ، قاعده آنست كه از همان لحظه و همان روز در فكر صف آراي ديگرى باشد و نبرد خود با معاويه را به ميدان جديدى بكشاند ، ميدانى كه دست خيانت سپاهيان بدان نمى رسد و انحراف طبايع بدان زيان نمى رساند و دسيسه هاى دشمن و فتنه انگيزيهاى او بر شانس موفقيت و نفوذ و پيروزى روز افزون آن مى افزايد .
اين خلاصه ى آن طرحى است كه امام حسن به نيكوترين وجهى از آن بهره بردارى كرد و معاويه با همه بيدارى و هشيارى اش در آن موقعيت ، غافلگير شد و آنرا درك نكرد .
پيشنهاد صلح معاويه ، مورد قبول امام حسن واقع شد ولى اين فقط بدين منظور بود كه او را در قيد و بند شرائط و تعهداتى گرفتار سازد كه معلوم بود كسى چون معاويه دير زمانى پايبند آن تعهدات نخواهد ماند و در آينده ى نزديكى آنها را يكى پس از ديگرى آشكارا نقض خواهد كرد و مردم نيز وقتى چنين ديدند ، قاعده خشم و انكار خويش را نسبت بدو آشكارا بيان خواهند كرد و بدينصورت بود كه بذر خشم و انتقام ، بذرى كه در سرزمين دل مردم ، دير پاى و در امتداد نسلها بر قرار است ، بوسيله ى صلح پاشيده شد و اين خشم ، مايه ى شورشهاي شد كه در طول تاريخ همواره به تصفيه ى قدرتهاى غاصبانه كمك كرد .
اين ميتواند خلاصه ى طرح سياسى اي باشد كه امام حسن بخاطر آن تن به قبول صلح داد و سپس به نيكوترين وجهى از آن بهره بردارى كرد و معاويه را غافلگير ساخت و اين عمل همچون نشان نبوغ مظلومانه اي بر تارك آن امام مظلوم درخشيد .
در اين صورت بر حسن چه ايرادى ميتوان گرفت اگر صلح را بر طبق نقشه ى حساب شده ى خود امضاء كند ؟ نابسامانى وضع او در ( نخستين صحنه) و اميدوارى به نتايج ( صحنه ى دومين) صلح را در نظر او موجه مى ساخت ، علاوه بر اينكه اساسا پديده ى اصلاح ميان امت اسلامى و آثار قهرى آن مانند جلوگيرى از خونريزى و صيانت مقدسات و محقق ساختن و جهه ى نظر اسلامى ، نيز خود موجب ترجيح صلح مى شد .
بيش از چند ماه طول نكشيد ، كمتر از عدد انگشتان دو دست ولى حوادث خرد كننده و شكننده اي كه در اين ماهها بوقوع پيوست آن را بعدد ستارگان آسمان وانمود مى ساخت اين ، قطعه زمانى بود كه دل آدمى با هر آنچه از عشق و تحسين كه در گنجايش آنست بدان روى مىآورد عطر دلاويز نبوت از آن متصاد گشت و مزاياى امامت راستين در آن تجلى نمود و با همه كوتاهى و زود گذرى ، باطن و حقيقت كار كسانى بيشمار را آشكار ساخت اين همان ماههاي بود كه پرونده اش با بهترين سر انجام ها در عالم مسالمت و اصلاح ، ختم شد و در آن برترين سر انجام ، مصلحت دين و دنيا بهم پيوست .
حسن بن على در چهره ى ( مصلح اكبر) ى كه جدش رسولخدا صلى الله عليه و آله در حديثى بدان بشارت داده بود ، ظاهر گشت : ( اين پسر من سرور و آقاست ، و در آينده ى نزديك خدا بدست او ميان دو گروه بزرگ مسلمانان صلح خواهد داد) .
اراده ى خدا بر اينست كه اين خاندان از برترين مراحل شرف در شكلها و صحنه هاى گوناگونش برخوردار باشند اگر پيروزى از راه شمشير بدست نيامد ، از راه شهادت و مرگى كه در پيشگاه خدا و قضاوت تاريخ ارزشمند است ، و اگر به اين هر دو صورت امكان نيافت ، بوسيله ى اصلاح و وحدت كلمه و يكپارچه ساختن پيروان توحيد براى شرف آدمى همين بس كه پيام آور صلح باشد و در پيروزى يك انسان همين بس كه شرفش پايدار ماند پايدار بودن شرف ، ضامن پايدارى عزت است و عزت انگيزه ى پيوسته اي است كه آدمى را به زندگى سوق مى دهد و بر سرورى و آقاي استوار است .
اينك با توجه به آنچه گذشت باسانى ميتوان انگيزه هاى صلح را از نظر امام حسن باز شناخت .
و اما انگيزه هاى معاويه كه موجب پيشقدمى او در موضوع صلح شد ، انگيزه هاي از نوع ديگر بود كه نه از عجز و ناتوانى ريشه مى گرفت و نه به خواسته هاى دين يا اصلاح ميان امت و جلوگيرى از خونريزى نظر داشت اصلاح ميان امت يا جلوگيرى از خونريزى از نظر معاويه نمى توانست انگيزه ى چشم پوشى از امتيازات فاتح بودن باشد ، شبيخونها و سفاكيهاى او در مدينه و مكه و يمن و وضع گستاخانه ى او در ( صفين) ميتواند هر كسى را با ماهيت شيطانى او آشنا سازد ، گرچه كم اند كسانيكه معاويه را كاملا شناخته باشند .
در اينصورت بايد گفت كه پيشنهاد صلح از طرف او فقط ميتواند طغيان يك حس سود جويانه باشد و بس چيزى كه با سرگذشت افسانه وار معاويه متناسبتر و قابل تطبيق تر است .
او چنين پنداشته بود كه كناره گرفتن امام حسن از حكومت بنفع او ، در افكار عمومى بمعناى كناره گرفتن از خلافت تلقى خواهد شد و گمان كرده بود كه پس از اين پيشامد ، او در نظر مسلمانان بعنوان خليفه ى قانونى معرفى خواهد گشت ( ٢ )
اين رؤياى لذتبخشى بود كه معاويه هر چيز گرانبهاي را در برابر آن خوار مى شمرد ديگر نميدانست كه اسلام بسى عزيزتر و شامختر از آن است كه رجاله بازى ها و هوچيگرى هاى كسى چون او را بپذيرد يا زمام خود را بدست بردگان جنگى آزاد شده و فرزندان ايشان بسپارد .
انكار نميتوان كرد كه ممكن است انگيزه هاى ديگرى نيز وجود داشته و توانسته از معاويه شخصيت ديگرى كه دشمن جنگ و دوستدار صلح و پذيرنده ى تعهدات و سوگندها و ميثاق هاى مؤكد است ، بسازد ولى بررسى ديگر انگيزه هاى وى از قوت اين مطلب نمى كاهد كه بزرگترين انگيزه ها و دواعى وى همان رؤياى لذتبخشى بوده است كه بدان اشاره كرديم .
اينك در زير ، مجموعه ى موضوعاتى را كه هر يك ميتواند بخشى از عامل وادار كننده ى او بر پيشنهاد صلح باشد ، بيان مى كنيم :
١ - ميدانست كه حسن بن على عليهما السلام صاحب اصلى حكومت است و براى بدست آوردن حكومت ناگزير بايد صاحب اصلى آن را - و لو بظاهر - قانع ساخت و بهترين طريق قانع ساختن او ( صلح) است .
اعتقاد او به اينمطلب - يعنى به اولويت حسن بن على براى حكومت - در نامه اي كه كمى پيش از حركت سپاه بسوى ( مسكن) براى آنحضرت فرستاد ، با اين عبارت ذكر شده : ( تو بدين امر سزاوارتر و شايسته ترى) و در گفتگواي كه راجع به اهل بيت پيغمبر با پسرش يزيد داشته چنين بيان گرديده : ( پسرم ! بى ترديد اين حق از آن ايشان است) ( ٣ ) و باز در نامه اي كه به زياد بن ابيه نوشته ، بدينگونه تبيين شده است : ( و اما اينكه او ( يعنى حسن ) بر تو برترى جسته و آمرانه سخن گفته ، اين حق اوست و ميبايد چنين كند) ( ٤ ) .
در معضلات و مشكلات دينى نظر امام حسن را همچون كسى كه معتقد به امامت اوست ، مى پرسيد ( ٥ ) و بارها صريحا مى گفت كه حسن ( سرور مسلمانان) است ( ٦ ) و مگر كسى جز پيشوا و امام مسلمانان ، سرور ايشان تواند بود ؟
٢ - با وجود همه ى وسائلى كه در اختيار داشت از نتائج جنگيدن با امام حسن سخت بيمناك بود و اين مطلب را كتمان نيز نميكرد مثلا : ( در توصيف دشمنان عراقيش مى گفت : بخدا هرگاه چشمان ايشان را كه در صفين از زير كلاهخودها نمايان بود بياد مىآورم هوش از سرم پرواز مى كند ( ٧ ) گاه درباره ى آنان مى گفت : خدا بر آنان غضب كند ، گواي دلهايشان همه يكدل است ( ٨ ) بدينجهت بود كه گرايش به صلح را گريز گاهى از برخورد با ايشان و مشاهده ى چشمهاى آنان از زير كلاه خود مى دانست !
٣ - از موقعيت امام حسن فرزند رسولخدا صلى الله عليه و آله در ميان مردم و مكانت معنوى بينظيرى كه آنحضرت بر حسب اعتقادات اسلامى دارا بود ، واهمه داشت لذا مى خواست بوسيله ى صلح از جنگ با او بگريزد .
وى مى انديشيد كه ممكن است خداوند كسى را از ميان صفوف شام بر انگيزد كه حقايق را بمردم باز گفته و ناپسندى وضعى را كه در برابر امام حسن بخود گرفته اند ، براى آنان مدلل سازد چنين حادثه اي بى ترديد مسلمانان جبهه ى او را بر شورش و نافرمانى بر مى انگيخت و عاقبت ، سپاه او را متلاشى مى ساخت .
او در تمام مدتى كه در برابر حسن صف آراي كرده بود ماجراى ( نعمان بن جبله ى تنوخى) را كه در صفين بخاطر داشت در آن جنگ ، وى كه خود از سران سپاه شام بود با صراحت بيسابقه اي با معاويه سخن گفته و آنچنانكه از يكفرد معمولى نسبت به حاكمى انتظار نمى رود ، او را بباد تمسخر و استهزاء گرفته بود معاويه حتى امروز نيز قبول نميكرد كه مردم شام شعورى بپايه ى شعور آنروز آن مرد داشته باشند .
از جمله سخنانى كه وى در صفين به معاويه گفت اين بود : ( بخدا - اى معاويه - من بزبان خود براى تو مصلحت انديشى كردم و ملك و حكومت ترا بر دين خود ترجيح دادم و بخاطر هوسهاى تو ، راه هدايت را كه مى شناختم ترك گفتم و از صراط حق و حقيقت كه مى ديدم ، كناره گرفتم چگونه به رشد و هدايت راه خواهم يافت من كه با پسر عم رسول خدا صلى الله عليه و ( آله ) و سلم و اول گرونده ى به او و نخستين هجرت كننده ى با او ، مى جنگم ؟ اگر آنچه را كه ما اينك در اختيار تو گذارده ايم به او ارزانى ميداشتيم يقينا دلى مهربانتر و دستى بخشنده تر ميداشت ليكن اكنون كار را به تو واگذار كرده ايم و ناگزير بايد آنرا - چه بحق و چه بناحق - بپايان بريم حال كه از ميوه و جويبار بهشت محروم مانده ايم از انجير و زيتون ( غوطه) ( ٩ ) دفاع خواهيم كرد) ! ( ١٠ ) .
يكى از تدابير سياسى معاويه اين بود كه مردم شام را از شناساي بزرگان اسلام كه در خارج شام مى زيستند باز ميداشت ، مبادا كه از اين شناساي ، روزنى به مخالفت و انشعاب گشوده گردد لذا بر ما پوشيده است كه چگونه اين مرد شامى توانسته بود پسر عم رسولخدا را شناخته و از سبقت او در اسلام و دل مهربان و دست بخشنده و اولويت او براى حكومت اطلاع يابد .
معاويه ، سياست بيخبر نگاهداشتن مردم از بزرگان اسلام را تا آخر دوران حكومتش ادامه داد اين سياست ، ابزارى بود كه بوسيله ى آن توانست آن اجتماع عظيم را در جنگ صفين و سپس در لشكر كشى بسوى ( مسكن) فراهم آورد .
يكى از نشانه هاى بكار بردن اين سياست را - كه نشانه ى ضعف بكار برنده ى آن نيز هست - در سخنى كه معاويه خطاب به ( عمروعاص) بيان كرد ميتوان مشاهده نمود در آنروز عمروعاص در برابر امام حسن زبان به مفاخره گشوده و از آن حضرت پاسخى بليغ و دندان شكن - كه محركش معاويه نيز از آسيب آن در امان نماند - شنيده بود معاويه در اين هنگام خطاب به عمرو گفت : بخدا قسم از اين گفتگو جز اهانت بمن منظورى نداشتى مردم شام تا اين لحظه كه اين سخنان را از حسن شنيدند ، گمان نميكردند كه كسى بمرتب و منزلت من باشد ( ١١ ) .
٤ - سياست معاويه - كه در راه منافع شخصى وى كمتر خطا ميكرد - ايجاب مينمود كه وى درباب ( صلح) پيشقدم باشد و بر آن اصرار بورزد و هر اندازه كه براى او ممكن است از مردم دو منطقه ى عراق و شام و ديگر آفاقى كه صداى وى بدانجا مى رسد ، بر اين صلح طلبى گواه گيرد .
وى در وراى اين ظاهر صلحجويانه منظور ديگرى را تعقيب ميكرد و آن اينكه براى آينده ى نزديك خود كه سرنوشت جنگ آن را مشخص مى ساخت ، زمينه اي فراهم آورده باشد يكى از دو صورتى كه انتظار وقوع آن ميرفت اين بود كه جنگ با پيروزى شام ختم شود و حسن و حسين و خاندان و يارانشان بطور دسته جمعى كشته شوند ، در اين صورت هيچ عذرى در مورد اين جنايت بزرگ بهتر از اين نبود كه وى مسئوليت فاجعه را متوجه امام حسن نموده و بى آنكه دروغ گفته باشد به مردم بگويد : من حسن را به صلح خواندم ولى او به هيچ چيز جز جنگ رضايت نداد ، من زندگى او را ميخواستم و او مرگ مرا ، من در پى حفظ خون مردم بودم و او طالب قتل مردمى كه در ميان من و او مى جنگيدند .
