حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)0%

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه) نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه: تاریخ اسلام

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

نویسنده: سيد مهدى مرعشى نجفى
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه:

مشاهدات: 12181
دانلود: 5974

توضیحات:

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 15 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 12181 / دانلود: 5974
اندازه اندازه اندازه
حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

حوادث الايام (گاه شمار تاریخ شیعه)

نویسنده:
فارسی

صفر المظفّر

روز اول

۱- شهادت جناب زيد بن على بن الحسينعليه‌السلام

۱۲۱ قمرى (بنا به نقل شيخ مفيد).

امام زين العابدينعليه‌السلام ۱۱ اولاد ذكور داشت يكى زيد بن على كه بعد از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام از برادران ديگر افضل و مادرش ام ولد بود، او مردى عابد و سخى و شجاع و براى طلب خون امام حسينعليه‌السلام قيام كرد و به جانب كوفه رفت قرّاء و اشراف با او بيعت كردند زيد در زمان خلافت هشام بن عبدالملك خروج نمود و يوسف بن عمر ثققى عامل عراق از جانب هشام آماده جنگ شد بعد از شروع جنگ اصحاب زيد بيعت را شكستند و فرار كردند زيد با جماعت كمى جنگ مى نمود تا شب فرا رسيد و هر دو لشكر از جنگ دست كشيدند و زيد زخم بسيار خورده وتيرى هم بر پيشانى آن مظلوم رسيده بود حجامى آوردند تا تير را از پيشانى او بيرون آورد همينكه تير را بيرون آوردند روح شريف زيد به عالم بقا پرواز كرد جنازه او را برداشتند و در نهر آبى دفن نمودند و قبرش را از خاك و گياه پر نمودند و آب بر رويش جارى ساختند به حجام توصيه كردند به كسى نگويد وقتى كه صبح شد حجام نزد يوسف بن عمر رفت و جاى دفن را نشان داد يوسف بعد از سه روز قبر را شكافت و جنازه را بيرون آورده سرش را جدا كرد به هشام فرستاد، هشام نوشت كه زيد را برهنه بدار كشد او را در كناسه (جائى در كوفه) برهنه به دار آويختند بعد از زمانى هشام به يوسف نامه نوشت كه جثه زيد را به آتش بسوزاند و خاكسترش را بباد دهد، و موقع شهادت ۴۲ سال داشت (در روز دوم صفر نيز نقل شده).

ناگفته نماند فرقه زيديّه خود را اتباع زيد مى دانند و بعد از امام زين العابدين به امامت او قائلند و عقيده آنها اين است كه هر علوى فاطمى كه عالم و زاهد و شجاع باشد و خروج به شمشير كند و مردم را دعوت نمايد آن امام است.

جناب زيد در زمان خلافت هشام بن عبدالملك اموى به واسطه فشار و ظلم بنى اميه در كوفه خروج كرد و شربت شهادت نوشيد لذا او را امام دانند و پيروى او را بر خود واجب دانند.

اما جناب زيد هيچ وقت ادعاى امامت نكرد و از سادات بزرگ بنى هاشم بود و در زهد و علم و فضل و فهم و دين و ورع و عبادت و شجاعت و سخاوت برجسته قوم خود بود آن بزرگوار خود را تابع و مطيع برادرش ‍ حضرت باقرعليه‌السلام مى دانست.

۲- ورود اهل بيت عصمت و طهارت و رأس مبارك امام حسينعليه‌السلام و ساير شهداء به شام ۶۱ ق.

به دستور ابن زياد ملعون حاميانش رؤ س مباركه شهدا را به نيزه زده و در پيش روى اهل بيت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى بردند و ايشان را شهر به شهر و منزل به منزل با شماتت و ذلت كوچ مى دادند و هر گاه يكى از زنان يا كودكان مى گريست نيزه دار با كعب نيزه بر سر ايشان ميزد تا در اول صفر به شام رسانيدند آن روز بر بنى اميه عيد و بر آل محمد روز عزا و بر شيعيان آنها روز حزن بود سپس فرمان داد تا رؤ س شهدا را در ميان محامل و شتران حرم نگهدارند و از دروازه ساعات كه محل اجتماع مردم بود وارد كرده تا مردم بيشتر نظاره كنند.

اجمالا سر مقدس حضرت سيد الشهداء را در طشتى از طلا به پيش يزيد نهادند و بقيه سرها را هم به مجلس وارد نمودند كه يزيد شاد شد و كردند آنچه كردند و شد آنچه شد اَلا لعنة اللّه على القوم الظالمين.

۳- جنگ صفين ۳۷ ق:

در اول صفر سال ۳۷ قمرى روز چهارشنبه جنگ صفين در صحراى صفين آغاز گرديد يعنى جنگ علىعليه‌السلام با معاويه و اهل شام (قاسطين)، از هر دو طرف مردم بسيار كشته شدند نزديك بود تمام لشكر معاويه از بين بروند كه معاويه با عمر و بن عاص با مشورت يكديگر حيله انديشيدند كه قرآن را بر سر نيزه ها زنند و برابر لشكر علىعليه‌السلام بايستند و بگويند بيائيد قرآن حكومت كند.

چنان كردند و بسيارى از لشكر حضرت على از جنگ دست كشيدند و ناگاه اشعث بن قيس با بيست هزار نفر از ميان لشكر علىعليه‌السلام حركت كردند در حالتيكه پيشانيهاى ايشان از كثرت سجود پينه بسته بود و بعضى حافظ قرآن بودند گفتند اهل شام راست مى گويند حضرت فرمود چون قتل شان نزديك است حيله مى كنند اگر اينها به قرآن ايمان داشتند اين قدر مردم كشته نمى شدند گفتند يا على به حكميّت قرآن راضى باش والّا تو را مى كشيم علىعليه‌السلام فرمود اينها قصدشان قرآن نيست قرآن را بهانه كردند حضرت هر چه نصيحت داد قبول نكردند چون چنين ديد فرمود اختيار با شماست باتفاق لشكر معاويه عمر و بن عاص از آن لشكر انتخاب شد و حضرت فرمود عبدالله بن عباس هم از اين لشكر واگر راضى نيستيد مالك بن اشتر نخعى برود اشعث و جماعت قرآء لشكر علىعليه‌السلام گفتند ما راضى به حكميّت اين دو نفر نيستيم بلكه به ابوموسى اشعرى راضى هستيم حضرت غضبناك شد فرمود لا راءى لمن لا يطاع.

يادآورى مى شود اشعث بن قيس فتنه حكمين در صفين و خروج خوارج در جنگ نهروان است، زوجه اش ام فروه دختر ابوبكر و دخترش جعده قاتل امام حسنعليه‌السلام و پسرش محمد بن اشعث به جنگ امام حسينعليه‌السلام حاضر شد و خود آن ملعون شريك ابن ملجم در قتل حضرت على بود و ۴۰ روز بعد از شهادت علىعليه‌السلام در كوفه به جهنّم واصل شد.

ابوموسى با عمر و بن عاص در دومة الجندل كه قلعه ايست بين مدينه و شام جمع شدند تا حكم كنند عمر و بن عاص به ابوموسى گفت معاويه پسر مرد آزاد شده از طرف پيغمبر است و حضرت علىعليه‌السلام قاتل عثمان را در جوار خود پناه داده من معاويه را از خلافت خلع مى كنم تو نيز على را از خلافت خلع كن بعد از خلع ايندو اگر صلاح باشد عبدالله بن عمر را به خلافت نصب كنيم و اگر صلاح نباشد امر را بشورى گذاريم.

