کشکول شیخ بهائی

کشکول شیخ بهائی0%

کشکول شیخ بهائی نویسنده:
گروه: کتابخانه شعر و ادب

کشکول شیخ بهائی

نویسنده: شیخ بهائی
گروه:

مشاهدات: 41720
دانلود: 3770

توضیحات:

کشکول شیخ بهائی
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 82 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 41720 / دانلود: 3770
اندازه اندازه اندازه
کشکول شیخ بهائی

کشکول شیخ بهائی

نویسنده:
فارسی

نکته های پندآموز، امثال و حکم

از سخنان بزرگان :

آن که سرانجام خویش را نیکو سازد، از زشتی ها رویگردانست و آن که به کتاب خدا ایمان آورد، توبه کند و آن که از عذاب دردناک بپرهیزد، آب شود پس ، ای نشسته ای ! که مرگ تو ایستاده است اینک ! از سخن ما، در خوابی ؟ یا از کرده خویش پشیمانی ؟ پیش از مردنت ، از لغزش های خویش توبه کن ! که مرگ ، در تعقیب زندگانست .

نکته های پندآموز، امثال و حکم

بزرگی گفته است :

نماز، معراج عارفانست و وسیله گناهکاران و بوستان پرهیزگاران و در حدیث آمده است که : نماز، ستون دینست و در یکصد و دو جای قرآن ، از آن ، یاد شده است .

شعر فارسی

از نشناس :

صد تیغ بلا، ز هر طرف آخته اند

بر ما همه ، شبرنگ جفا تاخته اند

فریاد! که دشمنان به هم ساخته اند

واحباب به حال ما نپرداخته اند

سخن حکیمان و دانشمندان ، مشاهیر . .

(کفعمی ) - که رحمت خدا بر او باد! - گفت : ای فرزند (آدم ) به دنیا فریفته مباش ! دنیایی که در آن صافی و گوارنده ای یافت نشود و کسی ترا یاری نمی کند و به عهدها وفا نمی شود و سوگند راستی در میان نیست و دوست موافقی نمی یابی نیکبخت آن که با دنیا بجنگد! و به زر و زیور آن ننگرد خوش به حال آنان که از حلال دنیا بپرهیزند و جز با یاد خدا، از هیچ لذتی بهره نجویند و با پارسایی ، به اوج طاعت رسند به آن که دانه را می شکافد! که بدکاران را بهره ای جز آب گندیده دوزخ نیست آنان ، گناهانشان آشکار است و عذرشان ناپذیرا و پرهیزگاران ، با کردار پسندیده خویش به انوار روحانی خود، به ملاء اعلی در آویخته اند و از میوه پاداش نیکوکاری خویش بهره مندند آری ! کسی رستگارست ، که در دریای طاعت پروردگار خویش غوطه خورد و رنج طاعت را به پاس پاداش آخرت ، بر خویش هموار سازد اینک ! خویش را واجب دار! که به ادای واجبات بپردازی و برای دوری از گناه ، اسب های رهوار ریاضت کشیده را به کارگیر! و جامه بیم از خدا را بر خود بپوشان ! و از آنان مباش که به پیمان خدا خیانت می ورزند که کردارهای زشت تو، به رستاخیز، اژدهای تو خواهند بود و کارهای نادرست تو، در قیامت ، موجب کوری تو خواهند شد و راستی گفتار تو، نیرویت می بخشند و اگر به قناعت روی آوری ، ترا سودمندتر خواهد بود .

شعر فارسی

از نظامی - در بخشش :

به شادی ، شغل عالم درج می کن !

خراجش می ستان ! و خرج می کن !

گشایی بند، بگشایند بر تو

فرو بندی ، فرو بندند بر تو

بزرگی بایدت ، دل در سخابند!

سر کیسه ، به بند گندنا بند!

نصیحت بین ! که آن هندو، چه فرمود

که : چون نانی بیابی ، زود خور! زود!

