داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)0%

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده: حسن ارشاد
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 5912
دانلود: 2295

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 138 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 5912 / دانلود: 2295
اندازه اندازه اندازه
داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده:
فارسی

مولف محترم با هدف ترویج فرهنگ مهدویت و نشر معارف امام زمان (علیه السلام) اقدام به جمع آورى و ترجمه یكصد و سى و نه داستان از كتاب گران سنگ بحار الانوار جلدهاى 51 و 52 و 53 آن كتاب - كه به آن حضرت اختصاص دارد - نموده است.
از آنجا كه یكى از اهداف واحد تحقیقات مسجد مقدس جمكران احیاء معارف حضرت مهدى (علیه السلام) و نشر فرهنگ مهدویت است، اقدام به نشر اثر حاضر پس از تحقیق و تصحیح و ویرایش ‍ نموده است. به امید اینكه بستر آشنایى هر چه بیشتر علاقمندان، بویژه قشر جوان و نوجوان را با مسائل مربوط به منجى عالم بشریت فراهم سازد، و چاپ و نشر این مجموعه نیز مانند سایر مجموعه هاى ارزشمند فكرى و اعتقادى در گسترش فرهنگ اهلبیت (علیهم السلام) مفید واقع گردد.

سلام و عنايت مولا!

ابوالحسن على بن احمد بن على عقيقى مى گويد:

در مصر ملكى داشتم مى خواستم اسناد قانونى اش را تهيه و تنظيم نمايم، به همين خاطر سال ۲۹۸ هجرى قمرى به بغداد نزد وزير وقت، على نى عيسى بن جراح رفته و دادخواست خود را به او ارائه دادم.

او گفت: بستگان تو در انى شهر بسيارند، اگر بخواهيم تمام آنچه را كه همه آنها از ما مى خواهند، بدهيم كار به درازا مى كشد و از عهده آن بر نمى آييم.

گفتم: من هم كار را به كاردان مى سپارم.

گفت: او كه باشد؟

گفتم: خداوند عزوجل.

آنگاه به عصبانيت در حالى كه با خود مى گفتم: خداوند تسلى بخش ‍ نابود شدگان واكننده حاجات مصيبت زدگان است، بيرون آمدم.

مدتى گذشت شخصى صد درهم همراه با يك دستمال و مقدارى حنوط و چند كفن براى من آورد و گفت: مولايت به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: هرگاه دچار مشكل يا اندوهى شدى اين دستمال را به صورت خود بمال، اين دستمال شخصى آن حضرت مى باشد. وقتى به مصر بازگشتى ده روز بعد از فوت محمد بن اسماعيل، وفات خواهد يافت، اين هم كفن و حنوط و خرج تدفين و نلقين تو است، حاجتى هم كه داشتى امشب برآورده مى شود. »

آنها را گرفتم و نزد خود نگاهداشتم، فرستاده حضرتعليه‌السلام را بدرقه و راهى نمودم و در را بستم، همانجا كنار در ايستاده بودم كه در زده شد، به غلامان خود، خير گفتم: ببين چه كسى در مى زند؟

خير گفت: غلام حميد بن محمد كاتب، پسر عموى وزير است.

وارد خانه شد و گفت: مولايم حميد گفت كه فورا به نزد او بروى، زيرا وزير تو را خواسته است.

بلافاصله سوار مركب شدم از خيابانها و كوچه ها گذشتم تا به خيابان قپانداران رسيدم. حميد كاتب آنجا نشسته بود. به اتفاق سوار مركب شديم و به نزد وزير رفتيم.

وزير گفت: اى شيخ! خداوند حاجتت را روا ساخت.

او از من عذرخواهى نموده و قباله هاى مربوط به املاكم را كه تمام كارهايش را انجام داده بود، به من داد. من هم آنها را گرفتم و خارج شدم.

هنگام مراجعت به مصر در شهر «تصيبين» ابو محمد حسن بن محمد را ديدم. قصه خود را براى او تعريف كردم. او برخاست و سرو چشم مرا بوسيد و گفت: آقا جان! مى خواهم كفنها و حنوط و آن صد درهم را ببينم.

من همه را به او نشان دادم، يك قطعه برد راه راه يمانى بود و سه تكه پارچه بافت «مرو» و يك عمامه، حنوط را هم كه داخل ظرفى بود، همه را ديد و پولها را هم شمرد دقيقا صد درهم بود. آنگاه گفت: آقاجان! يكى از اين پولها را به من بده! مى خواهم با آن يك انگشتر بسارم.

