حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)0%

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه: تاریخ اسلام

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

نویسنده: سيد مهدى مرعشى نجفى
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 12180
دانلود: 5974

توضیحات:

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 15 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 12180 / دانلود: 5974
اندازه اندازه اندازه
حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

نویسنده:
فارسی

محرم الحرام

روز اول

۱- وفات جناب محمد بن حنفيّه ره.

به قبيله مالك بن نويره باتهام ارتداد به فرمان ابوبكر به سرپرستى خالدبن وليد لشكر كشى شد خالد مردان آنها را بناحق قتل عامّ كرد و زنان آنها را اسير نمود در ميان اسراء خوله حنفيّه دختر جعفربن قيس مشهور به حنفيّه اسير گرديد در مسجد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با ابى بكر مناظراتى بعمل آورده و بالاخره علىعليه‌السلام او را به همسرى انتخاب و بعد از ازدواج در سال ۱۶ هجرى محمد بن حنفيّه متولد شد و او مردى شجاع و دلاور و در صحنه هاى جنگ جمل و صفّين شركت داشت با ناكثين و قاسطين جنگ مى كرد.

در سال ۸۱ هجرى قمرى روز اول محرم بسنّ ۶۵ سالگى در مدينه منوّره از دنيا رفت و در بقيع مدفون گرديد و بعضى گويند در طائف وفات كرد و در آنجا بخاك سپرده شد رحمة اللّه عليه.

علت اينكه با امام حسين به كربلا نرفت مرحوم نقدى مى نويسد دستش ‍ فلج شده بود زيرا چشم زخم زده بودند.

مرحوم شيخ عباس قمى در منتهى الآمال نقل مى كند چند زرهى بخدمت اميرالمؤمنين آوردند يكى از آنها از اندازه قامت بلندتر بود حضرت فرمود تا مقدارى از دامن آن زره را قطع كند محمد دامن زره را جمع كرد و از آنجا كه امير المؤمنين علامت گذاشته بود بيك قبضه بگرفت و مثل آنكه بافته حرير را قطع مى كند كبود چشمى در آنجا بود گفت اگر اين مرد مسلمان است واى بر كفار از شجاعت او و اگر از كفار است خدا مسلمانان را از او حفظ كند در اين موقع بود زخمى در دست محمد پيدا شد و بعد از آن نتوانست با شمشير جنگ كند.

۲- وفات شيخ حسن صاحب معالم

عالم عامل فقيه نبيل اديب و شاعر و محدث و رجالى شيخ جمال الدين ابومنصور حسن بن زين الدين (شهيد ثانى) بن على بن احمد عاملى از اكابر علماء دين و از فحول و اركان و ثقات علماى شيعه اماميه است.

مرحوم در سال ۱۰۱۱ قمرى در اول محرم در بلده جُبَع از قريه هاى جبل عامل وفات كرد و نزد صاحب مدارك بخاك سپرده شد مدت عمر با بركتش ‍ ۵۲ سال و كسرى بود.

تاليفات آن بزرگوار: منتقى الجمان فى الاحاديث الصحاح و الحسان معالم الدين - حاشيه بر مختلف الشيعه - مشكوة القول السديد - اجازات تحرير طاوسى در رجال - رساله اثنى عشريّه در طهارت و صلوة - مناسك حجّ - جواب المسائل المدنيات الاولى - الثانيه - الثالثه.

۳- وصول اصحاب فيل به مكه

اَبرهه يكى از سرداران لشكر نجاشى در صنعا كليسائى زير نظر معماران با تجربه بنا كرد و قليس نام نهاد و مردم را از زيارت كعبه منع و به زيارت كليسا دعوت مى كرد عربى از قبيله مصر شب در آن خانه اجازه گرفت و ماند در و ديوار خانه را به نجاست آلوده كرد و بوى كثافت در فضاى خانه استشمام مى شد.

بعض مورّخين نوشته اند: جماعتى از اهل مكه به حبشه براى تجارت رسيدند و به كليسائى كه مال عيسويان بود داخل شدند و آتشى روشن كردند براى گرم شدن و غذا پختن و موقع رفتن آتش را خاموش نكردند باد وزيد آتش به كليسا سرايت نمود و آنچه در آنجا بود سوخت.

به ابرهه گزارش دادند ابرهه تصميم گرفت در عوض خانه كعبه را ويران كند لشكر جمع كرد و از نجاشى كمك خواست و آن هم لشكر با چند فيل جنگى و يك فيل عظيم الجثه فرستاد.

ابرهه با لشكر حركت كرد و روز اول محرم به مكه وارد شدند دستور داد تمام احشام اهل مكه را كه در چراگاه جمع نموده به لشكرگاه ابرهه آوردند و بقيّه موضوع در روز ۱۷ محرم خواهد آمد.

۴- عزالدين حسين بن عبدالصمد بن محمد عاملى حارثى در سال ۹۱۸ در اين روز بدنيا آمد.

اين عالم جليل القدر والد معظم شيخ بهائى ره و از علماى شيعه و شاگرد شهيد ثانى مى باشد و در هشتم ربيع الاول سال ۹۸۴ قمرى وفات يافت معظم له عالمى ماهر و محققى مدقق صاحب مصنفات كثيره از جمله كتاب اربعين و شرح قواعد و حاشيه ارشاد و صاحب تعليقات كثيره از جمله بر صحيفه كامله و خلاصه علامّه و مزار شريفش در بحرين مى باشد.

۵- جنگ ذات الرِقاع

درسال ششم هجرت (يا چهارم) قبائلى از عرب بنام غَطَفان و بنى محارب و انَمار و ثعلبه در چند فرسخى مدينه سكونت داشتند تصميم گرفتند مدينه را محاصره كنند پيغمبر اسلام با خبر شد و از مدينه حركت كرد لشكر اسلام چهارصد يا هفتصد نفر بودند دشمن ناگهان خود را با قواى اسلام مواجه ديد ناگزير فرار كرده و بكوههاى اطراف پناهنده شدند زنان ايشان دستگير شد لشكر اسلام سه روز در آنجا ماندند فقط يكنفر از مسلمانان انصار غافل از دشمن بود بنماز ايستاد كه كافرى سه تير پى در پى بر او زد و مجروح نمود چون پيغمبر آنها را فرارى و از هم پاشيده ديد مراجعت فرمود.

۶- دعاى زكريا پيغمبر مستجاب شد.

زكريّا پيغمبر بنى اسرائيل فرزند نداشت از خداوند طلب اولاد مى كرد و عرض مى نمود پروردگارا استخوانم سست و موهايم سفيد شد فرزندى بمن عنايت فرما تا وارث من و آل يعقوب باشد دعاى آنحضرت در اين روز بهدف رسيد خطاب شد اى زكريّا ترا به پسرى كه اسمش يحيى است بشارت مى دهيم ولى زكريّا با تعجب عرض كرد من پيرم و عيالم عقيم شده بواسطه ملكى جواب رسيد اين بر من آسان است و يحيى از مادرى بنام ايشاع خاله مريم روز نهم رمضان متولد شد. و يحيى خاله زاده مريم بنت عمران بود.

بعد از حضرت زكريّا پسرش حضرت يحيى كتاب و حكمت را از او به ارث برد در حاليكه بچه بود چنانكه خداوند مى فرمايد يا يحيى خذالكتاب بقوّة و آتيناه الحكم صَبيّا يعنى بگير كتابرا به قوّتيكه بتو داديم و باو حكم نبوت را در زمان كودكى داديم و سلام خداوند بر او باد روزيكه زاده شد و روزيكه خواهد مرد و روزيكه زنده مبعوث خواهد گشت.

۷- امام حسينعليه‌السلام امروز به قصر بنى مقاتل رسيد...

كه به كربلا نزديك مى شدند ۶۱ هجرى و در آنجا نزول فرمود پس ناگاه حضرت نظرش به خيمه اى افتاد گفتند خيمه عبيداللّه بن حرّ جُعْفى مى باشد فرمود او را بسوى من بطلبيد گفت من از كوفه بيرون نيامدم مگر بسبب آنكه مبادا حسين داخل كوفه شود و من در آنجا باشم بخدا سوگند من مى خواهم او را نه بينم و او هم مرا نه بيند رسول برگشت و سخنان آنرا نقل كرد حضرت خودش تشريف بردند همان كلمات را به حضرت عرض كرد حضرت فرمود اگر يارى مرا نمى كنى در صدد قتال من برميا بخدا قسم هر كس استغاثه مرا بشنود و يارى نكند هلاك خواهد شد آنمرد گفت انشاءاللّه چنين نخواهد شد و از سعادت هميشگى محروم ماند.

۸- انقلاب مدينه عليه يزيد.

سال ۶۳ هجرى اول محرم جمعى از اهالى مدينه برهبرى عبدالله بن حنظله بشام رفتند و دستگاه كثيف يزيد را مشاهده نمودند بمدينه مراجعت كرده مردم را از دربار يزيد آگاه ساختند همگى يزيد را خلع و بسرپرستى عبدالله بن حنظله بر يزيد قيام نمودند يزيد با خبر شد مسلم بن عقبه را با بيست هزار سرباز بمدينه فرستاد كه سه بار يا سه روز باطاعت من دعوت كن اگر قبول نكردند سه روز جان و مال و ناموس آنان را بر لشكر حلال كن و هرچه توانى غارت و قتل بعمل آور، بقيّه موضوع در ۲۸ ذى الحجة الحرام خواهد آمد.

اما حنظله كسى است كه شب عروسى او مصادف با فرمان بسيج مسلمانان بميدان اُحُد از طرف پيغمبر اسلام بود حنظله حضور پيغمبر اسلام مشرف عرض كرد اگر اجازه دهيد شب زفاف من است صبح به ميدان جنگ بروم وگرنه همين حالا رهسپار ميدان مى شوم حضرت اجازه دادند كه شب بماند حنظله بعد از شب زفاف براى فرزند آينده خود شهود گرفت و در جنگ اُحُد افتخار شهادت يافت بعد از پايان جنگ بدن او را تميز و تازه يافتند از پيغمبر سئوال نمودند حضرت فرمود ملائكه او را غسل داده اند از اين جهت او را غسيل الملائكه گويند و عبدالله پسر چنين مرد فداكار بود.

۹- دستور گرفتن زكوة صادر شد.

روز اول محرم پيامبر اسلام مأمورانى براى جمع آورى زكوة و صدقات باطراف مدينه فرستاد و بعضى مى نويسد حكم زكوة در ماه رمضان مبارك نازل گرديد.

روز دوم

۱- ورود امام حسينعليه‌السلام به كربلاء ۶۱ قمرى.

روز چهارشنبه دوم محرم سال ۶۱ قمرى امام حسينعليه‌السلام بكربلا رسيد اسب از حركت ايستاد به مركب ديگر تا هفت مركب سوار شد هيچكدام حركت نكرد امام فرمود (براى افهام حاضرين) اين زمين چه نام دارد عرض شد غاضريّه - ماريه - نينوا - شاطى الفرات - كربلا، حضرت آهى از دل برآورد و فرمود توقف كنيد همين جا مردان ما شهيد و خون ما ريخته و حرم ما اسير مى گردد قبر ما زيارتگاه شود اينست همان نقطه ايكه جدّم براى انجام وظيفه به من وعده كرده است. در جلد سوم كشكول بحرانى آمده: امام كربلا را چهار ميل در چهار ميل به شصت هزار درهم خريد و به ايشان يعنى اهل نينوى و غاضريّه داد و شرط كرد مردم را به اين قبر راهنمائى و سه روز زوّار را مهمان كنند.

همزمان با ورود امام بكربلا حرّ بن يزيد به كربلا وارد شد نامه اى از عبيدالله دريافت نمود كه هر جا امام فرود آمد او را در سختى قرار دهد.

۲- شيخ زاهد و عالم فقيه ورّام بن ابى فراس جدّ امّى سيد رضى على بن طاووس درسال ۶۰۵ قمرى روز دوم محرم دنيا را وداع نمود عالمى فقيه محدث زاهد از علماى اماميّه قرن هفتم هجرى است.

او مردى پرهيزگار و عابد بود وصيت كرده كه نامهاى مباركه ائمه را بر نگين عقيقى نقش كنند و هنگام مرگ در دهان او گذارند، ايشان مؤلف كتاب تنبيه الخواطر و نزهة النواظر كه اخيرا خيلى مطلوب مجددا چاپ شده است ولكن رواياتش مرسل و مخلوط از اخبار فريقين مى باشد.

روز سوم محرم

۱- يوسف از چاه نجات يافت

يوسف را برادرانش از روى حسد بچاه انداختند جبرئيل امين او را گرفته بروى سنگى نشانيد و بدلجوئى او پرداخت قافله اى از راه رسيد بر سر چاه آمدند تا خود و مركبشان را سيراب نمايند و بسوى مصر حركت كنند مالك كه رئيس قافله بود بغلامش دستور داد دلو را برداشته از چاه آب بكشد غلام دلو را به ريسمان بست و بچاه انداخت يوسف طناب را باز كرد غلام طناب را كشيد دلو را نديد هراسان نزد مالك رفت و قضيه را نقل نمود مالك بر سر چاه آمد صدا كرد اى كسى كه دلو را باز كردى جنّى يا انسان، يوسف گفت انسانم كه دستخوش ظلم شده ام مرا از چاه نجات دهيد.

مالك طناب محكم به چاه آويخت و يوسف را از چاه بيرون آورد از حال او پرسيد يوسف جريان را نقل نمود برادران در تعقيب حال يوسف بودند او را نجات يافته ديدند نزد مالك آمده گفتند او غلامى است از ماگريخته پس ‍ دهيد يا بخريد مالك گفت پس نمى دهم ولى خريدارى مى كنم مبلغ ناچيز داد و يوسف را بهمراه برده و بعزيز مصر فروختند.

۲- بعضى گويند امروز يوسف از زندان نجات يافت.

يوسف به جهت خيانت كردن به زن عزيز مصر چندين سال زندانى شد و رفيق او يكى آشپز (خجله) و ديگرى شربت دار (يونا) فرعون با او در زندان بودند خوابى ديدند و يوسف تعبير كرد كه يكى را فرعون (لقب پادشاهان مصر بود) بقتل مى رساند و ديگرى آزاد مى شود ولى سفارش كرد بعد از آزادى نزد فرعون يادى از من كن تا از زندان آزاد شوم.

شربت دار آزاد شد ولى سفارش يوسف را فراموش كرد چندين سال گذشت شبى فرعون خوابى ديد معبّرين تعبير خوبى نكردند شربت دار متذكر يوسف شد به فرعون گفت من كسى سراغ دارم كه در تعبير خواب مهارت دارد نزد يوسف رفت بعد از تعبير خواب به فرعون رسانيد فرعون گفت اين شخص مرد برجسته و داناست نزد من بياوريد و يوسف از زندان آزاد شد.

يوسف در مصر وفات كرد مردم با يكديگر منازعه مى كردند و هر كس ‍ مى خواست كه در محله او دفن شود تا بركت يابد آخر در صندوقى از مرمر در نيل دفن كردند و آب را روى آن مرور دادند تا بتمام اهل مصر برسد و در بركت و خير شريك شوند و موسى موقع خروج از مصر استخوانهايش را برداشت و در نزد پدر خود دفن نمود.

مشهور است كه مجموعه زندان يوسف ۱۲ سال ۵ سال قبل از ماجراى تعبير خواب و ۷ سال بعد از آن ولى بعضى گويند ۷ سال بود ناگفته نماند كاغذ را آن حضرت بوجود آورده و تا آن زمان به آجر مى نوشتند.