ابوموسى پسنديد و گفت فردا نزد مردم حاضر شويم و اين سخن را بگوئيم، فردا ابوموسى به عمر و بن عاص گفت تو بايست و معاويه را از خلافت خلع كن عمر و عاص مكار گفت من هرگز بر تو پيشى نمى گيرم تو در ايمان و هجرت از من اسبق هستى، عبدالله بن عباس گفت اى ابوموسى اين مرد تو را فريب داد ولى ابوموسى گوش نداد و گفت اى مردم من على و معاويه را از خلافت خلع كردم كسى را كه اهل به خلافت مى دانيد انتخاب كنيد انگشتر خود را از دست بيرون كرد و گفت من على را از خلافت خارج كردم، عمروبن عاص گفت اى مردم آنچه ابوموسى گفت شنيديد منهم على را از خلافت خلع كردم و خلافت را بر معاويه بن ابى سفيان ثابت نمودم كه احق است از على، من انگشتر خود را در نصب معاويه در انگشت مى كنم، سپس ‍ ابوموسى و عمروعاص به يكديگر فحش و دشنام دادند و دست به گريبان شدند.

ابوموسى از ترس اصحاب امير المؤمنينعليه‌السلام و شماتت مردم بر ناقه خود سوار شد و به مكه معظمه رفت و مجاور بيت الله الحرام گرديد.

و حضرت امير المؤمنينعليه‌السلام به كوفه و معاويه به شام برگشت، بعضى گويند اين جنگ صد و ده روز طول كشيد و بعضى گويند ۱۴ ماه، صفين موضعى است كنار شط فرات بين موصل و حلب قرار گرفته.

در حبيب السير آمده بعد از قضيّه حكمين عده اى اظهار كردند كه اين تحكيم خطاست و ما كسى را به امامت احق و اولى از علىعليه‌السلام نمى شناسيم هر كس را كه غير از على باشد رفض مى كنيم يعنى ترك مى كنيم و اين جماعت به روافض مشهور شدند.

تذكر:

۱- عمر و بن عاص در جنگ صفين بالاى منبر به صداى رسا گفت اى ارتش على و معاويه، هشيار باشيد همان طوريكه من انگشتر را از انگشت كوچك دست راست خارج مى كنم و به انگشت كوچك دست چپ مى نمايد على را از خلافت عزل و معاويه را به خلافت نامزد كردم از آن زمان معاويه دستور داد پيروان من انگشتر را به انگشت كوچك دست چپ نمايند (برخلاف دستور شرع).

۲- عده اى از علماى اهل سنت نوشته اند كه اسم سنّى را معاويه بر تابعين خود نهاد در ساليكه علىعليه‌السلام شهيد شد مردم به سر معاويه جمع شدند معاويه به اينها اهل سنت ناميد يعنى اهل طريقت زيرا اتفاق كردند به اطلاعت معاويه بعد از اينكه بر طريقه علىعليه‌السلام بودند.

روز سوم

ولادت با سعادت امام محمد باقرعليه‌السلام ۵۷ قمرى در مدينه و عده اى در اول ماه صفر نوشته اند.

روز چهارم

۱- بدستور يوسف ثقفى حاكم كوفه بعد از سه روز زيد بن على بن الحسينعليه‌السلام را از قبر بيرون آورده و سرش را بريدند و به دار آويختند ۱۲۱ ق و شرحش در اول صفر گذشت.

۲- انقراض خلافت بنى عباس ۶۵۶ ق.

مستعصم باللّه سى و هفتمين از خلفاى عباسى و آخرين خليفه در چهارم صفر سال ۶۵۶ ق هلاك شد خلاصه موضوع از اين قرار است:

هلاكوخان برادر خود را به جهت تسخير بغداد روانه ساخت ابن علقمى وزير شيعه و مورد علاقه خليفه بود به مستعصم گفت مصلحت نيست سالى اين قدر از اموال به لشكر مصرف مى شود خوبست لشكريان بشغل و صنعتى مشغول شوند كه مخارج آنها جزء خزانه سلطنتى گردد خليفه چون پول دوست بود قبول كرد و ابن علقمى مشورت كرد كه چه كنم گفت لشكر مغول نمى تواند سپاه بغداد را شكست دهد و خليفه را غافل كرد.

خبر رسيد كه سپاه هلاكوخان نزديك بغداد رسيد، لشكرى به مقابله هلاكوخان فرستاد جنگ مغلوبه شد از ابن علقمى مصلحت پرسيد گفت بايد خليفه خود برود و با اجناس نفيسه و نقود امر را به مسالمت خاتمه دهد.

مستعصم چهارم صفر با دو پسرش و بسيارى از علماء و سادات پيش ‍ هلاكوخان رفتند چون وارد شدند خليفه و دو پسرش را گرفتند به اتفاق صلاح در قتل خليفه ديدند لذا امر كرد خليفه را با جمعى از عباسيين به قتل رسانيدند و بعد از او احدى از عباسيين پرچم خلافت بر پا ننمود و عباسيين پانصد و بيست و چهار سال سلطنت كردند و ۳۷ نفر از آنها حكومت كرده.

روز هفتم:

۱- ولادت با سعادت حضرت امام موسى بن جعفرعليه‌السلام در منزل ابواء بين مكه و مدينه سال ۱۲۸ ق

والده معظمه آن حضرت حميده از بانوان دانشمند بود و لقب شريف اين بزرگوار كاظم و كنيه مشهورش ابوالحسن و ابوابراهيم است.

۲- وفات سيّد اجل علامه نسب شناس جمال الدين سيد احمد بن على بن حسين بن على بن مهنا بن عنبه اصغر حسنى داودى در كرمان سال ۸۲۸ ق

از علماى اماميه نسب شناس اوائل قرن نهم و نسب شريفش به ۱۸ واسطه به امام حسن مجتبىعليه‌السلام ميرسد. اين مرحوم صاحب كتاب عمدة الطالب فى نسب آل ابيطالب است و مدت ۱۲ سال نزد سيد بن معيّه تحصيل فقه - حديث - علم نسب و غير ذلك نموده و اين سيّد مقطوع النسل است و دو كتاب عمدة الطالب دارد يكى كبرى و ديگرى صغرى و كتاب انساب آل ابيطالب و التحفة الجماليه و تحفة الطالب و بحرالانساب از تاءليفات اوست.

روز هشتم:

۱- سلمان فارسى كه نام آن روزبه اصفهانى از قريه جى (ياناجى) بوده در مدائن روز هشتم صفر درگذشت و آن جناب را سلمان محمّدى نيز گويند.

سلمان را رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از يك يهودى به نام عثمان بن اشهل خريد و از قيد بندگى آزاد كرد و آن هم مسلمان شد و به سلمان مرسوم گرديد و مورد عنايت خاص حضرت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود تا جائيكه حضرت فرمود: السلمان منّا اهل البيت، حضرت علىعليه‌السلام در موقع رحلت سلمان ره در همان شب از مدينه به طى الارض در مدائن بر سر جنازه او حاضر شد و در روايتى است كه حضرت علىعليه‌السلام رداء او را از صورت او برداشت سلمان به صورت آن جناب تبسّمى كرد و سپس حضرت او را غسل داد و كفن كرده نماز خواند و در همانجا دفن نمود و همان شب حضرت علىعليه‌السلام به مدينه مراجعت كرد و فعلا قبرش در مدائن با بقعه بزرگ مزار مى باشد، در مقام شامخ سلمان كافيست كه هر وقت جبرئيل بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل مى شد از خداوند متعال به سلمان سلام مى رسانيد و حضرت علىعليه‌السلام او را مثل لقمان حكيم مى دانست و امام باقر فرموده او را سلمان فارسى نگوئيد بلكه سلمان محمدى بگوئيد ذلك رجل منّا اهل البيت.

