داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)0%

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده: حسن ارشاد
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 7491
دانلود: 2630

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 138 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 7491 / دانلود: 2630
اندازه اندازه اندازه
داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده:
فارسی

مولف محترم با هدف ترویج فرهنگ مهدویت و نشر معارف امام زمان (علیه السلام) اقدام به جمع آورى و ترجمه یكصد و سى و نه داستان از كتاب گران سنگ بحار الانوار جلدهاى 51 و 52 و 53 آن كتاب - كه به آن حضرت اختصاص دارد - نموده است.
از آنجا كه یكى از اهداف واحد تحقیقات مسجد مقدس جمكران احیاء معارف حضرت مهدى (علیه السلام) و نشر فرهنگ مهدویت است، اقدام به نشر اثر حاضر پس از تحقیق و تصحیح و ویرایش ‍ نموده است. به امید اینكه بستر آشنایى هر چه بیشتر علاقمندان، بویژه قشر جوان و نوجوان را با مسائل مربوط به منجى عالم بشریت فراهم سازد، و چاپ و نشر این مجموعه نیز مانند سایر مجموعه هاى ارزشمند فكرى و اعتقادى در گسترش فرهنگ اهلبیت (علیهم السلام) مفید واقع گردد.

دست نگه دار! ما راضى به سفر تو نيستيم!

يكى از دوستان على بن محمد مى گويد:

صاحب فرزند شدم. روز هفتم نامه اى براى حضرت امام زمانعليه‌السلام نوشتم و از ايشان اجازه خواستم كه سنت پيامبر راصلى‌الله‌عليه‌وآله در باب تراشيدن سر و عقيقه و نامگذارى طفل انجام دهد.

حضرتعليه‌السلام مرقوم فرموده بود «دست نگه دار».

همان روز آن طفل مرد.

نامه اى ديگر مبنى بر فوت فرزندم به حضور ايشان عرضه داشتم.

حضرتعليه‌السلام مرقوم فرمود: «به زودى خداوند دو پسر به جاى آن به عنايت خواهد نمود اولى را احمد و دومى را جعفر نام بگذار».

پس از آن همانطور كه امامعليه‌السلام فرموده بود خداوند دو فرزند به من عنايت نمود.

همچنين سالى تصميم گرفت كه به حج مشرف شوم خود را آماده كردم و از مردم خداحافظى نمودم. درست هنگام خروج از شهر، نامه اى از حضرت امام زمانعليه‌السلام به دستم رسيد كه: «ما راضى به سفر تو نيستيم اما خود دانى!»

من دلتنگ و اندوهگين شدم. نامه اى عرضه داشتم كه: هر چند از نرفتن به حج غمگينم اما گوش به فرمان و اطاعت امر شما دارم.

حضرتعليه‌السلام مرقوم فرمود: «ناراحت نباش سال آينده - ان شأ الله - به حج مشرف خواهى شد».

سال بعد براى تشرف به حج اجازه خواستم و ايشان اجازه فرمودند.

نامه ديگرى نوشتم و عرض كردم: مى خواهم با محمد بن عباس كه به ديانت و امامت او اطمينان دارم همسفر شوم.

حضرتعليه‌السلام مرقوم فرمودند: «اسدى؟ همسفر خوبى است، اگر او آمد كسى ديگر را انتخاب نكن».

اسدى آماده شد و به اتفاق عازم سفر شديم.(۴۷)

خداى را به خاطر منتى كه بر تو نهاد شكر كن!

سعيد بن عبدالله مى گويد:

پس از شهادت امام حسن عسكرىعليه‌السلام گروهى از مردم از جمله حسين بن نضر و شخصى به نام ابا صدام تصميم گرفتند در مورد صحت ادعاى وكلاى امام زمانعليه‌السلام تحقيق كنند.

روزى حسن بن نضر تصميم قطعى خود را گرفت و آماده حركت به سوى بغداد شد. به همين خاطر نزد ابا صدام رفت و گفت: مى خواهم به حج مشرف شوم.

ابا صدام گفت: امسال نرو.

حسن بن نضر گفت: نمى توانم صبر كنم. خواب و قرار ندارم.

آنگاه شخصى را به نام احمد بن يعلى بن حماد وصى خود كرد و به او سفارش نمود كه فلان مقدار از مالش را كه سهم امام هست به حضرتعليه‌السلام تحويل دهد، و تأكيد كرد: آن را به هيچ نماينده اى نمى دهى بايد خود حضرتعليه‌السلام را ديده و با دست خود به حضرت تقديم نمايى!

حسن بن نضر مى گويد وقتى به بغداد رسيدم منزلى كرايه كرده و در آن ساكن شدم. مدتى نگذشته بود كه شخصى نزد من آمد و خود را وكيل امام زمانعليه‌السلام معرفى نمود، و مقدارى لباس و سكه طلا نزد من گذارد. گفتم: اين ها چيست؟

پاسخ داد: همين كه مى بينى.