گفتم: نمى توانم، از مال خودم هر چقدر بخواهى مى دهم.

گفت: من از اين ها مى خواهم.

خيلى اصرار نمود و سر و چشم مرا بوسيد. من يك درهم از آن به او دادم. او هم آن را محكم در دستمال خود بست و در آستينش ‍ گذاشت و رفت.

چند روز بعد دوباره بازگشت و گفت: آقا جان! آن يك درهمى كه داده اى در كيسه ام نيست. وقتى از نزد شما به اقامتگاهم در كاروانسرا برگشتم، زنبيلى را كه داشتم گشودم و آن دستمال را كه سكه اى را در آن محكم بسته بودم و در آن نهادم. كتابها و دفاتر را هم روى آن گذاشتم.

چند روز بعد وقتى دستمالم را برداشتم، ديدم به همان نحو محكم بسته است. اما چيزى در آن نبود. به همين خاطر بد دل شدم.

من زنبيلم را خواستم وقتى آن را باز كردم دقيقا صد درهم در آن موجود بود!(۹۵)(۹۶)

مى خواهى هدايت شوى!

ابو عباس كوفى مى گويد:

مردى مبلغى را براى تحويل به ناحيه مقدسه برد، او بدين وسيله مى خواست علامت و معجزه اى كه نشانگر امامت حضرتعليه‌السلام است مشاهده كند.

حضرتعليه‌السلام در نامه اى براى او مرقوم فرمود:

«اگر در جستجوى حقيقت هستى، هدايت خواهى شد، و اگر طالب چيزى هستى، به دست خواهى آورد. مولايت به تو مى گويد: آنچه با خود آورده اى بياور!»

آن مرد شش سكه طلا از روى آن مال برداشت و بقيه را براى حضرتعليه‌السلام فرستاد.

حضرتعليه‌السلام مرقوم فرمود: «فلانى! آن شش سكه طلايى را كه وزن نكرده برداشتى و وزنش پنج دانگ و يك نخود و نيم است بازگردان!»

آن مرد وقتى آن شش سكه را وزن كرد، ديد همان است كه امامعليه‌السلام فرموده اند!(۹۷)

نيازى به مال او ندارم!

اسحاق بن حامد كاتب مى گويد:

بزازى در قم زندگى مى كرد، او مرد مومنى بود ولى شريكى داشت كه مرحبئى مذهب بود - كه تمام اعمال حرام را حلال مى دانست - روزى يك قواره پارچه نفيس عايدشان شد، بزاز مومن به شريك خود مى گويد: اين پارچه شايسته مولايم مى باشد و مى خواهم آن را برايش بفرستم.

شريكش مى گويد: من مولاى تو را نمى شناسم، اما اگر مى خواهى آن را بردارى، بردار!

بزاز مومن آن قوراه پارچه را براى حضرتعليه‌السلام مى فرستد.

حضرت نيمى از آن را بريده و بقيه را باز مى گردانند و مى فرمايند:

«من نيازى به مال مرجئى ندارم».(۹۸)

طلاى مفقود

محمد بن حسن صيرفى مى گويد:

من اهل بلخ هستم، وجوهى را به عنوان سهم امامعليه‌السلام جمع آورى نمودم كه نيمى از آنها طلا و ديگر نقره بود. طلاها را به شكل شمش در آورده و نقره ها را قطعه قطعه كردم، عازم سفر حج شدم و تصميم داشتم همان طور كه مردم خواسته بودند، در بين راه آنها را به حسين بن روح، نايب امامعليه‌السلام تحويل دهم.

وقتى به سرخس رسيدم، در جايى خيمه زدم كه زمينش تماما از ريگ پوشيده شده بود. مشغول شمارش و بررسى طلاها و نقره ها بودم كه يكى از شمش ها بدون اين كه متوجه باشم، افتاده و در ريگها فرو رفت.

وقتى به همدان رسيدم، براى اطمينان از سلامت اموال، دوباره آنها را بررسى و شمارش نمودم. متوجه شدم كه يكى از شمشها گم شده است. وقتى كل شمشها را وزن كردم، معلوم شد كه شمش مفقود شده - درست به خاطر ندارم - صد و سه يا نود و سه مثقال وزن داشت، به جهت اداى امانت، به همان اندازه شمش طلا از مال خود اضافه كرده و وجوهات را كامل نمودم.