شعر فارسی

از میر دردی یزدی :

از من ، آموخت شیخ ، افسوس زدن

بر بام صلاح ، کوس ناموس زدن

رفتم که به پیر دیر هم یاد دهم

آیین بت و طریق ناقوس زدن

اندر آن معرض که خود را زنده سوزد اهل درد

ای بسا مرد خدا! کاو کمتر از هندو زنی ست .

فرازهایی از کتب آسمانی

(قیصری )، در (شرح یائیه ) در تعریف دانش تصوف گفته است : آن ، دانش نام ها و صفت ها و مظاهر خداوندی ، و احوال آفرینش و رستاخیز و حقایق عالم و چگونگی بازگشتن آن ، به حقیقت یگانه است که آن ، ذات پروردگاری ست و نیز شناخت شیوه سلوک و (مجاهده ) است ، برای رهایی نفس ، از تنگناهای بندهای جزئی و پیوند دادن آن ، به مبداء اصلی و نیز اتصاف آن ، به وصف اطلاق و کلیت است .

شرح حال مشاهیر، مردان و زنان بزرگوار

(سمراء) دختر قیس ، در غزوه ای دو پسر خویش از دست داد و پیامبر (ص ) به مرگ آنان ، او را تعزیت گفت سمراء گفت : پس از تو، هر اندوهی ناچیزست به خدا سوگند! اندوهی که از چهره گردآلود تو، به من رسیده است از مرگ آن دو، دردناک تر است .

سخن عارفان و پارسایان

حسن بصری می گفت : چون کسی در کار دنیا با تو همچشمی کند، در کار آن جهانی ، با او همچشمی کن ! و نیز، یارانش را گفت : من هفتاد تن از بدریان را دیدم که حلال شده های خدا را چندان پرهیز داشتند، که شما حرام شده های او را ندارید .

و به سخنی دیگر، آنان ، در بلا، بیش از شما، به نعمت و آسودگی شادمان بودند و اگر آنان را می نگریستید، دیوانه شان می انگاشتید و اگر آنان نیکان شما را می دیدند، می گفتند: اینان را خلقی نیک نیست و اگر بدانتان را می دیدند، می گفتند: اینان به رستاخیز، در شمار مؤمنان نیستند و چون به یکی از آنان ، مالی حلال عرضه می شد، نمی پذیرفت و می گفت : از آن ترسم که دلم را تباه کند و آن که دل داشت ، بناچار، از تباهی آن ، بیمناک بود .

سخن پیامبر اکرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهی

عیسی که - بر پیامبر ما و او درود باد! - می گفت : ای دنیا! تو بودی ، و من ، در تو نبودم و تو خواهی بود و من در تو نباشم و اگر مرا بدبختی رسد، بدبختی یی است که در تو بدان دچار شده ام .

سخن عارفان و پارسایان

عابدی ، در دعای خویش ، چنین می گفت : خدایا! مرا به آتش انداز! که چون منی ، جراءت آن ندارد که از تو بهشت خواهد .

سخن حکیمان و دانشمندان ، مشاهیر . .

حکیمی پس از آن که میان او و یکی از یارانش ستیزی رفت ، به او نوشت : ای برادر! روزگار زندگی ، کوتاه تر از آنست که به دوری بگذرد .

لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین

مردی افلاطون را گفت : زن گیرم ؟ یا نه ؟ گفت : هر چه کنی ، ترا پشیمانی آرد .

لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین

مردی بد مستی کرد و مردم ، شکایت او به حاکم بردند مستی از سرش رفته بود و حاکم خواست تا او را بیازارد مرد گفت : ای امیر! من بدی کردم و خردی ندارم تو که خردمندی ، مرا میازار!

لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین

معاویه در مکه بود و ابن عامر را گفت : از تو خواهشی دارم گفت : چیست ؟ گفت : خانه ات را در عرفه به من بخشی گفت : بخشیدم معاویه گفت : صله رحم کردی اینک ! تو چیزی بخواه ! گفت : خواهم که خانه ام را به من بازگردانی ! گفت : باز گرداندم .