اين تردستى سياسى بسيارى از هدفهاى معاويه را تأمين ميكرد و بدو امكان ميداد كه بطور نهاي حساب خود را با آل محمد تصفيه كند ، در آنصورت وى در نظر عموم ، رقيب فاتح و در عين حال مرد عادل و منصفى قلمداد مى شد كه همه ى كسانى كه نداى صلح او را پيش از شروع جنگ شنيده بودند حق را بجانب او ميدادند و انصاف و عدالت او را گواهى ميكردند .
ولى امام حسن عليه السلام كسى نبود كه از تردستى هاى سياسى حريف خود غافل گشته يا خود از بكار بستن اين روشها عاجز باشد ، او در همه حال از دشمن خود هشيارتر و زبردست تر و در بهره بردارى از فرصت ها بنحو صحيح و خدا پسند نيرومندتر بود ، لذا با مشاهده ى شرايط ناهنجارى كه از همه سو او را در ميان گرفته بود و با اطلاع از مقاصد پليد دشمن و منظورى كه از دعوت بصلح داشت ، مقتضى ديد كه به پيشنهاد صلح پاسخ مثبت دهد .
و سپس فقط بدين اكتفا نكرد كه نقشه هاى معاويه را خنثى و باطل سازد ، بلكه در پوشش ( صلح) دشمن خود را با نقشه اي حكيمانه و قاطع ، تا ابد منكوب ساخت . در فصلهاى آينده توضيح كافى در اينمورد بنظر خواننده عزيز خواهد رسيد .
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- قول صحيح همين است و دليل آن خطابه اي است كه امام حسن در مقام مشورت با اصحابش در ( مدائن) ايراد كرد و در آن خطابه گفت : ( بدانيد ! معاويه ما را به كارى دعوت كرده كه در آن نه سربلندى هست و نه انصاف) مدارك ديگرى نيز بر اين قول دلالت دارد بعضى از مورخان اين قول را مردود شمرده اند ولى گفتار خود امام حسن عليه السلام بر گفته ى ايشان مقدم است .
٢- ( حسن بصرى) را در اينمورد گفتار نغز و شيواي است كه در فصل ١٧ نقل خواهيم كرد ( احمد) در كتاب ( مسند) و ( ابويعلى) و ( ترمذى ) و ( ابن حيان) و ( ابوداود) و ( حاكم) اين روايت را از رسول خدا نقل كرده اند كه فرمود : ( پس از من خلافت سى سال است و از آن پس سلطنت خواهد بود) و بنا بلفظ ( ابو نعيم) در كتاب ( الفتن) و ( بيهقى) در كتاب ( الدلائل) فرمود : ( و از آن پس سلطنتى گزنده خواهد بود) اين حديث از نظر جمعى از اهل سنت ، حائز شرايط ( خبر صحيح) است يكى از راويان ايشان در حاشيه اي كه بر اين حديث زده مى گويد : و آن سى سال بعد از رسولخدا صلى الله عليه و ( آله ) و سلم با خلافت حسن بن على عليهما السلام پايان يافت ( ابوسعيد) از عبدالرحمن بن ابزى از عمر نقلكرده كه گفت : ( تا وقتى يكتن از حاضران جنگ بدر زنده است حكومت از آنان نبايد خارج شود و پس از آنان تا وقتى يكتن از اهل جنگ احد زنده است ديگران را از حكومت سهمى نيست و بردگان آزاد شده و اولاد آنان و تسليم شدگان روز فتح هيچيك شايسته ى زمامدارى نيستند)
مؤلف : و اما بيعتى كه معاويه با روشهاى معروف خود از مردم گرفت ، نمى تواند غير جايز را جايز سازد .
٣- ابن ابى الحديد : ج ٤ ص ٥
٤- ابن ابى الحديد : ج ٤ ص ١٣ و ٧٣
٥- شواهد فراوان اين موضوع را در تاريخ يعقوبى ( ج ٢ ص ٢٠١ و ٢٠٢ ) و كتاب ( البداية و النهاية) تأليف ابن كثير ( ج ٨ ص ٤٠ ) و در ( بحار) ( ج ١٠ ص ٩٨ ) ملاحظه كنيد .
٦- الامامة و السياسة : ص ١٥٩ - ١٦٠
٧- تاريخ مسعودى ( در حاشيه ى تاريخ ابن اثير ) ج ٦ ص ٦٧ و مدارك ديگر .
٨- تاريخ طبرى : ج ٦ ص ٣ .
٩- محلى در شام با آب و درخت بسيار و يكى از چهار شب روى زمين ( م ) .
١٠- تاريخ مسعودى ( در حاشيه ابن اثير ) ج ٥ ص ٢١٦ .
١١- ( المحاسن و المساوى) تأليف بيهقى ج ١ ص ٦٤ .
در قصص تاريخى نوادر فراوانى از بى اطلاعى مردم شام از بزرگان اسلام ميتوان يافت از آنجمله اينكه مردى از يكى از بزرگان و عقلاى قوم در شام پرسيد : اين ابوتراب كه امام - يعنى معاويه - او را در منبر لعنت مى كند كيست ؟ وى جواب داد : فكر مى كنم يكى از راهزنان بيابانى باشد ! روزى مردى از اهل شام از رفيقش كه ديده بود بر محمد ( ص ) صلوات مى فرستد پرسيد : درباره ى اين محمد چه ميگواي ؟ او خداى ما نيست ؟
وقتى ( عبدالله بن على) در سال ١٣٢ ه - شام را فتح كرد جمعى از ريش سفيدان و بزرگان و سركردگان شام را نزد ( ابوالعباس سفاح) فرستاد ، ايشان نزدابوالعباس قسم ياد كردند كه تا شما به خلافت نرسيده بوديد ما براى پيغمبر خويشاوند و خاندانى كه ميراث بر او باشد بجز بنى اميه نمى شناختيم ! ( در اين باره رجوع كنيد : به مروج الذهب در حاشيه ى جلد ٦ كامل ابن اثير ، ص ١٠٧ تا ١٠٩ ) .
مؤلف : مطلب بالا دليل آنست كه پادشاهان اموى عموما از سياست معاويه در مورد بيخبر نگاهداشتن مردم از بزرگان اسلام مخصوصا خاندان پيغمبر و جلوگيرى از نفوذ نامهاى ايشان در شام ، پيروى مى كرده اند ، ضمنا ميزان علاقه و عنايت شاميان را به مسلمان بودنشان نيز نشان مى دهد مظنون آنست كه شام در دوران اموى هنوز مشتمل بر اكثريت غير مسلمانى از بوميان رومى و آرامى بوده است و بجز فتح شام بياد نداريم كه واقعه ى ديگرى كه موجب تغيير سنت ها و اوضاع قديم باشد ، در آنسر زمين بوقوع پيوسته باشد و در هيچ متن تاريخى نيز مطلبى كه اين گمان را از بين ببرد سراغ نداريم .
۱۶
قرار داد صلح قرار داد صلح
جمعى از مورخان از جمله طبرى و ابن اثير روايت كرده اند كه : معاويه ورقه ى سفيدى كه پاى آن را مهر كرده بود نزد حسن فرستاد و بدو نوشت : اختيار با توست ، در اين ورقه هر شرطى خواهى بنويس ( ١ ) .
سپس روايت را ناتمام گذارده و توضيح نداده اند كه امام حسن عليه السلام در اين ورقه چه نوشت ما مصادر و ماخذى را كه امكان دسترسى بدانها بود بررسى كرديم و در تمامى آنها جز بر مواد پراكنده اي كه راويان خود اعتراف كرده اند كه فقط بخشى از مجموع مواد قرار داد است ، دست نيافتيم تنها در يك مأخذ ، صورت قرار دادى وجود دارد كه نسبتا منظم و داراى آغاز و انجام است و راوى پنداشته كه ( صورت كامل قرار داد صلح) همين است ، ولى بسيارى از مواد آن با روايات ديگر كه از لحاظ سند و عدد بر آن برترى دارد ، مغاير و متناقض است .
و ما اگر قرار باشد به يك روايت اكتفا كنيم بايد براى اطلاع از محتويات قرار داد - بشيوه راويان قديم - از روايت ( ورقه ى سفيد) تجاوز ننمائيم و مانند آنان روايت را ناتمام گذارده و بدان اجمال قناعت ورزيم چه ، امضاء كردن قرار داد صلح بر مبناى اين اصل كه : ( هر شرطى خواهى بنويس) بدان معناست كه امام حسن ، ورقه ى ( سفيد امضا) ى معاويه را از شرائط مورد نظر خود پر كرده و موادى را كه بمصلحت خود او و تأمين كننده ى نظر او در مورد شخص خود يا خاندان يا شيعيان و يا هدفش بوده ، در آن گنجانيده است .
و اينكه كه ما از يكايك آن مواد با اطلاع نيستيم ، ميتوانيم مطمئن باشيم كه در ميان منقولاتى كه از محتواى صلحنامه در دست است ، هر چه به صلاح و صرفه ى امام حسن نزديكتر و با فكر و هدف او منطبق تر است ، به واقعيت نزديكتر است و در مقام جرح و تعديل روايات ، چنين روايتى را بر آنچه متضمن شرطى است كه با مصالح معاويه بيشتر تطبيق مى كند ، ترجيح دهيم و اين بيشك نتيجه ى قطعى و مسلمى است كه از آزادى امام حسن در تنظيم صلحنامه ، ميتوان استفاده كرد .
و ما كه نتوانسته ايم به آنچه امام حسن در ورقه ى سفيد نوشته دسترسى پيدا كنيم ، بنوبت خود چنين مى انديشيم كه بايد فرازهاى مختلفى را كه در مصادر و ماخذ تاريخى پراكنده است ، گرد آورده و از مجموع آنها آنچه را كه مشتمل بر صحيحترين و مهمترين مواد است انتخاب نموده و فرازهاي را كه با يكديگر متناسب است در يك ماده بياوريم و با اين انتخاب و تنظيم ، ( قرار داد صلح) را بشكلى هر چه بواقع نزديكتر باز نمائيم .
و اينك متن قرار دادى كه به امضاى طرفين رسيد :
ماده ى يك :
حكومت به معاويه واگذار مى شود بدينشرط كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر ( ٢ ) - صلى الله عليه و آله - و سيره ى خلفاى شايسته عمل كند ( ٣ ).
ماده ى دو :
پس از معاويه حكومت متعلق به حسن است ( ٤ ) و اگر براى او حادثه اي پيش آمد متعلق به حسين ( ٥ ) و معاويه حق ندارد كسى را بجا نشينى خود انتخاب كند ( ٦ ) .
ماده ى سه :
معاويه بايد ناسزا به اميرالمؤمنين و لعنت بر او را در نمازها ترك كند ( ٧ ) و على را جز بنيكى ياد ننمايد ( ٨ ) .
ماده ى چهار :
بيت المال كوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و تسليم حكومت شامل آن نمى شود و معاويه بايد هر سالى دو ميليون درهم براى حسين بفرستد و بنى هاشم را از بخشش ها و هديه ها بر بنى اميه امتياز دهد و يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهداي كه در كنار اميرالمؤمنين در جنگهاى جمل و صفين كشته شده اند ، تقسيم كند و اينها همه بايد از محل خراج ( دارا بجرد) ( ٩ ) تأديه شود ( ١٠ ) .
ماده ى پنج :
مردم در هر گوشه از زمين هاى خدا - شام يا عراق يا يمن و يا حجاز - بايد در امن و امان باشند و سياه پوست و سرخ پوست از امنيت برخوردار باشند و معاويه بايد لغزشهاى آنانرا ناديده بگيرد و هيچكس را بر خطاهاى گذشته اش مؤاخذه نكند و مردم عراق را بكينه هاى گذشته نگيرد ( ١١ ) اصحاب على در هر نقطه اي كه هستند در امن و امان باشند و كسى از شيعيان على مورد آزار واقع نشوند و ياران على بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بيمناك نباشند و كسى ايشان را تعقيب نكند و صدمه اي بر آنان وارد نسازد و حق هر حقدارى بدو برسد و هر آنچه در دست اصحاب على است از آنان باز گرفته نشود) ( ١٢ ) .
بقصد جان حسن بن على و برادرش حسين و هيچيك از اهل بيت رسولخدا توطئه اي در نهان و آشكار چيده نشود و در هيچيك از آفاق عالم اسلام ، ارعاب و تهديدى نسبت به آنان انجام نگيرد ( ١٣ ) .
ابن قتيبه مى نويسد : ( سپس عبدالله بن عامر - فرستاده ى معاويه - قيود و شروط حسن عليه السلام را به همان صورتى كه آنحضرت بدو گفته بود براى معاويه نوشت و فرستاد و معاويه همه آنها را بخط خود در ورقه اي نوشت و مهر كرد و پيمانهاى مؤكد و سوگندهاى شديد بر آن افزود و همه ى سران شام را بر آن گواه گرفت و آن را براى نماينده ى خود عبدالله فرستاد و او آن را به حسن تسليم كرد ( ١٤ ) ) .
ديگر مورخان ، متن جمله اي را كه معاويه در پايان قرار داد نوشته و با خدا بر وفاى بدان ، عهد و ميثاق بسته چنين آورده اند : ( بعهد و ميثاق خداي و به هر آنچه خداوند مردم را بر وفاى بدان مجبور ساخته ، بر ذمه ى معاوية بن ابى سفيان است كه به مواد اين قرار داد عمل كند) ( ١٥ ) و اين بنابر صحيح ترين روايات ، در نيمه ى جمادى الاولى بسال ٤١ هجرى بود .
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- طبرى : ٦ / ٩٣ و ابن اثير : ٣ / ١٦٢ .
٢- مدائنى بنابر نقل ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه : ج ٤ ص ٨ .
٣- ( فتح البارى) ( شرح صحيح بخارى ) بنابر نقل ابن عقيل در ( النصايح الكافية) ( ص ١٥٦ ط اول ) و ( بحار الانوار) : ج ١٠ ص ١١٥ .
٤- ( تاريخ الخلفاء) تأليف سيوطى ( ص ١٩٤ ) ، ابن كثير ( ج ٨ ص ٤١ ) ، ( الاصابه) ( ج ٢ ص ١٢ و ١٣ ) ، ابن قتيبة ( ص ١٥٠ ) ، ( دائره المعارف فريدوجدى) ( ج ٣ ص ٤٤٣ ط دوم ) و مدارك ديگر .
٥- ( عمده الطالب) تأليف ابن المهنا ( ص ٥٢ ).
٦ - مدائنى بنابر نقل ابن ابى الحديد در نهج البلاغه ( ج ٤ ص ٨ ) ، ( بحارالانوار) ( ج ١٠ ص ١١٥ ) و ( الفصول المهمة) تأليف ابن صباغ و مدارك ديگر .
٧- ( اعيان الشيعه) : ٤ و ٤٣ .