وارد بغداد شدم و خدمت حسين بن روح رفتم و شمش ها و نقره ها را تحويل دادم.

ايشان دست خود را بين شمشها چرخاند و همان شمش جايگزين مرا بيرون آورده و گفت: اين شمش مال ما نيست، آن را در سرخس ‍ وقتى خيمه ات را در ريگزارى برپا كردى، گم كرده اى. به همانجا بازگرد آن را همانجا زير ريگها خواهى يافت. آن را بردار و به نزد ما بازگرد. ولى هنگامى به بغداد خواهى رسيد كه مرا نخواهى يافت چون به لقاى حق پيوسته ام.»

من به سرخس بازگشتم و همانجا آن شمش طلا را يافتم. آن را به بلخ بردم. سال بعد كه به مكه مشرف شدم، آن ره با خود داشتم. وقتى وارد بغداد شدم، حسين بن روح وفات نموده بود. به ملاقات ابوالحسن سمرى، نائب چهارم حضرتعليه‌السلام رفته و شمش ‍ را تحويل دادم.(۹۹)

طلايى كه گمشده بود؛ به ما رسيد!

حسين بن على بن محمد قمى، معروف به ابوعلى بغدادى، مى گويد:

شخصى به نام «جاوشير» ده شمش طلا در شهر بخارا به من تحويل داده و گفت: آنها را به بغداد ببر و به حسين بن روح تحويل بده.

من به سوى بغداد حركت كردم وقتى به نزديكى خراسان و رودخانه «آمودريا» رسيدم، يكى از شمش ها را گم كردم، در بغداد متوجه شدم كه يكى از شمشها گمشده است. فورا شمش طلاى ديگرى خريدارى نموده و آنها را تكميل نمودم.

وقتى شيخ ابوالقاسم حسين بن روح آنها را ديد، همه را به دست گرفت و همان را كه خريده بودم، برداشت و گفت:

مال خود را بگير! اين شمش را خود خريده اى. آن را كه گم كرده بودى، به ما رسيد!

وقتى چشمم به شمشى كه نشان داد افتاد، سناختمش. همان بود كه در كنار آمودريا گم كرده بودم!(۱۰۰)

كيسه اى كه در دجله انداختند!

ابو على بغدادى مى گويد:

سالى كه ده قطعه نزد حسين بن روح برده بودم گروهى از اهالى قم مرا به زنى كه به دنبال وكيل حضرتعليه‌السلام مى گشت، معرفى نمودند. روزى آن زن به حضور حسين بن روح رسيد، من هم آنجا بودم. او به شيخ گفت: اى شيخ! بگو ببينم: چه چيزى همراه من است؟

ايشان پاسخ دادند: آنچه را كه به همراه خود آورده اى! به دجله بينداز! آنگاه بيا تا به تو بگويم كه بوده است.

آن زن همانطور كه حسين بن روح گفت: آن را با خود برد و به دجله انداخت و بازگشت.

حسين بن روح به كنيز خود گفت: آن كيسه را بياور!

وقتى كنيز آن را به حضور حسين بن روح آورد، شيخ رو به آن زن نموده و گفت: اين همان كيسه اى است كه به همراه داشتى و آن را به دجله انداختى، مى خواهى بگويم كه در آن چيست؟ يا خود مى گويى؟

زن گفت: شما بفرماييد!

شيخ گفت: دو دستبند طلا، دو حلقه بزرگ، يك حلقه كوچك جواهرنشان و دو انگشتر كه يكى فيروزه و ديگرى عقيق است.

آنگاه كيسه را باز كرد و به من نشان داد. وقتى چشم آن زن به آنها افتاد، گفت: اين همان كيسه اى كه من با خود داشتم و به دجله انداختم. من و آن زن با مشاهده اين دليل روشن هوش از سرمان پريد.(۱۰۱)

سرمه متبرك!

محمد بن عيسى بن احمد زرجى مى گويد:

در مسجد زبيده شهر سامرا با جوانى ملاقات كردم، او مى گفت: من از فرزندان موسى بن عيسى (عباسى) هستم، فرداى آن روز مرا به خانه خود برد و كنيز خود را كه غزال نام داشت و زنى مسن بود، صدا زد و به او گفت: جريان آن ميل سرمه و آن طفل را بگو.

غزال گفت: كودكى داشتيم كه مريض شد. خانمم به من گفت: به خانه حسن بن على عسكرىعليه‌السلام برو و به عمه او، حكيمه خاتون بگو: چيزى به عنوان تبرك عنايت بفرمايد، تا خداوند به وسيله آن كودك ما را شفا دهد.

