حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)0%

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه: تاریخ اسلام

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

نویسنده: سيد مهدى مرعشى نجفى
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 12179
دانلود: 5974

توضیحات:

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 15 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 12179 / دانلود: 5974
اندازه اندازه اندازه
حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

نویسنده:
فارسی

ذوالحجّة الحرام

روز اول:

۱- ايام معلومات از اول ذيحجه تا دهم آن.

۲- تزويج فاطمه زهراء:

در حاليكه حضرت زهرا بالاتر از ۹ سال و كمتر از ده سال داشت به حضرت علىعليه‌السلام كه ۲۱ ساله يا ۲۵ ساله بود تزويج شد و اين بنا به آن تاريخى است كه حضرت زهرا در پنجمين سال بعثت متولد شده باشد چون پيامبر ۱۳ سال در مكه بعد از بعثت مانده پس موقع هجرت فاطمهعليه‌السلام ۸ ساله مى شود و در دومين سال هجرت هم ازدواج كرده در نتيجه كمتر از ده سال و بالاتر از ۹ سال داشت.

اگر تولد حضرت زهرا در دومين سال بعثت باشد موقع هجرت ۱۱ ساله بوده و در دومين سال هجرت ازدواج كرده در نتيجه كمتر از ۱۳ سال و بالاتر از ۱۲ ساله بود.

اشراف مدينه از اعاظم قبايل و بزرگان قريش و عمر و ابوبكر حضرت زهرا را خواستگارى كردند حضرت پيامبر ردّ نمود حتى از صاحبان ثروت نيز خواستگارى كردند ولى حضرت ردّ فرمود و منتظر امر الهى بود.

روزى جبرئيل از طرف خداوند متعال نازل و سلام آورد و بشارت داد كه خداوند عقد فاطمهعليه‌السلام را بعلىعليه‌السلام بست تو نيز فاطمه را به على تزويج كن، حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به على خبر داد سپس به فاطمه نيز ابلاغ نمود پيامبر با نهايت شادى به مسجد آمد و بلال راامر فرمود مهاجر و انصار را جمع كند حضرت به منبر تشريف برد فرمود اى بزرگان قريش فاطمه را از من خواستگارى كرديد و الله رد من بامر خدا بود اينكه جبرئيل نازل و پيام خدا را ابلاغ نمود كه فرموده: لم اخلق عليا لما كان لفاطمة كفو على وجه الارض آدم و من دونه يعنى اگر على را خلق نمى كردم از براى فاطمه كفو و مثلى روى زمين از آدم تا قيامت نبود پس پيامبر خدا خطبه عقد را خواند و مهريه را يك زره به مبلغ چهار صد يا پانصد يا چهار صد و هشتاد درهم ارزش داشت قرار داد.

حضرت علىعليه‌السلام آن زره را بدستور حضرت پيامبر فروخت و پولش را تقديم پيامبر نمود و حضرت از آن پول ۶۳ درهم داد تا جهاز فاطمه را خريدند كه عبارت بود از: يك پيراهن سفيد - يك روسرى بزرگ - يك حله سياه خيبرى - يك قطعه حصير هجرى - دو عدد تشك كتانى - چهار عدد بالش از پوست ميش كه از گياه اذخر پر شده بود - يك عدد آسياى دستى - يك كاسه مسى - يك مشك چرمى - يك طشت لباس شوئى - يك كاسه براى شير - يك ظرف آبخورى - يك آفتابه - يك پرده ابريشمى - يك سبوى كلى - يك عدد پوست براى فرش - دو كوزه سفالين - يك عبا - يك تختخواب كه از ليف خرما بافته شده بود به اتفاق آوردند و مقابل رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذاشتند چون چشم حضرت به آنها افتاد اشك از ديدگان مبارك جارى شد و فرمود اللهم بارك لقوم جلّ آنيتهم الخزف خدايا مبارك بگردان بر قوميكه اكثر ظرفهاى آنها از سفال است پيامبر قدرى از آن پول را به اسماء داد تا با آن بوى خوش و عطريات براى فاطمه تهيه كند و بقيه را به ام السّلمه سپرد.

و حضرت على نيز اثاث زير را در حجله عروسى آماده كرد.

يك چوب براى آويزان كردن لباس و مشك آب - يك عدد مشك آب - يك عدد پوست گوسفند زيرانداز - يك عدد متكّا - يك عدد غربال براى آرد بيزى.

۳- شنب غازان: غازان خان بن ارغون بن ابقاخان (اباقاخان) بن هلاكو در اول ذيحجه سال ۶۹۴ قمرى در تبريز به پادشاهى نشست و بعد با مصريان جنگ كرد و غالب شد سپس به ايران مراجعت نمود و در سال ۷۰۳ در نواحى قزوين درگذشت جنازه اش را به تبريز منتقل كردند و درگنبدى كه براى خود در سال ۶۹۹ قمرى خوابگاه ابدى ساخته بود دفن كردند و به شَنْب غازان معروف شد و شَنْب به لغت مغولى به معناى قبر است و اين مرد را عادل و مروّج دين مقدس اسلام نوشته اند و برادرش شاه خدابنده بود كه بعد از آن به پادشاهى رسيد و جريان شيعه شدن آن بوسيله مرحوم علامه حلى در كتب تاريخ مسطور است و اكنون از آن بنا هيچ نشانه اى باقى نمى ماند.

بعضى گويند شم غازان است و عوام مدّ مى دهند شام مى گويند و شم به معناى اراضى مسطح و سبزه زار پس شم غازان يعنى سبزه زاريكه غازان خان در آنجا آرميده.

روز سوم:

۱- در سال نهم قمرى ابوبكر از طرف پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مأمور شد به مكه رود و آيات اوائل سوره برائت (توبه) را بر مردم تلاوت كند ابوبكر از مدينه خارج و از ذوالحُلَيفه كه مسجد شجره آنجاست احرام بست و مقدارى راه پيمود جبرئيل نازل شد واز خداوند سلام آورد عرض ‍ كرد يا رسول الله اين آيات را شما يا على بن ابيطالب (يامردى از شما) بخواند پس حضرت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امير المؤمنين را فرمود.

شتاب كن و آيات را از ابوبكر گرفته و خود در موسم حج بر مردم قرائت كن علىعليه‌السلام روز سوم در منزل روحاء به ابوبكر رسيد و آيات را گرفته به مكه برد و بر مردم قرائت فرمود.

در احاديث معتبره وارد است كه علىعليه‌السلام آيا ترا در روزعرفه در عرفات و در شب عيد در مشعر الحرام و در روز عيد نزد جمره ها و در تمام ايام تشريق در منى ده آيه از اول سوره برائت را به آواز بلند بر مشركين قرائت فرمود ولى بعضى نوشته اند كه روز عيد قربان بوده.

۲- قبول شدن توبه آدمعليه‌السلام

بعد از اينكه آدمعليه‌السلام و حوا به زمين هبوط كردند چيزى نگذشته بود كه هر دو از كرده خويش پشيمان شدند و از محروميت خود از نعم بهشتى حسرت مى خوردند خداوند فرمود مگر من شما را از آن درخت نهى نكرده بودم و به شما نگفتم كه شيطان دشمن آشكار است در جواب به اشتباه خود اعتراف نمودند و عرض كردند خداوندا ما به خويشتن ستم كرديم و اگر تو ما را نيامرزى و به ما رحم نكنى حتما از زيانكاران خواهيم بود.

آدم از پروردگار خود كلماتى را فرا گرفت و با ذكر آنها به درگاه خداوند توبه كرد و خداوند توبه آدم را قبول فرمود.

بعضى گويند آن كلماتيكه آدم به آنها سوگند داد يا شفيع قرار داد پنج تن آل عبا بود و خداوند به جهت آنها توبه آدم را پذيرفت.

در منهج الصادقين آمده چون از بهشت به زمين آمد گرسنه شد و نتوانست عبادت كند جبرئيل آمد عرض كرد اى آدم دواى جوع طعام است آدم فرمود از كجا طعام بياورم عرض كرد من براى شما آورده ام گندم را نزد آدم نهاد آلت و چوب و آتش حاضر كرد و طريقه كشت و درو كردن و تنور و پختن را تعليم داد و آدم چنين كرد و ۹۳۰ سال عمر نمود.

در وقايع الايّام ص ۵۲۰ نوشته: حضرت علىعليه‌السلام در جواب يهوديان كه پرسيدند پنج مخلوق در رحم نبود كدامند حضرت فرمود: آدم و حوا - عصاى موسى كه اژدها شد - ناقه صالح كه از كوه بيرون آمد - قوچى از بهشت به ابراهيم آوردند كه بعوض اسماعيل ذبح كند.

روز چهارم:

ورود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مكه جهت حجة الوداع ۱۰ قمرى.

حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در چهارم ذيحجّه از ذوالحُلَيفه مُحرِم گرديد سپس داخل مكه شد از باب بنى شيبه به مسجد الحرام رسيد و بر در مسجد ايستاد حمد و ثناى الهى به جا آورد و به پدرش ‍ ابراهيم صلوات فرستاد سپس به نزد حجر الاسود آمد و دست مبارك به حجر ماليد و آنرا بوسيد و هفت شوط بر دور خانه كعبه طواف نمود و در پشت مقام ابراهيم دو ركعت نماز اطراف خواند بعد به نزد چاه زمزم آمد و از آب آن چاه ميل فرمود و عرض كرد اللهمّ انّى اسئلك علما نافعا و رزقا واسعا و شفاء من كلّ داء و سقم، سپس دست برحجر ماليد و بوسيد و متوجه صفا شد و اين آيه را تلاوت فرمود انّ الصّفا و المروة من شعائر اللّه فمن حجّ البيت او اعتمر فلا جناح ان يطّوّف بهما يعنى كوه صفا و كوه مروه از علامتهاى مناسك الهى است پس كسيكه حج كند خانه خدا را يا عمره كند پس باكى نيست كه به صفا و مروه طواف كند بعد اعمال حج را تماما به جا آورد و فارغ شد و متوجه مدينه گرديد و حضرت على با ساير مسلمانان در خدمت پيامبر اسلام بودند تا به غدير خم رسيدند (بقيّه موضوع در هيجدهم اين ماه خواهد آمد)

روز ششم:

در اين روز ابوجعفر منصور دوانقى خليفه دوم عباسى در سال ۱۵۸ ق در بئر ميمون نزديك مكه معظمه در ۶۳ سالگى به هلاكت رسيد و تقريبا مدت ۲۲ سال حكومت كرد و شهر بغداد از بناهاى اوست منصور خيلى از سادات و علويين را مقتول نمود و خيلى از بنى فاطمه را در زير ديوار جامع منصور دفن كرد و محمد نفس زكيّه و ابراهيم پسران عبدالله محض از اولاد امام حسنعليه‌السلام را به قتل رسانيد و چندين مرتبه قصد نمود كه حضرت صادقعليه‌السلام را به قتل رساند گاهى اژدهائى به نظرش ‍ مى آمد كه مى خواست تختش را به بلعد و گاهى جدّش حضرت پيامبر به نظرش مى رسيد و از قتل امام منصرف مى شد بالاخره آن ملعون امام صادقعليه‌السلام را به قتل رسانيد.

گويند خِسّت نفس او به اندازه اى بود كه از دانق مضايقه مى كرد يعنى موقع دخل و خرج ۶/۱ درهم را حساب مى نمود لذا مشهور به دوانقى شد دانق به فارسى دانگ ۶/۱ درهم را گويند.

نوشته اند منصور حافظه قوى داشت به حدى كه با يكبار شنيدن قصيده را حفظ مى كرد اتفاقا غلامى داشت كه با دو بار شنيدن ازبر مى كرد و كنيزى خوش ذوقى داشت كه با سه بار شنيدن حفظ مى نمود شعر او اُدَبا كه روى به دربار مى آوردند محروم برمى گشتند و خِسّت او اجازه بذل و بخشش را نمى داد وى براى اينكه بطور محترمانه خود را از پرداخت صله و جايزه آسوده نمايد چاره اى انديشيد بدينگونه كه هر وقت شاعرى آمد قصيده و شعرى بخواند بوى مى گفت اگر قبلا كسى اين اشعار را حفظ داشته باشد يا ثابت شود شعر از ديگران است انتظار صله نداشته باش و اگر معلوم شود شعر از ديگران نيست و كسى حفظ نداشته باشد به وزن طومارى كه شعرت را در آن نوشته اى پول كشيده بتو مى دهم شاعران بى خبر از همه جا به اطمينان جايزه به دربار مى آمدند بعد از خواندن قصيده منصور با يك دفعه شنيدن حفظ نموده و به شاعر مى خواند و مى گفت نه تنها من بلكه غلام و كنيزه من نيز اين اشعار را مى دانند اول غلام بعد كنيز پشت پرده آن اشعار را مى خواند بى چاره شاعر سربزير انداخته ماءيوسانه برمى گرديد روزى اَصْمَعى شاعر توانا و ظريف عرب از نديمان خلفاى عباسى بود از خسّت او به تنگ آمد و تصميم گرفت اين عادت ناپسند خليفه را ترك دهد.

اشعارى مشتمل بر كلمات مشكل بر يك سنگ شكسته نوشت و در عبائى پيچيد و بار شتر كرد با لباس عرب باديه و نقاب زده جز دو چشمش پيدا نبود نزد منصور آمد و با لحنى كه وى را تشخيص ندهد گفت خداوند سايه خليفه را پاينده دارد من قصيده اى در ستايش خليفه سروده ام مى خواهم بخوانم منصور طبق معمول شروطى كه به شعرا مى كرد به اين هم گفت اصمعى قبول نمود و شروع به خواندن كرد چنان اشعار با كلمات مشكله بود كه منصور نتوانست حفظ كند و نگاهى به غلام و كنيز نمود ولى آنها نيز اَزبر نكردند.

سرانجام منصور گفت اى برادر عرب معلوم است اشعار را خودت گفته اى اينكه مى خواهم به وعده خود عمل كنم طومارى كه در روى آن نوشته اى بياور تا به وزن آن پول كشيده بتو عطا كنم.

اَصمعى گفت خداوند سايه خليفه را پاينده دارد من مرد فقير هستم بطوريكه از شدت فقر يك ورق كاغذ پيدا نكردم از ناچارى و فقر روى يك ستون شكسته نوشتم اينك بار شتر كرده با خود آوردم.

منصور از ديدن سنگ كه وزنى گران دارد در شگفت شد ديد اگر تمام موجودى خزانه را در ترازو بگذارد با سنگ برابرى نمى كند خليفه باهوش و فراست خود با كمى تاءمّل رو به حضار كرد و گفت گمان مى كنم اين عرب كسى جز اصمعى نباشد خواسته شيرين كارى كند نقاب را از چهره برداشتند ديد. اَصمعى است باز با اين نقشه نيز نتوانست از او جايزه اى بگيرد.

روز هفتم:

۱- شهادت حضرت باقر العلوم ابوجعفر امام محمد باقرعليه‌السلام ۱۱۴ ق در ۵۷ سالگى در مدينه

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد سالى كه هشام بن عبدالملك به حجّ آمده بود در آن سال در خدمت پدرم به حجّ رفتيم هشام به شام و ما به مدينه برگشتيم پيكى به حاكم مدينه فرستاد كه من و پدرم را به دمشق بفرستد چون وارد دمشق شديم سه روز به ما اجازه نداد روز چهارم به مجلس خود طلبيد چون وارد مجلس شديم هشام بر تخت نشسته و لشكر خود را مسلح نموده دو صف در برابرش نگاه داشته و نشانه تير را در محلى نصب كرده بزرگان قومش تير مى انداختند پدرم در پيش و من در عقب او مى رفتم چون نزديك هشام رسيديم به پدرم گفت با بزرگان قوم خود تير بيانداز، پدرم گفت من پير شده ام حالا تير اندازى به من سزاوار نيست مرا معاف دار، هشام گفت به حق خدائيكه ما را به دين خود و با پيامبر خود عزيز گردانيده تو رامعاف نمى كنم به يكى از بزرگان بنى اميه گفت كه كمان و تير خود را به او بده تا بياندازد پدرم كمان و يك تير از آن مرد گرفت و در زه گذاشت به قوّت امامت بر ميان نشانه زد پس تير ديگر گرفت بر سر تير اول زد و در ميان تير اول قرار گرفت تا تير نهم همين طور بر سر تير هشتم زد و در شكاف او ماند هشام بى تاب شد و گفت خوب تير مى اندازى اى ابوجعفر تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى هستى و هشام از اصرار خود به تيراندازى امام پشيمان شد و عازم قتل پدر من گرديد (از اين بعد سخنان زيادى بين امام باقرعليه‌السلام و هشام واقع شد كه در كتب مربوطه مسطور است).

امام صادق مى فرمايد با پدرم از مجلس هشام بيرون آمديم ديديم جماعت كثيرى نشسته اند پدرم پرسيد ايشان كيستند حاجب هشام گفت قسّيسان و رهبانان نصارى اند در اين كوه عالمى دارند كه داناترين علماى ايشان است هر سال يك مرتبه به نزد او مى آيند و مسائل خود را از او مى پرسند پدرم با آن گروه نصارى به آن كوه رفت و در وسط نصارى نشست و براى عالم خود مسندها گذاشته بودند او بيرون آمد و نشست بسيار پير بود و ابروهايش را بست و ديده هاى خود را به حركت آورد به حاضران نظر نمود چون چشم عالم به پدر افتاد گفت تو از مائى يا از امت مرحومه حضرت فرمود از امت مرحومه، پرسيد از علماى ايشانى يا از جهّال آنها، پدرم گفت از جهّال ايشان نيستم گفت من از تو سوال كنم يا تو از من، حضرت فرمود تو از من سوال كن عالم نصارى پرسيد اى بنده خدا كدام ساعت است كه نه از شب و نه از روز است پدرم فرمود ما بين طلوع صبح و طلوع آفتاب، گفت از كدام ساعتهاست پدرم فرمود از ساعات بهشت است گفت صحيح است.

سوال كرد شما مى گوئيد اهل بهشت مى خوردند و از آنها چيزى صادر نمى شود آيا در دنيا نظيرى دارد حضرت فرمود بلى نظير آن در دنيا چراغست كه اگر صد هزار چراغ از آن روشن شود كم نمى شود گفت صحيح است.

عالم گفت مسئله اى سوال مى كنم كه نمى توانى جواب گوئى:

خبر ده مرا از مرديكه با زن خود نزديكى كرد آن زن بدو پسر حامله شد و هر در يك ساعت متولد شدند و در يك ساعت مردند در وقت مردن يكى پنجاه و ديگرى صد و پنجاه سال زندگى كرده بود حضرت فرمود دو پسر عُزَير و عَزيز بودند كه از مادر در يك ساعت متولد شدند و سى سال با يكديگر زندگى نمودند خدوند عُزَير را ميرانيد و بعد از صد سال زنده كرد و بيست سال ديگر با برادر خود زندگانى كرد و هر دو در يك ساعت مردند يكى ۵۰ سال و ديگرى ۱۵۰ سال زندگى كرد آن عالم نصرانى برخاست و گفت از من داناتر را آورده اى تا مرا رسوا كند به خدا سوگند تا اين مرد در شام است ديگر من با شما سخن نخواهم گفت هر چه مى خواهيد از او بپرسيد چون اين خبر به هشام رسيد جايزه اى به امام باقرعليه‌السلام فرستاد و شهرت فضل امام باقر در شام پراكنده شد هشام فورا ما را روانه مدينه نمود.

