سوگنامه امام علی (علیه السلام)

سوگنامه امام علی (علیه السلام)0%

سوگنامه امام علی (علیه السلام) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه: امام علی علیه السلام

سوگنامه امام علی (علیه السلام)

نویسنده: عباس عزیزی
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 99664
دانلود: 2918

توضیحات:

سوگنامه امام علی (علیه السلام)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 565 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 99664 / دانلود: 2918
اندازه اندازه اندازه
سوگنامه امام علی (علیه السلام)

سوگنامه امام علی (علیه السلام)

نویسنده:
فارسی

159 آشوبگرى عمر

عثمان بن عفان، سعید بن عاص را دیده گفت: بیا نزد عمر رفته با او سخن بگوییم. چون بر او وارد شدند، عثمان در محل معین خود نشسته و سعید در گوشه از جمعیت قرار گرفته و آثار ملال از او ظاهر بود. عمر او را دیده گفت: مى بینم از ناحیه من حزن و اندوهى در خود احساس مى كنى و خیال مى كنى پدرت را من كشته ام با آن كه چنین عملى از من به ظهور نرسیده و سوگند به خدا دوست مى داشتم من كشنده او بودم و اگر او را مى كشتم به هیچ وجه پوزش نمى خواستم، زیرا كافرى را كشته بودم لیكن روز بدر از كنار پدرت گذشته، دیدم چون گاو نر خشمگینى خود را آماده قتال كرده و كف برآورده بود. به وى توجهى نكرده از او درگذشتم، گفت: پسر خطاب كجا مى روى؟ هنوز سخنش را به اتمام نرسانیده على عليه‌السلام با او در آویخت هنوز از جاى خود دور نشده بودم كه او را كشت.

على عليه‌السلام نیز در آن مجلس حضور داشت، چون این سخن را شنید فرمود: پروردگارا ببخش، شرك و بت پرستى نابود شد و كارهاى گذشته را اسلام محو كرد امروز مناسب نیست مردم را علیه من تحریك نمایى.

عمر از استماع این سخن، خاموش شده حرفى نزد.

سعید در این جا عمر را مخاطب ساخته گفت: مى خواهى با این سخن مرا از على عليه‌السلام روگردان بسازى و به وى بدبین نمایى، سوگند به خدا از این كه على عليه‌السلام كشنده پدر من است هیچ گاه نگرانى ندارم زیرا او به دست پسر عمش على عليه‌السلام كشته شده است. (193)

__________________________

193-الارشاد، ص 69 68

160 تنهایى على عليه‌السلام  

جندب بن عبدالله گفت: پس از آن كه مردم بى وفا با عثمان بیعت كردند حضور على عليه‌السلام رسیده دیدم آن حضرت با حال حزن و اندوه سر به زیر انداخته سؤ ال كردم: با این عملى كه مردم علیه شما انجام دادند چه خواهید كرد؟

فرمود: صبر مى كنم.

گفتم: سبحان الله به خدا قسم مرد صابرى هستى.

فرمود: به غیر از صبر چه باید انجام دهم؟!

عرض كردم: از جا حركت كن و مردم را به ولایت خود دعوت فرما و اعلام كن پس از پیغمبر عليه‌السلام از دیگران شایسته تر به آن حضرتم و فضل و سابقه اسلامى من هم بر احدى پوشیده نیست و از آنان درخواست كن تا تو را علیه این عده اى كه به زیانت اقدام نموده اند یارى نمایند. اگر ده نفر از صد نفر دعوت تو را اجابت نمایند بر صد نفر پیروز خواهى گردید. بنابراین اگر به تو نزدیك گردیدند به مقصود رسیده اى و اگر خوددارى نمودند با آنان پیكار مى كنى اگر پیروز شدى خدا تو را مانند پیغمبرش بر مخالفان چیره ساخته و شایستگى تو به ظهور رسیده و اگر در راه حق كشته شدى شهید از دنیا رفتى، پوزش تو نزد خدا پذیرفته است تو به میراث رسول او سزاوارى.

على عليه‌السلام در پایان سخنان وى با كمال تعجب فرمود: اى جندب عقیده تو آن است كه ده نفر از صد نفر با من بیعت مى نمایند. جندب گفت: آرزومندم چنان باشد.

على عليه‌السلام فرمود: من چنین گمانى ندارم بلكه مى گویم دو نفر از صد نفر هم با من بیعت نخواهند كرد و اینك دلیل این معنى را براى تو بیان مى كنم.