پس از او، همين طور اشخاصى ديگرى يكى پس از ديگرى نزد من آمده و خود را وكيل امام زمانعليه‌السلام معرفى نمودند و مقدارى پول و لباس مقابل من مى نهادند و مى رفتند، و هيچ كدام علت آن را بازگو نمى كردند، تا اينكه اتاق از پول و لباس پر شد.

در اين حال، احمد بن اسحاق از وكلاى معروف امامعليه‌السلام بود با مقدار زيادى از همان اموال نزد من آمد، و همان ترتيب بدون اينكه حرفى بزند آنها را نزد من نهاد و رفت.

من بسيار تعجب كردم و مبهوت نشسته بودم كه نامه اى از طرف حضرتعليه‌السلام بدستم رسيد كه حضرت مرقوم فرموده بود:

«فردا ساعت فلان آنچه را كه با خود دارى بردار و نزد ما در سامرا بيا».

فردا همان ساعت تمام اجناس و اموال را بار زده و حركت كردم، در راه به گروهى - كه حدودا شصت نفر مى شدند - برخوردم كه همه فقير و پابرهنه بودند. آنها جلوى مرا گرفتند و خواستند بارها را به سرقت ببرند، اما به هر نحوى بود، خداوند مرا از ميان آنها سالم نگاه داشت.

وقتى به سامرا و محله عسكر رسيدم منزلى گرفته و بارها را تخليه كردم. در همان وقت نامه ديگرى از حضرت به دستم رسيد كه «آنچه را كه آورده اى با خود به نزد ما بياور».

من نيز همه را بر دوش با بران نهاده و به سراى امام حسن عسكرىعليه‌السلام بردم. وقتى به درگاه خانه رسيدم مردى سياه آنجا ايستاده است. از من پرسيد تو حسن بن نضر هستى؟

گفتم: آرى.

گفت: داخل شو!

داخل خانه شدم، ما را به اتاقى راهنمايى كردند، باربران زنبيلهاى خود را خالى كردند، در گوشه اتاق مقدار زيادى نان نهاده بودند، به هر كدام دو قرص نان دادند و آنها خارج شدند.

ناگاه صداى مردى از اتاق ديگرى كه جلوى در آن پرده زده بودند به گوشم رسيد كه: «اى حسن بن نضر! خداوند را به خاطر منتى كه بر تو نهاده شكر كن، و شك مكن، شيطان مى خواهد كه تو شك كنى».

آنگاه دو قطعه پارچه از پشت پرده بيرون آورده و به من گفته شد: «بگير كه به آنها نياز خواهى داشت».

من هم آنها را گرفته و خارج شدم.

سعد بن عبدالله (راوى داستان) مى گويد: حسن بن نضر برگشت و ماه رمضان بعد فوت كرد، و با همان دو قطعه پارچه كفن شد.(۴۸)

پسرم حسن!

قاسم بن علا مى گويد:

صاحب چند فرزند شده بودم، هنگام ولادت هر كدام نامه اى براى امام زمانعليه‌السلام مى نوشتم و از ايشان براى آنها التماس دعا مى نمودم، اما حضرت پاسخى به هيچ كدام از نامه هايم نمى داد.

تا اين كه پسرم حسن به دنيا آمد. طبق معمول مجددا نامه اى نوشتم و از حضرتعليه‌السلام براى او التماس دعا نمودم.

اين بار حضرتعليه‌السلام مرقوم فرمودند: «باقى مى ماند! والحمدلله».(۴۹)

چرا پاسخ نامه نيامد؟

حسن بن فضل بن زيد يمانى مى گويد:

پدرم نامه اى به خط خود براى امام زمانعليه‌السلام نوشت. حضرتعليه‌السلام پاسخ نامه را مرقوم فرمود. بار ديگر نامه اى به خط من املا كرده و براى امام زمانعليه‌السلام ارسال كرد. حضرتعليه‌السلام اين بار نيز پاسخ فرمود.

مرتبه سوم نامه اى ديگر به خط يكى از فقها كه از دوستان ما بود املا نموده، و براى حضرتعليه‌السلام فرستاد.

امامعليه‌السلام اين بار از ارسال پاسخ خوددارى نمود. ما تعجب كرديم. وقتى درباره علت آن تحقيق نموديم، دانستيم كه آن مرد از عقيده خود برگشته و قرمطى(۵۰) شده است.(۵۱)

نام آنها را حذف كنيد!

فضل بن خزاز مدائنى غلام خديجه، دختر امام جوادعليه‌السلام مى گويد: در اوقات معلومى از سال، گروهى از سادات علوى كه در مدينه زندگى مى كردند و معتقد به امامت ائمه معصومينعليهم‌السلام بودند و از سهم سادات مستمرى دريافت مى كردند. تا اينكه امام حسن عسكرىعليه‌السلام به شهادت رسيدند.

