داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)0%

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده: حسن ارشاد
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 5910
دانلود: 2295

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 138 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 5910 / دانلود: 2295
اندازه اندازه اندازه
داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده:
فارسی

مولف محترم با هدف ترویج فرهنگ مهدویت و نشر معارف امام زمان (علیه السلام) اقدام به جمع آورى و ترجمه یكصد و سى و نه داستان از كتاب گران سنگ بحار الانوار جلدهاى 51 و 52 و 53 آن كتاب - كه به آن حضرت اختصاص دارد - نموده است.
از آنجا كه یكى از اهداف واحد تحقیقات مسجد مقدس جمكران احیاء معارف حضرت مهدى (علیه السلام) و نشر فرهنگ مهدویت است، اقدام به نشر اثر حاضر پس از تحقیق و تصحیح و ویرایش ‍ نموده است. به امید اینكه بستر آشنایى هر چه بیشتر علاقمندان، بویژه قشر جوان و نوجوان را با مسائل مربوط به منجى عالم بشریت فراهم سازد، و چاپ و نشر این مجموعه نیز مانند سایر مجموعه هاى ارزشمند فكرى و اعتقادى در گسترش فرهنگ اهلبیت (علیهم السلام) مفید واقع گردد.

شبهات مخالف؛ و پاسخ مولا در سن كودكى!

سعد بن عبدالله مى گويد:

من نسبت به جمع آورى كتاب هاى كه محتواى نكات دقيق و مهم مطالب مشكل علوم اسلامى بودند، علاقه و حرص فراوانى داشتم و سعى مى كردم كه به حقايق آن ها هر چند بسيار طاقت فرسا باشد، دست يابم تا آن جا كه تمام موارد متشابه و پيچيده را حفظ نموده بر معضلات و مشكلات هر يك فائق مى آمدم.

من در مورد مذهب شيعه اثنى عشرى تعصب خاصى داشتم و بدون هيچ گونه ترس و واهمه اى از درگيرى و برخورد، دشمنى، بغض، ياوه گويى و تجاوز معاندين و مخالفين، به انتقاد از كسانى كه سعى در رد بر حقانيت شيعه داشتند، مى پرداختيم، و براى بزرگان آن ها كه در پناه افراد صاحب نفوز و قدرتمند حاكم، به هتاكى و سب ائمهعليهم‌السلام مى پرداختند، حقايق را بيان مى نمودم.

روزى به يكى از آن ها كه در دشمنى و جدال و تشنيع اهل بيتعليهم‌السلام از همه كينه توزتر و در باطل خود ثابت تر بود، برخورد نمودم. او رو به من كرد و گفت: واى بر تو و يارانت! اى سعد! شما رافضيان بر بزرگان مهاجر و انصار كه از صاحب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله بوده اند، طعنه زده و از آن ها انتقاد نموده به ولايت امامت خلفاى راشدين اعتقاد نداريد و با اين كار در برابر پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله سركشى مى نماييد.

بدان كه همه اصحاب رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله در شرافت ابوبكر صديق!! به جهت سبقت او در اسلام! اتفاق دارند.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله او را با خود به غار برد، زيرا مى دانست كه او خليفه و جانشين او است! و او است كه مى تواند آيات الهى را تأويل نموده زمام امور امت را به دست بگيرد! و در برابر شدايد و تجاوزات و كاستى ها و پركنداگى ها از اسلام حمايت نموده و حدود الهى را اقامه كند! و دسته دسته لشكريان را براى فتح سرزمين هاى مشركين گسيل نمايد!!

او همان طور كه در انديشه محافظت از مقام نبوت خويش بود، در فكر جانشينى پس از خويش نيز بود.

علاوه بر اين، (شما كه مى گوييد: على با خوابيدن در بستر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله او را يارى داده است، بى اساس است. زيرا) كسى كه در جايى پنهان و متوارى شده است، ديگر نيازى به مساعدت و يارى ندار. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله على را در بستر خود خواباند چون كشته شدن او اهميت چندانى نداشت و برن او نيز ممكن نبود و بار اضافى به حساب مى آمد.

مضافا بر اين كه پيامبر مطمئن بود كه در صورتى هم كه على كشته شود، مشكلى پيش نخواهد آمد و مى تواند فرد ديگرى را براى انجام كارهايى كه على به عهده داشت، و انتخاب نمايد!!

من براى هر كدام از اين ايرادات و او جواب هايى ارائه دادم، اما او هر كدام را با دليل ديگر رد و نقض مى نمود.

