داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)0%

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده: حسن ارشاد
محقق: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 4508
دانلود: 1970

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 138 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 4508 / دانلود: 1970
اندازه اندازه اندازه
داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

داستانهایی از امام زمان (ارواحنافداه)

نویسنده:
فارسی

مولف محترم با هدف ترویج فرهنگ مهدویت و نشر معارف امام زمان (علیه السلام) اقدام به جمع آورى و ترجمه یكصد و سى و نه داستان از كتاب گران سنگ بحار الانوار جلدهاى 51 و 52 و 53 آن كتاب - كه به آن حضرت اختصاص دارد - نموده است.
از آنجا كه یكى از اهداف واحد تحقیقات مسجد مقدس جمكران احیاء معارف حضرت مهدى (علیه السلام) و نشر فرهنگ مهدویت است، اقدام به نشر اثر حاضر پس از تحقیق و تصحیح و ویرایش ‍ نموده است. به امید اینكه بستر آشنایى هر چه بیشتر علاقمندان، بویژه قشر جوان و نوجوان را با مسائل مربوط به منجى عالم بشریت فراهم سازد، و چاپ و نشر این مجموعه نیز مانند سایر مجموعه هاى ارزشمند فكرى و اعتقادى در گسترش فرهنگ اهلبیت (علیهم السلام) مفید واقع گردد.

در جستجوى يار!

على بن محمد بن احمد بن خلف مى گويد:

از شهر «فسطاط» به قصد حج با گروهى از ملازمانم خارج شدم. در منزل دوم كه «عباسيه» نام داشت، براى استراحت و نماز توقف كردم و در مسجدى كه آنجا براى مسافرين ساخته شده بود، با غلامى كه به زبان عربى آشنا نبود، مشغول نماز شديم و غلامان ديگر هر كدام پى كارى رفتند.

در گوشه اى از مسجد، پيرمردى را ديدم كه مرتب ذكر مى گفت: هنگام ظهر، اول وقت، نماز گزاردم. پس از نماز، دستور دادم تا غذا حاضر كنند. آن پيرمرد را دعوت به صرف غذا نمودم. او نيز پذيرفت. بعد از ناهار، از او نام خودش و پدرش و شهر و شغلش را جويا شدم.

گفت: من محمد بن عبيدالله و اهل قم هستم. سى سال است كه در جستجوى حق همه جا را زير پا نهاده ام، و حدود بيست سال است كه ساكن مكه و مدينه هستم و درباره اخبار و آثار ظهور امام زمانعليه‌السلام تحقيق مى كنم.

در سال ۲۹۳ هجرى قمرى، روزى پس از طواف و اداى نماز در مقام ابراهيم به خواب رفتم، در آن حال صدايى شنيدم كه تا آن زمان ترنمى به زيبايى آن به گوشم نرسيده بود. برخاستم. جوانى را ديدم زيبا و گندم گون با قامتى كشيده مشغول راز و نياز با خالق كارساز است. منتظر ماندم تا اينكه نمازش به پايان رسيد و از مسجد خارج شد.

در پى او روان شدم. به طرف كوه صفا رفت و سعى بين صفا و مروه را آغاز نمود. در آن لحظه به دلم الهام شد كه اى غافل! او خود صاحب الزمانعليه‌السلام بوده است.

بعد از فراغت از سعى، به طرف دره اى سرازير شد. من نيز همچنان در پى او مى رفتم. وقتى كاملا به او نزديك شدم، مرد سياه پوست و قوى هيكلى سر راهم سبز شد، و فرياد مهيبى برآورد كه: خداوند تو را عافيت دهد، چه مى خواهى؟

من ترسيدم و درجا خشكم زد، و حضرتعليه‌السلام از نظرم ناپديد شد.

همانجا مدتى ماتم برد. وقتى به خودم آمدم ديدم تنها هستم. برگشتم و خود را ملامت مى كردم كه چرا از آن مرد سياه پوست ترسيدم.

از آن پس، با افسردگى خلوت گزيدم و بسيار تضرع مى نمودم. از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله مى خواستم كه مرا در نزد خداوند شفاعت فرمايد تا سعيم ضايع نشود و چيزى كه باعث آرامش قلبى و بصيرت من مى شود، براى من آشكار سازد.

دو سال بعد، در مدينه به زيارت قبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله مشرف شدم، و در رواقى كه بين قبر و منبر قرار داشت، نشسته بودم، خوابم برد. بعد از چند دقيقه، احساس كردم كسى مرا تكان مى دهد. چشم گشودم، ديدم كه همان مرد سياه پوست است. گفت: حالت چه طور است؟ چه خبر؟

گفتم: الحمدالله، چرا با من چنين كردى؟

گفت: مرا نكوهش نكن! من مأمور بودم كه با تو آن گونه سخن بگويم. با اين حال، تو به خير كثير رسيدى. خوشا به حالت! خدا را به خاطر آنچه ديده اى شكر كن! راستى فلانى چه مى كند؟

او يكى از دوستان مرا كه اهل بصيرت بود، نام برد.