همان گونه كه خانمم گفته بود، نزد حكيمه خاتون رفتم و پيغام او را رساندم.

حكيمه خاتون به يكى از اهل خانه فرمود: آن ميل سرمه اى را كه به چشم نور رسيده، فرزند امام حسن عسكرىعليه‌السلام ، حضرت صاحبعليه‌السلام كشيديم، بياوريد.

وقتى آن را براى حكميه خاتون آوردند به من عنايت فرمودند. من نيز آن را برى خانمم آوردم، او با آن چشم طفل خويش را سرمه كشيد و كودك شفا يافت. ما مدتها از آن براى شفا استفاده مى كرديم تا اين كه روزى يك مرتبه ناپديد شد.(۱۰۲)

لوح قبر!

ابوالحسن على بن احمد دلال قمى مى گويد:

روزى به خدمت ابوجعفر محمد بن عثمان، نائب دوم امام زمانعليه‌السلام رفتم. ديدم لوحى را در مقابل خود نهاده و در آن نقاشى مى كند، در اطراف نقاشى آيه اى از قرآن و نامهاى ائمهعليهم‌السلام را مى نگارد.

عرض كردم: آقا جان! اين لوح چيست؟

فرمود: آن را براى قبر خود آماده كرده ام كه به آن تكيه دهم. هر گاه آن را مى بينم به ترنم مى آيم و هر روز وارد قبر خود مى شوم و يك جزء قرآن در آن مى خوانم و بيرون مى آيم.

من نسبت به سخنان او شك كردم. وقتى آثار ترديد را در چهره من ديد، دست مرا گرفت تا قبر خود را به من نشان دهد. آنگاه گفت: فلان روز از فلان ماه و فلان سال به لقاى حق خواهيم پيوست، و در اين قبر دفن خواهم شد، و اين لوح با من خواهد بود.

وقتى از ايشان جدا شدم، تاريخ مذكور را يادداشت كردم و منظر روز موعود بودم تا اين كه بيمار شد و در همان روز و همان ماه و همان سال فوت كرد، و در همان جا دفن شد!(۱۰۳)

اموال را به حسين روح بده!

ابوعبدالله جعفر بن مدائنى! معروف به ابن قزدا، مى گويد:

من اموال مربوط به امام زمانعليه‌السلام را برخلاف همه به شيوه خاصى به محمد بن عثمان، نائب دوم امامعليه‌السلام تحويل مى دادم، بدين ترتيب كه ابتدا مى پرسيدم: اين مال كه فلان مبلغ است، آيا متعلق به امام است؟

مى گفت: آرى، آن را كنار بگذار.

دوباره تكرار مى كردم كه آيا درست است كه مى گويى اين مال، متعلق به امام است؟

او دوباره مى گفت: آرى متعلق به امامعليه‌السلام است.

آنگاه آن را از من مى گرفت: (و اين خاطر احتياط بسيار من و جلوگيرى از هر گونه اشتباه بود كه مربوط به روحيه خاص خودم مى شد) آخرين بارى كه ايشان را ملاقات كردم، چهارصد دينار به همراه داشتم، طبق عادت شروع به پرسش نمودم.

فرمود: آنرا به حسين بن روح تحويل بده!

من تعجب كردم و گفتم: خودتان آن را مثل هميشه از بنده تحويل بگيريد!

با تندى گفت: برخيز! خدا تو را سلامتى دهد، آن را به حسين بن روح تحويل بده!

وقتى خشم او را ديدم، فورا خارج شده و سوار مركب شدم، اندكى راه رفتم، دوباره مردد شدم و برگشتم و در زدم. خادم در را باز كرد و گفت: كيستى؟

گفتم: من فلانى هستم، از محمد بن عثمان براى ورود من كسب اجازه كن!

اما غلام نيز نرفته با ناراحتى برگشت. من اصرار كرده گفتم: برو داخل و اجازه بگير من بايد دو مرتبه ايشان را ملاقات كنم.

بالاخره خادم رفت و خبر بازگشت مرا رساند.

محمد بن عثمان كه دراندرونى بود، بيرون آمده و روى تختى نشست؛ در حالى كه پاهايش را روى زمين گذاشته بود و كفشى در پا داشت كه مثل پاى صاحبش پير و فرسوده بود. وقتى مرا ديد، گفت: چه شد كه جرأت كردى كه بازگردى و از فرمان سرپيچى كنى؟

عرض كردم: مرا كه مى شناسيد، بازگشتم براى جسارت و سرپيچى نيست.