٨- ( مقاتل الطالبين) تأليف ابوالفرج اصفهانى ( ص ٢٦ ) و ( شرح نهج البلاغه) ( ج ٤ ص ١٥ ) ديگر مورخان گفته اند : ( حسن از معاويه خواست كه على را دشنام نگويد ، معاويه اين را نپذيرفت ولى قبول كرد كه وقتى حسن حاضر است و مى شنود به على دشنام داده نشود) ابن اثير ميگويد : سپس به همين نيز وفا نكرد .
٩- شهرى در فارس و نزديك به حدود اهواز است و ( جرد) يا ( جراد) در فارس قديم و روسى جديد بمعناى ( شهر) است بنابراين ( دارابجرد) يعنى شهر داراب .
١٠- فرازهاى اين ماده را بطور پراكنده در كتابهاى : ( الامامة و السياسة) ( ص ٢٠٠ ) و ( تاريخ طبرى) ( ج ٦ ص ٩٢ ) و ( علل الشرايع) تأليف ابن بابويه ( ص ٨١ ) و ( تاريخ ابن كثير) و مدارك ديگر ميتوان ديد .
١١- ( مقاتل الطالبيين) و ( ص ( ٢٦ ( شرح نهج البلاغه) ( ج ٤ ص ١٥ ) ( البحار) ( ج ١٠ ص ١٠١ و ١١٥ ) دينورى ( ص ٢٠٠ ) هر فرازى با عين الفاظ از مأخذ مورد نظر گرفته شده است .
١٢- فقرات مربوط به امنيت اصحاب و شيعيان على عليه السلام را در كتابهاى : طبرى ٦ / ٩٧ ابن اثير ٣ / ١٦٦ مقاتل الطالبيين : ٢٦ شرح النهج : ٤ / ١٥ بحار ١٠ / ١١٥ علل الشرايع : ٨١ و النصايح الكافية : ١٥٦ ميتوان مطالعه كرد .
١٣- ( بحار الانوار) و ( ج ١٠ ص ١١٥ ) و ( النصايح الكافية) ( ص ١٥٦ ط . ل ) .
١٤- ( الامامة و السياسة) ( ص ٢٠٠ ) .
١٥- ( البحار) ( ج ١٠ ص ١٥٥ ) .
۱۷
بررسى فرازهاى بر جسته ى قرار داد بررسى فرازهاى بر جسته ى قرار داد
بيشك ، تركيب قرار داد از اينجهت كه مشتمل بر موضوعات پر اهميتى از جنبه هاى دينى و سياسى ميباشد ، گواه تازه اي است بر وسعت نظر تنظيم كننده ى آن در هر دو جنبه .
حق آنست كه با مشاهده ى تدابير و فرمانهاى امام حسن در دورانى كه همينگونه چيزها بهترين شاخص قدرت ديپلماسى بوده ، به شايستگى سياسى فراوان آنحضرت اعتراف كرده و معتقد شويم كه اگر وى در شرائطى غير آن شرائط و در ميان مردمى و محيطى داراى زمينه اي مساعدتر ، مى زيست در شمار كار آزموده ترين سياستمداران و بزرگترين فرمانروايان اسلام محسوب مى گشت .
تا هنگاميكه شواهد بر دور انديشى و قوت تدبير و بلند راي كسى چندان فراوانست كه جاي براى مناقشه و ترديد باقى نمى گذارد ، محروميت ها و شكست هاى موسمى كه معلول طبيعت زمان و شرائط و اوضاع جارى است نمى تواند نشانه ى ضعف وى يا بهانه ى انتقاد و ايراد كسان قرار گيرد.
استعدادهاى شخصى هر چند بر اثر محروميت ها و شكست ها امكان بروز و تجلى كامل نيابند ، ليكن يكباره نيز ميدان عمل را از دست نمى دهند به ميدان عمل مبتكرانه اي كه اين بزرگمرد پديد آورد بنگريد و فكر نو او را كه بر اساس حفظ جان تمامى يك ملت در حال و آينده اش استوار بود ، ملاحظه كنيد و آنگاه ببينيد كه چگونه اين فكر در فقرات قرار داد وى گنجانيده شده و بصورت شرائطى در قبال دشمن در آمده است .
رساي و زباندار بودن مواد پنجگانه ى قرار داد بخوبى نشان مى دهد كه تنظيم كننده ى آن ، به تصادف يا بطور پراكنده و جدا ، موضوعات را كنار هم نچيده ، بلكه با تنظيم و انتخاب اين مواد بهم پيوسته ، هدف و منظور خاصى را تعقيب مى كرده و بعلاوه كوشيده است كه با در نظر گرفتن نزديكترين و عملى ترين راهها ، هدف خود را تأمين كند يعنى حق شرعى خود را تثبيت و مقام خود و برادرش را حفظ نمايد ، امور خاندان پيغمبر را تسهيل كرده و جان آنان را محفوظ دارد ، امنيت شيعيان خود و پدرش را تضمين كرده و يتيمان و بازماندگان آنها را سامان بخشد و بدينوسيله ثبات و وفاى آنان را پاداشى داده و بعلاوه ، ايمان و يارى و اخلاص آنان را براى روزى كه به وجود ياورانى نياز هست بيمه نمايد .
در اين قرار داد ، حكومت را بدينشرط به معاويه واگذار كرد كه وى به سنت پيغمبر و به روش خلفاى شايسته عمل كند و با اين شرط ، معاويه را - كه وى بيش از هر كسى با روحيه ى او و هم با عكس العملش در برابر اين شرط آشنا بود - در تنگناى مخالفت ها و ضديت ها و دشمنى هاى بيشمار قرار داد و در نتيجه ، پايه ى حكومت او را متزلزل ساخت .
اساسا قرار داد يعنى سندى كه دو طرف آن را امضاء كرده اند تا التزام خود را به آنچه به طرف مقابل داده يا از او ستانده اند ، تثبيت نمايند و در اينمورد موضوع قرار داد - حداكثر - عبارت است از : مادياتى محدود كه مورد حرص و علاقه ى شديد يكى از طرفين است در برابر معنوياتى نا محدود كه وجهه ى همت طرف ديگر مى باشد .
معاويه از صلح ، هدفى جز اين نداشت كه بر حكومت استيلا يابد و حسن بدين امر راضى نشد مگر بدينجهت كه مكتب خود و اصول فكرى خود را از انقراض ، مصون بدارد و شيعيان خود را از نابودى برهاند و راه باز گرداندن حق غصب شده ى خود را پس از مرگ معاويه هموار سازد .
لازمه ى درست انديشى آنست كه از قرار داد صلح چنين مفهومى استفاده كنيم .
براى اينكه صحت تفسير ما در مورد هدفها و مقاصدى كه هر يك از دو طرف در لحظه ى وقوع صلح داشتند ، كاملا آشكار شود ناگزيريم زنجير تقليد كوركورانه از مورخان گذشته را پاره كرده و براى كشف اين حقيقت مهم تاريخى يكسره بسراغ اظهارات طرفين درباره ى مواد قرار داد يا بطور كلى گفته هاي كه نقاط مبهم قرار داد را روشن مى سازد ، برويم ، شايد از اين راه به حل اسرار فراوانى كه حتى بر دوستان نيز پوشيده مانده است ، راه يابيم .

١ - اظهارات طرفين
از اظهارات معاويه پس از صلح در اينباره به دو جمله اكتفا مى كنيم : اول اين جمله كه ( ابن كثير) ( ١ ) و جمعى ديگر از مورخان از او نقل كرده اند : ( بدين سلطنت راضى و خشنوديم) و ديگر جمله اي كه در مقام زمينه چينى براى صلح در ضمن نامه اي براى امام حسن عليه السلام نوشت : ( و براى تو اين امتياز خواهد بود كه كسى بر تو تحكم نكند و بى اطلاع تو كارى تمام نگردد و با نظر تو در هيچ امرى مخالفت نشود) ( ٢ ) .
از اظهارات امام حسن عليه السلام نيز به سخنان زير اكتفا مى كنيم : اول سخنى كه بارها در مقام تفهيم فلسفه ى صلح به شيعيانش مى گفت : ( چه ميدانيد كه من چه كرده ام ! بخدا آنچه كرده ام براى شيعيانم از هر آنچه در جهان است بهتر است ) ديگر اين جمله كه به ( بشير همدانى) كه يكى از سران شيعه در كوفه بود گفت : ( از اين صلح منظورى بجز اين نداشتم كه شما را از كشته شدن نجات دهم ) ( ٣ ) و ديگر اين فراز از خطابه ى آن حضرت پس از صلح : ( هان اى مردم ! همانا خداوند شما را به اولين ما هدايت كرد و جانتان را به آخرين ما محفوظ داشت اينك من با معاويه قرار صلح بسته ام ، چه ميدانيم ؟ شايد اين آزمايشى است و فرصتى تا ديگر زمانى) ( ٤ ) .
در اين اظهارات و هم در بسيارى از اظهارات مشابه اينها - چه از معاويه و چه از حسن عليه السلام - سخنى كه ما را در استنباط هدف اين قرار داد ، دچار اشكال و ابهام كند وجود ندارد معاويه مشتاقانه در طلب حكومت بوده و حسن عليه السلام خط مشى و راه خود را براى نجات شيعيان از قتل و حفظ افكار و اصول اسلامى - كه براى او از همه ى روى زمين با ارزشتر است - و بالاخره صلح و آرامشى موقت ، مى پيموده است .
اين حقيقتى است كه با توجه به اظهاراتى كه در بالا ياد شد ، بى تعجب و انكار ميتوان پذيرفت و تحريفى را كه مورخان در مورد هدف طرفين از صلح و نيز خطاي را كه در فهم اظهارات طرفين مرتكب شده اند ، باز شناخت چنانكه ملاحظه مى كنيد نه در متن قرار داد و نه در هيچيك از اظهارات دو طرف ، مطلقا سخنى از بيعت و امامت و خلافت نيست بنابرين جاى اين سئوال هست كه موضوع ( بيعت كردن حسن با معاويه) كه گروهى از مورخان و در رأس آنان ( ابن قتيبه دينورى) نقل كرده اند ، مستند بكدام مدرك است !
در اينجا ما پيش از آنكه به بررسى درباره ى اين موضوع يا درباره ى گويندگان آن بپردازيم ، مقدمه اي كوتاه در پيرامون انتساب خلافت اسلامى به معاوية بن ابى سفيان و اينكه بيعت شرعى با كسى چون او چگونه صورت پذير است ، بيان مى كنيم :
در طى مباحث گذشته درباره ى موضوع خلافت در اسلام مطالبى گفتيم كه خلاصه ى آن چنين است : خلافت و ( جانشينى پيغمبر) در اسلام فقط شايسته و برازنده ى كسى است كه در مزاياى روحى و معنوى از همه به رسولخدا شبيه تر باشد ، و - بقول عمر بن خطاب - بردگان آزاد شده و فرزندان آنها و تسليم شدگان روز فتح را از اين منصب سهمى نيست ، بنابر حديث معتبر از طرق اهل سنت ، خلافت پس از رسولخدا سى سال است و از آن پس ( پادشاهى گزنده) خواهد آمد ، بنابر عقيده شيعه و ( معتزله) امامت فقط به نصب و تعيين است ، غلبه يافتن و قدرت ، غير جايز را جايز نمى سازد بنابرين صحيح نيست كه كسى خلافت را بزور تصرف كند يا آن را با قلدرى و اجبار ، بر مسلمانان تحميل نمايد ، آن كسى كه خليفه ى پيغمبر است حق ندارد با مقررات آنحضرت - چه آشكارا و چه نهانى - مخالفت و ضديت ورزد و مثلا : زنا را به نسب ملحق سازد و نماز جمعه را در روز چهارشنبه بخواند و عهد و ميثاق خدا را بشكند .
و اينك بر آنچه گفته ايم ، ميافزائيم كه : عليرغم تبليغات دامنه دار وسيعى كه ( خليفه نام) هاى اموى و دستيارانشان در ظرف هزار ماه دوران حكومت خود انجام دادند و با وجود آن رشوه هاى بيحساب و آن افسانه ها و روايات دروغينى كه بر طبق ميل و دلخواه خود جعل كردند ، هيچيك از صاحبنظران مسلمان از دوران خود معاويه تاكنون از استيلاى معاويه بر مقام حكومت ، معناى ( خلافت اسلامى) را درك نكرده و وى را ( خليفه ى رسولخدا) ندانسته اند و او با همه ى آن كوششهاى مالى و تبليغاتى بعنوان يك ( پادشاه خليفه نام) نه كمتر و نه بيشتر ، در تاريخ معرفى شد .
پس از آنكه حكومت وى استقرار يافته بود ، روزى سعد بن ابى وقاص بر او وارد شد و گفت : ( سلام بر تو اى پادشاه) ! معاويه خنده اي كرده و گفت : ( چه مى شد اگر مرا اميرالمؤمنين خطاب ميكردى ، اى ابا اسحاق) ! سعد گفت : ( چه خرسند و خندان سخن ميگواي ! بخدا دوست ندارم اين مسند را از راهى كه تو بدست آوردى ، بدست آورم) ( ٥ ).
ابن عباس طى گفتار مفصلى به ابوموسى اشعرى گفت : ( در معاويه خصلتى كه او را به رتبه ى خلافت نزديك كند وجود ندارد) ( ٦ ) .
ابوهريره در مقام انكار خلافت معاويه اين حديث را از رسولخدا نقل كرد : ( خلافت در مدينه است و سلطنت در شام) ( ٧ ) .
( ابن ابى شيبه) روايت كرده كه از سفينه غلام پيغمبر در اينباره كه آيا بنى اميه مستحق خلافتند يا نه ، سئوال كردند ، وى در پاسخ گفت : ( دروغ گفتند پسران كنيزك از رق چشم ، آنان از شريرترين پادشاهانند و اولين پادشاه ، معاويه است ) ( ٨ ) .
عايشه ادعاى خلافت را از معاويه ناروا شمرد و تقبيح كرد و معاويه اطلاع يافت و گفت : ( شگفتا از عايشه ، معتقد است كه چيزى را كه شايسته ى آن نيستم تصرف كرده ام و بر مسندى كه حق من نيست پاى نهاده ام ، او را به اين كارها چه كار ؟ ! خدا از او بگذرد) ( ٩ ) .
ابوبكره ( برادر مادرى زياد بن ابيه ) در مجلس معاويه حضور يافت ، معاويه گفت : ( حديثى بگو ابابكره ( ! ( ابن سعيد) نقل كرده كه ابوبكره چنين گفت : ( شنيدم از رسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود خلافت سى سال است و از آن پس سلطنت است) عبدالرحمن پسر ابوبكره ميگويد : من با پدرم بودم ، معاويه پس از اين حديث دستور داد چندان پشت گردنى بما زدند تا از مجلس خارج شديم ! ( ١٠ ) .
