سوگنامه امام علی (علیه السلام)

سوگنامه امام علی (علیه السلام)0%

سوگنامه امام علی (علیه السلام) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه: امام علی علیه السلام

سوگنامه امام علی (علیه السلام)

نویسنده: عباس عزیزی
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 105873
دانلود: 3587

توضیحات:

سوگنامه امام علی (علیه السلام)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 565 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 105873 / دانلود: 3587
اندازه اندازه اندازه
سوگنامه امام علی (علیه السلام)

سوگنامه امام علی (علیه السلام)

نویسنده:
فارسی

66 شكوه على از غارت جان و مال مسلمانان  

اى اهل كوفه خبر وحشتناكى به من رسیده است كه ابن غامد با چهار هزار از اهل شام از سر حد ما عبور كرده و به سرزمین انبار حمله آورده و اموال مردم را غارت كرده و جمعى از مردان صالح و متدین را به قتل رسانیده است، و رفتار او با اهل انبار بسى شبیه به رفتارى كه با طایفه خزر و مردم روم مى كنند، بوده است، گویا آنان مسلمان نبودند و گویا خون و مال آنان حلال بوده است.

ابن غامد، عامل من ابن حسان را نیز در شهر انبار كشته است و شهر انبار را براى اطرافیان خود تسخیر كرده است، خداوند این كشته شدگان را در بهشت برین جاى بدهد.

و من اطلاع پیدا كردم كه جمعى از اهل شام بر حرمت زن مسلمانى و یك زن دیگر كه از اهل ذمه بوده تعدى كرده و روسرى و گوشواره و زیور و زینت و خلخال و زیر لباس از سر و گوش و دست و پاى آنها گرفته اند و آن زن مسلمان در مقابل تجاوز آنان چاره به جز گفتن جمله استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون) و آرزوى مرگ و به یارى طلبیدن مسلمین نداشته است، و متاءسفانه كسى به فریاد او نرسیده و او را یارى نكرده است، و هر گاه كسى از شدت اسف و از نهایت تاءثر به این جریان بمیرد پیش من مورد ملامت و مذمت واقع نگشته و بلكه نیكوكار و درستكار خواهد بود. (70)

__________________________

70- غرر الحكم، ص 275؛ ارشاد مفید، ص 132؛ شرح نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 88.

67 شكایت از تفرقه یاران  

چقدر جاى شگفت است كه دیگران در مورد باطل خودشان اجتماع و اتفاق نموده و شما نسبت به حق خودتان متفرق هستید. شماها خود را نشانه تیرهاى دشمن قرار داده و به سوى دشمن تیراندازى نمى كنید، دشمنان شما پیوسته درصدد جنگ و حمله و تجاوز هستند ولى شماها ساكت و به آرامى نشسته اید عصیان و مخالفت او امر پروردگار متعال در پیشروى شما صورت خارجى گرفته است و شماها نگاه مى كنید. دست هاى شما در خسران و فقر فرو رود اى مردمى كه چون شتران بى صاحب هستید كه از هر جانب جمع بشوند از طرفى دیگر متفرق و پراكنده مى گردند. (71)

__________________________

71- غرر الحكم، ص 275؛ ارشاد مفید، ص 132؛ شرح نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 88.

68 علاقه على عليه‌السلام به مرگ  

امام پس از رحلت رسول اكرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، هنگامى كه عباس ابن عبدالمطلب و ابوسفیان براى بیعت نزد ایشان آمدند چنین فرمودند: (72)

اگر سخن گویم (و حقم را مطالبه كنم) گویند: بر ریاست و حكومت حریص است، و اگر دم فرو بندم (و ساكت نشینم) خواهند گفت: از مرگ مى ترسد!

  (اما) هیهات پس از آن همه جنگ ها و حوادث سهمگین (این گفته بس ‍ ناروا است). به خدا علاقه فرزند ابوطالب به مرگ، از علاقه طفل شیرخوار به پستان مادر بیشتر است. اما من از علوم و حوادثى آگاهم كه اگر بازگویم همانند طناب ها در چاه هاى عمیق به لرزه درآیید

__________________________

72- نهج البلاغه، كلام 5.

69 گریستن امام عليه‌السلام از تنهایى  

كجا هستند برادران من؟ همان هاكه سواره به راه افتادند و در راه حق، پیش ‍ تاختند؟ كجاست (عمار)؟ كجاست (ابن تیهان)؟ كجاست (ذوالشهادتین)؟ و كجایند همانند آنان از برادران شان كه پیمان بر جانبازى بستند، و سرهاى آنها براى ستمگران فرستاده شد؟!