شعر فارسی

از نشناس :

عمری گذشت راه سلامت نیافتیم

شرمنده این دلم ! که چه ها در خیال داشت !

شعر فارسی

از مولوی معنوی :

آفت ادراک ، این قیلست و قال

خون به خون شستن ، حلال آمد، حلال

شعر فارسی

و نیز از اوست :

هین و هین ! این راهرو، بیگانه شد

آفتاب عمر، سوی خانه شد

تو مگو فردا! که فرداها گذشت

تا بکلی نگذرد ایام گشت

تو، مگو: ما را بدان شه ، بار نیست !

با کریمان ، کارها دشوار نیست

عورو تورو لنگ و لوک و بی ادب

سوی او می غنج ! و او را می طلب !

وعده فردا و پس فردای تو

انتظار حشر باشد، وای تو!

نکته های پندآموز، امثال و حکم

بزرگی گفته است :

به بلایی دچار نیامدم ، مگر آن که پروردگار، در آن ، مرا چهار نعمت ارزانی داشت یکی این که دینم را زیان نداشت دیگر آن که به بزرگی آن که می توانست باشد، نبود سدیگر آن که مرا از خشنودی خویش بی بهره نساخت و چهارم این که از آن ، امید ثواب داشتم .

شعر فارسی

از حکیم انوری :

مرا به مدرسه ها پیش ازین به کسب علوم

قرار مدرسه و فکر درس بودی کار

کنون ، به چشم غزالانم آنچنان کردند

که شب ، به خواب خوش اندر، غزل کنم تکرار

تفسیر آیاتی از قرآن کریم

در کشاف ، در تفسیر آیه شریفه (ان الله لا یستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فمافوقها)

می نویسد: بسیار در کتاب های قدیمی دیده ام که جنبنده ای هست ، که جنبش آن ، جز با چشم های تیزبین دیده نمی شود و چون نجنبد، هیچ چشمی آن را نبیند و چون به دست ، بگیرندش ، زهری از خود می دهد، که زیانبخش است پاکیزه است پروردگاری که از صورت این حیوان و اعضای ظاهری و باطنی و تفضیل آفرینش آن ، چنان آگاهست ! و می بیندش و از ضمیر آن آگاهست و شاید که کوچک تر از آن را نیز آفریده است (سبحان الذی خلق الازواج کلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لا یعلمون ) .

فرازهایی از کتب آسمانی

تصوف ، دانشی ست که در آن ، از یگانگی ذات پروردگار، سخن می رود و به نام ها و صفاتش و همه آن چه که به او مربوط است ، نایل می گرداند از این رو، موضوع تصوف ، ذات پروردگاری و صفت های ازلی و سرمدی اوست .

مسائلی که تصوف از آن ها سخن می گوید، چگونگی صدور کثرت از خدا و بازگشت همه آن ها به اوست و نیز بیان مظاهر نام های الهی و صفت های ربانی او و چگونگی بازگشت (اهل الله ) به خداست و نیز چگونگی (سلوک ) و (مجاهده ) و ریاضت های آنان است و همچنین از نتیجه هر یک از اعمال و ذکرها در دنیا و آخرت به همان سان که در (نفس امر) است سخن می گوید .

مبادی تصوف ، شناخت حد و غایت و اصطلاحات صوفیانست که در میان آنان رواج دارد .

سخن عارفان و پارسایان

عارفی گفته است : آن که به هنگام نعمت ، به منعم بنگرد، و به هنگام بلا، به بلا دهنده نظر کند، و در همه حالات ، جمال حق را نظاره کند، و به محبوب مطلق توجه داشته باشد، در عالی ترین مراتب سعادت است و آن که به عکس این باشد، در پایین ترین درکات بدبختی ست و چنین کسی ، به هنگام نعمت ، بر نیست شدن آن ترسانست و به هنگام سختی ، در آزار آنست .