توجه مردم از نخست به قریش بود و قریش مى گفتند آل محمد خود را برترین افراد مردم مى دانند و آنان خود را اولیاى امور خیال مى كنند و اگر اتفاقا امر خلافت به دست آنها بیفتد دیگر كسى نمى تواند با هیچ نیرویى آن را از چنگال ایشان به درآورد و اگر دیگران مصدر كار شوند ممكن است دست به دست دور زدند و در میان شما باشد، بنابراین به خدا قسم چنان نیست كه گمان كرده اى كه قریش امر خلافت را به آسانى از دست بدهند و در اختیار ما بگذارند.

جندب پس از استماع این بیان عرضه داشت اجازه مى دهى همین سخن را به اطلاع مردم برسانم و آنان را به یارى شما بخوانم. على عليه‌السلام فرمود: (این زمان بگذار تا وقت دیگر)

جندب از این پس به عراق مراجعت كرد مى گوید: هر گاه یكى از فضایل و مناقب على عليه‌السلام را براى مردم نقل مى كردم مرا آزار مى رسانیدند و از پیش خود مى راندند تا بالاخره قضیه مرا به ولید بن عقبه خبر دادند او شبى مرا خواسته و محبوس داشت و سرانجام سخنانى در خلوت با من گفت و مرا از زندان نجات داد. (194)

__________________________

194-الارشاد، ص 232 231

161 بهانه هاى عثمان  

میان عثمان و على عليه‌السلام سخنى رد و بدل شد و عثمان گفت: چه كنم كه قریش شما را دوست نمى دارند زیرا به روز بدر هفتاد تن از ایشان را كه چهره هایشان چون شمش طلا بود كشتید و بینى هاى آنان پیش از لب هایشان به خاك در افتاد!

همچنین روایت شده است كه چون مردم كارهاى عثمان را بر او خرده گرفتند برخاست و در حالى كه به مروان تكیه داده بود براى مردم سخنرانى كرد و چنین گفت:

همانا هر امتى را آفتى است و هر نعمتى را بلایى؛ آفت این امت و بلاى این نعمت قومى هستند كه بسیار عیب جویند و خرده گیر. براى شما، در ظاهر، آنچه را دوست مى دارید آشكار مى سازند و آنچه را خوش ‍ نمى دارید پوشیده و نهان مى دارند، سفلگانى همچون شتر مرغ كه از نخستین بانگ كننده پیروى مى كنند.

آنان همان چیزى را بر من خرده مى گیرند كه بر عمر خرده مى گرفتند و او آنان را زبون ساخت و در هم كوبید و حال آن كه نصرت دهندگان من نزدیك ترند و افراد نیرومندترى در اختیار دارم. مرا چه مانعى است كه نتوانم در اموال افزون از نیاز هر چه مى خواهم انجام دهم! (195)

__________________________

195- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4، ص 250 و 251.

162 مظلومیت على عليه‌السلام در شورا

ابن ابى الحدید گوید: عمر گفت: ابو طلحه انصارى را فرا خواندند و آمد، عمر گفت: اى ابو طلحه چون از دفن من بازگشتید با پنجاه مرد مسلح از انصار آماده شو و این چند نفر را (196) وادار كن تا هر چه زودتر كار را تمام كنند، و آنان را در خانه اى جمع كن و یارانت را بر در خانه بگمار تا آنان به مشورت بپردازند و یك نفر از خود را برگزینند؛ اگر پنج نفر یك راءى دادند و یك نفر دیگر مخالفت كرد گردنش را بزن. و اگر چهار نفر یك راءى دادند و دو تن دیگر مخالفت كردند گردن آن دو را بزن. و اگر سه نفر یك راءى و سه نفر دیگر راى دیگر دادند، راءى آن سه نفرى كه عبد الرحمن در آنهاست برگزین، و اگر آن سه نفر دیگر بر خلاف آن اصرار كردند گردن آنها را بزن، و اگر سه روز گذشت و بر امرى اتفاق نظر نیافتند گردن هر شش نفر را بزن و مسلمانان را به حال خودشان رها كن تا كسى را براى خود برگزینند. (197)

__________________________

196- یعنى على (ع)، عثمان، طلحه، زبیر، سعد و قاص و عبد الرحمن بن عوف كه اصحاب شورا بودند.

197- در (منهاج البراعة) علامه قطب الدین راوندى (ره)، 1/128 آورده است: عباس به على (ع) گفت: حكومت از دست ما رفت و این مرد مى خواهد حكومت در اختیار عثمان قرار گیرد. على (ع) فرمود: من این را مى دانم ولى در شورا شركت مى كنم، زیرا عمر اینك مرا شایسته امامت دانسته در صورتى كه قبلا مى گفت: رسول خدا (ص) فرموده است: (نبوت و امامت در یك خاندان جمع نمى شوند)، و من در شورا وارد مى شوم تا معلوم شود كه عمر سخن پیشین خود را تكذیب نموده است و بدین وسیله دروغ او روشن گردد.