پس از شهادت امام، عده اى از آنها از قبول اينكه امام حسن عسكرىعليه‌السلام فرزندى دارند و امامت به عهده ايشان است، سر باز زدند.

حضرتعليه‌السلام نامه اى به وكلاى خود مرقوم فرمود:

«مستمرى به كسانى تعلق مى گيرد كه به ولادت فرزند امام حسن عسكرىعليه‌السلام ايمان دارند، و حقوق مابقى را قطع نموده و نام آنها را از فهرست اسامى حذف كنيد. والحمدلله رب العالمين».(۵۲)

عزل خادم شرابخوار!

حسن بن خفيف از پدرش چنين نقل مى نمايد:

حكم مأموريتى از سامرا از ناحيه مقدسه حضرت ابا صالح المهدىعليه‌السلام براى گروهى از شيعيان خاص حضرتعليه‌السلام صادر شد كه فورا به طرف مدينه حركت كنند.

نامه اى هم از طرف حضرتعليه‌السلام براى پدر من صادر شد و امر فرموده بودند كه او هم با آنها حركت كند.

علاوه بر اينها دو نفر خادم نيز همراه آنها خارج شدند. وقتى به كوفه رسيدند يكى از خادمها شراب خورد. هنوز كوفه را به طرف مدينه ترك نكرده بودند كه از سامرا فرمان رسيد:

«خادمى كه شراب خورد باز گردد كه از خدمت ما معزول است!»(۵۳)

نقشه آنها نقش بر آب شد!

حسين بن حسن علوى مى گويد:

در زمان غيبت صغرى دو نفر از شيعيان قائم آل محمدعليه‌السلام ، با يكديگر مخفيانه گفت و گو مى كردند. يكى از آنها نديم «روز حسنى» بود، جاسوسى به سخنان آنها گوش مى داد او از بين گفتگوى آنها اين جملات را به وضوح شيند: «براى او اموالى به عنوان سهم امام مى فرستند. براى اين كار هم وكلايى در تمام نواحى دارد. » و يك يك وكلاى حضرتعليه‌السلام را نام برد.

وقتى وزير خليفه وقت، المعتضد بالله كه عبيدالله بن سليمان نام داشت به وسيله آن جاسوس از آن مطلب آگاهى يافت تصميم گرفت كه همه آنها را دستگير كند.

خليفه گفت: اين مرد، قائم آل محمد را پيدا كيند كه براى ما خطر بزرگى محسوب مى شود.

عبيد الله بن سليمان گفت: به زودى تمام وكلاى آن را دستگير مى كنيم.

خليفه گفت: نه، بهتر است با نقشه پيش برويم، عده اى ناشناس را با مقدارى پول نزد آنها بفرستيد هر كدام قبول كرده كه آن را بدست امامشان برساند، و اظهار وكلالت نمود او را دستگير كنيد.

از طرفى، از سوى امامعليه‌السلام به تمام وكلا طى چندين نامه اعلام شد:

«چيزى از كسى به عنوان سهم امام نگيريد و اظهار بى اطلاعى كنيد».

هنگامى كه جاسوسان به اين مأموريت اعزام شدند، همه وكلا از گرفتن آنچه آنها اصرار به تحويل دادنش داشتند، امتناع كردند.

يكى از آنها نزد محمد بن احمد از وكلاى حضرتعليه‌السلام رفته و در خلوت به او گفت: پولى نزد من است كه مى خواهم او را برساند محمد گفت: اشتباه مى كنى من اطلاعى از اين موضوع ندارم.

هر قدر او اصرار نمود محمد اظهار بى اطلاعى كرد و بدين وسيله كه حضرت وكلاى خود را قبلا از نقشه آنها مطلع كرده بود، نقشه آنان نقش بر آب شد.(۵۴)

مقام پدرت را به تو عطا كرديم!

محمد بن ابراهيم بن مهزيار مى گويد:

پس از شهادت اما حسن عسكرىعليه‌السلام در مورد امام پس از ايشان دچار شك و ترديد شدم. پدرم از وكلاى امام حسن عسكرىعليه‌السلام بود اموال زيادى را از شيعيان به عنوان سهم امام جمع آورى نموده بود. به همين خاطر تصميم گرفت كه خود به عراق رفته و وجوهات متعلق به امامعليه‌السلام را به دست جانشين امام حسن عسكرىعليه‌السلام برساند.

او آماده حركت شد و سوار كشتى شد، من هم به دنبال او براى بدرقه رفتم، اما همين كه سوار شد حالش دگرگون شده و تب شديدى گرفت و به من گفت: مرا باز گردان! اين علامت مرگ من است. پسرم! در مورد اين مال كه با من است تقواى الهى را پيشه كن.

وى پس از اين كه وصيت خود را بازگو كرد از دنيا رفت.