شعر فارسی

از نشناس :

ظهور جمله اشیا، به ضدست

ولی حق را نه مانند و نه ندست

چو نبود ذات حق را ضد و همتا

ندانم تا چگونه دانی او را؟!

چو نور حق ندارد نقل و تحویل

نیاید اندر او تغییر و تبدیل .

اگر خورشید بر یک حال بودی

شعاع او به یک منوال بودی

ندانستی کسی ، کاین پرتو اوست

نبودی هیچ فرق ، از مغز، تا پوست

شعر فارسی

از سعدی :

چنین دارم از پیر داننده یاد

که شوریده ای رو به صحرا نهاد .

پدر، در فراقش نخورد و نخفت

پسر را ملامت بکردند و گفت :

از آن گه یارم کس خویش خواند

دگر با کسم آشنایی نماند

بحقش ! که تا حق جمالم نمود

دگر هرچه دیدم ، خیالم نمود

نشد کم ، که رو از خلایق بتافت

که گم کرده خویش را باز یافت

پراکندگانند زیر فلک

که هم در توان خواندشان هم ملک

قوی بازوانند کوتاه دست

خردمند و شیدا و هشیار و مست

نه سودای خودشان ، نه پروای کس

نه در گنج توحیدشان جای کس

برآشفته عقل و پراکنده هوش

زقول نصیحتگر، آگنده گوش

تهیدست مردان پر حوصله

بیابان نوردان بی قافله

به دریا نخواهد شدن بط غریق سمندر چه داند عذاب الحریق ؟

عزیزان پوشیده از چشم خلق

نه زنار داران پوشیده دلق

به خود سر فرو برده همچون صدف

نه مانند دریا برآورده کف

گرت عقل یارست ، ازینان رمی

که دیوند در صورت آدمی

نه مردم همین استخوانند و پوست

نه هر صورتی جان و معنی در اوست

نه سلطان خریدار هر بنده ایست

نه در زیر هر ژنده ای زنده ایست

اگر ژاله ، هر قطره ای در شدی

چو خر مهره ، بازار از او پر شدی

شعر فارسی

نیز از اوست :

قضا را، من و پیری از فاریاب

رسیدیم در خاک مغرب ، به آب

مرا یک درم ، بود، برداشتند

به کشتی و درویش بگذاشتند

سباحان برانند کشتی چو دود

که آن ناخدا، ناخدا ترس بود

مرا گریه آمد ز تیمار جفت

بر آن گریه ، قهقه بخندید و گفت

مخور غم ! برای من ای پر خرد!

مرا آن کس آرد، که کشتی برد

بگسترد سجاده بر روی آب

خیالست پنداشتم یا به خواب ؟

زمد هوشیم دیده آن شب نخفت

نظر بامدادان به من کرد و گفت :

عجب ماندی ، ای یار فرخنده رای ؟!

ترا کشتی آورد و ما را خدای

چرا اهل معنی ، بدین نگروند؟

که ابدال ، در آب و آتش روند

نه طفلی کز آتش ندارد خبر

نگه داردش مادر مهرور؟

پس ، آنان که در وجه ، مستغرقند

شب و روز، در عین حفظ حقند

نگه دارد از تاب آتش خلیل چو

تابوت موسی ز غرقاب نیل

چو کودک به دست شناور دراست

نترسد، اگر دجله پهناور است

تو بر روی دریا قدم چون زنی ؟

چو مردان ، که بر خشک ، تر دامنی

شعر فارسی

و نیز از سعدی ست :

مگر دیده باشی ، که در باغ و راغ

بتابد به شب کرمکی چون چراغ

یکی گفتش : ای کرمک شب فروز!