۳- ورود عمر بن سعد به كربلا ۶۱ ق

سعد بن ابى وقّاص با خاندان رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رابطه خوش نداشت حتى در شوراى عمر حق راى را به عبدالرحمن بن عوف داد و بعد از كشته شدن عثمان به حضرت علىعليه‌السلام بيعت نكرد پسرش عمر بن سعد راه پدر گرفت و با اين خاندان كه هادى امت بودند ميانه نداشت ابن زياد به عمر بن سعد ملك رى را داده بود چون از خبر ورود امام حسينعليه‌السلام بعراق ابن زياد مطلع شد قاصدى نزد عمر فرستاد كه اول به جنگ حسين بن على برو و او را بكش بعد از آن بجانب شهر روانه شو.

عمر سعد نزد ابن زياد آمد گفت مرا عفو نما گفت عفو مى كنم و ملك رى را از تو مى گيرم عمر سعد گفت يك شب مهلت ده، شب فكر كرد آخر الامر هواى رياست رى بر او غلبه نمود و تصميم به جنگ امام گرفت و روز ديگر نزد ابن زياد آمد و قتل امام حسين را عهده دار شد و ابن زياد با لشكر عظيم او را به كربلا روانه كرد روز سوم محرم وارد كربلا شدند ۶۱ ق.

ابن قولويه در كامل ص ۷۴ و طبرسى در احتجاج ص ۱۳۴ بسندهاى معتبر از اصبغ بن نباته و غيره نقل كرده اند كه روزى حضرت علىعليه‌السلام بر منبر كوفه خطبه مى خواند و مى فرمود كه از من بپرسيد آنچه مى خواهيد پيش از آنكه مرا نيابيد پس بخدا سوگند هر چه سوال كنيد از خبرهاى گذشته و آينده بشما خبر مى دهم.

سعد بن ابى وقاص پدر عمر و بن سعد برخاست گفت يا امير المؤمنين خبر ده مرا كه در سر و ريش من چقدر مو هست حضرت فرمود كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر داده كه در بن هر موئى از تو شيطانى هست كه تراگمراه مى كند و در خانه تو فرزندى مى باشد كه فرزند من حسين را شهيد خواهد نمود و اگر خبر دهم عدد موهاى ترا باز مرا تصديق نخواهى كرد لكن به آن خبرى كه گفتم حقيقت گفتار من ظاهر مى شود.

ناگفته نماند در آنوقت عمر بن سعد كودكى بود كه تازه راه مى رفت بعضى گويند در كربلا تقريبا ۲۵ ساله بود ولى بعضى قائل است ۳۶ ساله بود، سعد بن وقاص در سال ۷۵ هجرى در ۷۴ سالگى مُرد و در بقيع دفن گرديد.

روز چهارم محرم

۱- ابن زياد

در كوفه به منبر رفت و معاويه و يزيد را ستود واظهار اسلاميت كرد و مردم را به جنگ با امام حسينعليه‌السلام تحريك نمود ۶۱ ه

۲- چنگيز

پسر تموچين بعد از پدر در مغولستان زمام امور را بدست گرفت و چند نفر بازرگان براى برقرارى روابط تجارتى به كشور ايران فرستاد.

بازرگانان به شهر مرزى خوارزم (اترار) وارد شدند حاكم شهر ورود آنان را به سلطان محمد خوارزمى گزارش كرد آنها بدون توجه به عواقب امر قتل بازرگانان را صادر نمودند و به مرحله اجراء درآمد چنگيز بعد از اطلاع خشمگين شد ولشكرى از مغول بسر دارى پسرش تولى خان بسوى ايران گسيل كرد و پس از جنگ خونين با لشكريان مرزى روز چهارم محرم وارد اترار شهر مرزى شدند بعد از قتل عام شهر را ويران ساختند و كمتر شهرى از شهرهاى ايران ماند كه مورد هجوم لشكر مغول و چنگيز خونخوار واقع نشوند فقط شهرهاى جنوبى بجهت سياست اتابك سعد بن زنگى حاكم فارس در امان بود و گويند شهر همدان نيز از تعرض مصون ماند.

۳- نمرود طاغى زمان حضرت ابراهيم بدرك واصل شد.

نمرود پسر كنعان بن سام بن نوح است و اين مرد مالك ممالك مشرق و مغرب بوده و چنان متكبر و خودخواه شد كه دعوى الوهيت كرد آن ملعون بت هائى بصورت خويش تراشيده و باطراف فرستاد و مردم را بعبادت آنها مجبور گردانيد منجمين خبر دادند كه شخصى متولد خواهد شد و مردم را بقبول دين مجدد و ترغيب كند و اساس پادشاهى تو را منهدم سازد نمرود از استماع اين سخن متغيّر گشت و در شبى كه قرار بود بنا بگفته منجمين نطفه ابراهيم در رحم مادر قرار گيرد مأمورانى گذاشت كه مردان را از زنان جدا كرده و بيرون از شهر نگهداشتند اتفاقا نمرود را در آن شب مهمى پيش ‍ آمد و بنا بر اعتماديكه بر پدر ابراهيم داشت آنرا بجهت همان كار بهشر فرستاد او بقصر آمد و كار را انجام داد چشمش در بيرون قصر به نونا زن خود افتاد كه به تماشاى قصر نمرود آمده بود ميل نزديكى غلبه كرد نطفه ابراهيم منعقد شد و بعد از تولد در غارى پنهان نمودند و در پانزده سالگى از اختفا بيرون آمد نونا او را بخانه برد بر آزر نشان داد تا ابراهيم بر بتها چيزى نگفته بود آزر بر او محبت مى كرد از موقعيكه مأمور به تبليغ شد مردم را از عبادت بت نهى نمود چندين مرتبه بين آزر و او مناظره و مجادله شد بعد از شيوع اين خبر نمرود او را خواست ابراهيم در مقابل نمرود سجده نكرد نمرود گفت چرا سجده نكردى فرمود من غير از پروردگارم به كسى سجده نمى كنم نمرود گفت پروردگار تو كيست ابراهيم فرمود آنكس است كه مى ميراند و زنده مى كند نمرود گفت آن كار من است دو نفر زندانى را آورد يكى را بقتل رساند ديگرى را آزاد كرد ابراهيم فرمود پروردگار من آفتاب را از مشرق بيرون مى آورد تو نيز اگر بتوانى از مغرب بيرون بياور، نمرود مبهوت ماند و جواب نتوانست بگويد.

در روز عيد نمروديان همان اهالى بابل به صحرا رفته بودند ابراهيم در شهر ماند بعد از رفتن همه، آمد بتها را شكست مردم كه از صحرا آمدند بتها را شكسته ديدند به نمرود گزارش دادند ابراهيم را احضار كرد گفت اى ابراهيم تو بتها را شكسته اى، ابراهيم فرمود اين بت بزرگ كرده از او بپرسيد اگر جواب دهد مشركان سر بزير انداختند، باز ابراهيم ايشان را موعظه نمود و فرمود بر چيزى ستايش مى كنيد كه نه نفعى و نه ضررى دارد چرا درك نمى كنيد.

نمرود ايندفعه تصميم گرفت ابراهيم را در آتش اندازد محوطه و سيعه مرتب كردند و بسيار آتش در آنجا جمع نمودند با منجينق ابراهيم را بآتش ‍ انداختند جبرئيل در هوا نزد آن حضرت آمد عرض كرد حاجتى دارى فرمود اما بتو ندارم، به پروردگار جهانيان نيازمندم در اين وقت خطاب رسيد: اى آتش بر ابراهيم سرد و سالم باش، ابراهيم در گلستان سبز و خرم بزمين نشست نمرود و تماشاگران در حيرت افتادند تا اينكه نمرود جنگ با خدا را در سر پروراند مناره بلندى درست كردند بر آنجا رفت آسمان را همچنان ديد كه از زمين مى ديد پائين آمد سپس مناره افتاد و آواز مهيبى بگوش مردم رسيد كه مردم همه ترسيدند.

سپس به خيال آسمان رفتن افتاد تا با خدا جنگ كند فرمان داد چهار كركس ‍ بچه را پروردند به چهار طرف صندوقى قرار دادند و چهار قطعه گوشت از بالا آويزان نمودند كركس ها گوشتها را بالاى سر خود ديدند پريدند صندوق را برداشتند. بجانب بالا پرواز نمودند بعد از سه شبانه روز نمرود گفت گوشتها را به پائين آويزان كننده تا صندوق را بطرف پائين حركت دهنده بالاخره در زمين نشست نمرود با اين اعمال ننگ آور نتوانست ابراهيم را از بين ببرد.

نمرود بابراهيم پيشنهاد جنگ كرد آن حضرت قبول نمود با لشكر عظيم به جنگ ابراهيم آمد ولى آن بت شكن الهى تنها در برابر نمروديان ايستاد مردم از دليرى آن حضرت در حيرت ماندند ناگاه بفرمان الهى لشكر پشه رسيد و سر و روى نمروديان را گزيد نمرود مبهوتانه بقصر خويش پناه برد ولى پشه در غايت كوچكى لبش را گزيد و بعد بدماغ نمرود رفت و مغز آنرا مى خورد مدت چهل سال در غايت مرض و ملال عمر گذراند و در اين روز بدرك واصل شد و چهار صد سال سلطنت كرد.

روز پنجم

۱- عبور حضرت موسى از دريا

موسىعليه‌السلام از طرف خداوند متعال مأمور شد بنى اسرائيل را با خود برداشته و بسوى فلسطين رود تا از ظلم و تعدى فرعونيان نجات يابند.

موسى با بنى اسرائيل از مصر خارج شده كنار دريا رسيدند بنى اسرائيل بهانه شروع كرده كه ما در مصر مزرعه و زمين و خانه داشتيم حالا بيچاره شديم موسى فرمود مطمئن باشيد خدا ما را بحال خود نمى گذارد و وسيله نجات عنايت فرمايد به فرعون خبر دادند كه موسى با بنى اسرائيل از مصر خارج شده، فرعون دستور بسيج لشكر داد و بعنوان اينكه بنى اسرائيل از بندگان ما بوده و فرار كرده اند دستگير نموده و دوباره به بندگى خود درآوريم با لشكر خود فرعون به تعقيب آنها از مصر خارج شده، شماره بنى اسرائيل را بعضى ششصد هزار نوشته اما لشكر فرعون خيلى بيشتر از اينها بود.

فرعون و لشكرش به بنى اسرائيل نزديك مى شدند هنگام صبح بود كه بنى اسرائيل بعقب نگريستند لكشر بى حساب فرعون را ديدند و رعب و وحشتى دل آنها را فرا گرفت و از موسى چاره خواستند موسى با دلى آرام فرمود پروردگارم با من است و مرا هدايت خواهد كرد تا اينكه لشكر فرعون نزديك شد و يوشع جلو رفت گفت اى موسى دستور چيست؟ گفت از دريا بايد عبور كرد.

خطاب رسيد موسى عصاى خود را به دريا زن تا راهى نمايان گردد، موسى عصاى خود را بدريا زد دريا شكافت و قعر دريا نمودار شد باد و آفتاب قعر دريا را خشكانيدند چون بنى اسرائيل دوازده تيره بودند دوازده شكاف از دريا پديدار شد و آنها عبور كردند.

و فرعون وقتى رسيد كه آخرين فرد بنى اسرائيل از دريا خارج مى شدند كه فرعون و لشكرش وارد شد، فرمان خدائى بامواج دريا صادر گرديد تا فرعون و لشكرش را دربرگيرد لشكر تماما هلاك شدند فرعون خود را در آستانه مرگ ديد گفت بخداى موسى ايمان آوردم جبرئيل امين مشتى خاك بر دهان او زد و گفت با آن همه فسادها و كارهاى بد اين وقت توبه فائده اى ندارد.

۲- شبث بن ربعى

كوفى يكى از دعوت كنندگان حضرت امام حسينعليه‌السلام بود كه ابن زياد به نزد خود خواست او نخست خود را به بيمارى زد ولى شب به پيش ‍ او رفت و جايزه گرفت و با چهار هزار نفر به كربلا رهسپار شد و روز پنجم محرم به كربلا رسيدند ۶۱ قمرى.

اين مرد شخصى منافق و خبيث بود زيرا اول از اصحاب حضرت علىعليه‌السلام بود بعد از خوارج شد سپس توبه كرد بعد براى كشتن امام حسين به كربلا آمد و بعد از وقعه كربلا با جناب مختار بطلب خون امام حسين قيام نمود سپس در قتل مختار حضور پيدا كرد و در حدود سال ۸۰ در كوفه درگذشت.

در خبث اين مرد بى دين كافيست كه صاحب يكى از مساجدى است كه در كوفه بعد از قتل امام حسينعليه‌السلام جهت سرور و خوشحالى از كشته شدن امام آنها را تجديد بنا نمودند آن مساجد عبارتند از مسجد اشعث بن قيس - مسجد جرير بن عبدالله بَجَلى - مسجد سماك بن مخرمه - مسجد شبث بن ربعى (تاريخ كوفه ص ۴۶).

اين مرد ناموفق همان بود كه امام روز عاشورا به او خطاب فرمود:

اى شبث بن ربعى و اى حجّاربن اَبْجر و اى قيس بن اشعث و اى زيد بن حارث مگر شما نبوديد كه براى من نامه نوشتيد كه ميوه هاى اشجار ما رسيده و بوستانهاى ما سبز گشته از براى يارى كردنت لشكرها آراسته ايم.

اين وقت قيس بن اشعث گفت ما نمى دانيم چه مى گوئى لكن حكم يزيد و ابن زياد را بپذير، حضرت فرمود لا واللّه هرگز دست ذلت بدست شما ندهم و از شما هم نگريزم.

روز ششم

۱- شهادت حضرت يحيى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

پادشاه بنى اسرائيل هردوش يا هروديس زنى داشت كه جالب توجه نبود زن براى نگهدارى مقام خود در دربار به هروديس پيشنهاد كرد كه دخترى دارم در اختيار تو مى گذارم شاه از روحانى عصر حضرت يحيى سئوال كرد حضرت فرمود از خدا بترس كه ازدواج با دختر زن حرام است شاه ناراحت شد و يحيى را بزندان انداخت زن هردوش كينه از يحيى در دل گرفت و وقتى دخترش را آرايش كرده مى خواست بدست شاه دهد گفت دخترم مهريه تو سر يحيى است در موقع حساس از شاه قتل او را بخواه دختر طبق سفارش مادر عمل نمود و در وقت مناسب به قتل شاه وادار نمود شاه ظالمى فرستاد به زندان كه سر مبارك يحيى را از بدن در طشت جدا نمود بعضى نوشته از محراب عبادت كشيد و در ميان طشت سرش را بريد و سر را در طشت به پيش شاه آورد.

در تفسير نمونه جلد ۱۳ ص ۱۳ نوشته:

هروديس پادشاه هوس باز فلسطين عاشق هيروديا دختر برادرش شده بود و زيبائى او دل شاه را در گرو عشقى آتشين قرار داده لذا تصميم به ازدواج با آن دختر گرفت اين خبر به پيامبر خدا يحيى رسيد صريحا اعلام كرد كه اين ازدواج نامشروع است و من به مبارزه قيام خواهم نمود سر و صداى اين موضوع در شهر هيروديا رسيد او تصميم گرفت از يحيى انتقام گيرد ارتباطش را با عمو بيشتر كرد هيروديس باو گفت هر چه آرزو دارى از من بخواه هيروديا گفت من هيچ چيز جز سر يحيى نمى خواهم بالاخره شاه يحيى را كشت و سر مبارك او را نزد زن بدرگاه حاضر ساخت و از اين جهت حضرت امام حسينعليه‌السلام به جناب يحيى شباهت داشت.