امام باقرعليه‌السلام فرمود ابوذر به خانه سلمان وارد شد در حاليكه او غذا مى پخت با هم صحبت مى كردند كه ظرف غذا برو بزمين افتاد و چيزى از غذا به زمين نريخت ابوذر تعجب كرد و سلمان ظرف غذا را بروى آتش ‍ گذاشت باز مشغول صحبت شدند دوباره ظرف غذا برو به زمين افتاد و چيزى از غذا نريخت ابوذر خارج شد در حال ترس و در فكر بود كه امير المؤمنينعليه‌السلام را ملاقات نمود حضرت فرمود چه باعث شد از نزد سلمان خارج شدى و چه چيز ترا ترسانيد ابوذر عرض كرد سلمان را ديدم كه چنين و چنين مى كرد پس متعجب شدم حضرت فرمود اى ابوذرّ هر گاه سلمان بگويد آنچه مى داند آن وقت مى گوئى خدا قاتل سلمان را رحمت كند اى اباذرّ سلمان باب اللّه در زمين است هر كس او را شناخت او مؤمن است و هر كس او را انكار كرد كافر مى باشد (يعنى حق را پوشيده است) و سلمان از ما اهل بيت است.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود خداوند مرا به محبت چهار نفر امر كرده عرض كرديم آنها كيستند فرمود علىعليه‌السلام و سلمان و ابوذرّ و مقدار و مرا امر كرده آنها را دوست بدارم و خبر داده كه خداوندنيز آنها را دوست دارد (سفينه ج ۱ ص ۷ و ۴۶۴).

امام صادقعليه‌السلام فرمود نزد پدرم صحبت از ثقيّه شد امام زين العابدين فرمود واللّه لو علِمَ ابوذرّ ما فى قلب سلمان لقتَلَه (سفينه ج ۱ ص ۴۴۶).

توضيح: مراد از مافى قلب سلمان مراتب معرفة اللّه و معرفة النبىّ و الائمه و اسرار محمد و آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است.

۱- يا ضمير فاعلى در لقتله به علم و ضمير مفعولى به ابوذرّ برمى گردد يعنى اگر ابوذرّ مى دانست آنچه در قلب سلمان است علم ابوذرّ را مى كشت يعنى عقلش تحمل نمى توانست بكند لذا كافر مى شد و مردم او را مى كشتند و علم سبب قتل او مى گشت يا ابوذر نمى توانست تحمل كند بلكه افشاء مى كرد و به مردم اظهار مى نمود و سبب قتل سلمان مى شد لعدم فهم الناس لمعانيه.

۲- يا ضمير فاعلى به ابوذر و ضمير مفعولى به سلمان برمى گردد يعنى اگر ابوذر مى دانست آنچه در قلب سلمان است قادر به كتمان اين علم نبود ظاهر مى كرد چون مردم معانى آنها را نمى دانند سلمان را مى كشتند پس ‍ ابوذر باعث قتل سلمان مى شد يا ابوذر نسبت ارتداد و كذب و سحر به سلمان مى داد و او را مى كشت.

در منتهى الآمال ج ۱ ص ۸۳ آمده: امام صادقعليه‌السلام فرمود ادرك سلمان العلم الاوّل و الاخر و هو بحر لا يُنزح و هو منّا اهل البيت يعنى سلمان علم اوّل و اخر را درك كرد و او دريائى است كه هر چه از او برداشته شود تمام نمى شود و او از ما اهل بيت مى باشد.

پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود سلمان بحر لا يُنزف و كنز لا ينفد يعنى سلمان دريائى است كه خشك نمى شود و خزينه اى است كه تمام نمى شود.

۲- شهادت اُوَيس قرنىّ در صفين ۳۷ قمرى

اويس از خيار تابعين و از اصحاب امير المؤمنينعليه‌السلام و يكى از زهاد ثمانيه بود و آنها عبارتند از:

ربيع بن خُثيم - هَرَم بين حيّان - اُوَيس قَرَنى - عامر بن عبد قيس - ابومسلم خولائى - مسروق بن الاجدع - حسن بن ابى الحسن بصرى - سويد بن يزيد، چهار نفر اول از اصحاب علىعليه‌السلام و از زهاد و اتقياء بودند و چهار نفر ديگر باطلند.

روايت شده كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود تفوح روائح الجنّة من قبل القَرَن و اشوقاه اليك يا اويس القرن يعنى بوهاى بهشتى از جانب قرن مى وزد پس اظهار شوق مى فرمود به اويس قرن و فرمود هر كه او را ملاقات كند از جانب من به او سلام برساند ولى پيغمبر او را نديده بود.

اويس در يمن شتربانى مى كرد و از اجرت آن مادر صالحه خود را نفقه مى داد روزى از مادرش اجازه خواست تا به مدينه زيارت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رود مادرش گفت برو ولكن اگر پيامبر در خانه نباشد توقف مكن اويس چون آمد و پيامبر در خانه نبود به يمن برگشت پيامبر وقتى كه به خانه آمد نورى ديد فرمود كسى آمده عرض كردند از يمن شتربانى آمده بود اسم او اويس و سلام فرستاد برگشت حضرت فرمود آرى اين نور اويس است كه در خانه ما هديه گذاشته و رفته.

اويس با قباى پشمى و با شمشير و سپر نزديك حضرت علىعليه‌السلام آمد عرض كرد يا على دستت را بده بيعت كنم فرمود به چه قسم بيعت مى كنى عرض كرد بسمع و طاعت و قتال در مقابل شما تا شهيد شوم يا آنكه خداوند فتح بدهد حضرت فرمود اسم تو چيست عرض كرد اويس، فرمود تو اويس قرنى هستى عرض كرد بلى فرمود اللّه اكبر شنيدم از پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود يا على تو درك مى كنى مردى را از امت من كه اسم او اويس قرنى است و به شهادت از دنيا مى رود و داخل مى شود در شفاعت او مثل قبيله ربيعه و مضر سپس اويس در جنگ صفين در ركاب علىعليه‌السلام شهيد شد.

۳- نزول آيه مباركه ((واتّقوا يوما تُرجعون فيه الى اللّه)) مشهور آخرين آيه از قرآن است و بعد از ۲۱ روز پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از دنيا رحلت نمودند.

روز نهم:

۱- شهادت عمار بن ياسر در جنگ صفين ۳۷ قمرى.

عمّار مكنّى به ابى يقظان از بزرگان اصحاب رسول خدا و از اصحاب علىعليه‌السلام و سر تا پاى مملوّ از ايمان بود عمار در صفين به ميدان آمد و جنگ را شروع نمود و پى در پى حمله مى كرد و رجز مى خواند تا جماعتى از اهل شام به گرد او آمدند و ابوالعاديه زخمى ببر تهيگاه او زد بى تاب شد و به صف خويش مراجعت نمود آب خواست غلامش كاسه اى شير آورد عمار گفت صدق رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از حقيقت اين سخن پرسيدند گفت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرموده بود آخر چيزيكه از دنيا روزى تو باشد قدحى شير است، عمار بياشاميد و روحش به عالم بقاء پرواز كرد و علىعليه‌السلام آمد سر او را به زانوى مبارك گذاشت و فرمود انّا للّه و انّا اليه راجعون و بر او نماز خواند و با دست مبارك دفن نمود عمار ۹۰ يا ۹۱ سال داشت كه شهيد شد.

مادر عمار سُميه بود كه از زنان فاضله و در راه اسلام بسيار صدمات ديد مشركين قريش اذيت ها مى كردند تا از حضرت پيامبر دست بكشد آخر الامر ابوجهل او را سبّ كرد و حربه اى زد و شقّه نمود و او اولين زنى است كه در اسلام شهيد شد و پدر عمّار به نام ياسر را قريش در مكه آن قدر زدند كه از دنيا رفت و او اولين شهيد از مردان بود.

ناگفته نماند ابوجهل را فرعون اين امّت گويند و نامش عمر و بن هشام بود پيامبر ابوجهل مكنّى نمود پسرش عكرمه به اسلام مشرف شد ولى ابوجهل روز جنگ بدر كافر از دنيا رفت.

۲- جنگ نهروان ۳۹ ق:

در سال ۳۹ ق بعد از فراغ از جنگ صفين حرقوص كه او را ذوالثديه مى گفتند و رئيس خوارج بود به زُرعَه و اشعث مى گفت اگر فرصت پيدا كردند با على مقاتله كنند در آن حال علىعليه‌السلام لشكر آماده مى نمود به شام رود و با معاويه مقاتله كند.