تا اين كه گفت: اى سعد! غير از اين ها ايراد ديگرى نيز مى توانم بگيرم تا بينى شما زا فضيان را به خاك بمالم. شما مى گوييد: ابوبكر و عمر منافقانه به اسلام ايمان آورده اند و به همين جهت، مدعى هستيد كه آن ها در عقبه - هنگام بازگشت پيامبر از تبوك - مى خواستند پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله با به قبل برسانند. بگو ببينم: چطور ممكن است ابوبكر كه از شك و ترديد مبرا بوده! و عمر كه حامى نهاد اسلام بود! منافق باشند؟ آيا آن ها با ميل و رغبت اسلام آوردند يا اين كه اجبارا مسلمان شده بودند؟

من پيش خود گفتم: اگر بگويم آن ها مجبور به اقرار به اسلام بوده و منافقانه ايمان آورده اند، صحيح نخواهد بود. زيرا تنها به علت اعمال فشار و زور بر كسى كه قلبا تمايلى به ايمان آوردن ندارد، مى توان قبول كرد كه نفاق به دل او راه يافته باشد. چنانچه حق تعالى مى فرمايد:

( فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَكَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ *** فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا ) (۱۶۱)

«هنگامى كه شدت ما را ديدند، گفتند كه به خداوند يگانه ايمان آورده و به آنچه به دليل آن مشرك بوديم، كافر شديم *** اما ايمان آن ها هنگامى كه شدت ما را ديدند، سودى براى آن ها ندارد».

در صدر اسلام نيز ايمان مردم به دليل زور و فشار نبود، (بلكه بالعكس فشار بيشتر از ناحيه مشركين بود). به همين جهت، براى اين كه به نحوى سخن به ظاهر درست او را نپذيرم و قبول نكنم كه آن ها با ميل و رغبت ايمان آورده باشند، چاره اى انديشيدم و مزورانه صحنه را ترك نمودم در حالى كه از شدت خشم به خود مى پيچيدم و جگرم پاره پاره شد.

از سوى ديگر، طومارى داشتم كه بيش از چهل مسأله سخت كه پاسخگويى براى آن ها پيدا نكرده بودم، در آن نوشته بودم تا از بهترين همشهريم يعنى احمد بن اسحاق قمى - كه از اصحاب امام حسن عسكرىعليه‌السلام بود - بپرسم.

آن روز احمد بن اسحاق قمى براى ملاقات امام حسن عسكرىعليه‌السلام به سامرا رفته بود، من نيز به دنبال او به راه افتادم. در يكى از چشمه هاى سامرا او را ملاقات نمودم گفت: اى سعد! خير است.

براى چه آمده اى؟

گفتم: مى خواستم خدمت شما برسم و در ضمن جواب اين سوالات را از شما بپرسم.

گفت: من براى ملاقات امام حسن عسكرىعليه‌السلام به سامرا مى روم در آيات و برخى سوالاتى نيز از حضرتعليه‌السلام در مورد تأويل تعضى آيات و برخى مشكلات آن ها بپرسم. علاوه بر اين، شوق شرفيابى به محضر مبارك حضرتعليه‌السلام را دارم، تو نيز با ما باش، چون وقتى خدمت آن حضرت شرفياب شوى درياى بى نهايت از عجايب و غرايب را از اماممان مشاهده خواهى كرد.

با ذوق و شوق تمام به سوى سامرا حركت كرديم، وقتى به سامرا رسيديم به درگاه امام حسن عسكرىعليه‌السلام شرفياب شده و اجازه ورود خواستيم. با اجازه حضرتعليه‌السلام وارد بيت شريف ايشان شديم.

احمد بن اسحاق خورجينى به دوش انداخته و آن را با پارچه اى مازندرانى پوشانده بود كه حدود صد و شصت كيسه مسكوكات طلا و نقره در آن بود كه كيسه اى به مهر صاحبش ممهور بود.

چشمانم به نور رخسار حضرت امام حسن عسكرىعليه‌السلام منور شد، و پرتو آن ما را فرا گرفت، نمى دانم كه آن نور را به چه چيزى تشبيه كنم غير اين كه بگويم مانند ماه شب چهارده بود.

پسر بچه اى همچون سياره مشترى زيبا و نورانى روى زانوى راستين نشسته بود، و موى سرش از فرق سر شكافته و به دو سوى افكنده شده بود همچون الفى كه بين دو و او قرار گيرد. انار زرينى كه از تكه هاى كوچكترين به طرز ماهرانه تركيب يافته بود در برابر مولايمان امام حسن عسكرىعليه‌السلام قرار داشت كه نقش هاى زيبايى روى آن كشيده شده بود مى درخشيد، كه يكى از روساى بصره به حضرت اهدا كرده بود.