چون عمر دفن شد، ابوطلحه آنها را جمع كرد و خود با پنجاه مرد مسلح از انصار بر در خانه ایستاد. اهل شورا شروع به سخن گفتن كردند و دعوا و ستیزه برخاست. نخستین كارى كه طلحه كرد این بود كه آنان را شاهد گرفت كه حق خود را به عثمان بخشید و به نفع او كنار رفت، زیرا مى دانست كه مردم او را با على و عثمان برابر نمى دانند و با وجود آنها خلافت براى او پا نمى گیرد، از این رو خواست با بخشش امرى كه خود از آن بهره اى نداشت و نمى توانست بدان دست یابد جانب عثمان را تقویت و جانب على عليه‌السلام را تضعیف كند.

زبیر در معارضه خود گفت: من هم شما را گواه مى گیرم كه من حق خود را از شورا به على بخشیدم؛ و او به این علت چنین كرد كه دید با بخشیدن طلحه حق خود را به عثمان، على عليه‌السلام تضعیف شد و تنها ماند و تعصب خویشاوندى به او دست داد، زیرا وى پسر عمه امیرمؤمنان عليه‌السلام یعنى فرزند صفیه دختر عبدالمطلب بود و ابوطالب دایى وى به شمار مى رفت. و دلیل این كه طلحه جانب عثمان را گرفت آن بود كه میانه خوبى با على عليه‌السلام نداشت، زیرا او از قبیله بنى تیم و پسر عموى ابوبكر بود و در دل هاى بنى هاشم داشتند، و این مساءله ریشه در طبیعت بشر دارد به ویژه در سرشت و طبیعت مردم عرب، و تجربه تا به امروز نشان داده است. (198)

__________________________

198- گر چه این سخن درستى است ولى عمل طلحه را به هیچ وجه توجیه نمى كند، زیرا اسلام آمده كه همین كینه هاى نابجا و طبایع زشت را از بشر دور سازد و جان او را به نور تزكیه و تقوا و عدالت و انصاف و خضوع در برابر حق روشن بدارد، و همین كار طلحه نشان مى دهد كه نور اسلام حقیقى در جان او نتابیده بود. (م)

با شرایط فوق چهار تن باقى ماندند، سعد بن ابى وقاص گفت: من سهم خودم را از شورا به پسر عمویم عبدالرحمن بخشیدم؛ زیرا هر دو از بنى زهره بودند و نیز سعد مى دانست كه راءى نمى آورد و حكومت به چنگ وى نمى آید. چون سه تن بیشتر نماند، عبدالرحمن به على و عثمان گفت: كدام یك از شما خود را از خلافت بیرون مى كند و به یكى از دو نفر باقى مانده راءى مى دهد؟ هیچ كدام پاسخ ندادند. عبدالرحمن گفت: من هم شما را گواه مى گیرم كه خود را از خلافت بیرون كردم تا یكى از شما دو نفر را انتخاب كنم. باز آن دو ساكت ماندند. عبدالرحمن رو به على عليه‌السلام كرد و گفت: با تو بیعت مى كنم به شرط آن كه به كتاب خدا و سنت رسول خدا و سیره شیخین ابوبكر و عمر رفتار كنى. (199)

__________________________

199- معلوم نیست چگونه مى توان به كتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و سیره شیخین عمل كرد در حالى كه جمع بین اضداد است. زیرا تاریخ گواه مخالفت هاى صریح آنان با كتاب و سنت است! (م)

على عليه‌السلام فرمود: بلكه به كتاب خدا و سنت رسول خدا و نظر خود رفتار مى كنم.

عبدالرحمن رو به عثمان نمود و همین پیشنهاد را به وى كرد و عثمان پذیرفت. دوباره پیشنهاد را به على عليه‌السلام تكرار كرد و آن حضرت همان پاسخ داد، عبدالرحمن سه بار این پیشنهاد را تكرار كرد و چون دید كه على عليه‌السلام از راءى خود باز نمى گردد و عثمان پاسخ مثبت مى دهد با عثمان دست بیعت داد و گفت: سلام بر تو اى امیرمؤمنان.