من با خودم گفتم: پدرم هيچ گاه سفارش بى جايى نمى كرد: اين مال را به عراق مى برم، و خانه اى كنار شط كرايه مى كنم و به كسى هم چيزى نمى گويم، اگر همانطور كه در زمان امام حسن عسكرىعليه‌السلام حجت بر من آشكار بود، امام زمانعليه‌السلام را شناختم، اموال را به او تحويل مى دهم وگرنه به نيابت آنها را بين فقرا تقسيم مى كنم.

وقتى به عراق رفتم همين كار را كردم، بعد از چند روز نامه اى از حضرتعليه‌السلام به اين مضمون به دستم رسيد «اى محمد! فلان و فلان چيز در فلان و فلان بسته نزد توست»

و از چيزهاى بسيارى كه با خود داشتم و از آن اطلاعى نداشتم خبر داده بود، من هم اموال را به پيك حضرت تحويل دادم.

چند روز ماندم كه ديگر خبرى نشد، بسيار غمگين شدم تا اين كه دوباره نامه اى از حضرت دريافت كردم كه: «مقام پدر را به تو عطا كرديم پس خدا را سپاس گو!»(۵۵)

آيا دينم به سلامت خواهد بود؟!

محمد بن احمد صفوانى مى گويد:

من اهل «ران» شهرى بين مراغه و زنجان هستم. در شهر ما پيرمردى زندگى مى كرد كه صد و هفتاد سال داشت. نام او قاسم بن علا بود(۵۶) . او به شرف ملاقات امام هادىعليه‌السلام و امام حسن عسكرىعليه‌السلام رسيده بود، و در زمان غيبت صغرا هميشه نامه هايى از ناحيه مقدس حضرت ابا صالح المهدىعليه‌السلام توسط سفراى آن حضرت - يعنى محمد بن عثمان و حسين بن روح - دريافت مى كرد. او در هشتاد سالگى از دو چشم نابينا شده بود.

روزى ما در خانه او بر سر سفره مشغول غذا خوردن بوديم. او بسيار اندوهگين بود، زيرا دو ماه بود كه هيچ ارتباطى با حضرتعليه‌السلام نداشت. در اين حال، دربان خانه وارد شد و با شادى گفت: پيك عراق!

قاسم بسيار مسرور شد. رو به قبله نموده، سجده شكرى به جاى آورد.

قاصد، مردى ميان سال و كوتاه قد بود كه مانند اغلب قاصدان پيراهنى كتانى پوشيده و عبايى بر دوش انداخته بود، و كفش ‍ مخصوص سفر در پا داشت و خورجينى بر دوش.

قاسم برخاست و او را در آغوش كشيد و خورجينش را از روى دوشش برداشت. دستور داد طشت و آب آوردند تا دستانش را بشويد. سپس او را كنار خود نشاند و با هم مشغول غذا شديم، بعد از اتمام غذا و شستن دست، آن مرد، نامه اى را كه كمى از نصف يك نامه معمولى بزرگتر به نظر مى رسيد بيرون آورد و به قاسم داد.

وقتى قاسم نامه را گرفت آن را بوسيد و به كاتب خود ابوعبدالله بن ابى سلمه داد، كاتب نامه را گرفت و مهر آن را باز كرد و خواند.

وقتى سكونت كاتب بيش از حد معمول به طول انجاميد، قاسم دانست كه نكته اى در نامه هست كه بيان آن براى كاتب دشوار است.

به همين خاطر پرسيد: آيا خبرى شده است.

كاتب گفت: خير است.

قاسم گفت: آيا در مورد من مطلبى فرموده اند؟

كاتب گفت: اگر دوست ندارى، نگويم.

قاسم گفت: مطلب چيست؟

كاتب گفت: حضرتعليه‌السلام فرموده اند: «وقتى اين نامه رسيد، چهل روز بعد فوت مى كنى» و هفت تكه پارچه نيز فرستاده اند.

قاسم گفت: آيا دينم به سلامت خواهد بود؟

كاتب گفت: آرى.

آنگاه قاسم خنديد و گفت ديگر آرزويى بعد از اين عمر طولانى ندارم.

آنگاه مرد تازه وارد برخاست، و از خورجينش سه دست شلوار، يك پيراهن حبرى يمانى سرخ، يك عمامه، دو دست لباس و يك حوله بيرون آورد و به قاسم داد.

خود قاسم نيز پيراهنى داشت كه امام رضاعليه‌السلام به او خلعت داده بود.(۵۷)

قاسم دوستى داشت به نام عبدالرحمان بن محمد سنيزى كه به رغم دوستى اش با قاسم، شديدا دشمن اهل بيتعليهم‌السلام بود. دوستى آنها را نيز به خاطر روابط اقتصادى بود. قاسم هم نسبت به او علاقه اى داشت.

عبدالرحمان قصد داشت به خانه قاسم بن علا بيايد، زيرا مى خواست پسر قاسم را كه حسن نام داشت با پدر زنش كه ابوجعفر بن حمدون همدانى بود آشتى دهد.(۵۸)

قاسم، به دو نفر از مشايخ كه با او مأنوس بودند و نام يكى ابوحامد عمران بن مفلس و ديگرى ابو على بن جحدر بود، گفت: مى خواهم اين نامه را براى عبدالرحمان بخوانيد چون دوست دارم هدايت شود، و اميدوارم خداوند با خواندن اين نامه او را هدايت كند.