قلمى در دست امامعليه‌السلام بود كه وقتى مى خواست چيزى بنويسد آن پسر بچه زيبا انگشتان پدرش را مى گرفت و بازوى مى كرد. در اين موقع، امامعليه‌السلام آن انار را مى غلطاند تا آن پسر بچه زيبا با آن بازى كرده و مشغول شود، و آنچه را كه حضرت مى خواست، بنويسد.

ما سلام عرض كرديم، حضرت با لطف و مهربانى پاسخ داد، و اشاره فرمود تا بنشينيم، هنگامى كه نوشين آن نامه را به پايان رساند، احمد بن اسحاق خورجين خود را بيرون آورد و در مقابل امام حسن عسكرىعليه‌السلام نهاد.

حضرت رو به آن پسر بچه زيبا نموده و فرمود: فرزندم، مهر هداياى شيعيانت را باز كن!

او فرمود: مولا جان! آيا جايز است دستى پاك بر اين هدايا و اموال آلوده و ناپاك كه حلال و حرامش به هم آميخته بخورد؟

در اين موقع، امام حسن عسكرىعليه‌السلام را اطاعت و اولين كيسه را بيرون آورد.

آن كودك زيبا فرمود: اين كيسه متعلق به فلان فرزند فلان است كه در فلان محله قم ساكن است، و حاوى شصت و دو دينار مى باشد كه جهل و پنج دينار آن پول زمينى سنگلاخ است كه صاحب كيسه از برادر خود به ارث برده است، و چهارده دينارش نيز پول نه قواره پارچه اى است كه فروخته، و سه دينار باقى مانده از اجاره دكان هايش مى باشد.

امام حسن عسكرىعليه‌السلام فرمود: درست گفتى فرزندم. اكنون به اين مرد بگو كه چه قسمت از اين مال حرام است.

آن كودك فرمود: يك دينار آن سكه اى است كه در فلان تاريخ در شهر رى ضرب شده است، و قسمتى از يك روى آن ساييده شده است. همچنين يك ربع سكه طلايى كه در آمل ضرب شده است؛ هر دو حرام هستند. زيرا صاحب آن ها در فلان سال و فلان ماه يك من و ربع پنبه كشيد و به همسايه اش كه پنبه زن بود، داد تا آن را بزند. بعد از مدتى كه سراغ آن را گرفت، پنبه زن گفت: دزد آن را ربوده است، امام او نپذيرفت و وجه معادل آن يك من و ربع پنبه را دقيقا حساب كرد و از او گرفت، و با پول آن پارچه خريد اين دو سكه، پول فروش ‍ آن پارچه است.

وقتى احمد بن اسحاق آن كيسه را باز كرد، نامه كوچكى در ميان سكه هاى دينار يافت كه نام صاحب كيسه و مقدار سكه ها را همان طور كه آن كودك فرموده بود، نوشته شده بود. سپس كيسه ديگرى را درآورد و در مقابل او نهاد.

آن كودك اين بار فرمود: اين كيسه نيز متعلق به فلانى فرزند فلانى است كه در فلان محله قم زندگى مى كند، و حاوى پنجاه دينار است كه تصرف آن حرام است.

احمد بن اسحاق گفت: چرا؟

او فرمود: زيرا اين پول گندمى است كه صاحبش از ما حصل زارعى كه زمين خود را در اختيار او قرار داده بود، به دست آورده است. بدين ترتيب كه هنگام تقسيم محصول گندم؛ وقتى پيمانه را براى خود پر مى كرد، آن را لبالب مى نمود و هنگامى كه براى آن زارع پر مى نمود، كمى از شر آن را خالى مى كرد.

امام حسن عسكرىعليه‌السلام فرمود: راست گفتى فرزندم. اى فرزند اسحاق! اين اموال را جمع كن و به صاحبانش برگردان كه ما نيازى به آن ها نداريم. اما آن پارچه اى را كه آن پيرزن براى ما فرستاده است، بياورد!

احمد بن اسحاق براى آوردن آن پارچه رفت، در اين موقع امام حسن عسكرىعليه‌السلام به من التفات نموده، فرمود: اى سعد! براى چه است.

حضرت فرمود: سوالاتى را كه مى خواستى بپرسى، چه كردى؟

عرض كردم: اكنون به همراه دارم.

فرمود: آنچه مى خواهى از نور چشمم سوال كن! و با دست مبارك به آن كودك زيبا اشاره فرمود.