چه بودت ؟ که پیدا نباشی به روز

ببین ! کاتشین کرمک خاکزاد

جواب از سر روشنایی چه داد

که من روز و شب ، جز به صحرا نیم

ولی ، پیش خورشید، پیدا نیم

قدم پیش نه ! کز ملک بگذاری

که گر بازمانی ، ز دد کمتری

ترجمه اشعار عربی

شاعری گفته است :

بجان تو! که آدمی ، فرزند کوشش خویش است و آن که کوشنده ترست ، به بزرگی سزاوارترست و به همت بلند، مدارج ترقی را می پیماید و آن که همتش بلندترست ، مشهورترست آن که اراده پیشگامی دارد، باز پس نمی ماند و آن که پیشی نمی جوید، پیش نمی افتد .

سخنان مؤلف کتاب (نثر و نظم )

سالک راه حق ، چون از هر آن چه که او را از مقصود باز می دارد، بپرهیزد، و به اموال دنیا توجه نکند، و از هر اندیشه بد، دوری کند، و جز به حق نیندیشد، به زهد و تقوا و پرهیز آراسته شود و جان خویش را پیوسته در کردار و گفتار نیک بیند و چون کاملا در گفتار و کردار خویش مراقبت کند، و در راه محبوب خویش اظهار ملال نکند، به آن چه در راه معشوق یافته است ، وقت او خوش شود و درون او نورانی شود و انوار غیبی بر او آشکار گردد و درهای ملکوت بر او گشوده شود و پیوسته روشنی بیند و امور غیبی را در صورت مثالی مشاهده کند و چون اندکی از آن بچشد، به گوشه گیری و تنهایی میل کند و ذکر و پیوستگی طهارت و عبادت و مراقبت را پیشه کند و از سرگرمی های حسی دنیوی کناره گیرد و درون خویش را به حق متوجه سازد و بر او (وجد) و (سکر) و (شوق ) و (ذوق ) و (محبت ) و (هیجان ) و (عشق ) آشکار شود و پیاپی ، (محو) در خویش حس کند و آن را جایگزین نفس خویش دارد مفاهیم قلبی را مشاهده کند و حقایق سری و انوار روحی بیند و (مشاهده ) و (معاینه ) و (مکاشفه ) بر او تحقق یابد و دانش های دینی بر او فرو ریزد و اسرار الهی و نورهای حقیقی بر او پدید آید و از (تلوین ) و خیالات نفسانی رهایی یابد و آرامش روحی بر او فرود آید و این احوال ، ملکه او شود و به عالم جبروت گام نهد و خردهای مجرد را ببیند و نورهای قاهر را بنگرد و به دیدار فرشتگان مقرب که شیفته جمال الهی اند، نایل آید و پس از آن ، انوار سلطنت یگانگی و پرتوهای عظمت کبریای بر او آشکار شود چنان ، که او را همچون گردی بپراکند و کوه (خود)ی او از هم بپاشد و در برابر احدیت به تعظیم آید و تعین ذاتی او متلاشی شود و این ، مقام (جمع ) و (توحید) است و در این مقام است که اغیار در نظر او نابود می شوند و به نور او پرده ها و حجاب ها می سوزند و ندای (لمن الملک )ی او بر می آید و خود، به نفس خویش پاسخ می دهد که (لله الواحد القهار)

نکته های ، علمی ، ادبی . مطالبی از علوم و فنون مختلف

(رتیمه ) نخی ست ، که به انگشت بندند، تا چیزی را که بدان نیاز دارند، به خاطر آوردند (رتیمه ) نیز به همین معنی ست شاعری گفته است :

تا آنگاه که نیازهای ما، در خاطر شما نباشد، نخی را که به انگشت بندیم ، ما را مفید نخواهد افتاد .

فرازهایی از کتب آسمانی

مؤلف گوید: خداش خیر دهاد! یکی از شاعران فارسی زبان ، در این معنی چه نیکو گفته است !

نگردد تا فراموش آن چه گفتی دردمندان را

برانگشت تو می خواهم که بندم رشته جان را

(مؤلف گوید): در کتاب معتبری دیدم که چون فاطمه (ع ) بر کنار تربت پیامبر (ص ) آمده ، خاک برگرفت و بردیده نهاد و گفت :

آن که تربت (احمد) را می بوید، بر اوست که در سراسر زندگی ، از هیچ بوی خوشی بهره نگیرد چندان مصیبت بر من فرود آمد، که اگر بر روزها فرود آیند چون شب ، تیره و تار شوند .