بالاخره هشام لعين بوالى مدينه نوشت كه پدرم را به زهر شهيد گرداند مرحوم شيخ عباس قمى در منتهى الآمال نوشته: گفته شده ابراهيم بن وليد بن عبدالملك بن مروان حضرت را به زهر شهيد كرد و شايد به امر هشام بوده.

قبرمبارك امام باقر در قبرستان بقيع در مدينه مى باشد و گنبد و بارگاه داشته كه بدست وهابيّون ويران شده حضرت هفت اولاد ذكور و اناث داشت: حضرت امام جعفر صادق - عبدالله - ابراهيم - عبيدالله - على - زينب - ام السلمه، مرقد شريف على بن محمد مشهور در اردهال كاشان به شاهزاده سلطانعلى معروفست و قبر مباركش قبّه رفيعه دارد، والده محترمه امام باقر فاطمه دختر امام حسن مجتبى مى باشد.

۲- در اين روز حضرت موسى بن جعفر را مغلولا وارد بصره نمودند.

در سال ۱۷۹ ق هارون براى استحكام خلافت خود به گرفت امام موسى بن جعفر اراده حج نمود و به اطراف نوشت علما و سادات و اعيان و اشراف همه در مكه حاضر شدند كه از ايشان بيعت بگيرد و ولى عهد بودن اولاد خود را در شهرها منتشر نمايد.

هارون وقتى به مدينه رسيد يحيى برمكى نقل كرده شبى نزد قبر پيامبر ايستاد عرض كرد پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله من عذر مى خوام درباره موسى بن جعفر كه مى خواهم او را حبس كنم زيرا مى ترسم آشوب برپاكند كه خون امت تو ريخته شود چون روز شد هارون فضل بن ربيع را فرستاد زمانيكه حضرت موسى بن جعفر نزد قبر جد بزرگوارش نماز مى خواند در اثناى نماز آن جناب را گرفتند و از مسجد بيرون كشيدند حضرت متوجه قبر پيامبر شد عرض نمود يا رسول الله آنچه از امت بدكردار تو به اهلبيت تو ميرسد شكايت مى كنم مردم از هر طرف صدا به گريه و فغان بلند كردند و آن امام مظلوم را نزد هارون بردند آن ملعون به حضرت ناسزا گفت و امر كرد آن بزرگوار را مغلولا به بصره ببرند و دو محمل ترتيب داد يكى را به سوى بصره وديگرى را بسوى بغداد فرستاد تا مردم ندانند حَسّان بن سَرَوىّ را همراه آن بزرگوار كرد كه در بصره به عيسى بن جعفر بن منصور امير بصره و پسر عموهاى هارون تسليم كند.

در روز هفتم ماه ذيحجّه آن بزرگوار را داخل در بصره كرده و تسليم عيسى نمود او در يكى از اطاقهاى خود محبوس گردانيد روزى دو مرتبه اطاق را باز مى كرد يك نوبت براى وضو و نوبتى براى طعام دادن.

مدت يكسال در حبس عيسى ماند و مكررا هارون به او مى نوشت آن مظلوم را شهيد كند ولى او جرئت نمى كرد و جمعى از دوستانش او رامنع مى نمود به هارون نوشت كه حبس موسى بن جعفر نزد من طول كشيد و من به قتل او اقدام نخواهم نمود زيرا از حال او تفحّص كردم بغير عبادت و ذكر و مناجات چيزى نمى شنوم به كار خود مشغول است با كسى كارى ندارد چون نامه عيسى به هارون رسيد كسى فرستاد كه آن بزرگوار را از بصره به بغداد بُرد و نزد فضل بن ربيع محبوس گردانيد در اين مدت هميشه مشغول عبادت و بيشتر در حال سجده بود.

روز هشتم:

۱- خروج جناب مسلم بن عقيل نماينده امام حسينعليه‌السلام دركوفه ۶۰ قمرى كه در نهم اين ماه مفصلا شرح داده خواهد شد.

۲- روز ترويه: جهت نامگذارى اينست كه در سابق آب در عرفات نبود لذا مسافرين روز هشتم ذوالحجه از مكه آب برمى داشتند و به عرفات مى بردند و در اين روز وقتى به هم مى رسيدند مى گفتند تروّيتم لتخرجوا يعنى آب برداشتيد براى رفتن به عرفات و از كثرت استعمال آن عبارت، روز هشتم را يوم الترويه گفتند، يااينكه ابراهيمعليه‌السلام در شب هشتم ذى الحجّه ذبح ولد خود را در خواب ديد و در صبح آن روز ترويه نمود يعنى فكر كرد كه اين امر از جانب خداست يا نه پس آنروز را ترويه نام نهادند.

چون ابراهيم و اسماعيل از ساختن خانه خدا فارغ شدند ابراهيم طواف نمود و اسماعيل هم به او پيروى كرد و جبرئيل روز هشتم ذوالحجه نزد ابراهيم آمد ومناسك حج را تعليم او نمود و مواضع نسك كه عرفات و مشعر و منى است نشان داد.

بعد از ملائكه، اول حضرت آدمعليه‌السلام خانه خدارا ساخت امام صادق فرمود كه حق تعالى حجرالاسود را از بهشت به آدم فرستاد تا به ركن خانه كعبه نصب كند.

نوشته اند حضرت ابراهيم در بناى كعبه سنگ ها را از دست اسماعيل مى گرفت و بكار مى برد تا بناء به حدّ حجرالاسود رسيد در اين موقع فرمود كه سنگ بهتر و ممتازى بده كه در اين محل نصب كنم تا علامت مبدء طواف باشد.

هر سنگى كه اسماعيل مى داد آن حضرت نمى پسنديد تا اينكه يك دفعه سنگى به دستش رسيد كه كاملا ممتاز بود و حضرت پسنديد و نصب نمود گويند جبرئيل اين سنگ را از بهشت آورده بدست اسماعيل داد.

نوشته اند جبرئيل در موضع منى نزد حضرت ابراهيم آمد عرض كرد تَمَنَّ يا ابراهيم اى ابراهيم آرزو كن آنچه مى خواهى ابراهيم آرزو كرد كه به جاى پسرش كبشى بفرستد و امر به ذبح آن كند و خداوند هم به آرزويش رساند لذا همانجا منى ناميده شد، يا اينكه آدم و حوّاء آرزوى مغفرت در آنجا كرد پس منى ناميدند.

گفته شد كه جبرئيل مناسك حج را به ابراهيم آموخت چون درمنى به جمره اولى رسيد شيطان آمد وسوسه كند ابراهيم هفت سنگ بوى انداخت با هر يكى تكبير گفت و از آنجا به جمره ثانيه رفت باز شيطان را ديد ۷ سنگ ديگر انداخت و تكبير گفت چون به جمره عقبه آمد در آنجا نيز شيطان ظاهر شد ۷ سنگ ديگر به او انداخت و تكبير گفت باين سبب رمى جمرات ثلاث از جمله مناسك حج شد و از آن جا شيطان گريخت به ذوالمجاز، حضرت آنجا نشناخت و از او گذشت لذا ذوالمجاز گويند.

علت خلّت ابراهيم

حضرت ابراهيم در موقع قحط و غلا هرچه داشت بر فقر او محتاجين ايثار كرد همينكه انبار خالى شد دوستى در مصر داشت به او پيغام داد تا قدرى طعام از مصر به شام فرستد دوست مصرى گفت قحط و غلا در ولايت ما نيز است اگر تنها ابراهيم بود چاره مى كردم ولى مى دانم ابراهيم به فقرا خواهد داد ملازمان پيغام بى نتيجه برگشتند و ابراهيمعليه‌السلام مطلع شد و روى به مسجد نهاد ساره از خواب بيدار شد و جوالها پر ديد نان پخت و به درويشان و اطفال داد ابراهيمعليه‌السلام بعد از مراجعت پرسيد اين از كجاست ساره عرض كرد، از دوست مصرى شما، ابراهيم فرمود هذا من عند خليلى الله عزوجل، خداوند متعال باين سبب او را دوست گرفت. مرحوم كاشانى مى فرمايد نزد اهل تحقيق اينست كه ابراهيم را امتحان با جان و مال و فرزند و تن كرد مال به مهمان جان به جانان فرزند به قربان و تن به نيران داد، باين سبب خليل ناميده شد.

بعضى گويند خليل از خَلّه به معنى احتياج ماءخوذ است چون آن حضرت احتياج خود را به خدا فقط مى گفت.

اكابر علماء گفته اند شرط خلّت استسلام بنده در عموم احوال بخداست و اين مقام ابراهيمى بود لاجرم به خليل موسوم شد و شرط محبت فناى حبيب در مقام محبوب است و اين مقام محمديست لاجرم به حبيب مسمّى گشت.

در تاريخ آمده چون هاجر پس از ۷ مرتبه سعى بين صفا و مروه آب پيدا نكرد ديد از اثر پاشنه پاى اسماعيل در اثر سائيدن بزمين چشمه اى پديدار شده از توهّم اينكه آب ناپديد شود پيرامون آنرا با خاك و سنگ بست و گفت زمزم (به زبان حبشه يعنى بايست) و آن چاه به چاه زمزم مشهور شد.

۳- قصد خروج امام حسينعليه‌السلام از مكه ۶۰ ق.

چون ماه ذيحجه شد امام احرام به حج بست روز هشتم اين ماه عمروبن سعد بن عاص با جماعت بسيار به بهانه حج به مكه وارد شد و از جانب يزيد مأمور بود حضرت را گرفته به نزد او ببرد يا آن جناب را به قتل برساند و حضرت بر مكنون ايشان مطلع بود احرام حج را به عمره عدول نمود و اطواف خانه و سعى مابين صفا و مروه و ساير اعمال را به جا آورد و مُحلّ شد و قصد خروج به عراق نمود.

سيد بن طاووس ره مى نويسد چون آن حضرت قصد به عراق نمود از براى خطبه خواندن بپا خاست پس از حمد و ثنا بر خدا و درود بر حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: مرگ بر انسان نوشته شده مثل قلاده و سخت ديدار گذشتگان خود را مشتاقم مثل اشتياق يعقوب يوسف را و اختيار شده براى من مقتلى كه ناچار بايدم ديدار كرد و گويا مى بينم بدنم را گرگان بيابان يعنى لشكر كوفه پاره پاره نمايند در زمينى كه بين نواويس و كربلاست چاره و گريزى نيست از قضاى الهى زيرا رضاى خدا رضاى ما اهل بيت است و بر بلاى او صبر مى كنيم و خدا بما اجر صبركنندگان عطا خواهد فرمود و دور نمى افتد از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاره تن او و با او خواهد بود در بهشت برين و روشن مى شود چشم او و راست مى شود وعده او، اكنون كسيكه در راه ما از بذل جان نيانديشد و در طلب لقاى حق از فدا كردن نفس نپرهيزد با ما كوچ كند زيرا من صبح كوچ خواهم كرد.

در شب عرفه كه امام عازم بود صبح از مكه بيرون رود محمد بن حنفيّه برادر حضرت آمد عرض كرد اى برادر ديدى اهل كوفه با پدر و برادرت حسن بى وفائى كردند ميترسم با شما نيز اين چنين كنند اگر صلاح بدانى در مكه بمان كه اينجا حرم خداست و مكرم خواهى بود.

حضرت فرمود مى ترسم يزيد ناگهان مرا در مكه شهيد كند و احترام حرم خدا از بين برود، محمد عرض كرد به يمن برو يا متوجه صحرا شو كه كسى به تو دست نيابد حضرت فرمود در اين باره فكر مى كنم.

در ينابيع المودّة آمده حضرت فرمود اى برادر اگر در ميان سنگى باشم هر آينه مرا خارج نموده خواهند كشت.

وقت سحر حضرت از مكه حركت فرمود اين خبر به محمد رسيد آمد و عرض كرد اى برادر به من وعده كردى درباره سخنانم فكر كنى حضرت فرمود بلى عرض كرد چرا با اين عجله از مكه بيرون مى روى فرمود جدم را در خواب ديدم به من فرمود حسين خارج شود خدا مى خواهد ترا كشته راه خود ببيند (تا دين جدش از بين نرود) محمد گفت انّا للّه و انّا اليه راجعون عرض كرد هرگاه عازم شهادتى چرا اين زنها را با خود مى برى حضرت فرمود خدا خواسته آنها را اسير ببيند محمد با ديده گريان امام را وداع كرد.

بعد از حركت عبدالله بن جعفر شوهر جناب زينب كبرى دو فرزند خود عون و محمد را فرستاد و خود از عمروبن سعيد بن عاص مأمور يزيد خواست كه نامه امان براى امام بدهد و او نوشت برادرش يحيى و عبدالله در راه به امام رساندند امام فرمود جدم را در خواب ديدم و مأمور اين مسافرتم امام عبدالله را به جهت كم نورى چشمهايش دستور داد برگردد و او ماءيوسانه برگشت ولى دو فرزندش را به نيابت از خود ملازم ركاب امام نمود امام راه را منزل به منزل طى نمود در منزل ثعلبه خبر شهادت مسلم وهانى و انقلاب امر در عراق را به سمع حضرت رسانيدند اندوهى عظيم به امام متوجه شد و به شدت گريست و مكرر مى فرمود انّا للّه و انّا اليه راجعون امام دختر مسلم را بروى زانو نشاند و نوازش كرد او مطلع شد و گريست امام دلدارى داد.

چون به منزل زباله رسيد خبر شهادت عبدالله يقطر از رؤساى شيعه كه با او نامه به كوفيان فرستاد بود رسيد اشك به رخسار امام جارى شد و به آن شهيد استرحام نمود و به سير خود ادامه داد و در منزل ذو حسم حرّ بن يزيد رياحى رسيد و در برابر حضرت صف كشيدند بعد از خواندن نماز جماعت و مكالمات بسيار با حرّ بالاخره حضرت براه خود ادامه داد تا به كربلا رسيد در آن حال نامه اى از ابن زياد به حر آمد كه بر حسين تنگ بگير و در زمين بى آب و علف نازل كن حر نامه را به حضرت خواند و در همان موضع راه را به حضرت سخت گرفت زهير بن قيس دستور جنگ خواست حضرت نهى نمود و فرمود كه من نمى پسندم ابتدا به جنگ كنيم.

۴- شهادت سادات فخ ۱۶۹ ق.

فخ نام موضعى است در يك فرسخى مكه كه حسين بن على بن الحسن المثلث بن الحسن المثنى بن الحسن المجتبىعليه‌السلام با اهل بيتش در آنجا شهيد گشتند.

حضرت امام جوادعليه‌السلام فرمود از براى ما اهل بيت بعد از كربلا قتلگاهى بزرگتر از فخ ديده نشده مى نويسند كه حسين بن على مذكور مردى جليل القدر سخى الطبع بود با اصحاب و اهلبيت خود كه سيصد نفر بودند به قصد حج از مدينه بيرون آمدند و موسى الهادى از خلفاى عباسى محمد بن سليمان رامتولى حرب با حسين بن على كرده بود دو لشكر در زمين فخ به يكديگر رسيدند روز ترويه صف آرائى نمودند دشمن بر علويين يعنى حسين بن على و لشكر او حمله كردند ايشان نيز بر آنها حمله ور شدند دشمن براى فريفتن آنها روبه فرار نهادند و داخل وادى شدند علويين آنها را تعقيب كردند و داخل وادى شدند عده اى از لشكر دشمن از پشت حمله كرده و علويين را محاصره نمودند و بيك حمله بيشتر اصحاب حسين شهيد شدند، بالاخره لشكر مغلوب و بعضى مجروح و برخى اسير گشتند و عده اى شهيد شدند.

سر شهدا را از تن جدا نمودند بيشتر از صد نفر بودند با اسرا به موسى الهادى فرستادند موسى امر كرد اسيران را گردن زدند و خانه حسين و اهل بيت و خويشانش را آتش زده و اموال ايشانرا غارت كردند.

روز نهم:

۱- روز عرفه كه زائرين بيت خدا از ظهر روز نهم تا غروب شمس در عرفات مى باشند گويند آدم و حوا يكديگر را در آنجا شناختند لذا عرفات ناميدند يا جبرئيل مناسك حج را به ابراهيمعليه‌السلام ياد داد و ابراهيم گفت عرَفتُ عرَفتُ، يا ابراهيم در اين شب نيز آن واقعه ذبح پسر خود را در خواب ديد چون روز شد عارف گرديد كه از جانب خداوند متعال مأمور است يا اينكه آدمعليه‌السلام در آنجااعتراف به كوتاهى خود كرد.

۲- شهادت جناب مسلم بن عقيل و جناب هانى بن عروة ۶۰ ق در كوفه.

يزيد پليد به عبيدالله بن زياد نوشت كه شيعيان از مردم كوفه مرا نامه نوشته و خبر دادند پسر عقيل به كوفه آمده و لشكر براى حسين جمع مى كند چون نامه بتو برسد به جانب كوفه برو و او را به هر حيله كه باشد بدست آورده و در بند كن يا به قتل برسان و يا از كوفه بيرون كن عبيدالله بعد از رسيدن نامه برادرش عثمان را در بصره بجاى خود گذاشت و به طرف كوفه رهسپار شد وقتى كه هوا تاريك بود عمامه سياه گذاشته و دهان بسته وارد كوفه شد مردم كه منتظر رسيدن امام حسينعليه‌السلام بودند گمان كردند آن حضرت است اظهار شادى مى نمودند تا از كثرت ازدحام عمر و باهلى بغضب آمده بانگ زد دور شويد اين عبيدالله است مردم متفرق شدند شب را در قصر اماره روز كرد مردم را خبر دادند كه جمع شدند عبيد الله به منبر رفت خطبه خواند كوفيان را تهديد نمود و از سرپيچى يزيد سخت بترسانيد و در اطاعت يزيد وعده جايزه داد تمام رؤساى قبائل را جمع كرد گفت اگركسى را گمان بريد كه در مقام مخالفت يزيد برآيد نام او را نوشته به من دهيد اگر در اين امر سستى كنيد مال و خون شما بر من حلال خواهد بود.