عرض كردم: اى مولايم ما فرزند مولاى ما! همان طور كه از شما شنيده ايم، به ديگران روايت مى كنيم كه رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله طلاق زنان خويش را به اميرالمؤمنينعليه‌السلام تفويض فرموده اند. چنان كه در روز جنگ جمل كسى را نزد عايشه فرستاده و فرمودند: تو بر اسلام تاخته و مسلمين را به فتنه بكشى، رهايت خواهم مو و الا طاقت خواهم داد. چطور چنين چيزى ممكن است؟ در حالى كه وفات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله به معنى طلاق زنان او محسوب مى شود.

حضرت فرمود: به نظر تو طلاق يعنى چه؟

عرض كردم: آزاد گشتن زن در امر ازدواج.

فرمود: اگر چنين است، پس چرا زنان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله پس از وفات ايشان حق ازدواج ندارند؟

عرض كردم: براى كه اين كه خداوند ازدواج ايشان را حرام نموده است.

فرمود: با اين حال، چطور رحلت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله حكم طلاق زنان ايشان محسوب نمى شود.

عرض كرديم: مولا جان! شما بفرماييد كه معنى تفويض حكم طلاق زنان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله اميرالمؤمنينعليه‌السلام چيست؟

فرمود: خداوند تبارك و تعالى زنان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله را نسبت به ساير زنان برترى و شرافت بخشيده، و آنان را ام المومنين قرار داده است به همين دليل، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمود: يا على! اين شرافت براى زنان من تا هنگامى كه در طاعت حق تعالى هستند؛ باقى است، و اگر زمانى مرتكب معصيتى شوند و با تو ستيزه نمايند، آن را طلاق داده و از مقامى كه دارند، خلع كن!

عرض كردم: چرا زنى را كه مرد مى تواند او را در ايام عده اش از خانه اخراج كند فاحشه مبينه مى گويند؟

حضرت فرمود: فاحشيه مبينه زنى است كه با مردى بيگانه تماس ‍ داشته، اما زنا نكرده است. زيرا اگر زنا كار باشد او را تازيانه زده و به همين دليل مى تواند دوباره ازدواج كند. اما اگر به شكل مساحقه با مردى تماس پيدا كرد، بايد او را سنگسار نمود. حكم سنگسار نمودن نيز مايه خوارى و ذلت زن است. خدا نيز براى ذليل نمودن چنين زنى (در انظار مردم) بر او حكم سنگ سار را واجب نموده است. و كسى را كه خدا ذليل نموده است، در واقع او را از خود دور نموده است. و كسى را كه خدا ذليل نموده است، در واقع او را از خود دور نموده است و به همين دليل جايز نيست كسى به او نزديك شود (ازدواج كند).

عرض كردم منظور حق تعالى از اين كه هنگام ورود حضرت موسىعليه‌السلام به او امر فرمود:

( فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ) .(۱۶۲)

«كفش هايت را در آور! زيرا تو در سرزمين مقدسى گام نهاده اى؟»

چه بود؟ زيرا فقهاى شيعه و سنى عقيده دارند كه نعلين او از پوست مردار بوده است.

حضرتعليه‌السلام فرمود: هر كه چنين بگويد، به موسىعليه‌السلام افترا زده و از مقام نبوت بى اطلاع است. زيرا موضوع از دو حال خارج نيست: يا حضرت موسىعليه‌السلام مى توانسته با آن پاى پوش نماز بخواند يا نمى توانسته. اگر قايل باشيم كه موسىعليه‌السلام مى توانست كه با آن نماز بخواند، پوشيدن آن در سرزمين نيز براى او جايز بوده است.

زيرا هر قدر كه آن سرزمين مقدس و مطهر بوده باشد، از نماز مقدس و مطهرتر نخواهد بود. و اگر موسىعليه‌السلام نمى توانسته با آن نماز بخواند، (چون مى خواست به گمان فقها با آن كفش نجس وارد شود)، نه تنها از حلال و حرام خدا مطلع نبوده بلكه نمى دانسته چه چيزى در نماز جايز است و چه چيزى جايز نيست. و اين (در حالى است كه او پيامبر بوده و از اين خطا نيز مصون بوده است. و نسبت جهل به او در مورد احكام الهى) كفر است. (پس كفش هاى موسىعليه‌السلام نجس نبوده است). بلكه موسىعليه‌السلام هنگام مناجات در آن وادى مقدس، گفته بود:

پروردگارا مرا در محبت خود ناخالص گردان! و دلم را از غير خود بشوى. و چون موسىعليه‌السلام خانواده و همسر خود را بسيار دوست مى داشت. خداوند به او فرمود: كفشهايت را درآور! يعنى محبت همسر و فرزندانت را از دلت بيرون كن تا در محبت من خالص شوى، و دلت را زا غير من شسته باشى.