آنگاه دوباره خشمگين شد و گفت: برخيز! خدا تو را سلامتى دهد، حسين بن روح را به جاى خود نصب نموده ام.

عرض كردم: آيا به امر امامعليه‌السلام چنين نموده اى؟

گفت: برخيز! خدا تو را سلامتى دهد. چنين است كه مى گويم.

ديدم ديگر چاره اى ندارم جز اينكه نزد حسين بن روح بروم. به ملاقات حسين بن روح رفتم، خانه اى داشت بسيار كوچك، ماجرا را به اطلاع او رساندم. مسرور شده و شكر خدا را به جاى آورد. اموال را نيز به او تحويل دادم. از آن هنگام تا كنون آنچه از اموال امام با خود مى آورم، به او مى سپارم.(۱۰۴)

حسين بن روح؛ و تقيه

ابو عبدالله بن غالب مى گويد:

من سياستمدارتر از حسين بن روح نديده ام. وى به خانه «ابن يسار» كه از نزديكان و صاحبان مقام نزد خليفه بود رفت و آمد مى كرد، اهل سنت نيز به او احترام مى نمودند و او همه اينها را به اجبار و از روى تقيه انجام مى داد.

روزى (بر اساس نقشه طراحى شده) دو نفر شيعه و سنى در خانه ابن يسار مشاجره نمودند. مرد سنى بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله ابتدا ابوبكر و سپس عمر و پس از او عثمان و نهايتا علىعليه‌السلام را افضل مى دانست. اما مرد شيعى بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله علىعليه‌السلام را افضليت مى داد. وقتى دعوا بالا گرفت، حسين بن روح گفت: «آنچه را كه اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله در آن متفق القولند ابوبكر، عمر، عثمان و علىعليه‌السلام به ترتيب افضليت دارند، و اصحاب حديث هم آن را تأييد مى كنند، ما نيز تصديق مى نماييم».

همه حاضران از اين سخن حسين بن روح تعجب نمودند، و سنيان از اين سخن بسيار شادمان شدند و او را بسيار ستايش و دعا نمودند. و آنهايى را كه او را رافضى (شيعه) مى پنداشتند نكوهش نمودند!

من (كه همه چيز را مى دانستم) خنده ام گرفت. آن چنان كه نمى توانستم از خنديدن خوددارى كنم، به همين خاطر، آستينم را به دهان گرفتم، چون مى ترسيدم كه همه زحمت حسين بن روح را به ياد دهم!

حسين بن روح متوجه من شد و نگاه معنى دارى مه من نمود. وقتى به خانه بازگشتم. بلافاصله در زده شد. هنگامى كه در باز كردم حسين بن روح را ديدم كه سوار بر قاطر خويش است و پيش از آن كه به منزل خود برود، نزد من آمده است. رو به من نمود و گفت: بنده خدا! خدا تو را حفظ كند، چرا خنديدى؟ كم مانده بود مرا به مخاطره بيندازى. مگر آنچه نزد تو گفتم: درست نبود؟!

گفتم: (پاسخ سئوال) نزد شماست!

گفت: اى شيخ! از خدا بترس! من تو را حلال نمى كنم اگر سخن من بر تو گران بيايد.

گفتم: آقا جان! مردى كه امام زمانعليه‌السلام را ملاقات مى كند و وكيل اوست، تعجبى ندارد كه اين سخن را بگويد. و نبايد به سخن او خنديد!

گفت: اگر يكبار ديگر تكرار شود، با تو قطع علاقه مى كنم. آنگاه خداحافظى كرد و رفت.(۱۰۵)

رحمت خدا بر على بن بابويه قمى

احمد بن ابراهيم بن مخلد مى گويد:

در بغداد به حضور مشايخ شيعه رسيدم. ابوالحسن على بن محمد سمرى بدون مقدمه گفت: خداوند على بن حسين بن بابويه قمى را رحمت كند.

مشايخى كه حضور داشتند تاريخ آن روز را يادداشت نمودند تا اين كه خبر رسيد كه او در همان روز كه شيخ سمرى گفته بود، وفات يافته است.

خود سمرى نيز بعد از آن در نيمه شعبان سال ۳۲۹ وفات يافت.