در تاريخ آمده قطراتى از خون يحياى مظلوم از طشت بزمين افتاد خون از زمين بجوشش آمد شاه در شگفت شد دستور داد خاك بريزند هر قدر خاك ريختند خون جوشيد و چندين سال ادامه داشت تا امپراطور روم بنام طيطوس بنى اسرائيل را مورد غضب قرار داد و با لشكر بسيار به بيت المقدس حمله كرد پس از كشتار فراوان تلى ديد كه خون مى جوشد علت را سئوال كرد داستان حضرت يحيى را گفتند دستور داد تعدادى از بنى اسرائيل بكشند و خون آنها را به روى آن خون بريزند تا خون جوشيده آرام شود و هفتاد هزار نفر را قربانى كردند تا خون يحيى از جوشش ‍ افتاد.

بعضى نوشته اند بخت نصر پادشاه بابل به بيت المقدس حمله كرد و علت جوشش خون را پرسيد ناراحت شد بازمانده از اولاد ملكه را حاضر نموده سرش را جدا كردند و خونش را بآنجا ريختند و هفتاد هزار نفر از بنى اسرائيل را نيز قربانى نمود تا خون از جوشش افتاد.

۲- عذاب بر بنى اسرائيل نازل شد.

يوشع بن نون وصى حضرت موسى با بنى اسرائيل به شهر عمالقه لشكر كشيد مردى عابد بنام بلعم بن باعو را زاهد و عالم يهودى اسم اعظم مى دانست و مستجاب الدعوة بود امير شهر از او خواست درباره يوشع و بنى اسرائيل نفرين كند تا مغلوب شوند بلعم در مقام معارضه درآمد اسم اعظم را فراموش كرد ولى راهى بآن نشان داد كه لشكر يوشع هلاك شوند گفت زنان زينت كرده به پيش بنى اسرائيل بفرست تا بفسق مشغول شوند بنى اسرائيل مشغول شهوترانى شدند خداوند متعال مرض طاعون را بر ايشان فرستاد و هفتاد هزار نفر در عرض سه ساعت نابود شدند.

۳- نبرد شاه عباس صفوى با عبدالمؤمن ازبك ۱۰۰۶ قمرى

شاه عباس اول پسر سلطان محمد خدابنده ثانى در هجده سالگى به سلطنت رسيد و با مشورت دو روحانى بزرگ يعنى شيخ بهائى و ميرداماد باصلاح امور پرداخت، در سال ۱۰۰۶ قمرى با لشكرى بسوى خراسان براى بيرون راندن ازبكيان رهسپار شد، يك به يك شهرهاى خراسان را از دست آنها گرفت و اكثر لشكر دشمن تارومار شدند و بقيه به سوى شهر خود بازگشتند و به شكرانه پاك كردن خراسان از ظلم آنها به حرم مطهر امام رضاعليه‌السلام مشرف شد و افتخار كوتاه كردن فتيله هاى شمع و جاروكشى حرم را پيدا كرد كه شيخ بهائى مرحوم در اين باره سروده:

مِقراض باحتياط زن اى خادم

ترسم ببرى شهپر جبرئيل امين

۴- وفات مرحوم سيّد رضى:

محمد بن الحسين بن موسى الاَبرش بن محمد الاعرج بن موسى ابوسُبحه بن ابراهيم مرتضى بن الامام موسى الكاظمعليه‌السلام ملقب به سيد رضى و مكنّى به ابوالحسن در سال ۴۰۶ قمرى در سن ۴۷ سالگى رحلت نمود و در كاظمين به خاك سپرده شد و سپس به كربلا انتقال دادند و در بالاى سر امام حسينعليه‌السلام دفن گرديد اين بزرگوار در سال ۳۵۹ ق بدنيا آمد و در دامن مادرش سيده فاطمه بنت ابى محمد الحسن الناصر الصغير (معروف به ناصرك) بن ابى الحسين احمد بن محمد الناصر الكبير الاطروش على بن ابى محمد الحسن بن على الاصغر بن عمر الاشرف بن زين العابدينعليه‌السلام پرورش يافت. (عمدة الطالب ص ۲۰۵)

مرحوم در فنون علم ماهر و حافظ قرآن و شاعر و شهرت و آوازه فضل و علم و زهد او از ذكر احوالش بى نياز مى كند مرحوم نقيب علويين و اشراف بغداد بلكه قطب فلك ارشاد و مركز دائره رشاد بود و او را فرزندى بسيار صاحب جلالت بنام سيد مرتضى ابواحمد عدنان بود كه بعد از عمويش ‍ مرحوم سيد مرتضى علم الهدى نقابت علويين باو تفويض گرديد مرحوم سيد رضى تاءليفات پرقيمت دارد از جمله: نهج البلاغة كه تا اين زمان شراح آن به ۸۱ نفر مى رسد - حقائق التنزيل - خصائص الائمه - تلخيص البيان فى مجازات القران - مجازات النبويّه - حاشيه بر ايضاح ابوعلى - ديوان شعر و غيرها كه تقريبا ۲۶ كتاب مى باشد. ناگفته نماند ابوالحسن محمد بيهقى ملقب به قطب الدين كيدرى سبزوارى اول كسى است كه نهج البلاغه را شرح كرده و بنام حدائق الحدائق و در اواخر شعبان سال ۵۷۶ ق فارغ شده و بيهق ناحيه ايست از خراسان و كيدر قصبه ايست از بيهق.

چنانكه ذكر شد مادر سيدين فاطمه نام داشت كه شيخ مفيد ره براى او كتاب احكام النساء را تاءليف نمود و از آن مخدّره به سيده جليله فاضله تعبير كرده.

مرحوم قمى در منتهى الآمال ص ۳۲ مى نويسد شيخ مفيد شبى در عالم رؤ يا ديد كه حضرت فاطمه با دو فرزندش حسن و حسين وارد مسجد شد در حاليكه كودك بودند هر دو را به او تسليم كرد و فرمود علّمهماالفقه به اين دو فقه تعليم ده از خواب بيدار شد و تعجب كرد شيخ وقتى كه در مسجد بود فاطمه والده سيدين با دو پسرش سيد مرتضى و سيد رضى وارد مسجد شدند در حاليكه هر دو بچه بودند چون نظر شيخ به آن مخدره افتاد به احترام او از جا برخاست و سلام كرد آن مخدره گفت اى شيخ به اين دو كودك كه پسران من هستند فقه تعليم كن شيخ مفيد گريست و خواب خود را به آن مخدره نقل نمود و مشغول تعليم ايشان شد تا اين دو بزرگوار به مرتبه رفيعه از علم رسيدند.

روز هفتم

۱- حضرت موسى به نبوت مبعوث شد.

موسى بن عمران بن يصر بن قاهث بن لاوى بن يعقوبعليه‌السلام با اهل و عيال و اموال خود از مدين خارج و رهسپار مصر مى گرديد شبى در بيابان سينا پياده شدند و هوا سرد بود به فكر آتش افتاد موسى از دور نورى مشاهده كرد به خيال اينكه آتش است عصا را بدست گرفته به طرف (طور) نور آمد شايد آتش تهيه كند.

خطاب رسيد انّى انا ربّك فاخلع نعليك انّك بالوادالمقدس طوى وانا اخترتك فاستمع لما يوحى (طه ۹ - الى آخر ۳۶).

موسى، من پروردگار تو هستم كفشت را از پاى بيرون آر زيرا در مكان مقدسى قرار گرفتى من ترا به پيغمبرى برگزيدم پس بشنو آنچه وحى مى شود البته نيست غير از من معبود بحقّ پس مرا عبادت كن و نماز برپادار (و دو معجزه به موسى عنايت شد).

۱- موسى در دستت چيست؟ عرض كرد آن عصاى منست، خطاب رسيد بزمين انداز، موسى به زمين انداخت بصورت مار درآمد و مى خزيد فرمود بگير آنرا و نترس همان عصا خواهد بود.

۲- دستت را از گريبان بيرون آر نور سفيد و صاف خارج مى شود، با اين دو نشانه پروردگار به مصر پيش فرعون برو كه او اطمينان كرده عرض كرد پروردگارا شرح صدر و قلب نيرومند بمن عنايت فرما و كار را آسان كن و گره از زبانم بردار تا قول من نافذ باشد با برادرم هرون پشتم را محكم كن و او را به من برسان خطاب رسيد قد اوتيتُ سؤ لك يا موسى دعايت مستجاب و آنچه خواستى داده شد.

۲- آبرا بروى اهلبيت عصمت بستند ۶۱ ق

امروز از ابن زياد ملعون به عمر بن سعد نامه رسيد باين مضمون: يابن سعد ميان حسين و آب فرات حائل شو و كار را برايشان تنگ بگير و نگذار يك قطره آب بنوشند چنانكه به عثمان كردند، ابن سعد همان وقت عمر و بن حجاج را با پانصد سوار بر شريعه موكّل گرداند.

عطش بر امام و اصحاب كرام غالب شد برادرش عباس را خواند و با سى نفر فارس و بيست پياده شبانه با بيست مشك به طلب آب فرستاد عمروبن حجاج سر كرده موكلين آب صيحه زد شما كيستيد نافع جواب داد منم پسر عموى تو آمدم بياشامم گفت بخور گوارا باد.

نافع گفت واى بر تو مى گوئى من آب بخورم حسين و اهلبيتش تشنه بميرند عمرو گفت راست گفتى اما به ما دستور داده اند مانع شويم نافع باصحاب صيحه زد داخل فرات شويد و عمرو هم صيحه زد مانع شويد و بجنگيد عده اى از اصحاب جنگ مى كردند و عده اى مشكها را پر مى نمودند و كسى از اصحاب امام كشته نشد و آب را به خيام رساندند و اهلبيت آب خوردند.

روز هشتم

آخر روز هشتم و نزديك شب نهم محرم سال ۶۱ ق اولاد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تشنه بودند و آب در خيمگاه نبود حضرت امام حسينعليه‌السلام پشت خيمه تشريف برد و دستور داد زمين را كندند به اعجاز آبى پديدار گرديد امام حسينعليه‌السلام و اولاد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اصحاب همگى سيراب شدند و مشكها را پر كردند بعد چشمه غائب شد.

روز نهم

۱- تاسوعاء

عصر روز نهم شمر بن ذى الجوشن كلابى نزديك لشكر امامعليه‌السلام آمد و صدا زد كجا هستند فرزندان خواهر من عبدالله و جعفر و عثمان و عباس (اين چهار نفر فرزند ام البنين بودند كه او هم از قبيله بنى كلاب بود و شمر هم از همان قبيله بود از اين جهت فرزند خواهر گفت امامعليه‌السلام فرمود جواب او را بدهيد اگر چه فاسق است.

آن عزيزان نزد شمر آمدند فرمودند كارت چيست گفت اى فرزند خواهرم شما در امانيد از اطراف حسين كناره گيريد و سر در اطاعت يزيد درآوريد حضرت عباس بانگ زد كه بريده باد دستهاى تو و لعنت باد اَمانيكه تو آوردى امر مى كنى دست از مولاى خود برداريم و با طاعت ملعونان درآئيم ما را امان مى دهى و پسر رسول خدا را امان نيست شمر غضبناك شد و به لشكرگاه برگشت.

۲- لشكر عمر بن سعد بسوى خيام روى آوردند

بعد از رجوع شمر عمر بن سعد لشكر خويش را صدا زد يا خيل اللّه اركبى و بالجنة ابشرى اى لشكر خدا سوار شويد و بسوى بهشت رفتن شاد شويد.

لشكر رو به خيام آوردند و امامعليه‌السلام در پيش خيمه سر به زانوى اندوه گذاشته و بخواب سبك رفته بود جناب عباس خدمت امام آمد عرض كرد برادر لشكر رو به شما آورده.

حضرت فرمود عباس جانم فداى تو باد بپرس چه شده كه رو به ما آورده اند جناب عباس با ۲۰ سواره بسوى لشكر آمد و مراد ايشان را پرسيد گفتند از امير حكم آمده كه به او بيعت كنيد وگرنه با شما قتال كنيم جناب عباس ‍ فرمود كلام شما را به امام برسانم برگردم حضرت فرمود عباس امشب را از ايشان مهلت گير تا قدرى نماز و دعا و استغفار كنيم جناب عباس آمد و در مقابل لشكر ايستاد موعظه نمود و آن شب را مهلت خواست و لشكر عمربن سعد به جاى خود بازگشتند و اين قضيه در عصر روز نهم اتفاق افتاد.

۳- ميلاد حضرت موسى سومين پيغمبر اولوالعزم

(قابوس يا وليد بن مصعب) با اينكه از انعقاد نطفه در ميان بنى اسرائيل جلوگيرى مى كرد حتى مردان بنى اسرائيل را از زنان جدا و از شهر خارج نمود و هر بچه اى كه از زنان بنى اسرائيل بدنيا مى آمد بوسيله مأمورانش ‍ اطلاع يافته با دست نظاميان كشته مى شد ولى چون خواست خدا اين بود كه موسى بوجود آيد در همان قصر فرعونى عمران پدر موسى نگهبان كاخ بود و فرعون در خواب و مأموران به شهر پراكنده شدند قدرت پروردگار زن عمران بنام يوكابد را به كاخ رهسپار كرد در همان شب نطفه موسى منعقد شد ولى هيچكس ندانست منجمين با علم نجوم به فرعون خبر دادند كه نطفه همان بچه منعقد شده فرعون غضبناك شد حتى دستور داد هر جا زن حامله به بينند شكمش را بدرانند بعد از شش ماه و دو روز موسى در روز نهم محرم بدنيا آمد و خداوند در ميان آن محيط وحشتناك او را نگهداشت مادر موسى به الهام پروردگار او را در صندوق نهاده به رود نيل انداخت دختر فرعون گرفته پيش فرعون و آسيه برد يا آسيه گرفت بعد از گفتگوى زياد قرار شد او را به پسرى انتخاب كنند از طرف آسيه اعلام شد زنان شيرده به دربار بيايند موسى شير هيچكدام را نخورد آخرالامر مادر موسى را آوردند شير آنرا خورد آسيه با حقوق كافى او را براى شير دادن نزد خود برد. و بدين طريق موسى بزرگ شد موسى پسر عمران بن يصهر بن قاهث بن لاوى بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم بود. پيروان آن حضرت را يهودى و جُهود و كليمى گويند زيرا در اوائل تقبل رسالت موسىعليه‌السلام مى گفتند اللّهم هُدنا اليك خدايا برگشتيم بسوى تو و از اين جهت جهود گفتند كه اين فرقه براى زخارف و اموال دنيا بسيار كوشش و جدّ و جهد مى كردند زيرا جُهود از ماده جَهَدَ است و چون اينها به حضرت موسى كليم الله نسبت داده مى شود لذا كليمى گويند.