آنها در پاسخ گفتند: به خاطر خدا از اين فكر درگذر، كه حتى بسيارى از شيعيان هم تحمل شنيدن اين مطالب را ندارند و گمان مى كنند كه دروغ است چه رسد به عبدالرحمان.

قاسم گفت: ميدانم رازى را كه اجازه ندارم آشكار نمايم، فاش ‍ مى كنم. با اين حال، به خاطر محبتى كه نسبت به عبدالرحمان و علاقه اى كه به هدايت او دارم مى خواهم اين نامه را برايش بخوانم.

آن روز گذشت و روز پنج شنبه ۱۳ رجب عبدالرحمان نزد قاسم آمد و سلام نمود. قاسم آن نامه را بيرون آورد و گفت: اين نامه را بخوان و به وجدان خود رجوع كن.

عبدالرحمان شروع به خواندن نامه كرد، وقتى به آن قسمت كه خبر فوت قاسم نوشته شده بود رسيد نامه را پرت كرد و گفت: اى ابا محمد! تقواى الهى را پيشه كن! تو مردى فاضل هستى و از دينت اطلاع دارى. چطور عقلت اين موضوع را مى پذيرد در حالى كه خداوند فرموده است:

و ما تدرى نفس ماذا تكسب غدا و ما تدرى نفس بأى ارض ‍ تموت(۵۹)

«هيچ كس نمى داند فردا چه روى خواهد داد و هيچ كس نمى داند در كدام سرزمين مى ميرد».

در جاى ديگر مى فرمايد:

عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا(۶۰)

«اوست داناى به غيب و بر هر كس غيب او آشكار نمى شود».

قاسم خنديد و گفت: آيه را تا آخر بخوان كه:

الا من ارتضى من رسول

«جز فرستاده اى كه خدا از او خشنود باشد».

و مولاى من فرستاده مورد رضايت خداست. مى دانستم كه تو چنين خواهى گفت: با اين كه حال، تاريخ امروز را داشته باش اگر من بعد از تاريخى كه در نامه ذكر شده زنده ماندم بدان كه حق با من نيست، اما اگر مردم به وجدان خود مراجعه كن.

عبدالرحمان نيز تاريخ آن روز را نوشت و از يكديگر جدا شدند.

محمد بن احمد صفوانى گويد: قاسم بن علا درست هفت روز بعد از رسيدن نامه بيمار شد و از آن روزى كه عبدالرحمان را ديد بيماريش ‍ شديدتر شد سى و سه روز بعد رسيدن نامه به ديدن او رفتم، او در بستر افتاده و به ديوار تكيه داده بود. فرزندش حسن كه دائم الخمر بود و دامادش ابوجعفر بن حمدون همدانى گوشه اى نشسته و ردايش را بر سر كشيده بود. ابو حامد، عمران بن مفلس هم در گوشه اى ديگر و ابو على بن جحدون و من و گروهى از مردم شهر مى گريستيم.

ناگاه ديدم كه قاسم به دستهاى خود، به طرف پشت تكيه كرده و مى گويد:

«يا محمد! يا على! يا حسن! يا حسين! يا موالى! كونوا شفعائى الى الله عزوجل.

يا محمد! يا على! يا حسن! يا حسين! اى سروران من! مرا در نزد خداوند شفاعت كنيد».

آنگاه دوباره اين عبارت را تكرار كرد، در مرتبه سوم ائمه ديگر را نيز به شفاعت طلبيد، وقتى به نام مبارك امام على بن موسى الرضاعليه‌السلام رسيد پلكهاى چشمانش لرزيد چنان كه اطفال گلبرگهاى لاله را مى لرزانند! حدقه چشمانش باد كرد. آنها را با سر آستين خويش مالش داد. چيزى شبيه آب گوشت از آنها خارج شد.

سپس به طرف فرزندش نگاه كرد و گفت: حسن! بيا نزد من.

آنگاه ابو حامد و ابو على را صدا زد و همه گرد او جمع شديم در حالى كه او به ما با چشمان سالم نگاه مى كرد.

ابو حامد گفت: مرا مى يبينى؟

قاسم دستش را بر روى يك يك ما نهاد و همه دانستند كه او بينا شده است. اين خبر بين عموم مردم شايع شد و همه براى مشاهده و زيارت او آمدند.

وقتى خبر به بغداد و به قاضى القضاه بغداد - يعنى ابو سائب عتبه بن عبيد الله مسعودى - رسيد، به سرعت خود را به شهر ما رساند و به نزد قاسم رفت. چون قاسم را ملاقات كرد انگشترى كه نگين فيروزه داشت كه بر روى آن سه سطر نگاشته شده بود به او نشان داد و گفت اين چيست؟

قاسم آن را ديد و گرفت، ولى نتوانست خطوط روى آن را بخواند.