آن گاه دست به محاسن شریف زدند، مدتى بس طولانى گریستند و پس از آن فرمودند: آه، دریغا بر برادرانم، همان ها كه قرآن تلاوت كردند و به كار بستند در فرائض دقت و تدبر كردند و آن را به پا داشتند، سنت هارا زنده و بدعت ها را مى راندند. دعوت به جهاد را پذیرفتند و به رهبر خود اطمینان كردند و صمیمانه از او پیروى نمودند. (73)

__________________________

73- ژرفاى غم، ص 72 و 73.

70 تقاضاى نجات از دست مردم  

از خداوند تقاضا مى كنم كه براى نجات من از میان این گونه افراد، گشایش ‍ و فرجى سریع قرار دهد. به خدا اگر علاقه من به هنگام پیكار با دشمن در شهادت نبود و خود را براى مرگ در راه خدا آماده نساخته بودم، دوست مى داشتم حتى یك روز با این مردم روبه رو نشوم و هرگز آنها را ملاقات نكنم! (74)

__________________________

74- ژرفاى غم، ص 67 و 68.

71 چه ستم ها كه بر ما نرفت!

قسمتى از نامه امام عليه‌السلام به معاویه كه در آن به دشمنى ها و ستم هاى قریش ‍ نسبت به رسول اكرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اشاره مى فرمایند و فرمودند:

قبیله ما (قریش) خواستند پیامبرمان را بكشند، و ما را ریشه كن كنند. غم و اندوه را به جان هاى ما ریختند و هر چه مى توانستند بدى درباره ما انجام دادند. ما را از زندگانى خوش و راحت باز داشتند، و ترس و خوف را با ما قرین گردانیدند. ما را به پناه بردن به كوههاى صعب العبور مجبور ساختند و آتش جنگ را با ما روشن نمودند. ولى خداوند اراده نمود كه دینش را به وسیله ما نگهدارى كند، و شر دشمن را از حریم آن باز دارد. مؤمنان ما در این راه (براى نگهدارى پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواستار ثواب بودند، و كافران ما از حاصل (خویشاوندى) حمایت مى كردند. (75)

__________________________

75-نهج البلاغه، نامه 9.

72 بردبارى در شدت گرفتارى  

امام على عليه‌السلام در خطبه شقشقیه با بیانى جانسوز، به چگونگى غصب خلافت و تشریح رنج ها و دردهاى خود پرداخته و به تعبیرى، این سخنان چون شعله آتش از درون دل زبانه كشید و فرو نشست. (76)

به خدا سوگند! او (ابوبكر) جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه خوب مى دانست خلافت جز مرا نشاید، كه من در گردش حكومت اسلامى، چون محور سنگ آسیابم (كه بدون آن آسیا نمى چرخد). (او مى دانست) سیل ها و چشمه هاى (علم و فضیلت) از دامن كوهسار وجودم جارى است و مرغان (دور پرواز اندیشه ها) و افكار بلند من راه نتوانند یافت! من دست از خلافت شستم، و از آن كناره گرفتم در حالى كه در این اندیشه فرو رفته بودم كه با دست تنها بپا خیزم (و حق خود و مردم را بگیرم) و یا در این محیط پرخفقان و ظلمتى كه پدید آورده اند صبر كنم؟ محیطى كه: پیران را فرسوده، جوانان را پیر، و مردان را با ایمان را تا واپسین دم زندگى در چنگال رنج، اسیر مى سازد.

  (عاقبت) دیدم بردبارى و صبر خردمندانه تر است، لذا شكیبایى نمودم، در حالى كه به كسى مى ماندم كه خاشاك چشمش را پر كرده، و استخوان راه گلویش را گرفته است و با چشم خود مى دیدم كه میراثم را به غارت مى برند.

تا این كه ابوبكر به راهى كه مى بایست، رفت (مُرد) و بعد از خودش ‍ خلافت را به عمر سپرد. در اینجا امام عليه‌السلام بیتى از شعر (اعشى) را به عنوان شاهد مى آورد كه مضمونش این است:

بسى فرق است تا دیروز، امروز

كنون مغموم و دى شادان و پیروز

كه اشاره به زمان و عصر پیامبر دارد.

__________________________

76-نهج البلاغه، خطبه 3.

73 سكوت براى حفظ اسلام  

على عليه‌السلام فرمودند: شگفتا! ابوبكر كه در حیات خود، از مردم مى خواست عذرش را بپذیرند و (با وجود من) وى را از خلافت معذور دارند، خود هنگام مرگ عروس خلافت را براى دیگرى كابین بست! و چه عجیب هر دو از خلافت به نوبت بهره گیرى كردند.

  (مركب) خلافت را در اختیار كسى (عمر) قرار داد، كه كلامش خشن، دیدارش رنج آور، اشتباهش بسیار و عذر خواهى اش بى شمار بود. به سوارى شبیه بود كه بر پشت شترى سركش نشسته، چنانچه مهار را محكم كشد، پره هاى بینى شتر پاره شود، و اگر آزاد گذارد، در پرتگاه هلاكت سقوط كند.

