داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)0%

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده: حسن ارشاد
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 5911
دانلود: 2295

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 138 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 5911 / دانلود: 2295
اندازه اندازه اندازه
داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده:
فارسی

مولف محترم با هدف ترویج فرهنگ مهدویت و نشر معارف امام زمان (علیه السلام) اقدام به جمع آورى و ترجمه یكصد و سى و نه داستان از كتاب گران سنگ بحار الانوار جلدهاى 51 و 52 و 53 آن كتاب - كه به آن حضرت اختصاص دارد - نموده است.
از آنجا كه یكى از اهداف واحد تحقیقات مسجد مقدس جمكران احیاء معارف حضرت مهدى (علیه السلام) و نشر فرهنگ مهدویت است، اقدام به نشر اثر حاضر پس از تحقیق و تصحیح و ویرایش ‍ نموده است. به امید اینكه بستر آشنایى هر چه بیشتر علاقمندان، بویژه قشر جوان و نوجوان را با مسائل مربوط به منجى عالم بشریت فراهم سازد، و چاپ و نشر این مجموعه نیز مانند سایر مجموعه هاى ارزشمند فكرى و اعتقادى در گسترش فرهنگ اهلبیت (علیهم السلام) مفید واقع گردد.

ملاقات خضر عليه‌السلام و دجال

ابا سعيد خدرى مى گويد: پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله در ضمن سخنانى در مورد دجال فرمود: روزى دجال خواهد آمد، اما اجازه ورود به كوچه هاى مدينه را نخواهد داشت، بلكه در يكى از بيابان هاى وسيع اطراف مدينه متوقف خواهد شد.

در اين حال مردى كه بهترين مردم - و يا از بهترين مردم - است به سوى او مى آيد و مى گويد: شهادت مى دهم تو همان دجالى هستى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله فرموده است.

دجال مى گويد: آيا مى خواهيد كه اين مرد را بكشم و سپس زنده اش گردانم؟ آيا به من در انجام اين كار شك داريد؟

مردم مى گفتند: نه.

آنگاه دجال آن مرد را مى كشد و سپس او را زنده مى كند.

هنگامى كه آن مرد زنده مى شود مى گويد: قسم به خدا! اكنون هيچ كس از من به احوال تو بيناتر نيست.

در اين هنگام دجال قصد مى كند كه او را بكشد اما نمى تواند بر او تسلط يابد.

ابواسحاق ابراهيم بن سعد گويد: مى گويند: اين مرد حضرت خضرعليه‌السلام است.(۱۲)

همين حسين عليه‌السلام

ابو جحيفه، حرث بن عبدالله همدانى و حرث بن شرب، مى گويند:

روزى در خدمت حضرت علىعليه‌السلام بوديم. حضرت رو به فرزند خود امام حسنعليه‌السلام نموده و فرمود: مرحبا اى پسر پيغمبر!

در اين حال، فرزند ديگر امام يعنى حسينعليه‌السلام وارد شد. حضرت علىعليه‌السلام به او فرمود: پدر و مادرم قربانت شود اى پدر فرزند بهترين كنيزان!

عرض كرديم: يا امير المؤمنين! چرا به امام حسنعليه‌السلام آن طور و به امام حسينعليه‌السلام اين گونه خطاب كرديد؟ فرزند بهترين كنيزان كيست؟

امامعليه‌السلام فرمود: او گم شده اى است كه از كسان و وطن دور و مهجور، و نامش (محمد) است، فرزند حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسينعليه‌السلام مى باشد.

در اين هنگام، حضرت دست مبارك را بر روى سر امام حسينعليه‌السلام نهاد و فرمود: همين حسينعليه‌السلام .(۱۳)

حيرت و غيبت

اصبغ بن نباته مى گويد:

روزى به حضور اميرالمؤمنينعليه‌السلام شرفياب شدم، حضرت در فكر فرو رفته و زمين را با تكه چوبى مى كاويد. عرض كردم: يا امير المؤمنين! مى بينم كه در فكر فرو رفته و زمين را بررسى مى كنيد آيا رغبتى به آن يافته ايد؟»

فرمود: نه، قسم به خدا! هيچ رغبتى به آن و به دنيا حتى براى يك روز نداشته و ندارم. به مولودى فكر مى كنم كه يازده پشت بعد از نسل من آشكار خواهد شد، و نامش مهدى است، و زمين را بعد از آن كه از ظلم و جور انباشته شده باشد پر از عدل و داد مى كند. امر او اعجاب انگيز است، و مدت ها غيبت خواهد نمود، به همين دليل گروهى درباره او به گمراهى مى روند و عده اى ديگر هدايت مى يابند.