معاويه از صعصعة بن صوحان عبدى پرسيد : مرا مانند كدامين يك از خلفاء مى بينيد ؟ صعصعه در پاسخ گفت : ( آنكس كه بزور بر مردم حكومت يافته و با كبر و غرور با ايشان در آميخته و با ابزار باطل چون دروغ و فريب بر آنان مسلط شده چگونه خليفه تواند بود ؟ ! هان اى معاويه بخدا تو در جنگ بدر شمشيرى نزدى و تيرى نيفكندى در آنروز تو و پدرت در كاروان و سپاه مشركان بوديد و مردم را بر رسولخدا مى شورانيديد تو برده و پسر برده اي بودى و رسولخدا خودت و پدرت را آزاد ساخت و چگونه خلافت برازنده ى برده ى آزاد شده اي است ؟)( ١١ ) .
دوستش مغيره بن شعبه بر او وارد شد و چون از نزد او خارج مى گشت ، به پسرش گفت : ( از نزد پليدترين مردم مىآيم) ! ( ١٢ ) .
سمره كارگزار او در بصره روزى كه از شغل خود معزول شد بر او لعنت فرستاد و گفت : ( خدا لعنت كند معاويه را ، بخدا اگر اطاعتى كه از او كردم از خدا مى كردم هرگز مرا عذاب نمى نمود) ( ١٣ ) حسن بصرى گفت : چهار خصلت در معاويه بود كه هر يك از آنها بتنهاي براى هلاكت و بدبختى او بس بود ، يكى اينكه سفيهان را بر دوش امت سوار كرد تا آنجا كه امر خلافت را بى مشورت امت بدست گرفت با آنكه هنوز بقاياى صحابه و صاحبان فضيلت در ميان ايشان بودند ، ديگر آنكه پسر مست شرابخواره ى خود را كه حرير مى پوشيد و طنبور مى زد ، جانشين خود ساخت ، سوم آنكه زياد را برادر خود و پسر ابوسفيان خواند با اينكه رسولخدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم فرموده است : ( فرزند از بستر است و نصيب زناكار سنگ است) ، چهارم آنكه حجر را كشت ، واى بر او از حجر و اصحاب حجر ، واى بر او از حجر و اصحاب حجر) ( ١٤ ) .
معتزله پس از صلح ، از بيعت با معاويه امتناع كردند و از حسن و معاويه هر دو كناره گرفتند و به همين جهت خود را ( معتزله) ( كناره گيران ) نام نهادند ( ١٥ ) .
و پس از آنكه كاروان زمان ، شرح حال معاويه را به نسلهاى بعدى رسانيد ، فقهاء مذاهب اربعه در بحث هاى فقهى از معاويه بعنوان مثالى براى ( پادشاه ستمگر ) استفاده مى كردند ! ( ١٦ ) و ابوحنيفه نعمان بن ثابت او را ( ستمگرى كه مبارزهبا او واجب بوده است) ميدانست ( ١٧ ) بنابرين ، كو آن خلافتى كه براى معاويه فرض و پنداشته شده است ؟
بعدها معتضد عباسى آمد و از نو ، كارهاى معاويه و جنايت هاى بزرگ او و سخنانى را كه درباره ى او گفته مى شد و رواياتى را كه درباره ى او نقل مى شد ، منتشر ساخت و در فرمانى ، لعن بر او را به همه ى مسلمانان توصيه كرد و اين در سال ٢٨٤ هجرى بود ( ١٨ ) .
غزالى پس از ذكر خلافت حسن بن على عليه السلام در كتاب خود چنين نوشت : ( و خلافت به مردمى رسيد كه بى استحقاق آن را تصاحب كردند) ( ١٩ ) .
شيواترين سخنى كه در قرن ششم درباره ى معاويه ادا شده ، سخن نقيب بن بصره است كه گفت : ( معاويه به سكه ى قلب ، همانند است) ( ٢٠ ).
ابن كثير باستناد حديث نبوى ، صريحا خلافت را از معاويه نفى مى كند مى گويد :( بيشتر گفتيم كه خلافت پس از رسولخدا صلى الله عليه و آله سى سال است و از آن پس سلطنتى گزنده فرا مى رسد اين سى سال با خلافت حسن بن على پايان يافت پس دوران معاويه آغاز همان سلطنت است) ( ٢١ ) .
دميرى ( متوفى بسال ٨٠٨ ه ) پس از ذكر مدت خلافت حسن عليه السلام ، مى نويسد : ( و اين تتمه ى دورانى بود كه رسولخدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم براى خلافت پيش بينى كرده بود و اينكه پس از آن ، سلطنت است و بدنبال آن سلطه ى كبر آميز و فساد انگيز در زمين و همانگونه شد كه رسولخدا فرموده بود) ( ٢٢ ) و بالاخره محمد بن عقيل آمد و كتاب پر ارج خود ( النصائح الكافيه لمن يتولى معاويه) را فراهم آورد كه حقا قضاوت آخرين است درباره ى معاويه و تاكنون دوبار بچاپ رسيده است .
در موضوع ( معاويه و خلافت) آنچه تاكنون گفته شد ، يعنى :
اولا ، ناسازگارى اينچنين خلافتى با مقررات اسلام
ثانيا ، مخالفت هاى آشكار معاويه با رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم
و ثالثا ، تقبيح و استنكار صاحبنظران مسلمان در همه ى دوره هاى تاريخ اسلام ، ادعاى خلافت را از معاويه
ما را از ادامه ى بحث در اينباره بى نياز مى سازد .
خود امام حسن عليه السلام نيز پس از اينكه حكومت را به معاويه واگذار كرد ، صريحا - همچون بقيه ى بزرگان اسلام - خلافت را از معاويه نفى كرد و در خطابه اي كه در روز گرد آمدن دو گروه در كوفه ايراد كرد ، فرمود : ( معاويه چنين پنداشته كه من او را براى خلافت شايسته ديده ام و خود را نه ، او دروغ مى گويد ، ما در كتاب خداى عزوجل و بقضاوت رسولخدا ، از همه ى مردم به حكومت اوليتريم ) در يكى از فصول آينده متن اين خطابه خواهد آمد .
در خطابه ى ديگرى كه پس از صلح با حضور معاويه ايراد كرد ، چنين گفت : ( خليفه آنكسى نيست كه دست ستم بگشايد و سنت ها را تعطيل كند و دنيا را پدر و مادر خود داند ، اينچنين كسى پادشاهى است كه بر حكومتى دست يافته و به بهره اي رسيده است ، اين حكومت از او بازستانده مى شود و آن لذت بزودى ميگذرد و بارگناه بر دوشت او مى ماند و آنچنان مى شود كه خداى عزوجل فرمود : ( چه ميدانم ، شايد اين آزمايشى است و بهره اي تا ديگر زمانى) ( ٢٣ ) .

٢ - موضوع بيعت
در روايت كلينى رحمه الله چنين آمده : ( حسن با معاويه شرط كرد كه او را اميرالمؤمنين نام ندهد) ( ص ٦١ ) و در روايت ابن بابويه رحمه الله در كتاب ( علل الشرايع) ( ص ٨١ ) و روايت برخى ديگر ذكر شده كه : ( حسن با معاويه شرط كرد كه نزد او ( اقامه ى شهادت) نكند) .
خوددارى از اعتراف ، به ( خلافت) معاويه - چه رسد به بيعت - از اين بهتر و بيشتر نمى شود كه او را اميرالمؤمنين ننامد و نزد او شهادتى نبرد آنچه واقع شد فقط عبارت بود از واگذارى سلطنت ، كه در متن قرار داد از آن به ( تسليم امر) تعبير شده و ديگران بدان ، عنوان ( تسليم حكومت) داده اند .
و اما سخن دينورى در كتاب ( الامامة و السياسة) كه گفته است : ( حسن با معاويه بعنوان امامت ، بيعت كرد) سخنى است كه اولا با خصوصيات معاويه كه ديديم چه اندازه با خلافت اسلامى و زمامدارى مسلمانان بى تناسب است ، ثانيا با اظهارات امام حسن در مقام انكار خلافت معاويه و ثالثا با دقت و مراقبت فراوان آنحضرت در اينمورد كه اعترافى به خلافت معاويه از او صادر نشود ( همانطور كه از دو روايت بالا استفاده مى شود ) بهيچ وجه سازگار نيست .
مجموعا آنچه از دينورى درباب ماجراى امام حسن و معاويه نقل شده نمايشگر جانبدارى و تعصب آشكارى است كه زيبنده ى مورخى كه در قرن سوم - يعنى در دوره اي كه از رشوه ها و تبليغات معاويه اثرى ديده نمى شد - مى زيسته است ، نمى باشد ، بى ترديد ، اينگونه قضاوتها معلول انگيزه هاى عاطفى و تمايلاتى است كه بيشتر مورخان مسلمان ما از آن بر كنار نمانده اند مثلا در يكجاى ديگر مى نويسد : ( حسن و حسين در طول زندگى معاويه هيچ عمل زشت و نارواي از او نديدند) !
از اين مورخ بايد سئوال كرد كدام عمل زشتى از اين بالاتر است كه كسى را مسموم كنند و كدام ناروا از اين بزرگتر است كه مقام او را غصب نمايند ! مگر معيارها و مقياسهاى دينورى چگونه است ؟ !
اگر قرار باشد براى مورخانى كه سخن از بيعت امام حسن با معاويه گفته اند ، بتكلف و زحمت ، عذرى يا عذر گونه اي بتراشيم بايد بگوئيم كه اينان نيز تحت تأثير تبليغات دامنه دارى كه تا زمان آنها هنوز گوش مردم را راحت نمى گذارد ، قرار داشته اند در تاريخ هيچ ماجراي نمايان تر از اين ماجرا نيست كه حكومت اسلامى از دست كسى كه خود فرزند پيغمبر اسلام است خارج گشته و بدست يك برده ى آزاد شده ى جنگى كه تاريخ زندگى خود و خانواده اش معروف است بيفتد اهميت اين واقعه موجب گشته بود كه مخالفان صلح بخود حق دهند كه در حاشيه ى اين ماجرا هر چه مى خواهند بگويند و بنويسند ، اين بود كه حقايق را نيز تغيير دادند و مطالبى از پيش خود جعل كردند و از اين رهگذر بود كه افسانه ى بيعت نيز با دست خيال پرداخته شد .
بازگو كردن اين افسانه ى ساختگى براى متصديان حكومت پس از واقعه ى صلح ، متضمن مصلحت مهمى نيز بود زيرا اين افسانه ميتوانست براى تبليغات ايشان مبنى بر اينكه معاويه داراى استحقاق خلافت بوده ، مدرك قابل ملاحظه باشد و مسئله ى ( خليفه بودن معاويه) را كه مورد انكار و استنكار عموم مسلمانان واقع گشته بود و سفينه غلام پيغمبر درباره ى آن گفته بود : ( دروغ ميگويند فرزندان كنيزك ازرق چشم ، ايشان از شريرترين پادشاهانند و نخستين پادشاه ، معاويه است) بدانوسيله تحكيم و تثبيت كنند .
بعدها كه ساده دلى و سطحى نگرى بلاى جان مورخان شد و در هر آنچه از تاريخ اسلام فراهم آوردند اثر گذارد ، اين افسانه ى ساختگى نيز رنگ حقيقت و واقعيت گرفت گروهى كه در اقليت بودند زبان از ياوه گواي نگاه داشتند ولى بعضى چندان پا را از حقيقت فراتر نهاده و دچار خبط و آشفته گواي شدند كه گفتند حسن ، خود نيز صريحا به بيعت اعتراف كرده است ! بعضى ديگر خود را آلوده ى تهمت و افترا نيز ساختند و در ورطه اي كه زبينده ى جوانمردى هيچ مسلمانى كه درباره ى فرزند پيامبر اسلام سخن ميگويد نيست ، فرو افتادند و نوشتند كه : حسن ، خلافت را به مال دنيا فروخت !.
اينك ما در صدد آن نيستيم كه به ياوه هاى مفتريان پاسخ گوئيم .
منظور ما در اين بحث فقط آن است كه ثابت كنيم : اگر باعتقاد ما در واقعه ى صلح - صلحى كه مورد امضاء و قبول طرفين واقع شد - خبرى از اين بيعت پندارى وجود نداشته ، در اين گفتار جز بر درك صحيحى كه هر مسلمان بايد از مفهوم بيعت و امامت داشته باشد متكى نيستيم علاوه بر اينكه روايات مربوط به اين بحث و هم اظهاراتى كه از اشخاص مؤثر اين واقعه نقل شده ، ميتوانند دلائل ديگرى بر آن مدعا باشند .
هيچ حقيقتى را در عالم نمى توان نشان داد كه براى اثبات آن اينچنين دلائل متقنى ، وجود داشته باشد و در عين حال مورد ترديد و ابهام قرار گيرد .
عادت بر اين جارى است كه براى شناخت و فهم هر واقعه اي به گفته هاى مورخان قديم كه معاصر آن واقعه بوده و يا با آن ، فاصله اي كوتاه يا دراز داشته اند رجوع شود جمود بر اين روش در نسلها و دوره هاى بعد ، موجب پديد آمدن آراء و عقايد و دسته بنديهاى گوناگون در ميان يك مجتمع و در يك افق و ميان پيروان يك آئين شده است و اين فقط بدين علت است كه مراجع تاريخ ، خود تحت تأثير آراء و عقايد و دسته بنديها و تمايلاتى خاص مى زيسته اند كه اجتناب از آنها در آنچنان شرائطى امكان پذير نبوده است و براستى در آن شرائط دشوار بوده است كه نويسنده اي بتواند از تأثيرات عاطفى كه هم در وضع اخلاقى و هم در فعاليت هاى اجتماعى او مؤثر بوده ، خود را بر كنار بدارد .
اضطراب و آشفتگى تأسف آور بسيارى از موضوعات تاريخ اسلام از همين نقطه سرچشمه ميگيرد .
بحق بايد معتقد شد كه افسانه ى بيعت - كه طعن و ايراد كسان را نسبت به موضوع صلح بر انگيخته - آفريده ى همين عواملى است كه مورخان كتابهاى خود را تحت تأثير آن فراهم آورده اند تبليغات مغرضانه اي كه براى واقعى جلوه دادن اين افسانه انجام مى شده ، ايشان را تحت تأثير حسابگريهاى مادى يا بى اطلاعى از واقعيت ، بر آن ميداشته كه از آن تبليغات پيروى كنند كلمه ى ( تسليم امر) كه در متن قرار داد آمده نيز براى آنان مجوزى محسوب مى شده كه ادعا كنند امام حسن خلافت معاويه را بر سميت شناخت و سپس مدعى شوند كه بيعت با او را نيز پذيرفت ! ديگر توجه نداشته اند كه خلافت بدين اعتبار كه منصبى الهى و آسمانى است هرگز نميتواند مورد معامله يا بخشش و تسليم نمودن بديگرى قرار گيرد و پديده هاى اتفاقى از قبيل ( صلح) يا ( قبول حكميت) ممكن نيست در ماهيت واقعى آن اثر بگذارد .