مسلم از خانه مختار به خانه هانى بن عروه رفته و پنهان شد شيعيان مخفيانه خدمت آن جناب رفتند و بيعت مى كردند تا ۲۵۰۰۰ نفر با او بيعت نمودند ابن زياد غلام خود مَعقل را جاسوس قرار داد كه مسلم را پيدا كرده از احوال او اطلاع دهد معقل هر روز به بهانه شيعه و پيرو بودن خدمت حضرت مسلم مى رسيد و از اسرار شيعيان اطلاع مى يافت به ابن زياد خبر مى داد هانى خود را به تمارض زده تا به مجلس آن نرود روزى ابن زياد پدر زن هانى را خواند گفت چرا هانى نزد ما نمى آيد گفت بيمار است عبيدالله جواب داد شنيده ام خوب شده به نزد او برويد اگر خوب نشده به عيادت او مى روم ايشان نزد هانى رفتند بهر نحوى بود به نزدعبيدالله آوردند گفت به پاى خود بسوى مرگ آمده اى مناظره او با هانى طولانى شد تامسلم را به عبيدالله تحويل دهد هانى حاضر نگشت مهمان خود را باو دهد تا اينكه برخوردها زياد گرديد او را در اطاقى محبوس نمودند چون خبر هانى به مسلم رسيد مسلم فرمود در ميان بيعت كنندگان ندا كنند كه از براى قتال بيرون آيند بر در خانه هانى مردم جمع شدند و اصحاب مسلم قصر اماره را در ميان گرفتند سنگ مى افكندند و بر ابن زياد و مادرش دشنام مى دادند.

ابن زياد عده اى از اصحاب خود را براى فريفتن و تطميع اهل كوفه و بزرگانش از دارالاماره بيرون فرستاده بالاخره مردم را ترسانيدند و جمعى را تطميع كردند از سر مسلم متفرّق شدند تا وقت شد مسلم نماز مغرب را ادا كند از آن جماعت سى نفر باقى مانده بود چون بى وفائى آنها را ديد خواست از مسجد خارج شود هنوز به باب مسجد نرسيده بود كه ده نفر نيز نمانده بود وقتى پا از مسجد بيرون گذاشت هيچكس با او نبود متحيرانه در كوچه ها مى گشت تا به خانه طوعه رسيد چون پسرش به خانه نيامده بود طوعه بر در خانه به انتظار او ايستاده جناب مسلم او را ديد سلام كرد طوعه جواب سلام گفت سپس مسلم فرمود يا امة الله مرا سيراب كن طوعه آبى به مسلم آورد آن جناب خورد و در آنجا نشست طوعه ظرف را در خانه گذاشت برگشت ديد مسلم بر در خانه او نشسته گفت اى بنده خدا مگر آب نياشاميدى فرمود بلى گفت برخيز و به خانه خود برو مسلم جواب نفرمود دوباره طوعه كلامش را اعاده كرد مسلم همچنان خاموش بود تا دفعه سوم طوعه گفت برخيز من حلال نمى كنم در اين وقت از شب بر در خانه من بنشينى مسلم برخاست فرمود يا امة الله مرا در اين شهر خانه خويش نيست غريبم آيا ممكن است به من احسان كنى و مرا در خانه خود پناه دهى طوعه گفت قضيه شما چيست فرمود من مسلم بن عقيل هستم كه مرا كوفيان فريب دادند از ديار خود آواره كردند دست از يارى من برداشتند طوعه عرض كرد توئى مسلم فرمود بلى عرض كرد بفرما او را به خانه برد واطاقى داد طعام برايش حاضر نمود ولى مسلم ميل نفرمود بعد از مدتى پسر طوعه بنام بلال به خانه آمد ديد مادرش به آن اطاق رفت و آمد مى كند پرسيد طوعه خواست پنهان كند ولى پسر اصرار نمود طوعه خبر داد، فردا ابن زياد مردم را به مسجد جمع كرد گفت اى مردم مسلم گريخته در خانه هر كس ‍ پيدا شود و ما را خبر ندهد جان و مال او هدراست و هر كه او را به نزد ما بياورد ديه مسلم را به او خواهيم داد پسر طوعه خبر مسلم را داد ابن زياد لشكر به در خانه طوعه فرستاد مسلم نيز بيرون آمد مانند شير به لشكر حمله كرد مردم مى گريختند جمعى را به جهنّم واصل نمود آن جناب چنان شجاع بود مردم را به يكدست مى گرفت و بر بام بلند پرت مى كرد آنقدر جراحت بر بدن مبارك رسيد و نيزه بر پشت او زدند كه بى تاب گشت و دستگير كرده به نزد ابن زياد آوردند بعد از اين كه مسلم وصيت هاى خود را كرد بكربن حمران ملعون در موضعى از بام قصر سر مبارك را از تن جدا نمود و رأس نازنين به زمين افتاد و از پس آن بدن مبارك را نيز به زير افكند.

ابن زياد هانى را براى كشتن طلبيد فرمان داد هانى را به بازار برند و در مكانيكه گوسفندان را خريد و فروش مى كنند گردن زنند هانى را دست بسته از دارالاماره به آنجا آوردند غلام ابن زياد بنام رشيد آن مظلوم را به شهادت رساند ابن زياد سر مبارك مسلم و هانى را به يزيد فرستاد و يزيد از دروازه دمشق آويخت و به ابن زياد نامه نوشت و افعال او را ستود.

مادر مسلم ام ولد بود بنام عليه و پدرش عقيل برادر علىعليه‌السلام و زنش رقيه دختر حضرت علىعليه‌السلام بود و در وقت شهادت ۲۸ سال داشت و قاتل آن بزرگوار بكربن حمران احمرى بود و هانى ۸۹ ساله بود كه غلام تركى ابن زياد او را به شهادت رساند.

قبر شريف مسلم بن عقيل رحمة الله عليه در جنب مسجد كوفه واقع و زيارتگاه عامّه مى باشد و قبر مبارك هانى مقابل قبر مسلم واقع شده.

۳- امام حسينعليه‌السلام از مكه صبح امروز خارج شد و بطرف عراق رهسپار گرديد چنانكه در هشتم اين ماه توضيح داده شد.

۴- سد ابواب صحابه و فتح باب علىعليه‌السلام بر مسجد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

ابن مغازلى شافعى در مناقب صفحه ۲۵۴ از حذيفه نقل مى كند زمانيكه اصحاب پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه آمدند خانه اى نداشتند كه در آنجا بخوابند لذا در مسجد مى خوابيدند پيغمبر فرمود در مسجد نخوابيد زيرا محتلم مى شويد مردم در اطراف مسجد خانه ها ساختند و درها را به طرف مسجد گذاشتند حضرت معاذبن جبل را به نزد ابوبكر وعمر و عثمان و حمزه فرستاد كه درهاى خود را مسدود كنيد و از مسجد خارج شويد و آنها عرض كردند سمعا و طاعة، درهاى خود را به مسجد بستند و على در اين موضوع متردد بود پيغمبر اسلام خانه اى بنا كرد و فرمود اسكن ظاهرا مطهرا: على بنشين در اين خانه كه تو پاكيزه و پاك شده اى، حمزه عرض كرد يا محمد ما را از مسجد خارج مى كنى و پسران عبدالمطلب را سكونت مى دهى حضرت فرمود نه، هرگاه در اختيار من بود غير از شما كسى را نمى گذاشتم، والله اين را خداوند به على اعطاء كرد شيخ عبدالله حنفى در ارجح المطالب ص ۱۴۵ اين خبر را ثبت كرده.

حاكم در مستدرك جلد سوم ص ۱۲۵ مى نويسد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود تمام درها را ببنديد مگر باب على را، مردم اعتراض ‍ كردند حضرت بلند شد و به خدا حمد كرد فرمود من امر شده از طرف خداوند تمام درهائيكه به مسجد باز مى شود ببندم مگر باب على را و شما اعتراض كرديد البته والله من درى را نبستم و درى را نگشادم مگر خداوند دستور داده و من نيز تابع شدم.

احمد بن حنبل در مسند جلد چهارم ص ۳۶۹ نقل مى كند حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود تمام درهائيكه به مسجد باز مى شود ببنديد مگر باب على را.

۴- وفات آيت الله العظمى آقاى سيد ابوالحسن اصفهانى سال ۱۳۶۵ قمرى در نجف الاشرف صاحب كتاب نفيس وسيلة النجاة در فقه و ايشان فقيهى اصولى و رجالى و معقولى و منقولى و اشهر مراجع آن وقت بود و مردى كريم الطبع و سخى و داراى اخلاق فاضله.

در تاريخ آمده در سال ۱۳۴۱ دولت عراق به تحريك بيگانگان مراجع نجف و كربلا و كاظمين را به ايران تبعيد نمود كه در رأس آنها علامه اصفهانى قدس سرّه بود اين بزرگوار مخالفت شديد با استعمارگران انگليس مى كرد كه مى خواستند امتياز نهرين فرات و دجله را به دست گيرند و دولت عراق نيز موافقت مى نمود كه به آنها واگذار كند ايشان بعنوان اعتراض از نجف به كربلا آمدند ولى دولت عراق ايشانرا به ايران تبعيد نمود مردم ايران و علما از ايشان استقبال نمودند و معظم له وارد قم گرديد احمد شاه با جماعتى از وزراء به دست بوسى اين بزرگوار به قم مشرف شد تقريبا هفت ماه در قم اقامت كردند و به تدريس و مباحثه پرداختند فضلاء و دانشمندان از فيوضات ايشان برخوردار شدند اين بزرگوار شخصى صبور بود فرزندش ‍ جناب آقاى سيد حسن را در بين نماز مغرب و عشاء به قتل رساندند و در سن ۷۰ سالگى داغ اين فرزند را بدل نهاد ولى قاتل را عفو كرد و مانند اجداد طاهرينش صبرنمود و رحلت اين عالم بزرگ سبب شد حزب توده در ايران منحل و از بين برود.

روز دهم:

۱- عيد قربان

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعد از جنگ بنى قَينُقاع كه به قول اكثر در شوال سال دوم قمرى بعد از جنگ بدر بود به مدينه برگشت و به مصلّى رفت و با مسلمانان نماز عيد اضحى را خواند و يك يا دو گوسفند قربانى كرد و ساير اشخاص متمكن هم در اين روز قربانى كردند واين اولين نماز قربان واولين قربانى بود كه در اسلام بعمل آمد.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در قربانى كردن عادتش اين بود كه دو گوسفند نر و چاق و شاخدار مى خريد چون از نماز عيد و خطبه فارغ ميشد يكى را از گوسفندان در مصلى با دست خود ذبح مى كرد و مى گفت خدايا اين قربانى از جانب من مى باشد از طرف آنهائى به وحدانيت تو و رسالت من شهادت مى دهند، سپس ديگرى را مى آوردند از جانب خود ذبح مى كرد و مى گفت خدايا اين از جانب محمد و آل محمد باشد و خود و خانواده اش از گوشت هر دوقربانى مى خوردند و بقيه را به فقراء مى دادند.

۲- چهل شب از وعده خداوند گذشت كتاب توراة در الواح آسمانى مسطور به حضرت موسىعليه‌السلام نازل گرديد كه شرايع و قوانين در آن نوشته شده بود و خداوند متعال در سوره اعراف آيه ۱۴۲ فرموده و اعدنا موسى ثلثين ليلة و اتممناها بعشر فتمّ ميقات ربّه اربعين ليلة الى آخر يعنى ما به موسى سى شب وعده گذارديم سپس آنرا با ده شب ديگر تكميل كرديم به اين ترتيب ميعاد پروردگارش با او چهل شب تمام شد.

ظاهرا اين چهل شب يك ماه ذوالقعده و ده روز از ذوالحجّه بوده و تعبير از شب آوردن به جهت اينست كه مناجات موسى و گفتگوهايش با پروردگار در شب انجام مى گرفت.

در وسائل احكام شهر رمضان باب ۱۸ حديث ۱۶: امام صادقعليه‌السلام فرمود تورات در ششم ماه مبارك رمضان و انجيل در دوازدهم و زبور در هيجدهم و قرآن مجيد در شب قدر نازل گرديده.

بعيد نيست بگوئيم اين چهار كتاب در ماه رمضان به آسمان دنيا نازل گرديده و در روزهاى ديگر به زمين فرستاده شده چنانكه قرآن مجيد در شب قدر به آسمان دنيا آمده و در مدت ۲۳ سال تدريجا به پيامبر اسلام نازل شده.

۳- وفات مفسّر اعظم فخرالعلماء امين الملة و الدين ابوعلى فضل بن الحسن بن فضل طبرسى ملقب به امين الدين و امين الاسلام.

مرحوم در سال ۵۲۳ ق از مشهد به سبزوار رفت و در سال ۵۴۸ ق روز عيد قربان در سبزوار رحلت نمود و به مشهد انتقال دادند و در قبرستان معروف به قتلگاه بخاك سپردند و معظم له صاحب كتاب مجمع البيان در تفسير قرآن است كه به فرموده مرحوم شهيد ره مانند آن در تفسير نوشته نشده و تاءليفات ديگر از جمله كتاب الوسيط - الوجيز - جوامع الجمع - اعلام الورى و غيرها قريب به بيست كتاب مى باشد از ايشان بيادگار مانده و لازم به يادآوريست كه امروز بدن مبارك آن بزرگوار در ميان پارك در اطاقى زيارتگاه مجيّن شده است و در تاريخ آمده كه اين بزرگوار را شهيد كرده اند و كيفيت شهادتش را ننوشته اند.

روز يازدهم:

اولين روز از ايام تشريق (يعنى ايام معدودات) زائرين بيت خدا شب ۱۱ و ۱۲ بايد در منى باشند و كسانيكه در منى حضور يابند روزه گرفتن در اين ايام بر آنها حرام است.

روز دوازدهم: ۱- دومين روز از ايام تشريق

۲- نزول سوره مباركه نصر و اين آخرين سوره اى است كه به پيامبر اسلام نازل شده و اين سوره را توديع نيز گويند پيامبر اسلام بعد از اين سوره يك يا دو سال در حيات بود.

روز سيزدهم:

۱- سومين روز از ايام تشريق، اگر زائر خانه خدا تا شب سيزدهم در منى باشد واجب است شب سيزدهم را نيز در آنجا بماند و در روز رمى جمرات كند.

۲- هاجر مادر حضرت اسماعيل با مرض تب از دنيا رفت و هاجر كنيز ساره بود كه حضرت ابراهيم خريدارى كرد و با او مقاربت نمود و اسماعيل متولد شد و جناب اسماعيل بزرگترين اولاد حضرت ابراهيم بود ظاهرا مدفن هاجر مادر اسماعيل و مدفن خود اسماعيل و تعدادى از انبياء در جنب كعبه در محلى كه حجر اسماعيل ناميده شده مى باشد.

روز چهاردهم:

طبق روايات مشهوره مشركان نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و گفتند اگر راست مى گوئى و تو پيامبرى ماه را براى ما پاره كن فرمود اگر اين كار را بكنم ايمان مى آوريد عرض كردند آرى، شب چهاردهم ماه بود پيامبر از پيشگاه پروردگار تقاضا كرد آنچه خواسته اند به او بدهد ناگهان ماه به دو پاره شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنها را يك يك صدا زد و مى فرمود ببينيد و خداوند در سوره قمر مى فرمايد اقتربت السّاعة و انشقّ القمر و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سحر مستمرّ يعنى قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت (پيامبر آخر الزمان مبعوث شده و بعث آن دليل بر نزديك شدند قيامت است و ماه به معجزه او شكافت ولى كافران) هنگامى كه نشانه بر صدق دعوت پيامبر مى بينند اعراض كرده مى گويند اين سحرى هميشگى است كه مكرّر از او سر مى زند.

اكتشافات و مطالعات امروز چنين امر را نه تنها محال نمى دانند بلكه نمونه هاى آنها مشاهده مى شود مثلا پيدايش منظومه هاى شمسى كه اول جزء خورشيد بودند بعد جدا شدند و شهابها سنگهاى آسمانى هستند كه از كرات جدا مى شوند اين دليل متقن است كه در اجرام آسمانى انشقاق امكان پذير است.

روز پانزدهم:

ولادت با سعادت حضرت امام على النقى هادىعليه‌السلام در مدينه سال ۲۱۲ ق و مادر مكرمه اش سمانه بود و دوم و پنجم رجب نيز نقل شده و حضرت را ابوالحسن ثالث مى نامد و راجع به زندگانى اين بزرگوار در سوم رجب مشروحا متذكر شديم.

روز هيجدهم:

۱- عيد غدير خمّ:

خمّ صحرائيست كه بين مكه و مدينه در جحفه و بعضى گويند ۳ ميل از جُحفه دور است.

در سال دهم هجرت حجة الوداع واقع شد چون اعلام قصد حجة الوداع پيامبر كتبا و قولا ببلاد مسلمين رسيد جماعت كثيره از هر طرف حاضر شدند و در خدمت حضرت به مكه مشرف گشتند در مراجعت در صحراى خم جبرئيل نازل و سلام خداوند را با تاكيد شديد در نصب خلافت امير المؤمنين با اين آيه شريفه آورد: يا ايّها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته واللّه يعصمك من النّاس (مائده ۷۱) اى رسول به مردم برسان آنچه فرستاده شده بتو از طرف پروردگارت (يعنى خلافت امير المؤمنين را) و اگر نكنى تبليغ رسالت نكرده اى و خدا ترا از شرّ مردم نگاه مى دارد.

پيامبر از منافقان خائف بود از عداوتيكه با على داشتند حق تعالى ضمان فقط رسول خدا رااز شر ايشان كرد و تاكيد شديد در تبليغ اين رسالت در همان محل نمود تا آن جماعت به شهرهايشان متفرق نشده بشنوند و اتمام حجت شود.

پيامبر در غدير خم نزول نمود و مسلمين را امر به توقف فرمود تا عقب ماندگان برسند منادى نداكرد متقدمين برگشتند.

بامر حضرت از سنگها يا از جهاز شتر منبرى ترتيب دادند آن بزرگوار بالاى آن تشريف برد و على را با خود بالا برده در جانب راست نگه داشت بنا به بعضى تواريخ ۱۲۵۰۰۰ نفر جمعيت بودند حضرت خطبه اى بيان فرمود كه در كتاب احتجاج طبرسى ص ۳۰ مسطور است واولش الحمد لله الذى علافى توحده و دنى فى تفرده مى باشد.

حضرت از وفات خود خبر داد و فرمود انّى تارك فيكم الثقلين ما ان تمسّكتم به لن تضلّوا كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى فانهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض در ميان شما دو امانت سنگين يا نفيس مى گذارم ماداميكه به آن دو چنگ زده اى گمراه نخواهيد شد و آن دو قرآن و عترت من است كه از يكديگر جدا نشوند تا نزديك آب كوثر بر من وارد شوند.

ضمن خطبه با صداى بلند ندا فرمود آيا من اولى به نفس شما نيستم عرض ‍ كردند بلى، حضرت فرمود من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست خدايا دوست دار دوست على را و دشمن بدار دشمن على را، بعد از اتمام خطبه آيه شريفه نازل شد اليوم اكملت دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا امروز دين شما راكامل كردم و نعمتم را بر شما تكميل نمودم و اسلام را بعنوان آئين جاودان شما پذيرفتم.

