داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)0%

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده: حسن ارشاد
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 7486
دانلود: 2630

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 138 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 7486 / دانلود: 2630
اندازه اندازه اندازه
داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده:
فارسی

مولف محترم با هدف ترویج فرهنگ مهدویت و نشر معارف امام زمان (علیه السلام) اقدام به جمع آورى و ترجمه یكصد و سى و نه داستان از كتاب گران سنگ بحار الانوار جلدهاى 51 و 52 و 53 آن كتاب - كه به آن حضرت اختصاص دارد - نموده است.
از آنجا كه یكى از اهداف واحد تحقیقات مسجد مقدس جمكران احیاء معارف حضرت مهدى (علیه السلام) و نشر فرهنگ مهدویت است، اقدام به نشر اثر حاضر پس از تحقیق و تصحیح و ویرایش ‍ نموده است. به امید اینكه بستر آشنایى هر چه بیشتر علاقمندان، بویژه قشر جوان و نوجوان را با مسائل مربوط به منجى عالم بشریت فراهم سازد، و چاپ و نشر این مجموعه نیز مانند سایر مجموعه هاى ارزشمند فكرى و اعتقادى در گسترش فرهنگ اهلبیت (علیهم السلام) مفید واقع گردد.

غذاى بهشتى، و پذيرايى از دوستان!

ابو محمد عيسى بن مهدى جوهرى مى گويد:

سال ۲۶۸ هجرى قمرى به حج مشرف شدم اعمال حج را به جا آوردم، پس از پايان اعمال بيمار شدم. قبلا شنيده بودم كه مى توان امام زمانعليه‌السلام را ملاقات نمود و اين موضوع براى من ثابت شده بود به همين منظور، با اين كه بيمار بودم از «قلعه فيد» كه نزديك مكه و اقامتگاهم بود به قصد مدينه به راه افتادم. در راه هوس ماهى و خرما كردم، ولى به جهت بيمارى نمى توانستم ماهى و خرما بخورم.

به هر نحوى بود خودم را به مدينه رساندم، در آنجا برادران ايمانى ام به من بشارت دادند كه در محلى به نام «صابر» حضرتعليه‌السلام ديده شده است.

من به عشق ديدار مولا به طرف منطقه صابر حركت كردم، وقتى به آن حوالى رسيدم، چند رأس بزغاله لاغرى ديدم كه وارد قصرى شدند.

ايستادم و مراقب قضيه بودم تا اينكه شب فرا رسيد نماز مغرب و عشا را به جاى آوردم و پس از نماز رو به درگاه الهى آورده و بسيار دعا و تضرع نمودم، و از خدا خواستم كه توفيق زيارت حضرتعليه‌السلام را نصيبم نمايد.

ناگاه در برابر خود خادمى را ديدم كه فرياد مى زند: اى عيسى بن مهدى جوهرى! وارد شو!

من از شوق تكبير و تهليل گفتم، خدا را بسيار حمد و ثنا نمودم، وارد حياط شدم، ديدم سفره غذايى گسترده شده است. خادم به طرف آن رفت و مرا كنار آن نشاندو گفت: مولايت مى خواهد كه از آنچه كه در زمان بيمارى هنگام خروج از «فيد» هوس كرده بودى، ميل كنى.

من پيش خود گفتم: تا همين مقدار حجت بر تمام شد كه مورد عنايت امام زمانعليه‌السلام قرار گرفته ام. اما چگونه غذا بخورم در حالى كه مولايم را نديده ام؟

ناگاه صداى حضرتعليه‌السلام را شنيدم كه مى فرمود: اى عيسى! از طعامت بخور! مرا خواهى ديد.

وقتى به سفره نگاه كردم، ديدم ماهى سرخ شده و كنار آن خرمايى كه مثل خرماهاى شهر خودمان بود و مقدارى شير نهاده شده است.