به خدا! مردم در ناراحتى و رنج عجیبى گرفتار آمده بودند و من در این مدت طولانى با محنت و عذاب، چاره اى جز شكیبایى نداشتم. سرانجام روزگار او (عمر) هم سپرى شد.

عمر (خلافت) را در گروهى به شورا گذاشت و به پندارش مرا نیز از آنها محسوب داشت!

پناه به خدا از این شورا! راستى من از نخستین آنها، چه كم داشتم كه درباره من به تردید افتادند و اكنون كارم به جایى رسیده كه مرا همسنگ اینان (اعضا شورا) قرار دهند؟ لكن باز هم كوتاه آمدم و با آنان هم آهنگى ورزیدم (و براى مصالح مسلمین) در شوراى آنها حضور یافتم. یكى از آنان به خاطر كینه اش از من روى برتافت و دیگرى خویشاوندى را (بر حقیقت) مقدم داشت، اعراض آن یكى هم جهاتى داشت، كه ذكر آن خوشایند نیست. (77)

__________________________

77- نهج البلاغه، خطبه 3.

74 محرومیت از حق  

به خدا سوگند! پس از رحلت پیامبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تاكنون، از حق خویشتن محروم مانده ام، و دیگران را به ناحق بر من مقدم داشته اند. (78)

__________________________

78- نهج البلاغه، خطبه 6

75 شكایت از غاصبین ولایت  

به خدا سوگند! هرگز فكر نمى كردم، و به خاطرم خطور نمى كرد كه عرب بعد از پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، امر امامت و رهبرى را از اهل بیت او برگرداند (و در جاى دیگر قرار دهد و باور نمى كردم) مرا از عهده دار شدن آن باز دارد. تنها چیزى كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف ابوبكر... بود براى بیعت كردن با او، پس من دست بر روى دست گذاشتم تا این كه با چشم خود دیدم گروهى از اسلام باز گشته و مى خواهند دین محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نابود سازند. (در این جا بود كه) ترسیدم كه اگر اسلام و اهلش را یارى نكنم باید شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصیبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما سخت تر است، زیرا این بهره دوران كوتاه دنیا است، كه هم چون سراب، زایل مى گردد و یا بسان ابرى پراكنده مى شود. پس براى دفع آشوب به پا خاستم تا باطل از میان رفت و نابود شد و دین پابرجا و محكم گردید. (79)

__________________________

79- خطبه نهج البلاغه؛ ژرفاى غم، ص 19 و 20

76 توبیخ به خاطر سستى در جهاد  

به خدا سوگند اگر من تنها با آنها (دشمنان) روبه رو شدم، در حالى كه آنها تمام روى زمین را پر كرده باشند نمى ترسم و باكى ندارم، من بر گمراهى آنان و رستگارى و هدایت خود نیك آگاهم و با یقین از جانب خدا همراه بوده، مشتاق ملاقات پروردگارم و به پاداشش امیدوارم، لیكن دریغم آید كه بى خردان و تبهكاران این امت حكومت را به دست گیرند و بیت المال را به غارت ببرند، آزادى بندگان خدا را سلب كنند و آنها را برده خویش ‍ سازند، با صالحان نبرد كنند، و فاسقان را همدستان خود قرار دهند. در این گروه بعضى هستند كه شراب نوشیده و حد بر آنها جارى شده، و برخى از آنان اسلام را نپذیرفتند تا براى آنها عطایى تعیین گردید و اگر به خاطر این جهات نبود این اندازه شما را براى قیام و نهضت تشویق نمى كردم و به سستى در كار سرزنش و توبیخ نمى نمودم و در گردآورى و تشویق شما نمى كوشیدم و آن هنگام كه سر باز زدید و سستى نمودید، رهایتان مى ساختم. (80)

__________________________

80- خطبه نهج البلاغه.

77 رنج على از سستى یاران  

روزى یكى از یاران آن حضرت، این پرسش را مطرح كرد و گفت: چگونه كه ما تاكنون بر معاویه چیره نشده ایم؟ امام عليه‌السلام به او فرمود: جلوتر بیا. آن گاه آهسته گفت:

  (سپاه معاویه وى را فرمان مى برند اما یاران من از گفتار من سر مى تابند).