تابوت: همان صندوقى بود كه مادر موسى او را در آن گذاشت و به دريا افكند هنگامى كه بوسيله عمال فرعون از دريا گرفته شد و موسى را از آن بيرون آوردند در دستگاه فرعون نگهدارى مى شد سپس به دست بنى اسرائيل افتاد بنى اسرائيل اين صندوق خاطره انگيز را محترم مى شمردند و به آن تبرّك مى جستند موسى در اواخر عمر خود الواح مقدس كه احكام الهى بر آن نوشته شده بود به ضميمه زره خود و يادگارهاى ديگرى در آن نهاد و به وصىّ خود يوشع بن نون سپرد اهميت اين صندوق بيشتر گرديد ولى تدريجا مبانى دينى آنها ضعيف گرديد و دشمنان بر آنها چيره شدند و آن صندوق را گرفتند يا از نظر آنها پنهان شد اما اشموئيل (اسماعيل) پيامبر به آنها وعده داده به زودى تابوت يعنى صندوق عهد را به عنوان نشانه بر صدق گفتار خود بر پادشاهى طالوت به نزد آنها آورد و چون تابوت موجب آرامش و اطمينان خاطر بنى اسرائيل بود لذا تابوت سكينه گويند.

۴- ميلاد حضرت مريم (مريم به معناى عابده و خادمه)

عمران پدر مريم از زهاد و علما بود و خدمتگزار مسجد اقصى، حنّه زن عمران موقعى كه حامله شد نذر كرد اگر پسر زايد او را خادم خانه خدا كند.

در روز نهم محرم دخترى بدنيا آمد او را مريم نام نهاد حنّه او را به مسجد برد و بدست احبار سپرد احبار در نگهداريش بر يكديگر سبقت مى گرفتند آخرالامر براى تكفل مريم قرعه انداختند بنام زكريا درآمد و او پرورش مريم را به عهده گرفته خانه اى در مسجد اقصى براى عبادت مريم منظور داشت بعد از دوران كودكى در آنجا به عبادت پرداخت و كسى را حق اينكه در آن مكان برود نبود بغير از زكريا كه هر روز وارد خانه و غرفه مريم مى شد و براى آن طعام مى برد لكن مى ديد كه مريم در محراب عبادت است و غذائى نزد آن، جريان را سئوال مى كرد مريم عرض مى نمود از طرف خداوند است بدرستى كه خداوند روزى مى دهد هر كس را بخواهد بدون حساب.

نوشته اند چون زكريا چنان ديد با آنكه پير بود و زنش نيز پير و نازا بود طمع در فرزند نمود و از خدا خواست تا فرزند عنايت كند.

مريم دختر عمران بن لهشم (ياماثان) بن امون از اولاد سليمان بن داود است ناگفته نماند اين عمران پدر موسى نيست ما بين پدر مريم و عمران پدر موسى هزار و هشت صد سال فاصله است.

۵- حضرت يونسعليه‌السلام از شكم ماهى خارج شد.

يونس بن متى پيغمبر از نينوا با اهل و عيال خود خارج شد و آنها را در يك كشتى نهاد چون در آن جاى نبود خود در كشتى ديگر نشست، ناگهان كشتى به تلاطم آمد نزديك بود غرق شود گفتند مگر در ميان ما مجرمى است كه كشتى باين حال افتاده يونس گفت من هستم و بنده گريزان، مرا در دريا اندازيد گفتند تو مرد صالحى هستى سه بار قرعه انداختند بنام يونس ‍ اصابت كرد يونس را به دريا انداختند همان لحظه ماهى بزرگى او را به دهان گرفت و در شكم خود جاى داد.

خداوند متعال سه روز يا ۷ روز (يا چهل يا هفتاد روز) او را در شكم ماهى نگهداشت و روز نهم محرم از شكم ماهى نجات داد و ماهى بكنار دريا آمد و يونس را از دهان بيرون انداخت و آن موضع فى الحال درخت كدو رسته و سايه بر سرش افكند و آهوئى به شير دادن آن حضرت مأمور گشت پس از قوت يافتن بجانب نينوا رفت و مشغول تبليغات شد.

۶- شاه طهماسب پسر شاه اسماعيل اول صفوى دومين سلطان

از آن خانواده در سال ۹۳۶ ق نهم محرم با ازبكيان در خراسان سه روز جنگيد و به آنها غلبه نمود دست تعدى و تجاوز و غارت را از مردم و آستان قدس رضوى كوتاه كرد.

۷- وفات عالم نحرير و محقق بِدل سيد محمد قلى هندى موسوى نيشابورى ره.

آقاى سيد محمد ره در اكثر علوم و فنون محقق بى نظير و مدقق نحرير بود مخصوصا در علم كلام و در اواخر عمر به شهر لكهنور مراجعت و به تاليف كتب نفيسه پرداخت: از جمله تشييد المطاعن دو جلد - تطهير القلوب - تقريب الافهام - سيف ناصرى - برهان السعادات و غيرها.

اين بزرگوار در ۹ محرم ۱۲۶۸ قمرى در شهر لكهنور وفات و در حسينيّه خود مدفون شد و ايشان داراى ۳ پسر بود كه يكى سيد حامد حسين صاحب عبقات الانوار است.

ناگفته نماند كه لكهنور شهرى از شهرهاى هندوستان است.

روز دهم

۱- شهادت سرور آزادگان حضرت ابا عبدالله الحسين سومين امام معصوم

در كربلا در سن ۵۷ در ۶۱ قمرى روز جمعه يا شنبه و قاتل آن حضرت بنا به مشهور شمر بن ذى الجوشن بود.

ذى الجوشن كه نامش شرجيل بود اولين عربيست كه زره پوشيده لذا به ذى الجوشن معروف گرديد.

سفينة البحار ج ۱ صفحه ۷۱۴ از كتاب مثالب هشام بن محمد سائب نقل مى كند كه زن ذى الجوشن از جبانة البيع به جبانة كنده مى رفت در راه تشنه شد چوپانى را ديد كه گوسفند مى چرانيد از او آب خواست امتناع كرد مگر با او عمل خلاف انجام دهد زن قبول نمود و بعد از مقاربت به شمر حامله شد، از اينجا بود كه روز عاشورا شمر ندا كرد يا حسين اتعجّلت بالنّار قبل يوم القيمة آيا به آتش عجله كردى قبل از روز قيامت، امام فرمود ندا كننده كيست گويا شمر است گفت بلى حضرت فرمود يابن راعى المعزى انت اولى بها صليّا اى پسر مرد بُز چرا تو سزاوارى به آتش ‍ داخل شوى (در منتخب التواريخ ص ۲۳۶ نيز آمده).

آن حضرت چهار زوجه داشت بنامهاى: رباب - ليلى زنيكه نام او معلوم نيست مشهور است كه بعد از شهادت امام اسير شد و در نزديكى حلب در جبل جوشن طفل خود را سقط كرد بنام محسن بن حسينعليه‌السلام .

شهر بانو.

نوشته اند دختر يزد جرد شاه زنان نام داشت و بعد از مسلمان شدن و ازدواج با امام حسينعليه‌السلام شهر بانويه ناميدند و در تولد امام سجاد در حال نفاس برحمت ايزدى پيوست.

مرحوم شيخ مفيد اولاد امام را چهار پسر و دو دختر نوشته ولى ابن شهر اشوب شش پسر و سه دختر وار بلى اولاد اين بزرگوار را ده نفر ثبت كرده.

۲- شهادت ۷۲ تن (۳۲ سوار و ۴۰ پياده) از اصحاب و از بنى هاشم با امام حسين

از جمله شهدا جناب عباس بن علىعليه‌السلام چهارمين پسر نامدار حضرت امير المومنينعليه‌السلام و بزرگترين اولاد ام البنين مكنّى و ابوالفضل و ملقب به سقا در سن ۳۴ سالگى در ۶۱ ق در كربلا، قاتل آن بزرگوار زيدبن ورقاء و حكيم بن طفيل طائى است.

مادرش فاطمه دختر حزام بن خالد كلابى كه بعدا به ام البنين مكناة گرديد اين خاتون چهار پسر داشت عباس - جعفر - عثمان - عبدالله اكبر و هر چهار در كربلا شهيد شدند و حضرت ابوالفضل صاحب لواى حضرت امام حسينعليه‌السلام بود.

زوجه حضرت ابوالفضل لُبابه و از او دو پسر داشت بنامهاى عبيدالله - فضل و اعقاب حضرت ابوالفضل از فرزندش عبيدالله است و نسل عبيدالله از حسن و نسل حسن از پنج پسر بود: عبدالله قاضى مكه و مدينه - عباس خطيب - حمزة الاكبر - ابراهيم - فضل.

ابراهيم بن حسن از فقهاء و ادباء و از زهّاد زمان بود و فضل بن حسن مردى فصيح اللسان و خيلى شجاع و متدين بود و بقيه اولاد آن سرور در كتاب عمدة الطالب تفصيلا آمده است.

نقل شده وقتى حضرت علىعليه‌السلام به برادر خود عقيل فرمود تو به انساب عرب آشنا هستى زنى براى من اختيار كن كه مرا فرزندى بياورد فحل و شجاع عرب باشد، عقيل عرض كرد ام البنين كلابيّه را تزويج كن كه شجاع تر از پدران او هيچكس در عرب نبوده پس حضرت او را تزويج كرد كه چهار پسر شجاع از او متولّد شد.

از جمله شهدا جناب ابوالحسن على اكبر است كه ۱۷ يا ۱۸ يا ۱۹ يا ۲۷ ساله در كربلا سال ۶۱ قمرى شهيد شد مرة بن منقذ شمشيرى بر فرق نازنين زد كه طاقت نشستن در روى اسب از او رفت و خود را در گردن اسب انداخت دشمنان بدنش را با شمشير پاره پاره كردند تا شهزاده از اسب افتاد.

مادر على اكبر ليلى دختر ابى مرة بن عروة بن مسعود ثقفى است و بعضى از مورخين نوشته اند حضرت على اكبر زن و اولاد داشته و از امام سجادعليه‌السلام بزرگتر بود ما مشروحا در كتاب مستقلى تحقيق كرده ايم.

او جوانى خوش صورت و در طاقت لسان و سيرت و خلقت اشبه مردم به حضرت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و به جميع محامد و محاسن معروف چنانكه ابوالفرج از مغيره نقل كرده يك روز معاويه در ايام خلافتش گفت سزاوارترين مردم به خلافت كيست گفتند جز تو كسى را نمى دانيم معاويه گفت چنين نيست بلكه لايق تر براى خلافت على بن الحسين است كه جدش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و جامع شجاعت بنى هاشم و سخاوت بنى اميه مى باشد، اين سخنان دليل است كه جناب على اكبر در آن زمان نزد اهل شام و ديگران معروف به قداست و محاسن اخلاق بود و او را به شجاعت مى شناختند چنانكه در روز عاشورا چندين نفر را به جهنم واصل كرد با اينكه عطش او را بى تاب كرده بود، مدفن مطهر آن جناب زير پاى پدر بزرگوارش حضرت امام حسينعليه‌السلام مى باشد.

از جمله شهداى روز عاشورا جناب على اصغر است. حضرت امام حسينعليه‌السلام ديد آن طفل از شدت عطش مى گريد حضرت آن كودك را بدست گرفت و مقابل اشقياء آورد فرمود: اى لشكر اگر بر من رحم نمى كنيد بر اين طفل رحم نمائيد امام در تكلّم بود حرمله لعين تيرى به جانب آن طفل رها كرد از يك گوش تا گوش ديگر طفل را ذبح نمود امامعليه‌السلام گريست عرض كرد اى خدا حكم كن بين ما و بين قومى كه دعوت كردند ما را يارى كنند ولى ما را كشتند خطاب آسمانى رسيد يا حسين او را بگذار كه از براى او مرضعه اى در بهشت است.

از جمله شهداء جناب حرّ بود.

جناب حرّ بعد از مكالمه با عمر بن سعد و تنبّه، خدمت امام حسينعليه‌السلام مشرف شد و استتابه نمود و حضرت قبول نمودند حرّ اجازه جنگ خواست امامعليه‌السلام را وداع نمود و بر لشكر سياه دل حمله كرد چندين نفر از لشكر و بزرگان لشكر عمر بن سعد را به درك واصل گردانيد و بعد ضربه اى به سر حرّ وارد آوردند كه جناب حر بزمين افتاد نوشته اند امام به بالين حر رسيد كه رمقى مانده بود امام روى حر را پاك مى كرد و مى فرمود آفرين بر تو اى حرّ تو حرّى همچنانكه مادرت نام گذاشته تو در دنيا و آخرت آزاد هستى و دستمالى بر سر جناب حرّ بست و سر حرّ در دامن امام بود كه روح پاكش به بهشت برين پرواز كرد و نوشته اند كه پس از واقعه كربلا اقرباى حرّ بدن مبارك را در جائيكه به شهادت رسيده بود دفن كردند.

روشن است كه قبر مبارك سالار شهيدان حسين بن علىعليه‌السلام در كربلا زيارتگاه ملائك و شيعيان و شيفتگان آن بزگوار است.

در امالى صدوق ج ۱ ص ۳۲۴

محمد بن مسلم مى گويد از امام باقرعليه‌السلام و از امام صادقعليه‌السلام شنيدم كه هر دو فرمودند خداوند در عوض شهادت امام حسينعليه‌السلام امامت در ذريّه او و شفا در تربت او (مراد خاك اطراف قبر مبارك است) و استجابت دعا را در كنار قبر او قرار داد و روزهاى زائران را از وقت بيرون رفتن از خانه هاى خود تا وقت برگشتن آنها از عمر ايشان محسوب نمى كند.

حائر

در حائر امام حسينعليه‌السلام سه قول است:

۱- آنچه ديوار صحن احاطه كرده.

۲- زير قبّه.

۳- قبّه و آنچه به آن متصل است از عمارات و مقتل و مسجد و خزينه ها و غيرها، ولى به نظر مرحوم شيخ عباس قمى قول اول روشن تر است و ظاهر كلمات علماء نيز همين است (سفينة ج ۱ ص ۳۵۸)

در كامل الزيارة ص ۲۷۳ از ابى هاشم جعفرى، گفت داخل شدم حضور امام هادى در حاليكه تب داشت و مريض بود فرمود كسى از دوستان ما به حاير بفرستيد مرا دعا كند من از خانه خارج شدم و على بن بلال را ديدم و به او اطلاع دادم و خواهش كردم كه او برود گفت سمعا و طاعةً، ولى مى گويم امام هادى افضل از حاير است زيرا او مانند حسين امام است اگر خودش را دعا كند افضل از دعاى من است من سخنان او را به امام هادى رساندم امام فرمود رسول خدا افضل از بيت و حجر بود ولى بيت را طواف مى كرد و حجر الاسود را استعلام مى نمود براى خدا مكانهائيست كه دوست دارد در آن مكانها دعا شود و حاير از آنهاست.

شفاء در تربت:

كامل الزيارة ص ۲۷۵،

امام صادقعليه‌السلام فرمود: فى طين قبر الحسينعليه‌السلام الشفاء من كل داء و هوالد و اءالاكبر.

كامل ص ۲۷۸.

امام صادقعليه‌السلام فرمود ان فى طين الحاير الذى فيه الحسين شفاء من كل داء و امانا من كل خوف.

كامل ص ۲۸۶.

امام صادقعليه‌السلام فرمود كل طين حرام على بن آدم ما خلاطين قبر الحسينعليه‌السلام من اكله من وجع شفاه الله تعالى.

كامل ص ۲۸۶.

امام صادقعليه‌السلام فرمود من باع طين قبر الحسينعليه‌السلام فانّه يبيع لحم الحسينعليه‌السلام و يشتريه.

شرح الزّيارة لا بى المعالى ص ۱ ج ۲.