مردم تعجب كردند. عده اى به خاطر اين كه قاسم توانسته بود انگشتر قاضى را ببيند و تشخيص دهد و عده اى هم به خاطر اينكه توانسته بود خطوط روى آن را بخواند! در اين باره هم گفت و گو مى كردند.

قاسم رو به فرزندش حسن كرده و گفت: خداوند به تو منزلت و مرتبتى داده است(۶۱) آن را قبول كن و خداوند را سپاس گزار باش.

حسن گفت: قبول كردم.

قاسم گفت: چگونه؟

حسن گفت: هر طور كه شما بفرمائيد پدر جان!

قاسم گفت: بايد از خوردن شراب دست كشيده و توبه كنى.

حسن گفت: قسم به حق كسى كه تو او را ياد مى كنى از خوردن شراب و اعمالى كه تو از آنها بى خبرى دست برداشتم!

آنگاه قاسم دست به دعا برداشته و گفت: خداوندا! اطاعت خويش ‍ را به حسن الهام كن، و او را از معصيت خويش دور نما!

و اين جمله را سه مرتبه تكرار كرد، آنگاه كاغذى خواست و وصيت خود را به دست خود تنظيم كرد، و از جمله زمين هايى را كه داشت وقف امام زمانعليه‌السلام نمود و خطاب به فرزندش نوشت:

اگر شايستگى وكلات امام را يافتى نصف درآمد زمينهاى «فرجيده» از آن توست، و مابقى متعلق به مولايم امام زمانعليه‌السلام است، و اگر اين شايستگى را نيافتى، خير خود را از راهى كه مورد رضاى خداست جستجو كن.»

حسن نيز وصيت پدر را نيز پذيرفت.

درست روز چهلم، هنگام دميدن فجر قاسم وفات يافت، رحمت خدا بر او باد.

عبدالرحمان خود را به خانه قاسم رساند در حالى كه با سرو پاى برهنه و اندوهى فراوان در كوى و بازار فرياد مى زد: اى واى آقايم!

وقتى مردم او را در اين حال ديدند فهميدند كه او نسبت به قاسم احترام بسيارى قائل بوده است. از او پرسيدند: چه شده كه چنين مى كنى؟

عبدالرحمان گفت: ساكت باشيد. آنچه كه من از او ديدم شما نديده ايد.

ابو حامد بر جنازه قاسم آب ريخت، و ابوعلى بن جحد او را غسل داد. پس از غسل ابتدا خلعتى را كه امام رضاعليه‌السلام به قاسم اعطا فرموده بودند، پوشانيدند، آنگاه با هفت تكه قماشى كه حضرت حجتعليه‌السلام از عراق فرستاده بودند، او را كفن نمودند.

پس از تشييع جنازه قاسم، عبدالرحمان دست از عقيده باطل خود برداشت و به ولايت و حضور امام زمانعليه‌السلام ايمان آورد، و بسيارى از املاك خود را وقف حضرتعليه‌السلام نمود.

بعد از مدت كوتاهى نامه تسليت امام زمانعليه‌السلام خطاب به حسن پسر قاسم رسيده، و ايشان در انتها او را همانطور كه پدرش دعا كرده بود، دعا فرموده بودند كه:

«خداوندا! اطاعت خويش را به حسن الهام كن، و او را از معصيت خود دور نما».

و پس از آن مرقوم نموده بودند:

«ما پدرت را امام تو قرار داديم و اعمال او الگوى توست».(۶۲)

آقا جان، درست مى فرمايند!

اميرالمؤمنين كلثوم، دختر محمد بن عثمان نائب دوم امام زمانعليه‌السلام مى گويد:

روزى محموله اى از هدايا و سهم امامعليه‌السلام توسط شخصى از قم و حوالى آن براى حضرتعليه‌السلام ارسال شد. وقتى آن فرستاده به بغداد رسيد، يكسره به خدمت ابوجعفر محمد بن عثمان مشرف شد و آنچه با خود به همراه داشت، تحويل داد.

هنگام بازگشت، محمد بن عثمان به او مى گويد: از آنچه به تو تحويل داده شده است، چيز ديگرى هم باقى مانده است، آن كجاست!؟

آن مرد پاسخ مى دهد: آقا جان! چيزى باقى نمانده است و همه را تحويل داده ام.

محمد بن عثمان مى گويد: اما هنوز چيز ديگرى باقى مانده است، شايد فراموش كرده اى با خود بياورى بازگرد و دوباره خوب جستجو كن (يا آن كه اصلا فراموش كرده اى كه آن با به تو داده باشند). بياد بياور كه چيزهايى به تو تحويل داده شده است.(۶۳)

آن مرد بازگشت و چند روز به ذهن خود فشار آورد و هر چه جستجو كرد و انديشيد چيزى به ياد نياورد. همراهانش نيز اطلاعى نداشتند، دوباره! به نزد محمد بن عثمان مى رود و مى گويد: همه آنچه را كه به من داده شده بود، تحويل شما داده ام. چيز ديگرى باقى نمانده است.