خدا خود مى داند كه این قلب بزرگ كه آكنده از عشق به مكتب بود، تا چه حد از جهل مسلمانان نسبت به اسلام و پراكندگى آنان از محور حق، رنج مى برد (81)

__________________________

81- زندگى نامه 14 معصوم، ص 163

78 خسته شدن از مردم كوفه  

بارالها! (از بس نصیحت و اندرز دادم) آنها را خسته و ناراحت ساختم و آنها نیز مرا خسته كردند، من آنها را ملول، و آنها مرا ملول ساختند، به جاى آنان افرادى بهتر به من مرحمت كن و به جاى من، بدتر از مرا بر سر آنها مسلط نما، خداوندا، دلهاى آنها را بگداز، همان طور كه نمك در آب حل مى شود.

به خدا سوگند دوست داشتم به جاى شما هزار سوار از (بنى فراس بن غنم) داشته باشم تا با كمك آنها دشمنان را بر سر جاى خود مى نشاندم (آنها چنانند كه شاعر گفته):

اگر آنان را مى خواندى سوارانى از ایشان مانند ابر تابستان، با سرعت و تا زنده به سوى تو مى آمدند... (82)

__________________________

82- خطبه نهج البلاغه؛ ژرفاى غم، ص 23.

79 شدت ناراحتى على عليه‌السلام

امیرالمؤمنین عليه‌السلام پس از شهادت محمد بن ابى بكر نامه اى به عبداللّه بن عباس مى نویسد و در آن نامه شدت ناراحتى خود را از مردم كوفه مرقوم فرموده كه از آن جمله مى نویسد:

  (... اسئل اللّه اءن یجعل لى منهم فرجا و اءن یریحنى منهم عاجلا، فو اللّه لو لا طمعى عند لقاء عدوى فى الشهادة و توطینى نفسى عند ذلك لاءحببت اءن لا اءبقى مع هؤ لاء یوما واحدا... )

  (از خداى یكتا مى خواهم كه براى من گشایشى از این مردم فراهم سازد و مرا هر چه زودتر از اینها راحت سازد و به خدا سوگند اگر نبود علاقه اى كه من در هنگام دیدار با دشمن به شهادت دارم و خود را براى آن آماده كرده ام، دوست داشتم كه یك روز هم با این مردم نمانم... ) (83)

__________________________

83- زندگانى امیرالمؤمنین (ع)، ص 680.

80 سرزنش اهل كوفه  

به من خبر رسیده كه (بسر) بر (یمن) تسلط یافته است، سوگند به خدا مى دانستم اینها به زودى بر شما مسلط خواهند شد، زیرا آنان در باطل خود متحدند، و شما در راه حق خود متفرقید. شما از پیشواى خود در مسیر حق، سرپیجى مى كنید ولى آنها در باطل خود از پیشواى خویش ‍ اطاعت مى نمایند، آنها نسبت به رهبر خود اداى امانت مى كنند و شما به امام خویش خیانت مى ورزید، آنها در شهرهاى خود به اطلاح مشغولند و شما به فساد! اگر من قدحى را به عنوان امانت به یكى از شما بسپارم از آن بیم دارم كه بند آن را ببرید. (84)

__________________________

84- خطبه نهج البلاغه.

81 خون دل كردن على عليه‌السلام

اى كسانى كه به مردان مى مانید ولى مرد نیستید! اى كودك صفتان بى خرد! و اى عروسان حجله نشین! (كه جز عیش و نوش به چیزى نمى اندیشید) چقدر دوست داشتم كه هرگز شما را نمى دیدم و نمى شناختم. به خدا كه آشنایى با شما، نتیجه اش ندامت و پشیمانى و سرانجامش اندوه و حسرت است. خدا شما را بكشد كه این همه خون به دل من كردید، و سینه ام را مملو از خشم ساختید، و كاسه اى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید. با سرپیچى از فرمان و عدم یارى من، نقشه ها طرح هاى مرا (براى سركوبى دشمن و ساختن یك جامعه آباد اسلامى) تباه كردید، تا آن جا كه قریش گفتند: پسر ابوطالب مردى است شجاع، ولى از فنون جنگ آگاه نیست! خدا پدرانشان را خیر دهد آیا هیچ یك از آنها، با سابقه تر و پیشگام تر از من در میدان ها بوده اند؟ آن روز كه من پاى به میدان نبرد گذاشتم، هنوز بیست سال نداشتم و هم اكنون بیش از شصت سال از عمرم گذشته است، ولى آن كس كه فرمانش را اجرا نمى كنند، طرح و نقشه اى ندارد (هر اندازه فكر او بلند و نقشه او دقیق باشد هرگز به نتیجه نمى رسد! ) (85)

__________________________

85- نهج البلاغه؛ ژرفاى غم، ص 26 و 27.

82 حق على بر امت پیامبر

اى مردم مرا بر شما و شما را بر من حقى است. اما حق شما بر من آن است كه خیر خواهى خود را از شما دریغ ندارم و بیت المال را در راه شما صرف كنم، و شما را تعلیم دهم تا از جهل و نادانى نجات یابید و شما را تربیت كنم و آداب بیاموزم تا بدانید.