فرمود: روزى حضرت زكرياعليه‌السلام از خداوند خواست تا اسامى پنجاگانه را به او بياموزد. خداوند تعالى جبرييل را براى تعليم او فرستاد. هنگامى نام محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله علىعليه‌السلام ، فاطمهعليها‌السلام و حسنعليه‌السلام را ادا مى نمود تمام غم ها و نگرانى هاى خود را فراموش مى كرد. امام هنگامى كه نام حسينعليه‌السلام را مى برد. اشك در چشمانش سرازير شده و بغضش مى گرفت.

روزى حضرت زكرياعليه‌السلام در مناجات خود با پروردگارش ‍ گفت:

پروردگارا! چرا هنگامى كه نام چهار نفر از خمسه مطهره را مى برم، تسلى يافته و مسرور مى شوم، اما هنگامى كه نام حسينعليه‌السلام را مى برم، اشك از ديدگانم جارى شده و آه از نهادم بر مى آيد.

آن گاه حق تعالى ماجراى كربلا و به شهادت رسيدن اباعبداللهعليه‌السلام را براى او وحى مى كند و مى فرمايد: «كاف (كهيعص) يعنى كربلا، «هأ» يعنى هلاك عتره طه، «يأ» آن يعنى يزيد، و او كسى است كه بر حسينعليه‌السلام بيداد مى نمايد. «عين» آن هم عطش و تشنگى او، و «صاد» آن يعنى صبر او.

وقتى زكرياعليه‌السلام اين كلمات مقدس را مى شنود گريه و زارى بسيار نموده و مى گويد: پروردگار! آيا بهترين خلق خود را به مصيبت فرزندش مبتلا مى كنى، و اين بلا را براى نابودى او فرو مى فرستى؟

خداوند! آيا رخت عزا بر تن علىعليه‌السلام و فاطمهعليه‌السلام مى پوشانى؟

بار الها! آيا اين مصيبت فجيع را به ساحت آن دو روا مى دارى؟

پروردگارا! در اين سن پيروى فرزندى به من عطا كن كه نور چشمم باشد و او را وارث و جانشين من كن و محبت او را مانند محبت حسينعليه‌السلام در دل من قرار ده! آن گاه او را از من به طرز فجيعى بستان همان گونه كه حبيب تو محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله را دچار فرزندش مى كنى.

خداوند متعال نيز يحيىعليه‌السلام را به او عنايت نمود، و به همان صورت كه اباعبداللهعليه‌السلام به شهادت رسيد، زكرياعليه‌السلام را به مصيبت او دچار نمود. (آن دو، آن چنان به هم شباهت داشتند كه) يحيىعليه‌السلام نيز مانند حسينعليه‌السلام شش ماه در رحم مادر بود. البته او قصه طولانى دارد.

عرض كردم: مولا جان! چرا مردم نمى توانند خودشان براى خودشان امامى انتخاب نمايند؟

حضرتعليه‌السلام فرمود: امام مصلح يا مفسد؟

عرض كردم: امام مصلح.

فرمود: چون هيچ كس نمى تواند به دقت صلاح و فساد كسى را دريابد، آيا ممكن است كسى را كه مردم انتخاب مى كنند. مفسد باشد؟

عرض كردم: آرى.

فرمود: به همين دليل مردم نمى توانند امام خود را انتخاب نمايند.

(گوش كن تا) برهان ديگرى را بيان كنم تا عقلت كاملا مطمئن شود:

بگو ببينم: پيامبرانى كه خداوند آن ها را برگزيده و كتاب عطا نموده و با وحى و عصمت تأييد فرموده، و از همه مردم برتر و هدايت يافته تر هستند و بهتر مى توانند امامى را انتخاب كنند، مثل موسىعليه‌السلام و عيسىعليه‌السلام ، آيا اگر با اين همه عقل و علم، كسى را به (عنوان مصلح) انتخاب كنند، مى توان گفت كه او منافق است در حالى كه آن ها گمان مى كنند كه مومن است؟

عرض كردم: نه.