خوارج بعد از اطلاع در حروراء جمع شدند و عبدالله بن وهب را رئيس ‍ خود كردند و روانه نهروان شدند و علىعليه‌السلام نيز به جانب نهروان روانه شد وقتيكه به نهروان رسيد دو فرسخ از خوارج دورتر فرود آمدند، حضرت علىعليه‌السلام عبدالله بن عباس و صعصعة بن صوحان و قنبر را فرستاد هر چه نصيحت كردند موثر نشد خود حضرت تشريف برد و احتياجاتى نمود باز تاءثير نكرد آخر الامر تصميم بر جنگ گرفت.

دوازده هزار خوارج (مارقين) كه از كثرت سجود و عبادت پيشانى آنها پينه بسته و شبها قائم و روزها صائم بودند ولى چون به جهالت عبادت مى كردند كافر شدند و بر امامعليه‌السلام خروج نمودند اما هشت هزار نفر به لشكر حضرت علىعليه‌السلام ملحق گشتند و ۳۹۰۱ نفر كشته شدند و از لشكر حضرت علىعليه‌السلام نه نفر شهيد شدند، حضرت قبلا به اصحاب خود فرموده بود جنگ مى كنيم و از ما ده نفر كشته نمى شود و از آنها ده نفر نمى ماند و در ميان كشته شدگان ذوالثديه را پيدا كردند حضرت فرمود الله اكبر پيامبر به من دروغ نگفته بود و نهروان ناحيه اى است وسيع ميان واسط و بغداد.

۳- وفات فقيه اصولى و اديب شيخ عبدالرحيم كليبرى انصارى قرجه داغى از علماى بزرگ قرن ۱۴ در آذربايجان در ۶۲ سالگى سال ۱۳۳۴ قمرى و در قبرستان سيد حمزه به خاك سپرده شد ايشان علاوه بر مراتب علمى در قدرت املا و انشاء ممتاز بودند و داراى ۱۲ تاليف مى باشند.

روز دهم:

وفات عالم و فقيه جليل حاجى ملاجعفر استرآبادى در طهران ۱۲۶۳ ق قريب به سى جلد كتاب تاليف نموده از جمله انيس الواعظين - شفاء الصدور - مواليد الاحكام - مشاكل القرآن و غيرها.

جنازه آن مرحوم را به نجف الاشرف حمل نموده و در ايوان مطهر نزديك قبر علامه حلى مرحوم دفن كردند.

روز يازدهم: ليلة الهَرير

هَرير يعنى بانگ سگ از سرما، شب يازدهم ماه صفر سال ۳۸ ق سپاه شام در جنگ صفين از شدت سرما مانند سگ صدا مى كردند و اين شب جنگ بسيار شدت يافت و حضرت على بر اسب رسول خدا سوار شده و ذوالفقار در دست و به هر شمشيرى كه مى زد تكبير مى گفت و شجاعى را بخاك مى افكند و چند مرتبه ذوالفقار خميده شد و آن بزرگوار با زانوى مبارك راست مى كرد.

روز سيزدهم:

روز انتخاب حكمين در صفين ۳۸ ق يعنى انتخاب عمر و بن عاص و ابوموسى كه به نفع معاويه تمام شد و در اول ماه صفر تفضيلا گذشت.

روز چهاردهم:

۱- شهادت جناب محمد بن ابى بكر بن ابى قحافه ۳۸ ق:

محمد بن ابى بكر از خواص امير المؤمنين و به منزله فرزند آن حضرت بود زيرا مادرش اسماء بنت عميس است كه اول زوجه جعفر ابن ابيطالب بعد زوجه ابوبكر شد و محمد در سفر حجة الوداع سال ۱۰ هجرى به دنيا آمد و بعد از ابوبكر اسماء را حضرت علىعليه‌السلام تزويج كرد و يحيى به دنيا آمد و محمد در كنار آن حضرت تربيت يافت.

و محمد مردى شجاع و مهربان و با فضيلت بود تا جائيكه علىعليه‌السلام درباره او فرمود محمد فرزند من است از صلب ابوبكر.

در زمان عمر بن خطاب مصر بدست عمر و بن عاص فتح شد و عمر و حاكم مصر گرديد و عثمان بن عفان خلافت عمر و بن عاص فاتح مصر را عزل و عبدالله بن سعد بن ابى سرح را والى مصر نمود.

در زمان خلافت حضرت علىعليه‌السلام قيس بن عباده را كه از جمله اعيان عرب و حاوى انواع فضل و ادب بود و به حكومت مصر ارسال نمود و زمام حكومت بدست قيس افتاد.

به همت قيس تمام مصريان با حضرت علىعليه‌السلام بيعت نمودند مگر اهالى قريه خريثا كه همچنان معتقد به عثمان ماندند و به قيس گفتند آنچه از خراج به ما واجب مى شود ادا مى نمائيم مشروط بر اينكه ما را به بيعت علىعليه‌السلام تكليف نكنى و قيس مصلحت ديد اين شرط را قبول كند و از طرفى معاويه قيس را به متابعت خويش دعوت كرد اما در او تاثير ننمود عاقبت مايوس گشت و معاويه در مجالس اظهار نمود كه قيس از جمله هواداران ماست و دليل بر صدق اين سخن اين است كه مردم خريثا را كه از طرفداران عثمان هستند به بيعت تكليف ننموده چون اين خبر به سمع علىعليه‌السلام رسيد در اثر فشار اطرافيان علىعليه‌السلام قيس را از حكومت مصر عزل كرد، و قيس به مدينه رفت و از آنجا به خدمت علىعليه‌السلام رسيد، و حضرت به او بيشتر پرداخت و در صفين به علىعليه‌السلام يارى نمود حضرت علىعليه‌السلام در سال ۳۱ هجرى محمد بن ابى بكر را حاكم مصر نمود و شانزدهم ماه رمضان به مقرّ حكومت وارد شد.

معاوية بن خديج به خون خواهى عثمان برخواست و عده اى بر سر او گرد آمدند و مصر شوريده شد به امام خبر تشنج مصر رسيد حضرت تصميم گرفت كه مالك اشتر را به مصر بفرستد.

عهد نامه اى به مالك نوشت و براى اهل مصر هم نامه اى نوشت و مالك را در سال ۳۸ قمرى به مصر روانه كرد.

معاويه حيله نمود و به دهقان عَريش پيغام داد كه اگر به مالك اشتر زهر بخورانى خراج بيست سال را از تو نخواهم گرفت دهقان دانسته بود كه مالك عسل را دوست دارد مقدارى عسل مسموم براى او آورد و مالك ميل نمود و به شهادت رسيد.

بعضى نوشته اند نافع غلام عثمان در شهر قُلْزُم او را زهر خورانيد و جنازه او را به مدينه حمل نمودند.

بعد از شهادت مالك محمد بن ابى بكر دوباره حاكم مصر شد ولى چون از عزلش دلگير شده بود امام نامه ۳۴ از نهج البلاغه را به اونوشت و او را دلدارى داد و سبب انتخاب مالك را به اطلاع او رساند اين خبر به گوش ‍ معاويه رسيد عمر و بن عاص را در سال ۳۸ قمرى با لشكر به طرف مصر روانه كرد و در نواحى آن معاوية بن خَديج به عمر و پيوست و با محمد بن ابى بكر جنگيدند و محمد مغلوب شد به خرابه گريخت و معاويه بن خَديج او را گرفته و گردن زد و بدن آنرا در شكم الاغ نهاد و بسوزانيد و عمر و بن عاص در مصر حاكم شد و محمد در آن وقت ۲۸ ساله بود چون اين خبر به مادرش رسيد از كثرت غصه از پستانش خون مى آمد و محمد در جنگ جمل و صفين حضور داشت.