عرض كردم: يا امير المؤمنين! آيا واقعا اين اتفاق روى خواهد داد؟

حضرتعليه‌السلام فرمود: آرى! همان گونه كه او خلق شده، اين اتفاق هم روى خواهد داد، تو چه مى دانى اى اصبغ! آنان برگزيدگان اين امت و نيكان عترت طاهره اند.

عرض كردم: بعد از آن چه مى شود؟

فرمود: خداوند هر چه بخواهد انجام مى دهد، زيرا حق تعالى در هر چيزى اراده و قصد و هدفى دارد.(۱۴)

انتقام از بنى اميه

عبدالله بن شريك مى گويد:

روزى امام حسينعليه‌السلام از كنار مسجد النبىصلى‌الله‌عليه‌وآله مى گذشت. گروهى از بنى اميه را ديد كه در مسجد گرد هم حلقه زده بودند. حضرتعليه‌السلام رو به آنها نموده و فرمود:

بدانيد كه پيش از آن كه عمر دنيا به پايان برسد، خداوند مردى را از نسل من بر مى انگيزد كه هزاران نفر از شما را به هلاكت مى رساند.

من عرض كردم: فدايت شوم! اينان اولاد فلان و فلان هستند و به اين تعداد كه مى فرماييد، نمى رسند.

حضرتعليه‌السلام فرمود: آن زمان از صلب اميه آن تعداد كه گفتم وجود خواهند داشت، و امير شان نيز يك نفر از خودشان خواهد بود!(۱۵)

سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد

ابراهيم كرخى مى گويد:

روزى به خدمت امام جعفر صادقعليه‌السلام شرفياب شدم. در حضور حضرتعليه‌السلام نشسته بودم كه امام موسى بن جعفرعليه‌السلام وارد شد در حالى كه آن روز، جوانى نورس بود، من به احترامش از جاى برخاسته و به استقبالش، ايشان را بوسيده و نشستم.

امام جعفر صادقعليه‌السلام فرمود: اى ابراهيم! بدان كه او پيشواى تو، بعد از من است. در مورد امامت او گروهى به هلاكت مى رسند، و گروهى هدايت مى يابند، خداوند قاتل او را لعنت كند و عذاب روحش را زياد نمايد.

از صلب او بهترين اهل زمين به دنيا آمد كه همنام جدش علىعليه‌السلام و وارث علم و احكام و فضايل اوست. معدن امامت و قله حكمت است. ستمگران از اولاد فلان او را بعد از وقوع حوادث عجيب و از روى حسادت به قتل مى رساند، ولى اراده حق تعالى به وقوع خواهد پيوست هر چند مشركان نپسندند.

خداوند از صلب او دوازدهمين مهدى را پديد خواهد آورد، و آنها را كرامت خواهد بخشيد، و به واسطه ايشان بارگاه قدس خويش را زينت خواهد نمود. هر كه به وجود دوازدهمين امام معتقد باشد، مانند كسى است كه شمشسير برهنه به دست گرفته و در پيشگاه پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله مى جنگد، و دشمنان را از او دفع مى كند.

در اين هنگام شخصى از دوستداران بنى اميه وارد شد، حضرتعليه‌السلام سخن را قطع كرد.

پس از آن دوازده بار به حضور حضرتعليه‌السلام مشرف شدم و منتظر بودم تا حضرتعليه‌السلام سخن آن روز خود را كامل كنند، اما توفيق نمى يافتم، تا اين كه سال بعد يك روز در خدمت حضرت بودم كه فرمود: اى ابراهيم! او اندوه و شيعيان خود را پس از اين كه دچار ضعف شديد و بلاى طولانى و بى تايى و ترس شده باشند، برطرف خواهد بود نمود. خوشا به حال كسى كه زمان او را درك كند.

هنگامى كه سخن امامعليه‌السلام به اينجا رسيد رو به من نموده و فرمود: اى ابراهيم! براى تو كافيست.

من در حالى بازگشتم كه تا آن زمان، از چيزى مانند آنچه مانند آنچه شنيدم خوشحال نشده و چشمم روشن نگرديده بود.(۱۶)

پرتو رايت دوست

مفضل بن عمر مى گويد:

با گروهى در محضر امام صادقعليه‌السلام نشسته بوديم. حضرتعليه‌السلام فرمود: بر شماست كه از تصريح به نام مخصوص قائمعليه‌السلام اجتناب كنيد.

در اين حال من تصور كردم كه مخاطب آن حضرت من نبودم. ولى حضرت به من فرمود:

اى مفضل! بر شماست كه از تصريح به نام مخصوص قائمعليه‌السلام اجتناب كنيد. قسم به خدا! ساليان دراز خواهد گذشت، و آن چنان به دست فراموشى سپرده خواهد شد كه خواهند گفت: او مرده است، به هلاكت رسيده است. معلوم نيست در كدام بيابان سرگردان است؟

در آن حال ديدگان مومنان براى او اشكبار خواهد شد و زمين و زمان مردمان را بيرون مى ريزد مانند كشتى بزرگى كه در امواج دريا زير و رو شده و آنچه در خود دارد به دريا مى افكند.