اكنون براى اينكه معناى كلمه ى ( تسليم امر) كه در ماده ى اول صلحنامه ذكر شده ، كاملا آشكار گردد ، بايد بروش خود ، مطالب جدى و واقعى را از لابلاى گفته هاى ضعيف مورخان بدست آورده و تفسير اين كلمه ى مجمل را در گفته هاي كه از خود طرفين قرار داد نقل شده ، جستجو كنيم .

٣ - تسليم امر
در صفحات گذشته دانستيم كه معاويه در گفتگو با پسرش يزيد ، در مورد خاندان پيغمبر گفت : ( بيقين ، حق از آن ايشان است) و در نامه اي كه براى زمينه سازى صلح به امام حسن نوشت ، اينجمله را قيد كرده كه : ( بى اطلاع تو كارى انجام نگيرد و با نظر تو در هيچ امرى مخالفت نشود) و پس از پايان ماجراى صلح گفت : ( به اين سلطنت راضى و خشنوديم) و در خطبه اي كه در روز ورود به كوفه ايراد كرد گفت : ( من بخاطر نماز و زكوه با شما نجنگيدم منظور من از اين لشكر كشى فقط اين بود كه بر شما حكمرانى كنم) .
همچنين دانستيم كه حسن بن على عليه السلام روبروى معاويه خلافت او را انكار كرد و او ساكت ماند و هيچ نگفت .
بر اين اساس ، مطلب ديگرى بر دانسته هاى ما افزوده مى گردد و آن اينكه : معاويه همينكه به سلطنت راضى شد خلافت را از خود نفى كرد و همينكه گفت : ( بخاطر نماز و زكوه با شما نجنگيدم اثبات كرد كه او يك خليفه ى دينى نيست بلكه پادشاهى است از سر ديگر پادشاهان كه به نماز و زكوه مردم كارى ندارند و همتشان همه مصروف حكمرانى بر مردم است و باز همينكه به حسن ميگويد : ( بى اطلاع تو كارى تمام نشود) و به پسرش مى گويد : ( حق از آن ايشان است) به مقام رفيع و برتر امام حسن اعتراف كرده و سلطه ى او را كه ميبايد از آن سرپيچى نشود پذيرفته است و آن چيزى جز مقام و سلطه ى خلافت نيست و با چنين وضعى بسيار طبيعى است كه وقتى امام حسن در پيش روى خود او خلافت وى را انكار كرده و ادعاى پوچ و بيجاى او را تكذيب مى كند ، وى سكوت ورزد و پاسخ ندهد . اين حقايق كجا و تسليم خلافت كه اين حضرات كلمه ى ( تسليم امر) را بدان معنا گرفته اند كجا ؟ !
موضوع ديگرى كه شايد در نظر تحليلى ، دلالتش بر اعتراف معاويه به عدم استحقاق خلافت ، بيشتر باشد خنده شكست آميز او در برابر ( سعد بن ابى وقاص) است كه بر او وارد شده و گفت : ( سلام بر تو اى پادشاه) ! و نگفت اى اميرالمؤمنين اين خنده آشكارا از اعتراف او به خطاى خود - در اينكه ميخواسته لقب خلافت را همچون غنيمت جنگى بداند نه وساطتى ميان پيغمبر و امتش - خبر ميدهد و به همين دليل مستوجب آن مى شود كه سعد بن ابى وقاص كه مردى با شخصيت است و مغلوب چرب زبانى معاويه نمى شود در پاسخ او بگويد : ( بخدا دوست ندارم كه اين مقام را از راهى كه تو بدست آورده اي ، بدست آورم) يعنى وى از لقبى كه بروى خونهاى بنا حق ريخته و فتنه هاى سياه و پيمانهاى دروغ روئيده است خود را برتر ميشمارد.
بنابراين مى بينيد كه ( سعد) نيز از ( تسليم امر) مفهومى جز تسليم سلطنت و حكومت استنباط نكرده و اين همان چيزى است كه هر آشنا به نظريه ى قرآن در مورد ( خلافت) و به زبان طرفين قرار داد در صلحنامه ، بايد استنباط نمايد .
كاوشگر بزرگ اسلامى سيد امير على هندى رحمه الله چون به موضوع اين صلح رسيده ، از آن با تعبير ( كناره گيرى از حكومت) ياد كرده است ( ٢٤ ).
در گفتگواي كه خود آنحضرت با يكى از اصحابش در مقام تفسير صلح داشته ، چنين ميگويد : ( من مؤمنان را خوار نكردم بلكه خوش نداشتم كه آنان را بخاطر سلطنت بكشتن دهم) ( ٢٥ ) .
بدين ترتيب مشاهده مى كنيم كه اين جنگ از نظر هر دو طرف - هم حسن و هم معاويه - جنگ بخاطر قدرت و حكومت بوده است ، پس مصالحه ى آندو نيز كه شرائط آن بر طبق قرار داد مزبور مورد اتفاق طرفين قرار گرفته ميبايد مصالحه بر همين موضوع باشد چه آنان امروز بر همان موضوعى قرار داد صلح مى بستند كه ديروز بر سر آن به نبرد بر خاسته بودند و در نقطه ى مورد نظر آنان چه در خلال اظهاراتشان و چه در هنگام صلح ، خبرى از داد و ستد خلافت نيست .
آنگاه در همين اظهارات به موضوع ديگرى برخورد مى كنيم و آن اينكه : طرفين هر دو بر اين مطلب اتفاق دارند كه مقام برتر و بالاتر از زمامدارى - يعنى مقامى كه در هيچ كار بايد از رأى دارنده ى آن مقام تخطى نشود و بى خبر او كارى انجام نگيرد - متعلق به حسن بن على است و دارا بودن همين مقام است كه به حسن اجازه مى دهد كه در پيش روى معاويه همچون كسى كه ديگرى را مأمور انجام كارى كرده است ، بگويد : ( او به وضع خود آشناتر و بر كارى كه بدو واگذار كرده ايم شكرگزار است) ( ٢٦ ) يعنى كار زمامدارى .
و چه تفاوت بسيارى است ميان اين مقام و آنچه ياوه سرايان گمان برده و در كتابها نوشته اند يعنى بيعت امام حسن با معاويه يا تسليم خلافت به وى .
بنظر مى رسد كه اين ياوه ها نخستين بار بوسيله ى نويسنده ى مغرض و بد انديشى ، ساخته و پرداخته شده و سپس نويسندگان ديگر بى آنكه نظر خاصى داشته باشند مطلب او را در كتابهاى خود بازگو كرده اند و در تاريخ از اينگونه اشتباهات فراوان ميتوان يافت و همينهاست كه سيماى حقايق را دگرگون ساخته و زيبائيهاى آنرا پوشيده داشته و زحمت محققان را دو چندان كرده است و هر آنگاه كه كاوشگرى به دريافت صحيح موضوعى همت گمارد و ماخذ را مورد بررسى دقيق قرار دهد خواهد ديد كه اين تحريف ها و ياوه ها همگى به يك مأخذ و يك اصل باز ميگردد و هر گاه به تحقيق خود ادامه داده و همان مأخذ را نيز بيشتر بشكافد ، خواهد ديد كه مطلب بطور كلى بى اصل و اساس است ! .
البته در اينكه خلافت اسمى و نام خليفه در تصرف معاويه - و پس از او در اختيار قلدران ديگرى كه آن را بخود بسته يا بزور شمشير و يا از راه ارث بدست آوردند - بوده هيچ ترديد و اختلافى نيست .
اگر در قاموس مجتمعى كه با معاويه يا يكى ديگر از اين متصرفان و قلدران بيعت كرده ، صحيح است كه نام خلافت بر حكومتى كه از راه زور و قلدرى و ادعاى پوچ بدست آمده ، اطلاق شود ، با آنان بحث لفظى نخواهيم داشت ، بگذار در اينصورت معاويه ، خليفه ى قلدرى و زور باشد و حسن بن على خليفه ى پيغمبر و شريك قرآن و چنين فرض كن كه آنچه در برخى از روايات وارد شده - بنابر اينكه سندش صحيح و متنش بر كنار از تحريف باشد - از قبيل بكار بردن كلمه ى خليفه در اين اصطلاح جديد مى باشد !

٤ - سرنوشت خلافت پس از معاويه
در هيچيك از نامه هاي كه معاويه براى زمينه سازى صلح ، به امام حسن نوشته بياد نداريم كه موضوع ( سرنوشت خلافت پس از در گذشت معاويه) فراموش شده و از آن سخنى نرفته باشد در همه ى اين نامه ها تقاضاى او از حسن اين است كه حكومت را تا هنگاميكه او زنده است بدو تسليم كند در بعضى از اين نامه ها مى نويسد : ( پس از من حكومت از آن توست) ( ٢٧ ) و در برخى ديگر مى نويسد : (تو از همه كس بدان اوليترى) ( ٢٨ ) .
در متن قرار داد صلح نيز مطلب به همين صورت ذكر شده است مردم نيز از صلح جز اين چيزى استنباط نكردند كه قدرت تا زمانى كه معاويه زنده است در اختيار او خواهد بود و پس از مرگ او - كه باعتبار سى سال تفاوت سنين عمر وى با امام حسن ، قاعدتا جلوتر از در گذشت امام حسن است - زمامدارى به صاحب اصلى آن باز ميگردد و امام حسن در آن هنگام تازه در اوائل كهولت يا در اواخر جوانى خواهد بود البته دسيسه هاى دوزخى و نقشه هاى شيطانى را با حسابهاى معمولى نمى توان پيش بينى كرد ! .
ماده اي كه صريحا امام حسن را زمامدار بعد از معاويه معرفى مى كند ، تا ده سال تمام ، همواره برجسته ترين و معروفترين مواد قرار داد در ميان اجتماعات اسلامى و زبانزد خاص و عام بود ولى بعدها تبليغات مغرضانه اين ماده را دگرگون ساخت و راويان اخبار در كارگاههاى خود آن را دستخوش تغيير و تبديل كردند برخى از آنان عبارت آن را بدينصورت تغيير دادند : ( معاويه حق ندارد زمامدارى را پس از خود بكس ديگرى واگذار كند) و برخى ديگر اين جمله را نيز مزورانه بدان افزوده اند : ( و پس از وى حكومت منوط به شوراى مسلمانان است) فقط راويان راستگو آن را به همان صورت اصلى روايت كردند .
مورخان حرفه اي اين نكته را از نظر دور داشتند كه تحريف اين حقيقت و دگرگون ساختن متن قرار داد نمى تواند واقعيت را در هنگام پياده كردن اين ماده ، بسود آنان تغيير دهد زيرا عادتا محال بود كه مسلمانان در صورت زنده ماندن امام حسن تا پس از مرگ معاويه و آزاد بودند مردم در انتخاب خليفه ، كسى را بر فرزند پيغمبر مقدم داشته و شخص ديگرى را بوسيله ى شورا يا غير شورا بخلافت برگزينند بنابرين ، همه ى روايات - چه روايتهاى صحيح و چه روايتهاى ساختگى - و همه ى صورت هاى سه گانه اي كه براى يك روايت احتمال داده شده ، در صورت زنده ماندن امام حسن عليه السلام از لحاظ عملى داراى يك نتيجه ميبوده اند .
بنابرين ، چه موجبى ميتوان براى گريز از امانت تاريخى ، جز اين تصور كرد كه اين راويان دروغ پرداز ، ميخواسته اند با همدستى دنائت آميز خود با قدرت حاكم ، زمينه ى بيعت يزيد را فراهم آورند ؟ !
مورخ زبردستى كه تعيين صريح امام حسن را از اين ماده حذف كرده و بجاى آن موضوع شورى را گذارده ، با خود مى پنداشته كه بهترين روش را در جعل و تحريف انتخاب كرده است ! ولى نفهميده كه عمل وى با عمل همكار ديگرش كه از شورا نيز نامى نبرده يكسان است چه ، شورا در اسلام مربوط به انتخاب و برگزيدن خليفه نيست بلكه مربوط به كارهاي است كه اداره ى آن با خليفه يا رئيس مسلمانان مى باشد در روز نخستين هم كه حكم شورا با آيه ى ( و شاور هم فى الامر ) تشريع شد و خداوند مسلمانان را بخاطر مشورتى كه در كارها مى كردند با آيه ى ( ( و امر هم شورى بينهم ) ستود ، منظور از آن بجز مشورت در تصميم ها و كارهاي كه بدست رئيس مسلمانان است ، نبود .
آيه اي كه دستور مشورت مى دهد ، در نفى رياستهاى ساخته و پرداخته ى مردم صريحتر است تا اثبات چنين رياستهاي .
گمان اين مورخ و ديگرانى چون او كه مسئله ى انتخاب خليفه را به كتاب خدا استناد داده اند ، خطاي بيش نيست لذا عايشه در آن هنگام كه مردم را به شورا دعوت مى كرد ، آن را به خداوند منتسب نساخت بلكه براى آن از عمل عمر بن خطاب دليل آورد و اگر امكان استناد آن به كتاب خدا وجود ميداشت هرگز از اين دليل كه قاطع تر و قانع كننده تر بود دست نكشيده به عمل عمر استناد نمى جست وى در آنروزيكه به بصره وارد شد گفت : ( صواب آنست كه كشندگان عثمان دستگير و همه بقصاص خون او بقتل رسند و آنگاه به همانصورت كه عمر بن خطاب قرار داده ، كار تعيين زمامدار به شورى محول گردد ) ( ٢٩ ) .
و بالاخره ، بموجب قرائن قطعى فراوان ، متن عبارت مورد بحث جز به همان منوال كه ما در ماده ى دوم قرار داد ذكر كرديم ، به هيچ صورت ديگرى نمى تواند باشد .
اولا ، بدليل نامه هاى معاويه به امام حسن عليه السلام - كه قبلا بدانها اشاره شد .
ثانيا ، بدليل آنكه اين صورت با توجه به اينكه پيشنهاد كننده ى مواد ، امام حسن است از هر صورت ديگرى مناسبتر و به واقع نزديكتر است همچنانكه در ذيل روايت ( ورقه ى سفيد) قبلا گفتيم .
ثالثا ، بدليل آنكه اين روايت ، مشهورتر و راويانش بيشترند .