گویند: على عليه‌السلام به عبدالرحمن گفت: به خدا سوگند، تنها بدین دلیل چنین كردى كه همان امیدى را به وى بسته اى كه رفیقان به دوست خود داشت؛ خداوند میان شما اختلاف افكند و به شومى عطر منشم دچارتان كند (200)

گویند: چندى بعد میان عثمان و عبدالرحمن اختلاف افتاد و تا دم مرگ با یكدیگر سخن نگفتند. (201)

__________________________

200- منشم نام زن عطارى بود در مكه، و طایفه خزاعه و جرهم هرگاه مى خواستند به جنگ یكدیگر روند از او عطر مى خریدند، و هر گاه از عطر او استفاده مى كردند كشتار سنگینى میان آنان رخ مى داد. از این رو وى ضرب المثل شد و مى گفتند: شوم تر از عطر منشم. (لسان العرب)

201- شرح نهج البلاغه، 1/187.

163 عیادت عثمان از حضرت على عليه‌السلام  

على عليه‌السلام بیمار شد، عثمان از او عیادت كرد و على عليه‌السلام این بیت را خواند: (چه بسیار دیدار كننده كه بدون دوستى به عیادت مى آید و دوست مى دارد كه كاش بیمار رنجور درگذرد). عثمان گفت: به خدا سوگند نمى دانم، آیا زندگى تو را خوشتر مى دارم و یا مرگت را. اگر بمیرى مرگت مرا درهم مى شكند و اگر زنده باشى زندگى ات مرا به رنج و بلا گرفتار مى سازد و تا هنگامى كه تو زنده اى همواره سرزنش كنندگان را مى بینم كه تو را پناه گاه خود قرار مى دهند و به تو پناه مى آورند.

على عليه‌السلام فرمود: این تصور كه مرا پناه گاه خرده گیران و سرزنش كنندگان خود مى دانى از بدگمانى تو سرچشمه مى گیرد و موجب مى شود در دل خود این گونه مرا جاى دهى، و اگر به پندار خودت از سوى من بیمى دارى براى تو بر عهد و پیمان خداوندى است كه تو را از من باكى نخواهد بود (تا وقتى كه دریا پشم را خیس مى كند). و همانا كه من تو را رعایت و از تو حمایت مى كنم ولى چه كنم كه این كار براى من در نظرت سود بخش نیست. اما این سخن كه مى گویى (مرگ و فقدان من تو را در هم مى شكند)، هرگز چنین نیست و تا هنگامى كه ولید و مروان براى تو زنده باشند از فقدان من سرشكسته نخواهى شد. (202) عثمان برخاست و رفت. همچنین روایت شده است كه آن بیت شعر را عثمان خوانده است: گویند او بیمار شده بود على عليه‌السلام به عیادتش رفت و عثمان گفت:

  (چه بسیار دیدار كننده كه بدون خیرخواهى به عیادت مى آید و دوست مى دارد كه اى كاش بیمار رنجور درگذرد). (203)

__________________________

202- منظور حضرت این است كه (آنچه تو مى پندارى به طور قطع از من سر نخواهد زد).

203- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4، ص 249 و 250.

164 شایسته براى خلافت  

محمد بن قیس اسدى، از معروف بن سوید نقل مى كند كه گفته است: هنگام بیعت با عثمان، به خلافت، در مدینه بودم، مردى را دیدم كه در مسجد نشسته بود و در حالى كه مردم برگرد او بودند دست بر هم مى زد و گفت: جاى بسى شگفتى است از قریش و این كه آنان براى خلافت كس ‍ دیگرى غیر از اهل بیت را بر مى گزینند آن هم اهل بیتى كه معدن فضیلت و ستارگان پرتو بخش زمین و مایه روشنایى همه سرزمین هایند. به خدا سوگند، میان ایشان (اهل بیت) مردى است كه هرگز پس از رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مردى همچون او ندیده ام كه به حق سزاوارتر و در قضاوت از او عادل تر باشد. او از همگان بیشتر امر به معروف و نهى از منكر مى كند، پرسیدم: این مرد كیست؟

گفتند: مقداد است.

پیش او رفتم و گفتم: خدایت قرین صلاح بدارد! آن مردى كه مى گفتى كیست؟ گفت: پسر عموى پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم یعنى على بن ابى طالب.

معروف مى گوید: مدتى درنگ كردم و پس از آن ابوذر را كه خدایش ‍ رحمت كند! دیدم و آن چه را مقداد گفته بود، برایش نقل كردم.

گفت: راست مى گوید.

گفتم: پس چه چیزى مانع آن شد كه این حكومت را در ایشان قرار دهید؟

گفت: قوم ایشان نپذیرفتند.

گفتم: چه چیزى شما را از یارى ایشان باز داشت؟

گفت: آرام باش، این سخن را مگو و از اختلاف بر حذر باشید. (گوید: ) من سكوت كردم و كار چنان شد كه شد. (204)

__________________________

204- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4، ص 248 و 249.