و اما حق من بر شما این است كه در بیعت خویش با من وفادار باشید و در آشكار و نهان از خیرخواهى دریغ نورزید، هر وقت شما را بخوانم اجابت نمایید و هرگاه فرمان دهم اطاعت كنید. (86)

__________________________

86- خطبه اى از نهج البلاغه.

83 امید شهادت  

به خدا اگر امید شهادت به هنگام برخورد با دشمن نداشتم بر مركب خویش سوار مى شدم و از شما فاصله مى گرفتم و مادام كه نسیم ها به سوى شمال و جنوب در حركتند (هیچ گاه) به سراغ شما نمى آمدم زیرا شما بسیار طعنه زن، عیب جو، روى گردان از حق و پر مكر و حیله هستید. تعداد فراوان شما با كمى اجتماع افكارتان سودى نمى بخشد، من شما را به راه روشنى واداشتم كه جز افراد ناپاك در آن هلاك نگردند. آن كس كه در این راه استقامت كند به بهشت رود و هر كس بلغزد به آتش دوزخ گرفتار شود. (87)

__________________________

87- ژرفاى غم، ص 37 و 38.

84 شكایت از قریش  

  (عبدالرحمان بن عوف) مرا گفت: اى پسر ابوطالب! تو به این امر (خلافت) بسیار دل بسته اى؟ گفتم: دل بسته و شیفته آن نیستم بلكه میراث رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و حق را خواسته ام. ولاى امت وى در رتبه بعد از او براى من است و شما حریص تر از من هستید كه میان من و حقم حایل گشته اید و با زور و شمشیر آن را از من گرفته اید.

بار خدایا! من از قریش به درگاه تو شكایت مى كنم، آنها قطع رحم كردند و روزگارم را تباه ساختند و حق مرا انكار كردند، و مرا حقیر شمردند و منزلت والاى مرا كوچك دانستند و در مخالفت با من اجتماع و اتفاق كردند. حق مرا كه همانند لباس بر تن بود به تاراج بردند و سپس گفتند: اگر خواهى با رنج و اندوه شكیبا باش و یا با حسرت و دریغ جان بسپار!

به خدا سوگند! آنها اگر مى توانستند، نسبت خویشاوندى مرا هم انكار مى كردند چنان كه پیوند سببى را قطع كردند اما راهى بر این كار نیافتند.

حق من بر این امت همانند مردى است كه از قومى بستانكار باشد (و او باید تا رسیدن زمان طلب خود صبر كند) پس اگر آن قوم به وظیفه عمل كرده و حق او را ادا كنند آن را با تشكر و سپاس مى پذیرد و اگر در تسلیم حق او تا موعود تاءخیر انداختند، باز آن را مى گیرد بى آن كه سپاس ‍ گزارد. آرى مرد اگر رسیدن حقش به تاءخیر افتد بر او عیبى نیست، بلكه عیب بر كسى است كه حقى را به دست آورد كه از آن او نباشد. نكوهش ‍ باید كسى شود كه آنچه حق او نیست بگیرد. رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ضمن وصایاى خود به من فرمود:

  (اى پسر ابوطالب! ولایت امت من با تو است. پس اگر بر زمامدارى تو با عافیت و هم دلى تن دادند و ولایت را بر تو واگذاشتند، به تصدى و اداره آن قیام كن و اگر اختلاف كردند آنها را به حال خود واگذار، كه خداوند سبحان براى تو نیز راهى براى رهایى از مشكلات فراهم خواهد ساخت). (88)

__________________________

88- كشف المحجّه، ص 184.

85 نهراسیدن از مرگ  

هنگامى كه در جنگ صفین، آب به تصرف امام عليه‌السلام در آمد و از لشكر معاویه برایى استفاده از آب ممانعتى به عمل نیامد، مدتى جنگ متوقف شد، لذا عده اى شایع كردند كه علت عدم صدور فرمان جنگ این است كه آن حضرت از كشته شدن مى هراسد و گروهى گفتند كه شاید در وجوب جنگیدن با لشكریان شام شك و تردید دارد. امام عليه‌السلام در پاسخ آنان چنین فرمودند: (89)

اما این كه مى گویید مسامحه در جنگ به خاطر ترس از مرگ است (درست نیست) به خدا سوگند هیچ باك ندارم، از این كه به سوى مرگ بروم یا مرگ به سراغ من آید. و اگر تصور مى كنید در مبارزه شامیان تردید داشته باشیم؟ به خدا سوگند هر روزى كه جنگ را تاءخیر مى اندازم به خاطر آن است كه آروز دارم عده اى از آنها به جمعیت ما بپیوندند و هدایت شوند، و در لابه لاى تاریك هاى پرتوى از نور هدایت مرا ببینند و به سوى من آیند، و این براى من از كشتار آنان در حال گمراهى محبوب تر است، اگر چه در صورت كشته شدن نیز بار گناه را خود بر گردن دارند. (90)

__________________________

89- نهج البلاغه، كلام 55.