امام موسى بن جعفرعليه‌السلام فرمود: از خاك من اخذ نكنيد براى تبرّك زيرا هر خاك براى ما حرام است مگر تربت جدم حسين زيرا خداوند آنرا شفاى شيعيان و دوستان ما قرار داده.

از عمر حساب نمى شود:

كامل ص ۱۳۶، امام صادقعليه‌السلام فرمود انّ ايام زائرى الحسينعليه‌السلام لا تحسب من اعمارهم و لا تعدّ من آجالهم.

اَنَا قتيل العبره.

امالى صدوق ص ۸۳ عن ابى بصير عن الصادقعليه‌السلام *عن آبائه عليهم السّلام قال قال ابو عبدالله الحسين بن علىعليه‌السلام انا قتيل العبرة لا يذكرنى مؤمن الّا استعبر يعنى شهادت من سبب اشك ريختن است مؤمنى مرا ياد نمى كند مگر اشك آن جارى مى شود و اين روايت را ابن قولويه در كامل ص ۱۰۸ آورده و در بعضى روايت فقط انا قتيل العبرة آمده.

سجده بر تربت امام حسينعليه‌السلام

در تظلم الزهراء ص ۲۲۴ نقل از مصباح، معاوية بن عمار روايت مى كند امام صادقعليه‌السلام كيسه ابريشمى زردى داشت كه در آن تربت امام حسينعليه‌السلام بود وقت نماز آنرا به سجاده اش ريخت و سجده كرد سپس فرمود السجود على تربة الحسينعليه‌السلام يخرق الحُجب السّبع سجده به تربت امام حسينعليه‌السلام مورد قبول واقع مى شود.

لؤ لو و مرجان ص ۱۷ پيامبر اسلام فرمود: انّ لقتل الحسين حرارة فى قلوب المؤمنين لا تبرد ابدا، البته بجهت شهادت حسينعليه‌السلام در قلبها حرارتى ايجاد شده كه هيچوقت سرد نمى شود.

زيارت امام حسينعليه‌السلام

امالى صدوق ص ۸۷: عن ابى الحسن موسى بن جعفرعليه‌السلام قال من زار قبر الحسين عارفا بحقه غفر الله له ما تقدّم من ذنبه و ما تاءخّر هر كس امام حسين را عارفا بحقه زيارت كند تمام گناهان او آمرزيده شود شبهاى پيشاور ص ۵۳۲ در اخبار معتبره فريقين از عايشه و جابر و انس و ديگران رسيده كه پيامبر فرموده من زارالحسين بكربلا عارفا بحقّه وجبت له الجنّة هر كس امام حسينعليه‌السلام را عارفا بحقه در كربلا زيارت كند بهشت بر او واجب است.

تذكر: در ثواب الاعمال صدوق صفحه ۲۲۱ آمده:

محمد بن يحيى العطّار عمّن دخل على ابى الحسن على بن محمد الهادىعليه‌السلام من اهل الرّى قال دخلت على ابى الحسن العسكرىعليه‌السلام فقال اين كنت؟ فقلت: زرتُ الحسينعليه‌السلام قال اما انّك لوزرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زارالحسين بن علىعليه‌السلام يعنى محمد بن يحيى از كسيكه به حضور امام هادى مشرف شده و خودش از اهل رى بود نقل مى كند كه آن شخص مى گويد به حضور امام هادى رسيدم فرمود كجا بودى عرض كردم به زيارت امام حسينعليه‌السلام رفته بودم حضرت فرمود آگاه باش اگر تو قبر عبدالعظيم را زيارت مى كردى مثل اينكه امام حسين را زيارت مى كردى.

درباره اين حديث بايد گفت اولا يا اين حكم مخصوص همين مرد بود شايد اعتقادى به مقام شامخ حضرت عبد العظيم نداشته اين در صورتى است كه حديث را واقعا از امام بدانيم والّا اين مرد راوى خود مجهول الحال براى ماست و نمى دانيم كيست و براستى امام چنين فرموده يا نه و ثواب زيارت عبدالعظيم برابر ثواب زيارت مرقد سالار شهيدان حسين بن علىعليه‌السلام باشد خيلى بعيد است و اين خبر ضعيف مى باشد.

تذكر: عارفا بحقه يعنى كسى كه معرفت داشته باشد كه آن حضرت امام است و عمل به فرمايشات آن واجب است.

۳- كشته شدن عبيدالله بن زياد ۶۷ هجرى دركنار نهر خازر نزديك موصل.

چون مختار از سركوبى مخالفان در كوفه فراغت يافت ابراهيم بن اشتر را ۸ روز از ذيحجّه سال ۶۶ مانده از كوفه به جنگ عبيدالله به زياد فرستاد اقل لشكرى كه نوشته اند ۹ هزار نفر همراه ابراهيم نمود و ابن زياد با لشكر شام به نقل ابن جوزى با سى هزار نفر و به نقل ابن نما هشتاد هزار نفر به جنگ ابراهيم آمدند جنگ شروع شد ابراهيم گفت به سواد اعظم (قلب سياه شام كه ابن زياد در آن بود) حمله بريد همگى حمله بردند تا اصحاب ابن زياد پا به فرار نهادند ابراهيم كه زياد را نمى شناخت حمله كرده و شمشيرى زد و دو نيمه نمود كه پاهايش به طرف مشرق و سر و دست به طرف مغرب افتاد ياران ابن زياد هر چه بود فرار نمودند.

چون جنگ خاتمه يافت ابراهيم گفت من در كنار نهر خازر مردى را كشتم كه زير يك پرچم بود او را تحقيق كنيد كه كيست بعد از جستجو ديدند ابن زياد لعين است كه با ضربت ابراهيم دو نيم شده و سرش را بريدند و جسدش را سوختند يا بدار زدند و آن ملعون ۳۹ سال داشت.

اين جنگ در روز عاشورا سال ۶۷ هجرى اتفاق افتاد كه پس از جنگ صفين اهل شام در هيچ جنگى اين قدر كشته نداده بودند بعد از شمارش هفتاد هزار نفر بودند سر ابن زياد را به پيش مختار آوردند و مختار نيز به محمد بن حنفيّه فرستاد محمد به سجده افتاد و مختار را دعا نمود و او هم پيش امام سجاد فرستاد كه امام غذا ميل مى فرمود سجده شكر بجا آورد و حمد نمود كه خداوند انتقام مرا از دشمنم گرفت، حضرت فرمود مرا نزد عبيدالله بردند كه غذا مى خورد و سر مطهر پدرم را پيش روى خود نهاده بود آن موقع گفتم خدايا مرا از دنيا مبر تا سر ابن زياد را ببينم (منتخب التواريخ ص ‍ ۳۷۲ و اعيان الشيعه ج ۴ سيد محسن امين).

ناگفته نماند كه مادر عبيدالله بن زياد مرجانه نام داشت كه از زنان مشهوره بزنا بود و ابن زياد از يزيد و ابن سعد اخبث و ارذل و بسيار قسىّ بود.

از امام صادقعليه‌السلام منقول است كه پس از حادثه عاشورا هيچ بانوئى از بانوان بنى هاشم سرمه نكشيد و خصاب ننمود و از خانه هيچيك دودى كه چنانچه پختن غذا باشد بلند نشد تا آنكه ابن زياد به هلاكت رسيد و سر او را به ما فرستادند. امام رضاعليه‌السلام مى فرمايد: وقتى ماه محرم فرا مى رسيد ديگر پدرم را خندان نمى ديدم و هر چه زمان مى گذشت بر اندوه و ماتمش افزوده مى شد تا روز عاشورا كه روز مصيبت و حزن ايشان بود.

ابن قولويه در كامل الزيارة با سند معتبر از امام صادقعليه‌السلام روايت مى كند كه فرمود هيچ زنى در خانواده ما خضاب نكرد و به موى خود روغن نماليد سرمه به چشم نكشيد و موى خود را نياراست تا آنكه سر نحس ‍ عبيدالله را به مدينه فرستادند ما پس از فاجعه خونين عاشورا پيوسته اشك بر چشم داشته ايم و جدّ من امام زين العابدين هر گاه بر ياد پدر خويش ‍ مى افتاد چندان مى گريست كه موى ريشش از اثر اشك مرطوب مى شد و تمام اطرافيان به گريه مى افتادند.

۴- تولد حضرت ابراهيم دومين پيغمبر اولوالعزم

حضرت ابراهيم خليل الرحمنعليه‌السلام در دهم محرم در بابل عراق در ناحيه كوثى بدنيا آمد مادرش نونا و پدرش تارخ بن ناحور بود.

چنانكه قبلا متذكر شديم نمرود بچه هائيكه بدنيا مى آمد به قتل مى رسانيد لذا مادر ابراهيم بعد از زائيدن مخفيانه در غار بيرون شهر پنهان كرد و گاها مى رفت شير مى داد و مى بوسيد و مى بوئيد و بغل مى گرفت باز به منزل برمى گشت روزى ابراهيم از مادر خواست او را به منزل ببرد مادر بعد از اجازه از همسرش او را به منزل برد بدين ترتيب ابراهيم به خانه برگشت.

ناگفته نماند كه بعضى مورخين در اول ذيحجه نوشته اند چنانكه شهيد در لمعه نوشته، و در تاريخ آمده كه ختنه را حضرت ابراهيم معمول داشت و بعد از آن مطابق آنچه در تورات مى باشد حضرت رسم ملت خود قرار داد و حضرت مسيح نيز ختنه كرد و باز آمده اولين كسى كه اخراج خمس كرد و شاربش را گرفت و نعلين بپا كرد حضرت ابراهيم بود.

۵- حضرت نوح از كشتى خارج شد (نوشته اند نام نوح عبدالغفار يا عبدالاعلى بود).

حضرت نوح اولين پيغمبر اولوالعزم است اول رجب به كشتى سه طبقه ايكه بطول هزار ذرع و بعرض چهارصد ذرع و به بلندى چهل ذرع بود و چهل سال ساختن آن طول كشيد در يك طبقه حيوانات وحشى و در يك طبقه حيوانات اهلى و در يكى حضرت نوح و مؤمنين قرار گرفتند و مدت شش ماه و ده روز توقف كردند و در دهم محرم كشتى نوح به جودى رسيد و از آن با سرنشينان خارج شدند حضرت نوح چهار پسر داشت كنعان - سام - حام - يافث و سام مردى عفيف و نيك سيرت بود و بعد از طوفان، حضرت نوح قريه ثمانين را بنا نمود باسم هشتاد نفريكه در كشتى بودند و اين قريه بالاى شهر موصل است و اول شهريكه بنا نمود شهر حرّان و بعد شهر شام بود و بعضى نوشته اند اول رجب به كشتى سوار شدند و در هفتم رجب قدم بيرون نهادند.

شيخ عباس مرحوم در مفاتيح الجنان در اعمال روز عاشورا از ميثم تمّار رضى الله عنه حديث مفصلى نقل كرده كه در روز هيجدهم ذيحجه سفينه نوح بر جودى قرار گرفت. كمال الدين ص ۵۲۳ از امام صادقعليه‌السلام منقولست نوحعليه‌السلام ۲۵۰۰ سال عمر كرده كه قبل از بعثت ۸۵۰ سال و ۹۵۰ سال در ميان قومش دعوت كرده و ۷۰۰ سال بعد از فرو رفتن آب و پياده شدن از كشتى عمر نموده و شهرها را ساخته و اولادش را در آنها جا داده، سپس ملك الموت آمده در حاليكه نوح در زير سايه آفتاب بود سلام نموده نوحعليه‌السلام بعد از دادن جواب سلام، سوال كرده براى چه آمده اى عرض كرد براى قبض روح شما، نوح فرمود بگذار از آفتاب به سايه بروم عرض كرد برويد نوح از آفتاب به سايه رفت فرمود اى ملك الموت من اين قدر كه عمر كردم مثل اينست كه از آفتاب به سايه رفتم پس ‍ قبض روح نما سپس ملك الموت قبض روح نمود امام صادقعليه‌السلام فرمود اعمار قوم نوح ۳۰۰ سال بود.

حضرت نوح را آدم ثانى و شيخ الانبياء گويند چون نوح بعد از طوفان پدر بسيارى از آيندگان بود لذا آدم ثانى گويند چون در ميان انبياء عمرش از همه بيشتر بود لذا شيخ الانبياء گفتند نوح در ظَهر كوفه دفن شد كه جوار حضرت علىعليه‌السلام مى باشد.

۶- آدم و حوّا از بهشت اخراج شدند

خداوند متعال آدم و حوا را در بهشت جاى داد و فرمود از ميوه ها استفاده كنيد فقط بيك درخت (گندم يا انجير يا انگور يا درختى كه حامل ميوه ها بود) نزديك نشوند يعنى از آن نخورند و اين نهى تنزيهى بود بعبارت ديگر بهتر بود آدم از آن ميوه ها نمى خورد.

شيطان لعين با وسوسه حوّا، آدم را فريفت و از آن درخت خوردند مطابق با روز دهم محرم بود كه از بهشت دنيا اخراج شدند آدم به سر كوه سر انديب و حوّا به جدّه قرار گرفت (بقيّه در سوم ذيحجّه).

۷- در روز دهم محرم سال ۱۳۳۰ قمرى مطابق با ۱۱ ديماه ۱۲۹۰ شمسى روسها مرد بزرگ و عالم دانا جناب آقاى حاجى ميرزا على ثقة الاسلام رابدار آويختند.

گونسول روس نوشته اى را كه از پيش آماده كرده بود در اين مورد كه جنگ را مجاهدان تبريز آغاز كردند و روسها ناچار شده براى حفظ خود با آنها جنگ كنند و شهر را با جنگ گرفتند و اين نامه را پيش مرحوم ثقة الاسلام نهادند و خواهش نمودند كه مهر كند و به معظم له نويدها از طرف دولت روس ‍ دادند.

و اين امضاء باين جهت بود كه روسها از تبريز نروند و پاسخى به خرده گيرى هاى دولتهاى ديگر در دست داشته باشند به چنين نوشته امضاء شده نيازمند بودند.

گونسول روس ميللر هر چه پافشارى كرد و از در بيم و نويد آمد نتيجه نداد بالاخره آن بزرگوار را روانه باغ شمال (محل روسها) كردند.

مرحوم انگشتر عقيق خود را كه مهر الصلى او بود زير سنگ خرد كرد كه مبادا بعد از كشتن از آن مهر استفاده سياسى كنند.

فرمود همانگونه كه رهبرم اباعبداللهعليه‌السلام بر يزيد بيعت نكرد و شهادت را پذيرفت من نيز به رهبر و پيشوايم اباعبدالله الحسين اقتداء كرده تن به پليدى نداده به بى دينان تسليم نمى شوم و آماده مرگم و روز عاشورا با هفت تن ديگر در ميدان مشق كه اكنون محل دانشسراى پسران است بدار كشيدند و تا عصر روز ۱۱ در چوب دار ماندند و اين مرد بزرگ با شهادت خويش شهر را از تمركز روسها رهانيد و زير بار نفوذ آنها نرفت و اشغال آنها را تنفيذ نكرد و آزادى تبريز مرهون زحمات آن غيور است مرحوم در تبريز و بعد در عتبات تكميل مراحل علميه كرده و در سال ۱۳۰۸ به تبريز مراجعت نمود و مشغول انجام وظيفه شد سپس به دست ظالمين به شهادت رسيد ايشان سه تاءليف داشتند ايضاح الابناء - مرات الكتب - ترجمه عتبى.