165 على عليه‌السلام ریشه كن كننده فتنه ها

ابان از سلیم بن قیس چنین نقل مى كند: امیرالمؤمنین عليه‌السلام بر فراز منبر قرار گرفت و حمد و ثناى الهى به جا آورد و فرمود:

اى مردم، من آن كسى هستم كه چشم فتنه را از جا كندم و كسى جز من جرئت آن را نداشت. به خدا قسم اگر من در میان شما نبودم با اهل جمل و اهل نهروان مقابله نمى شد. به خدا قسم اگر نبود ترس از این كه فقط سخن بگویید و عمل را رها كنید به شما خبر مى دادم از آنچه خداوند بر لسان پیامبرش مقدر كرده براى آنان كه با بصیرت در گمراهى آنان و با معرفت به هدایتى كه ما بر آن هستیم با ایشان بجنگد.

سپس فرمود: درباره هر چه مى خواهید از من بپرسید قبل از آن كه مرا نیابید. به خدا قسم من به راه هاى آسمان از راه هاى زمین آگاه ترم. من یعسوب مؤمنان و اولین نفر ار سابقین و امام متقیان و خاتم جانشینان و وراث پیامبران و خلیفه رب العالمین هستم. من جزا دهنده مردم در روز قیامت و قسمت كننده از طرف خداوند بین اهل بهشت و آتش هستم. منم صدیق اكبر و فاروقى كه حق را از باطل جدا مى كنم. منم كه نزد من علم منایا و بلایا و فصل خطاب است. هیچ آیه اى نازل نشده مگر آن كه نمى دانم درباره چه نازل شده و در كجا نازل شده و بر چه كسى نازل شده است.

اى مردم، انتظار مى رود كه مرا از دست بدهید، و من از شما جدا خواهم شد. من یا مى میرم و یا كشته مى شوم، شقى ترین این امت زمان زیادى منتظر نمى ماند تا این كه این را از بالاى آن خضاب كند یعنى محاسنم را از خون سرم خضاب كند.

قسم به آن كه دانه را شكافت و مردم را آفرید، از من درباره هیچ فرقه اى كه سیصد نفر یا بیشتر، بین شما و قیام روز قیامت باشند سئوال نمى كنید، مگر آن كه درباره پیشوا و رهبر و سرپرست آنها به شما خبر مى دهم. همچنین از خرابى بناها كه چه موقع مى شود و چه موقع پس از خرابى دوباره تا روز قیامت آباد خواهد شد.

مردى برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین عليه‌السلام ، از بلایا به ما خبر بده.

فرمود: هر گاه سؤ ال كننده اى مى پرسد باید فكر كند و كسى كه چیزى از او مى پرسند باید مكث كند. پشت سر شما امور مضطرب و مرددى و بلایى وحشت آور و عاجز كننده خواهد بود.

قسم به آن كه دانه را شكافت و انسان را خلق كرد، اگر مرا از دست بدهد و امور سخت و بلاهاى محسوس بر شما نازل شود، بسیارى از سؤ ال كنندگان سر به زیر مى اندازند و بسیارى از سؤ ال شده گان مشغول مى شوند.

این هنگامى خواهد بود كه جنگ شما ظاهر شود و از دندانهاى تیز بیرون آید و بر پایش بایستد و دنیا بر شما بلا شود تا وقتى كه خداوند براى یادگار نیكان فتح و پیروزى پیش آورد. مردى برخاست و عرض كرد: یا امیرالمؤمنین عليه‌السلام ، درباره فتنه ها به ما خبر بده.

حضرت فرمود: فتنه ها هر گاه رو كنند به شبهه مى اندازند و هر گاه پشت كنند پرده از شبهات برمى دارند. فتنه ها موجى همچون موج دریا دارند و طوفانى همچون طوفان باد، به شهرى برخورد مى كنند و شهر دیگرى را از یاد مى برند.

بنگرید به اقوامى كه در جنگ بدر پرچمداران بودند. ایشان را یارى كنید تا یارى شوید و اجر داده شوید و معذور باشید. (205)

__________________________

205- اسرا آل محمد، ص 375 373.

166 عثمان و دوانبان پر از سیم و زر  

على بن ابى طالب عليه‌السلام فرمودند: نیم روزى در شدت گرما عثمان كسى پیش من فرستاد، جامه پوشیدم و پیش او رفتم، به حجره اش كه وارد شدم او روى تخت چوبى خود نشسته بود و چوب دستى در دست داشت و پیش او اموال بسیارى بود؛ دو انبان انباشته از سیم و زر، به من گفت: هان هر چه مى خواهى از این اموال بردار تا شكمت سیر و پر شود كه مرا آتش ‍ زده اى.