فرمود: پس چطور حضرت موسىعليه‌السلام كه كليم الله بود و عقل و علمش بدان پايه از كمال بود و وحى بر او نازل مى شد، گروهى هفتاد نفرى از بهترين افراد قومش را براى ملاقات پروردگارش انتخاب نمود، كه هيچ شكى در ايمان و اخلاصشان نداشت: آن منافق از كار در آمدند. چنانكه حق تعالى مى فرمايد:

( وَاخْتَارَ مُوسَىٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقَاتِنَا... ) (۱۶۳)

«موسى از ميان قومش مرد را براى ملاقات ما اختيار كرد... »

( ...لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً... ) (۱۶۴)

«... تا خدا را آشكارا نبينيم، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد... »

( فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ... ) (۱۶۵)

«... به سزاى ظلمشان صاعقه آنان را فرو گرفت... »

پس در جايى كه منتخب كسى كه خداوند او را به عنوان نبى برگزيده فاسد از آب درآيد نه مصلح، در حالى كه او منتخب خويش را مصلح مى دانست نه مفسد، بايد قبول كرد؛ تنها كسى مى تواند فرد مصلح را انتخاب كند كه از رازهاى نهفته در سينه و درون افراد آگاهى داشته باشد.

بنابراين؛ مهاجرين و انصار نيز نمى توانند فرد مصلح را انتخاب نمانيد، چون وقتى برگزيده انبيا با اين كه مى خواستند اهل اصلاح را انتخاب نمايند، فاسد باشد به طور حتم، مهاجرين و انصار نيز از اين خطر بركنار نخواهند بود.

آنگاه مولايمان فرمود: اى سعد! هنگامى كه دشمنت مدعى شد كه رسول خدا برگزيدند از آن جهت با خود به غار برد كه مى دانست جانشين او در ميان امت او خواهد بود، و تأويل آيات و تفسير آن ها به عهده او است، و امت را در سختى ها و پراكندگى ها هدايت و رهبرى خواهد نمود، و به اقامه حدود الهى خواهد پرداخت، و دسته دسته سپاهيان اسلام را براى فتح بلاد مشركين گسيل خواهد نمود، و همان طور كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله به فكر تحكيم امر نبوت بود، در انديشه جانشين پس از خويش نيز بود، و احتياجى به مساعدت علىعليه‌السلام نداشت، زيرا آن ها كه فرار كرده و پنهان شده بودند، ديگر نيازى به يارى او نداشته، و اگر علىعليه‌السلام را پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله در بستر خود خواباند، از آن جهت بود كه مرگ علىعليه‌السلام اهميت چندانى نداشت و اگر او كشته مى شد، كس ديگرى را براى انجام كارهايى كه علىعليه‌السلام به عهده داشت، نصب مى نمود؛ چرا در جواب او نگفتى: آيا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله نفرموده است كه مدت خلافت پس از من سى سال است؟ در حالى كه مجموع ادوار خلافت چهار نفرى خلفاى راشدين در نظر شما سى سال شد؟ اگر چنين پاسخى مى دادى او مجبور بود كه ايراد تو را تأييد كرده و بگويد: آرى.

آن گاه تو بايد مى گفتى: اگر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله مى دانست كه خليفه پس از او ابوبكر است، آيا مى دانست كه پس از او عمر و سپس عثمان و در نهايت علىعليه‌السلام به خلافت مى رسد؟ او قطعا مى گفت: آرى.

آن گاه تو بايد مى گفتى: پس بر رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله واجب بود كه تمامى آن ها را براى محافظت از جانشان به غار ببرد، و همانطور كه در انديشه ابوبكر بود، در فكر حفظ جان ها نيز باشد و با اين كار ارزش آنه سه خليفه ديگر را در مقابل ابوبكر پايين نمى آورد.

و وقتى از تو درباره ايمان ابوبكر عمر پرسيد كه آيا از روى ميل بود يا اجبار؟ بايد مى گفتى: آن ها به خاطر طمع حكومت با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله بيعت كردند، چون ابوبكر مى گفتى: آن ها به خاطر طمع حكومت با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله بيعت كردند، چون ابوبكر و عمر با يهود مجالست داشتند، و آنها اخبارى را از تورات و كتاب هاى پيشين در مورد ظهور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله بيان مى كردند كه مى گفتند: محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله بر عرب مسلط مى شود چنان كه بخت نصر بر بنى اسرائيل مسلط شد با باين فرق كه بخت نصر در ادعاى خود كاذب بود.