محمد بن عثمان مى گويد: حضرتعليه‌السلام مى فرمايند:

«آن دو لباس بافتنى كه فلانى به تو داده است، چه كردى؟»

آن مرد يك مرتبه مى گويد: آرى! آقا جان! درست مى فرمايند، به خدا قسم! فراموش كرده بودم، الان هم اصلا به ياد نمى آورم كه كجا گذاشته ام.

فورا بازگشت و هر چه داشت زير و رو كرد، از باربران هم پرسيد و از آنها خواست كه بگردند شايد پيدا شود اما هيچ خبرى نشد، سرانجام مأيوس و نااميد دوباره به نزد محمد بن عثمان بازگشت و او را مطلع ساخت.

محمد بن عثمان مى گويد: حضرتعليه‌السلام مى فرمايند: «برو به نزد فلان پنبه فروش كه دو عدل پنبه به او داده اى. در انبار پنبه او يكى از عدلها را بازكن كه روى آن چيزى است كه چنين و چنان نوشته شده است. آن دو لباس داخل آن است!»

آن مرد متحير شد و فورا نزد پنبه فروش رفت و آن دو عدل را باز كرد. لباسها آنجا بود. آنها را برداشته نزد محمد بن عثمان آمد و تحويل داد. گفت: آنها را فراموش كرده بودم. چون بارم زياد بود لاى آن عدل گذاشته بودم تا صدمه نبيند.(۶۴)

پيام عجيب!

شب عرفه اى پس از زيارت سيد المومنين ابى عبدالله الحسينعليه‌السلام به سوى كوفه بيرون آمدم، وقتى به قلعه «مسناه» رسيدم نشستم تا كمى استراحت كنم. سپس ‍ برخاستم و دوباره به راه افتادم. در اين هنگام متوجه شخصى شدم كه از پشت سر من مى آمد، او گفت: رفيق نمى خواهى؟

گفتم: آرى. آنگاه همراه او به راه افتاديم. با هم گفت و گوى مى كرديم.

او از وضع معيشتى من سوال كرد، و من به او گفتم: وضع خوبى ندارم و تنگدستم.

آنگاه رو به من نموده و فرمود: وقتى وارد كوفه شدى، برو نزد شخصى به نام «ابوطاهره زرارى»، در خانه را بزن، او در را باز خواهد كرد در حالى كه دستانش آلوده به خون قربانى است. به او بگو: امام زمانعليه‌السلام مى فرمايند: آن كيسه پولى را كه نزد آن مرد نيكوكار است به اين مرد بده.

من از اين (پيام عجيبت) تعجب كردم. ناگاه از من جدا شد و به سويى رفت، من نفهميدم كه كجا رفت.

وقتى وارد كوفه شدم، نزد ابوطاهر محمد بن سليمان زرارى رفتم در را زدم. او همان گونه كه آن حضرت فرموده بود خارج شد.

به او گفتم: امام زمانعليه‌السلام مى فرمايند: آن كيسه پولى را كه نزد آن مرد نيكوكار است به من اين مرد بده.

ابوطاهر گفت: چشم! اطاعت!

آنگاه درون خانه رفت و كيسه پولى آورد و آن را به من تحويل داد.

من نيز آن را گرفته و بازگشتم!(۶۵)

تنگدستى من؛ و عنايت مولا!

ابو سوره مى گويد:

روز عرفه براى زيارت قبر اباعبدالله الحسينعليه‌السلام خارج شدم. وقتى اعمال روز عرفه به پايان رسيد هنگام عشا مشغول خواندن نماز شدم و شروع به خواندن سوره حمد نمودم. همزمان با من جوانى - كه كنار من بود و قبل از نماز او را ديده بودم - با چهره اى زيبا كه لباسى تابستانى بر تن داشت شروع به اقامه نماز و خواندن سوره حمد نمود.

درست يادم نيست كه من، پيش از او يا پس از او نمازم را به اتمام رساندم.

صبح هنگام همگى از كربلا خارج شديم. وقتى كنار رود فرات رسيديم آن جوان به من گفت: تو قصد كوفه دارى، برو!

من از مسير فرات رفتم و او از راه خشكى، وقتى از او جدا شدم، پشيمان شدم فورا بازگشتم و به دنبال او به راه افتادم. تا مرا ديد گفت: بيا.

چون به پاى ديوار قلعه «مسناه» رسيديم، خوابيديم. وقتى بيدار شديم، همچون پرنده اى بالاى خندق كوفه بوديم!