گفتم: پیوند خویشاوندى ات پیوسته باد. اگر این مال را به ارث برده باشى یا كسى به تو عطا كرده باشد یا از راه بازرگانى به دست آورده باشى من مى توانم دو حالت داشته باشم: بگیرم و سپاسگزارى كنم یا آن كه خود را به زحمت و كوشش وادارم و بى نیاز گردم، و اگر از اموال خداوند است و در آن سهم مسلمانان و یتیمان و درماندگان باشد، به خدا سوگند كه نه تو حق دارى به من عطا كنى و نه مرا حقى است كه آن را بگیرم.

عثمان گفت: به خدا سوگند، جز این نیست كه فقط قصد خوددارى و سركشى دارى.

سپس برخاست و با چوب دستى خود به سوى من آمد و مرا زد و به خدا سوگند كه من دستش را نگرفتم تا آنچه خواست زد، جامه خود را پوشیدم و به خانه ام برگشتم و گفتم: خداوند حاكم میان من و تو باشد اگر دیگر تو را امر به معروف یا نهى از منكر كنم. (206)

__________________________

206- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4، ص 242 و 243.

167 طرح توطئه براى قتل على عليه‌السلام  

علامه طبرسى در كتاب احتجاج به نقل از امام صادق عليه‌السلام مى گوید كه امام صادق عليه‌السلام فرمود:

ابوبكر پس از احتجاج على عليه‌السلام ، از مسجد به سوى خانه خود بازگشت، سپس براى عمر بن خطاب پیام فرستاد و او را طلبید، عمر نزد ابوبكر آمد، و بین ابوبكر و عمر چنین گفتگو شد:

ابوبكر: دیدى كه گفتگوى ما با على عليه‌السلام امروز چگونه پایان یافت؟ اگر در روز دیگرى با او چنین برخوردى داشته باشیم، مسلما امور ما متزلزل شده و اساس حكومت ما سست خواهد شد، راءى شما در این خصوص ‍ چیست؟

عمر: نظر من این است كه دستور قتل او را صادر كنیم.

ابوبكر: چگونه و توسط چه كسى؟

عمر: خالد بن ولید، براى این كار مناسب است.

آن گاه آن دو نفر، به دنبال خالد فرستادند و خالد نزد آنها آمد، آنها به او گفتند: مى خواهیم تو را براى یك امر بزرگ ماءمور كنیم!

خالد: احملونى على ما شئتم و لو على قتل على بن ابیطالب: (هر چه مى خواهید مرا به آن تكلیف كنید، گر چه قتل على عليه‌السلام باشد آماده ام).

ابوبكر و عمر: نظر ما همین است.

خالد: هر گونه كه تصویب كنید انجام مى دهم، چگونه او را بكشم؟

ابوبكر: در مسجد حاضر شو، و در نماز جماعت كنار على عليه‌السلام بنشین و با او نماز بخوان، وقتى كه من (كه امام جماعت هستم) سلام آخر نماز را دادم، برخیز و گردن على عليه‌السلام را بزن!

خالد: بسیار خوب، همین كار را انجام مى دهم.

اسماء دختر عمیس كه همسر ابوبكر بود (و در باطن از دوستان اهل بیت) این سخن را شنید و به كنیز خود گفت: به خانه على عليه‌السلام و فاطمه عليها‌السلام برو و سلام مرا به آنها برسان و به على عليه‌السلام بگو:

انّ الملا یاتمرون بك لیقتلوك فاخرج انى لك من الناصحین.

  (این جمعیت براى كشتنت به مشورت نشسته اند، فورا از شهر خارج شو كه من از خیرخواهان توام). (سوره قصص 20).

امیرمؤمنان به كنیز فرمود: به اسماء بگو: ان الله یحول بینهم و بین ما یریدون: (خداوند بین آنها و مقصودشان، مانع مى شود). یعنى آنها را بر این كار موفق نخواهد كرد.

سپس على عليه‌السلام از خانه بیرون و به قصد شركت در نماز جماعت به مسجد رفت و در صف نشست، و خالدین ولید نیز آمد و در حالى كه شمشیر همراهش بود در كنار على عليه‌السلام نشست، نماز شروع شد هنگامى كه ابوبكر براى تشهد نماز نشست (گویا نماز صبح بود) از تصمیم خود پشیمان شد و ترسید كه فتنه و آشوبى رخ دهد با توجه به شناختى كه به على عليه‌السلام در مورد شجاعت و دلاورى او داشت، چنان مضطرب و پریشان شد و حیران بود آیا سلام نماز را بگوید یا نه؟ كه مردم گمان كردند او دستخوش سهو و اشتباه شده است، كه ناگهان متوجه خالد شد و گفت: لا تفعلن ما امرتك: (آنچه را به تو دستور دادم، البته انجام نده).