باز با خود گفتم: من مريضم چطور ماهى و خرما را با شير بخورم؟ باز صداى حضرتعليه‌السلام را شنيدم كه فرمود: اى عيسى! آيا به كار ما شك مى كنى؟ آيا تو بهتر نفع و ضرر خودت را مى دانى يا ما؟

من گريستم و استغفار كردم، و از همه آنها خوردم. اما هر چه مى خوردم چيزى از آن كم نمى شد، و اثر خوردن در آن باقى نمى ماند، غذايى بود لذيذ كه طعم آن مثل غذاهاى اين دنيا نبود. مقدار زيادى خوردم. دوست داشتم باز هم بخورم، اما خجالت مى كشيدم.

حضرتعليه‌السلام دوباره فرمود: اى عيسى! بخور! خجالت نكش! اين طعام بهشتى است و به دست انسان پخته نشده است.

دوباره مشغول خوردن غذا شدم اما سيرى نداشتم. عرض كردم آقا جان! كافيست.

حضرتعليه‌السلام فرمود: اكنون بيا نزد من!

من پيش خود گفتم: چگونه نزد مولايم بروم در حاليكه دستهايم را نشستم؟

حضرتعليه‌السلام در همان حال فرمود: اى عيسى! آيا لك آن چه خورده اى باقى است.

دستانم را بو كردم، عطر مشك و كافور داشت. آنگاه نزديكتر رفتم ناگاه نور خيره كننده اى درخشيد و براى چند لحظه گيج شدم. وقتى به حالت عادى برگشتم حضرتعليه‌السلام فرمود: اى عيسى! اگر سخن تكذيب كنندگان نبود كه مى گويند: او كجاست؟ و كجا به دنيا آمده است؟ و چه كسى او را ديده است؟ و چه چيزى از او به شما رسيده است؟ و به شما چه خيرى مى دهد، و چه معجزه اى دارد؟ هرگز تو مرا نمى ديدى. بدان كه آنها با اين كه امير المومنينعليه‌السلام را مى ديدند و نزد او مى رفتند چيزى نمانده بود كه او را به قتل برسانند. آنان پدران مرا اينگونه تكذيب كرده و آنها به سحر، تسخير جن و چيزهاى ديگر نسبت دادند.

اى عيسى! آنچه را كه ديدى به دوستان ما بگو و از دشمنان ما پنهان دار!

عرض كردم: آقا جان! دعا بفرماييد من در اين اعتقاد ثابت بمانم! فرمود: اگر خداوند تو را ثابت قدم نمى نمود، هرگز مرا نمى ديدى، بازگرد كه راه يافتى!

من در حالى كه خدا را بر اين توفيق سپاس مى نمودم و شكر مى كردم باز گشتم.(۱۵۳)

دعاى در دل؛ و عنايت بى كران او!

شمس الدين محمد بن قارون مى گويد:

در شهر «حله» مردى ضعيف البنيه، ريز و بد شكل زندگى مى كرد، او ريش كوتاه موى زرد داشت، و صاحب حمامى بود، به همين جهت به «ابو راجح حمامى» معروف بود.

روزى به حاكم حله كه «مرجان صغير» نام داشت، خبر دادند كه ابو راجح خلفاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) را دشنام داده است. حاكم دستور داد تا او را دستگير نمايند. وقتى او را دستگير و نزد حاكم بردند. حاكم امر كرد او را تا حد مرگ كتك بزنند.

مأمورين حاكم او را از هر طرف مى زدند، آنقدر زدند كه صورتش به شدت زخمى شد، و دندانهاى پيشين او شكست.

حاكم به اين هم اكتفا نكرد دستور داد تا زبان او را بيرون كشيدند و با جوالدوز سوراخ كنند. شكنجه او همچنان ادامه يافت و (براى عبرت مردم قدرت نمايى و به اصطلاح نمايش غيرت مذهبى خويش) دستور داد كه بينى او را سوراخ نموده و طناب زبر خشنى از آن عبور دهند و در كوچه هاى حله بچرخانند و در انزار مردم نيز او را ضرب و شتم نمايند.