هيچ كس نجات نمى يابد مگر آنان كه خداوند از آن ها پيمان گرفته و ايمان را بر (لوح) دل شان نگاشته، و به واسطه روحى از ناحيه خود او را امداد مى كند.

در آن هنگام دوازده پرچم شبيه به هم آشكار مى شود كه معلوم نيست كدام متعلق به چه كسى است.

وقتى سخن امامعليه‌السلام به اينجا رسيد من گريستم.

امام فرمود: چرا گريه مى كنى؟

عرض كردم: چگونه گريه نكنم در حالى كه شما مى فرماييد: دوازده پرچم شبيه به هم افراشته مى شود كه معلوم نيست كدام متعلق به چه كسى است؟

آنگاه به گوشه اتاق كه خورشيد از آنجا به داخل مجلس تابيده بود نظر نمود و فرمود: آيا اين خورشيد آشكار نيست؟

عرض كردم: بله.

فرمود: قسم به خدا! امر ما از اين هم آشكارتر است.(۱۷)

دجال در كعبه

ابوالفرج مى گويد:

سالى كه حضرت صادقعليه‌السلام به مكه به قصد حج تشريف آورد بود، ايشان را ديدم كه زير ناودان كعبه ايستاده و مشغول دعا بود، و سه تن از فرزندان «حسن بن حسن بن على» يعنى «عبدالله بن حسن» و «حسن بن حسن» و «جعفربن حسن» به ترتيب سمت چپ و راست و پشت سر حضرتعليه‌السلام ايستاده بودند. در اين حال عباد بن كثير بصرى - كه از عباد و زهاد مشهور زمان امام جعفر صادق بود - آمده و گفت: يا اباعبدالله!

حضرتعليه‌السلام سكوت فرمود، تا عباد سه بار بدين ترتيب حضرتعليه‌السلام را فراخواند.

سپس گفت: اى جعفر!

حضرتعليه‌السلام فرمود: بگو، چه مى خواهى؟

عباد گفت: من كتابى دارم كه در آن نوشته است كه اين بنا را مردى سنگ به سنگ متلاشى خواهد كرد.

حضرتعليه‌السلام فرمود: كتابت دروغ مى گويد؛ به خدا قسم! من او را مى شناسم، پاهايش زرد است و ساق پاهايش زخمى، شكمش بزرگ و گردنش نازك و بزرگ سر است. كنار همين ركن مى ايستد - حضرت با دست به ركن يمانى اشاره فرمود - و مردم را از طواف كعبه منع مى كند آن چنان كه مردم از ديدن او وحشت مى كنند.

آنگاه امامعليه‌السلام فرمود: سپس خداوند مردى از نسل من بر مى انگيزد - حضرت با دست به سينه خود اشاره فرمود - و همچنان كه قوم عاد، ثمود و فرعون، ذى الاوتاد را كشت، او را مى كشيد.

در اين حال، عبدالله بن حسن عرض كرد: قسم به خدا! كه امامعليه‌السلام راست مى گويد، و بدين ترتيب هر سه نفرشان امامعليه‌السلام را تصديق كردند.(۱۸)

نطق آب و نطق خاك و نطق گل

حسين بن علوان مى گويد:

داستانى را از همام بن حارث شنيدم كه مى گفت: از وهب بن منبه شنيده است. آن را براى امام جعفر صادقعليه‌السلام نقل كردم.

حضرتعليه‌السلام فرمود: دست است. (و داستان چنين بود)

شبى كه موسىعليه‌السلام در كوه طور مورد خطاب واقع شد، به هر درختى در كوه هر سنگ و گياه كه نگاه مى كرد، مى ديد كه ناطق به نام محمد و دوازده جانشين او هستند.

موسىعليه‌السلام عرض كرد: بار الها! تمام مخلوقات ناطق به نام محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله و جانشينان دوازده گانه او هستند. منزلت آنها نزد تو چه قدر است؟

خداوند مى فرمايد: اى پسر عمران! من آنان را قبل از به وجود آوردن انوار؛ خلق كرده و در خزانه قدس خود اقرار دادم در حالى كه در بوستان مشيتم در نسيم روحانى جبروتم در گردش بودند، و ملكوت مرا از همه سو مشاهده مى نمودند، تا اين كه مشيتم (به وجود خاكى آنها) تعلق گيرد و قضا و قدرم جارى شود.

اى پس عمران! آنها را نخستين آفرينش خود اقرار دادم حتى بهشت خود را به واسطه وجود آنها زينت دادم.