  سپس گفت: السلام علیكم و رحمة الله و بركاته.

امیرمؤمنان على عليه‌السلام به خالد فرمود: چه دستورى به تو داده بود؟ خالد گفت: به من دستور داده بود كه گردنت را بزنم.

على عليه‌السلام فرمود: آیا این دستور را اجرا مى كردى؟

خالد گفت: سوگند به خدا اگر او قبل از سلام نماز، مرا نهى نمى كرد تو را مى كشتم.

در این هنگام على عليه‌السلام تكان سختى به خالد داد، خالد به زمین خورد، مردم اطراف على عليه‌السلام را گرفتند كه خالد را رها كند، عمر گفت: به خداى كعبه خالد را مى كشد.

مردم به على عليه‌السلام عرض كردند: تو را به صاحب این قبر (پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوگند مى دهیم خالد را رها كن، آن گاه حضرت، او را رها كرد.

و از ابوذر غفارى نقل شده كه گفت: حضرت على عليه‌السلام گلوى خالد را با دو انگشت اشاره و وسطى، گرفت، آنچنان فشار داد كه خالد نعره كشید، مردم ترسیدند و هر كس در فكر خود بود، و در آن هنگام خالد لباس خود را پلید كرد و پاهاى خود را به هم مى زد و هیچگونه سخنى نمى گفت.

ابوبكر به عمر گفت: این است نتیجه مشورت واژگونه اى كه با تو كردم، گویى حادثه امروز را مى دیدم، و خدا را شكر مى كنم كه ما را سلامت داشت.

هر كس كه نزدیك مى شد تا خالد را از چنگ نیرومند على عليه‌السلام نجات دهد، نگاه تند على عليه‌السلام آنچنان او را وحشت زده مى كرد كه برمى گشت، ابوبكر عمر را نزد عباس (عموى پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرستاد، عباس آمد و شفاعت كرد و على عليه‌السلام را سوگند داد و گفت: تو را به حق این قبر ( اشاره به قبر پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و صاحبش و به حق فرزندانت و به مادرشان خالد را رها كن.

آن گاه على عليه‌السلام خالد را رها ساخت.

عباس بین دو چشم على عليه‌السلام را بوسید.

و در روایت دیگر آمده: سپس على عليه‌السلام گریبان عمر را گرفت و فرمود: (اى پسر صهاك حبشیه، اگر حكم خدا و عهد پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نبود، مى دانستى كه كدام یك از ما ضعیف تر و كمتر بودیم. )

حاضران، میانجى گرى كردند و عمر را از دست على عليه‌السلام رها ساختند، در این هنگام عباس نزد ابوبكر رفت و گفت: (سوگند به خدا اگر على عليه‌السلام را مى كشتید، یك نفر از دودمان تیم را نمى گذاشتیم كه زنده بماند). (207)

__________________________

207- رنج و فریادهاى فاطمه عليها‌السلام . ص 178 175.

168 احتجاجات على عليه‌السلام  

امام صادق عليه‌السلام از پدرش از جد بزرگوارش نقل كرد كه آن حضرت فرمود: وقتى كه خلافت ابوبكر مستقر شد و مردم با او بیعت كردند و على عليه‌السلام را واگذاشتند، همیشه ابوبكر با چهره اى گشاده با على عليه‌السلام برخورد مى كرد؛ ولى از على عليه‌السلام ترش رویى و گرفتگى مى دید. تحمل این موضوع براى ابوبكر دشوار بود و مى خواست با على عليه‌السلام برخوردى نماید و از دل آن حضرت كینه و اندوه را بیرون آورد و به خاطر تجمع مردم در بیعت با او و این كه امر خلافت را به گردن او نهاده اند، عذر خواهى نماید و (و بیان كند كه) خودش (ابوبكر) به این مساءله بى میل و رغبت است.