(ناگفته نماند كه كنيه مالك اشتر ابوابراهيم و لقب او بسيار است ولى دو لقب مشهور مى باشد اشتر و كبش العراق در يكى از جنگها بر اثر ضرباتى كه از ابومسيكه به او رسيد سر مالك شكافته شد و به پلكهاى چشم او صدمه وارد گرديد و پلك پائين آن دگرگون شد كه عرب اشتر گويد.

و كبش به معناى قوچ شاخ دار كه جلو گوسفندان مى رود و چون مالك سپهسالار لشكر على در عراق بود لذا كبش العراق گويند).

كشى در رجال خود ص ۴۳ گويد زراره از امام صادق روايت كرده كه حضرت فرمود محمد بن ابى بكر با علىعليه‌السلام بيعت كرد و از پدر خود تبرى جست ممقانى مرحوم در جلد دوم ص ۵۸ رجال خود گويد ابوبكر در حيات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به جنگ رفته بود و در آن هنگام اسماء بنت عميس زن او بود اسماء در خواب ديد كه ابوبكر سر و ريش خود را خضاب كرده و لباس سفيد پوشيده نزد عايشه آمد و خواب خود را نقل نمود عايشه گريه كرد و گفت اگر خواب تو از رؤ ياى صادقه باشد ابوبكر در اين جنگ كشته شده زيرا خضاب اشاره به خون اوست و پارچه سفيد كفن اوست سپس عايشه با حال گريان نزد پيامبر آمد حضرت از علت گريه او سوال كرد عايشه خواب خود را نقل كرد حضرت فرمود اين تعبيرى كه تو كردى صحيح نيست بلكه تعبيرش اين است كه ابوبكر از اين جنگ سالم برمى گردد و اسماء از او آبستن مى شود و پسرى پيدا مى كند كه نامش را محمد مى گذارد آن پسر دشمن كفار و منافقين خواهد بود و با آنها جنگ خواهد كرد سپس همانطور كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود.

۲- پايان حكومت بنى عباس ۶۵۶ ق با مرگ سى و هفتمين خليفه بنى عباس به نام ابو احمد مستعصم بالله و گفته اند مدت حكومت عباسيون ۵۲۴ سال بود.

۳- در ايام دولت القائم بالله عباسى در چهارده صفر سال ۴۳۴ ق ابوطاهر منجم شيرازى اهل تبريز را گفت به جهت زلزله آفتى عظيم به ساكنان اين شهر مى رسد نگهبان شهر بر خروج مردم فرمان داد عده اى انقياد كرده و فرقه اى از شهر بيرون نرفتند اتفاقا در آن شب زلزله واقع شد كه بيش از چهل هزار نفر در زير خاك ماندند روز ديگر حاكم آذربايجان متصدى عمارت آن شهر شد و ابوطاهر براى تجديد بنا ساعتى اختيار كرد كه طالع وقت برج عقرب باشد و گفت اگر در اين ساعت آغاز نمائيد به واسطه زلزله خراب نشود.

روز پانزدهم:

وفات شاه طهماسب پسر شاه اسماعيل اول ۹۸۴ ه در قزوين و به مشهد مقدس نقل و در آنجا دفن شد او مروج مذهب شيعه بود و در ۹۳۰ به سلطنت رسيد يعنى ۵۴ سال سلطنت كرد.

روز بيستم:

۱- اربعين حضرت اباعبدالله الحسين و ياران باوفايش.

۲- ورود اهل بيت عصمت به كربلا ۶۱ يا ۶۲ ق: يزيد ديد اهل شام بيدار شده و آثار كراهت نسبت به يزيد از ديدار ايشان ظاهر گرديد اهل بيت را طلبيد و مهربانى كرد و خود را از قتل امام تبرئه مى نمود و ايشان را در ميان ماندن در شام و برگشتن به مدينه مخيّر گردانيد و اهل بيت مراجعت به مدينه را انتخاب كردند و گفتند بگذار به كشته شدگانمان عزادارى كنيم يزيد گفت آنچه خواهيد بكنيد اهل بيت جامه هاى سياه پوشيدند و زنان هاشميه و قرشيه و زنهاى شام دسته دسته با لباس ماتم ناله و شيون كنان به تعزيت آمده مرثيه خوان آن مجلس با شكوه ام كلثوم دختر حضرت على بود روز هشتم ايشان را خواند و تكليف كرد كه در شام بمانند ايشان قبول نكردند نعمان بشير را خواست و گفت مهياى سفر باش و براى اين زن ها هر چه لازم است مهيا كن و از اهل شام مردى را كه به امانت و ديانت موسوم است با جمعى از لشكر به جهت حفظ اهل بيت در خدمت ايشان بگمارد و به مدينه حركت ده نعمان چنين كرد.

خاندان عصمت موقعى كه از شام به مدينه كوچ داده مى شدند به عراق رسيدند به راهنما گفتند ما را از كربلا ببر، ايشان را از راه كربلا برد چون به قبر پاك حضرت امام حسينعليه‌السلام و ساير شهدآء رسيدند ديدند جابر با جماعتى از طايفه بنى هاشم و مردانى از آل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به زيارت آمده اند.

مخفى نماند كه در ورود اهل بيت به كربلا چند قول است: سال ۶۱ يعنى سال اول - سال ۶۲ يعنى سال دوم - سال ۶۱ ولى روز بيستم نبود روزى از ايام وارد كربلا شدند و جابر را ملاقات كردند و جابر قبلا آمده و در يكى از منازل نزديك كربلا جا گرفته بود.

۳- شيخ بزرگوار فقيه اصولى منقولى و معقولى و محقق رفيع الشاءن جعفر شوشترى در موقع برگشتن از خراسان در منزل كرند سال ۱۳۰۳ ق وفات يافت و به نجف الاشرف انتقال داده شد و در يكى از حجرات صحن حضرت علىعليه‌السلام به خاك سپردند گويند شب اربعين كه ثناثر نجوم شده بود درگذشت در ارشاد عباد و موعظه و هدايت و امور دينيّه تمام اوقات خود را مصروف مى داشت و ۴ كتاب از خود به يادگار گذاشته: منهج الرشاد - مجالس البكاء - اصول دين - خصائص حسنيّه.

روز بيست و سوم

اشتداد مرض حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و طلبيدن كاغذ و دوات ۱۱ ق:

بلال موقع نماز صبح نداى نماز در داد ولى حضرت از شدت مرض مطّلع نشد عايشه گفت ابوبكر را بگوئيد به نماز برود و حفصه گفت عمر را بگوئيد چون حضرت سخن ايشان را شنيد بسيار غمگين شد و با شدت مرض ‍ برخاست دست بر دوش علىعليه‌السلام و فضل بن عباس نهاد با نهايت ضعف و ناتوانى پاهاى خود را مى كشيد تا به مسجد رسيد ديد ابوبكر در محراب ايستاده نماز مى خواند حضرت بدست مبارك اشاره كرد عقب بايست و خود داخل محراب شد و نماز را از سرگرفت و به منزل تشريف آورد و مدهوش شد مسلمانان گريستند حضرت چشم باز كرد و فرمود به من دواتى و كتف گوسفندى بياوريد كه از براى شما نامه اى بنويسم تا بعد از من گمراه نشويد يكى از صحابه برخاست كه دوات و كتف بياورد ثانى گفت برگرد كه اين مرد هذيان مى گويد و ما را كتاب خدا بس است.

۲- وفات شيخ اسماعيل بن عباد طالقانى شيعى ملقب به كافى الكفاة و صاحب بن عباد هم مى گفتند پايه فضل و كمال آن مرحوم از آن گذشته كه زبان تواند ثناى او گويد وى اعجوبه دهر و در تشيع و حبّ اهل بيتعليه‌السلام تنهاى زمان بود و اين بزرگوار در رى سال ۳۸۵ ق وفات يافتند و در اصفهان در خانه خود مدفون شد و قبرش مزار است از آثار معظم له: كتاب محيط - كتاب الاعياد - فضائل النيروز - تذكره - كتاب الوزراء و غيرها.