و رابعا بدليل آنكه ماده ى دوم به همين صورت تا زمانيكه امام حسن در قيد حيات بود كاملا مشهور و زبانزد بوده بطوريكه در بسيارى از خطب و احاديث بدان استشهاد مى شده است مثلا سليمان بن صرد در پيشنهادات خود به امام حسن پس از واقعه ى صلح ، بدان اشاره مى كند و جارية بن قدامه در حضور معاويه از حق حكومت امام حسن پس از او همچون موضوعى مسلم و معروف ياد مى كند و احنف بن قيس در خطابه اي كه براى رد بيعت يزيد در محفلى عظيم در حضور معاويه ايراد كرده از آن همچون موضوعى مسلم ياد نموده است وى در اين خطابه مى گويد : ( يقينا ميدانى كه عراق را با شمشير فتح نكرده اي و بازور بر آن مسلط نگشته اي ! بلكه چندان كه خود ميدانى با حسن عهد كردى و ميثاق خداي بستى كه حكومت پس از تو از او باشد حال اگر وفا كنى شايسته ى اينكارى و اگر بخواهى عذر و حيله در پيش گيرى ستم كرده اي بخدا سوگند كه در پشت سر حسن اسبهاى نيكو و ساعدهاى محكم و شمشيرهاى برنده آماده است ، اگر يك وجب به غدر و مكر پيش آيى بازوى نيرومندى را دريارى او پيش روى خود خواهى ديد ، تو نيكو ميدانى كه مردم عراق از روزى كه بغض تو را به دل گرفتند ، يك لحظه به تو محبت نورزيده اند) ( ٣٠ ) .
شواهد ديگرى نيز بر اين موضوع هست كه ياد كردن همه ى آنها با اختصار مورد نظر ما سازگار نيست

٥ - ديگر مواد قرار داد
چنانكه مى بينيد بررسى ما در پيرامون فرازهاى برجسته ى قرار داد ، تاكنون از دو ماده ى : اول و دوم فراتر نرفته است .
و اما ماده ى سوم در موضوع اين ماده در فصل ١٤ مطالبى به تفصيل گذشت در فصل ١٦ بمناسبت بحث از روايت ( ورقه ى سفيد) بدينموضوع اشاره كرديم كه اين روايت قرينه ى مهمى است بر اينكه در ميان روايات مربوط به قرار داد صلح ، آن روايتى قابل قبول و داراى ترجيح است كه مضمون آن با مصلحت امام حسن بيشتر منطبق باشد تا مصلحت دشمنانش بنابرين در مورد ماده ى سوم قرار داد بايد معتقد شويم كه مفاد اين ماده عبارت است از ممنوعيت مطلق ناسزا به اميرالمؤمنين على عليه السلام ، چه در حضور امام حسن و چه در غياب وى و اينكه برخى از مورخان گفته اند كه فقط در حضور امام حسن اين ممنوعيت وجود داشته ( ٣١ ) صحيح نيست زيرا علاوه بر آنچه هم اكنون گفتيم ، اساسا ( ممنوعيت مشروط) با روح صلح و اينكه طرفين در مقام صفا و تفاهم باشند ، سازگار نمى باشد .
و اما ماده ى چهارم اين ماده همين اندازه اموال خاصى را از مجموعه ى چيزهاي كه بايد بموجب قرار داد به معاويه واگذار شود ، استثناء مى كند و مفاد آن ، جز اين چيز ديگرى نيست معناى اين استثناء آنست كه قرار داد صلح ، ملك و حكومت و اموال مورد نظر معاويه را بدو واگذار مى كند باستثناى مبالغى كه در اين ماده بدانها اشاره شده و امام حسن آنها را براى خود و برادر و شيعيانش در نظر گرفته بوده است خراج دارابجرد را هم بدين مناسبت انتخاب كرد كه آن را از نقطه نظر شرعى بى اشكالتر و رواتر ميدانست ( ٣٢ ) .
اكنون ملاحظه كنيد ميان اين تفسير با طعن و افتراى ناعادلانه ى بعضى از نويسندگان نسبت به مقام امام حسن عليه السلام چه اندازه تفاوت و اختلافات موجود است نويسندگان مزبور بر اثر عدم درك صحيح اين ماده ، اموال نامبرده را بهاى خلافت پنداشته ، امام حسن را فروشنده و معاويه را خريدار دانسته اند ! چقدر بهتر بود اگر اينچنين كودنهاى نادانى كه هم جنس مورد معامله و هم بهاى آن را از مال فروشنده فرض مى كنند و در عين حال نام آن را خريد و فروش مى گذارند ، قلم بدست نگرفته و در موضوعاتى كه دخالت در آنها گزارشگر نادانى و كودنى آنان خواهد بود چيزى ننويسند و پيش از آنكه به موضوع مورد بحث بد كرده باشند به خود بد نكنند .
در صفحات پيشين ، آنجا كه از معناى خلافت و از ميزان شايستگى معاويه براى اين مسند سخن گفتيم ، درباره ى محال بودن اين ياوه نيز مطلبى آورده ايم و تكرار نمى كنيم .
و اما ماده ى پنجم در فصلهاى آينده مطالبى در پيرامون آن خواهيد خواند .
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - در تاريخش ج ٦ ص ٢٢٠ .
٢ - ابن ابى الحديدج ٤ ص ١٣ .
٣ - دينورى ص ٢٠٣ .
٤ - يعقوبى ج ٢ ص ١٩٢ .
٥- ( كامل ابن اثير) ج ٣ ص ١٦٣ و ( النصايح الكافية) ص ١٥٨ .
٦- ( مروج الذهب) ( در حاشيه ى كامل ابن اثير ) ج ٦ ص ٧ .
٧- ( تاريخ ابن كثير) ج ٦ ص ٣٢١ .
٨- ( النصايح الكافية) ص ١٥٣ ط ايران .
٩- ( شرح نهج البلاغه) ج ٤ ص ٥ .
١٠- ( النصايح الكافية) ص ١٥٩ ط ايران .
١١- ( مروج الذهب) ( در حاشيه ى ابن اثير ) ج ٦ ص ٧ .
١٢- ( مروج الذهب) ج ٢ ص ٣٤٢ و ابن ابى الحديدج ٢ ص ٣٥٧ .
١٣- ابن اثير بنابر نقل ( النصايح الكافية) ص ٩ .
١٤- ( تاريخ طبرى) ج ٦ ص ١٥٧ طبع اول .
١٥- ( التنبيه والرد على اهل الاهواء والبدع) تأليف محمد بن احمد الملطى متوفى بسال ٣٧٧ ه ( ص ٢٨ ) .
١٦ - در اين مسئله ى فقهى كه قبول قضاوت در دستگاه پادشاه ستمگر جايز است فقهاء مذاهب اربعه اتفاق نظر دارند و دليل ايشان آن است كه صحابه ى رسولخدا در دستگاه معاويه قبول قضاوت كرده اند .
١٧ - ابوحنيفه گفت : ميدانيد چرا اهل شام با ما دشمنند ؟ گفتند : نه گفت : علت دشمنى ايشان آنست كه ما معتقديم كه اگر لشكر على بن ابيطالب كرم الله وجهه را درك ميكرديم او را كمك نموده و بخاطر او با معاويه مى جنگيديم ، بدينجهت است كه ما را دوست نميدارند رجوع كنيد به : ( النصايح الكافية) تأليف : اين عقيل ص ٣٦ در روايتى كه از ابى شكور در كتاب ( التمهيد فى بيان التوحيد) مى كند.
١٨- متن اين فرمان را در ( تاريخ طبرى) ج ١١ ص ٣٥٥ ميتوان ديد .
١٩- ( دائره المعارف فريد و جدى) ج ٣ ص ٢٣١ .
٢٠- ( ابوجعفر النقيب) ص ٤١ طبع بغداد .
٢١- ( البداية و النهايه) ج ٨ ص ١٩ .
٢٢- ( حياه الحيوان) ج ١ ص ٥٨ .
٢٣- اين را ( بيهقى) در ( المحاسن و المساوى) ( ج ٢ ص ٦٣ ) و ديگران در كتب خود آورده اند .
٢٤- ( مختصر تاريخ العرب و التمدن الاسلامى) ص ٦١ .
٢٥- ( تاريخ ابن كثير) ج ٨ ص ١٩ و ( اعيان الشيعه) ج ٤ ص ٥٢ و ( المستدرك) تأليف حاكم .
٢٦- ( المحاسن و المساوى) تأليف بيهقى ( ج ١ ص ٦٤ ) .
٢٧ و ٢٨ - ابن ابى الحديد در ( شرح نهج البلاغه) ( ج ٤ ص ١٣ ) .
٢٩- ( دائره المعارف) فريد وجدى ( ج ٤ ص ٥٣٥ ) .
٣٠- تمام اين خطبه را با ماخذ آن در فصل ٢٠ اين كتاب در آنجا كه از مقدمات بيعت يزيد سخن ميگوئيم ، ملاحظه خواهيد كرد
٣١- اين سخن از ابن اثير است ( الكامل ج ٣ ص ١٦٢ ) و آنگاه مى گويد : ( سپس به همين نيز وفا نكرد) !
٣٢- ابن اثير در الكامل مى نويسد : ( خراج دارابجرد را اهل بصره ندادند و گفتند اين سهم ما است بكسى نمى دهيم) سپس مى نويسد : ( اينكار نيز بدستور معاويه انجام گرفت) !
۱۸
ملاقات در كوفه ملاقات در كوفه
طبيعى بود كه دو جبهه پس از امضاى قرار داد صلح ، در نقطه ى واحدى با مسالمت اجتماع كنند تا هم صلح را با نمونه اي عملى كه تاريخ بتواند بدان شهادت دهد ، مسجل كرده باشند و هم آنكه هر يك از دو طرف در برابر عموم مسلمانان بدانچه به طرف مقابل داده و به تعهدى كه سپرده ، اعتراف كند.هر دو طرف ، كوفه را انتخاب كردند و بدانسو روانه شدند ، سيل جمعيت نيز بطرف اين شهر سرازير شد و آن پايتخت بزرگ را مملو از همه گونه مردم ساخت ، بيشتر اين جمعيت ، سربازان دو جبهه بودند كه اينك اردوگاه ها را رها كرده و براى شركت در اين واقعه ى تاريخى - كه در طالع نحس كوفه ثبت شده بود و ميبايد خواه و ناخواه شاهد آن باشد - باين شهر رو آورده بودند نخستين بار بود كه پايتخت عراق دهها هزار سرباز سرخ پوش شامى مسيحى يا مسلمان را از نزديك مى ديد ، اين دو اردوگاه دير زمانى بود كه روى امن و زنها را از يكديگر دريغ داشته و از روزگارى قديم - از دوران حوادث ( سلمان باهلى) و ( حبيب بن مسلمه ى فهرى) در عهد( عثمان بن عفان) - جز با دشمنيهاى تاريخى و حوادث خونين با يكديگر روبرو نشده بودند حال فكر مى كنيد به سرباز وفادار كوفى چه احساسى دست ميدهد هنگاميكه مى بيند ناچار بايد سلاح بر زمين افكنده و تسليم موج غرور و تبختر فاتحانه ى سپاهيان شامى كه رواقهاى مسجد با عظمت و بر تقوى بنيان نهاده ى شهر كوفه را فرا گرفته بود ، شود ؟ .اين حادثه براى ياوران مخلص خاندان پيغمبر كه در عين حال يا از هدف هاى امام حسن از صلح و يا اساسا از اوضاعى كه صلح را بر حسن تحميل كرده بود ، آگاهى نداشتند بسى تلخ و كشنده بود ولى اكثريت خيانتكار يكباره همه ى پرده ها را دريده و با چهره ى واقعى خود بر روى صحنه ظاهر گشته بودند در ميان انبوه سپاهيان شام ، دستجاتى از كوفيان نيز بچشم مى خوردند كه در شادى بيفروغ جشنهاى افسرده و پيروزى بيفر جام آنان شركت جسته بودند ! .
مناديان ، مردم را براى شنيدن خطابه ى طرفين قرار داد صلح ، به مسجد جامع دعوت كردند .
معاويه بايد اولين سخنران ميبود ، لذا بسوى منبر پيش رفت و بر فراز آن نشست ( ١ ) و خطابه ى مفصل خود را كه ماخذ تاريخى بجز چند فراز برجسته ى آن را ضبط نكرده اند ، ايراد نمود .
يكى از فرازهاى اين نطق را يعقوبى اينطور ضبط كرده :
( و پس از اينهمه ، بيگمان در هر امتى كه بعد از پيغمبرش اختلاف پديد آمد ، باطل بر حق پيروز گشت) ! يعقوبى مى گويد : ناگهان معاويه دانست كه اين سخن بزيان اوست ، لذا افزود : مگر در اين امت كه حق بر باطل غلبه يافت ! ( ٢ ) .فراز ديگرى را مدائنى چنين روايت كرده :
( هان اى اهل كوفه ! مى پنداريد كه من بخاطر نماز و زكوه و حج با شما جنگيدم ؟ با اينكه ميدانسته ام شما اين همه را بجاى مىآوريد ! من فقط بدين خاطر با شما به جنگ بر خاستم كه بر شما حكمرانى كنم و زمام امر شما را بدست گيرم و اينك خدا مرا به اين خواسته نائل آورده و هر چند شما خوش نداريد ! اكنون بدانيد ! هر خونى كه در اين فتنه بر زمين ريخته ، هدر است و هر عهدى كه با كسى بسته ام زيرا اين دو پاى من است ! و مصلحت مردم فقط در سه كار است : اداى مالياتها در سر وقت ، روانه كردن سرباز در سر وقت و جنگيدن با دشمن در خانه ى دشمن ، زيرااگر شما بسراغ آنان نرويد آنان بر سر شما خواهند آمد) ابوالفرج اصفهانى از حبيب بن ابى ثابت بطور مسند نقل مى كند كه معاويه در اين خطابه از على ياد كرد و زبان بدشنام او گشود ، سپس به حسن نيز ناسزا گفت ( ٣ ) .