مأمورين حاكم، دستور او را اجرا كردند، ديگر رقمى براى ابو راجح نمانده بود. هر كه او را مى ديد، مى پنداشت مرده است. با اين حال، حاكم دست از سر او نكشيد و دستور قتلش را صادر كرد.

عده اى كه در صحنه حاضر بودند، گفتند: او پيرمرد سالماندى است و آنچه ديد برايش كافى است همين حالا نيز مرده است. او را رها كنيد كه جان بكند. و خونش را به گردن مگيريد! و آنقدر اصرار كردند تا حاكم راضى شده و رهايش نمود.

بستگان ابو راجع، او را با صورت زخمى و زبان باد كرده كه رغمى برايش نمانده بود به خانه اش برده و در اتاقى خواباندند، و همه يقين داشتند كه ابو راجح همان شب خواهد مرد.

اما صبح هنگام، وقتى براى اطلاع از حالش به خانه او رفتند، ديدند ابو راجح با چهره اى سرخ ريش انبوه و پاك، قامت رسا و قوى و دندانهايى سالم، مانند يك جوان بيست ساله به نماز ايستاده است و هيچ اثرى از وضع و حال بد شب گذشته و جراحات او ديده نمى شود.

مردم كه بسيار تعجب كرده بودند، پرسيدند: ابو راجح! چه شده است؟

ابو راجح گفت: ديشب وقتى مرگ را در مقابل چشمانم ديدم، دلم شكست. زبان كه نداشتم دعا كنم، در دل دعا كردم، و از مولايم امام زمانعليه‌السلام كمك طلبيدم.

وقتى تاريكى شب همه جا را فرا گرفت، نورى فضاى خانه را پر كرد. ناگهان جمال محبوبم امام زمانعليه‌السلام را مشاهده نمودم كه دست مبارك را بر چهره مجروح من كشيده فرمود:

«براى كسب روزى خانواده ات از خانه خارج شو! خداوند تو را عافيت بخشيده است».

صبح شد همين طور كه مى بينيد، خود را ديدم.

خبر شفاى او فورا همه جا پخش شد و به گوش حاكم رسيد. حاكم او را احزار كرد. او كه ابو راجح را ديروز آنطور ديده و امروز چنين مشاهده مى كرد در جا خشكش زد و به شدت به هراس افتاد.

از آن زمان، در رفتار خود نسبت به شيعيان حله تغيير روش داد. حتى محل امارتش را كه در مكانى كه منسوب به امام زمانعليه‌السلام بود تغيير داده و از آن پس به جاى اينكه پشت به قبله بنشيند، (به جهت احترام) رو به قبله نشست! امام هيچ كدام از اين ها به حال او سودى نكرد و او پس مدت كوتاهى مرد.(۱۵۴)

جسارت نابينا؛ و عنايت مولا!

شمس الدين محمد بن قارون مى گويد:

«معمر بن شمس» كه معروف به «مذور» بود، يكى از نزديكان و دوستان خليفه به شمار مى رفت. روستايى به نام «برس» به او تعلق داشت كه آن را وقف سادات نموده بود.

نايب او كه شيعه خاص بود، «ابن خطيب» نام داشت، خادم او شخصى به نام «عثمان» كه سنى مذهب بود، به امور مايحتاج مصرفى او رسيدگى مى كرد. بين ابن خطيب و عثمان هميشه مجادله اعتقادى وجود داشت.