گفتم: در برقه قم است.

گفت: مى دانم. فلانى چه طور؟ او چه مى كند؟

اين بار نيز يكى از دوستان مرا كه اهل شب زنده دارى و بصيرت بود، نام برد.

گفتم: در اسكندريه است.

به همين ترتيب چند نفر ديگر از دوستانم را نيز نام برد و يك يك از احوال آنان جويا شد. سپس گفت: نقفوز چه مى كند؟

گفتم: من او را نمى شناسم.

گفت: چطور نمى شناسى؟ او اهل روم است. خدا او را هدايت مى كند تا از قسطنطنيه فاتح خارج مى شود.

دوباره از حال مردى پرسيد كه باز نيم شناختمش.

او گفت: او هم اهل «هيت» و از ياران صاحب الزمانعليه‌السلام است.

اكنون به نزد دوستانت برو و بگو كه اميدوارم خداوند به زودى اجازه نجات مستضعفين و انتقام و از ظالمين را به ما عنايت فرمايد.

من نيز گروهى از ياران را ملاقات كرده و پيام حضرتعليه‌السلام را به ايشان رساندم. اينك به تو ابلاغ مى كنم كه خود را به مشقت نيانداخته و درگوشه اى مشغول عبادت خدا باش كه ظهور حضرتعليه‌السلام نزديك است. ان شأ الله.

وقتى سخنان پيرمرد به پايان رسيد، به خازنم گفتم كه پنجاه سكه طلا بياورد و از پيرمرد خواستم كه آنها را قبول كند.

او گفت: اى برادر! خداوند چيزى را كه به آن نياز ندارم بر من حرام كرده است كه از تو بگيرم. همچنان كه جايز نموده است كه هرگاه حاجتى دارم از تو بگيرم.

به او گفتم: اين ماجرايى را كه به من تعريف كردى آيا به كسى ديگر اطرافيان خليفه نيز بازگو كرده اى؟

گفت: آرى، به برادرت احمد بن حسين همدانى گفتم، وى دست از زندگى پر ناز و نعمت خود در آذربايجان برداشته و به اميد ملاقات حضرتعليه‌السلام به حج مشرف شد. اميرالمؤمنين ركزويه بن مهرويه او را به قتل رساند.

همانجا از پيرمرد جدا شديم و به طرف مرز به راه افتاديم. وقتى به اميد مكه رسيديم، اعمال حج را به جاى آورديم. و از آنجا به مدينه رفتيم. در مدينه شخصى از سادات هاشمى زندگى مى كرد و مشهور بود كه اطلاعاتى در خصوص حضرتعليه‌السلام دارد. نام او طاهر و از اولاد حسين اصغر بود.

من براى كسب اطلاعات نزد او رفته و با او مأنوس شدم. كم كم به من اعتماد پيدا كرد و دانست كه در اعتقادم راسخ هستم. آنگاه به او گفتم: اى فرزند رسول خدا! تو را به به حق پدران پاكت قسمت مى دهم! آنچه درباره حضرتعليه‌السلام مى دانى، به من بياموز. زيرا افرادى كه مورد اطمينان شما نيز هستند، به من خبر داده اند كه قاسم بن عبدالله بن سليمان بن وهب به خاطر اعتقادات شيعى من، مى خواهد كه مرا دستگير نموده و به قتل برساند. گروهى نيز دائما او را به اين كار ترغيب مى كنند. اما تا كنون خداوند مرا محفوظ داشته است.

او گفت: اى برادر! آنچه را كه از من مى شنوى، پنهان كن! خير در اين كوه است، كسانى مى توانند آن عجايب را ببينند كه شب هنگام توشه اى برداشته و به جايى كه خود مى شناسند، مى روند. ما نيز بيش از اين اجازه تحقيق امر حضرتعليه‌السلام را نداريم.

آنگاه با او خداحافظى نموده و برگشتم.(۱۱۳)

دوست دارى امام زمانت را ببينى؟

يوسف بن احمد جعفرى مى گويد:

سال ۳۰۶ هجرى قمرى به قصد مراسم حج به مكه مشرف شدم، پس از اداى مناسك حج، در مكه مقيم شدم، تا سال ۳۰۹ در مكه ماندم. پس از آن، به قصد مراجعت به شام از مكه خارج شدم.