ابواسحق سبيعى( ٤ ) اين جمله را نيز اضافه نقل كرده كه گفت : ( بدانيد هر تعهدى به حسن بن على سپرده ام بزير اين دو پاى من است ، بدان وفا نخواهم كرد) ! و آنگاه مى گويد : ( بخدا قسم مكار و حيله گر بود)( ٥ )
لحظه اي بانتظار گذشت و ناگهان فرزند رسولخدا كه از جهت منظر و اخلاق و هيبت و آقا منشى از همه كس به پيغمبر شبيه تر بود ، پديدار گشت كه از طرف محراب پدرش در آن مسجد با عظمت بطرف منبر پيش مى رفت در جمعيت هاى انبوه معمولا حالت شيفتگى و ولعى است كه موجب مى شود كوچكترين حركات و حالات بزرگان نيز از نظر مردم پوشيده نماند مردم با خود ، لكنت زبان و شتابزدگى معاويه را با متانت و خونسردى فراوان حسن كه اينك بر فراز منبر ايستاده و با نگاهى دقيق ، انبوه جمعيت را از نظر مى گذرانيد ، مقايسه كردند مسجد يكپارچه گوش بود ، همه مى خواستند به بينند حسن بن على به معاويه چه پاسخى خواهد گفت و در برابر عهد شكنى و بد زبانى او چه عكس العملى نشان خواهد داد و حسن بن على از تمامى مردم بديهه گوتر و در جلوه دادن و ترسيم موضوع از همه ى سخنوران بزرگ ، تواناتر بود لذا در اين موقع حساس ، آن خطابه ى بليغ و مفصل را - كه يكى از شيواترين اسناد درباره ى روابط مردم با خاندان پيغمبر پس از وفات آنحضرت است و در ضمن ، سرشار از پند و نصيحت و دعوت مسلمانان به محبت و مهربانى و همبستگى است - ايراد كرد با بيان خود مردم را بياد موقعيت خاندان پيغمبر ، بلكه وضع و موقعيت پيامبران خدا افكند و سپس در آخر سخن ، ياوه هاى معاويه را رد كرد بى آنكه بدشنام و ناسزا از او ياد كند ، هر چند گفتار او با آن روش بلاغت آميز ، خود گزنده ترين دشنام و توهين بود .خطابه را چنين آغاز كرد :
( ستايش ميكنم خداى را چندان كه ستايشگرانش ستوده اند و شهادت ميدهم كه خداي بجز الله نيست چندان كه گواهان بر اين شهادت داده اند و شهادت ميدهم كه محمد بنده و پيامبر اوست ، او را به هدايت خلق فرستاد و امين وحى خويش قرار داد ، درود و رحمت خدا بر او و برخاندانش اما بعد : بخدا سوگند من اميد ميدارم كه خير خواه ترين خلق براى خلق باشم - و سپاس و منت خداى را - كينه ى هيچ مسلمانى را بدل نگرفته ام و خواستار ناپسند و ناروا براى هيچ مسلمانى نيستم هان بدانيد ! كه هر آنچه در هماهنگى شما را خوش نيايد به از آنست كه در تنهاي و تكروى شما را پسند افتد ، آگاه باشيد كه آنچه من براى شما در نظر گرفتم بهتر از آنست كه خود مى انديشيديد ، پس با فرمان من مخالفت مورزيد و رأى و نظر مرا رد مكنيد خدا من و شما را بيامرزد و ما را به آنچه متضمن رضا و محبت است و رهنمون گردد) ( ٦ )
سپس گفت :
( هان اى مردم ! خداوند شما را به اولين ما هدايت كرد و خونتان را به آخرين ما محفوظ داشت همانا اين امر را دورانى است و دنيا در تغيير و گردش است خداى عزوجل به پيامبرش محمد صلى الله عليه و آله فرموده : ( بگو نميدانم آنچه بدان وعده داده مى شويد نزديك است يا دور ، همانا او سخن آشكار و آنچه كتمان كنيد ميداند ، و من نميدانم ، شايد كه اين آزمايشى است و بهره اي تا ديگر زمانى) ( ٧ ) .
آنگاه گفت :
( معاويه چنين نموده كه من او را شايسته ى خلافت ديده ام و خود را شايسته نديده ام ، او دروغ مى گويد ، ما در كتاب خداى عزوجل و بقضاوت پيامبرش از همه كس به حكومت اوليتريم و از لحظه اي كه رسولخدا وفات يافت همواره مورد ظلم و تعدى قرار گرفته ايم خدا ميان ما و كسانى كه بر ما ستم روا داشتند و بر ما تسلط جستند و مردم را بر ما بر شوراندند و نصيب و بهره ى ما را از ما باز داشتند و آنچه را رسولخدا براى ما در ما قرار داده بود از او باز گرفتند حكم خواهد كرد بخدا سوگند اگر مردم در آنهنگام كه رسولخدا رخت بر بست با پدرم بيعت ميكردند ، آسمان رحمت خود را بر آنان فرو ميباريد و زمين بركت خود را از ايشان دريغ نميداشت و تو - اى معاويه - در خلافت طمع نمى بردى ! ليكن چون خلافت از جايگاه خود بر آمد ، قريش در ميانه ى خود بر سر آن بمنازعه برخاستند و آنگاه بردگان آزاد شده و فرزندانشان - يعنى تو و يارانت - نيز در آن طمع بردند در حاليكه رسولخدا فرموده است : هرگاه ملتى زمام خود را به كسى بسپرد كه از او داناترى در ميان آن ملت هست ، كارش پيوسته به پستى و انحطاط خواهد كشيد تا آنجا كه به سر منزل نخستين خود تنزل كند بنى اسرائيل ، هارون را ترك گفتند كه ميدانستند خليفه ى موسى است و سامرى را پيروى كردند ، امت اسلام نيز پدرم را ترك گفتند و در پى ديگران افتادند با اينكه از رسولخدا شنيده بودند كه به او مى گفت : تو نسبت به من همچون هارونى نسبت به موسى مگر در نبوت و ديده بودند كه رسولخدا پدرم را در روز غدير خم نصب كرد و فرمان داد كه حاضران ، اين مطلب را به ديگران برسانند رسولخدا از قوم خود - كه بخدا دعوتشان مى كرد - گريخت تا وارد غار شد و اگر ياورانى ميداشت هرگز نمى گريخت ، پدرم چون مردم را سوگند داد و يارى خواست و پاسخ نشنيد دست از كار فرو كشيد خداوند هارون را كه بى ياور و ضعيف گشته و جانش در خطر بود در وسعت نهاد و مؤاخذه نكرد و پيامبر را كه به غار گريخت و ياورى نداشت آزاد گذارد و باز خواست ننمود ، من و پدرم نيز كه از طرف اين امت حمايت نشديم و ياورى نيافتيم از جانب خدا مورد مسئوليت و مؤاخذه نخواهيم بود اينها سنت هاى خدا و كارهاى همانند است كه بعضى در پى بعضى پديد مىآيد) ٨ ) .
سپس افزود :
( سوگند به آنكس كه محمد را به حق بر انگيخت ، هر آنكس از حق ما چيزى فرو گذارد خدا از عمل فرو خواهد گذارد و هرگز قدرتى بر ما حكومت نكند مگر آنكه فرجام كار از آن ما خواهد بود و هر آينه خبر اين را پس از روزگارى خواهيد دانست) ( ٩ ) .آنگاه مجددا بمعاويه رو كرد تا ناسزايى را كه به پدرش داده بود ، بخود او باز گرداند و گفت - و چه شيوا گفت - :
( اى كه نام على را بردى ! من حسنم و پدرم على است ، و تو معاويه اي و پدرت صخر است ، مادر من فاطمه است و مادر توهند ، نياى من پيامبر است و نياى تو عتبه ، جده ى من خديجه است و جده ى تو فتيله خدا لعنت كند از ما دو نفر آنرا كه نام و نشانش پست تر و اصل و تبارش ننگين تر و گذشته اش شرارتبارتر و سابقه ى كفر و نفاقش بيشتر است) !
راوى گويد : ( گروههاي از اهل مسجد فرياد بر آوردند : آمين فضل بن حسن گويد كه يحيى بن معين گفت : من نيز ميگويم : آمين ابوالفرج از ابو عبيد نقل مى كند كه فضل بن حسن گفت : و من نيز ميگويم : آمين على بن الحسين اصفهانى ( ابوالفرج )گويد : و من نيز ميگويم : آمين ابن ابى الحديد در كتاب ( شرح نهج البلاغه) مى نويسد : عبدالحميد بن ابى الحديد مؤلف اين كتاب نيز ميگويد : آمين) ( ١٠ ) .
مؤلف : و ما نيز بنوبه خود ميگوئيم : آمين .در تاريخ خطابه هاى جهانى ، اين تنها خطابه اي است كه از قبول و تحسين نسلهاى متوالى در امتداد تاريخ برخوردار گشته است و چنين است سخن حق ، پيوسته اوج ميگيرد و چيزى بر آن برترى نمى يابد .
پس از آن امام حسن آماده ى حركت به مدينه شد از سران شيعه ( مسيب بن نجيه ى فزارى) و ( ظبيان بن عماره ى تيمى) براى توديع نزد او آمدند حسن عليه السلام در اين ملاقات گفت : ( سپاس خدا را كه بر كار خود مسلط است اگر تمامى خلق بهم آيند تا آنچه را كه شدنى است جلوگيرند نخواهند توانست ) آنگاه ( مسيب) سخن گفت و اخلاص و صميميت خود را نسبت به خاندان پيغمبر ابراز داشت حسين عليه السلام گفت : ( اى مسيب ! ما ميدانيم كه تو دوستدار ماي) و حسن عليه السلام افزود : ( از پدرم شنيدم كه رسولخدا صلى الله عليه و آله فرموده است : هر كس مردمى را دوست بدارد با آنها خواهد بود ) ) سپس مسيب و ظبيان پيشنهاد كردند كه وى به كوفه باز گردد ، فرمود : ( راهى بدينكار ندارم) چون روز ديگر بر آمد از كوفه خارج شد و مردم با گريه او را بدرقه كردند ! و اقامت او در كوفه پس از صلح بيش از چند روز نشد .
چون به ( دير هند) ( ١١ ) ( حيره ) رسيد به كوفه نگريست و اين شعر را خواند :
از روى نفرت و دشمنى ديار همصحبتان را ترك نگفتم
آنها بودند كه از حريم من دفاع مى كردند ( ١٢ ) .وه چه روحى ! به صفاى روح فرشتگان ! با آنهمه مرارت و رنجى كه از نافرمانى مردم اين شهر كشيده است اينك با اين شعر آن را توديع مى كند و از سرگذشت دور و دراز آن ، بجز وفاى وفادارانى كه از حريم او دفاع كرده اند ، چيزى بياد نمىآورد و در خاطره ى او جز همانها كه جان او را در مدائن حفظ كردند و در لحظه ى دشوار مسكن بر طاعت او پايدار ماندند و با آنكه در اقليت بودند همواره برادرانى راستين و يارانى نيكخواه باقى ماندند ، كسى و چيزى ديگر مجسم نمى گردد .
بارى ، آن كاروان با عظمت كه حزب خدا در روى زمين و ميراث رسولخدا در اسلام را بر مركب هاى خود حمل مى كرد ، بحركت در آمد كوفه بر اينان تنگ گرفته بود يا ايشان از كوفه بتنگ آمده بودند و اينك بسوى موطن نخستين خويش مى رفتند تا در پناه مرقد جد بزرگوارشان از پيشامدهاى ناپسند روزگار در امان باشند .
پس از خروج آل محمد از كوفه ، خداوند طاعون و مرگ و مير عمومى را بر اين شهر فرو ريخت و اين اولين عقوبتى بود كه اين شهر بسزاى رفتار ناپسندش با آن پاكمردان چشيد استاندار اموى اين شهر ( مغيره بن شعبه) از ترس طاعون گريخت و پس از چندى كه بازگشت ضربتى بر او وارد كردند و مرد ( ١٣ )
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١- جابر بن سمره گويد : ( هرگز نديدم رسولخدا را كه جز بحال ايستاده خطبه بخواند ، هر كس بگويد كه او نشسته خطبه مى خواند دروغگويش بدان) اين حديث را جزائرى در كتاب ( آيات الاحكام) روايت كرده ( ص ٧٥ ) گويا معاويه اول كسى بود كه خطبه را نشسته خواند .
٢- تاريخ يعقوبى ( ج ٢ ص ١٩٢ ) .
٣- شرح نهج البلاغه ( ج ٤ ص ١٦ ).
٤- وى ( عمرو بن عبدالله همدانى) و از تابعين است ( كسانيكه رسولخدا را درك نكردند ولى صحابه ى آنحضرت را ديدند ) و همانكسى است كه گفته اند چهل سال نماز صبحگاه را بوضوى شامگاه گذارد و در هر شبى يك ختم قرآن مى خواند و در زمان او كسى از وى عابدتر و در حديث مورد اعتمادتر نبود .
٥- شرح نهج البلاغه ( ج ٤ ص ١٦ ) .
٦- ( الارشاد) تأليف شيخ مفيد ، ص ١٦٩ ط ايران .
٧- مسعودى ( حاشيه ى ابن اثير ) ج ٦ ص ٦١ ٦٢ و ابن كثيرج ٨ ص ١٨ و طبرى ج ٦ ص ٩٣ .
٨- بحار - ( ج ١٠ ص ١١٤ ) ..
٩ - مسعودى ( حاشيه ى ابن اثير ) ج ٦ ص ٦١ ٦٢ .
١٠ - شرح نهج البلاغه - ج ٤ ص ١٦ .
١١- منسوب به ( هند) دختر ( نعمان بن منذر) كه در اين ( دير) واقع در ( حيره) به رهبانيت مى گذرانيد .
١٢- براى آنچه گذشت رجوع كنيد به شرح نهج البلاغه : ( ج ٤ ص ٦ ) .
١٣ - رجوع كنيد به مروج الذهب مسعودى ( حاشيه ى ابن اثير ) ج ٦ ص ٩٧ .
۱۹
در صحنه اى ديگر در صحنه اى ديگر
شايد شما نيز چون ما پذيرفته باشيد كه يكى از دقيقترين مقياسهاي كه بوسيله ى آن ميتوان شخصيت مردان را در نوسانها و دگرگونيهاى زندگى سنجيد ، وضع رفتار آنان در برابر تعهداتى است كه باختيار با آن تن در داده اند .
هر انسان با شخصيتى هر آنگاه كه تعهدى مى سپارد بخوبى آگاه است كه در صورت شكستن پيمان و نپائيدن عهد ، لطمه اي بزرگ بر حيثيت انسانى و نام نيك و حريم شخصيت او وارد مىآيد بسهولت ميتوان انسانى را در نظر گرفت كه در راه قولى كه داده يا تعهدى كه سپرده جان خود را از دست بدهد ، اين چنين شخصى كشته ى يك خوى عالى انسانى است كه بخاطر آن ، چشم از افق محدود اين زندگى بسته ولى قلمرو نامحدود زندگانى ابدى را بدست آورده است علاوه بر اين در بناى انسانيت ايده آل كه در مجموع ، كانون هر نيكى و زيباي است ، خشت تازه اى بكار زده است .