او به من فرمود: تو تنگدستى و عيالوارى برو پيش ابوطاهر زرارى، وقتى به خانه او رسيدى در حالى كه داستانش آلوده به خون قربانى است، از خانه خارج خواهد شد. به او بگو: جوانى با انى نشانى ها گفت: كيسه اى كه در آن بيست سكه طلا است و آن را يكى از برادرانت آورده است بياور، آن را بگير.

وقتى نزد ابوطاهر ابن زرارى رفتم، همانطور كه آن جوان فرموده بود ماجرا را براى او گفتم.

ابوطاهر گفت: الحمدالله، و او را شناخت. آنگاه داخل شد و آن كيسه پول را برايم آورد. من نيز آن را گرفته و بازگشتم!(۶۶)

فرستاده امام زمان عليه‌السلام

ابو عبيد الله محمد بن زيد بن مروان(۶۷) مى گويد:

روزى مردى جوان نزد من آمد، من در چهره او دقت كردم آثار بزرگى در صورتش پيدا بود، وقتى همه مردم رفتند، به او گفتم: كيستى؟

گفت: من فرستاده خلف امام زمانعليه‌السلام به نزد بعضى از برادرانش به بغداد هستم.

گفتم: آيا مركبى دارى؟

گفت: آرى در خانه «طلحيان» است.

گفتم: برخيز و آن را بياور، غلامم را نيز همراه او فرستادم. او مركبش ‍ را آورد و آن روز نزد من ماند و از طعامى كه برايش حاضر كردم خورد، و بسيارى از اسرار و افكار مرا بازگو كرد.

گفتم: از كدام راه مى روى؟

گفت: از نجف به سوى «رمله» و از آنجا به «فسطاط» آنگاه مركبم را هى زده و هنگام مغرب خدمت امام زمانعليه‌السلام مشرف مى شوم.

صبح هنگام من نيز براى بدرقه با او حركت كردم وقتى به پل «دار صالح» رسيديم، او به تنهايى از خندق عبور كرد و من مى ديدم كه در نجف فرود آمد ناگاه مقابل ديدگانم غايب شد!(۶۸)

ظهور؛ پس از يأس و نوميدى!

ابوبكر محمد بن ابى دارم يمامى(۶۹) مى گويد:

روزى خواهرزاده ابوبكر نخالى عطار(۷۰) را ديدم و گفتم: كجا هستى؟ و كجا مى روى؟

گفت: هفده سال است كه در حال سفر هستم!

گفتم: چه عجايبى ديده اى؟

گفت: روزى در اسكندريه در منزلى در كاروان سرايى گرفتم كه بيشتر ساكنين آن غريب بودند، وسط آن كاروان سرا مسجدى بود كه اهل كاروان سرا در آن نماز مى گزاردند، و امام جماعتى نيز داشتند.

جوانى هم آنجا در حجره اى سكونت داشت كه وقت نماز بيرون مى آمد و پشت سر امام جماعت نماز مى گزارد و باز مى گشت، و با مردم اختلاطى نداشت.

چون ماندن من در آنجا به طول انجاميد و او را جوانى پاك و لطيفى كه عبادى تميزى به دوش مى انداخت؛ يافتم. روزى به او گفتم: به خدا دوست دارم در خدمت و حضور شما باشم.

من پيوسته در خدمت او بودم تا آن كه كاملا با او مأنوس شدم.

روزى به او گفتم: خدا تو را عزيز بدارد، تو كيستى؟

گفت: من صاحب حقم!

عرض كردم: كى ظهور مى كنى؟

گفت: اكنون زمان آن فرا نرسيده است، و مدتى از زمان آن باقى مانده است.

پس از آن همواره در خدمت او بودم و او به همان ترتيب در خلوت و مراقبت خويش بود و در نماز جماعت شركت مى كرد و با مردم اختلاطى نداشت. تا اين كه روزى فرمود: مى خواهم به سفر بروم.

عرض كردم: من هم همراه شما مى آيم. (در راه همانجا) عرض كردم: آقا جان! امر شما كى آشكار خواهد شد؟

فرمود: هنگامى كه هرج و مرج و آشوب زياد شود، به مكه و مسجدالحرام مى روم. آنجا گروهى خواهند گفت: رهبرى براى خود انتخاب كنيد! و در اين باره با يكديگر گفت و گوى بسيار مى كنند. تا اين كه مردى از ميان مردم بر مى خيزد و به من مى نگرد و مى گويد: اى مردم! اين «مهدى (عليه السلام») است. به او نگاه كنيد. آنگاه دست مرا مى گيرند و بين ركن و مقام مرا به رهبرى برگزيده و با من بيعت مى كنند در حالى كه مردم از ظهور من نااميد شده باشند.

با هم به كنار دريا رسيديم، او خواست وارد آب شود، من عرض ‍ كردم: آقا جان! من شنا بلد نيستم.

فرمود: واى بر تو! با من هستى و مى ترسى؟

عرض كردم: نه! اما شجاعت آن را ندارم. آنگاه خود بر روى آب حركت كرد و رفت و من بازگشتم.(۷۱)