ناگفته نماند حديث الثقلين را بزرگان علماء مذاهب مختلفه اسلامى در گذشته و نزديك در كتب خود اعم از صحاح و سنن و مسانيد و تفاسير و سير خود ضبط كرده اند مثلا صحيح مسلم در جزء هفتم ص ۱۲۲ و سنن ترمذى در جزء دوم ص ۳۰۷ و در عقد الفريد ابن عبدريّه در جزء دوم ص ‍ ۳۴۶ و غيرها.

در كتاب سياسة الحسينيه ربيعى ص ۱۸۰ آمده: رسول خدا در روز هيجدهم ذى الحجة در غدير خم بعد از اتمام خطبه به ابوذر فرمود كه اذان ظهر بگويد ابوذر در اذان پس از گفتن شهادت برسالت گفت اشهد انّ عليا ولى اللّه عده اى اعتراض نمودند و به شكايت نزد پيامبر اكرم رفتند و عرض كردند ابوذر در اذان بدعت گذاشت زيرا دو مرتبه شهادت به ولايت داد حضرت فرمود ابوذر خطا نكرده چون من امروز همان مطلب را ثابت مى كردم.

در ارشاد ص ۹۲ آمده پس حضرت نماز ظهر را خواند و به خيمه مراجعت نمود و فرمود خيمه اى براى علىعليه‌السلام در برابر خيمه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برپا كنند حضرت علىعليه‌السلام در آن خيمه نشست پيامبر فرمود مسلمانان فوج فوج خدمت علىعليه‌السلام رسيده تهنيت و مباركباد گويند و بامارت مؤمنين سلام دهند يعنى بگويند السلام عليك يا اميرالمؤمنين حتى به زنان خود و زنان مؤمنين دستود داد داخل خيمه علىعليه‌السلام شوند و بگويند السّلام عليك يا امير المؤمنين. ناگفته نماند كه پيامبر اسلام دو بار حج كرد يكى قبل از هجرت و يكى بعد از هجرت بعضى نوشته اند چهار يا سه بار عمره كرده است.

بشارة المصطفى ص ۱۴۴: زمانيكه روز قيامت شد پلى روى جهنم نصب مى شود از آن پل كسى نمى تواند عبور كند مگر جوازى نوشته باشد كه در آن قائل به ولايت على بن ابيطالب باشد خداوند فرموده وقفوهم انّهم مسؤ لون يعنى آنها را نگه داريد از ولايت علىعليه‌السلام سؤ ال خواهد شد.

ثواب الاعمال ص ۱۷۱:

حسن بن راشد مى گويد به امام صادق عرض كردند براى مؤمنين غير از عيد فطر و اضحى و جمعه عيد ديگرى هست؟ حضرت فرمود آنها را عيدى است بزرگتر از اينها و آن روزيست كه اميرالمؤمنين در آن بخلافت و سرورى مسلمين از جانب خدا نصب شد پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيمان ولايت اورا بر گردن مردان و زنان در غدير خم ممكن ساخت عرض كردم آن چه روزيست از ايام هفته؟ فرمود روزها ميگردد و مختلف مى شود سپس فرمود روز هيجدهم از ماه ذيحجة الحرام است سپس ‍ فرمود:

عبادت در آن روز برابر است با عبادت ۸۰ ماه و سزاوار است كه در آن روز بسيار ياد خدا كرده و درود بر پيامبر فرستاده شود و شخص به خانواده اش ‍ در طعام توسعه دهد.

امير المؤمنين كيست

سئل الصّادقعليه‌السلام عن القآئمعليه‌السلام يسلّم عليه بامرة المؤمنين قالعليه‌السلام لا ذاك اسم سمّى اللّه به اميرالمؤمنينعليه‌السلام لم يسم به احد قبله و لا يتسمّى به بعده الّا كافر قال جعلت فداك كيف يسلّم عليه قال يقولون السّلام عليك يا بقيّة اللّه.

از امام باقرعليه‌السلام نقل شده لم يتسمّ باسم امير المؤمنين غير علىعليه‌السلام الا مفتر كذّاب (سفينة البحار ج ۱ ص ۲۹).

يعنى از حضرت صادقعليه‌السلام راجع به قائم سئوال كردند آيا مى توان بايشان اين طور سلام كرد السّلام عليك يا امير المؤمنين، حضرت فرمودند اين اسمى است كه خدا على را ناميده كه قبر از او كسى به اين نام ناميده نشده و بعد از اين نيز ناميده نخواهد شد مگر كافر، عرض كردم فدايت شوم چطور براى امام زمان سلام كرده مى شود، فرمود مى گويند السّلام عليك يا بقية اللّه.

از امام باقرعليه‌السلام نقل شده غير از علىعليه‌السلام با نام امير المؤمنين كسى ناميده نشده مگر دروغگو.

تشريع اذان

قبل از جعل اذان مسلمانان با نداى الصّلوة جامعة به مسجد حاضر مى شدند.

من لا يحضره الفقيه ج ۱ ص ۱۸۳.

امام صادقعليه‌السلام فرمود هنگامى كه جبرئيل اذان را آورد سر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر دامان علىعليه‌السلام بود جبرئيل اذان و اقامه را به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تعليم داد هنگامى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سر خود را برداشت از علىعليه‌السلام پرسيد آيا صداى اذان جبرئيل را شنيدى عرض كرد آرى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بار ديگر سوال نمود آنرا حفظ كردى عرض كرد آرى فرمود بلال را حاضر كن و به او تعليم ده علىعليه‌السلام اذان را به بلال تعليم داد.

اول كسى كه در اسلام اذان گفت بلال بن رياح بود كه مادرش جمانه نام داشت و در بدر و احد و خندق و ساير مشاهد با حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود كنيتش ابوعبدالله و در سال ۱۸ يا ۲۰ در شام بطاعون وفات كرد و در باب صغير مدفون شد و قبرش مزار است.

فقيه ج ۱ ص ۱۸۴:

ابوبصير از يكى از صادقين روايت مى كند حضرت فرمود بلال عبد صالح بود، گفت بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بكسى اذان نمى گويم پس حىّ على خيرالعمل از اذان ترك شد.

بهجة الآمال ج ۲ ص ۴۲۶: بلال به ابوبكر بيعت نكرد و عمر گفت جزاى ابوبكر اينست كه ترا خريد و از غلامى آزاد نمود. بلال گفت اگر براى خدا آزاد كرده پس مرا براى خدا رها كند و اگر براى چيز ديگر آزاد كرده پس من اينجا هستم اما بيعت نمى كنم عمر گفت پدرت بميرد نزد ما مباش به شام برو و او به شام رفت و در آنجا درگذشت و در باب صغير دفن شد.

در بهجة الآمال ج ۲ ص ۴۲۳:

بلال شبى رسول خدا را درخواب ديد كه آن حضرت از اينكه بلال او را زيارت نمى كند گلايه مند بود بلال براى زيارت قبر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه آمد خود را روى قبر پيامبر انداخت و به خاك قبر مى ماليد.

در ص ۴۲۶ همان كتاب آمده روزى فاطمهعليه‌السلام فرمود دلم مى خواهد يكبار ديگر اذان بلال را بشنوم اين سخن به بلال رسيد اذان را شروع كرد وقتى بلال اللّه اكبر گفت فاطمه پدر بزرگوار و زندگانى او را بياد آورد گريه نمود وقتى به جمله اشهد انّ محمدا رسول اللّه رسيد فاطمه صيحه كشيد و بيهوش شد مردم گفتند اى بلال اذان را قطع كن كه دختر پيامبر از دنيا رفت و مردم خيال كردند كه فاطمه درگذشت بلال اذان را قطع نمود بعد فاطمه به هوش آمد و درخواست نمود بلال اذان را تمام كند ولى بلال خوددارى كرد عرض نمود مى ترسم جان شما به خطر افتد باين جهت فاطمه او را معذور داشت.

در اذان مدّ صوت پسنديده است:

امام صادقعليه‌السلام فرمود اذا اذنت فلا تخفينّ صوتك فانّ اللّه يا جرك مدّ صوتك، وقتى كه اذان مى گوئى صدايت را مخفى مدار زيرا خداوند متعال به جهت مدّ صوتت بتو جزا مى دهد.

۲- وفات يا شهادت (به سمّ) شيخ المشايخ و محيى آثار المذهب على بن عبدالعالى كركى ملقب به علائى و محقق ثانى ۹۴۰ ق در نجف و جلالت اين مرحوم در علم و فضل و كثرت تحقيق و متانت بالاتر از آنست كه در اين مختصر ذكر شود معظم له آثار نفيسه دارد از جمله: جامع المقاصد فى شرح القواعد - رساله جعفريّه - صيغ العقود و الايقاعات - شرح شرايع - شرح الفيّه - حاشيه ارشاد و غيرها كه بيشتر از بيست كتاب مى باشد.

۳- وفات خواجه نصيرالدين طوسى.

افضل الحكماء و المتكلمين استاد من تاءخّر و من تقدّم محقق بى نظير محمد بن الحسن الطوسى مشهور به خواجه نصير الدين طوسى در ۱۱ جمادى الاولى ۵۹۷ ق در طوسى بدنيا آمد و در همانجا نشو و نما كرد و مشغول تحصيل علوم معقول شد و نابغه زمان گشت و وزارت هلاكوخان را قبول نمود باين وسيله مغول خونخوار را تحت نفوذ خود درآورد تا آنجا كه توانست در احياى مذهب اثناعشرى اهتمال بكار برد و با زحمات طاقت فرساى آنروز تلّ بلندى كه درشمال غربى مراغه واقع است رصدخانه را ترتيب داد هزار افسوس از آن رو كه كمترين مدت رصد سى سال است در شانزدهمين سال تاءسيس رصدخانه در سال ۶۷۲ ق در بغداد آخر روز دوشنبه هيجدهم ذيحجة الحرام وفات يافت پسر بزرگ خواجه بعد از وفات پدر و سپس برادر كوچكش عهده دار تكميل رصد شد ولى كم كم رصد خانه متروك گرديد تا در اين زمان فقط اسمى از او مانده.

به موجب وصيت جنازه مرحوم را از بغداد به كاظمين نقل داده خواستند در سمت پائين پاى آن دو بزرگوار قبر حفر كنند ديدند قبرى آماده و حاضر و نوشته شده هذا قبر قد ادّخره الناصر باللّه العبّاسى لنفسه معلوم شد كه سى و چهارمين خليفه عباسى براى خود تهيه كرده بود لكن نصيب نشد خواجه را دفن نمودند و در روى قبرش نوشتند و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد.

گويند وقت وفات پرسيدند اجازه مى نمائى جنازه ات را به نجف الاشرف انتقال دهيم، فرمود من خجالت مى كشم از حضرت موسى بن جعفر كه وصيت كنم مرا از كاظمين بيرون ببريد.

قطب الدين اشكورى فرموده كه خواجه فاضل محققى بود كه گردنهاى افاضل از مخالف و موافق به جهت درك مطالب معقوله و منقوله او نزد او ذليل شده و جبهه هاى فحول به جهت اخذ مسائل فروعيه و اصوليّه بر آستان او خاضع شده بود.

مرحوم آثار نفيسى از خود به يادگار گذاشته از جمله: تجريد الاعتقاد - تذكرة فى الهيئة - تحرير اقليدسى - اثبات واجب الوجود - آداب متعلّمين - رساله اسطرلاب - اخلاق ناصرى - شرح الاشارات - الامامة - تهافت الفلاسفه - الجبر و الاختيار و غيرها كه قريب به ۷۸ كتاب است.

۴- فرقه ضالّه و هابيّه قتل عام در كربلا نمودند.

اول كسيكه تخم اين بدعت را كاشت احمد بن تيميه حنبلى بود كه در اواخر قرن هفتم هجرت خروج نمود و فقهاء آن زمان به فساد عقيده او حكم كردند.

والى مصر او را زندانى و در سال ۷۲۸ قمرى در زندان مراكش درگذشت پس از سه قرن محمد بن عبدالوهاب اين تخم را آبيارى كرد و بدعتهاى ابن تيميه را زنده نمود.

محمد بن عبدالوهاب بن سليمان التميمى از اعراب باديه نجد در سال ۱۱۱۱ ق متولد شد و در بصره مقيم بود كه در نزد شيخ محمد بصيرى تحصيل علم كرد پس از چندى به اصفهان آمد و در احكام شرع تغييراتى داد و ازمذهب سنى و شيعه تبرى نمود ومذهب جديدى اختراع كرد سپس ‍ از اصفهان به نجد آمد و اين عقايد فاسده را در ميان ايلات و عشاير اعراب نشر نمود جمع كثيرى بر سر خود جمع كرد و از جمله عقايد او تحريم تذهيب و تزيين روضات متبركه و منصب قبه و تحريم احتفال به اموات حتى انبياء و ائمهعليه‌السلام را.

شيخ عبدالعزيز نامى از مشايخ نجد كه خيال سرورى داشت و حنبلى مذهب بود ابن وهّاب به او تقرب جست شيخ عقايد او را پسنديد و مصنفات او را در بلاد نجد شيوع داد تابعين محمد بن عبدالوهاب را وهّابى گويند و محمد در سال ۱۲۰۶ قمرى وفات كرد عبدالعزيز بعد از مدتى با جمعى به تسخير حرمين روى آورد خزائن مدينه را غارت كرد و اموال مردم را به غارت برد پس از آن به خيال هدم قبّه منوره نجف الاشرف پرداخت و اين امر مهم را به پسرش مسعود موكول كرد مسعود دو بار به قصد هدم قبر مبارك علىعليه‌السلام به نجف تاخت ولى از استحكام قلعه و اجتماع عرب خزاعى شيعه كارى نتوانستند به كنند سپس مسعود از طرف عبدالعزيز مأمور تاراج كربلاى معلّى شد روز عيد غدير خمّ در سال ۱۲۱۶ ق كه اغلب مردم كربلا به نجف مشرف شده بودند با دوازده هزار نفر سوار به كربلا وارد شدند و در عرض ۶ ساعت نزديك به شش هزار نفر را به قتل رسانيدند از جمله عبدالصمد همدانى مؤلف بحرالمعارف و به قصد قتل آقا سيد على صاحب شرح كبير معروف به رياض افتادند سيد اهل و عيال و اموال خود را به مواضع ديگر نقل داده بود و خودش با يك طفل شيرخوار در يكى از خانه هاى فوقانى كه از براى هيزم تهيه گشته بود در زير سبدى پنهان شد و آنها داخل آشپزخانه شده تفتيش كردند كسى نيافتند خداوند سيد و بچه شيرخوار را از شر ايشان حفظ نمود.

وهابيّون به جرئت خود افزودند ضريح حضرت اباعبدالله را شكستند و صندوق منوّر را از جاى بركندند تمام آلات زر و سيم و جواهر رنگين حرم را به يغما بردند و به جهت مزيد توهين هاون قهوه را طرف بالاى سر مقدس ‍ گذاشتند و قهوه خرد كردند و از چوب صندوق مطهّر قهوه را پختند و مقربان سعود آشاميدند.

۵- تولد شيخ بزرگوار خاتم المجتهدين عالم مدقّق مرتضى انصارى در دزفول ۱۲۱۴ قمرى و در سال ۱۲۸۱ ق در ۱۸ جمادى الثانيه در ۶۷ سالگى وفات نمود.

۶- كشته شدن عثمان بن عفان ۳۵ ق.

در ايام خلافت عثمان چيزهائى ظاهر شد كه بر مردم گران آمد از جمله زدن عمار و بذل مال بسيار از بنى اميه و تبعيد ابوذر به ربذه، لذا قريب به هزار نفر از مصريان به مدينه آمدند و همچنين از بصره و كوفه و جمعى از مهاجر و انصار جمع شدند و به عثمان اعتراض كردند از جمله گفتند چرا عبدالله بن سرح را كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خون او را هدر كرده بود والى مصر كردى و چرا كتاب خدا را سوزاندى و چرا حكم بن ابى العاص را كه پيامبر از مدينه طرد كرده بود به مدينه آوردى ووو.

روز جمعه عثمان به منبر رفت مردم شوريدند و به سر او ريختند عثمان غشّ كرد و به زمين افتاد سپس او را به منزلش بردند.

بعد راى مسلمين بر اين قرار گرفت كه عبدالله بن ابى سرح را از مصر عزل كند و جناب محمد بن ابى بكر را والى مصر نمايد عثمان قبول كرد و محمد با جمعى از مهاجر و انصار به جانب مصر روانه شدند در بين راه قاصدى ديدند كه از مدينه به تعجيل به طرف مصر مى رود و تفتيش نمودند نامه اى به مهر عثمان يافتند كه در آن نوشته شده اى عبدالله در حكومت خود ثابت هستى و سخن محمد بن ابى بكر را قبول نكن و او را غفلتا به قتل برسان.

محمد با مهاجر و انصار به مدينه برگشت و صحابه را جمع نمود نامه را نشان داد مردم به قاصد عثمان دشنام دادند و اهل مصر و مهاجر و انصار جمع شدند و باب خانه عثمان را سوزاندند مروان بن حكم و سعد بن عاص و مغيره و عبدالله بن عبدالرحمن و ساير اقارب عثمان با پانصد مرد مشغول قتال با آن جماعت شدند، بالاخره جمعى از عثمانيان كشته شد آن روز را يوم الدار گويند.

محمد بن ابى بكر داخل خانه گرديد و ريش عثمان را گرفت و خواست ضربتى بزند اقدام نكرد و كنانة بن بشر عمودى بر فرق عثمان زد و سودان بن عمران شمشيرى به وى زد و عمرو بن حمق بروى سينه عثمان نشست او را طعن زد تا از دنيا رفت سه روز بدنش به روى زمين ماند سپس در مدينه درحشّ كوكب كه مقبره يهوديان بود بدون غسل و نماز در شب با لباسى كه كشته شده بود دفن كردند.

در تاريخ آمده جنازه عثمان را بر مزبله انداختند سه روز همانطور ماند بعد از ۳ روز درحش كوكب خارج از بقيع دفن نمودند وقتى معاويه به امارت رسيد امر كرد ديوار را خراب كردند و داخل بقيع نمودند و دستور داد مردم مُردگان خود را حول قبر عثمان دفن كنند تا به مقابر مسلمين در بقيع برسد.

موقع فوت در سن ۸۱ يا ۸۸ بود و مدت حكومت ۱۱ سال و يازده ماه و ده يا ۱۷ روز بعضى ۱۲ سال نوشته اند و مادرش اروى دختر كريزبن ربيعه بود.

عثمان هشت زن داشت بنامهاى: فاخته - فاطمه - امّ البنين دختر عيينه - رمله - ام عمرو - رقيّه و ام كلثوم دختران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ۱۱ پسر ۶ دختر يا ۸ پسر و ۹ دختر داشت.

ناگفته نماند كه عثمان اول با رقيه ازدواج كرد چندين مرتبه آن مخدره را زده بود و او به پدر بزرگوارش شكايت نمود دفعه چهارم علىعليه‌السلام را فرستاد و فرمود شمشير بردار برو بخانه عثمان و رقيّه را بياور و اگر عثمان مانع شد او را به قتل برسان.