يك روز پس از آن صبح، در راه غافل شدم و نماز قضا شد، پياده شدم تا قضاى آن را به جاى آورم. ناگاه متوجه شدم كه چهار نفر كمى آن طرف تر كنار محمل و شترى ايستاده اند. با تعجب به آنها خيره شدم.

يكى از آنها گفت: چرا با تعجب نگاه مى كنى؟ نمازت را ترك كرده و با مذهبت مخالفت نموده اى!

به او گفتم: تو از كجا مى دانى كه مذهب من چيست؟

گفت: دوست دارى كه امام زمانتعليه‌السلام را ببينى؟

گفتم: آرى.

او با دست خود يكى از آن چهار نفر را كه بسيار زيبا بود و چهره اى طلايى و گندم گون داشت و اثر سجده بر پيشاپيش پيدا بود به من نشان داد.

من گفتم: امام زمانعليه‌السلام براى خود علائمى دارد.

او گفت: چگونه مى خواهى به تو ثابت شود كه او امام زمانعليه‌السلام است؟ دوست دارى شتر با محملش يا محمل به تنهايى به آسمان برود؟

گفتم: هر كدام كه باشد، فرقى نمى كند.

آنگاه ديدم شتر با بارش به سوى آسمان بالا رفت!!(۱۱۴)

نوجوانى با مهابت!

احمد بن عبدالله هاشمى مى گويد:

روزى كه امام حسن عسكرىعليه‌السلام وفات يافت، به منزل ايشان رفتم. جنازه را همراه عده اى كه جمعا چهل نفر مى شديم، بيرون آورده و منتظر اقامه ميت بودم.

ناگاه نوجوانى كه حدودا ده ساله بود به نظر مى آمد و ردايى بر دوش انداخته، با پاى برهنه، بيرون آمد.

او چنان مهابتى داشت كه ما بدون آن كه بشناسيمش، به احترام او به پا خاستيم. آنگاه در مقابل جنازه ايستاد و همه مردم منظم و به صف شدند و به او اقتدا نودند، و پس از آن كه نماز ميت را به جاى آورد، وارد خانه ديگرى شد.(۱۱۵)

آقا را عصر روز عرفه ديدم!

ابو نعيم محمد بن انصارى مى گويد:

سال ۲۹۲ هجرى قمرى براى انجام اعمال حج، به مكه مكرمه مشرف شدم. روز ششم ذى الحجه، همراه گروهى كه حدودا سى نفر بودند، بين ركن يمانى در پشت كعبه كه «مستجار» نام داشت، نشسته بودم. همه آنها را مى شناختم، يكى از آنها محمد بن قاسم علوى بود كه سخت به امامت حضرت حجت بن الحسنعليه‌السلام و غيبت ايشان اعتقاد و اخلاص داشت.

در اين بين، جوانى را ديدم كه از طواف خارج شد و به طرف ما آمد، در حالى كه دو حوله احرام به خود پيچيده و نعلين خود را به دست گرفته بود وقتى به نزديكى ما رسيد، چنان جذاب و با مهابت بود كه ناخود آگاه همه از جا برخاستيم. او سلام نمود و در ميان ما نشست. ما به دور او حلقه زديم.

آنگاه نگاهى به اطراف نمود و فرمود: آيا مى دانيد كه عبداللهعليه‌السلام در دعاى «الحال» چه مى فرمود؟

گفتيم: چه مى فرمود؟

گفت: مى فرمود:

« اللهم انى اسئلك باسمك الذى به تقوم السمأ و به تقوم الارض و به تفرق بين الحق والباطل و به تجمع بين المتفرق و به تفرق بين المجتمع، و به احيت عدد الرمال و زنه الجبال وكيل البحار. ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى من امرى فرجا و (مخرجا)»

«پروردگارا، به حق نامت كه نگاهدارنده آسمان و زمين و جدا كننده حق و باطل و جمع آورنده متفرق، و پراكنده كننده مجتمع، و شمارنده تعداد ريگها و سنگينى كوهها و حجم درياهاست، از تو مى خواهم كه بر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله و آل او درود فرستى، و در امر من گشايش و رهايى قرار دهى».

آنگاه از جا برخاست، ما نيز به احترامش برخاستيم. او از ما جدا شد و به طواف پيوست. آن روز را فراموش كرديم كه نام او يا چيز ديگرى را بپرسيم.

فردا همانجا و همان موقع دوباره او را ديدم كه از طواف خارج شد و به سوى ما آمد و ما مثل ديروز مبهوت او شديم.