روزى به اتفاق هم به حج مشرف شدند، در كنار مقام ابراهيمعليه‌السلام بودند كه ابن خطيب رو به به عثمان كرد و گفت: بيا باهم مباهله كنيم. من نام كسانى را كه دوست دارم يعنى حضرت على، حسن و حسينعليه‌السلام را دستم مى نويسم، تو نيز نام كسانى را كه دوست دارى يعنى ابوبكر، عمر و عثمان را بنويس. آن گاه با هم دست مى دهيم. دست هر كه سوخت، اعتقاد او باطل و دست آن كه سالم ماندم اعتقادش بر حق است. عثمان اين مباهله را نمى پذيرفت. حاضرين كه از طبقه رعايا و عوام بودند، به او اعتراض نموده و سرزنشش كردند.

مادر عثمان كه از محل شرفى شاهد صحنه بود، معترضين را به باد دشنام ناسزا گرفت و آن را تهديد كرد. در همان حال كور شد! وقتى متوجه شد كه نمى تواند جايى را ببيند، دوستان خود را فرا خواند.

آن ها چشمان او را برسى كردند، متوجه شدند كه ظاهرا سالم است. اما جايى را نمى تواند ببيند. او را به حله بردند. خبر او در همه جا شايع شد.

پزشكان بغداد و حله را براى معاينه او حاضر كردند اما آن ها نيز نتوانستند كارى انجام بدهند.

عده اى از زنان مومن حله به او گفتند: آن كه تو را كور نموده است، قائم آل محمدعليه‌السلام است، اگر شيعه شوى و با دوستان او تولى داشته باشى و از دشمنانش تبرى نمايى ما ضمانت مى كنيم كه خداوند سلامتى تو را باز خواهد گرداند، و بدون اين، امكان ندارد كه دوباره بينا شوى.

او نيز به اين امر تن داده و راضى شد و به مذهب تشيع گرويد.

زنان حله او را شب جمعه به محلى كه منسوب به امام زمانعليه‌السلام بود. و در حله او را شب جمعه به محلى كه منسوب به امام زمانعليه‌السلام بود و در حله قرار داشت، بردند و شب را به همراه او زير قبه آن مكان شريف بيتوته نمودند.

هنوز چند ساعتى از شب نگذشته بود كه ناگاه آن زن بيدار شده و از قبه بيرون آمد و چشم هاى او كاملا سالم و نابينايى اش برطرف شده بود، يكى يكى زنان را بيدار كرده و لباس ها و زينت آلاتشان را وصف مى نمود.

آنها از شفاى او مسرور شدند و حمد الهى را به جاى آوردند، سپس ‍ كيفيت ماجرا را پرسيدند.

گفت: وقتى مرا تحت قبه شريف حضرتعليه‌السلام گذاشته و رفتند، هنوز چيزى نگذشته بود كه احساس كردم كه كسى دستش را روى دستم نهاد و گفت: برخيز خداوند تو را شفا عنايت فرمود.

چشمانم را گشودم همه چيز را مى ديدم. قبه را ديدم كه مملو از نور شده و در ميان آن مردى ايستاده بود. گفتم: آقا جان! شما كه هستيد؟

فرمود: محمد بن حسن.

آنگاه ناگهان غايب شد.

زن ها به اتفاق او از آن محل شريف خارج شده و خبر شفاى او را در حله پخش نمودند. فرزندش عثمان نيز شيعه شد و اعتقاد او و مادرش خوب و محكم گرديد.

اين ماجرا مشهور شد و هر كس آن را مى شنيد نسبت به وجود امام زمان معتقد مى شد(۱۵۵)

به اذن خدا برخيز!

نجم الدين جعفر بن زهدرى مى گويد:

به بيمارى فلج مبتلا شدم، پس از مرگ پدرم، مادر بزرگ پدريم كمر همت به علاج من بست، او با تمام توان به معالجه من پرداخت، ولى اثرى نبخشيد.

به او گفتند: از پزشكان بغداد كمك بگير.

او از پزشكان دعوت به عمل آورد، و آنها مدتى طولانى در حله مرا تحت معالجه قرار دادند اما سودى نبخشيد.

تا اين كه به او گفتند: او را به قبه شريف منسوب به امام زمانعليه‌السلام در حله ببر تا شفا يابد.