حضرت علىعليه‌السلام رقيه را آورد پشت آن مخدره مجروح شده بود حضرت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود قتلك قتله اللّه.

روز چهارم جناب رقيه از دنيا رفت، بعد با ام كلثوم ازدواج كرد در سال ۷ يا ۹ از دنيا رفت و اولادى نداشت.

ناگفته نماند بعضى نوشته اند كه رقيّه و ام كلثوم دختران پيامبر و خديجه نبودند بلكه دختران هاله خواهر خديجه بودند پدر آنها از بنى مخذوم بود و چون از دنيا رفت و هاله فقير و بى شوهر مانده بود خديجه آن دو دختر را تكفّل نمود و هاله از دنيا رفت و خديجه آن دو دختر را تكفّل نمود چنانكه در جلد ۶ بحار ص ۷۲۰ نقل فرموده.

در تتمة المنتهى ص ۷ آمده روزيكه عثمان از دنيا رفت نزد خازن او از مالش ‍ ۱۵۰ هزار دينار و هزار هزار درهم بود و قيمت ضياع او كه در وادى القرى و حنين بود صد هزار دينار به شمار رفته و اسب بسيار و شتر بى شمار از او باقى ماند و در ايام حيات او عده اى به سبب عطاياى او مالدار شدند از جمله زبير بن عوام - عبدالله بن عوف - سعد بن ابى وقّاص - زيد بن ثابت و هم عثمان باقارب خود از بنى اميه مال بسيار بخشش كرد واقدى نوشته كه ابوموسى اشعرى مال بسيارى از بصره به عثمان فرستاد عثمان تمام آن مال را ميان اهل و اولاد خود با كاسه قسمت كرد.

عمال عثمان در مصر عبدالله بن ابى سرح و در شام معاويه و در بصره عبدالله بن عامر و در كوفه وليد بن عقبه كه بكثرت فسق و فجور معروف بود بحدى كه با حالت مستى و نماز صبح به مسجد آمد و چهار ركعت خواند و گفت اگر مى خواهيد زيادتر كنم.

برخى از كارهاى عثمان در زمان خلافت

۱- عثمان وليد بن عقبه را امارت كوفه داد كه شارب الخمر بود، يك روز وليد مست به مسجد آمد و نماز صبح را چهار ركعت خواند اهل كوفه به عثمان شكايت كردند.

عثمان وليد را با دو نفر شاهد به مدينه طلبيد به شاهدين گفت شما ديديد كه وليد شرب خمر مى كند گفتند نديديم ولى خمر قى كرد و ريشش آلوده به خمر شد شاهدَين را حدّ زد. حضرت علىعليه‌السلام مطلع شد به عثمان فرمود تو حدود الهى را ترك كردى شاهد را بجاى فاسق حد زدى، عثمان وليد را حد زد و از حكومت كوفه عزل نمود.

۲- عبدالله بن مسعود يكى از اخصّ اصحاب پيامبر بود موقعيكه از عراق با كاروان مى آمد از ربذه مى گذشتند و ابوذر در ربذه از دنيا رفت زن و غلامش ‍ با او بودند به عبدالله و دوستانش اطلاع دادند آمدند و ابوذر را دفن كردند عثمان چهل تازيانه به عبدالله زد به جهت دفن ابوذرّ.

۳- بنى اميّه را متولى برممالك كرد.

۴- عبدالله بن مسعود چون به فسق و ظلم عثمان شهادت مى داد، ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نوشته كه عثمان عبدالله را آن قدر زد كه بعض ‍ استخوان سينه اش شكست در بعض روايات آمده كه ابن زمعه را دستور داد او زد.

۷- در سال ۳۰ عثمان تمام مصاحف را از شهرها طلبيد و مصحفى كه ابوبكر بجهت خود نوشته بود بعد بدست عمر بن خطاب رسيد بعد بدست حفصه بود آن را گرفت به زيد بن ثابت داد گفت از روى اين مصحف بنويسد و باقى مصاحب را سوزاند.

و بعضى نوشته كه همه را جمع كرد بر قرائت زيد بن ثابت و ساير مصاحف را سوزاند.

۸- براى خود بناى عالى و شيك در مدينه بنا كرد و درهاى چوبى قيمتى ترتيب داد.

۹- در سال ۳۴ اصحاب پيامبر قبايح اعمال عثمان را بر ورقه اى نوشتند و آنرا به عمار بن ياسر و عده اى دادند كه نزد عثمان ببرند، عمار آورد و به عثمان داد چند سطر از آنرا خواند به غضب آمد و امر كرد غلامانش دست و پاى عمار را كشيدند و عثمان با پاى خُفّ دار از اسافل او آن قدر زد كه مرض فتق عارض شد و بى هوش گشت نماز ظهرين و مغربين از عمّار فوت گرديد.

۱۰- مى نويسند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون مى خواست خطبه نماز جمعه را ايراد نمايد بلال ره در كنار درب مسجد اذان مى گفت و پس از خطبه اقامه گفته نماز برپا مى كردند و درخلافت ابوبكر و عمر كار باين طريق بود ولى درزمان عثمان مردم بسيار شدند دستور داد بالاى خانه او كه در بازار بود اذان ديگرى پيش از اذان معمولى بگويند و اين اذان را ثانى و گاها ثالث گويند و بدعت است چون زائد بر روش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود زيرا بعدا ايجاد شده.

ثالث گفته اند باعتبار اينكه اقامه بر آنها منضم شده يا با اذان صبح اذان سوم مى شود (نقل از بحار جلد ۸۹ ص ۱۵۰)

ولى محققين از علماء شيعه مى نويسند:

الاذان المنهى عنه هو الاذان بعد نزوله مضافا الى الاذان عند الزوال يعنى اذانيكه نهى شده اذانيست كه خطيب بعد از نزول از منبر علاوه از اذان قبلى اذان ديگرى گفته شود (فرموده ابن ادريس)، يعنى اول اذان ظهر گفته مى شود بعد خطيب خطبه را ايراد مى كند بعد از اتمام خطبه اقامه گفته نماز را برپا مى كنند اگر بعد از پائين آمدن خطيب از منبر اذان داده شود اين اذان بدعت است كه اذان ثانى و يا ثالث باعتبار اينكه يكى اذان صبح و ديگرى اذان ظهر و ديگرى اذان قبل از اقامه است يا با اقامه اذان سوم گويند كه به اقامه اذان گفتن معروف است.

(در معتبر آمده) الاذان الثانى بدعة و بعض اصحابنا يسميه الثالث لانّ النّبىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرع للصّلاة اذانا و اقامة فالزيادة ثالث و سمّيناه ثانيا لانه يقع عقيب الاذان الاوّل و مابعده يكون اقامة (جواهر ج ۱۱ ص ۳۰۴)

۱۱- باز در سال ۳۴ عثمان مال زيادى به بنى اميه بذل نمود خصوصا به مروان و حارث بن حكم و زيد بن ثابت، ابوذرّ شنيد و بآواز بلند قرائت كرد والّذين يكنزون الذّهب و الفضّة و لا ينفقوفى سبيل اللّه فبشرهم بعذاب اليم، به عثمان رساندند كه ابوذر به تو عيب مى كند عثمان كسى فرستاد كه ابوذر اين كارها را مكن، ابوذر گفت عثمان مرا از قرائت قرآن نهى مى كند.

۱۲- ابوذرّ را تبعيد كرد:

ابوذرّ به خلافت كاريهاى عثمان اعتراض مى كرد در سال ۳۴ عثمان دستور داد مروان ابوذرّ و عيالش ام ذَرّ را بربذه تبعيد كند و بعد از چند روز ابوذر در ربذه مريض شد و از دنيا رفت.

۱۳- دو خطبه نماز عيد فطر و قربان بعد از نماز عيدين است ولى عثمان مقدم كرد برخلاف سنت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .

۱۴- به احكام الهى جاهل بود:

مثلا زنى با شوهرش مجامعت كرد بعد از شش ماه زائيدن به عثمان رساندند امر كرد زن را رجم كنند علىعليه‌السلام نزد عثمان رفت فرمود خداوند مى فرمايد حمله و فصاله ثلاثون شهرا، يعنى مدت حمل و زمان بازگرفتن او از شير سى ماه است، و در آيه ديگر مى فرمايد و فصاله فى عامين يعنى مدّت باز گرفتن او از شير ۲ سال است پس اقل مدت حمل ۶ ماه است.

عثمان به جهالت خود پى برد و كسى فرستاد كه رجم نكنند در حاليكه رجم كرده بودند و زن بى چاره كشته شده بود.

كامل بهائى ج ۲ ص ۱۱۸: بعد از قتل عثمان سال ۳۵ ق مردم در مسجد رسول خدا حاضر شدند معلوم است كه عثمان چه ظلم هائى كرده صلاح آنست كه امامت و خلافت را به على دهيم كه مستحق آنست و او صالح و عالم و عابد و در اول همه اين كار حق او بود.

عمار و ابن تيهان و رفاعه و مالك و ابوايوب و غيرهم گفتند ما از كلام شما برنگرديم و باتفاق به در خانه على رفتند ازدحام نمودند و على از اين كار ناراحت بود زيرا غدر طلحه و زبير را مى دانست مردم گفتند اگر بيعت را قبول كنى فبها و الّا ترا هم مثل عثمان مى كنيم اول كسيكه بيعت كرد طلحه و زبير بود على رو به طلحه و زبير كرد و فرمود مرا ترك كنيد غير از من را بخواهيد من از شما بيعت نمى گيرم زيرا از شر شما ايمن نيستم آخر الامر همه صحابه و اهل مدينه از جان و دل بيعت كردند ازدحام مردم چنان بود كه نزديك شد مردم هلاك شوند حضرت فرمود سلاح در آنست كه به مسجد رويم تا مردم بدانند و به بيعت رغبت كنند در مسجد مهاجر و انصار بر على بيعت كردند مگر چهار نفر: عبدالله بن عمر - سعيد بن ابى وقاص - حسان بن ثابت - اسامة بن زيد.

حضرت خطبه بليغ ايراد فرمود و مردم را به اطاعت خدا و رسول خدا و اطاعت خود دعوت كرد. فرمود شما را معلوم است كه اين كار از آن من بود كه به ظلم از دست من گرفتند و از منبر به پائين آمد و ولات را در شهر كه از طرف عثمان بودند معزول نمود مگر ابوموسى اشعرى را.

حضرت مدت چهار سال و نه ماه و چند روزى حكومت كرد.

روز بيست و دوم:

۱- ورود اولاد يعقوب به مصر

پسران يعقوب بار سوم مال مختصرى را براى خريدن غله برداشته و با پدر خداحافظى كرده بسوى مصر حركت كردند و وارد مصر شدند پس از استراحت به نزد عزيز مصر يعنى يوسف رفتند و گفتند ما و خاندانمان به قحطى و مضيقه دچار شده ايم مال ناچيز آورده ايم تنها اميدمان بلطف تو است انتظار مى رود پيمانه ها راكامل كنى، در تاريخى آمده كه يعقوب نامه به عزيز مصر نوشته بود كه در آن فقدان يوسف و گرفتارى بنيامين اظهار تاسّف كرده و آزادى بنيامين را از او درخواست نموده، يوسف نامه پدر را بوسيد و روى چشم نهاد به حدّى گريست كه پيراهنش تر شد و رو كرد به برادران و گفت هيچ ميدانيد كه با يوسف و برادرش بنيامين چه كرديد برادران در تعجب ماندند و گفتند آيا توئى يوسف گفت آرى و اين هم برادر من بنيامين است و يوسف لطف بى اندازه خداوند را بر آنها متذكر شد.

برادران اعتراف به خطاى خويش كردند گفتند اميد عفو و بخشش از تو داريم يوسف گفت امروز بر شما ملامتى نيست خاطر جمع باشيد و گذشته ها را ناديده مى گيرم و از خداوند طلب عفو براى شما مى كنم.

يوسف پيراهنش را داد و گفت ببريد روى صورت پدرم بيندازيد تا بينا شود و همگى با هم پيش من آئيد.

برادران به نزد يعقوب به كنعان برگشتند و يكى از پسران پيراهن را به صورت يعقوب انداخت و چشمش به طريق اعجاز بينا شد همگى به نزد يوسف به مصر رفتند.

۲- شهادت ميثم تمار در كوفه ۶۰ قمرى به دستور ابن زياد ۱۰ روز قبل از ورود امام حسينعليه‌السلام به كربلا.

چون عبيدالله بن زياد به كوفه آمد مُعرّف را طلبيد و احوال ميثم را پرسيد معرّف گفت به حج رفته گفت اگر نياورى ترا به قتل مى رسانم معرّف مهلت خواست باستقبال ميثم به قادسيه رفت در آنجا ماند تا ميثم برگشت او را گرفت و نزد ابن زياد آورد وقتيكه داخل مجلس شد حاضران گفتند او مقرب ترين مردم نزد علىعليه‌السلام است عبيدالله گفت تو اين جرئت دارى كه اينطور سخن گوئى اكنون از على بيزارى بجوى ميثم گفت اگر نكنم چه خواهى كرد گفت بخدا سوگند ترا به قتل مى رسانم ميثم فرمود مولاى من علىعليه‌السلام مرا خبر داده كه تو مرا به قتل خواهى رسانيد و با نه نفر ديگر بر در خانه عمر و بن الحريث بر دار خواهى كشيد.

عبيدالله امر كرد مختار و ميثم را به زندان ببرند و ميثم به مختار گفت تو آزاد خواهى شد ولى مرا اين مرد خواهد كشت سپس مختار را بيرون بردند كه بكشند قاصدى از جانب يزيد آمد كه مختار را رها كند ولى ميثم را بر در خانه عمروبن الحريث بر دار كشيد عمرو به جاريه خود امر كرد زير دار را جاروب كند و بوى خوش بسوزاند پس ميثم شروع كرد بر سر دار فضائل اهل بيت را بيان مى فرمود و در لعن بنى اميه و آنچه واقع خواهد شد و از انقراض بنى اميه نقل مى فرمود تا اينكه بابن زياد رساندند كه اين مرد شما را رسوا كرد آن ملعون امر كرد دهان او را لجام زدند كه نتواند سخن بگويد روز سوم ملعونى آمد و حربه در دست گفت بخدا اين حربه را به تو خواهم زد با آنكه مى دانم روزها روزه هستى و شبها به عبادت حق مشغولى حربه را بر تهيگاه ميثم زد كه باندرون رسيد در آخر روز از سوراخ ‌هاى بينيش خود روان شد و بر ريش و سينه مبارك جارى گرديد روح مقدسش به عالم بقا پرواز نمود و شهادت جناب ميثم ده روز پيش از ورود امام حسينعليه‌السلام به كربلا بود و شبى ۷ نفر از خرما فروشان مخفيانه آمدند و ميثم را بردند و در كنار نهرى دفن نمودند آب بر روى او افكندند تا ندانند كه قبر ميثم در كجاست سپس مأمورين هر چه تفحّص كردند نيافتند.

روز بيست و سوم:

وفات شيخ المحدثين خرّيت الحديث راوية الخبر ثقة الاسلام و المسلمين شيخ عباس بن محمد رضا بن ابى القاسم القمى از افاضل علماى مصر خود بشمار مى رفت.

مرحوم شيخ در سال ۱۲۹۴ قمرى در قم متولد شد در آنجا مشغول تحصيل گشت و در هيجده سالگى به نجف الاشرف مشرف گرديد از استادانى همچون محدّث نورى كسب دانش كرد و در آنجا بر اثر كسالت مزاجى بقم مراجعت فرمود و در سال ۱۳۳۲ به مشهد مقدس مهاجرت نمود در سال ۱۳۵۰ بعزم زيارت به نجف الاشرف مشرف شد و در سال ۱۳۵۹ به جهت بيمارى و ضعف مزاج در شب ۲۳ ذيحجة الحرام در نجف به رحمت ايزدى پيوست و در صحن حضرت على در ايوان سوم از ايوانهاى شرقى باب القبله جنب استادش محدث نورى ره مدفون گرديد.

مرحوم تاءليفات كثيره دارد كه در فوائد الرّضويه صفحه ۲۲۱ نام برده از جمله:

مفاتيح - منتهى الآمال - تتمة المُنتهى - فوائد الرضويّه - الكنى و الالقاب ترجمه عروة - نَفَس المهموم و نفثة المصدور - هداية الانام - سيفنة البحار و غيرها من الكتب كه تقريبا به ۶۳ كتاب مى رسد.

روز بيست و چهارم:

روز مباهله در سال دهم هجرى.

يك هيئت شصت نفرى از اشراف نصاراى نجران به اتفاق ۳ تن از رؤسا بنامهاى عاقب - سيّد - ابوحارثه (اُسقف) بنا بدعوت پيامبر اسلام به مدينه آمدند و به حضور پيامبر رسيدند اسقف سئوال كرد يا محمد چه مى گوئى درباره عيسى؟ حضرت فرمود او بنده و رسول خدا بود گفتند هرگز ديده اى فرزندى بدون پدر بدنيا آيد اين آيه نازل شد: انّ مثل عيسى عنداللّه كمثل آدم خلقه من تراب ثمّ قال له كن فيكون يعنى فضيّه عيسى نزد خدا مانند قضيّه آدم است كه او را از خاك آفريد بدون پدر و مادر، بالاخره مناظره بطول انجاميد و ايشان لجاجت و خصومت كردند خداوند فرمود حاجّك فيه من بعد ما جائك من العلم الخ (آل عمران آيه ۶۱) يعنى پس از اين استدلالات روشن اگر كسى درباره عيسى با گفتگو كند به آنها بگو: بيائيد ما فرزندان خود را دعوت كنيم و شما نيز فرزندانتان را دعوت كنيد و ما زنان خويش را دعوت كنيم شما نيز زنان خود را دعوت كنيد و ما از نفوس خود دعوت كنيم شما هم از نفوس خود دعوت كنيد آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم بعد از نزول آيه قرار شد روز ديگر مباهله كنند نصارا بجاى خود برگشتند بعد از شورى ابوحارثه گفت اگر محمد فردا با فرزندان و اهل بيت خود بيايد به ترسيد و مباهله نكنيد و الّا مباهله نمائيد.

(مباهله يعنى نفرين و لعن كردن دو نفر بيكديگر)

فردا صبح رسول خدا به خانه علىعليه‌السلام تشريف فرما شد و دست حسنين را گرفت و حضرت امير المؤمنين در پيش روى آن حضرت و حضرت فاطمه در عقب سر آن حضرت از مدينه براى مباهله بيرون آمدند ابوحارثه ديد پرسيد آنها كيستند هر يك را به او معرّفى كردند.