او پس از همان تشريفات، دوباره فرمود: آيا مى دانيد كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام بعد از هر نماز واجب چه مى فرمود؟

عرض كرديم: چه مى فرمود:

فرمود: مى گفتند:

اليك رفعت الاصوات و دعيت الدعوات و لك عنت الوجوه و لك خضعت الرقاب و اليك التحاكم فى الاعمال يا خير من سئل! و يا خير من اعطى! يا صادق! يا بارى! اى من لايخلف المعياد! يا من امر باالدعا و وعد بالاجابه! يا من قال( ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ) (۱۱۶) يا من قال:( وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ) (۱۱۷) و يا من قال:( قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ) (۱۱۸) لبيك و سعديك، ها انا بين يديك، المشرف و انت القائل( لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا ) (۱۱۹) .

«پروردگارا! ناله ها به درگاه تو بلند است، و دعاها به بارگاه تو عرضه مى شود. چهره ها در مقابل تو خاكسارند، و گردنها در حضور تو افكنده، و تمامى كارها به حكم تو در اجرا است.

اى بهترين مسئول و نيكوترين عطابخش! اى راستگو! اى بلند مرتبه! اى كسى كه در وعده خلاف نمى كنى! و اى كسى كه امر به دعا نموده و خود وعده اجابت داده اى! اى كسى كه گفت: «بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را» اى كسى كه گفت: «هنگامى كه بندگانم از من چيزى بخواهند، من به آنها نزديكم و دعاى كننده را آن هنگام كه دعا مى كند، اجابت مى كنم. پس بايد از من طلب اجابت كنند و به من ايمان بياورند باشد كه رشد داده شوند».

و كسى كه گفت: «اى بندگان من كه بر خود اسراف نموده ايد! از رحمت خدا نااميد نباشيد! همانا تمام گناهان را مى بخشايد كه او عزيز و مهربان است».

اينك من دعوت تو را اجابت نموده و در مقابلت ايستاده ام. در حالى كه بر خود اسراف نموده ام و تو فرموده اى كه از رحمت خدا نااميد نباشيد! همانا خدا تمام گناهان را مى بخشايد».

آنگاه در سجده شكر مى فرمود:

« يا من لايزيده كثره العطا لا سعه و عطأ! يا من لاينفذ خزائينه! يا من له خزائن السماوات و الارض! يا من له خزائن مادق و جل! لا يمنعك اسأتى من احسانك! انت تفعل بى الذى انت اهله! فانت اهل الجود و الكرم و العفو و التجاور. يا رب! يا الله! لا تفعل بى الذى انا اهله! فأنى اهل العقوبه و قد استحقتها. لا حجه لى ولاعذر لى عندك. ابوء لك بذنوبى كلها و اعترف بها كى تعفو و انت اعلم بها منى. ابوء لك بكل ذنب اذبنته و كل خطيئه احتملتها و كل سيئه عملتها رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت الاعز و الاكرم».

«اى كسى كه ثروت عطايش موجود كرامت و عطايى ديگر است! اى كسى كه گنجينه هايش پايان ناپذير است! اى كسى كه تمام گنجينه هاى آسمان و زمين متعلق به اوست! اى كسى كه تمام گنجينه هاى ريز و درشت از آن اوست! گناه من باعث منع احسان تو نيست. تو به شايستگى خويش كه بخشش و كرم و گذشت و بخشايشى است، با من رفتار كن.

پروردگارا! خداوندا! آن گونه كه من شايسته و سزاوار هستم با من رفتار مكن كه همانا سزاوار عقوبت و مستحق آن هستم. زيرا هيچ دليل و بهانه اى ندارم. از تمام گناهانم (به سوى تو) باز مى گردم و به تمام آنها اعتراف مى كنم تا تو مرا ببخشايى و تو خود از من به گناهانم داناترى، و باز مى گردم (به سوى تو) از هر گناهى كه مرتكب شده ام و خطايى كه نموده ام و هر زشتى كه آشكار نمودم.

پروردگارا! مرا ببخشاى و بر من رحم كن و از آنچه مى دانى، درگذر كه همانا تو گرامى تر و بزرگوارترى».

آنگاه چون دفعه قبل برخاست و ما كه مبهوت مانده بوديم. برخاسته و با ديدگان خويش او تا پيوستن به طواف بدرقه كرديم.

دوباره فردا، همانجا و همان موقع، بازگشت. ما كه ديگر دلباخته او شده بوديم، پس همان تشريفات، گوش جان به او داديم.

فرمود على بن الحسنعليه‌السلام همين جا با دست به سنگ زير ناودان كعبه اشاره نمود و در سجده فرمود:

«عبيدك بفنائك، مسكينك بفنائك، فقيرك بفنائك، سائللك بفنائك، يسألك ما لا يقدر عليه غيرك

«بنده كوچك فانى در تو، مسكين فانى در تو، فقر فانى در تو، گداى فانى در تو، آنچه را مى خواهد كه غير از تو كسى نمى تواند آن را برآورده سازد».