شبى همراه مادر بزرگم به زير گنبد شريف حضرتعليه‌السلام مشرف شده و در آنجا بيتوته كرده بودم، ناگاه به ديدار حضرت موفق شدم.

حضرت رو به من كرد و فرمود: برخيز!

عرض كردم: آقا جان! يك سال است كه نمى توانم از جا برخيزم.

فرمود: برخيز! به اذن خدا.

و مرا براى ساختن يارى نمودند

هنگامى كه مردم از شفاى من مطلع شدند چنان براى ملاقاتم هجوم آوردند كه چيزى نمانده بود كه كشته شوم.

آنها تمام لباس هايم را به عنوان تبرك تكه پاره كردند، و بر من لباس ‍ ديگر پوشانيدند، آنگاه به خانه بازگشتم، و لباس خود را عوض كرده و لباس آن ها را برايشان فرستادم.(۱۵۶)

اهل خيرى افتاده؛ و عنايت مولا!

سيد على بن عبد الحميد مى گويد:

سال ۷۸۹ هجرى است، خانه اى كه من در آن زندگى مى كنم همسايه ديوار به ديوار بارگاه حضرت علىعليه‌السلام در نجف است. سال ها پيش مردى در اين خانه زندگى مى كرد كه مشهور به خير و صلاح، و معروف به «حسن مدلل»بود، و صاحب عيال و فرزند بود.

او در پى عارضه اى فلج شده و قدرت تحرك خود را از دست داد.

مدت زيادى از اين بيمارى در رنج و زحمت به سر مى برد، شدت فلج او آن چنان بود كه براى انجام امور ضرورى خويش نياز به همسر خود داشت، و همسر او كارهاى ضرورى او را انجام مى داد، ولى در اثر طولانى شدن دوران بيمارى، خانواده اش از اين زندگى به تنگ آمدند.

از سوى ديگر؛ چون او نمى توانست كار كند و مخارج زندگى خود را تأمين نمايد به همين خاطر بسيار مقروض شد. مشكلات جسمى و روحى او در خانه از يك سو، و احتياج به مردم از سوى ديگر، او را در مقابل طلب كاران در وضعيت بدى قرار داده بود.

او در شبى از شبهاى سال ۷۲۰ هجرى، همسر و فرزندانش را كه همه در خواب بودند بيدار مى كند. يك چهارم از شب گذشته بود، وقتى آن ها با هراس بى مى خيزند خانه را مملو از نورى خيره كننده مى يابند و از او مى پرسند: چه خبر است؟

او مى گويد: امام زمانعليه‌السلام تشريف آورده و فرمود: اى حسين برخيز! عرض كردم: آقا جان! نمى بينيد كه نمى توانم برخيز؟

حضرت دست مرا گرفته و از جا بلند نمود، حالا همين طور كه مى بينيد صحيح و سالم هستم.

آنگاه حضرتت فرمود: من هر شب از اين كوچه به زيارت جدم امير المومنينعليه‌السلام مى روم و تو هر شب آن را قفل كن!

عرض كردم: مطيع خدا و شما هستم و مولا جان!

آن گاه به زيارت اميرالمومنينعليه‌السلام تشريف بردند!

آن كوچه اكنون نيز در نجف مشهور است و مردم در مواقع مشكلات براى رفع گرفتارى هاى خود براى آن جا نذر مى كنند و به بركت وجود امام زمانعليه‌السلام هيچ گاه نااميد نمى شوند.(۱۵۷)

جنگ صفين؛ و يارى امام زمان عليه‌السلام

محى الدين اربلى مى گويد:

نزد پدرم نشسته بودم، مردى را كنار او ديدم كه چرت مى زد.

ناگهان عمامه اش افتاد و زخم بزرگى كه در سر داشت؛ نمايان شد.

پدرم از او پرسيد: اين زخم چيست؟

گفت: زخمى است كه در جنگ صفين برداشته ام!