رحمت خدا بر او باد.(۱۰۶)

شيعه به كجا پناه ببرد؟

احمد بن ابراهيم مى گويد:

در سال ۲۶۲ هجرى قمرى به خدمت حكيمه خاتون، دختر امام جوادعليه‌السلام و خواهر امام هادىعليه‌السلام و عمه امام حسن عسكرىعليه‌السلام شرفياب شدم و از پشت پرده اى با ايشان گفت و گوى مى كردم. از جمله، از مذهب وى پرسيدم.

او يك يك ائمه را نام برد. وقتى به نام مبارك حجه بن الحسنعليه‌السلام رسيد، گفتم: خداوند مرا فداى شما كند، او را ديده و ايمان آورده ايد و يا تنها خبر از وجودشان داريد؟

فرمود: از نامه اى كه امام حسن عسكرىعليه‌السلام به مادرش ‍ نوشته بود، خبردار شده ام. وقتى هم كه از مادرش سوال كردم بچه كجاست؟

گفت: پنهان است.

عرض كردم: اكنون شيعه بايد به كجا پناه ببرد؟

فرمود: به مادر بزرگ حضرت حجه بن الحسنعليه‌السلام يعنى مادر امام حسن عسكرىعليه‌السلام .

عرض كردم: در اين كه امام حسن عسكرىعليه‌السلام به زنى وصيت نموده است، به چه كسى اقتدا كرده است؟

فرمود: به امام حسينعليه‌السلام چنان كه ايشان به خواهرش ‍ زينبعليها‌السلام وصيت نمود. به طورى كه علومى كه از حضرت سجادعليه‌السلام ظاهر مى شد از ناحيه حضرت زينبعليها‌السلام بود، و اباعبداللهعليه‌السلام اين كار را براى حفظ جان فرزند و جانشين خود على بن حسينعليه‌السلام انجام داده بود.

آنگاه فرمود: تو از آنهايى هستى كه روايات مأثور را خوب مى شناسى. آيا براى شما روايت نكرده اند كه نهمين فرزند حسينعليه‌السلام كسى است كه ميراثش را در زمان حياتش تقسيم مى كنند.(۱۰۷)

ادعاى وكالت!

ابوحسن محمد بن يحى معاذى مى گويد:

بعد از شهادت امام حسن عسكرىعليه‌السلام ، شخصى به نام محمد بن على بن بلال ادعاى وكالت حجه الحسن عسكرىعليه‌السلام را نمود وبا اين دعا اموالى را ضبط كرده و از تحويل آن به محمد بن عثمان خوددارى نمود.

يكى از ياران ما به او پيوست اما بعد از مدتى بازگشت. وقتى علت را از او جويا شديم، گفت:

روزى در مجلس ابوطاهر نشسته بودم. برادرش ابوطيب و ابن خزر و گروهى از يارانش نيز حضور داشتند. در آن حال، غلام ابوطاهر آمد و گفت: محمد بن عثمان آمده است.

آنها از شنيدن اين خبر نگران و ناراحت شدند، با اين حال ابوطاهر گفت: بگو بيايد.

وقتى محمد بن عثمان وارد شد، همه به پاخاستند و او را بر صدر مجلس نشاندند و ابوطاهر نيز در مقابلش نشست. صبر كرد تا همه ساكت شدند.

محمد بن عثمان گفت: اى ابوطاهر! تو را به خدا سوگند مى دهم، بگو ببينم؛ آيا امام زمانعليه‌السلام به تو امر نكرد كه اموالى كه نزد توست به من تحويل دهى؟

ابوطاهر گفت: به خدا قسم! آرى.

آنگاه محمد بن عثمان برخاست و رفت. چيزى نمانده بود كه اطرافيان سكته كنند.

برادرش ابوطيب گفت: كى صاحب الزمانعليه‌السلام را ديدى؟

ابوطاهر گفت: روزى محمد بن عثمان نزد من آمد و مرا به يكى از خانه هايش برد. من حضرتعليه‌السلام را ديدم كه در محلى مرتفع در خانه نشسته اند، و مرا امر نمودند كه اموال را به محمد بن عثمان بدهم.

ابوطيب گفت: از كجا فهميدى كه صاحب الزمانعليه‌السلام است؟

ابو طاهر گفت: مهابتى عظيم داشت و چنان ترسى مرا گرفت كه يقين كردم امام است. به همين خاطر بود كه من ديگر از محمد بن عثمان بريدم؟(۱۰۸)

ادعاى حلاج و رسوايى او!