آنگاه رو به محمد بن قاسم علوى كرد و فرمود: اى محمد بن قاسم! تو به خيرى ان شأ الله!

ما كه تمام گفته هاى او را بر لوح دل محفوظ نموده بوديم، و الهام الهى ما را در اين امر يارى نموده بود، ديديم كه از مقابل ديديگان ما گذشت و مشغول طواف شد. اما هيچ كدام متوجه نشديم كه لااقل نام و نشان او را جويا شويم.

ناگاه يكى از حاضرين كه ابو على محمودى نام داشت، گفت: آيا او را شناختيد؟ به خدا قسم! او امام زمانعليه‌السلام شما بود.

ما گفتيم: تو از كجا مى دانى!؟

گفت: (من يك بار او را ديده ام. آنگاه داستان تشرف خود را چنين تعريف نمود:)

مدت هفت سال بود كه به درگاه خداوند تضرع و التماس مى نمودم كه بتوانم صاحب الزمانعليه‌السلام را به چشم خود ببينم. تا اين كه در ايام حج، عصر روز عرفه، همين آقا را ديدم كه مشغول دعا بود و همين دعايى را كه شنيديد، مى خواند.

او پرسيدم:

- شما كيستيد؟

- يك نفر از مردم.

- از كدام مردم؟

- از اعراب.

- از كدام گروه عرب؟

- از اشراف عرب.

- از كدام گروه اشراف؟

- از بنى هاشم.

- از كدام تيره بنى هاشم؟

- از برترين و نورانى ترين آنها.

- از كدام شخص؟

از آن كه سرها را مى شكافت و طعامها مى داد و نماز مى گزارد در حالى كه مردم در خواب بودند.

دانستم كه او علوى است. به همين خاطر محبت او در دلم جاى گرفت.

ناگاه از مقابل چشمانم ناپديد شد و نفهميدم به كدام سو رفت. از كسانى كه آن اطراف بودند، پرسيدم: آيا اين مرد علوى را مى شناختيد؟

گفتند: آرى، او هر سال با پاى پياده با ما به حج مى آيد.

پيش خود گفتم: سبحان الله! من هيچ اثرى از پياده روى در پاهاى او نديدم.

وقتى به مشعر بازگشتم، بسيار اندوهگين بودم كه چرا به اين زودى از او جدا شدم؟

آن شب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله را در خواب ديدم. فرمود: اى احمد! آن را كه در جستجويش بودى، ديدى؟

عرض كردم: آقا جان! او كه بود؟

فرمود: كسى را كه شب قبل ديدى، صاحب زمان تو بود.

وقتى ابوعلى داستان تشرف خود را تمام كرد، ما با حسرت و ناراحتى او را سرزنش كرديم كه چرا به موقع به ما نگفتى؟

گفت: نمى دانم چه طور شد. تا زمانى كه شما شروع به سخن نكرديد، اصلا به يادم نيامد كه او كه بود؟(۱۲۰)

در جستجوى محبوب!

على بن ابراهيم مهزيار (مازيار) اهوازى مى گويد:

بيست مرتبه به حج مشرف شدم و در همه آنها در جستجوى محبوبم، امام زمانعليه‌السلام بودم. اما به مقصود نرسيدم.

نا اميد شدم و تصميم را گرفتم، در بستر خوابيده بودم كه ناگاه شنيدم هاتفى مى گفت:

اى على بن ابراهيم! حق تعالى به تو اجازه حج فرمود!

چنان از اين بشارت عجيب مسرور شدم كه هوش از سرم رفت و از خود بى خود شدم. هنگام صبح فقط به ماجراى آن شب و آن بشارت مى انديشيدم. به سرعت خود را براى سفرى دوباره آماده كردم و تا رسيدن موسم حج لحظه شمارى مى نمودم.

وقتى موسم حج فرا رسيد، كارهايم را رو به راه كرده و به طرف مدينه و به راه افتادم. در طول راه تنها به ديدار محبوبم مى انديشيدم.

وقتى به مدينه رسيدم، سراغ محبوبم را از همه گرفتم و به همه جا سر زدم، امام هيچ نشانه اى نيافتم و هيچ خبرى به گوشم نرسيد.

مدتى در مدينه سرگشته و حيران ماندم. سپس به طرف مكه به راه افتادم. در راه به «جحفه» رسيدم. بعد از يك روز اقامت، با نا اميدى و حسرت از آنجا نيز خارج شدم. چهار ميل فاصله بين حجفه و غديرخم را طى كرده و به مسجد غدير رسيدم و در آنجا نماز خواندم. آنگاه صورت بر خاك نهاده و به شدت گريستم.