حضرت پيامبر آمد در صحرا بدو زانو نشست تا مباهله كنند، عاقب و سيّد فرزندان خود را برداشتند و براى مباهله مى آمدند ابوحارثه گفت بخدا سوگند چنان نشسته است كه پيامبران براى مباهله مى نشينند (بروايتى گفت من روهائى مى بينم كه اگر از خدا بخواهند كوهيرا از جاى خود بكند البته خواهد كرد پس مباهله نكنيد كه نصارى هلاك مى شوند) ابوحارثه برگشت سيد گفت اى ابوحارثه بمباهله بيا، گفت اگر محمد برحق نبود چنين جرئت بر مباهله نمى كرد و اگر مباهله كند پيش از آنكه سال تمام شود يك نصرانى نمى ماند، بالاخره گفتند اى اباالقاسم مباهله نمى كنيم و مصالحه مى كنيم حضرت قبول كرده مصالحه نمود كه هر سال دو هزار حُلّه كه قيمت هر حله ۴۰ درهم باشد بدهند و اگر جنگى روى دهد سى عدد زره و سى عدد نيزه و سى اسب به عاريه دهند و صلح نامه را نوشتند و برگشتند و بعد از اندك مدتى به حضور پيامبر معاودت نموده و مسلمان شدند شك نيست كه حديث مباهله در تمام كتب شيعه آمده و در بسيارى از كتب عامّه نيز نقل شده از جمله در صحيح مسلم - مُسند احمد - سنن ترمذى و غيرها آمده كه آيه راجع به پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام است و اين يك دليل بر فضيلت على بر سايرين مى باشد كه پيامبر در مباهله على را برد با اينكه ساير افراد نيز در مدينه بودند.

۲- خاتم بخش:

يعنى روزيكه حضرت امير المؤمنين انگشتر خود را در ركوع به سائل اعطا كرد و آيه ۵۵ از سوره مائده نازل گرديد.

مرحوم نيشابورى در روضة الواعظين مى نويسد امام باقرعليه‌السلام فرمود گروهى از يهود مسلمان شدند و به حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و عرض كردند يا نبى اللّه بعد از شما وصىّ و خليفه شما كيست اين آيه نازل شد: انّما وليّكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصّلوة و يؤ تون الزّكوة و هم راكعون (مائده آيه ۵۵) يعنى رهبر و سرپرست شما تنها خدا و پيامبر او و آنهائيكه ايمان آورده اند و نماز مى خوانند و در حال ركوع زكات مى پردازند، حضرت فرمود برخيزيد به مسجد برويم به نزديك مسجد رسيدند سائلى از مسجد خارج مى شد حضرت سوال كرد كسى بتو چيزى داد عرض كرد بلى اين انگشتر را داد حضرت فرمود چه كسى داد عرض نمود اين مرديكه نماز مى خواند حضرت پرسيد در چه حالى داد عرض كرد در حال ركوع پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تكبير فرمود و اهل مسجد (به متابعت از حضرت) تكبيرگفتند حضرت فرمود بعد از من او ولىّ شماست.

ولىّ يعنى سرپرست و رهبر مادى و معنوى يعنى سرپرست شما فقط خدا و پيامبر و على بن ابيطالب است در اين آيه ولايت على به ولايت پيامبر و ولايت خدا مقرون شده.

در بسيارى از كتب اسلامى و منابع اهل تسنن روايات متعددى دائر بر اينكه آيه فوق در شاءن علىعليه‌السلام نازل گشته نقل گرديده حتى در بعضى مسئله بخشيدن انگشتر در حال ركوع نيز نقل شده.

اين روايت بطريق ابن عباس و عمار ياسر و جابر بن عبدالله انصارى و غير هم نقل گشته.

متجاوز از سى كتاب از كتب اهل تسنن حديث خاتم بخش را در كتب خود آورده اند از جمله تفسير طبرى ج ۶ ص ۱۶۵ و ذخائر العقبى محبّ الدين طبرى ص ۸۸ وزمخشرى در كشّاف ج ۱ ص ۳۴۷ ومنابع اين حديث در كتاب احقاق الحق از ص ۳۹۹ از اهل سنت نقل شده اين مسئله بقدرى روشن است كه حسان بن ثابت شاعر زمان پيامبر مضمون اين روايت را در شعر خود آورده:

فانت الذى اعطيت اذ كنت راكعا

زكاتا فدتك النفس يا خير راكع

فانزل فيك اللّه خير ولاية

و بيّنها فى محكمات الشّرايع

يعنى تو بودى كه در حال ركوع زكات بخشيدى جان بغدادى تو باد اى بهترين ركوع كنندگان، و بدنبال آن خداوند بهترين ولايت را درباره تو نازل كرد و در ضمن قرآن آنرا ثبت نمود.

روز بيست و پنجم:

۱- نزول سوره هل اتى (انسان).

علماى شيعه همه اتفاق نظر دارند كه هيجده آيه با مجموع سوره انسان در حق اهل بيت عصمت على و فاطمه و حسن و حسين نازل شده همگى در كتب تفسير يا حديث روايت مربوطه به اين آيات را به عنوان يكى از افتخارات و فضائل اهل بيت مى شمارند و در ميان اهل سنت اين روايت كه ذكر خواهد شد از روايات مشهور بلكه متواتر است از جمله: زمخشرى حنفى در جلد ۴ كشّاف ص ۱۶۱ نقل مى كند

ابن عباس رضى الله عنه نقل كرده كه حسن و حسين مريض شدند پيامبر با جماعتى از ايشان عيادت نمودند مردم عرض كردند يا اباالحسن نذر كن، على و فاطمه و فضه كنيز آنها نذر نمودند اگر هر دو شفا يابند سه روز روزه بگيرند بعد هر دو خوب شدند على از يك يهودى سه صاع جو قرض كرد (بعضى نوشته براى ريسيدن پشمى به يك يهودى سه صاع را مزد گرفت) و فاطمه آرد نمود و از يك صاع آن پنج قرص نان پخت و آماده كرد تا با آن افطار كنند سائلى ايستاد عرض كرد السّلام عليكم اهل بيت محمد، مسكينم بمن اطعام كنيد آنها نان خود را به مسكين دادند و با آب افطار نمودند روز دوم يتيم آمد و روز سوم اسير آمد نان خود را به آنها دادند صبح روز چهارم على دست حسنين را گرفت پيش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفت حضرت بچه ها را ديد كه از شدت گرسنگى مى لرزد فرمود اين حال شما براى من بسيار گران است سپس برخاست و با آنها به خانه فاطمه آمد ديد فاطمه در محراب عبادت ايستاده در حاليكه از شدت گرسنگى شكم او به پشت چسبيده و چشمهايش به گودى نشسته پيامبر ناراحت شد در اين هنگام جبرئيل نازل گشت و عرض كرد يا محمد اين سوره را بگير خداوند با چنين خاندانى به تو تهنيت مى گويد سپس سوره هل اتى را بر او خواند.

(بعضى گويند از آيه انّ الابرار تا آيه و كان سعيكم مشكورا كه ۱۸ آيه است نازل شد).

علامه گنجى در كفاية الطالب ص ۲۰۱ بعد از نقل حديث از اصبغ بن نباته مى نويسد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعد از آمدن به خانه فاطمه ديد رنگ فاطمه تغيير كرده فاطمه گريه نمود پيامبر را گرياند حضرت فرمود چرا گريه مى كنى فاطمه قضيه را بعرض حضرت رسانيد آن بزرگوار دست به دعا برداشت سپس فرمود دخترم به صندوقخانه داخل شو، اول فاطمه بعد على سپس حسنين بعد پيامبر اسلام داخل صندوقخانه شدند ديدند كاسه بزرگ پر از طعام گرم ميل نمودند جبرئيل نازل شد عرض كرد يا محمد خداوند سلام مى رساند و مى فرمايد بگير مبارك باد ترا درباره اهل بيتت حضرت فرمود چه چيز بگيرم جبرئيل تلاوت نمود انّ الابرار يشربون من كاس الى قوله تعالى سعيكم مشكورا هيجده آيه.

ولى ابن مغازلى شافعى در مناقب ص ۲۷۲ از ليث بن ابى سليم بن طاوس ‍ نقل مى كند كه اين قضيّه در يك شب واقع شد مسكين آمد على نان خود را باو داد بعد يتيم آمد فاطمه نان خود را به او داد بعد اسيرى آمد فضّه نانش ‍ را باو اعطا كرد خداوند ثناگفت و اين آيات را نازل نمود اما همگى اتفاق نظر دادند كه اين آيات در فضيلت اهل بيت نازل شده و اين حديث اطعام را بيشتر از ۳۵ نفر از علماى معروف اهل تسنن در كتابهاى خود آورده اند طالبين به جلد سوم احقاق الحق از ص ۱۵۷ مراجعه نمايد.

نزول سوره هل اتى به قدرى معروف و مشهور است كه در اشعار شعرا و حتى در شعر معروف محمد بن ادريس شافعى يكى از علماى بزرگ اهل سنت اشاره شده:

الى م الى م و حتّى متى

اُعاتب فى حبّ هذا الفتى

و هل زُوّجت فاطم غيره

و فى غيره هل اتى هل اتى

حتى اين اشعار را علام آلوسى در روح المعانى ج ۲۹ ص ۱۵۷ نقل كرده است.

ترجمه اشعار: تا كى و تا كدام زمان در دوستى اين جوان ملامت خواهم شد و آيا فاطمه به غير او تزويج شده و آيا سوره هل اتى درباره غير او نازل شده؟

۲- ابراهيمعليه‌السلام از آتش خارج شد: مردم هنگامى كه براى برگزارى عيد خود از شهر خارج شدند ابراهيم نزد بتها آمد و با تبر همه بتها را درهم شكست مردم بعد از مراسم عيد نزديك غروب دسته دسته به شهر بازمى گشتند براى تجديد عهد بسوى بتخانه مى آمدند همينكه وارد بتخانه گشتند ديدند همه بتها شكسته به دنبال اين جريان ابراهيم را به محاكمه كشيدند بالاخره حكم سوزاندن از طرف نمرود صادر گرديد هيزمها را در صحرا جمع نمودند و آتش زدند ابراهيم را با منجنيق پرتاب كردند جبرئيل در هوا نزد ابراهيم آمد عرض كرد حاجتى دارى ابراهيم فرمود اما بتو، ندارم، سپس ‍ خداوند به آتش دستور داد اى آتش بر ابراهيم سرد و سالم باش و در اين روز از همان آتش خارج شد بعضى از مورخين نوشته اند ابراهيم در آن وقت شانزده سال بيش نداشت، نمرود از بناى مرتفعى تماشا مى نمود با كمال تعجب مشاهده كرد كه ابراهيم سالم در ميان آتش نشسته (بعضى در هيجدهم اين ماه نوشته).

روز بيست و هشتم:

۱- واقعه عظيمه حرّه سال ۶۳ ق:

بعد از واقعه كربلا جمعى از اهل مدينه از جمله عبداللّه بن حنظله به شام رفتند و فجايع اعمال يزيد را با چشم ديدند و به مدينه برگشتند اهل مدينه را از اعمال پليد يزيد مطّلع ساختند مردم مدينه حاكمى كه از طرف يزيد گماشته شده بود (بنام عثمان بن محمد بن ابى سفيان) با مروان و ساير امويين از مدينه بيرون كردند و شتم و سبّ و لعن يزيد را آشكار نمودند با عبدالله بن حنظله بيعت كردند يزيد پس از اطلاع مسلم بن عقبه ملعون را با لشكرى بسيار از شام بجانب مدينه فرستاد مسلم با لشكر به سنگستان مدينه كه معروف به حرّه است و بر مسافت يك ميل از مسجد پيغمبر فاصله داشت رسيدند اهل مدينه به دفع آنها بيرون آمدند جنگ بزرگى واقع شد مروان مسلم را راهنمائى و تحريك مى كرد تا بسيارى از اهل مدينه كشته شدند و عده اى بروضه مطهره پيغمبر پناهنده گشتند لكن لشكر مسلم به مدينه ريختند و با اسبهاى خود داخل روضه منوره شدند و در مسجد رسول خدا اسب هاى خود را جولان مى دادند پيوسته از مردم مى كشتند تا روضه و مسجد پر از خون شد و اسبها در آنجا روث و بول مى كردند بالاخره نوشته اند هفتصد نفر از بزرگان قريش و انصار و مهاجر كشته شدند و از ساير مردم ده هزار تن، مسعودى مى نويسد پس از آن دست تعدى بر اعراض و اموال مردم گشودند و تا سه روز بر لشكر خويش مباح داشت.

ابن جوزى در تذكره ص ۱۶۳ مى نويسد ولدت الف امرئة بعد الحرّة من غير زوج بعد از قضيه حرّه هزار زن بدون شوهر زائيدند، امام سجّاد پناه به قبر پيغمبر برد و دعا خواند سپس به نزد مسلم بن عقبه رفت آن ملعون قبلا بر آنجناب و آباء كرامش ناسزا مى گفت ولى وقتى امام وارد مجلس او شد و نگاه آن ملعون به امام مظلوم افتاد چندان رعب و ترس از آن حضرت در دل او جا كرد كه لرزه بر اندامش افتاد و حضرت را اكرام كرد و در پهلوى خويش جاى داد در كمال خضوع عرض كرد هر چه حاجت بخواهيد قبولست پس هر كه را حضرت شفاعت كرد مسلم عفو نمود و مكرّما آن جناب از نزد آن ملعون بيرون آمد.

در تاريخى آمده كه يزيد سفارش كرده بود حضرت سجاد را تحليل و تكريم كند زيرا با مردم موافقت نكرده و او را بخلافت دعوت كرده اند قبول نفرموده چون اصرار نموده اند از مدينه خارج شده و به يكى از ضياع خود رفته مشغول عبادت مى باشد لذا مسلم نيز به حضرت صدمه وارد نساخت، بيرجندى مرحوم در ص ۲۴۶ نوشته امام سجاد تمام زنان بنى هاشم را در خانه خود جاى داد و خود بر باب آن نشست كسى نتوانست برخانه وارد شود وامامعليه‌السلام زيور آنها را گرفت و به اهل شام داد تا داخل خانه نشوند.

مسلم بن عقبه يكى از سرلشگران يزيد بن معاويه بود و مردى كهن سال و مريض و در واقعه حرّه سر لشكر يزيد بود چندان قتل و غارت در مدينه بپا داشت كه به مُجرِم و مُسرِف ملقب گشت.

۲- وفات حاجى ملاهادى سبزوارى ۱۲۸۹ هجرى.

فيلسوف بنام حكيم متبحر عالمى عامل مرحوم سبزوارى در قرن سيزدهم هجرى ميزيست اين دانشمند بزرگ در استكشاف اسرار و دقائق فسلفه بى نظير بود و در سال ۱۲۱۲ ق متولد شد با اينكه پدرش از تجّار و ملّاكين سبزوار بود ولى خودش به تحصيل علم و ادب رغبت نمود و تنها راه معاش ‍ اين مرحوم منحصر به يك جفت گاو و يك باغچه كه اول حقوق واجبه آنرا پرداخت مى كرد و ثلث باقى را تدريجا به فقراء مى داد.

و در ايام عيد غدير به هر يك از فقراى سادات يك قران و به غير سيّد نيم قران مى داد و تحف و هدايا قبول نمى كرد و در تمام عمر خود با كمال زهد و تقوى و صدق و صفا و بى آلايشى و نهايت عزّت نفس مى گذرانيد.

ناصر الدين شاه به سبزوار رفت و بزرگان به ديدن او آمدند مگر ملاهادى سبزوارى زيرا او شاه و وزير را نمى شناخت ولى ناصر الدين شاه گفت او شاه را نمى شناسد ولى شاه او را مى شناسد بخانه سبزوارى رفت و در روى حصير نشست.

مرحوم با اينكه قدوه متبحرين در حكمت و كلام بود ولى در فنون شعر نيز مهارت داشت و به اسرار تخلّص مى كرد مرحوم نزديك به بيست و سه كتاب تاءليف دارد از جمله: شرح منظومه - الجبر و الاختيار - محاكمات - حاشيه اسفار ملاصدرا و غيرها.

در سال ۱۲۸۹ در سبزوار وفات نمود و در آنجا بخاك سپرده شد و ۷۸ سال عمر بابركتش بود مرحوم ملا كاظم سبزوارى از شاگردان معظم له در تاريخ وفات استادش سروده:

اسرار چو از جهان بدر شد

از فرش بعرش ناله برشد

تاريخ وفاتش ار بپرسند

گويم كه نمرد زنده تر شد

روز بيست و نهم:

كشته شدن عمر بن خطاب سال ۲۳ قمرى

ابو لؤ لؤ را روميان به اسيرى بردند كه اهل نهاوند بود و اعراب او را از روميان به اسارت گرفتند و بعضى نوشته اند از ايرانيان باسارت گرفتند. ابولؤ لؤ موسوم به فيروز و لقبش بابا شجاع الدين نهاوندى كه اول نصرانى بعد مسلمان شد غلام مغيرة بن شعبه بود به نزد عمر از مالك خود (مغيره) به شايت آمد، عمر سؤ ال نمود كارت چيست جواب داد آهنگرى و نجارى و نقاشى، عمر سؤ ال كرد هر روز از تو چه قدر مى خواهد جواب داد دو درهم (بعضى نوشته هر ماه صد درهم يا روزى يك دينار) عمر گفت با وجود اين همه هنر كه دارى آنچه مغيره از تو مى خواهد مناسب است ابولؤ لؤ ناراحت شد عمر گفت شنيده ام آسياى بادى مى توانى بسازى براى آرد كردن غلات بيت المال يك آسيا بساز، ابولؤ لؤ گفت براى تو آسيابى بسازم كه تا چرخ دوار داير باشد اهالى هر بلاد و امصار آنرا بگويند و از مجلس بيرون رفت روز ۲۶ يا ۲۷ ذيحجة الحرام سال ۲۳ ق ابولؤ لؤ به مسجد آمد با كارد دو سر چهار يا شش زخم باندام عمر زد و زخمى كه زير نافش زده بودند كارگر افتاد و ۶۲ ساله از دنيا رفت فيروز از مدينه گريخت و در كاشان درگذشت و بعضى نوشته اند فيروز را گرفتند خودكشى كرد، بالاخره صهيب رومى بر عمر نماز خواند و در اول محرم سال ۲۴ قمرى در جنب ابوبكر بخاك سپردند و مدت ۱۰ سال و ۵ ماه و ۲۱ روز و بعضى ۱۱ سال نوشته خلافت ظاهرى كرد و در سال ۶ هجرت مسلمان شده بود و بنا به وصيت و تعيين ابوبكر عمر به خلافت نشست، عمر صاحب اولاد بود از جمله عبداللّه، حفصه - عاصم - فاطمه - زيد - عبدالرّحمن و دختران ديگر كه در حبيب السير ۹ پسر و ۱۴ دختر نوشته و شش زن داشت و دو سريّه بنامهاى زينب - مليكه - ام حكيم - جميله - عاتكه - ام كلثوم دختر امير المؤمنين.