فرازهایی از کتب آسمانی

از سخنان (شیخ نجم الدین ) که او را پرسیدند از درستی تشبیه ، در این که می گوئیم : اللهم صل علی محمد و آل محمد کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم و با آن که پایه پیامبر ما برتر از رتبه ابراهیم (ع ) است چگونه است و او گفت : منظور، همسان کردن مقام پیامبر (ص ) با ابراهیم و دودمان او نیست چنان که پنداشته اند بلکه منظور آنست که خدایا! آن پایه از بزرگداشت را درباره ایشان به کار دار! در اینجا، از خداوند خواسته می شود که آن را که شایسته مقام پیامبرست ، عملی سازد هر چند که او شایسته تر از آن چیزیست که شایسته ابراهیم بوده است و همانند این تشبیه ، زیاد است چنان که کسی ، به دیگری که بنده ای از بندگان خویش را جامه پوشانده است ، یا در حق او انعام کرده است ، گوید به این یکی نیز چنین کن ! اگر چه اولی ، بر آن دیگری ، برتری نداشته است و دومی نیز شایستگی پیشتری نداشته .

شعر فارسی

از سعدی :

به فتراک پاکان در آویز چنگ !

که عارف ندارد ز در یوزه ننگ

برو! خوشه چین باش ! سعدی صفت

که گردآوری خرمن معرفت

دلم به کوی تو دامن کشان رود، ترسم

که سوی خانه گریبان چاک چاک برد .

نکته های ، علمی ، ادبی . مطالبی از علوم و فنون مختلف

(امی ): کسی ست که ننویسد و منسوب است به امت عرب که به نداشتن خط و کتابت مشهورند و پیامبر ما (ص ) بدین ویژگی ، توصیف شده است ، از این جهت یا منسوب بودن به (ام القری ) که اهل آن ، بدان سبب مشهور بودند و نیز ممکن است (امی ) منسوب به (ام ) باشد یعنی همچنان که از مادر زاده شده است و به همان سان مانده و نوشتن نیاموخته این سه وجه را درباره امی بودن پیامبر می توان گفت .

نکته های پندآموز، امثال و حکم

از سخنان بزرگان : سپاسگزار افزونی می یابد و ناسپاس رانده می شود * خردمندترین مردم ، عذر خواه ترین آنانست .

سخن پیامبر اکرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهی

زین العابدین (ع ) را پرسیدند که : کدام کردار از دیگر کردارها برترست ؟ فرمود این که به قوت خرسند باشی ، خاموشی گزینی ، و بر رنج بردبار باشی و بر گناه پشیمان .

و نیز از سخنان اوست : آن که خاموشی گزیند، به شکوه بنگرندش و در وی گمان نیکو برند .

شعر فارسی

از نشناس :

گفتی : خبر دوست شنیدی ، چه شدت حال ؟

این ها زکسی پرس ! که از خود خبری داشت

آن را که رسد ناوک دلدوز تو بر چشم

ناکس بود، ار چشم دگر پیش ندارد .