با حالت شوريدگى و پريشانى از غديرخم به طرف «عسفان» به راه افتادم، و رنجور و خسته به مكه رسيدم. (اعمال حج را به جا آوردم).

روزها مى گذشت و من در راز و نياز مى سوختم و مى گريستم كه:

تا اين كه شبى در حين طواف به جوانى كه چون گل معطر و زيبا بود، برخوردم. او به آرامى قدم بر مى داشت و گرد كعبه طواف مى نمود. مهرش به دلم افتاد. به طرف او حركت كردم و با دست او را متوجه خود نمودم. گفت:

- اهل كجايى؟

- اهل عراق.

- كجاى عراق؟ - اهواز.

- «ابن خضيب» را مى شناسى؟

- خدا او را رحمت كند. وفات يافت.

- خدا او را رحمت كند. چه شبها كه بيدارى مى ماند! و چه بسيار گريست! و اشك از ديدگانش جارى بود. آيا «على بن ابراهيم مهزيار» را نيز مى شناسى؟

- خودم هستم.

- اى ابوالحسن! خدا تو را زنده نگهدارد. آن يادگارى را كه از امام حسن عسكرىعليه‌السلام با خود داشتى، چه كردى؟

- اكنون به همراه دارم.

آنگاه دست در گريبان نموده و آن را بيرون آوردم. وقتى آن را ديد، نتوانست از گريه خود خوددارى كند و به شدت گريست آن قدر كه حوله احرامش تر شد.

گفت اى پس مهزيار! اكنون مى توانى مولايت را ببينى. به اقامتگاهت بازگرد و خود را آماده كن! وقتى شب، چادر سياه خود را به سر كشيد و مردم در تاريكى فرو رفتند به طرف دره «بنى عامر» حركت كن! آنجا مرا ملاقات خواهى نمود.

من كه از شادى در پوست خود نمى گنجيدم به طرف منزلم به راه افتادم. هنگامى كه زمان وعده فرا رسيد، بارم را بسته و بر مركب نهادم و آن را محكم بستم و به سرعت به راه افتادم.

وقتى به وارد دره بنى عامر شدم، آن عزيز را ديدم كه مى گفت: اى ابوالحسن! بيا.

با تمام وجود به سويش رفتم. هنگامى كه به او نزديك شدم، در سلام پيشى گرفت و گفت: اى برادر! با ما راه بيا!

به اتفاق به راه افتاديم و در راه از سخنان او بهره مند شده و لذت بردم. كوههاى عرفات را پشت سر گذاشته و از ارتفاعات «منا» نيز عبور كرديم. نزديك فجر به ميان بلندى هاى «طائف» رسيديم همانجا فرمود تا پياده شويم و نماز شب را به جاى آوريم.

پس از نافله شب، مرا به خواندن نماز «وتر» و سجده شكر تعقيبات نماز تشويق نمود.

بعدها نيز به همان ترتيب نماز شب را به جاى مى آوردم، و اين خوش ‍ را از او به يادگار دارم. پس از اتمام نماز، دوباره به راه افتاديم.

وقتى به بلندى هاى كوه طائف رسيديم، گفت: چيزى مى بينى؟

گفتم: آرى! تلى را مى بينم كه خيمه اى زيبا بر روى آن برپاست، و نورى از آن ساطع است كه روح را به اهتزاز در مى آورد.

او گفت: اميد و آرزو آنجاست. اى برادر! با ما راه بيا!

به اتفاق به راه افتاديم، و از آن بلندى كه بوديم، سرازير شديم. وقتى به نزديكى خيمه رسيديم، گفت: پياده شو! كه اينجا شركشان، ذليل و جباران خاضع هستند. زمام ناقه را نيز رهاكن!

گفتم: آن را به كه بسپارم؟

گفت: اين جا حرم قائمعليه‌السلام است و جز مومن كسى وارد و خارج نمى شود.

زمام شتر را رها كردم، با هم به طرف خيمه حركت كرديم تا مقابل در خيمه رسيديم. از من خواست منتظر بمانم خود وارد خيمه شد، و چند لحظه بعد بازگشت و گفت: داخل شو! گورايت باد اين سلامت.

وارد آن خيمه شاهى شدم، وقتى شمايل مباركش را ديدم نه عقل ماند و نه هوش.