۸- حضرت يعقوبعليه‌السلام به ملاقات يوسفعليه‌السلام رسيد.

يوسف پس از رسيدن به مقام عزيزى مصر يعنى رئيس دولت شدن و آمدن برادران بآن شهر براى خريدن گندم، يوسف بنيامين را در مصر نگه داشت برادران بكنعان رفته و پدر را از اين موضوع باخبر كردند يعقوب نامه اى به عزيز مصر نوشت برادران به مصر آمدند تا يوسف خود را معرفى نمود و گفت به كنعان برويد و پدرم را به مصر بياوريد برادران به كنعان آمدند و دعوت يوسف را ابلاغ كردند.

يعقوب با خانواده در روز ۱۰ محرم بعد از چهل سال فراق از يوسف در ميان لشكريان يكديگر را ملاقات كردند و اشك شوق ريختند و يوسف و يعقوب هر يكى ۱۲۰ سال عمر كرده و زوجه يعقوب رَحِمَه و زوجه يوسف زليخا نام داشت.

۹- وفات بشر حافى

بشر بن حارث ملَقب به حافى مردى خوش گذران و از اول عمر با ساز و آواز روزگار مى گذراند روزى حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام از در خانه بشر عبور مى كرد صداى ساز و آواز شنيد در اين اثنا كنيزى از خانه بيرون آمد حضرت پرسيد اينجا خانه كيست عرض كرد خانه بشر حضرت فرمود آزاد است يا بنده عرض كرد آزاد است حضرت فرمود راست گفتى آزاد است كه اينگونه بى پروا بوده و از عذاب خداوند نمى هراسد (يعنى خود را بنده خدا نمى داند) كنيز اين موضوع را به بشر رسانيد بشر پا برهنه از خانه بيرون دويد و خود را به حضرت رسانيد و در حضورش توبه كرد از آن پس كفش نپوشيد و او را حافى گفتند در سال ۲۲۷ ق در دهم محرم از دنيا رفت و در شوشتر بخاك سپرده شد.

۱۰- عمر بن سعد ملعون پس از شهادت امام حسينعليه‌السلام سر مبارك آن حضرت را بخولى سپرد

تا ديگر سرها را از خاك و خون تميز كرد و بهمراهى شمر بن ذى الجوشن و قيس بن اشعث و عمر و بن الحجاج در روز عاشورا به ابن زياد فرستاد و عمر بن سعد خودش بقيه روز دهم و شب يازدهم و روز يازدهم تا وقت زوال در كربلا بود و بر كشتگان خويش نماز خواند و همگى را دفن كرد.

روز يازدهم

۱- رحلت حضرت آدمعليه‌السلام ابوالبشر:

شيث پسر آدم بزرگ شد و به دستور خدا متعال آدم او را وصى خود قرار داد و اسرار نبوت را باو سپرد و فرمود مرا غسل بده و كفن كن و بر من نماز گذار و بدنم را در تابوتى بگذار و تو نيز هنگام مرگ آنچه آموختم به بهترين فرزندانت بسپار بعضى گويند آدم در ۹۳۰ سالگى وفات كرد شيث او را در تابوتى نهاد و در كوه ابوقبيس دفن كرد تا وقتى كه نوح درزمان طوفان آمد و آن تابوت را با خود برداشت و در كشتى نهاد و بكوفه آورد در شهر نجف الاشرف بخاك سپرده شد قبر آدم و نوح نزديك قبر مولانا امير الامؤمنينعليه‌السلام است چنانكه حوّاء نيز بعد از يك سال مريضه شد ۱۵ روز مرضش طول كشيد و از دنيا رفت در كنار قبر قبلى حضرت آدم بخاك سپردند و حضرت آدم بعد از كشته شدن هابيل بسيار ناله مى كرد و از براى او بزبان سُريانى مرثيه گفت و نزديك وفاتش به حضرت شيث وصيت نمود كه به اولاد خود اين مرثيه را تعليم دهد تا متّعظ شوند شيث به فرزندان خود آموخت تا به يعرب بن قحطان رسيد و او به زبان عربى و سريانى شعر مى گفت مرثيه حضرت آدمعليه‌السلام را به لغت عربى منظم كرد:

تغيّرت البلاد و من عليها

و وجه الارض مغيّر قبيح

تغيّر كلّ ذى طعم و لون

و قلّ بشاشة الوجه الصّبيح

۲- حركت دادن اهل بيت از كربلا به كوفه ۶۱ ق

عمر بن سعد ملعون شب يازدهم را تا وقت زوال روز يازدهم در كربلا ماند و بركشته شدگان خود نماز خواند و به خاك سپرد و بعد از ظهر امر كرد دختران رسول خدا را بر شتران سوار كردند و امام سجادعليه‌السلام را غل جامعه بر گردن زدند و مثل اسيران مى بردند و از قتلگاه عبور دادند.

وقتى چشم زنان به شهدا افتاد فرياد كشيدند و سيلى به صورت خود زدند اشك ريزان از شتران خود را به زمين انداختند.

عليا مخدره زينب كبرى چون نظرش به بدن مبارك امام افتاد سلام داد السّلام عليك يا ذبيحا من القفا سپس نعش برادر را به سينه خود چسبانيد عرض كرد اختك لك الفداء يابن محمد المصطفى و يا قرة عين فاطمة الزهراء بعد با صوتى حزين و قلبى دردناك گفت يا محمداه صلّى عليك مليك السّمآه اين حسين توست كه با اعضاى پاره پاره در خون خويش آغشته است اينها دختران تواند كه اسير كرده اند اين حسين توست كه قتيل اولاد زنا گشته و بدنش بروى خاك افتاده.

سپس شروع به نوحه نمود: پدرم فداى كسى باد كه جراحتش دوا نپذيرد پدرم فداى كسى باد كه با غصه از دنيا رفت پدرم فداى كسى باد كه لب تشنه شهيد شد در روايت ديگرى آمده چون چشم زينب كبرى به قلب و گلوى امام افتاد با دلى سوزان فرياد كرد اى برادر كاش اين تير را به قلب من مى زدند كاش عوض تو مرا نحر مى كردند.

سكينه جسد پدر را دربركشيد چنان ناله مى كرد و عرض مى نمود پدر جان قتل تو چشم دشمنان را روشن و دلشان را شاد كرد پدر جان بنى اميه مرا در كوچكى يتيم كرد اى بابا زمانيكه شب شد چه كسى مرا حمايت مى كند اى پدر گوشواره هايم را غارت و عبايم را ربودند.

كفعمى نقل مى كند كه سكينه فرمود چون بدن نازنين پدرم را در آغوش ‍ گرفتم حالت اغماء به من رخ داد در آن حال شنيدم پدرم مى فرمود:

شيعتى مهما شربتم ماء عذب فاذكرونى

او سمعتم بغريب او شهيد فاندبونى. الخ

ناگفته نماند ما مختصرى از حالات مخدرات موقع عبور از قتلگاه را نوشتيم طالبين به كتب مربوطه مراجعه نمايند.

۳- وفات آية الله ابو منصور حسن بن يوسف بن مطهر حلى مشهور

بعلامه حلى در حله و در نجف اشرف بخاك سپرده شد در سال ۷۲۶ قمرى.

اين بزرگوار رئيس علماى شيعه اماميه حاوى فروع و اصول جامع معقول و منقول ماحى آثار ملحدين و علامه على الاطلاق بود شهرت جهانى اين مرحوم كافى به معرفى اين معظم است و تصانيف و تآليف او مزين كتابخانه علماى بزرگ است مرحوم قريب به صدوبيست كتاب از خود بيادگار گذاشته از جمله:

تبصرة المتعلمين - الفين - غاية الاصول - تذكرة الفقهاء - كشف المراد و غيرها.

و اين بزرگوار از امثال خواجه نصير الدين طوسى و كاتبى قزوينى و حكيم منطقى شافعى تحصيل علم كرده است نقل شده كه علامه در حاليكه كودك بود بدرجه اجتهاد رسيد و مردم منتظر بودند كه او مكلف شود تا تقليد كنند.

يكى از علماى اهل سنت كه استاد شيخ بود در ردّ مذهب شيعه كتابى نوشته بود و در مجالس آنرا مى خواند و اضلال مى كرد به كسى نمى داد كه مبادا كسى از علماى شيعه واقف شود ورد بنويسد علامه چاره مى انديشيد كه آنرا بدست آورد نمى داد عاقبت بعد از اصرار و علاقه شاگردى و استادى ويرا برانگيخت كه يك شب به مطالعه بدهد علامه يك شب را غنيمت شمرد و گرفت و بخانه آمد شب مشغول نوشتن شد و نصفى از شب گذشته بود خواب بر علامه غلبه نمود حضرت امام زمانعليه‌السلام آمد و به شيخ فرمود كتاب را بمن واگذار و تو بخواب چون علامه از خواب بيدار شد ديد كتاب تماما نوشته شده بود بعضى نوشته اند كه علامه خسته شده بود خوابيد بعد از بيدار شدن ديد كتاب نوشته شده و بعضى نوشته كه شخصى بصفت اهل حجاز وارد شد سلام داد و به علامه گفت يا شيخ تو خط كشى كن من بنويسم و تا صبح تمام كرد.

اين بزرگوار بر گردن شيعه اماميه حق بزرگى دارد كه سبب شيعه شدن شاه خدابنده و اشخاص زيادى گرديد و اجمال آن قضيه چنين است:

اولجايتو محمد مغولى معروف بشاه خدابنده نوه چنگيز خان حنفى بود بر يكى از زنهاى زيباى خود عصبانى شد و گفت انت طالق ثلاثة تو سه طلاقه هستى و بعد پشيمان شد از علماى عامه پرسيد همگى اتفاقا راى دادند كه طلاق صحيح است و جز مُحِلّل چاره اى نيست.

يكى از وزراء (امير طرمطار) گفت در حلّه عالمى است كه اين طلاق را باطل مى داند علماى عامه گفتند او رافضى است و پيروان او را عقل نيست و شايسته محضر پادشاه نباشد شاه گفت صبر كنيد حاضر كنم و سخنان او را بشنوم كسى فرستاد علامه را از حله آوردند شاه تمام علماى چهار مذهب (حنفى - مالكى - شافعى - حنبلى) را جمع كرد علامه موقع ورود نقشه اى ريخت نعلين خود را برداشت و وارد مجلس شد سلام كرد در پهلوى شاه كه فقط آنجا خالى بود نشست علماى عامه گفتند ما گفتيم كه آنها بى عقلند شاه گفت هر چه اشكال داريد بپرسيد، گفتند چرا وقت آمدن براى شاه خم نشدى جواب داد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به هيچ كس جز خدا ركوع نكرد و فرمود ركوع مخصوص خداست و سلام مى كرد و خداوند متعال فرموده فاذا دختلم بيوتا فسلّموا على انفسكم تحيّة من عنداللّه گفتند چرا پهلوى شاه نشستى فرمود جاى خالى غير از آنجا نبود و پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرموده وقتى داخل مجلس ‍ شديد هر كجا خالى باشد بنشينيد گفتند چرا كفش خود را برداشتى و به مجلس شاه آوردى و رعايت ادب نكردى؟ فرمود ترسيدم بعضى از شما صاحب مذاهب اربعه كفش مرا به دزدد چنانچه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را دزديدند گفتند اهل مذاهب اربعه در زمان پيغمبر نبودند بلكه بعد از صد سال و اندى پيدا شدند (چنانكه ابوحنيفه در سال ۸۰ متولد و در سال ۱۵۰ فوت و مالك بن انس در سال ۹۴ متولد و در سال ۱۷۹ فوت و محمد بن ادريس شافعى ۱۵۰ متولد و در سال ۲۰۴ فوت و احمد بن حنبل ۱۶۴ متولد و در سال ۲۴۱ فوت).

علامه فرمود شاها شما شنيديد كه اينها اعتراف و اقرار كردند كه هيچ يك از مذاهب و رؤساى مذاهب در زمان پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نبودند پس سوال كنيد از كجا پيدا شده اند و چرا مذهب را منحصر به خود مى دانند.

شاه از رؤساى مذاهب پرسيد همگى گفتند هيچيك از مذاهب در زمان پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نبودند بعدها پيدا شده است.

شاه گفت پس در زمان پيغمبر و صحابه چه مذهبى رايج بود و مردم احكام را از كه فرا مى گرفتند علما گفتند ما نمى دانيم، علامه فرمود من مى دانم در زمان پيغمبر از خود آن حضرت و بعد از آن بنا بامر آن بزگوار از على بن ابيطالبعليه‌السلام و بعد از او اولاد طاهرين آن حضرت كه امامان معصومند، سپس شاه از طلاق پرسيد فرمود باطل است بجهت عدم شاهد عادل، و ثانيا سه طلاق با يك صيغه واقع نمى شود. مباحثه ميان علماء شروع شد همگى محكوم گشتند پس شاه مذهب تشيّع را قبول و بنام دوازده امام معصومعليه‌السلام خطبه خواند و سكّه زد و در تمام بلاد رائج گردانيد.

روز دوازدهم

۱- دفن شهداء ۶۱ ق:

مرحوم شيخ مفيد در ارشاد صفحه ۲۵۸ مى فرمايد عمر بن سعد از كربلا بسوى كوفه روانه شد جماعتى از بنى اسد كه در اراضى غاضريّه منزل داشتند به مقتل آن حضرت آمدند (ظاهرا) بر اجساد شهداء نماز خواندند و ايشان را دفن كردند باين طريق كه امام را در همان موضع كه معروفست و حضرت على بن الحسين (على اكبر) را در پائين پاى امامعليه‌السلام و از براى ساير شهداء حفره اى در پائين پا كندند و در آن حفره دفن نمودند و حضرت ابوالفضلعليه‌السلام را در راه غاضريّه در همان مكان كه اكنون معروف است دفن كردند ولى از نظر شيعه حضرت امام زين العابدينعليه‌السلام در واقع آمد نماز خواند و دفن نمود چنانكه امام رضا در جواب گروه واقفيّه تصريح نموده كه در كتاب انصار الحسين صفحه ۱۰۴ توضيح داده شده و در بصائر الدرجات صفحه ۲۲۵ در ضمن حديثى از امام صادقعليه‌السلام استفاد مى شود كه در موقع دفن سرور شهيدان امام حسينعليه‌السلام پيامبر اسلام و حضرت علىعليه‌السلام و امام حسن وامام سجاد و ملائكه حضور داشتند و يارى مى نمودند.

۲- وفات امام زين العابدين بقول شيخ بهائى (غير مشهور).

۳- ورود اهل بيت عصمت بكوفه ۶۱ ق:

چون بابن زياد خبر رسيد كه اهل بيت بكوفه نزديك شده اند امر كرد سرهاى شهدا را كه عمر بن سعد از پيش فرستاده بود خارج كرده و پيش ‍ روى اهل بيت ببرند و با هم به شهر درآورند و در كوچه و بازار بگردانند تا سلطنت يزيد بر مردم معلوم شود مردم كوفه چون از ورود اهل بيت خبردار شدند از كوفه بيرون آمدند و اهل بيت را سوار بر شتران وارد كوفه نمودند و زنان كوفه براى تماشا بالاى بامها رفته بودند زنى از بام صدا زد من اىّ الاسارى انتنّ شما از كدام مملكت و قبيله هستيد گفتند نحن اسارى آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون آن زن اينرا شنيد هر چه چادر و مقنعه داشت آورد و برايشان پخش نمود مخدرات گرفتند و خود را با آنها پوشانيدند.