نوشته اند ام كلثوم را از علىعليه‌السلام خواستگارى كرد امام عذر آورد و امتناع ورزيد در منتخب التواريخ آمده عمر به عباس گفت از برادرزاده ات دخترى خواستگارى كرده ام عذر آورده دو شاهد مى گيرم كه او دزدى كرده و دستش را قطع مى كنم عباس به علىعليه‌السلام اطلاع داد به جهت اصرار زياد امر ام كلثوم را به عباس واگذار كرد و عباس به عمر تزويج كرد و اسم اين خاتون رقيه كبرى است و شيخ عباس مرحوم نقل كرده عمر تزويج كرد و چون آن مخدّره صغيره بود پيش از عروسى آن عزيزه از دنيا رفت.

بعضى ازكارهاى ثانى در زمان خلافت

۱- نسبت هَجْر به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دادن:

چون مرض حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اشتداد يافت جمعى از جمله عمر در نزد حضرت بودند در تذكره ابن جوزى ص ۳۶ نوشته: حضرت فرمود ائتونى بدواة و بيضاء لاكتُب لكم كتابا لا تختلفون بعدى، يعنى دوات و كاغذى بياوريد تا براى شما بنويسم چيزيكه به سبب آن بعد از من اختلاف نكنيد عمر گفت دعواالرّجل فانّه ليهجر يعنى ترك كنيد اين مرد را زيرا او هذيان مى گويد و در بعض ‍ روايات آمده حسبناكتاب اللّه نيز گفت يعنى قرآن براى ما كافى است.

مرويست بعضى خواستند دوات و قلم بياورند به سبب مخالفت ثانى در ميان ايشان نزاع افتاد آوازها بلند شد حضرت روى مبارك از ايشان گردانيد فرمود قوموا عنّى لا ينبغى عندى التّنازع.

۲- انكار وفات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم :

موقعيكه بعمر گفتند پيامبر رحلت كرد گفت واللّه پيامبر نمرده، ابوبكر گفت آيا نشنيدى خداوند فرموده انّك ميّت و انّهم ميّتون و فرموده و ما محمد الّا رسول قد خلت من قبله الرّسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم عمر گفت يقين بوفات حضرت كردم گويا من اين آيه را نشنيده بودم.

۳- تشريع در حد مهريّه زنان:

روزى عمر خطبه مى خواند گفت مهريّه ها را از سنت پيامبر بيشتر قرار ندهيد (يعنى ۵۰۰ درهم) هركس بيشتر از آن قرار دهد اضافه را داخل بيت المال خواهم كرد، پيرزنى برخواست گفت سخن تو اولى بقبولست يا سخن خدا، عمر گفت سخن خدا، پيرزن گفت خداوند فرموده و ان آتيتم احديهنّ قنطارا فلا تاءخذوا منه شيئا، عمر گفت كلّ احد افقه من عمر در بعض نسخ آمده حتّى المخدّرات فى البيوت، همه از عمر داناترند حتى زنان در خانه ها.

۴- تحريم دو متعه:

در زمان رسول خدا متعه حج و متعه نساء شايع بود و عمر اينها را حرام كرد و گفت متعتان كانتا على عهد رسول اللّه انا انهى عنهما و اُعاقب عليهما:

۱- متعه نساء: عقد غير دائمى كه به موجب آيه ۲۸ سوره نساء فما استمتعتم به منهنّ فاتوهنّ اجورهنّ فرضية مشروع مى باشد و نسخ اين آيه ثابت نيست لذا متعه نساء از نظر اسلام بلامانع است.

۲- متعه حجّ: جايز است كسى كه حج افراد مستحبّى (بعضى در واجبى نيز گفته) بجا مى آورد به عمره تمتع اختيارا عدول كند و اين متعه را ثانى حرام كرده و بعضى از علماء فرموده بعدا مطلق عمره را حرام نموده، در اسلام طبق آيه شريفه: فمن تمتع بالعروة الى الحجّ الخ، حج تمتع مشروع بوده و هيچ دليلى بر منسوخ بودن آيه وجود ندارد.

۵- مسح بر خفين را جايز كرد در حاليكه جايز نيست.

۶- تغيير مقام ابراهيم:

حجر مقام ابراهيم را كه مردم پشت آن نماز طواف مى خوانند تغيير داد در زمان ابراهيم و اسماعيل ملصق به كعبه بود بعدا عرب به همين جا كه الآن هست آوردند پيامبر بعد از بعثت به بيت ملصق نمود باز عمر در وقت خلافتش به جائى برد كه اعراب جاهليت برده بر خلافت پيامبر عمل كرد.

۷- خلافت شورائى:

در وقت وفات خلافت را به شورائيكه عبارت بود از علىعليه‌السلام و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف خودش ‍ انتخاب كرده بود سپرد.

۸- تصرف در اذان:

مُوذِّن آمد به نماز صبح اذان بگويد ديد، عمر خوابيده است گفته الصّلاة خير من النّوم پس عمر امر كرد آنرا در اذان صبح بگويند.

عن سفيان عن محمد بن عجلان عن نافع ابن عمر عن عمر انّه قال لمؤ ذّنه اذا بلغت حىّ على الفلاح فى الفجر فقل الصّلاة خير من النّوم الصّلاة خير من النّوم.

۹- اسقاط حىّ على خير العمل از اذان و اقامه:

در زمان ثانى گفتند مردم را به نظر مى رسد كه نماز بهترين عملهاست و همه كارها را ترك مى كنند رو به نماز مى آورند در اين صورت جهاد ترك مى شود جمله حىّ على خير العمل را از اذان و اقامه ساقط كردند.

چنانكه از علماى اهل سنت نوشته عمر در منبر گفت ثلاث كنّ على عهد رسول اللّه و انا انهى عنهنّ و احرمُهنّ و اعاقب عليهنّ متعة النّساء و متعة الحجّ و حىّ على خير العمل.

۱۰- نماز تراويح:

نمازهاى مستحبى را شرعا نمى توان با جماعت خواند مگر نماز استسقاء را، پيامبر اسلام نماز تراويح را تشريع نكرده بود و حتى در زمان ابوبكر و اوائل خلافت عمر نماز تراويح وجود نداشت و در سال چهارده قمرى عمر با عده اى از اصحاب در شب ماه رمضان به مسجد آمد ديدند مردم نماز نافله مى خوانند بين قائم و راكع و ساجد و قاعد و مُحرم به تكبير و مُحلّ به تسليم هستند فكر نمود كه اين كار را اصلاح كند نماز تراويح را تشريع كرد يعنى دستور داد نوافل ماه رمضان را با جماعت بخوانند و بعد از هر چهار ركعت استراحت كنند و به شهرها نيز نامه نوشت و در مدينه دو پيشنماز يكى براى مردان و ديگرى براى زنان نصب نمود عبدالرحمن بن عبدالقارىّ گويد شبى ديگر در رمضان با عمر به مسجد آمديم (بعد از اينكه نماز تراويح را جعل كرد) مردم نماز مستحبى را با جماعت مى خواندند، عمر گفت اين خوب بدعتى است، و جهت آنكه مصلّى بعد از هر ۴ ركعت استراحت مى كرد تراويح گفتند.

در شبهاى ماه رمضان هزار ركعت نافله خواندن مستحب ولى با جماعت حرام است ثانى با جماعت خواندن را لازم كرد و قرآن را به هزار قسمت تقسيم نمودند در هر ركعت يك قسمت از آنرا خواندند و بعد ركوع كردند لذا در قرآن ها هنوز علامت ركوععليه‌السلام نوشته مى شود.

۱۱- اسقاط يك تكبير از نماز ميت:

در نماز ميّت پيامبر پنج تكبير مى گفت ولى عمر به مردم گفت چهار تكبير بگوئيد.

۱۲- جعل عول و تعصيب:

عول يعنى نقصان در تركه را بر جميع سهام نسبت به سهم تقسيم كردن و نزد شيعه عول باطل است بلكه نقصان به صاحب فروض ‍ مى رسد.

تعصيب يعنى آنچه از سهام باقى ماند به خويشان پدرى دادن و نزد شيعه تعصيب نيز باطل است و باقيمانده از سهام را به صاحب فروض ‍ مى دهند.

مثال به عول: زنى بميرد و خواهر و شوهر بماند كه نصف زوج و ۳/۲ خواهران مى برد به نظر عامه نقصان به تمام وراث به نسبت سهم وارد مى شود ولى به نظر شيعه نقصان به خواهران كه صاحب فرض است مى رسد.

مثال به تعصيب: كسى مرده يك دختر دارد دختر نصف مال را مى برد و نصف ديگر به نظر عامه به خويشان پدرى داده مى شود ولى به نظر شيعه به صاحب فرض يعنى دختر مى دهند.

۱۳- تكفير:

وقتى اسراء عجم را كه مجوسى بودند نزد عمر آوردند دست روى دست بر روى شكم گذاشتند كه بآن تكفير گويند عمر پرسيد چرا چنين مى كنيد گفتند ما در مقام تعظيم و تواضع از براى سلاطين خود چنين مى كنيم عمر گفت خوبست مردم در مقابل خداوند در حال نماز چنين كنند پس به دستور عمر عده اى در نماز تكفير كردند و اين كار در زمان پيامبر و ابوبكر و اوائل حكومت عمر وجود نداشت و بعدا از طرف عمر تشريع شد.

۱۴- طلاق ثلاثه:

سه طلاقيكه مُطلّقه حلال نمى شود مگر با مُحِلّل، اينست كه مسبوق به دو رجعت باشد چه (با عقد يا بدون عقد) يعنى طلاق دهد و رجوع نمايد باز طلاق دهد رجوع نمايد اگر بار سوم طلاق دهد زن حرام موقّت شده به مُحلّل نياز دارد.

زيرا خداوند فرموده الطّلاق مرّتان فامساك بمعروف او تسريح باحسان الى ان قال فان طلّقها فلا تحلُّ له من بعد حتّى تنكح زوجا غيره يعنى طلاق شرعى دوبار است اگر بار سوم طلاق دهد زن بر او حلال نيست تا با مرد ديگر ازدواج كند بعد از طلاق مى تواند با شوهر قبلى ازدواج نمايد.

در زمان پيامبر اسلام و ابوبكر طلاق باين طريق بود ولى در زمان عمر مردم عيال خود را يك دفعه سه طلاق مى دادند يعنى مى گفتند انت طالق ثلاثا بدون اينكه دوبار در بين رجوع نمايند عمر هم برخلاف سنت رسول الله اجازه داد و تنفيذ نمود.

۱۵- تجسّس:

عمر در ايام حكومتش شبى در مدينه كشت مى كرد از خانه اى صداى غنا شنيد از ديوار بالا آمد زنى و شرابى در نزد صاحب خانه ديد، عمر گفت اى دشمن خدا گمان كردى خداوند مستور خواهد كرد در حاليكه تو معصيت مى كنى صاحب خانه گفت عجله نكن اى امير المؤمنين اگر من يك خطا كردم تو به ۳ خطا مرتكب شده اى:

۱- خداوند فرمود ولا تجسّسوا: در حاليكه تو تجسّس كردى.

۲- خداوند فرموده واتوا البيوت من ابوابها: لكن تو از بام به پائين آمدى.

۳- خداوند فرموده لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتّى تستاءنسوا و تسلّموا على اهلها (نور ۲۷): در حاليكه تو سلام نكردى.

عمر گفت اگر عفو كنم توبه مى كنى گفت بلى عمر عفو كرد و خارج شد.

و غير از اينها كه در كتب اهل سنت ذكر شده كه در احكام بر خلاف ما انزل اللّه حكم مى كرد از جمله: به رجم زن حامله امر نمود، معاذ او را متنبّه كرد اگر اين زن گناه كرده تقصير بچه در شكم مادر چيست عمر از حكم خود رجوع كرد و گفت لولا معاذ لهلك عمر.

روزى برجم مجنونه اى امر كرد سپس امير المؤمنينعليه‌السلام او را متنبّه ساخت كه قلم از مجنون مرفوع است تا خوب شود عمر گفت لو لا علىّ لهلك عمر و غيرها.

روز سى ام:

در سال ۱۱۹۳ قمرى يك ساعت از شب آخر ذيحجة الحرام گذشته بود زلزله اى در تبريز به وقوع پيوست كه شدّتش از همه زلازل بيشتر شد گويند هشتمين زلزله ها بود كه در هيچ يكى اين قدر تلف و خرابى واقع نگرديد كه از شهر جز نامى نماند حاكم تبريز نجفعلى خان دنبلى از زير خاك بيرون آمد و از پاى معلول گشته بود چنانكه ذكر خواهد شد.

چون سخن از تبريز زادگاه مؤلف بميان آمد به تحرير تاريخ تبريز نيز مى پردازيم.

تبريز

غياث الدين حسينى مشهور به خواندامير از مورخين قرن دهم هجريست در كتاب حبيب السير جلد چهارم صفحه ۶۵۲ مى نويسد:

در يكى از كتب معتبره به نظر آمد كه تبريز را زبيده خاتون زن هارون الرشيد بنا نموده بعد از مدتى به زلزله خراب شد و متوكل عباسى به تجديد عمارت آن پرداخت و در ايام دولت القائم بالله عباسى در چهاردهم صفر سال ۴۳۴ هجرى قمرى ابوطاهر منجم شيرازى تبريزيان را گفت امشب به جهت زلزله آفتى عظيم بساكنان اين شهر ميرسد بنابراين داروغه به خروج مردم فرمان داد عده اى انقياد كرده و فرقه اى از شهر بيرون نرفتند اتفاقا در آن شب زلزله اى واقع شد بيش از ۴۰۰۰۰ نفر در زير خاك ماندند روز ديگر حاكم آذربايجان متصدى عمارت آن بلده گشت ابوطاهر براى تجديد بنا ساعتى اختيار كرد كه طالع وقت برج عقرب باشد و گفت اگر در اين ساعت آغاز نمائيد ديگر تبريز بزلزله خراب نشود و در آن ساعت شروع كردند بعد از آن بواسطه زلزله خراب نشده (تا زمان خواندمير) و در اين تاريخ كه ۹۳۰ قمرى است تبريز معمورترين بلاد ربع مسكون مى باشد.

ياقوت حموى در معجم البلدان جلد اول نوشته:

تبريز يكسر اول در آغاز قريه اى بود (در قرن سوم هجرى) شخصى بنام رواد ازدى در دوره خلافت متوكل عباسى در آنجا مسكن گرفت خود او و برادرش و پسرش سرايهائى در آنجا ساختند و ديوارى دور آن كشيدند و مردم در آنجا مسكن گزيدند.

حمداللّه مستوفى در نزهة القلوب مى نويسد شهر تبريز از بناهاى زبيده خاتون زوجه هارون الرشيد مى باشد چون زبيده خاتون مبتلا به مرض تب بود براى تغيير آب و هوا و جستجوى مكانى كه با مزاج او موافق باشد به آذربايجان رسيد و در محلى كه شهر تبريز بود تب او قطع شد لذا در سال ۱۷۵ قمرى شهر تبريز را بنانهاد.

آنچه از تواريخ ديگر بدست مى آيد اينست كه قبل از سال ۱۷۵ قمرى تبريز وجود داشت ولى بنام آذر اباد خوانده مى شد يعنى آتشگاه و آتشكده كه مؤ يدى بنام آذرباد آنرا در تبريز بنا كرده و شهر تبريز قبل از غلبه اسلام مقرّ آتش پرستان بود و اذر آبادگان و آذربايگان از آن گرفته شده.

تبريز از كوه چرنداب تا سرخاب بيشه و جنگل و داراى قلعه ها بود موقعيكه زبيده خاتون به تبريز رسيد تب او قطع شد تبريز نام گذاشت و دستور داد تمام قلعه ها و بيشه ها را خراب كردند و براى شهر يك قلعه ساختند پس ‍ اول كسيكه از اهل اسلام و شيعه اين شهر را تجديد بنانموده زبيده خاتون مى باشد چنانكه مسجد دال و ذال تبريز در محله مياميار (مهادمهين) بر سخن ما شاهد است چون هشام بن عبدالملك بن مروان حضرت امام سجاد رامسموم و شهيد كرد قصد نمود باذيت سادات و اكثر ايشان از مدينه متفرق شدند و عبدالله بن جعفر بن محمد بن حنفيّه و عبدالله راس المذرى بن جعفر بن عبدالله بن جعفر بن محمد بن حنفيّه به تبريز آمدند مدتى مخفى بودند تا طرفداران بنى اميه آنها را در آن مسجد شهيد كردند و بدار كشيدند لذا آن مسجد را مسجد دار و دال و ذال نيز مى گفتند كه دال اشاره به عبدالله بن جعفر و ذال اشاره به المذرى مى باشد.

مخفى نماند كه امام سجادعليه‌السلام در سال ۹۵ قمرى شهيد و هشام در سال ۱۲۵ قمرى به جهنم واصل گرديد و اگر قاتل امام سجاد وليد بن عبدالملك باشد او در سال ۹۶ ق هلاك شده.

پس معلوم مى شود كه در سال ۹۵ قمرى تبريز وجود داشت ولى بانى اوليه آن معلوم نيست بعضى نوشته رواد ازدى است چنانكه ذكر شد.

شايد در سال ۱۷۵ قمرى زبيده خاتون تجديد عمارت كرد بعد از ۶۹ سال در ۲۴۴ ق در زمان متوكل عباسى تبريز به زلزله خراب شد و به دستور متوكل تجديد بنا نمودند.

در سال ۴۳۴ ق در چهاردهم صفر باز شهر تبريز بزلزله ويران گرديد كه ابوطاهر منجم باشى خبر داده بود همانطور كه خواندمير نوشته، و اين واقعه در زمان خلافت القائم باللّه عباسى اتفاق افتاد كه امير مولا (مملان) و پدرش بنام امير وهسودان بن محمد بن روادى ازدى از جانب قائم باللّه حاكم آذربايجان در باغى بسلامت مانده بود و در سال ۴۳۵ قمرى در برج عقرب شروع به عمارت كردند باز در سال ۶۷۱ ق در سال ۱۰۵۰ ق در سال ۱۰۶۰ قمرى زلزله هاى سختى روى داد و در سال ۱۱۳۴ قمرى در زمان شاه سلطان حسين باز در تبريز زلزله اتفاق افتاد كه قريب به هشتاد هزار هلاك شدند و باز در سال ۱۱۴۰ قمرى زلزله سختى روى داد.

باز در سال ۱۱۹۳ قمرى يكساعت از شب شنبه آخر ذيحجة الحرام گذشت كه زلزله به وقوع پيوست شدّتش از همه زلازل بيشتر بود و گويند هشتمين آنها بود كه در هيچ يكى اين قدر تلف و خرابى واقع نشد كه از شهر جز نام چيزى نماند.

حاكم تبريز نجفعلى خان دنبلى بود چنانكه در اول گفته شد از زير خاك بيرون آمد و از پاى معلول شده بود بعد از زمستان به طالع اسد قلعه اى بنا كرد و در عرض دو سال چهار ديوار مشتمل بر دوازده دروازه ساخت و باقيمانده مردم رادر ميان آن قلعه جا داد چنانكه حاجى ملاهادى همدانى شاعر گفته.