اى پسر عمران! متمسك به آنها باش كه اينان خزانه دار علم من و جايگاه اسرار حكمت من، و معدن نور من هستند...(۱۹)

امام حسن عسكرى عليه‌السلام در زندان

عيسى بن صبيح مى گويد:

ما در زندان بوديم كه امام حسن عسكرىعليه‌السلام را نيز به زندان آوردند.

من حضرتعليه‌السلام را مى شناختم. آنگاه كه ايشان مرا ديد، فرمود: تو شصت و پنج سال و يك ماه و دو روز سن دارى.

من با خود كتاب دعايى داشتم كه تاريخ ولادتم را در آن نوشته شده بود، وقتى به آن نگاه كردم و حساب نمودم، ديدم همان طور است كه امامعليه‌السلام مى فرمايد.

حضرت دوباره فرمود: آيا فرزندى دارى؟

عرض كردم: نه.

سپس فرمود: خداوندا! به او پسرى عطا كن كه پشتيبان او باشد، همانا فرزندى براى آدمى بهترين پشتيبان است.

آنگاه اين بيت را خواند:

كسى كه پشتيبان دارد با دشمنانش رو به رو مى شود،

و آن كه پشتيبانى ندارد خوار و ذليل است.

عرض كردم: آيا شما فرزندى داريد؟

فرمود: آرى! قسم به خدا! به زودى صاحب فرزندى خواهم شد كه زمين را پر از عدل و داد مى كند؛ اما حالا ندارم.

شايد روزى مرا بينى كه؛ فرزندانم مانند شيرانى با يالهاى انبوه گرد من باشند

چنان كه تميم پيش از آن كه چون ريگ بيابان زاد و ولد كند،

مدتى طولانى در ميان مردم تنها بود.(۲۰)

خدا حافظ اى كاخ!

محمد بن سليمان ديلمى (گيلانى) مى گويد:

روزى خدمت امام جعفر صادقعليه‌السلام شرفياب شدم و عرض كردم: پدرم براى من نقل كرد: مردى به نام «نوشجان» به او گفت: وقتى اسبان عرب به قادسيه تاختند، و يزدگرد از وضع رستم فرخ زاد و تسليم شدن او آگاه شد، گمان كرد كه رستم و تمام لشكر كشته شده اند. در اى حال پيكى از راه رسيد و گفت: چگونه در جنگ قادسيه پنج هزار تن كشته شده ايد؟

يزدگرد در حالى كه خود و اهل بيتش را براى فرار آماده مى كرد در مقابل در ايوان كاخ خويش ايستاد و گفت: خداحافظ اى كاخ! من اكنون تو را ترك مى كنم اما روزى من، يا مردى از نسل من، كه زمان آن نزديك نيست، و موقع آن فرا نرسيده، به سوى تو باز خواهيم گشت.

اكنون بفرماييد: منظور يزدگرد از «مردى از نسل من» كيست؟

حضرت فرمود: او صاحب شما حضرت قائمعليه‌السلام است كه به امر خداوند قيام خواهد نمود. او ششمين فرزند از نسل من است و از طرف مادر (بى بى شهر بانو) فرزند يزدگرد است!(۲۱)

گنج سليمان در اسپانيا

شعبى مى گويد:

روزى عبدالملك بن مروان مرا فراخواند و گفت: موسى بن نصر - فرمانده ما در افريقا و امير طارق بن زياد فاتح اسپانيا - نامه اى براى من فرستاده و در آن نوشته است: به من خبر داده اند كه حضرت سليمانعليه‌السلام در زمان خود به گروه جن امر كرده است كه شهرى از مس براى او بسازند، و تمام عفريت هاى و جنيان براى ساختن آن گرد آمدند و آن را از چشمه غنى مسى كه خداوند براى سليمان پديد آورده بود، بنا كردند.

محل اين شهر در بيابانى در اسپانيا است، و گنج هايى كه سليمان به وديعه گرفته بود، در آن است. من مى خواهم به طرف آن حركت كنم.

يكى از كارگزاران نزديكم مرا مطلع نموده است كه مسير منتهى به آن، بسيار ناهموار و دشوار است، بدون آمادگى و پشتيبانى لازم و آذوقه زياد نمى توان اين مسافت طولانى و دشوار را طى نمود، و هيچ كس جز «دارا بن دارا» - پادشاه ايران كه به دست اسكندر مغلوب شد - نتوانسته است، به بخشى از آن برسد.

هنگامى كه اسكندر او را كشت، گفت: قسم به خدا! تمام سرزمين ها را به تصرف خود در آوردم و اهل هر سرزمين پيش تسليم فرود آورده اند. هيچ زمينى نمانده كه من در آن گام ننهاده باشم مگر اين سرزمين كه در اسپانياست.