روز بيست و پنجم

تعليم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به حضرت امير المؤمنين هزار باب از علم ۱۱ ق:

پيغمبر اسلام در حال مرض فرمود بخوانيد يار و برادر مرا، ضعف فراگرفت و آرام شد عايشه گفت بخوانيد ابوبكر را، حضرت چشم باز كرد و نظرش به او افتاد روى مبارك را برگردانيد ابوبكر برخاست و رفت باز حضرت كلام سابق را تكرار كرد حفصه گفت عمر را حاضر كنيد باز حضرت بعد از ديدن او اعراض نمود سومين بار آن كلام را تكرار فرمود ام سلمه گفت بخوانيد علىعليه‌السلام را چون حضرت علىعليه‌السلام آمد اشاره كرد نزديك من آى پس علىعليه‌السلام خود را به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چسبانيد زمان طويلى پيغمبر به علىعليه‌السلام راز گفت پس ‍ علىعليه‌السلام برخاست و در گوشه اى نشست و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در خواب رفت وقتى كه علىعليه‌السلام بيرون آمد پرسيدند در اين مدت حضرت به تو چه مى فرمود حضرت علىعليه‌السلام فرمود كه هزار باب از علم تعليم من نمود كه از هر بابى هزار باب مفتوح مى شود.

روز بيست و هشتم:

رحلت حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در يازدهم سال قمرى در ۶۳ سالگى.

حضرت در خانه ام سلمه بود عائشه آمد با اصرار تمام به خانه اش برد و در خانه عائشه بود كه رحلت نمودند.

ولى در امالى صدوق ص ۳۷۸ آمده: بلال داخل خانه شد عرض كرد الصّلوة رحمك الله رسول خدا خارج شد و با مردم نماز خفيفى خواند سپس فرمود على و اسامة بن زيد را صدا كنيد ايشان آمدند يك دست مبارك بر شانه على و يك دست بر شانه اسامه گذاشت سپس فرمود مرا به خانه فاطمه ببريد و سر مبارك را به زانوى فاطمه گذاشت الى آخر از اين حديث شريف معلوم مى شود كه حضرت در خانه فاطمه رحلت نمود.

اسامى مباركه آن حضرت

منهج الصادقين در تفسير سوره يس: محمد بن مسلم از امام باقرعليه‌السلام روايت كرده كه حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را دوازده نام است از آن جمله در قرآن پنج اسم واقع شده: محمد - احمد - عبدالله - يس - نون.

صافى ص ۴۱۰

عن الباقرعليه‌السلام انّ لرسول الله عشرة اسماء خمسة فى القرآن الخ.

(تبيان ج ۸ ص ۴۴۱): روى عن علىعليه‌السلام انّه قال سمّى الله تعالى النبىّ فى القران بسبعة اسماء: محمد و احمد و طه و يس و المزمِّل و المدثّر و عبدالله.

قبر مبارك آن حضرت در مدينه منوّره كه زيارتگاه عام و خاص است و والده معظمه اش جناب آمنه دختر وهب و والد بزرگوارش جناب عبداللّه بن عبدالمطلب بود و عبدالله هنگام مراجعت از شام چون به مدينه رسيد حالش بهم خورد و در ۲۵ سالگى وفات نمود بدن آن جناب را در دارالنابغه به خاك سپردند كه هنوز آمنه وضع حمل نكرده بروايتى دو ماهه و بقولى هفت ماهه بود و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ۶ سال داشت كه آمنه در ابواء (نام قريه اى است بين مكه و مدينه) وفات كرد. و بروايت واقدى ۴ ماهه بود كه آمنه وفات كرد.

ام ايمن كه نامش بركه دختر ثعلبه زوجه عبيد حبشى بود بعد از عبيد پيامبر او را به زيد بن حارثه داد و از آن اسامة بن زيد به دنيا آمد ام ايمن از صحابيّات و اسامه از اصحاب بود و ام ايمن كنيز عبدالله پدر پيامبر و دايه آن حضرت بود و اول پسرى كه از ام ايمن به دنيا آمد ايمن نام داشت لذا او را امّ ايمن گفتند، آمنه وقتى به عزم ملاقات دائى خود به مدينه مى آمد در معاودت در ابواء وفات كرد و از آنجا تا مكه مكرّمه پيامبر در آغوش ام ايمن بود كه حضرت مى فرمود امّى بعد امّى، و بعد از وفات آمنه عبدالمطلب حفاظت آن حضرت را بعهده گرفت و پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ۸ ساله بود كه عبدالمطلب نيز از دنيا رفت و ابوطالب تربيت آن را عهده دار شد و در ۴۰ سالگى به رسالت مبعوث گرديد و ۱۳ سال در مكه مردم را دعوت به توحيد نمود و در ۵۳ سالگى به مدينه هجرت و ده سال نيز در آنجا ارشاد كردند.

زوجات پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنچه مشهورند: جناب خديجه - حفصه - عايشه - زينب بنت جحش - ام السلمه - زينب بنت خُزيمه - ام حبيبه - صفيّه - ميمونه - سوده - جويريه كه افضل آنها خديجه بود بعد ام سلمه بعد ميمونه و ۷ زوجه اش در مدينه از دنيا رفت و خديجه در مكه و ميمونه در سرف درگذشت و همانجا دفن شد و خديجه و زينب بنت خزيمه قبل از رحلت آن حضرت وفات نمودند ولى عائشه و حفصه و ام السّلمه و ام حبيبه و زينب بنت جحش و ميمونه و صفيه و جويريه و سوده بعد از پيامبر زنده بودند.

تمام همسرانش را در مدينه تزويج كرده مگر خديجه و عايشه و سوده را كه در مكه اختيار نموده و صداق هر يكى را ۵۰۰ درهم قرار داده بود و زمان وفات نه زوجه مانده بود.

اولاد آن حضرت را سه پسر و چهار دختر نوشته اند: عبدالله ملقب به طيّب و طاهر - قاسم اولين پسر حضرت بود - ابراهيم - زينب - رقيه - ام كلثوم - فاطمه كه همگى از جانب خديجه متولد شده و فقط ابراهيم از ماريه قبطيّه كنيز آن حضرت بود متولد شده و اين كنيز را پادشاه اسكندريّه مقوقس با بغله شهبا و اشياء ديگر به حضور خاتم الانبياء هديّه فرستاده بود، قبل از رحلت آن حضرت همه اولادش از دنيا رفتند مگر حضرت فاطمه زهراءعليه‌السلام .

فاطمهعليه‌السلام را بعلى بن ابيطالبعليه‌السلام و زينب را به ابى العاص بن ربيع تزويج نمود كه امامه متولد شد و حضرت علىعليه‌السلام بعد از رحلت حضرت فاطمه با امامه ازدواج نمود و نوشته اند رقيه را به عثمان بن عفان داد و رقيه در زمان جنگ بدر سال دوم هجرى به سبب مرض فوت كرد.

بعضى نوشته اند خداوند به عثمان از رقيه در حبشه پسرى داد عبدالله ناميدند و آن پسر پنج يا شش ساله بود كه خروس چشم او را دريده صورتش آماس كرد و در جمادى الاولى سال چهار قمرى از اثر زخم درگذشت.

بعد از رقيه عثمان با دختر ديگر حضرت بنام ام كلثوم ازدواج كرد و اين خاتون شش سال زوجه عثمان بود از او اولادى نداشت و در سال ۹ قمرى ام كلثوم وفات كرد و بعضى نوشته پيش از آنكه به خانه عثمان رود در زمان حيات پيامبر درگذشت و چون عثمان با دو دختر آن حضرت ازدواج كرده بود لذا ذوالنورين به او گفتند و تمام اولاد آن حضرت در مكه و ابراهيم در مدينه متولد شده بود.