حضرت را ديدم در حالى كه لباس كاملى از جنس برد يمانى به تن داشت كه قسمتى از آن را بر روى شانه هايش انداخته بود. صورتش ‍ چون گل سرخى بود كه شبنم صبحگاهى بر آن نشسته و بر گلبرگهاى لطيفش سنگينى كرده باشد. قامتش چون سرو روان و استوار و چون ساقه ريحان لطيف پاكيزه بود، نه بسيار بلند و نه بسيار كوتاه، ابروانش كشيده، صورتش گرد، بينى اش باريك و برآمده، گونه هايش ‍ هموار و برطرف راست صورتش خالى كه چون دانه مشك سياه بر سطح سفيد عنبر بود.

سلام كردم. حضرتعليه‌السلام پاسخى نيكوتر فرموده و مرا مخاطب ساخته و پرسيدند:

مردم عراق چه مى كنند؟

- آقا جان! پيراهن ذلت پوشيده و در ميان آن گروه، خوار و بى مقدارند.

- اى فرزند مازيار (مهزيار)! در آينده همان طور كه آنها بر شما مسلط شدند، شما بر آنها مسلط خواهيد شد. آنگاه آنها خوار و بى مقدار خواهند شد.

- آقا جان! اين سرزمين كه در طول وطن گزيده ايد بسيار دور است، و آنچه مى فرماييد، نيازمند زمانى طولانى است.

- اى فرزند مازيار (مهزيار) پدرم امام حسن عسكرىعليه‌السلام از من پيمان گرفته است كه در ميان گروهى كه خداوند بر آنها غضب نموده و در دنيا و آخرت محكوم به تباهى هستند، و دچار عذابى دردناك خواهند شد؛ نباشم. و امر فرموده است كه جز در كوههاى صعب العبور و سرزمينهاى خالى از سكنه، مقيم نباشم.

قسم به خدا! مولا شما امام حسن عسكرىعليه‌السلام در تقيه بود، و وصيت نموده كه من نيز چنين باشم. پس من تا زمانى كه اجازه خروج بيابم در تقيه هستم.

- آقا جان؟ كى اين امر اتفاق مى افتد؟

- هنگامى كه بين شما و راه كعبه فاصله بيفتد، و ماه خورشيد جمع شوند و سيارگان و ستارگان، گرد آن دو در گردش باشند.

- كى اين واقعه روى مى دهد؟ اى فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله !

- فلان سال «دابه الارض» - لقب حضرتعليه‌السلام - از ميان صفات و مروه خارج مى شود و در حالى كه عصاى موسىعليه‌السلام و انگشتر سليمانعليه‌السلام با اوست، مردم را به سوى محشر سوق مى دهد!

مدتى نزد حضرتعليه‌السلام ماندم تا اين كه حضرتعليه‌السلام اجازه مرخصى فرمودند در حالى كه به هيچ وجه به ياد بازگشت نبودم. (با اندوه فراوان) به طرف منزلم به راه افتادم، از مكه به طرف كوفه به راه افتادم و در اين مسير غلامى كه جز خير از او نديدم، مرا همراهى مى كرد.(۱۲۱)

چيزى بر مردم پوشيده نمى ماند!

يكى از مأمورين حكومتى كه در اطراف بغداد خدمت مى كرد، مى گويد:

غلام جعفر كذاب را كه در «سيما» نام داشت و از معتمدين خليفه بود، در سامرا ديدم كه در خانه امام حسن عسكرىعليه‌السلام را مى شكست.

ناگاه جوانى از خانه چه مى كنى؟

سيما گفت: جعفر كذاب گمان دارد كه پدرت وفات يافته و فرزندى از خود به جاى نگذاشته است. اگر مى دانستم كه اينجا خانه تو است، باز مى گشتم. آنگاه از خانه خارج شد.

وقتى على بن قيس اين موضوع را مى شنودت از يكى از خدام خانه امام، مطلب را جويا مى شود. او مى گويد: چه كسى اين موضوع را به تو گفته است؟

على ين قيس مى گويد: يكى از مأمورين بغداد.

و او مى گويد: چيزى بر مردم پوشيده نمى ماند!(۱۲۲)

وضع زندگى ات چه طور است؟

ابوذر، احمد بن محمد - كه زيدى مذهب بود - مى گويد: پدرم، ابو سوره، محمد بن حسن بن عبدالله تميمى مى گفت:

روزى در قصر متوكل عباسى كه از آثار باستانى بوده و در سامرأ قرار داشت و معروف به «حير» بود، جوان زيبايى را ديدم كه مشغول نماز است. (منتظر ماندم تا نمازش به پايان برسد. وقتى نمازش را تمام كرد، برخاست و) خارج شد. من هم به دنبال او خارج شدم. همچنان در پى او رفتم كه به منبع آب شهر رسيديم.

آنگاه رو به من كرد و گفت: اى ابا سوره! كجا مى روى؟

- به كوفه.