ما گفتيم: چه مى گويى؟ قرن ها است كه از واقعه صفين مى گذرد؟

او گفت: در سفرى با شخصى همسفر شدم، در راه مصر بوديم، در غزه(۱۵۸) با او در مورد جنگ صفين صحبت مى كردم او گفت: اگر من آن زمان در جنگ صفين حضور داشتم شمشيرم را از خون علىعليه‌السلام و يارانش سيراب مى نمودم.

من در پاسخ گفتم: من هم اگر در آن أيام بودم شمشيرم را از خون معاينه و يارانش سيراب مى نمودم. حالا هم دير نشده است. من و تو مى توانيم با هم در دفاع از علىعليه‌السلام و معاويه بجنگيم.

در اين اثنا، حالت جدى به خود گرفته و با هم در آويختيم، معركه عجيبى برپا كرديم، ضربات شمشير ميان من و او رد و بدل شد، من از ناحيه سر مجروح شده و در اثر آن، از هوش رفتم. از خود بى خود شدم و افتادم و نفهميدم چقدر طول كشيد، ناگاه احساس كردم كه كسى مرا با گوشه نيزه اى بيدار مى كند.

چشمانم را گشودم، او از اسب پايين آمد و بر زخم سرم دستى كشيد احساس كردم كه ديگر درد ندارم. آن گاه رو به من كرد و فرمود: همين جا باش تا بيايم.

ناگهان از مقابل ديدگانم ناپديد شد، مدتى نگذشت كه ديدم سر بريده دشمنم را در دست گرفته و چهارپايان او را با خود مى آورد.

وقتى به نزد من رسيد فرمود: اين سر دشمن تو است، چون تو ما را يارى كردى ما نيز تو را يارى كرديم. چنان كه خداوند كسى كه او را يارى كند او را يارى مى نمايد.

عرض كردم: شما كه هستيد؟

فرمود:م ح د بن حسن. و هر كه از تو در مورد زخم سرت پرسيد بگو در جنگ صفين مجروح شده اى.(۱۵۹)

علوى واقعى اوست!

حسن بن محمد بن قاسم گويد:

در يكى از محلات اطراف كوفه كه «حماليه» نام داشت با شخصى به نام عمار درباره امام زمانعليه‌السلام گفت و گو مى كردم.

او گفت: روز قافله اى از قبيله طى به كوفه آمد، آنها از ما خريد نمودند، من به يكى از كارگرانم گفتم: برو ترازو را از خانه آن علوى بياور!

رييس قافله كه مردى تنومند بود گفت: آيا اين جا علوى نيز هست؟

گفتم: چه مى گويى؟ بيشتر اهل كوفه علوى هستند!

او گفت: علوى واقعى همانى بود كه ما در بيابان مجاور شهر ديديم.

گفت: ماجرا چيست؟

گفت: ما در حدود ۳۰۰ نفر يا كمتر اسب سوار بوديم كه از جايى گريختيم. سه روز در بيابان تشنه و گرسنه بدون هيچ آذوقه اى سرگردان بوديم تا اين كه عده اى گفتند: بهتر است قرعه كشى كرده و يكى از اسب ها را بكشيم.

همه اين پيشنهاد را پذيرفتيم. وقتى قرعه كشيده شد به نام اسب من افتاد. من قبول نكردم و گفتم: كه شما تقلب نموده ايد.

دوباره قرعه كشى نمودند و باز به نام اسب من افتاد، باز من آن را متهم به تقلب نمودم. اما در مرتبه سوم كه در عين ناباورى مجددا قرعه به نام اسب من افتاد مجبور شدم كه قبول كنم.

بسيار ناراحت بودم، زيرا اسبم حداقل هزار دينار ارزش داشت، و آن را از پسرم بيشتر دوست داشتم. گفتم: اجازه بدهيد كمى در اطراف با اسبم سوارى كنم، زيرا تا كنون دشتى چنين هموار نديده ام.