دارا آن را ديده است، به همين دليل قصد آنجا نموده ام تا از دست يافتن به حدى كه دارا بدان رسيده است باز نمانم.

يك سال طول كشيد تا اسكندر نيز خود را آماده و مجهز نمود، هنگامى كه فكر مى كرد آمادگى اين كار را يافته است گروهى از افرادش را براى تحقيق فرستاد. آنان پس از تحقيق به او اطلاع دادند كه موانعى غير قابل عبور در مسير منتهى به آنجا وجود دارد. اسكندر نيز از رفتن منصرف شد.

عبدالملك بن مروان پس از گفت و گو با من، نامه اى به موسى بن نصر نوشت و به او دستور آمادگى و تهيه پشتيبانى لازم براى اجراى اين كار را صادر كرد.

موسى بن نصر آماده گرديد و به طرف آن شهر خارج شد، و آنجا را ديده و بر احوال آن آگاهى يافت و بازگشت.

او گزارشى براى عبدالملك تهيه كرد و در آخر گزارش چنين نوشت: بعد از گذشت روزهاى زيادى و هنگامى كه آذوقه ما به پايان رسيد به درياچه اى - كه درختان زيادى در اطراف آن وجود داشت. رسيدم در آنجا به ديوار آن شهر برخورديم.

من به كنار ديوار شهر رفتم. بر روى آن كتيبه اى به زبان عربى نوشته شده بود. ايستادم و آن را خواندم و دستور دادم از آن نسخه بردارى نمودند. در آن كتيبه اين شعر نوشته شده بود:

و آنان كه صاحب عزت و مقام هستند بدانند؛ و آنان كه آرزوى جاودانگى دارند: كه هيچ موجود زنده اى جاودانه نيست. اگر مخلوقى مى توانست در اين مسابقه به جاودانگى برسد، سليمان بن داود بود كه بدان مى رسيد. آن كسى كه مس چون چشمه اى جوشان براى او جارى شد، و فوران مس براى او بخششى نامحدود بود، پس به گروه جنييان امر كرد با آن بنايى به يادگار بسازيد؛

كه تا قيامت باقى مانده و شكسته و فرسوده نشود. آنها نيز در سطح وسيعى آغاز به كار كردند و به شكل هول انگيزى؛ بر اساس قواعد و اصول محكم، سر به آسمان كشيد. و مس را در قالبهاى مستطيل شكلى ريخته و حصار آن را ساختند؛ آنچنان كه از سخره هاى سخت و داغ استوار شد. و تمام گنجينه هاى زمين را در آن جاى داد. و در آينده اين گنج نامحدود آشكار خواهد شد. آن گنج نامحدود آشكار خواهد شد. آن گنجينه در اعماق زمين پنهان شد. و در طبقات سخت زمينى انباشته ماند.

فرمانروايى گذشته او پس از او باقى نماند، تا اين كه تبديل به گورى شد ناپايدار؛ اين براى آن است كه دانسته شود كه حكومت پايدار نيست؛ مگر حكومت پر از نعمت و بخشش خداوند، هنگامى خواهد رسيد كه از نسل عدنان آن سرور متولد شود. او از نسل هاشم و بهترين مولود خواهد بود. خداوند او را با نشانه هايى كه مخصوص مى گرداند، بر مى انگيزد؛ تا به سوى تمامى مخلوقات سفيد و سياه خدا برود. كليدهاى تمامى گنجينه هاى زمين را داراست. و جانشينان او همه آن كليدها را خواهند داشت. آنها خلفا و حجت هاى دوازده گانه هستند. كه پس از بعثت او، جانشينان و سروران والا مقام هستند. تا اين كه قائم آنها به امر خداوند قيام مى كند. در آن هنگام از آسمان، او را به نام صدا مى زنند. هنگامى كه عبدالملك نامه را خواند و «طالب بن مدرك»، فرستاده موسى بن نصر او را به وضوح مطلع ساخت، به «محمد بن شهاب زهرى » كه آنجا حضور داشت گفت: نظرت درباره اين موضوع عجيب چيست؟

زهرى گفت: به گمان من گروه جنى كه مسئوليت حفاظت از شهر را به عهده دارند هركه را بخواهد به طرف شره برود به خيال و توهم مى افكند.

عبدالملك گفت: راجع به كسى كه از آسمان او را صدا مى زنند اطاعى دارى؟

زهرى گفت: از اين مطلب درگذر.

عبدالملك گفت: چگونه از اين درگذرم كه اين امرى است بزرگ و دور از ذهن؟ بايد با صراحت آنچه كه از آن مى دانى بگويى، آيا مرا آزار مى دهى يا چيزى را از من مخفى مى نمايى؟

زهرى گفت: على بن الحسينعليه‌السلام به من گفته است: او مهدى و از نسل فاطمهعليها‌السلام دختر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله است.