به همين جهت بيعت كردند تا وقتى كه كار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله بالا گرفت و اوضاع مساعد شد به ولايت شهرى منصوب شوند، و وقتى مأيوس شدند، همراه با عده اى از منافقين ديگر در عقبه به جان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله سوء قصد نمودند تا آن حضرت را به قتل برسانند، و خداوند توطئه آن ها را دفع نمود و بر آن ها آن چنان خشم گرفت كه هيچ گاه روى خوشى را نديدند. همانطور كه طلحه و زبير با علىعليه‌السلام به طمع رسيدن به حكومت با او بيعت نمودند، و هنگامى كه مأيوس شدند، پيمان خود را شكستند، و بر عليه او خروج كردند و خداوند آن ها را مانند ديگر پيمان شكنان به ورطه هلاكت افكند.

آن گاه امام حسن عسكرىعليه‌السلام همراه آقا زاده خويش ‍ مهياى نماز شدند، من نيز بازگشتم تا ببينم احمد بن اسحاق كجا رفته است. در راه به او برخوردم كه گريه مى كند. گفتم: چرا دير كردى؟ براى چه مى كنى؟

او گفت: پارچه اى را كه مولايم خواسته بود كه بياورم، گم كرده ام.

گفتم: طورى نيست. به خودشان بگو!

او وارد خانه شد و چند لحظه بعد از بازگشت در حالى كه مسرور شده بود و بر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله و آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله درود مى فرستاد.

گفتم: چه شد؟

گفت: آن پارچه، زير پاى مولايمان پهن شده بود، و ايشان روى آن نماز مى خواندند.

شكر الهى را به جاى آورديم. چند روزى هم مانديم و به منزل امامعليه‌السلام رفت و آمد مى كرديم. اما ديگر موفق به ملاقات آقا زاده ايشان نمى شديم.

روزى كه مى خواستيم به وطن بازگرديم، همراه احمد بن اسحاق و گروهى از همشريانمان به خدمت امامعليه‌السلام مشرف شديم. احمد بن اسحاق در مقابل امامعليه‌السلام ايستاد و گفت: اى فرزند رسول خدا! زمان وداع فرا رسيده و سينه هايمان انباشته از غم فراغ است، از خدا مى خواهيم كه بر جد بزرگوارتان، پيامبر مصطفىصلى‌الله‌عليه‌وآله و پدر عالى قدرتان، على مرتضىعليه‌السلام ، و مادر پاكدامنتان، سرور زنان عالم، فاطمه زهرأعليها‌السلام و بر عموى مجتبايتان امام حسنعليه‌السلام ، و پدر شهيدتان حسينعليه‌السلام - كه آقاى جوانان بهشتند - و بر پدران معصومتان كه امامان پاك و طاهرين مى باشند، و بر شما و فرزند گراميتان درود فرستد، و اميدواريم كه خداوند مقام شما را پيوسته بالا برده و دشمنانتان را نابود سازد، و اين سفر را آخرين زيارت ما قرار ندهد.

وقتى احمد بن اسحاق اين جمله آخر را بيان كرد، چشمان امامعليه‌السلام پر اشك شد، و قطرات اشك بر رخسار مباركشان جارى شد و فرمود: اى فرزند اسحاق! در اين دعا اصرار نكن! كه در همين سفر به ملاقات پروردگارت نائل خواهى شد.

احمد بن اسحاق با شنيدن اين خبر بيهوش شد و به زمين افتاد.

وقتى حالش بهتر شد، گفت: آقا جان! شما را به خدا و به حرمت جد بزرگوارتان سوگند مى دهم كه مرا مفتخر كنيد و پارچه اى را به عنوان كفنى عنايت فرماييد.

آن گاه امامعليه‌السلام دست به زير فرش برد و سيزده درهم بيرون آورد و فرمود: اين را بگير و خرج كن، و جز اين از پول ديگرى استفاده نكن، و آنچه را كه خواستى به دست خواهى آورد كه خداوند اجر كسى را كه عمل نيك انجام دهد؛ ضايع نمى كند.

آن گاه همه به اتفاق از محضر مولاعليه‌السلام مرخص شده و به راه افتاديم. هنوز سه فرسخ بيش تر نرفته بوديم كه احمد بن اسحاق در محلى نزديك به «حلوان» تب كرد و به سرعت حال عمومى اش تغيير نمود و چنان شد كه ما ديگر از او مأيوس شديم.

وقتى وارد «حلوان» شديم و در يكى از كاروان سراها اتراق كرديم، احمد بن اسحاق يكى از همشهريانش را كه ساكن «حلوان» بود، خواست و به ما گفت: امشب از اطراف من متفرق شويد و مرا تنها بگذاريد!