گفتند: اشكالى ندارد، سوار اسبم شدم، حدود يك فرسنگ تاختم به تلى رسيدم كه كنيزى در دامنه آن مشغول جمع آورى هيزم بود. از او پرسيدم كه كيستى؟ و از كدام خانه اى؟

او گفت: من كنيز سيدى هستم كه در اين وادى سكونت دارد.

بعد بلافاصله از آنجا دور شد. من عبادى خود را به علامت بشارت و شادمانى بر سر نيزه كردم. و آنگاه به طرف يارانم تاختم و به آن ها گفتم: مژده بدهيد! گروهى از مردم در نزديكى ما زندگى مى كنند.

همگى به طرف آن تل حركت كرديم، وقتى به آنجا رسيديم خيمه اى را ديديم كه وسط آن وادى برپا شده بود، مردى كه از همه زيباتر به نظر مى رسيد به چهره اى باز در حالى كه گيسوانش آويخته بود و لبخندى بر لب داشت در كنار خيمه ايستاده بود.

من گفتم: اى آبروى عرب! ما تشنه ايم.

او كنيز خود را فرا خواند و گفت: هر چه آب دارى بياور!

آن كنيز دو ظرف پر از آب آورد. آن مرد يكى از آن ها را گرفت كمى نوشيد و دست خود را به آب زد و آن را به ما داد. همه ۳۰۰ نفر ما يك به يك از همان يك ظرف نوشيديم و سيراب شديم. وقتى ظرف را باز گرداندند، ديديم كه هنوز پر است.

وقتى سيراب شديم گفتيم: اى آبروى عرب! ما گرسنه ايم.

او خود وارد خيمه شد و سبدى را كه مملو از غذا بود بيرون آورد، و آن را در مقابل ما نهاد و دست خود را به آن زد و فرمود: ده نفر ده نفر جلو بياييد.

ده نفر ده نفر مشغول خوردن غذا شديم و همه كاملا سير شديم، سوگند به خدا! هنوز سبد كاملا پر مانده بود.

آنگاه رو به او نموديم و گفتيم: اگر اجازه مى فرماييد مى خواهيم به راهى كه قصد آن را داريم برويم.

او با دست خود به شاهراهى اشاره كرد و فرمود: منظورتان اين راه است؟

ما تعجب كرديم، زيرا اصلا هدف مشخصى نداشتيم و راه را نمى شناختيم و فقط براى اين كه او نفهمد كه ما فرارى هستيم چنين گفتيم. اما او راه نجات را به ما نشان داد.

از او خداحافظى نموديم، وقتى كمى دور شديم يكى از افراد گفت: شما از خانه و خانواده درو شده ايد كه چيزى به دست بياوريد حالا كه به همه چيز رسيده بوديد چرا آن را تصرف نكرديد؟

(منظور او آن بود كه بازگرديم و آن مرد را غارت كنيم)، گروهى موافق و گروهى مخالف بوديم، در نهايت تصميم گرفتيم كه او را غارت كنيم.

بازگشتيم. وقتى ما را ديد كه بازگشته ايم شمشير خود را حمايل نموده، نيزه اش را به دست گرفت، و بر اسب خاكسترى سوار شد و در گوشه اى ايستاد و فرمود: چه خيال بدى در سر داريد. بدانيد كه زشتى آن به خود شما باز خواهد گشت.

گفتيم: درست حدس زده اى، و هر چه دلمان مى خواست به او آنگاه چنان خشمگين شد كه از خشم او همه به وحشت افتاديم، سپس ‍ خطى بين ما و خود كشيد و فرمود: به جدم رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله قسم! هر كه از اين خط بگذرد گردن او را خواهم زد.

از صداى او چنان ترسيديم كه همه پا به فرار گذاشتيم. به خدا قسم! كه علوى واقعى او بود، نه اينان كه اينجا هستند.(۱۶۰)