عبدالملك گفت: هر دوى شما دروغ مى گوييد، سخنان هر دوى شما هميشه باطل و قول شما دروغ بوده است. او مردى از نسل ماست.

زهرى گفت: من فقط سخن على بن الحسينعليه‌السلام را نقل كردم، اگر مى خواهى از خودش بپرس؛ چرا مرا ملامت مى كنى؟ اگر دروغ است او دروغ گفته، و اگر راست مى گويد يكى از دشمنان شما به شما كمك كرده است.

عبدالملك گفت: من نيازى به سئوال از فرزندان ابوتراب ندارم. اى زهرى! اين مطلب را پوشيده دار تا كسى از آن مطلع نگردد.

زهرى گفت: به خاطر تو به كسى نخواهم گفت.(۲۲)

امسال به حج مرو

حسين بن على بن بابويه قمى (برادر شيخ صدوق) مى گويد:

پدرم، نامه اى به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح (نوبختى) سومين نائب خاص امام زمانعليه‌السلام نوشت و از حضرت در خواست اجازه تشرف به حج نمود.

پاسخ حضرت اين بود: امسال خارج مشو!

پدرم مجددا نامه اى نوشت كه حج من نذر واجب مى باشد آيا جايز است كه خوددارى كنم؟

حضرت پاسخ داد: اگر ناچارى بروى با آخرين كاروان حركت كن.

پدرم چنين نمود، و با آخرين كاروان حركت كرد و سالم ماند؛ اما كاروانهاى ديگر كه پيشتر حركت كرده بودند همگى (در فتنه قرامطه كه در همان سال، يعنى ۳۲۹ هجرى عليه حجاج بيت الله، به وجود آمده بود) كشته شدند.(۲۳)

باز آى دلا هر آنچه هستى باز آى

ابو جعفر مروزى مى گويد:

محمد بن جعفر با گروهى كه امام حسن عسكرىعليه‌السلام را در زمان زندگى آن حضرت ملاقات نموده بودند، و در ميان آنها على بن احمد بن طنين نيز حضور داشت، جهت زيارت مرقد مطهر اما حسن عسكرىعليه‌السلام به محله عسكر شرفياب شدند. محمد بن جعفر براى اذن دخول، اسامى زائرين را در نامه اى نوشت.

على بن احمد گفت: نام مرا ننويس من اجازه نمى گيرم.

او هم نام او را ننوشت.

امام زمانعليه‌السلام در پاسخ نوشته بودند: تو و آن كه اجازه نخواست هر دو داخل شويد.(۲۴)

راز دل

محمد بن هارون همدانى مى گويد:

پانصد دينار سهم امام بدهكار بوده و از اين جهت دلتنگ شده بودم. با خود گفتم: چند باب دكان دارم آنها را به پانصد و سى دينار مى فروشم و پانصد دينار آن را به امام زمانعليه‌السلام تسليم مى كنم. به خدا قسم! در اين مورد با كسى سخنى نگفتم و حرفى نزدم.

امامعليه‌السلام به محمد بن جعفر نوشته بودند: دكانها را از محمد بن هارون به عوض پانصد دينارى كه به ما بدهكار است تحويل بگير!(۲۵)

سهم غريم

محمد بن يوسف مى گويد:

هنگامى كه از بغداد به مرو بازگشتم، مردى كه او را محمد بن حصين كاتب مى گفتند و اموالى براى امام زمانعليه‌السلام جمع آورى كرده بود از من درباره حضرت سوالاتى نمود، من نيز آنچه از دلايل مشاهده كرده بودم به او گفتم.

او گفت: من مقدارى سهم امام جمع آورى نموده ام، چه كنم؟

گفتم: بفرست براى حاجز كه وكيل امام زمانعليه‌السلام در بغداد است.

گفت: بالاتر از حاجز كسى نيست.

گفتم: آرى! اى شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى.

گفت: اگر خداوند از من در اين مورد بازخواست كند مى گويم: اين دستور را تو به من دادى.

گفتم: آرى!

از من جدا شد و رفت، بعد از چند سال، دوباره محمد بن حصين را ديدم، گفت: من همانم كه تو مرا راهنمايى نمودى، به عراق رفتم و سهم امام را با خود بردم دويست دينار به «عابدين يعلى فارسى» و «احمد بن على كلثومى» تحويل داده و به امام زمانعليه‌السلام نامه اى نوشته و التماس دعا كردم.

پاسخ فرمود: هزار دينار به من بدهكار است و دويست دينار فرستاده است.

من در باقى آن شك داشتم و الباقى نزدم بود و همان طور بود كه امامعليه‌السلام فرمودند.

همچنين در نامه ذكر شده بود: اگر خواستى وجه كسى را بپردازى، بايد به ابوالحسن اسدى در «رى» مراجعه كنى.