90- ژرفاى غم، ص 40 و 41.

86 كینه قریش  

هر كینه اى كه قریش از رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر دل داشت (و جراءت اظهار و یا فرصت ابراز آن را نیافت) پس از رحلت آن حضرت، همه را بر من آشكار ساخت و تا توانست بر من ستم كرد...

قریش چه از جان من مى خواهد؟ اگر خونى از آنها ریخته ام به امر خدا و فرمان رسولش بوده است. آیا پاداش كسى كه در اطاعت خدا و رسول او صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بوده است، باید چنین داده شود؟!

... قریش، دنیا را به نام ما خورد و بر گرده ما سوار شد!

شگفتا از اسمى بدان پایه از حرمت و عظمت و مسمّایى بدین حدّ از خوارى و خفّت! (91)

__________________________

91- شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 308 و 328.

87 بى علاقگى به ولایت و فرمانروایى  

به خدا سوگند! من نه به خلافت رغبتى داشتم و نه به ولایت و زمامدارى بر شما علاقه اى. ولى شما مرا به پذیرفتن آن دعوت كردید و آن را به من تحمیل نمودید. آنگاه كه حكومت و زمامدارى به من رسید، به كتاب خدا نظر انداختم و به دستورى كه داده و ما را در حكم كردن بدان امر فرموده بود متابعت كردم. به سنت و روش پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توجه نموده به آن اقتدا نمودم، و نیازى به حكم و راءى شما و دیگران پیدا نكردم. هنوز حكمى پیش نیامده كه آن را ندانم و نیاز به مشورت شما و برادران مسلمان خود پیدا كنم. اگر چنین پیشامدى مى شد از شما و دیگران روى گردان نبودم! (92)

__________________________

92- ژرفاى غم، ص 46.

88 شكوه هاى امام از ابوبكر و عمر

كسى كه پس از پیامبر خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زمام امور را بر كف گرفت، هر روز كه مرا مى دید زبان به معذرت خواهى مى گشود و از من عذرخواهى مى كرد و مسؤ لیت غصب حق من و شكستن بیعت را به گردن دیگرى مى انداخت و از من حلالیت مى طلبید.

من پیش خود مى گفتم: دوران چند روزه ریاست او كه سپرى گشت، (خود به خود) حقى كه خداوند براى من قرار داده است به سهولت به من باز خواهد گشت، بى آن كه در اسلام نوپا، اسلامى كه به عهد جاهلیت نزدیك است (و خطر ارتداد آن را تهدید مى كند) رخنه و شكاف ایجاد گردد و بى آن كه من بستر نزاع را گسترده باشم و این و آن را به منازعه كشانده باشم تا در نتیجه یكى به حمایت از من و دیگرى به مخالفت با من پردازد و گفتگوها از دایره سخن به میدان كشیده شود، به ویژه آن كه شمارى از خاصّان یاران پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كه من آنها را به خوبى و دیانت مى شناختم آشكارا و نهان پشتیبانى كرده بودند و به من پیشنهاد حمایت داده بودند تا برخیزم و حق خود را باز ستانم. اما هر بار من آنها را به صبر و آرامش فرا مى خواندم و امید بازگشت حق خویش را بدون جنگ و خونریزى به آنها نوید مى دادم...

... تا این كه عمر او به سر آمد. اگر روابط مخصوص او با عمر نبود و از پیش با هم تبانى نكرده بودند گمان نمى كنم كه ابوبكر آن را از من دریغ مى داشت، چه این كه او گفتار رسول گرامى صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را آنگاه كه من و خالد بن ولید را رهسپار یمن كرده بود، خطاب به (بریده اسلمى) شنیده بود و به یاد داشت. آن روز پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ما فرمود:

  (اگر میان شما جدایى افتاد پس هر كس آنچه به نظرش مى رسد و آن را صحیح مى داند عمل كند. و اگر با هم مجتمع بودید پس آن چه عملى مى گوید برگزینید و به راءى او عمل كنید... او ولى شما و سرپرست شما پس از من خواهد بود. )

این سخن پیامبر خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را هم ابوبكر و هم عمر شنیده بودند. این هم بریده كه هم اكنون زنده است (مى توانید از او بپرسید).

اما او چنین نكرد بلكه همین كه نشانه هاى مرگ را در خود مشاهده كرد كسى را نزد عمر فرستاد و او را عهده دار ولایت و خلافت كرد.