بروايت مسلم گجكار قريب به چهل محمل روى چهل شتر در روى آنها زنان و اطفال بودند و سيد سجادعليه‌السلام مريض بر شتر برهنه نشسته و خون از رگهاى گردنش جارى بود اهل كوفه گريه مى كردند حضرت با صداى ضعيف مى فرمود شما بر ما گريه مى كنيد پس ما را چه كسى كشت.

سهل گويد چون وارد كوفه شدم ديدم بوقها زده مى شد و پرچمها افراشته ناگاه لشكر وارد شد صداى ضجه و ناله برخاست و سرهاى شهدا را كه بر فراز نيزه نصب كرده بودند آوردند در پيش سرها سر مبارك امام حسين مثل ماه مى درخشيد.

امام در نوك نيزه آيه مباركه را تلاوت مى نموده ام حسبت انّ اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من اياتنا عجبا، سهل گويد گريه كنان گفتم يابن رسول الله رأسك اعجب يعنى تكلم رأس شريف تو از قصه اصحاب كهف و رقيم عجيب تر است پس جناب زينب مردم را امر به سكوت نمود و خطبه اى شروع كرد در حاليكه همه خاموش بودند و ما آن خطبه را در انصار الحسين ايراد كرده ايم.

۴- وفات شيخ صفى الدين سيد اسحق اردبيلى ۷۳۵ ق در اردبيل.

كنيه اين مرحوم ابوالفتح و لقبش شمس الدين و از مشاهير صوفيه و جدّ اعلاى سلاطين صفويّه است و از اين خانواده ده نفر به سلطنت رسيده و سلاطين صفويّه را بسبب انتسابشان باو صفويّه گويند و قبر اين مرحوم در اردبيل مى باشد و نزد او جماعتى از اولاد و احفادش دفن گرديده از جمله شاه اسماعيل و شاه خدابنده و شاه عباس اول و غيره و تمام سادات صفويّه از نسل اين بزرگوار است و نسب شيخ صفى الدين به حضرت امام موسى بن جعفرعليه‌السلام مى رسد باين ترتيب:

هوابن سيد امين الدين جبرئيل بن محمد صالح بن سيد قطب الدين بن صلاح الدين رشيد بن محمد الحافظ بن سيد عوض شاه الخواصّ بن سيد فيروز شاه زرين كلاه بن سيد نورالدين محمد بن سيد شرف شاه بن تاج الدين حسن بن سيد صدرالدين محمد بن سيد مجد الدين ابراهيم بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن ناصر الدين محمد بن شاه فخر الدين احمد بن سيد محمد الاعرابى ابن محمد قاسم بن حمزه بن الامام موسى الكاظمعليه‌السلام .

روزه چهاردهم

۱- ظهور دولت ساسانيّه

كه اول ايشان اردشير بابكان پسر بابك بن ساسان اصغر است كه او هم به ساسان بن بهمن بن اسفنديار مى رسد.

۲- ابن زياد

به يزيد نامه نوشت و جريان كربلا را گزارش داد ۶۱ قمرى و سؤ ال نمود با سرهاى بريده و اسراء چه كند.

روز پانزدهم

۱- ظهور دولت صفويّه ۹۰۶

قمرى كه اول ايشان شاه اسماعيل فرزند حيدر و تاريخ جلوسش مطابق با كلمه مَذهبُنا حَق است و آخر ايشان سلطان حسين صفوى در سال ۱۱۴۰ قمرى به قتل رسيد مى باشد كه تقريبا ۲۳۴ سال سلاطين صفويّه حكومت كرده اند.

۲- جنگ خيبر:

در سال ۷ قمرى جنگ خيبر روى داد كه هفت قلعه داشت: ناعم - قموص ‍ - كتيبه - شِقّ- نَطاة - وَطيح - سُلالم، پيغمبر اسلام بعد از مراجعت از حُديبيّه نزديك به بيست روز در مدينه بود فرمود آماده جنگ باشند هزار و چهار صد نفر راه خيبر را پيش گرفتند. و با جنگ بعضى از قلعه ها را فتح نمودند قلعه قموص را محاصره كردند حضرت پيغمبر را درد شقيقه (درد نيمه سر و نيمه روى) پيدا شد كه نتوانست در ميدان حاضر شود هر روز يك نفر را مى فرستاد شب بدون فتح برمى گشت روزى ابوبكر را و روزى عمر را فرستاد همانطور بدون فتح برمى گشتند حضرت فرمود فردا پرچم را به دست كسى دهم او جنگ كننده اى باشد كه فرار نكند دوست مى دارد خدا و رسول خدا را و او را خدا و رسول خدا دوست دارد فردا پرچم را بدست علىعليه‌السلام داد حضرت علىعليه‌السلام نزديك حصار قموص ‍ رفت و مرحب را كشت و عنتر و مُرّه و ياسر و غير هم را به قتل رسانيد و ديگر يهوديان دروازه قموص را بستند و به آنجا پناهنده شدند علىعليه‌السلام آن در آهنين را از جا بركند و بر خود سپر قرار داد و جنگ نمود سپس بر خندق پل كرده لشكر عبور كردند و بعد ۴۰ ذراع به پشت سر پرتاب نمود و جنگ خيبر را در ۲۴ رجب نيز نوشته اند.

در سال ۷ قمرى پس از جنگ خيبر موقعيكه حضرت پيامبر بنواحى خيبر رسيد حضرت علىعليه‌السلام را به نزد يهوديان خيبرى فرستاد خداوند در دل ساكنان قريه فدك رعبى افكند به قصد امان يافتن از اين بيم به قولى نصف فدك و به روايتى تمام آن را به رسول خدا دادند چون فدك به نيروى نظامى فتح نشد لذا به مالكيّت خاص رسول خدا درآمد.

جبرئيل نازل شد و گفت خداوند مى فرمايد كه حق ذوالقربى را بدهد حضرت فرمود خويشان من كيست و حق آنها چيست عرض كرد، فاطمه، پس بستانهاى فدك را باو ده پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فاطمه را به نزد خود خواند و نامه اى نوشت كه آن نامه را بعد از رحلت حضرت به ابوبكر نشان داد و فرمود اين نامه رسول خدا راجع به من و فرزندانم است. ولى بعد از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابوبكر از زهراءعليه‌السلام گرفت. مرحوم صدر در كتاب فدك در تاريخ از صواعق محرقه نقل مى كند كه عمر در آغاز خلافتش به ورثه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سپرد.

باز عثمان بعنوان معاش به مروان حكم بخشيد، در زمان خلافت معاويه آنرا سه بخش نمود سهمى به مروان حكم و سهمى به عمر و بن عثمان و سهمى به فرزند خود يزيد داد و در حكومت مروان حكم تمام آن به اختيار وى درآمد بعد در دست عمر بن عبدالعزيز قرار گرفت او فدك را به فرزندان فاطمه برگرداند سپس عبدالملك آنرا از بنى فاطمه گرفت تا انقراض دولت آنها در اختيار بنى مروان بود ابوالعباس سفّاح با قيام خود و به چنگ آورى خلافت فدك را به عبدالله بن حسن بن حسن بن علىعليه‌السلام سپرد بعد از او منصور از آنها گرفت پس از مدتى مهدى بن منصور به خاندان فاطميّين داد بعد موسى بن مهدى از دستشان گرفت از اين پس در دست عباسيّون بود تا نوبت خلافت به مأمون رسيد در سال ۲۱۰ آنرا به فاطميان داد و بعد از آن حكومت به متوكل عباسى رسيد فدك را از فاطميان گرفت و به عبدالله بن عمر و بازيار بخشيد و او بشران را به مدينه فرستاد درختهاى خرما را در فدك بريد و پس از بازگشت فلج گرديد، بدين ترتيب رابطه فدك و فاطميان با خلافت متوكل عباسى و بخشيدن آن به بازيار به پايان مى رسد.

ناگفته نماند كه فدك قريه اى در حجاز است و فاصله آن تا مدينه در آن زمان سه روز راه بود اين قريه سرزمين يهودى نشين بود كه طائفه اى از يهوديان در آن زندگى مى كردند و درآمد فدك ساليانه در حدود بيست و چهار هزار يا هفتاد هزار دينار بود چنانكه در بحار نوشته شده.

علتى كه امير المؤمنين بعد از رسيدن به خلافت فدك را ترك كرد.

(بحار جلد ۲۹ صفحه ۳۹۵ - علل الشرايع جلد ۱ صفحه ۱۵۴)

۱- عن ابى بصير عن ابى عبداللهعليه‌السلام قال قلت له لِمَ لم ياخذ اميرالمؤمنينعليه‌السلام فدك لمّا ولى الناس؟ ولاىّ علّة تركها؟ فقال

لانّ الظالم و المظلومة قد كانا قدما على اللّه عزّ و جلّ و اثاب اللّه المظلومة و عاقب الظالم فكره ان يسترجع شيئا قد عاقب اللّه عليه غاصبه و اثاب عليه المغصوبة.

۲- عن ابراهيم الكرخى قال سئلت ابا عبداللّهعليه‌السلام فقلت له لاىّ علة ترك امير المؤمنينعليه‌السلام فدكا لمّا ولى الناس؟ فقال: للاقتداء برسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم لمّا فتح مكه و قد باع عقيل بن ابى طالب داره فقيل له: يا رسول اللّه الّا ترجع الى دارك؟ فقالصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و هل ترك عقيل لنا دارا انّا اهل بيت لا نسترجع شيئا يؤ خذ منّا ظلما فلذلك لم يسترجع فدكا لمّا ولّى.

۳- عيون ج ۲ ص ۸۶ على بن الحسن بن على بن فضال عن ابيه عن ابى الحسن الرضاعليه‌السلام قال سئلته عن امير المؤمنين لِمَ لَمْ يسترجع فدكا لمّا ولىّ امر النّاس؟ فقال لانّا اهل بيت اذا ولينا اللّه عزّ و جلّ لا ياءخذ لنا حقوقنا ممن ظلمنا الّا هو و نحن اولياء المؤمنين انّما نحكم لهم و ناءخذلهم حقوقهم ممّن يظلمهم و لا ناخذ لانفسنا.

ثانيا لو ارجععليه‌السلام فدكا لاتّهم بالخيانة و اغتنام الفرصة حيث كان اكثر الناس فى ذلك الزمان على ضلال و جهالة و كانوا يعتقدون صحة الاولين او على الاقل احتمالهم صحته.

يعنى على بن الحسين از پدرش نقل مى كند كه از حضرت امام رضاعليه‌السلام سوال كردم راجع به اينكه چرا حضرت على فدك را نگرفت امام رضاعليه‌السلام فرمود زمانيكه علىعليه‌السلام ولىّ امر مسلمين شد فرمود زمانيكه خداوند ما را ولىّ نمود حقوقمان را نمى گيرد از كسى كه بما ظلم كرده مگر خدا و ما اولياء مؤمنين هستيم البته حكم مى كنيم براى مؤمنين و حقوقشان را مى گيريم از كسى كه ظلم كرده اما براى خودمان نمى گيريم.

روز شانزدهم

تحويل قبله.

پيامبر اسلام از اول بعثت سيزده سال در مكه معظمه به طرف بيت المقدس ‍ نماز خواند و بعد از هجرت به مدينه منوره هفده يا نوزده ماه باز به طرف بيت المقدس ايستاد بعضى از يهوديان به پيامبر ايراد كردند كه تو تابع قبله ما هستى پيامبر سخت غمناك شد و دوست داشت كه خداوند قبله را تغيير دهد در شب روى مبارك را به طرف آسمان برگرداند و منتظر امر خدا بود روز شانزدهم محرم به مسجد بنى سلمه رفت و مشغول نماز ظهر به طرف بيت المقدس بود در ركعت دوم جبرئيل نازل و عرض كرد:

قد نرى تقلّب وجهك فى السّماء الخ (بقره آيه ۱۴۴) يعنى مى بينم كه رويت را به سوى آسمان برگردانده اى و منتظر وحى راجع به قبله هستى پس ما بر مى گردانيم به قبله اى كه راضى باشى پس برگردان رويت را به طرف مسجد الحرام، جبرئيل از دست پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گرفت و به كعبه معظمه برگرداند و اين قضيّه بعد از رجوع پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از بدر در سال دوم هجرى اتفاق افتاد و آن مسجد به ذوالقبلتين مشهور است كه قبله اى به طرف شمال و قبله اى به طرف جنوب مى باشد ولى در قرب الاسناد ضمن خبرى آمده كه در نماز عصر بود ناگفته نماند كعبه معظمه را بانى اوّل: ملائكه بعد به ترتيب حضرت آدم - اولاد آدم - حضرت ابراهيم - قبيله جرهم - قصى بن كلاب پدر عبد مناف - بناء قريش - بناء عبدالله بن زبير - بناء حجاج بن يوسف - بناء سلاطين روم - بناء پادشاهان روم در سال ۱۰۳۰ قمرى.

بعضى نوشته: كه اول ياقوتى احمر بود در وقت طوفان بآسمان برده شد بعد حضرت ابراهيم مأمور گرديد بيت را به سازد.

بعضى نوشته: چون توبه آدم را خداوند قبول كرد حضرت آدم بر بهشت از دست رفته تاءسف مى خورد و غمگين بود خداوند براى تسلّى خاطر خانه اى يك پارچه ياقوت به آدم فرستاد بنام بيت المعمور و آدم به زيارت آن آرام گرفت به روايتى به وقت طوفان به آسمان بردند و به قولى در حين وفات خليفه زمان آن خانه را به آسمان بردند شيث در محل بيت المعمور خانه اى بنا كرد و آن در زمان طوفان خراب شد تا مدت دو هزار سال كم و بيش بر آن گذشت و ابرهيم مأمور شد به اشاره جبرئيل خانه كعبه را بسازد.

ناگفته نماند تحويل قبله در نيمه رجب نيز نقل شده.

روز هفدهم:

۱- نزول عذاب به اصحاب فيل:

ابتداى اين موضوع در اول محرم گذشت و بقيه از اين قرار است لشكر ابرهه نزديك خانه خدا رسيد و در جلو فيل عظيم الجثّه را نگه داشتند اين فيل بر جاى ماند و حركت نكرد بالاخره آنرا كنار زدند لشكر حركت كرد.

از درگاه خداوند متعال مرغان گروه گروه مأموريت يافتند كه همه لشكر را نابود كنند و هر يك حامل سه عدد گل پخته مانند سنگ يكى در منقار و دو عدد ديگر در پاها يكى در پاى راست و ديگرى در پاى چپ بود كه با هدف گيرى خيلى دقيق هر يك سنگ بر فرق يك نفر از لشكر ابرهه فرود مى آورد و نابود مى كرد بالاخره همه لشكر هلاك شدند و ابرهه فرار كرد و نزديك نجاشى آمد قضيه را گفت و سر بلند كرد ديد يكى از همان مرغان بالاى سر اوست به نجاشى نشان مى داد كه اين مرغان بودند هنوز سخنش ‍ تمام نشده بود هدف گِل آن مرغ قرار گرفت و هلاك شد.

خداوند متعال قضيه اصحاب فيل را در سوره فيل به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيان مى فرمايد.

بسم الله الرحمن الرحيم الم تر كيف فعل ربّك باصحاب الفيل الخ يعنى آيا نمى دانى پروردگارت باصحاب فيل چه كرد، آيا اراده زشت آنها را از بين نبرد، فرستاد خداوند بر آنها مرغ ابابيل را كه سنگى از گل پخته بر ايشان مى انداخت و آنها را مثل كاه (يا برگ) ماءكول قرار مى داد.