خلاصه بعد از رحلت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت علىعليه‌السلام مباشر غسل و كفن و حنوط آن حضرت شد و فضل بن عباس ‍ آب مى داد و اعانت مى كرد بعدا حضرت علىعليه‌السلام به تنهائى پيش ايستاد و بر مفخر موجودات نماز خواند و مردم در مسجد جمع شده بودند و گفتگو مى كردند در باب اينكه چه كسى را در نماز مقدم دارند و در كجا دفن كنند حضرت علىعليه‌السلام بيرون آمد فرمود اى مردم پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيشواى ماست در حال حيات و ممات، پس ‍ دسته دسته بيائيد و بر پيامبر نماز بخوانيد و در حجره اى كه وفات نموده در همانجا دفن خواهم كرد زيدبن سهل قبر را كند حضرت علىعليه‌السلام و عباس و فضل بن عباس و اسامة بن زيد داخل قبر شدند تا حضرت را دفن كنند طايفه انصار قسم ياد كردند ما را نيز در دفن مصاحبت گردان حضرت اوس بن خولى را كه مردى از افاضل قبيله خزرج بود امر كرد داخل قبر شود حضرت بدن مبارك را برداشت و باوس داد كه در قبر گذارد موقعيكه داخل قبر كرد امر نمود بيرون بيايد و حضرت خودش وارد قبر شد و صورت پيامبر را از كفن بيرون آورد وگونه مبارك را بخاك نهاد.

سنّ شريف ۶۳ و قبر مبارك در مدينه خانه خود است ناگفته نماند كه عده اى از مردم به پيغمبر نماز نخواندند به جهت مشاجره ايكه در امر خلافت بين مهاجر و انصار واقع بود.

و در سبب رحلت آن حضرت دو قول است: بعضى نوشته حضرت مريض ‍ شد ولى در روايتى از امام صادق آمده كه زن يهوديّه آن بزرگوار را در ذراع گوسفندى زهر داد چون قدرى حضرت تناول فرمود آن ذراع به اذن پروردگار خبر داد كه من زهر آلودم سپس حضرت آنرا انداخت و پيوسته زهر در بدن آن سرور اثر مى نمود تا اينكه بهمان علت از دنيا رحلت فرمود.

پيامبر اسلام فرمود انا ابن الذّبيحين يعنى من فرزند دو مردى بودم كه مى خواستند آنها را ذبح كنند (عبدالله پدر آن بزرگوار و اسماعيل پيامبر از اجداد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ).

۱- چون ابراهيم خواست به امر خدا اسماعيل را ذبح كند خداوند قوچى فرستاد كه به عوض ابراهيم آنرا ذبح كند و ابراهيم آنرا ذبح نمود.

۲- عبدالمطلب وقتى حفر زمزم مى نمود با خود عهد كرد اگر خداوند مرا ده پسر اعطا كند كه در اين كارها مرا يارى كند يكى از آنها را در راه خدا قربانى كنم وقتى او را خداوند ۱۰ پسر اعطا نمود خواست يكى را قربانى نمايد اتفاق كردند كه قرعه بزند به نام هر كدام آمد او را قربانى كنند قرعه انداختند به نام عبدالله آمد برادران و عده اى از قريش مانع شدند قرار بر آن گذاشتند كه به نزد زنى در مدينه كه كاهن بود بروند تا او حكم كند آن زن گفت ديه مرد در ميان شما چقدر است گفتند ده شتر گفت برويد عبدالله را با ده شتر قرعه زنيد اگر به نام شترها آمد آنها را قربانى كنيد واگر به نام عبدالله آمد فديه را زياد كنيد تا قرعه به نام شتر آيد و عبدالله سلامت بماند، بعد از مراجعت در مكه قرعه زدند به نام عبدالله آمد فديه را زياد كردند تا به صد شتر رسيد قرعه بنام شترها برآمد عبدالمطلب راضى نشد باز قرعه زد بنام شترها آمد و صد شتر را به عوض عبدالله قربانى كرد (اين بود كه در اسلام ديه مرد صد شتر مقرّر گشت) و عبدالله نجات يافت، و مقصود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از دو ذبح اسماعيل و عبدالله بود كه مى خواستند ذبح كنند.

۲- شهادت حضرت امام حسن مجتبىعليه‌السلام ۵۰ ق:

چون مابين امام حسنعليه‌السلام و معاويه مصالحه شد آن حضرت به مدينه رفت تا ده سال از مدت حكومت معاويه گذشت معاويه عازم شد از براى يزيد ملعون بيعت بگيرد و اين بر خلاف شرائط مصالحه بود لاجرم تصميم گرفت آن حضرت را به قتل برساند چون امام را مانع اجراء نقشه هاى خود مى دانست.

سمى از پادشاه روم طلبيد با صد هزار درهم براى جعده دختر اشعث بن قيس كه همسر آن حضرت بود فرستاد و ضامن شد اگر امام حسنعليه‌السلام را به زهر شهيد كند او را به ازدواج يزيد درآورد.

قطب راوندى مى نويسد امامعليه‌السلام روزه بودند و روز بسيار گرم كه تشنگى بر آن جناب در وقت افطار بسيار مؤ ثر شده آن زن شيرى كه زهر را داخل آن كرده بود آورد و بر حضرت داد و حضرت نوشيد احساس سم نمود و كلمه استرجاع به زبان آورد، حضرت روى به جعده كرد و فرمود اى دشمن خدا كشتى مرا خدا ترا بكشد كه خلفى بعد از من نخواهى يافت و آن شخص ترا فريب داده، در مقابل حضرت طشتى گذاشته بودند و پاره پاره جگر مباركش به آن مى ريخت.

جناده مى گويد به حضرت عرض نمودم چرا معالجه نمى كنى فرمود بنده خدا مرگ را به چه معالجه مى توان كرد و پس از مقدارى موعظه نَفَس ‍ مقدسش منقطع و رنگ مباركش زرد شد، امام حسين نزديك برادرش بود كه اسرار امامت را باو تفويض كرد و در ۴۷ سالگى در سال ۵۰ قمرى روح مقدسش برياض قدس پرواز نمود قبر مباركش در قبرستان بقيع در مدينه مى باشد.

والده معظمه اش حضرت فاطمه زهراء و والد بزرگوارش حضرت علىعليه‌السلام و شيخ مفيد ره اولاد آن حضرت را هشت پسر و هفت دختر نوشته است در تاريخ آمده ۲۵ بار حضرت پياده به حج رفته بود و دو يا سه بار تمام مال خود را با فقرا تقسيم كرد.

ناگفته نماند كه نوشته اند معاويه صد هزار درهم را به جعده داد ولى به يزيد تزويج نكرد و گفت مى ترسم به پسرم آن كنى كه با پسر رسول خدا كردى.

سادات طباطبائى

چنانكه ذكر گرديد امام حسنعليه‌السلام هشت پسر داشت يكى حسن مثنى و او صاحب شش پسر بود و يكى از پسرانش ابوالحسن ابراهيم غمر نام داشت (غمر يعنى كريم خوشخوى و جواد).

ابراهيم پنج سال در كمال زحمت و رنج در حبس منصور بود در ماه ربيع الاوّل سال ۱۴۵ قمرى در زندان به دار بقا انتقال يافت و ۶۹ سال عمر كرد و داراى شش پسر بود يكى به نام اسماعيل است كه احفاء و نسل جناب ابراهيم از اين فرزند مى باشد.

اسماعيل مكنّى به ابوابراهيم و ملقب به ديباج اكبر بود (به جهت كمال حسن او را ديباج ناميدند) اين بزرگوار دو پسر داشت به نامهاى حسن و ابراهيم.

ابراهيم بن اسماعيل بن ابراهيم غمر بن حسن مثنى بن امام حسن مجتبى ملقب به طباطبا است زيرا پدرش اسماعيل پارچه اى به او داد و گفت اقطعه لك قميصا او قباء يعنى اين پارچه را پيراهن يا قبا بُبرم چون در آن وقت زبانش در اظهار مخارج حروف نارسا بودگفت طباطبا عوض ‍ قباقبا، از آن وقت ابراهيم به طباطبا ملقب شد و هر كس به اين بزرگوار منسوبست طباطبائى گويند تمام سادات طباطبائى از اولاد امام حسن مجتبى مى باشند.