... جاى بسى حیرت و شگفت است از كسى كه در زمان حیات خود، بارها فسخ بیعت را از مردم درخواست نموده و گفته است: (اقیلونى فلست بخیركم و علىّ فیكم) حال چگونه است كه در واپسین دم زندگانى خود، خلافت را به رفیقش مى سپارد؟! (93)

__________________________

93- كشف المحجة، ص 177؛ نهج البلاغه، خطبه شقشقیه.

89 اندوه على عليه‌السلام

از سخنان على عليه‌السلام بعد از رحلت پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است: (و اجعفراه و لا جعفر لى الیوم و احمزتاه و لا حمزة لى الیوم: (آه! جعفر و حمزه كجایند؟ امروز دیگر جعفر و حمزه ندارم).

و نیز از گفتار آن حضرت در شوراى خلافت بعد از رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه خطاب به اهل شورا فرمود: (شما را به خدا سوگند مى دهم آیا در میان شما كسى وجود دارد كه برادرى مانند برادرم جعفر عليه‌السلام داشته باشد، كه در بهشت به دو بال و پر آراسته شده و هر جا كه بخواهد به پرواز در مى آید).

در پاسخ گفتند: (نه، ما چنین برادرى نداریم).

فرمود: (آیا در میان شما كسى هست كه عمویى همانند عموى من حمزه عليه‌السلام شیر خدا و شیر رسول خدا و سید شهیدان داشته باشد؟ ).

آنها در پاسخ گفتند: خدا را گواه مى گیرم كه ما چنین عمویى نداریم. (94)

آرى حضرت حمزه عليه‌السلام با ایثار و فداكارى هاى خود در فراز و نشیب هاى روند تكاملى اسلام، به خصوص در جنگ احد، به چنین مقام ارجمندى از مرتبه و درجه رسیده كه على عليه‌السلام دلاور مرد تاریخ، به وجود او، افتخار مى كند. و همچنین افتخار به وجود سردار سلحشور حضرت جعفر طیار (برادرش) مى كند كه در جنگ موته به شهادت رسید. (95)

__________________________

94- بحار، ط قدیم، ص 739؛ اعیان الشیعه، ج 16، ص 28.

95- داستانها و پندها، ج 7، ص 9089.

90 شكایت از یاران  

ابان از سلیم نقل مى كند كه گفت: در اطراف امیرالمؤمنین عليه‌السلام نشسته بودم و گروهى از اصحاب نزد آن حضرت بودند. یك نفر عرض كرد: یا امیرالمؤمنین، چه خوب است مردم را براى رفتن به جنگ ترغیب فرمایى.

حضرت برخاست و خطبه اى ایراد كرد و طىّ آن فرمود: من شما را براى رفتن به جنگ ترغیب نمودم ولى شما نرفتید، و خیرخواهى شما را نمودم ولى شما نپذیرفتید، و شما را فرا خواندم ولى گوش نكردید. شما حاضران همچون غایب و زنده هاى همچون مرده و كرانى صاحب گوش هستید. بر شما حكمت تلاوت مى كنم و شما را به موعظه اى شفا بخش و كفایت كننده نصیحت مى كنم و به جهاد با اهل ظلم و جور ترغیب مى نمایم، ولى به آخر سخنم نرسیده شما را مى بینم كه در حلقه هاى پراكنده متفرق شده اید و براى یكدیگر شعر مى گویید و ضرب المثل مى آورید و از قیمت خرما و شیر مى پرسید.

دستتان بریده باد! از جنگ و آمادگى براى آن خستگى نشان داده اید، و قلبهایتان را از یاد آن آسوده كرده اید، و خود را با اباطیل و مطالب گمراه كننده و عذرهاى واهى مشغول كرده اید.

واى بر شما! با آنان بجنگید قبل از آن كه با شما بجنگند. به خدا قسم، هرگز قومى در وسط خانه خود مورد حمله قرار نمى گیرند مگر آنكه ذلیل مى شوند. قسم به خدا گمان ندارم شما گفته هایم را عملى كنید تا دشمنانتان كار خود را بكنند، و من هم دوست داشتم كه آنان را مى دیدم و با بصیرت و یقینم خدا را ملاقات مى كردم و از چشیدن درد گرفتاریهاى به شما و از همنشینى با شما راحت مى شدم.

شما همچون گله شترى هستید كه چوپان آن گم شده باشد. هر چه از یك طرف جمع آورى شوند از سوى دیگر پراكنده مى شوند.

این طور كه من مى بینم به خدا قسم گویا شما را مى نگرم كه اگر جنگ شعله بگیرد و مرگ شدت یابد همچون شكافتن سر و همچون انفراج زن هنگام وضع حمل كه دست لمس كننده اى را مانع نمى شود، از اطراف على بن ابى طالب پراكنده مى شوید. (96)

__________________________

96- اسرار آل محمد، ص 316 314.