چو گشت از گردش چرخ جفا كيش

اساس قلعه تبريز آباد

خديو مَعدلَت آيين نجف خان

كه داد معدلت اندر جهان داد

بناى قلعه اى بنهاد از نو

كه مثلش كس ندارد در جهان ياد

سكندروار سدّى بست محكم

كه باشد حصنى از ياجوج حَسّاد

به تاريخش رقم زد كلك نسبت

زنو سدّ سكندر گشت آباد

مصرع آخر به حساب ابجد ۱۱۹۳ مى شود.

تذكّر

۱- دنبلى طايفه ايست از طوايف كرد اكنون از طايفه قزلباش محسوب مى شود همگى ترك زبان و شيعه اماميّه و مكان ايشان ولايت خوى بود و امرى ذى شاءن و خان از ايشان برخواسته.

۲- زبيده خاتون همسر هارون الرشيد خليفه عباسى مادر امين و دختر جعفر بن منصور دوانقى بود مرحوم صدوق در مجالس و مرحوم سيد نوراللّه مرعشى در مجالس المؤمنين آن خاتون را شيعه توصيف نموده چون هارون مطلع شد كه او به ائمه معصومين ارادت دارد قسم خورد كه او را به دو كلمه طلاق دهد بركاغذى نوشت كنت فبِنتِ (يعنى بودن آنچه بودى بريده شدى) و آنرا به زبيده فرستاد و زبيده خاتون از كمال محبت به خاندان عصمت و طهارت در پشت نامه نوشت: كنّا فاحمدنا و بنّا و ما ندمنا: يعنى بوديم آنچه بوديم و به آن حمد مى كرديم و بريده شديم و در آن پشيمان نيستيم.

و او صاحب مال بود و احسانها و خوبيهاى بى شمار كرده بود و منصور دوّمين خليفه عباسى بانى بغداد جدّ زبيده بود و هارون پسر عمو و شوهر او پنجمين خليفه عباسى بود.

زبيده در سال ۱۶۵ با هارون ازدواج كرد و در سال ۲۱۶ در جمادى الاولى وفات نمود رحمة اللّه عليها.

قبرستان گجيل

زبيده خاتون زن هارون الرشيد به جهت معالجه به تبريز آمد بالاخره از مرض آسوده شد و به كلى عافيت پيدا نمود و قصد كرد در تبريز بماند زمين قبرستان را باغى درست كرد و در مدت كمى اشجار زياده روئيد شبى در خواب ديد تمام اين درختها كلّه آدمى ميوه آورده و با وحشت تمام از خواب برجست معبّرين را به حضور خواسته خواب خود را نقل كرد چنين تعبير كردند كه اين باغ بالاخره قبرستان خواهد شد زبيده گفت حالا كه چنين است خودم مبدل به قبرستان مى كنم امر كرد درختهاى باغ را قطع كردند و تبديل به قبرستان شد كه بعدا به قبرستان كجيل معروف گرديد و در زمان استاندارى امير لشكر طهماسبى و رئيس شهردارى محمد على خان تربيت گورستان راتبديل به باغ ملى نمودند و بعدا باغ گلستان ناميدند.

آثار باستانى تبريز

۱- بارگاه امامزاده جناب موسى ره:

مشهور بامامزاده كهنه: مقبره جناب ابوالحسن موسى بن جعفر الجمال بن محمد بن ابراهيم بن محمد يمانى (يمامى) بن عبيدالله بن الامام موسى الكاظمعليه‌السلام است كه در راسته كوچه (سنجران قديم) واقع است و در طرف شمالى مقبره مسجد حاجت وجود دارد و شرح حال اين بزرگوار در جزوه اى مستقلّ از طرف مؤلف نوشته شده.

۲- بارگاه جناب سيد حمزه ره:

مقبره يكى از اولاد حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام است كه به ۱۵ واسطه به حضرت مى رسد باين ترتيب: صدرالدين حمزة بن حسن بن محمد بن حمزه بن امير كابن على بن محمد بن على بن الحسين بن على بن الحسين بن محمد بن عبدالله بن محمد الاعرابى بن القاسم بن حمزة بن الكاظم مولانا موسى بن جعفر سلام الله عليه مولدش خاف (خواف) از شهرهاى خراسانى مى باشد در سال ۷۱۷/۷۱۴ ق وفات نمود در بعضى از تواريخ آمده كه سيد به دست مغولان مقتول شده و در محله سرخاب دفن گرديد اين بزرگوار دفتردار سلطان خدابنده بود و از مقرّبين سلطان غازان بشمار مى رفت و يك چشم اين بزرگوار در واقعه وزير سعدالدين ساوى كور شده بود.

پسرش سيد حسين قبّه مخصوصى بر آن ساخت و مدرسه اى در آنجا بنا نمود در سال ۱۰۸۷ ق ظهير الدين ميرزاابراهيم بن صدرالدين محمد وزير آذربايجان آن بقعه و مدرسه سيّد را تعمير كرده و مدرسه دوم كه در وقت داخل شدن مقدم است و مسجد و متعلقات آنرا احداث نمود و موقوفات زياده معين كرد و ظهير از وزراى عهد شاه سليمان صفوى بود و آن موقوفات معروف به موقوفات ظهيريّه است و قبر اين وزير در دهليز بقعه سيد حمزه مى باشد و در سال ۱۲۷۹ ق از جانب ناصرالدين شاه بقعه و مدرسه سيد تعمير گرديد، و نسب سيد حمزه در كتاب معتبر عمدة الطالب فى نسب آل ابيطالب نيز نوشته شده.

مسجد كبود يا مظفريّه:

در زمان حمرانى ابوالمظفر جهانشاه پسر قره يوسف قره قوينلو در سال ۸۷۰ قمرى آن مسجد بنا شد و بانى آن دختر جهانشاه است، حافظ حسين كربلائى در روضات الجنان مى نويسد: گوئيا اين عمارت به سعى و اهتمام حرم محترم وى خاتون جان بيگُم بنا شد، بعدها در اثر زلزله به اين وضع درآمد و جهانشاه از سال ۸۴۱ تا ۸۷۲ قمرى در آذربايجان و عراق و خراسان حمرانى كرد و در اين سال به دست حسن پادشاه كشته شد و با اكثر اولاد و بانيه صالحه در جنب مسجد مدفون شدند كه حالا اثرى باقى نمى ماند.

مدرسه و مسجد خواجه على اصغر:

در اوائل قرن ۱۳ حاجى على اصغر نامى معروف به خواجه مازندرانى كه در روزگار فتحعلى شاه در تبريز مى زيسته در كوى حرمخانه بنا كرد و در نيمه قرن ۱۳ شكستى در مسجد پيدا شد كه به نفقه اقليميا خانم دختر نائب السلطنه عباس ميرزا مرمّت و تعمير گرديد.

مسجد استاد و شاگرد:

در سمت راست خيابان فردوسى اين مسجد ساخته شده بود و بانى آن امير علاء الدين مشهور به شيخ حسن كوچك پسر تيمورتاش بن چوپان در سال ۷۴۱ قمرى بنام سليمان خان ايلخانى بنا كرد و آن مسجد را علائيه و سليمانيّه نيز مى گفتند ولى قسمتى از كتيبه مسجد را خواجه عبدالله صيرفى از خوشنويسان معروف نوشته و قسمتى را شاگرد او حاجى محمد بندگير كه طرف شرقى مسجد بود نوشته لذا مشهور به مسجد استاد و شاگرد گرديد و هر دو خوشنويس در قبرستان چرنداب مدفونند و شيخ حسن كوچك برادرش ملك اشرف و سلطان سليمان در جنب عمارت مسجد مدفون بودند كه بعدا در زلزله از بين رفته سپس آية اللّه مرحوم حاجى ميرزا يوسف آقا اعلى اللّه مقامه در سال ۱۲۳۶ قمرى تعمير نمودند پس از آن مرحوم باز مسجد رو به خرابى گذاشت تا در سال ۱۲۹۵ قمرى آقاى ميرزا محمد على قره جه داغى عوانسرى به تعمير اساسى همت گماشت و در سال ۱۳۳۸ ق از طرف مرحوم حاجى محمد اردبيلى باز تعمير شده است.

شهردارى تبريز:

محل شهردارى تبريز سابقا گورستان نوبر بود و در سال ۱۳۷۸ ق بامر دولت رضا شاه پهلوى بناى عظيم شهردارى تبريز با يارى حاجى ارفع الملك جليلى كه شهردار تبريز بود بدست مهندسان آلمانى ساخته شد در بالاى آن كاخ برج ساعتى بر پا كردند و ساعتى كه صفحات چهارگانه آن از جهات اربعه قابل رؤ يت بود نصب نمودند.

مسجد ارك:

مسجد ارك تاج الدين عليشاه معروف به مسجد ارك كه فعلا ديوار محرابش ‍ باقى مى ماند بانى آن وزير خواجه تاج الدين عليشاه گيلانى است از سال ۷۱۱ قمرى شروع كرد و در سال ۷۲۴ قبل از اتمام وفات نمود و در پشت آن مسجد مدفون شد.

مدرسه و مسجد صادقيه:

در راسته كهنه معروف به بازار صادقيه مى باشد كه داراى اطاقهاى ضربى آجرى بود و بانى آن ميرزا صادق از اهل اشتهارد در ده فرسنگى جنوب غربى طهران كه در زمان شاه عباس دوم و شاه سليمان از مستوفيان به شمار مى رفت و تاريخ بناى آن عبارتند از خيردارين يعنى ۱۰۷۵ قمرى و پسرش ‍ ميرزا طاهر نيز وزير آذربايجان بود.

نائب السلطنة عباس ميرزا بازار صادقيه را كه رو به ويرانى ميرفت از متولى آن سالى به سيصد تومان تا سى سال اجاره كرد و تعمير نمود هر سال آن وجه اجاره به طلاب ميرسيد بعد ازتمام شدن مدت اجاره متوليان تا سال ۱۳۰۵ ق بدست گرفتند در اين سال از طرف اداره اوقاف تعمير گرديد. و تا سال ۱۳۰۲ قمرى اعانه مى شد و اداره معارف اداره مى كرد و بعد به شكل ساير مدارس علوم دينيه درآمد و اخيرا باز رو به خرابى گذاشته بود كه بنا به فرمايش والد معظم حضرت آيت اللّه مرعشى طرف غربى و طرف شرقى و نصف سمت شمالى را تجديد بنا كردند و نصف طرف شمالى را از ثلث يكى از تجّار تعمير نمودند و زير نظر معظم له كتابخانه اى نيز احداث گرديد و مسجد نيز از آثار قديمى بوده و با طاقهاى ضربى آجرى بنا شده است كه معظم له امامت مى كردند.

بعد از چند سال زير نظر امام جمعه وقت حياطى از همان كوچه خريدند و ملحق به مدرسه نمودند و مدرسه را از نو بنا كردند و مدرسه زنانه الزهراء تاسيس شد ولى مسجد همانطور بصورت قديمى باقى مانده است.

چهار قبرها:

نزديك مسجد جامع در جنب بازارچه قديم مشهور به اِتكُو(به لغت تركى گوشت كوبان كه حالا بازار صفى گويند) گنبديست كه به امير مولا مشهور است كه همان اميرمملان بن امير و هسودان بن محمد روادى است كه در زمان القائم بامراللّه عباسى بامارت تبريز مشغول بود و حالا چهار قبرها گويند و از آثار باستانى به شمار مى رود.

بقعه عون بن على و زيد بن على:

در سر كوه سرخاب مقبره ايست بنام مقبره عون بن على وزيد بن على و از آثار باستانى بشمار مى رود.

مسجد حسن پادشاه و مدرسه نَصريّه:

در ميدان صاحب الامر واقع است كه حسن پادشاه بن بيك بن قراعثمان آق قويونلو ساخته و مدرسه اى هم در جنب آن مسجد بنا كرده و در سال ۸۸۲ قمرى دار فانى را وداع نموده و اولاد او همه پادشاه و در پشت مسجد حسن پادشاه در يكجا مدفونند ولى در اثر زلزله سال ۱۱۹۳ قمرى مسجد و مدرسه و قبور از بين رفته و بعدا مردان خيّر تجديد بنا نمودند.

مسجد صاحب الامر:

نوشته اند اين مسجد در زمان شاه طهماسب صفوى بنا شده و مسجد سلطنتى او بود و در سال ۱۰۴۵ بوسيله سپاهيان سلطان مراد چهارم تخريب گرديد پس از عقب نشينى عثمانيان دوباره آباد شد و در زلزله سال ۱۱۹۳ قمرى باز فرو ريخت و در سال ۱۲۰۸ ق به وسيله جعفر قلى خان دُنبلى ملقب به باتمانقليج پسر احمد خان تجديد بنا يافت و در سال ۱۲۶۶ ميرزا على اكبر خان مترجم گنسولگرى روس صحن و مدرسه كنونى را احداث كرد مدرسه اكبريّه ناميدند و در سال ۱۳۴۵ شمسى از وسط مدرسه خيابان دارائى گذشت و مدرسه را دو پارچه نمود و حالا آن مسجد را موزه قرآن نموده اند و زير نظر دولت اداره مى شود.

مسجد و مدرسه حاجى صفر على:

بانى اين مدرسه و مسجد حاجى صفر على خوئى معاصر نايب السلطنه، بازرگانى معروف مى باشد.

بقعه سيّد ابراهيم:

مقبره ايست در محله دوه چى مشهور به سيد ابراهيم از آثار باستانى به شمار مى رود.

مزار امامزاده جليل القدر محمد كججانى:

اين بزرگوار با سيزده واسطه به امام فخرالساجدين زين العابدينعليه‌السلام ميرسد

حضرت سجاد پانزده اولاد داشت يكى از آنها حسين اصغر نام دارد و او شخصى فاضل و متقى و مُحدّث و صاحب ورع و مردى عفيف و شيعه و تابعىّ و مدنىّ و از اصحاب امام سجاد و امام باقر و امام صادق عليهم السلام بود فضائل اين بزرگوار در كتب رجال تفصيلا مسطور مى باشد اين بزرگوار پنج پسر داشت يكى بنام على مكنّى به ابوالحسن و اين شخص ‍ داراى شش اولاد پسر بود كه يكى از آنها عيسى كوفى غَضاره (نعمت و وسعت و فراوانى) است.

عيسى كوفى دو فرزند داشت بنامهاى جعفر كوفى و احمد عقيقى معروف به كوكبى محدّث در شهر رى، مادر جعفر كوفى اسماء دختر جعفر بن عبدالله بن جعفر بن محمد بن على بن ابيطالبعليه‌السلام است جعفر كوفى سه فرزند داشت.

۱- محمد ابوالحسين ملقب به مضيره (غذائى است كه با شير ترش پخته مى شود)

۲- محمد ابوهاشم فيل هيكل نقيب در فسا و اعقاب او در فارس و بخارا و شيراز و نيشابور مى باشد.

۳- محمد ملقب به كَرِش (معظم) و مكنّى به ابوعبدالله، محمد كرش ۳ پسر داشت:

حسن اَعوَر در كوفه - حسين اكبر در نيشابور ملقب به دَندانى (رندانى) - على.

پسر حسن اعور صديق اكبر و پسر اكبر صديق اصغر و پسر آن حاجى محمد و پسر آن حاجى اَبيل (اَمِل) و پسر آن حاجى سليمان و پسر آن حاجى محمد و پسر آن خواجه صديق و پسر آن امامزاده جليل القدر سيد محمد گنج خانى مشهور به خواجه محمد گنجى مى باشد.

خواجه محمد از عرفا بوده و شعر نيز مى گفته و كُجُج تخلّص داشت و او پسر صديق كُجُجان در قريه كُجُجان بود و اين خواجه از جدّ بزرگ خود شيخ محمد تربيت يافته و او خرقه از پير محمد پوشيده بود و شيخ محمود شبسترى متوفاى ۷۲۰ هجرى در سعادتنامه او را نام برده

رفت يك روز ابلهى نادان

پيش خواجه محمد كُجُجان الى آخر

و خواجه محمد عصار متوفاى ۷۹۳ قمرى گويد

شيخ كُجُجى خواجه محمد سخنى خوش               گفته است اگر مرد رهى آن سخنت پس

خواجه محمد كججانى در سال ۶۷۷ قمرى در ذيحجة الحرام در ۶۳ سالگى وفات نمود. ناگفته نماند كججان قريه اى است در نزديكى شهر تبريز كه مزار امامزاده جليل القدر در آنجاست.

مسجد جامع تبريز:

عبدالله بن عامر در اول اسلام ساخت و بعد در اثر زلزله ويران گشت و توسط امير حسين خان دنبلى مجدّدا بر همان بنيان قديم بنا شد.

مدرسه طالبيه:

ميرزا ابوطالب وزير آذربايجان ساخته است و بعضى مى نويسند بانى عمارت شمالى حاجى طالب خان پسر حاجى اسحق تبريزى است كه در سال ۱۰۸۷ قمرى در شمال صحن جامع مدرسه اى ساخت و حجرات براى طلاب علوم دينيّه قرار داد و املاكى بر آن وقف كرد توليت را پس از خود به پسرش كه او هم اسحق نام داشت واگذار نمود از اين تاريخ بنام مدرسه طالبيه خوانده شد و پيش از آن به صحن مسجد جامع معروف بود و ساختمان مَدرَس و كتابخانه را در سال ۱۳۲۷ شمسى مرحوم آقاى حاجى محمد باقر كلكته چى تاجر معروف نيكوكار بنا نمود در اين مدرسه چهار مسجد بنا شده.

۱- مسجد جامع =

كه ذكر شد در سمت غربى مسجد خاله اوغلى واقع است.

مسجد آقا ميرزا صادق (ره):

در سمت راست مدرسه كه بانى آن مرحوم ميرزا مهدى قاضى است و آنرا به مرحوم ميرزا محمد على دينورى قره جه داغى جدّ پدرى آقاى ميرزا صادق واگذار نمود كه بعد از آن مرحوم آقاى ميرزا محمد آقا معروف به مجتهد كوچك و بعد از آن مرحوم آقاى ميرزا صادق آقا مجتهد پسر ميرزا محمد آقا امامت مى كردند و در سابق آلچاق مسجد مى گفتند.

مسجد خاله اوغلى:

در سمت چپ مدرسه با ستونهاى سنگى معروف به مسجد ملامحمد حسن پيشنماز كه فعلا به نام مسجد اسماعيل خاله اوغلى معروف است.

مسجد حجة الاسلام:

مسجديست كه در سمت غربى مسجد جامع بنا شده كه مسجد چهل ستون و مسجد حجة الاسلام نيز گويند چون آقاى ميرزا محمد ممقانى مشهور به حجة الاسلام بنا كرده بود و در آنجا امامت مى كرد لذا به مسجد حجة الاسلام معروف بود و سپس پسرش آقاى ميرزا محمدتقى نيّر ملقب به حجة الاسلام در آنجا امامت مى نمود.

اللهم صلّ على محمّد عبدك و رسولك و اهلبيته الطاهرين و اخصُصهم بافضل صلواتك و رحمتك و بركاتك و سلامك يا ارحم الراحمين و الحمدلله رب العالمين.