ابو نصر، هبه الله بن محمد كاتب، نوه دخترى محمد بن عثمان مى گويد:

روزى حلاج در نامه اى خطاب به ابوسهل نوبختى كه از روساى شيعه بود، نوشت: من وكيل صاحب الزمانعليه‌السلام هستم و مأمورم كه اين نامه را براى تو نوشته و آنچه كه از يارى و نصرت خواسته باشى برايت آشكار سازم، تا دلت قوت گيرد و در نيابت من ترديد نكنى!

ابوسهل پاسخ داد: من با توجه به دلايل و معجزاتى كه به دست تو آشكار شده است، كار كوچكى دارم كه براى كسى مثل تو، بسيار آسان است، و آن اين است كه من پير شده ام و موهايم سپيد گشته است و براى اين كه همسرانم از من به جهت پيرى دورى نكنند، مجبورم هر روز جمعه آنها را خطاب كنم. از تو مى خواهم كه كارى كنى كه ريش سفيدم سياه شود تا از زحمت اين همه رنگ خلاص ‍ شوم و بتوانم از نزديكى با آنها لذت ببرم. اگر اين كار را انجام دهى مطيع تو شده و به سويت خواهم آمد و سخنانت را تأييد نموده، و مبلغ خواهم شد. البته با اين كار، سنبت به تو بصيرت مى يابم و از كمك به تو دريغ نخواهد داشت.

وقتى حلاج اى مطلب را شنيد، دانست كه اشتباه كرده و پاسخى نداد.

ابوسهل هم جريان را به طنز و شوخى نزد همه نقل مى كرد. به طورى كه كوچك و بزرگ از آن مطلع شدند. و همين باعث رسوايى او و نفرت مردم از او شد.(۱۰۹)

پسر حلاج و حمايت وى از پدر

ابو عبدالله، حسين بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى يم گويد:

روزى پسر منصور حلاج به قم آمد و نامه اى به نزديكان ابوالحسن موسى بن بابويه قمى نوشت، و آنها و ابن بابويه را به مذهب پدر خويش دعوت نموده و گفت: من فرستاده امام و وكيل او هستم.

وقتى نامه او به دست پدرم رسيد آن را پاره كرد و به آورنده نامه گفت: چرا مشغول اين اعمال جاهلانه شده اى.

آن مرد شنيد و خود مقابل پدرم ايستاد و گفت: با اين كه من حاضر هستم، نام و نشانم را از ديگرى مى پرسى؟

پدرم گفت: اى مرد! من با اين كار، به تو حرمت نهاده و تو را بزرگ شمردم.

آن مرد پاسخ داد: تو نامه مرا پاره كردى و من آن صحنه را ديدم!

پدرم گفت: پس تو همانى.

آنگاه به غلام خود دستور داد: پاها و گردن دشمن خدا و رسولش ‍صلى‌الله‌عليه‌وآله را بگير و از خانه بيرون كن، و در حالى كه او را بيرون مى كردند گفت: آيا ادعاى معجزه مى كنى؟ خدا تو را لعنت كند!

او را بيرون كردند و از آن به بعد كسى او را در قم نديد.(۱۱۰)

شلمغانى؛ و عاقبت او!

ام كلثوم؛ دختر محمد بن عثمان مى گويد:

روزى به خانه شيخ ابو جعفر بن بسطام رفتم، او به استقبال من آمد و احترام زيادى بر من نمود تا جايى كه خم شد تا پاهاى مرا ببوسد! من از اين كار او ناراحت شدم و گفتم: اى خاتون! اين چه كارى است كه شما مى كنيد؟ من هم دستش را بوسيدم، بسيار گريست.

آنگاه گفت: چرا اين كار را نكنم كه تو خاتون! اين چه كارى است كه شما مى كنيد؟ من هم دستش را بوسيدم، بسيار گريست. آنگاه گفت: چرا اين كار را نكنم كه تو خانم من، فاطمه زهراعليه‌السلام هستى! گفتم: اين چه حرفى است كه مى زنى؟

گفت: شيخ ابوجعفر محمد بن على شلمغانى، از ناحيه حضرتعليه‌السلام سرى براى ما بازگو نموده است!