فرازهایی از کتب آسمانی

(قیصری ) در (شرح فصوص الحکم ) گوید: برزخ ارواح ، پس از جدایی از زندگی دنیوی ، غیر از برزخی ست که میان ارواح مجرد و اجسام هست از آن روی ، که مراتب تنزلات وجود و مدارج آن ، (دور)یست و مرتبه ای که پیش از مرتبه دنیویست ، از مراتب فرودین است و پیش از آن ، مرتبه ای نیست و پس از آن ، مرتبه کمالات است و آن ، مراتبی دیگر دارد و همچنین ، صورت هایی که در برزخ اخیر به ارواح می پیوندد، صورت کردارهای دنیوی و نتیجه اعمال پیشین آدمی در زندگی دنیویست به خلاف صورت برزخ نخستین و بدین سان ، هر یک از این دو برزخ ، غیر از دیگریست اما، هر دوی آن ها از نظر وجود عالم روحانی ، اشتراک دارند و هر دو، گوهر نورانی غیر مادی اند مشتمل بر مثال صور عالم و شیخ (محیی الدین ) رضی الله عنه در (فتوحات مکیه ) در باب سیصد و بیست و یکم تصریح کرده است که این برزخ ، غیر از آن برزخ نخستین است و برزخ نخستین را (غیب امکانی ) و دومی را (غیب محالی ) نامیده است از این روی ، که در (غیب امکانی ) آن چه در عالم (شهادت ) هست ، در آن پدیدار می شود و در دومی ، چنین نیست بلکه آن چه در آن به ظهور می رسد، در عالم آخرت آشکار می شود و کم اتفاق می افتد که بر کسی آشکار شود به خلاف اولی و از این روی ، بسیاری از این (ظهورها) در برزخ نخستین است و آن چه که در عالم دنیوی روی می دهد، دانسته می شود و کشف احوال مردگان میسر نیست و خدا آگاه و داناست .

شعر فارسی

از یکی از شاعران :

بود نور خرد، در ذات انور

بسان چشم سر در چشمه خور

اگر خواهی که بینی چشمه خور

ترا حاجت فتد با چشم دیگر

چو چشم سر ندارد طاقت و تاب

توان خورشید تابان دیدن از آب

چو از وی روشنی کمتر نماید

ترا ادراک ، آن دم می فزاید

چو مبصر از بصر نزدیک گردد

بصر زادراک او تاریک گردد

ندارد ممکن از واجب نمونه

چگونه داندش آخر؟ چگونه ؟

نکته های ، علمی ، ادبی . مطالبی از علوم و فنون مختلف

قرشی گفت : حرارتی که غذا را برای خوردن آماده می کند، یا با آن غذا برخورد دارد، یا ندارد اگر حرارت با غذا برخورد هوایی داشت ، هوایی ست و اگر برخورد زمینی داشت ، از قبیل آتش ، آن (تکبیب ) است و اگر میان غذا و حرارت ، چیزی حایل باشد مثل دیگ ، که حرارت در آن حایل اثر می کند و غذا پخته می شود آن را (قلیه ) و (سرخ کردنی ) گویند اگر پختنی دیگری با آن باشد، همچون روغن ، آن را (تطجین ) گویند و اگر آب باشد، آن ، (طبخ ) است .

سخن عارفان و پارسایان

عارفی گفت : دنیا، سه چیز خواهد: بی نیازی و عزت و آسایش آن که پارسایی کند، عزیز شود، و کسی که قناعت ورزد، بی نیاز شود و آن که از کوشش خویش بکاهد، به راحتی رسد .

تفسیر آیاتی از قرآن کریم

در کشاف پیرامون این سخن پروردگار که گوید: (قل نار جهنم اشد حرا) آمده است : آن که از رنج ساعتی خودداری کند، به رنجی پایدار افتد و چنین کسی ، از هر نادانی نادان ترست .

حکایاتی کوتاه و خواندنی

عمربن فطن بن نهشل دارمی ، گه گاه ، بر گله های (نعمان بن منذر) دستبرد می زد وقتی ، نعمان ، او را تاءمین داد و به خویش خواند و به وی صد شتر بخشید، تا از در صلح درآید عمر، پذیرفت و به نزد نعمان آمد نعمان ، چشمان او را از شرارت ، خونی دید و وی را گفت : وعده ما، گفتاری بیش نبود و عمر او را گفت : خاموش ! که شخصیت آدمی به دو عضو کوچک او، یعنی : زبان و دل است چون سخن گوید، به زبان گوید و چون پیکار جوید، به دل بستیزد نعمان او را گفت : ترا دانشی هست ؟ گفت : به خدا سوگند! چنانم ، که اگر خواهم ، طناب های درهم پیچیده را به گفتاری باز کنم و مشکلات بسیاری را بگشایم .