۲- تولد فاضل نحرير و متبحّر حاوى فنون شيخ الاسلام محمد بن حسن عاملى مشهور به شيخ بهائى در بعلبك از قراء جبل عامل ۹۵۳ ق.

ايشان از والد بزرگوارش كه شاگرد شهيد ثانى بود و از ساير اساتيد از جمله ملا عبدالله يزدى و ملا فضل كاشى و ملا على مذهب تلمّذ نمودند تا اينكه در تمام علوم سرآمد فضلاى عصر خود گشت در ميدان مسابقه علوم گوى سبقت از افاضل ربود و مرحوم شيخ شاگردانى مثل ملا محسن فيض و فخر الدين طريحى و غير هما داشتند و نسب شريف مرحوم به حارث همدانى مى رسيد كه از اصحاب حضرت علىعليه‌السلام بود اين بزگوار تآليف كثيره داشت از جمله خلاصة الحساب - حبل المتين - كشكول - صمديّه - تهذيب - تشريح الافلاك - وجيزه و جامع عباسى و غيرها كه مجموعا ۹۴ كتاب مى شود و بعضى از مورخين تولد مرحوم شيخ را در ۱۷ ذيحجه نوشته اند.

روز نوزدهم

۱- (در امالى صدوق صفحه ۹۹)

ابن زياد لعين اهلبيت عصمتعليه‌السلام را در كوفه محبوس نمود و به يزيد نامه فرستاد كه با سرهاى بريده و اسراء چه كند.

يزيد در جواب نوشت اهلبيت و سرها را به شام بفرست، ابن زياد لعين روز نوزدهم سال ۶۱ ق طبق دستور يزيد اسراى كربلا يعنى خاندان طهارت را با سرهاى مقدس به سوى شام روانه كرد.

۲- به روايت صدوق

حضرت امام حسن مجتبىعليه‌السلام را جُعده ملعونه مسموم كرد و بعد از چهل روز حضرت رحلت نمودند.

روز بيست و يكم

حضرت فاطمه زهراء به خانه حضرت علىعليه‌السلام انتقال يافت در اوائل سال سوم از هجرت و زفافش واقع گرديد و در اول ذيحجة الحرام سال دوم هجرى عقد بسته شده بود و حضرت زهراء ۹ يا ۱۰ ساله بود كه به منزل امير المؤمنين انتقال يافت بنابر اين بعد از يك ماه و ۲۱ روز از عقد گذشته بود كه عروسى شفيعه روز جزا انجام يافت.

شمس الضحى ص ۱۳۷ ملخصه: مرويست كه در شب زفاف فاطمه هنگام بردن به خانه علىعليه‌السلام پيامبر اسلام از پيش روى آن معظمه و جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل در اطراف سيده عالم و هفتاد هزار ملائكه از دنبال سيده عالم تسبيح گويان مى رفتند و حمزه و عقيل و جعفر و ساير بنى هاشم با شمشيرهاى عريان و زنان مهاجر و انصار از قفاى فاطمه رهسپار بودند تا به منزل سيد اوصياء رسيدند جناب ام السّلمه اشعارى خواند و عايشه هم مى خواند:

انّ اباها و ابا اباها قد بلغا فى المجد غايتاها واها لهذا العيش واها واها

سفينة اِلبحار ج ۱ ص ۶۶۴: اسماء (بنت عميس) گويد.

موقعيكه وفات خديجه نزديك شد گريه مى كرد گفتم آيا تو گريه مى كنى در حاليكه سيده زنان دنيا هستى و همسر پيامبر و آن بزگوار به تو بشارت بهشت داده.

فرمود من به حال دخترم فاطمه مى گريم كه شب زفاف در نزد زنان بايد زنى باشد كه به كارهاى او برسد و فاطمه جوان است مى ترسم كسى نباشد كه به كارهاى او برسد گفتم اى خانم من عهد مى كنم اگر تا آن وقت ماندم، بجاى تو به كارهاى او برسم چون شب زفاف فاطمه رسيد پيامبر آمد دستور داد همه خارج شدند فقط من ماندم وقتى كه پيامبر مى خواست خارج شود سياهى مرا ديد گفت تو كيستى عرض كردم اسماء (بنت عميس) فرمود آيا نگفتم كه بيرون روى عرض كردم بلى يا رسول اللّه پدر و مادرم فداى تو باد من قصد خلاف ندارم لكن عهد كرده ام با خديجه كه شب زفاف بعوض او به فاطمه برسم حضرت گريه نمود پس فرمود ترا به خدا براى كار در اينجا ماندى عرض كردم بلى واللّه، حضرت به من دعا فرمود.

ناگفته نماند اسماء كه در شب زفاف حضرت فاطمه اجازه گرفت كه در كنار فاطمه بماند اسماء بنت يزيد بن سكن انصارى بود نه بنت عميس زيرا بنت عميس با شوهرش جعفر بن ابيطالب در وقت عروسى فاطمه در حبشه بودند و در سال هفتم هجرى روز فتح خيبر به مدينه آمدند و زفاف حضرت زهراء در سال سوم هجرى اتفاق افتاد.

بعد از زفاف، على و فاطمه به حضور رسول خدا رسيدند و درخواست نمودند تا درباره كارهاى زندگى و اداره امور خانه آن بزرگوار تعيين تكليف نمايد.

رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كارهاى داخل خانه را فاطمه و كارهاى بيرون از منزل را على عهده دار گردد آنوقت فاطمه مى گويد خدا مى داند من از اينكه كارهاى بيرون خانه به من واگذار نشد چقدر خوشحال شدم.

روز بيست و دوم:

۱- وفات شيخ طوسى مرحوم:

ابو جعفر محمد بن حسن بن على طوسى شيخ مطلق امام الفرقة بعد الائمه رافع اعلام الشريعة كه صيت شهرت او مستغنى از تعريف است.

شيخ طوسى از اكابر علماى اماميّه و از ثقات و اعيان فرقه محقّه مى باشد ايشان فقيه اصولى و محدّث و رجالى و كلامى و مفسّر واديب كم نظير مى باشد و مرد بسيار جليل القدر و عظيم المنزله و از تلامذه مرحومين شيخ مفيد و علم الهدى است و اولين كسى است كه حوزه مباركه نجف اشرف را پايه گذارى نمود و مركز علم قرار داد.

مرحوم قريب به سى و هفت كتاب نوشته از جمله: تهذيب - استبصار - تبيان در تفسير - عدة الاصول - فهرست - اختيارات الرجال - غيبت شيخ طوسى - مبسوط - مختصر المصباح در ادعيه - مايعلل و مالا يعلل در علم كلام - ملا يسع المكلف الاخلال به در اصول و فروع و غيرها.

مرحوم در سال ۳۸۵ ق در رمضان متولد و در سال ۴۶۰ در ۷۵ سالگى در بيست و دوم محرم در نجف الاشرف وفات نمود و سه تن از شاگردانش او را غسل داده و طبق وصيّت در خانه خود دفن كردند و حول مرقد شريفش ‍ مسجديست كه مسجد طوسى گويند بر ديوار آن اشعار چند نوشته شده از جمله:

يا مرقد الطوسى فيك قدِ انْطوى

مُحى العلوم فكنت اطيب مرقد

مرحوم بيش از سيصد مجتهد شيعه شاگرد داشته و از عامّه زيادتر از خاصّه بود.

در كتب فقه واصول و اخبار با نبودن قرينه مقصود از لفظ شيخ مرحوم شيخ طوسى مى باشد و منظور از شيخ در منطق و كلام و حكمت ابو على سينا است، و مراد از شيخ در علم بلاغت ابوبكر عبدالقادر جرجانى مى باشد.

۲- كشته شدن سلطان حسين صفوى:

آخر سلاطين صفويّه بود در زمان سلطنت او فتنه افاغنه و محاصره ايشان شهر اصفهان را شروع شد تا اهل شهر مضطر شده و دروازه ها را گشودند افاغنه بر شهر وارد گشتند و خون عده اى از اعيان و بزرگان دولت صفويّه را ريخته و سلطان حسين را با برادران و فرزندان حبس نمودند در آن حال سلطان محمود افغان مُرد و سلطان اشرف جاى او نشست بدستور او قريب به ۵۰۰ حمام و مدرسه و مسجد و مدرسه را خراب كردند چون در سلطنت خود ضعفى ديد از اصفهان حركت كرد و دستور داد سلطان حسين را در حبس كشتند و بى غسل و بى كفن گذاشتند و اهل عيالش را اسير و اموالش ‍ را به غارت بردند، مردم بعد از زمانى جنازه سلطان حسين را به قم برده و نزد پدرش بخاك سپردند ۱۱۴۰ ق، و سلاطين صفويّه ۲۳۴ سال سلطنت كردند.

روز بيست و سوم:

انتباه اصحاب كهف از خواب ۳۰۹ ساله خود:

در تاريخ آمده كه اهل انجيل تعدى و طغيان آغاز كردند تا اينكه بت پرستيدند و فواحش آغاز نمودند ولى جمعى در دين حضرت عيسىعليه‌السلام ماندند و در زهد و عبادت مى كوشيدند، پادشاهى بود دقيانوس كه بت پرست و طاغى و از دين عيسى منع مى كرد و تابعين آن حضرت را مى كشت تا به شهر افسوس رسيد كه اصحاب كهف در آنجا بود و جائى بنا كرد براى بت ها كه معبود او بودند و اهل شهر را تكليف به پرستيدن مى كرد هر كس قبول مى نمود خلاصى مى يافت و گرنه كشته مى شد و شش جوان از بزرگ زادگان از شهر بيرون رفتند و در نمازگاه خود مشغول عبادت گشتند دقيانوس را خبر دادند ايشان را حاضر كردن و تهديد نمود كه بدين من آئيد وگرنه كشته مى شويد يكى از ايشان گفت ما جز به خدا پرستش نمى كنيم دقيانوس گفت چون شما جوان هستيد چند روز مهلت مى دهم تا فكر كنيد دقيانوس از شهر خارج شد و آن شش جوان قدرى از خانه پدر مال جهت خرج برداشتند و از شهر بيرون رفتند و در راه چوپانى ديدند با سگى، چون چوپان از حال ايشان مطلع شد با آنها آمد و سگ را هر قدر راندند نرفت و با ايشان آمد، نزديك آن شهر كوهى بود اينجلوس مى گفتند و غارى بنام رقيم داشت اندرون آن غار به عبادت مشغول شدند و سگ بر در غار خوابيد و يكى از ايشان بنام تملين (يا تمليخا) به شهر ميرفت و مايحتاج آنها را مى خريد تا خبر رسيد دقيانوس بازگشته و در تجسس ايشان است جوانان بر خدا توكل كردند و سر به سجده نهادند خواب غلبه كرد و ۳۰۹ سال خوابيدند تا دقيانوس هلاك شد و پادشاه مؤمن بنام بناموس به آن شهر آمد و خداوند آنها را از خواب بيدار نمود نشستند و بر يكديگر سلام نمودند چنان پنداشتند كه يك روز يا بعضى از روز را خوابيده اند و تمليخا را براى گرفتن طعام به شهر فرستادند او پول زمان دقيانوس را به فروشنده داد و زبان آنها را نيز درست نمى فهميد سپس قضيّه كشف شد به شاه خبر دادند و بعد از تحقيق از حالات آنها مطلع شد و خداوند را شكر نمود كه از آيات خود به ما نشان داد كه روز قيامت چطور زنده خواهيم شد.

در مجمع البيان آمده كه اصحاب كهف هفت نفر بودند به نامهاى:

مكسلمينا - تمليخا - مرطولس - نينونس - سارينونس - دربونس - كشوطبنونس (چوپان) و نام سگ اصحاب كهف قطمير و رنگش سياه و سفيد بود و غار رقيم نزديك شهر افسوس كه اكنون يا در ازمير تركيه يا در نزديكى پايتخت اردن يعنى شهر عمان مى باشد.

روز بيست و پنجم:

شهادت فخر السّاجدين امام زين العابدين على بن الحسينعليه‌السلام ۹۵ قمرى مشهور در اين روز بود در اثر زهريكه وليد با هشام بن عبدالملك به آن مظلوم داد قبر شريفش در بقيع مى باشد و عمر با بركتش ۵۷ سال و سال وفات آن مظلوم را سنة الفقهاء مى گفتند از كثرت وفاتِ علماء و فقهاء باين نام ناميدند، والده معظمه اش شهر بانو دختر يزد گرد بن شهريار بود كه بعد از تولد امامعليه‌السلام به رحمت الهى واصل شد و امام را يكى از كنيزان امام حسينعليه‌السلام پرستارى نمود.

دختران يزد گرد كسرى در عهد خليفه ثانى اسير شده به مدينه آوردند عمر گفت اين دخترها را بايد فروخت شهر بانو متاءثر شد و بر جدّ بزرگ خود خسروپرويز به زبان پهلوى بد گفت كه اگر او به نامه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توهين نمى كرد كار باينجا نمى كشيد عمر چون زبان پهلوى نمى دانست گمان كرد به او دشنام مى دهد خواست تندى كند حضرت علىعليه‌السلام فرمود از حكم تو ناراحت شد و به جدّ خود پرويز نفرين كرد و حكم الهى در اينگونه بردگان كه از خانواده بزرگ باشند غير از آن حكم است كه توگفتى مگر پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نفرمود بزرگ هر قوم را گرامى داريد عمر گفت تكليف چيست يا ابالحسن حضرت فرمود خود ايشان را مختار بايد كرد تا هر كس را انتخاب كنند از سهم او در غنيمت حساب گردد شهربانو امام حسينعليه‌السلام و خواهر ديگرش عبدالله بن عمر و خواهر سوّمى محمد بن ابى بكر را انتخاب كرد.

نوشته اند دختر يزد جرد شاه زنان نام داشت بعد از مسلمان شدن و تزويج به امام حسينعليه‌السلام شهر بانويه ناميدند و در حال نفاس به امام زين العابدين از دنيا رفت.

امام زين العابدين پانزده اولاد داشت يازده پسر و چهار دختر، و يك زن بنام فاطمه دختر حضرت امام حسنعليه‌السلام كه والده امام محمد باقرعليه‌السلام بود داشتند و بقيه ام ولد بودند.

روز بيست و هشتم:

ورود امام جوادعليه‌السلام به بغداد به دستور معتصم عباسى ۲۲۰ ق. معتصم برادر مأمون در ۱۷ رجب سال ۲۱۸ قمرى خليفه شد و از كثرت استماع فضائل حضرت جوادعليه‌السلام حسد در سينه او شعله ورد گشت تا حضرت جواد را به بغداد طلبيد آن حضرت موقعيكه اراده بغداد كرد امام على النقىعليه‌السلام را جانشين خود نمودند و در ميان شيعيان نصّ بر امامت آن جناب فرمودند و با دل خونين مفارقت نموده و سال ۲۲۰ ق در ۲۸ محرم از مدينه به بغداد تشريف آوردند.

روز سى ام:

هارون در ۱۸۷ ق بر برامكه غضب كرد و برامكه سقوط نمودند و علت سقوط برامكه واقعا شركت در قتل حضرت امام موسى بن جعفرعليه‌السلام و ظلمهائيكه بر آن حضرت كرده بودند اين موضوع در اول صفر نيز نقل شده.