مرحوم شيخ عباس مى نويسد ابراهيم مردى با جلالت بود و عقايد خود را به امام رضا معروض داشت و خود را از شك و شبهه پاك ساخت.

روز بيست و نهم

نزول عذاب به قوم حضرت صالح پيغمبرعليه‌السلام بعد از پى كردن ناقه:

حضرت صالح در ميان قوم ثمود زندگى مى كرد اين قوم در خوشى و نعمت به سر مى بردند تا تدريجا بت پرستى و فساد در ميان ايشان شيوع پيدا نمود خداوند صالحعليه‌السلام را براى هدايت ايشان كه از خانواده اصيل و محترم بود فرستاد صالح در شانزده سالگى به سوى قوم مبعوث شد و تا صد و بيست سالگى در ميان آنها بود ولى آن مردم دعوتش را اجابت نكردند و هفتاد بت داشتند آنها را مى پرستيدند.

صالح فرمود يا شما از من چيزى بخواهيد تا از خداى خود بخواهم بدهد و شما مرا تصديق كنيد يا من از معبودان شما چيزى بخواهم اگر اجابت كردند از ميان شما مى روم.

در روز موعود بتها را بر دوش گرفته آوردند گفتند صالح از بت درخواست كن صالح يك يك بت آنها را چند مرتبه خواند جواب ندادند بالاخره صالح فرمود شما از من درخواست كنيد گفتند ما را به كنار اين كوه ببر تا آنجا بگوئيم، صالح آورد، گفتند از پروردگارت بخواه هم اكنون براى ما از اين كوه شتر ماده اى كه قرمز رنگ پر كرك و ده ماه از عمرش گذشته بيرون آورد.

صالح خواست و كوه صداى مهيبى كرده و حركت در آن پيدا شد تا شتر ماده اى با همان اوصاف از كوه خارج شد گفتند اكنون از خدايت بخواه بچه اين شتر را هم بيرون بياورد صالح خواست بچه نيز از كوه بيرون آمد پنج نفر ايمان آوردند ولى بقيه گفتند سحر و جادو بود تا اينكه به فكر كشتن شتر افتادند و علت كشتن آن نيز مورد اختلاف است بعضى گويند يك روز آب آن مكان را شتر مى خورد و به مردم نمى رسيد و روزى مردم استفاده مى كردند و برخى نوشته دو زن به نام قطام و قبال بودند كه به دو نفر معشوق خود به نام قدار و مصدع گفتند با ما نمى توانيد معاشرت كنيد تا ناقه را بكشيد و عده اى گفته اند چون در تابستان آن شتر از دره بيرون مى آمد حيوانات از ترس آن مى گريختند پس مردم در صدد قتل شتر برآمدند.

بالاخره در سر راه شتر كمين كرده وقتى كه شتر براى خوردن آب ميرفت حمله نمودند و هر كدام حربه اى زدند و شتر را از پاى درآوردند و پى نمودند سپس نحر كردند و مردم اجتماع نموده از گوشتش خوردند حتى بچه را نيز كشتند و گوشتش را تقسيم كردند و سپس نقشه كشتن صالح پيغمبر را ريختند ولى خداوند متعال پيغمبرش را محافظت كرد.

خداوند به صالح فرمود تا سه روز ديگر عذاب خود را نازل خواهد كرد و صالح نيز به آن قوم اطلاع داد.

بعد از سه روز نيمه شب جبرئيل آمد و فريادى بر سر ايشان زد كه گوشها را پاره و دلها را دريد و جگرها را شكافت آتش از آسمان آمد كه همگى يك سره سوختند و صالح پيروان خود را كه بعضى چهار هزار نفر نوشته به حضرموت يا فلسطين برد.

روز سى ام

شهاد مولانا حضرت امام على بن موسى الرضاعليه‌السلام در آخر ماه صفر سال ۲۰۳ ق در طوس در سن پنجاه و پنج سالگى در اثر زهرى كه مأمون به آن حضرت در انگور خورانيد: ابوالصلت گويد حضرت امام رضاعليه‌السلام فرمود فردا به مجلس اين فاجر داخل خواهم شد اگر موقع بيرون آمدن عبا بر سر نكشيدم با من تكلم نما و اگر سر پوشيده باشم با من سخن مگو، ابوالصلت گفت روز ديگر حضرت امام رضاعليه‌السلام نماز صبح را خواند و جامه هاى خود را پوشيد و در محراب نشست منتظر بود تا غلامان مأمون بطلب آن حضرت آمدند من در خدمت حضرت بودم كه به مجلس تشريف آوردند، مأمون طبقى از ميوه هاى الوان گذاشته بود و خوشه انگور مسموم در دست داشت چون حضرت را ديد از جا برخاست و از پيشانى حضرت بوسيد بسيار احترام كرد انگور مسموم را به حضرت خورانيد آن مظلوم از جا برخاست مأمون گفت پسر عمو كجا ميروى حضرت فرمود به آنجا كه فرستادى امام عبا را بر سر كشيد به منزل مراجعت كرد و رنجور و نالان بر فراش خويش تكيه نمود و فرمود در خانه را به بند و من در حياط محزون ايستاده بودم ناگاه جوانى خوش صورت مشكين موى در ميان خانه ظاهر شد به سوى وى شتافتم عرض كردم از كجا وارد شديد كه درها بسته بود فرمود آن قادرى كه مرا از مدينه به يك لحظه به طوس ‍ آورد از درهاى بسته نيز مرا داخل ساخت پرسيدم تو كيستى فرمود منم حجت خدا بر تو منم محمد بن على آمده ام كه پدر غريب و مظلوم و مسموم خود را ببينم و وداع كنم وارد اطاق امامعليه‌السلام شد امام مسموم از جاى برخاست و فرزند نازنين خود را در آغوش كشيد و دست در گردن وى درآورده و او را به سينه خود چسبانيد و ابواب علوم اولين و آخرين و ودايع حضرت سيد المرسلين را به وى تسليم كرد و روح مقدس ‍ آن امام رئوف به جانب رياض رضوان قدس پرواز نمود و حضرت را در قريه سناباد در زمين طوس در خانه حميد بن قحطبه دفن كردند. والد بزرگوارش ‍ حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام و والده ماجده اش نَجمه يا سَمانه و همسرش ام حبيب دختر مأمون و حضرت در موقع رحلت يك پسر بنام حضرت امام جوادعليه‌السلام داشت كه مادرش ام ولد بود نه دختر مأمون.

ولى صاحب جناب الخلود مى نويسد به قولى سه پسر داشت و به قولى شش پسر اما بقول اصحّ پنج پسر داشت و يك دختر، ولى در كتب انساب از جمله گيلانى در سراج الانساب صفحه ۷۲ آورده كه عقب امام رضاعليه‌السلام از امام ابى جعفر محمد التقى مى باشد و نسب امام محمد تقى از دو پسرش امام على النقى و موسى مبرقع ماند و محمد عبيدلى در تهذيب الانساب ص ۱۴۸ و همچنين ابن طقطقى در الاصيلى ص ۱۵۵ براى امام رضا يك پسر نوشته.

ثواب الاعمال صدوق ص ۲۲۰:

على بن مهزيار گويد به امام جواد عرض كردم ثواب كسى كه قبر على بن موسى الرضا را زيارت كند چيست فرمود به خدا سوگند ثوابش بهشت خواهد بود.

شمس الضحى ص ۵۴۶:

امام رضا فرمود زود باشد مسموم و مظلوم كشته شوم و مدفون در جنب هارون گردم خداوند تربت مرا محل تردد شيعيان و محبان من قرار دهد هر كه مرا در غربت زيارت كند واجب شود بر من كه او را زيارت كنم در روز قيامت.