لذا، زمانى كه كسى متوجه نبود، خدمت امیرالمؤمنین عليه‌السلام رفت و از آن حضرت تقاضاى مجلس خلوتى كرد و عرضه داشت: اى اباالحسن به خدا سوگند با این موضوع (مساءله غصب خلافت) موافق نبودم و در آن چه كه واقع شدم، میل و رغبتى نداشتم. بر آن حریص نبودم و بر خودم، در آن چه امت بدان نیازمند است، اعتماد و اطمینان ندارم نیز از لحاظ مال و عشیره، توانایى و قدرتى ندارم و نمى خواهم خلافت را براى خودم از چنگ دیگران بربایم. پس چرا در درونت نسبت به من عداوتى دارى كه سزاوار آن نیستم و چرا در امرى كه به سوى آن رفته ام، اظهار كراهت مى كنى و به چشم دشمنى به من مى نگرى؟

على عليه‌السلام به او فرمود: چه چیز تو را به آن (غصب خلافت) واداشت، وقتى كه رغبتى به آن نداشتى و حریص بر آن نبودى (مضافا بر این كه) به خودت نیز در قیام به آن و به آن چه كه مردم در امر خلافت به تو نیازمندند اعتماد و اطمینان نداشتى؟

ابوبكر گفت: حدیثى از رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنیدم كه: (همانا خداوند امت مرا بر گمراهى جمع نمى فرماید) لذا وقتى اجتماع آنها را دیدم، حدیث پیامبر را اطاعت كردم و تجمع آنها را بر خلاف هدایت محال پنداشتم و به خواست آنها گردن نهادم و اگر مى دانستم احدى از این امر تخلف مى كند، از (قبول آن) امتناع مى كردم.

على عليه‌السلام فرمود: اما آن چه درباره حدیث پیامبر بیان داشتى: (همانا خداوند امت مرا بر گمراهى جمع نمى فرماید)، آیا من از امت پیامبر هستم یا نیستم؟ ابوبكر گفت: آرى.

حضرت فرمود: همچنین گروهى كه تو را از این كار منع مى كردند و عبارت بودند از: سلمان و عمار و ابوذر و مقداد و سعد بن عباده و كسانى كه از انصار با او بودند (آیا از امت پیامبر هستند یا خیر؟ ) ابوبكر گفت: همگى از امت پیامبرند.

على عليه‌السلام فرمود: پس چگونه به حدیث پیامبر احتجاج مى كنى در حالى كه امثال این گروه تو را واگذاشتند. و هیچ كس از امت (پیامبر) در مورد طعن و سرزنشى ندارد و در مصاحبت با پیامبر و خیر خواهى براى آن جناب كوتاهى و تقصیرى ندارند.

ابوبكر گفت: من از تخلف آنها مطلع نشدم، مگر بعد از این كه امر خلافت استحكام یافته بود. لذا ترسیدم اگر خلافت را از خود دور كنم، مردم از دین برگردند و مرتد شوند؛ در حالى كه مباشرت آنها با من، در صورتى كه آنها را اجابت نمایم، رنج و زحمتش بر دین كمتر و آسان تر است و باعث بقاى بیشترى براى دین است تا این كه بعضى از مردم با بعض دیگر در آویزند و درگیر شوند و سرانجام كافر گردند و دانستم كه تو كمتر از من (طالب) بقاى آنها و دوام دینشان نیستى.

على عليه‌السلام فرمود: آرى، ولى به من خبر بده از كسى كه استحقاق و شایستگى امر امامت و خلافت را دارد، به چه چیزهایى داراى این شایستگى مى شود؟

ابوبكر گفت: به نصیحت و خیر خواهى و وفا نمودن (به عهد) و برطرف كردن سهل انگارى و سستى و بخشش و عطا و نیكویى سیره و روش و اظهار عدالت و علم و آگاهى به كتاب خدا و سنت پیامبر و قضاوت بین افراد با زهد در دنیا و بى رغبتى به آن و گرفتن حق مظلوم از ظالم، (خواه ظالم با او) خویشاوندى داشته باشد یا ناآشنا و غریب باشد. سپس ابوبكر ساكت شد.

على عليه‌السلام فرمود: اى ابوبكر، تو را به خدا سوگند مى دهم آیا خودت را متصف به این خصلت ها مى یابى یا مرا؟ عرض كرد: البته شما را اى اباالحسن.

حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آیا من پیش از همه مردان مسلمان، دعوت رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را اجابت كردم یا تو؟ عرض كرد: البته شما.

حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آیا من براى حجاج (در ایام حج) و براى تمامى امت، آیات سوره برائت را قرائت كردم یا تو؟ عرض ‍ كرد: البته شما.

على عليه‌السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آیا من با ایثار جان خودم رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را هنگامى كه (از شر مشركان مكه) به غار پناه برد محافظت نمودم یا تو؟ عرضه داشت: البته شما.

حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آیا در آیه اى كه صدقه انگشترى را (در حال نماز) بیان مى كند، ولایت از جانب خداوند با ولایت رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى من است یا براى تو؟ عرض كرد: البته براى شما.

حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آیا به دلیل حدیث پیامبر در روز غدیر، من مولاى تو و تمام مسلمین هستم یا تو؟ عرضه داشت: البته شما.