دو روز يا سه روز بعد خبر مرگ حاجز به من رسيد. هنگامى كه خبر فوت حاجز به محمد بن حصين دادم اندوهگين شد.

گفتم: ناراحت مشو، امام زمانعليه‌السلام در نامه، علاوه بر اين كه به تو گفته بودند هزار دينار بدهكارى، امر فرموده بودند كه به اسدى مراجعه كنى، به اين صورت - به طور كنايه - مرگ حاجز را نيز اعلام فرموده بودند.(۲۶)

كيسه سبز

محمد بن حسين تميمى گويد:

مردى استرآبادى براى من نقل كرد كه به محله عسكر در سامرا رفتم و سيصد دينار در كسيه اى نهاده بودم كه يكى از آنها دينار شامى بود، وقتى به درب خانه اى كه امام حسن عسكرىعليه‌السلام آنجا دفن شده بود، رسيدم، همانجا نشستم. در اين هنگام خادمى خارج شد و گفت: آنچه با خود دارى بده!

(از صراحت او شك كردم) و گفتم: چيزى با من نيست.

خادم وارد خانه شد و دوباره بيرون آمد و گفت: كيسه اى سبز رنگ دارى كه سيصد دينار - كه يكى از آنها هم شامى است - همراه با انگشترى در آن است، من انگشتر خود را فراموش كرده بودم، اين بار كيسه را به او دادم و انگشتر را خود برداشتم!(۲۷)

مسرور طباخ

مسرور طباخ مى گويد:

با تنگدستى عجيبى رو به رو شدم به همين جهت، نامه اى به حسن بن راشد نوشتم و جريان حال خود را بازگو نمودم، آنگاه به خانه او رفتم، تا نامه را به او برسانم، ولى وى در خانه نبود. نا اميد بازگشتم و به طرف شهر براى ملاقات با ابى جعفر، عثمان بن سعيد - اولين نايب خاص امام زمانعليه‌السلام - رفتم.

وقتى به دروازه شهر رسيدم، مردى در كنار من قرار گرفت به گونه اى كه چهره او را نمى ديدم. دست مرا گرفت و كيسه سفيدى را با احتياط به من داد.

وقتى به كيسه نگاه كردم ديدم روى آن نوشته: دوازده دينار مسرور طباخ!(۲۸)

پانصد يا چهارصد و هشتاد

محمد بن شاذان مى گويد:

چهارصد و هشتاد درهم سهم امام جمع آورى كرده بودم، بيست درهم از خود بر آن افزودم و مجموعا پانصد درهم شد، آنرا براى محمد بن احمد قمى فرستادم، و ننوشتم كه چقدر آن از مال خودم مى باشد.

حضرت حجتعليه‌السلام رسيدى بدين مضمون مرقوم فرموده بود: پانصد درهم آن از آن توست.(۲۹)

«دينور» يا «رى»

ابو سليمان محمودى مى گويد:

من و جعفر بن عبد الغفار با هم والى دينور - شهرى نزديك كرمانشاه - شديم. قبل از حركت شيخ حسين بن روح نوبختى نزد من آمد و گفت: وقتى به رى رفتى فلان كار را انجام بده!

وقتى به دينور رسيديم، يك ماه بعد حكم ولايت رى به من تفويض ‍ شد. به سوى رى حركت كردم، و آنچه شيخ فرموده بود انجام دادم.(۳۰)

در جستجوى امام زمان عليه‌السلام

ابوالرجال مصرى كه يكى از نيكوكاران بود، مى گويد:

پس از رحلت امام حسن عسكرىعليه‌السلام براى جستجوى امام زمانعليه‌السلام حركت كردم، سه سال گذاشت، با خودم گفتم: اگر چيزى بود بعد از گذشت سه سال آشكار مى شد.

در اين هنگام، صدايى را شنيدم كه صاحب صدا را نمى ديدم، او گفت: اى نصر بن عبد ربه! به اهل مصر بگو: آيا شما پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله را ديده ايد كه به او ايمان آورده ايد؟

ابوالرجا گويد: من تا آن زمان نمى دانستم كه نام پدرم عبد ربه است، چون من مدائن متولد شدم، و پدرم را از دست دادم، ابو عبد الله نوفلى مرا با خود به مصر آورد و در آنجا پرورش يافتم، چون آن صدا را شنيدم، مطلب را دريافتم، و ديگر به راه خود ادامه ندادم و مراجعت نمودم.(۳۱)

گوشواره باارزش

احمد بن ابى روح مى گويد:

روزى زنى از اهالى دينور نزد من آمد و گفت: پسر ابى روح! تو در شهر ما از جهت دين مطمئن ترين افراد هستى، مى خواهم امانتى به تو بسپرم كه آن را به اهلش برسانى، و نسبت به اداى امانت استوار باشى.