گفتم: آن چيست؟

گفت: او از ما قول گرفته كه آن را فاش نكنيم، و من مى ترسم اگر آن را بازگو كنم، مجازات شوم. اما آن را به شما خواهم گفت. زيرا آن را هنگام نيت كردم كه آن را به هيچ كس غير از حسين بن روح نگويم. او به ما گفت: روح رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله به بدن پدر شما - يعنى ابوجعفر محمد بن عثمان - و روح اميرالمؤمنان علىعليه‌السلام به بدن شيخ ابوالقاسم حسين بن روح، و روح اميرمومنان على به بدن شيخ ابوالقاسم حسين بن روح، و روح فاطمه زهراعليها‌السلام به بدن شما انتقال يافته! با اين حال، چگونه در بزرگداشت شما نكوشم؟!

گفتم: اين چه حرفى است؟ اى خاتون! همه اينها دروغ است.

او گفت: اين رازى است! و ما سوگند خورديم كه آن را به احدى بازگو نكنيم. اى بانوى من! خدا نكند كه من به خاطر كشف اين راز عذاب شوم. اگر شما مرا وا نمى داشتيد آن را نه به شما و نه به كسى غير از شما آشكار نمى كردم.

وقتى نزد او بازگشتم خدمت حسين بن روح رفته و مطلب را به اطلاع ايشان رساندم. از آنجايى كه او به من اعتماد داشت، سخن مرا پذيرفت و گفت: دخترم! بعد از اين نزد اين زن مرو، و اگر نامه اى به تو داد نپذير، فرستادگانش را نيز طرد كن، و اجازه ملاقات هم به تو داد نپذير، فرستادگانش را نيز طرد كن، و اجازه ملاقات هم به او مده، اين ها همه كفر و الحاد است كه آن مرد ملعون در دلهاى اين مردم محكم كرده است براى من كه مقدمه اى باشد تا ادعا كند كه خداوند نيز در وجود او حلول كرده است؛ همچنان كه نصارا مى گويند: مسيح خداست و منصور حلاج نيز مى گويد: من خدا هستم!

از آن زمان به بعد نزد آن زن و بنى بسطام نرفتم. هيچ عذرى را هم نپذيرفته و اجازه ملاقات هم ندادم.

اين مطلب در ميان نوبختان شايع شد، حسين بن روح به همه نامه نوشت و لعن بر شلمغانى و برائت از او و هواداران او و كسانى كه سخن او را پذيرفته و يا كلمه اى در دوستى او بگويند، به همه ابلاغ نمود.(۱۱۱)

روزهاى ظهور!

شخصى به نام «اودى» مى گويد:

قبل از سال ۳۰۰ هجرى قمرى به مكه مشرف شده بودم. روزى در بيت الحرام مشغول طواف بودم. شوط هفتم را آغاز كرده بودم كه چشمم به عده اى از حاجيان افتاد كه سمت راست كعبه، گرد جوانى زيبا و خوش بوى و با مهابت حلقه زده بودند.

وقتى نزديك تر رفتم، توانستم سخنان او را بشنوم. چه زيبا سخن مى گفت! و چه زيبا نشسته بود! خواستم پيشتر بروم تا با او سخنى بگويم، اما سيل جمعيت مرا كنار مى زد. به يكى از اطرافيانش گفتم: ايشان كيست؟

گفت: فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله كه هر سال، براى گفت و گو با خواص شيعيان خود، ظاهر مى شوند.

من به هر زحمتى كه بود، خود را به ايشان رساندم. عرض كردم: آقا جان! مرا هدايت كنيد!

آن حضرت مشتى سنگ ريزه به من داد. وقتى برگشتم يكى از كسانى كه از آنجا نشسته بود، گفت: فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله چه چيزى به تو عنايت فرمود؟

گفتم: مشتى سنگ ريزه! اما وقتى دستم را گشودم، ديدم همه آنها به شمش طلا هستند! دوباره با عجله بازگشتم. وقتى مرا ديدند، فرمود: آيا حجت برايت تمام شد؟ حقيقت را ديدى؟ نابينائيت برطرف شد؟ و مرا شناختى؟

عرض كردم: قسم به خدا كه شما را نشناخته ام!

فرمود: من مهدى هستم. من قائم زمان مى باشم كه زمين را پس از آن كه ظلم و جور انباشته شد، پر از عدل و داد مى كنم. زمين هيچ گاه از حجت خالى نمى ماند، و مردم بيش از آنچه كه بنى اسرائيل در تيه «بيابان» ماندند - حدود چهل سال - دفترت غيبت باقى نخواهند ماند. روزهاى ظهورم آشكار شده است. اين (خبر) امانتى در گردن تو است. آن را به برادران اهل حق خود بازگو كن!(۱۱۲)