91 دیروز امیرالمؤمنین بودم امروز ماءمور

امیرالمؤمنین عليه‌السلام با مشاهده آن حال فاجعه آمیز (فریب خوردن لشكر با قرآن هاى روى نیزه) برخاست و لشكریان خود را مخاطب ساخته فرمود:

  (اى مردم پیوسته وضع من با شما طبق دلخواهم بود تا آنكه جنگ شما را ناتوان و درمانده كرد و سوگند به خدا كه جنگ شما را گرفت و رها كرد و دشمنتان را گرفت و رها نكرد و این ضایعات (جنگى) آنهارا بیشتر ناتوان و درمانده كرده جز آنكه من دیروز امیرالمؤمنین عليه‌السلام (و دستور دهنده) بودم و امروز ماءمور (و فرمانبردار) و نهى كننده بودم، و اكنون نهى شده هستم، و شما ماندن و بقا (در دنیا) را دوست دارید و من نمى توانم شما را به چیزى كه اكراه دارید مجبور سازم. )

و در نقل شیخ مفید (ره) این گونه است كه چون قرآن ها بر سر نیزه كردند، امام عليه‌السلام فرمود:

  (واى بر شما! این یك نیرنگ است، این مردم قرآن را نمى خواهند چون اهل قرآن نیستند، پس از خدا بترسید و با همان بینشى كه داشته اید جنگ با اینها را ادامه دهید و اگر این را نكنید دچار پراكندگى خواهید شد و پشیمان خواهید گشت در وقتى كه پشیمانى براى شما سود ندهد).

و در حدیث دیگرى است كه امیرالمؤمنین عليه‌السلام هنگامى كه آن وضع را مشاهده كرد فرمود:

اى بندگان خدا من از هر كس به پذیرفتن كتاب خدا شایسته ترم، ولى معاویه، عمر و بن عاص ابن ابى معیط، حبیب بن مسلمه و ابن اءبى سرح اهل دین و قرآن نیستند، من اینها را بهتر از شما مى شناسم،

من با ایشان در كودكى مصاحبت كرده ام و در بزرگى هم مصاحب بوده ام، در كودكى بدترین كودكان بودند و در بزرگى نیز بدترین مردان و به راستى این سخن حقى است كه هدف باطل از آن دارند، به خدا سوگند اینها قرآن را بلند نكرده اند! اینها قرآن را مى شناسند ولى بدان عمل نمى كنند و آنها جز به منظور نیرنگ و فریب آن را بلند نكرده اند.! (97)

__________________________

97- زندگانى امیرالمؤمنین (ع)، ص 575 و 576.

بخش سوم: آتش زدن بیت على عليه‌السلام

92 سقیفه  

على عليه‌السلام هنوز از غسل و تكفین جسد مطهر پیغمبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فارغ نشده بود كه كسى وارد شد و گفت: یا على عجله كن كه مسلمین در سقیفه بنى ساعده جمع شده و مشغول انتخاب خلیفه هستند. على عليه‌السلام فرمود: سبحان اللّه! این جماعت چگونه مسلمان مى باشند كه هنوز جنازه پیغمبر دفن نشده در فكر ریاست و حبّ جاه هستند؟

هنوز على عليه‌السلام سخن خود را تمام نكرده بود كه شخص دیگرى رسید و گفت: امیر خلافت خاتمه یافت، ابتدا كار مهاجر و انصار به نزاع كشید و بالاخره كار خلافت بر ابوبكر قرار گرفت و جز معدودى از طایفه خزرج تمام مردم با وى بیعت كردند.

على عليه‌السلام فرمود: دلیل انصار بر حقانیت خود چه بود؟

عرض كرد: چون نبوت در خاندان قریش بود آنها نیز مدعى بودند كه امامت هم باید از آن انصار باشد ضمنا خدمات و فداكارى هاى خود را در مورد حمایت از پیغمبر و سایر مهاجرین حجّت مى دانستند.

على عليه‌السلام فرمود: چرا مهاجرین نتوانستند جواب قانع كننده اى به انصار بدهند؟

عرض كرد: جواب قانع كننده انصار چگونه است؟

على عليه‌السلام فرمود: مگر انصار فراموش كردند كه پیغمبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دفعات زیاد مهاجرین را خطاب كرده و مى فرمود: كه انصار را عزیز بدارید و از بدن آنها در گذرید، این فرمایش پیغمبر دلیل این است كه انصار را به مهاجرین سپرده است و اگر آنها شایسته خلافت بودند مورد وصیت قرار نمى گرفتند بلكه پیغمبر مهاجرین را به آنها توصیه مى فرمود.