گفتم: باشد ان شأ الله موفق خواهم شد.

گفت: در اين كيسه سر بسته مقدارى درهم نهاده ام آن را باز مكن و در آن نگاه نكن تا آن را به كسى كه از محتواى آن تو را آگاه سازد برسانى؛ و ضمنا اين هم گوشواره من است كه ده دينار ارزش دارد، در آن سه دانه مرواريد به ارزش ده دينار تعبيه شده است.

و نيز از حضرت صاحب الزمانعليه‌السلام سئوالى دارم كه بايد جواب آن را پيش از آن كه تو سئوالى كنى بفرمايند.

گفتم: سوالت چيست؟

گفت: مادرم هنگام عروسى من، ده دينار از كسى كه من او را نمى شناسم قرض گرفته بود، من مى خواهم آن را پس بدهم، اگر حضرتعليه‌السلام آن شخص را براى من معلوم نموده و دستور بفرمايند، قرضم را ادا كنم!

با خودم گفتم: اين مطلب را چگونه به جعفر بن على - جعفر كذاب عموى امام زمانعليه‌السلام كه ادعاى امامت دارد - بگويم؟

بعد گفتم اين سئوالات امتحانى است بين من و جعفر بن على.

احمد بن ابى روح گويد: آن مال را برداشتم و حركت كردم، وارد بغداد شدم، در بغداد به نزد حاجز بن يزيد و شأ - از وكلاى امام زمانعليه‌السلام - رفتم و بر او سلام كرده و نشستم، گفت: حاجتى دارى؟

گفتم: مالى نزد من هست كه تا از كيفيت و مقدار آن خبر ندهيد نمى توانم آن را به شما تحويل دهم.

گفت: اى احمد بن ابى روح! بايد به سامرا بروى.

گفتم: لا اله الا الله! عجب كارى به عهده گرفته ام!

وقتى به سامرا رسيدم، گفتم: ابتدا نزد جعفر مى روم بعد فكرى كردم و گفتم: نه، اول به منزل امام حسن عسكرىعليه‌السلام مى روم، اگر توسط امام زمانعليه‌السلام ، امتحان آشكار شد كه هيچ، و اگر به نتيجه نرسيدم نزد جعفر خواهم رفت.

به محله عسكر رسيدم، هنگامى كه به خانه امام حسن عسكرى نزديك شدم، خادمى بيرون آمد و گفت: تو احمد بن ابى روح هستى؟

گفتم: بله!

گفت: اين نامه مال توست آن را بخوان.

در آن نامه نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحيم. اى پسر ابى روح! وقتى كه دختر ديرانى كيسه اى كه هزار درهم - به گمان تو در آن است به تو امانت سپرده، در حاليكه گمان تو درست نيست.

تو اداى امانت كرده و كيسه را باز نكردى و نمى دانى در آن چه مقدار وجود دارد؟ در آن هزار درهم و پنجاه دينار است، و گوشواره اى كه آن زن گمان مى كرد كه ده دينار ارزش دارد، درست گفته ولى گوشواره با دو دانه نگينى كه سه دانه مرواريد در آن تعبيه شده كمى بيش از ده دينار ارزش دارد.

گوشواره را به فلانى، كنيز ما بده كه آن را به او بخشيده ايم، و به بغداد برو و مال را به حاجز بده، و او آنچه به تو براى هزينه سفرت مى دهد، بگير.

اما آن ده دينارى كه آن زن گمان مى كند كه مادرش در عروسى او قرض گرفته و نمى داند كه صاحبش كيست. اين چنين نيست او مى داند صاحب آن پول كيست؟ صاحب آن ده دينار كلثوم، دختر احمد است كه از دشمنان ما اهل بيت است، و آن زن دوست ندارد كه آن را به او بدهد و مى خواهد آن را بين خواهران خود قسمت كند. ما به او اجازه داديم كه ما بين خواهران نيازمندش تقسيم نمايد.

مطلب ديگر اين كه، اى ابى روح! براى امتحان جعفر به نزد او مرو، به ديار خود باز گرد كه عمويت فوت كرده است، خداوند اهل و مال او را روزى تو كرده است.

بعد از خواندن نامه، به بغداد بازگشتم، و كيسه را به حاجز دادم آن را شمرد، هزار درهم و پنجاه دينار بود، سى دينار به من داد، و گفت: دستور دارم كه اين را براى خرجى به تو بدهم.

من سى دينار را گرفته و به خانه اى كه براى اقامت در بغداد گرفته بودم، بازگشتم. در اين هنگام خبر آوردند عمويت مرده و خانواده ام خواسته اند كه باز گردم.

پس از بازگشت ديدم خبر صحيح بوده، و سه هزار دينار و صد درهم به من ارث رسيده است.(۳۲)