ما نيز چنين كرده هر يك به جايگاه خود بازگشتيم؛ نزديكى هاى صبح، چيزى به خاطرم رسيد و از خواب جستم.

وقتى چشمم را گشودم، كافور، خادم امام حسن عسكرىعليه‌السلام را ديدم كه مى گفت: خداوند عزاى شما را به خير گردانده و پاداش نيكو عطا فرمايد. ما، دوستتان، احمد بن اسحاق را غسل داده و كفن نموديم. برخيزيد و او را دفن نماييد كه او بزرگ شما بود و در نزد امامعليه‌السلام از همه شما جايگاه والاترى داشت.

اين را گفت و ناگهان از نظرمان غايب شد. با گريه و اندوه به سر جنازه احمد بن اسحاق رفتيم، و او را دفن كرديم. خداوند او را رحمت كند.(۱۶۶)

ياد مولا و سرور دل!

ابو ابراهيم كوفى مى گويد:

به خدمت امام جعفر صادقعليه‌السلام شرفياب شدم. نزد ايشان نشسته بودم كه فرزند برومندشان، امام موسى بن جعفرعليه‌السلام ، وارد شد، وى پسر بچه اى بيش نبود، ولى من به احترام او از جا برخاستم و سر مباركش را بوسيدم و نشستم.

امام جعفر صادقعليه‌السلام فرمود: اى ابا ابراهيم! اين طفل، پس از من امام توست. در مورد امامت او گروهى منحرف شده و عده اى ديگر به سعادت مى رسند. خداوند قاتل او را لعنت نموده بر عذابش بيفزايد.

پروردگار از صلب او بهترين مخلوق خود را به دنيا خواهد آورد، و عده اى از روى حسادت، ميلاد او را دوست نخواهند داشت، ولى خداوند آنچه را كه مى خواهد، علمى خواهد ساخت.

او آخرين امام، از امامان دوازده گانه است، و مهدى نام دارد، كه خداوند به بزرگوارى ممتاز نموده و آنها را در جايگاه قدس خويش ‍ جاى خواهد داد، كسى كه منتظر امام دوازدهم باشد مانند كسى است كه در ركاب پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله است و با شمشير برهنه دشمن حضرتش را دفع مى نمايد.

در اين موقع مردى از پيروان بنى اميه وارد شد، امام جعفر صادقعليه‌السلام سخن خود را قطع كرد. پس از آن، پانزده مرتبه خدمت امام جعفر صادقعليه‌السلام مشرف شدم تا آن روايت را به طور كامل از ايشان بشنوم، ولى موفق نشدم.

سال بعد روزى به خدمت حضرتعليه‌السلام رسيدم. او در حالى كه نشسته بود، (در ادامه آن سخن دلنشين) به من فرمود:

اى ابا ابراهيم! او كسى است كه پيروان خود را بعد از اين كه مدت زيادى گرفتار خفقان، ستم و بلا قرار گرفته باشند، نجات خواهد داد.

خوشا به حال كسى كه آن زمان را درك كند.

اى ابا ابراهيم! تا همين جا برايت كافى است!

من با خوشحالى تمام از نزد حضرتعليه‌السلام مرخص شدم، كه تا آن زمان بدان حد خوشحال نشده بودم.(۱۶۷)

مى گويى. من پير شده ام. چه طور ممكن است كه صاحب فرزندى شوم.

ابراهيمعليه‌السلام سخت به فكر فرو رفت.

حق تعالى دوباره به او وحى كرد و فرمود: اى ابراهيم! همسرت به زودى فرزندى به دنيا خواهد آورد؟ اولاد او به خاطر اين كه مادرشان وعده او را انكار كرد، چهارصد سال گرفتار عذاب خواهند شد!

(فرزند ساره يعنى) بنى اسرائيل، سال ها، (به همين جهت) گرفتار عذاب (و ستم فرعونيان) بودند. تا اين كه روزى از طولانى شدن مدت عذاب به تنگ آمده و چهل شبانه روز تمام به درگاه الهى گريه و زارى نمودند.

در اين هنگام، خداوند متعال موسى و هارونعليه‌السلام را مبعوث نمود تا آن را از دست فرعونيان نجات دهند، و صد هفتاد سال زودتر از موعود مقرر گرفتارى آنها را بردارند.

آنگاه امام جعفر صادقعليه‌السلام فرمود: شما نيز اگر براى تعجيل در فرج قائم ماعليه‌السلام گريه و زارى كنيد، خداوند فرج ما را نزديك خواهد نمود. و الا بايد تا آخرين روز موعود ظهور او در انتظار به سر بريد!(۱۶۸)