- با چه كسى؟

- با مردم.

- نمى خواهى دسته جمعى برويم؟

- (غير از ما دو نفر) ديگر چه كسى همراه ما خواهد بود؟

- نمى خواهيم كسى ديگر با ما باشد. راستى وضع زندگى ات چه طور است؟

- تنگدستم و عيالوار.

- وقتى به كوفه رسيدى، برو به نزد شخصى به نام «على بن يحى زارى» و به او بگو: آن مرد به تو مى گويد: صد دينار از هفتصد دينارى كه فلان جا دفن كرده اى به ابو سوره بده!

- اگر پرسيد آن مرد كيست؟ چه بگويم؟

- بگو (م ح م د) بن حسن.

- به من به دنبالت مى آيم.

همان شب با هم به طرف كوفه به راه افتاديم. همين طور با هم رفتيم تا هنگام سحر به «نواويس» - كه نزديك كربلا بود - رسيديم و (براى استراحت و نماز) نشستيم. او حفره اى در زمين با دست كند.

ناگاه آب از آن جوشيد وضو ساخت و سيزده ركعت نماز خواند.

پس از نماز به راه افتاديم و به «قبور سهله» رسيديم. آن گاه او گفت: نگاه كن! آن جا منزل تو است، اگر مى خواهى، برو!

و با دست منزل مرا در كوفه نشان داد، با او خداحافظى نموده و به منزل على بن يحى رفتم وقتى در زدم، كنيزى گفت: كيست؟

گفتم: به ابوالحسن على بن يحى بگو كه ابو سوره آمده است!

از داخل خانه شنيدم كه على بن يحى مى گويد: ابوسوره كيست؟

و با من چه كار داد؟

وقتى كه خارج شد سلام كردم. و موضوعى را به اطلاعش رساندم. او فورا به خانه برگشت و آن صد دينار را برايم آورد و گفت: با او دست هم دادى؟

گفتم: آرى!

او دست مرا گرفت و روى چشمش نهاد و به صورتش كشيد!(۱۲۳)

در آرزوى ملاقات!

زهرى مى گويد:

سال ها آرزوى ملاقات صاحب الامرعليه‌السلام را داشتم و در اين راه زحمت فراوان كشيدم و پول زيادى خرج كردم. اما موفق نشدم. تا اين كه به محضر محمد بن عثمان، نايب دوم امام زمانعليه‌السلام رفتم و مشغول خدمت شدم.

روزى از ايشان پرسيدم كه آيا مى توانم امامعليه‌السلام را ملاقات كنم؟

او گفت: به اين مقصود نخواهى رسيد.

من از فرط تا اميدى و اندوه به پاى ايشان افتادم. وقتى حال مرا ديد، گفت: صبح اول وقت بيا!

فردا صبح اول وقت! به خدمت ايشان مشرف شدم. او به استقبال من آمد. در همان حال جوانى را ديدم كه چهره ام به زيبايى او نديده و عطرى خوشبوتر از رايحه وجودش به مشامم نرسيده بود. لباسى مانند تجار به تن كرده و چيزى وجودش به مشام نرسيده بود. لباسى مانند تجارى به تن كرده و چيزى در آستين نهاده بود. چنان كه تجار معمولا اشيأ گران بهاى خود را در آستين مى نهند.

وقتى نظرم به او افتاد، به طرف محمد بن عثمان برگشتم. او با اشاره تمام وجود مرا به آتش كشيد.

و به من فهماند كه آن كه را مى جستى اكنون در مقابلت نشسته است.

از امامعليه‌السلام سئولاتى نموم و ايشان پاسخ فرمود و بسيارى از آنچه را كه مى خواستم بپرسم، نپرسيده جواب فرمود.

آن گاه برخاستند و خواستند كه وارد اتاقى ديگر شوند كه در اين مدتى كه در نزد محمد بن عثمان بودم، اصلا متوجه آن اتاق نشده بودم.

در اين حال، محمد بن عثمان گفت: اگر مى خواهى چيز ديگرى بپرسى، بپرس كه بعد از اين ديگر امامعليه‌السلام را مشاهده نخواهى كرد. به طرف حضرتعليه‌السلام شتافتم تا سوالاتى ديگر كنم، اما امامعليه‌السلام توجه نكرد و داخل اتاق شد و آخرين جمله اى كه فرمود اين بود:

ملعون است، ملعون است كسى كه نماز مغرب را آن قدر به تأخير اندازد كه ستارگان در آسمان آشكار شوند، و ملعون است، ملعون است كسى كه نماز صبح را آن قدر به تأخير اندازد كه ستارگان در آسمان ناپديد شوند.(۱۲۴)