ولى آن عهد ناپايدار پيمان شكن دروغ پرداز كه با خوشرواي و لبخند و عده اي بدروغ مى دهد و سپس با تر شرواي و پشيمانى از وعده ى خود باز ميگردد ، اينچنين كسى را باسانى نميتوان انسان دانست ، او از سواي دشمن انسانيت است كه پايه هاى انسانيت را ويران ساخته و مقررات آنرا ناديده گرفته ، و از سوى ديگر دشمن خويشتن ، زيرا كه خود را مورد نفرت و تحقير و بدنامى و محروميت از اعتماد جامعه قرار داده است منطق سست و بيپاى : ( هدف ، مجوز وسيله است) نيز نمى تواند براى او عذرى بحساب آمده و از او دفاع كند چه اين عذر ، خود گناهى بزرگ است چندان كه ساحت آمرزش را گنجايش آن نيست هدف ها با اختلاف ، هر يك بر حسب قرار دادهاى عمومى داراى ارزشى مخصوص بخود مى باشند ، هر هدف بايد از وسيله اي كه متناسب با ارزش و اعتبار آن است برخوردار باشد و هيچ هدفى را نميتوان شريف و ارزشمند دانست مگر آنگاه كه دست يافتن بر آن با وسائلى شرافتمندانه امكان پذير باشد .
اين يكى از جلوه هاى خير عام است كه از آغاز بناى اجتماعات ، مردم همگى بر اعتبار و ارزش سوگند و پيمان همداستان شده اند و اديان آسمانى همگى بر اين رسالت هماهنگ بوده اند كه عهد ، مسئوليت آور است.
گويا بهتر آنست كه در اينمورد به فرمان اميرالمؤمنين على عليه السلام به مالك اشتر نخعى گوش فرا دهيم ، در اين فرمان چنين آمده است :
( اگر با دشمنت پيمانى بستى يا نزد او تعهدى سپردى ، پاس آن عهد و پيمان را بدار و جان خود را سپر آن قرار ده ، زيرا كه آدميان با همه اختلاف نظرها و جداي راهها ، بر هيچ فريضه اي از فرائض خدا همچون احترام به عهد و پيمان همداستان نشده اند مشركان نيز با خود - نه با مسلمانان - بر اين واجب گردن نهاده اند ، چه ، عواقب مكر را شناخته و بال و زحمت آن را دانسته اند پس زنها در وعده ى خود خيانت مورز و عهد خود را مشكن و دشمن خود را نيز فريب مده ، زيرا هيچكس جز نادانى بدبخت بر خدا جرئت نمى ورزد همانا خداوند عهد و پيمان خود را مأمنى قرار داده كه همگان بر اثر رحمت الهى در آن شريكند و حريمى كه تمامى بندگان در حصار آن در آسايشند و در پناه آن بهره مند) .
اكنون پس از توجه به اين حقائق ، چون به موضوع مورد بحث باز مى گرديم مى بينيم تعهداتى كه حسن بن على عليه السلام از معاويه گرفته و در متن قرار داد صلح مورد توافق واقع شده ، از همه ى عهدها و پيمانهاي كه تاريخ بياد دارد مؤكدتر و بظاهر مستحكم تر بوده است و اين معاويه بود كه آخرين نسخه ى قرار داد را بخط خود نوشت و مهر كرد و جاى تعجب نيست اگر افكار عمومى در جهان اسلام آنروز ، وفا به چنين عهدها و سوگندها را آنچنانكه زيبنده ى شخصيتهاي از آن رديف است ، از دو امضاء كننده ى قرار داد ، انتظار برده باشد .
بدين جهت بود كه وقتى معاويه در مسجد كوفه و بر فراز منبر و در حاليكه هنوز كمتر از يكهفته از امضاى قرار داد مى گذشت ، آنچنان بصراحت پيمان خود را شكست و ( بروايت مدائنى ) گفت : هر عهدى بسته ام بزير اين دو پاى من ! و بنام بروايت ( سبيعى) نام حسن را نيز برده و گفت : هر تعهدى به حسن سپرده ام بزير اين دو پاى من است ، بدان وفا نخواهم كرد ! اين عمل در مجتمع اسلامى اثرى صاعقه آسا گذارد .
و بدين ترتيب ، آن بهره مند دنيا و تهيدست اخلاق ، با پشت پا زدن علنى به سوگندها و تعهدهاى خود ، از درجه ى اعتماد و اطمينان مردم بكلى سقوط كرد و در مقياسهاى معنوى مورد توافق انسانها ، كموزن ترين آدمى بشمار آمد و جزاى شايسته ى او همين بس كه بيشتر فريب خوردگان ظاهر حق بجانب او ، باوى همانگونه رفتار كنند كه وى با تعهدها و پيمانهاى خود كرده بود : به هيچ نشمردن و سبك گرفتن .
چه ميدانيم ؟ ! شايد اينجا همان نقطه ى عطف و دو راهى آشكار تاريخ است : راهى به گذشته ى مغلوب و راهى به آينده ى پيروزمند و غالب يعنى فرجام نبرد تاريخ حسن و معاويه و شايد اين چشم انداز همان جاده ى شگفت انگيزى است كه حسن را به آن فرجام رسانيد و معاويه با همه ى درايتى كه در باب مصالح خود داشت ، از آن غافل ماند و شكست خورد .
چنانكه ميدانيم ، امام حسن از هر كس با معاويه و بميزان بهره مندى او از راستى و وفا آشناتر بود ، او كه مؤكدترين تعهدها و پيمانها را از معاويه مى گرفت منظورش اين نبود كه به راستى و وفاى او هر چه بيشتر اطمينان يابد بلكه ميخواست تا كودنترين افراد را نيز بميزان صداقت و راستگواي و وفا و شرف او واقف سازد .
اين نقطه ى شروعى بود كه امام حسن عليه السلام پيشروى خود را بسوى دومين صحنه ى جنگ با معاويه از آن آغاز كرد و همينجا نخستين سنگ را در شكل جديد بناى رسالت اهل بيت ، كار گذاشت بعدها هر چه موكب زمان به پيش رفت اين طرح نيز با گامهاى موفقيت آميز و به آرامى و تدريج ، پا بپاى زمان پيشروى كرد و طليعه هاى موفقيت ، همچون دسته هاى منظم سپاهى عظيم كه پى در پى و بكمك يكديگر مى رسند ، پديدار گشت .
اى بسا پيروزى كه پديد آمدنش را به سلاح نيازى نيست و اى بسا پيروزى كه در شكل ابتداي آنچنان رنگ شكست مى گيرد كه همه آنرا تسليم محض مى پندارند ولى چشم خردمندان گوهر درخشنده ى پيروزى را بر تارك آن مى نگرد .
چند نمونه از برجسته ترين گامهاى موفقيت آميزى كه طرح صلح در راه بدنام كردن معاويه - در زندگى و پس از مرگ - و رسوا ساختن بنى اميه بطور عام ، بدان نائل آمد بدينقرار بود :
تعداد زيادى از شخصيتهاى بارز مملكت اسلامى را در آغاز دوره حكومت مستقل معاويه با او دشمنى بر انگيخت ، برخى از آنان آشكارا او را لعن كردند ، برخى ديگر او را پليد و ناپاك خواندند ، گروهى روياروى او باوى در افتادند ، بعضى با او قطع رابطه كردند ، بزرگمردى كارهاى او چندان ناپسندش آمد كه از اندوه آنها جان سپرد ، بزرگ ديگرى درباره ى او گفت : بخدا شخص غدارى بود و بالاخره ، شخصيتى چنين قضاوت كرد كه : در معاويه چهار خصلت بود كه فقط يكى از آنها براى هلاكت و بدبختى او كفايت مى كرد ( ١ ) و از اينگونه ابراز مخالفت با او از مردان و زنان بسيارى سرزد كه اكنون در صدد شمارش آنان يا ايراد سخنانشان نيستيم .
گروههاي را كه در مواد قرار داد از آنان بصورتى ياد شده - اعم از اينكه براى آنان تقاضاى امنيت جانى شده يا حق مالى خاصى تعيين گشته بود - در جبهه مخالف معاويه قرار داد و براى او دشمنانى از اين افراد آفريد و در نتيجه ناگهان معاويه در چشم انبوهى از مردم بصورت دشمن خونخوارى مجسم شد كه چون تعهدات خود در مورد جان و مال ايشان را زير پا نهاده ، نميتوان بر جان و مال خود از او ايمن بود .
معاويه پنداشته بود كه با شكستن عهد و پيمانها خواهد توانست به بيعت پسرش يزيد شكل رسمى ببخشد و سنتهاى مقرر و رائج اسلامى در امر بيعت و شايستگى خلافت را ، ناديده بگيرد ليكن واقعيت خيلى زود او را به اشتباه خود واقف ساخت زيرا همين بيعت موجب آن شد كه عموم مسلمانان كه از لحظه ى نامزد كردن يزيد براى خلافت ، با مقاصد پليد بنى اميه درباره ى اسلام آشنا شده بودند ، يكباره باوى بدشمنى برخيزند .
بعدها جنايات خونين و آشكارى كه پس از شكستن صلح از معاويه سر زد ، يعنى قتل نيكمردان بيگناه مسلمان كه همه از صحابه ى پيغمبر يا از تابعين بودند ، هر يك عامل جداگانه اي بود كه با زمينه ى قبلى طرح امام حسن و همگام با نقشه اي كه در اين طرح نهفته بود ، كار معاويه را به فضاحت كشانيده و بر حيثيت معنوى او لطمه اي گران وارد مىآورد .
ماجراى حسين عليه السلام در كربلا - بسال ٦١ هجرى - قويترين تيرى بود كه امام حسن از پيش در كمان نهاده و بدست برادرش حسين ، دشمن مشترك خود و برادر و پدرش را آماج آن ساخته بود .
فراموش نميكنيم كه وى در روز وفات به برادرش گفت : ( هيچ روزى چون روز تو نيست ، اى ابا عبدالله) !
اين سخن با همه ى ايجاز و ابهام عمدى اش ، تنها رازى است كه از حسن عليه السلام درباره ى نقشه ى نهانى وى شنيده شده است ، نقشه اي كه از لحظه ى صلح تا روز صدور اين كتاب ، از شش جهت دچار غموض و ابهام بوده است در اين سخن كوتاه ، لحن ( فرمانده بزرگ) ى را مى بينى كه فرماندهان زير دست را به كارها و وظائفشان ميگمارد و هر نقشى را به تناسب ، به هر كسى محول مى كند ، آنگاه برادر خود و نقش او را در آنميان مشخص ميدارد و ميگويد : ( هيچ روزى چون روز تو نيست) .
و طبيعى بود كه موقعيتهاى زمانى ، فصلهاى بيكديگر وابسته ى آن نقشه ى كلى را پى در پى تحقق بخشد و هر يك از حلقه هاى اين زنجير پيوسته ، حلقه ى بعدى را زنده كند و هر شعله اي شعله ى بعدى را بوجود آورد و همينطور تا آخر .
امام حسن براى هر يك از اين گامها و مرحله ها از روز گفتگوى صلح ، محاسبه ى لازم را كرده و از آن گذشته ، روحيات حريف را هم كه از خصومتى فراوان نسبت به او و برادرش و شيعيانش و هدفهايش خبر ميداد ، بطور كامل بررسى نموده بود و اين بررسى ها و محاسبه هاى وسيع بود كه قاعده و پايه ى تصميمهاى آينده ى امام حسن را در مورد خود و دشمنش پى ريزى مى كرد .
و باز طبيعى بود كه اگر حسن بن على خود شخصا مهلت آن نيابد كه پا بپاى اين تصميم ها پيش رفته و بدست خود نقشه اش را عملى كند ، برادرش حسين را بدينكار بگمارد و اين همان مطلبى است كه در آغاز اين گفتار بدان اشاره كرديم .
و بدينصورت ، نهضت جاويدان حسين ، عبارت بود از يك مرحله ى بسيار مهم و حساس در نقشه ى كلى برادر نابغه ى عظيم الشأنش امام حسن .
و همواره فاجعه ى كربلا كه تمامى لغت هاى روى زمين از آن سخن گفته اند ، لكه ى سياهى خواهد بود كه تاريخ بنى اميه را قرين ننگ و عار مى سازد تا وقتى كه از كربلا نشانى و از بنى اميه نامى باقى است .
پس از واقعه ى كربلا نيز همواره اين طرح عميق و دراز مدت در فاصله هاى نزديك تاريخ ، پى در پى حوادثى بزرگ مىآفريد كه همه بدون استثناء از متن نظام اموى - كه از عهد معاويه تا دوران پسر عمويش ( حمار) ( ٢ ) در بيشتر خصوصيات يكنواخت بود - سرچشمه مى گرفت .
( امويگرى) در قاموس مسلمانانى كه روى مسلمانى آنان حساب مى شد بمعناى ( ( حكومت ستمگر جبار بى رويه ى بى اعتنا به بيشتر نواميس دينى) معروف شد ، خصومت مردم با ايشان با گذشت زمان ، شدت يافت تا آنجا كه هر جا پرچمى بر ضد بنى اميه و براى مبارزه با ايشان با هتزاز در مىآمد ، كمتر از هزاران و دهها هزار بيعت كننده ى بر مرگ نداشت .
بنابراين ، بپذيريم كه ( صلح) بذرى بود كه از اعماق مصالح اسلام و مصالح اهل بيت عليهم السلام و هم از متن وحى مايه مى گرفت و تصديق كنيم كه امام حسن پس از گذشت مدتى كمتر از يك قرن ، در چهره ى حريف فاتح و غالبى نمودار شد كه رقيب خود را در تاريخ شكست داده است .
گامهاي موفق ، سياستى متصاعد و پيشتاز ، در عين آرامش و فروتنى و استتار و در زير پرچم اصلاح و مسالمت و حفظ جانها .
و راستى مگر عظمت جز اين چيز ديگرى است ؟ !
------------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - آنكس كه او را لعنت كرد ، دوست خود او : ( سمره) بود و آنكس كه او را پليد و ناپاك خواند رفيق نزديكش ( مغيره) بود و آنكس كه روبرو او را كوبيد ( عايشه) بود و آنكس كه با او قطع رابطه كرد ( مالك بن هبيره ى سكونى) بود و آنكس كه از اندوه جنايات او جان سپرد ( ربيع بن زياد حارثى ) ) بود و آنديگرى ( ابواسحاق سبيعى) و آن آخرين ( حسن بصرى) بود در اينباره ها رجوع كنيد به شرح نهج البلاغه و ( كامل) ابن اثير و ( مروج الذهب) و غيره .
٢ - وى ( مروان اموى) است ملقب به ( حمار) و هم ملقب به ( جعدى) ( بخاطر انتساب به مربيش جعد بن درهم ) كه حكومت بنى اميه در زمان وى منقرض شد مربى او ( اين درهم) زنديق بود و آئين خود را بوى تعليم داد و مردم بخاطر انتسابش به ( جعد) او را مذمت مى كردند چون فاتحان عباسى او را تعقيب كردند وى اهل حرم خود را به كليساي در شهر ( بوصير) سپرد و خود گريخت ! گواي با مساجد رابطه اي نداشت ! در اينباره بنگريد به ( كامل) ابن اثير ( ج ٥ ص ١٥٩ ) .
۲۰