نعمان پرسید: از بدها، کدام بترین است ؟ گفت : زن بلند بانگی که فریادش بر آید نعمان پرسید: فقر حاضر کدامست ؟ گفت : جوان کم تدبیری که از زنش فرمان برد و پیرامون او بچرخد و به سخن وی کار کند چون خشم گیرد، آن زن او را آرام کند و چون زن خرسند باشد، او را فدای خرسندی خویش سازد نعمان پرسید: همنشین بد چه کسی ست ؟ گفت : همسایه ای که چون فزونی گیرد، بر تو چیره گردد و اگر فروتر افتد، ترا به دشنام دارد اگر نعمت خویش از او باز داری ترا نفرین کند و اگر او را ببخشی ، ناسپاس شود نعمان گفت : چنین که ترا می بینم - خدا بر پدرت ببخشاید! - و او را پنج هزار درهم بخشید و بر یاران خویش مهتری داد .

نکته های ، علمی ، ادبی . مطالبی از علوم و فنون مختلف

گروهی از ناموران و از جمله (صاحب تائیه ) تصریح کرده اند که : (صدا) صوتی ست از عالم (مثال ) همچون تصویر درون آینه .

حکایاتی کوتاه و خواندنی

(عمربن هبیره ) در کاخ خویش ، بادیه نشینی را دید، که شتر می راند و به سوی کاخ او می آمد عمر، دربان خویش را گفت : او را باز مدار! و چون اعرابی به نزد او آمد ، عمر گفت : نیاز تو چیست ؟ و او چنین پاسخ داد:

خدا کار تو را نیک سازد! که تهیدستم و توان هزینه نانخوران بسیار خویش ندارم روزگار، مرا از خویش باز داشته است و خانواده ام مرا به تو فرستاده اند و چشم به راه دارند عمر به نشاط آمد و گفت : (ترا به سوی من فرستاده و چشم به راهند؟) خدای را که منشین ! تا ترا با دست پر به سوی آنان بفرستم و فرمان داد، تا او را هزار دینار دادند و به خانه اش فرستادند .

سخن پیامبر اکرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهی

از سخنان امیرالمؤمنین (ع ) در (نهج البلاغه ) هنگامی که (امام علی (ع ) این آیه را تلاوت می کرد: (یا ایها الانسان ما عرک بربک الکریم ) فرمود: اگر انسان کرم خداوندی را دلیل نافرمانی خود قرار دهد، به نادانی خویش فریفته شده است ای انسان ! چه چیز ترا بر گناه دلیر کرده است ؟ و چه چیز ترا به نافرمانی بر پروردگارت واداشته ؟ و به چه انگیزه ای جان خویش را به هلاک افکنده ای ؟ مگر نه اینست که درد ترا درمان کرده و از خواب ، به بیداری آورده است ؟ آیا آن سان که به دیگران ترحم می ورزی ، به خویش نمی ورزی ؟ بسا مستمندی را که در گرمای آفتاب می بینی و او را به سایه می بری و بسا دردمندی را که از درد به خویش می پیچد و بر او اشک می ریزی چگونه بر درد خویش شکیبایی ؟ و بر رنج های خود، چالاکی می ورزی ؟ و بر خویش نمی گریی ؟ با آن که خویش در خور آنی چه سان بیم از پروردگار، ترا از خواب غفلت بیدار نمی کند؟ با آن که به ورطه گناه فرو افتاده و به قهر او گرفتار آمده ای اینک ! درد خویش درمان کن ! و به نیروی تصمیم ، سستی را از دل خود بگیر! و خواب غفلت را از دیده دور کن ! و به فرمان خدا در آی ! و با یاد او انس گیر! که در آن هنگام که تو از او روی بگردانی ، او به تو روی آورد و ترا به عفو خویش فراخواند و در فضل خویش ، ترا فرو می برد و تو از او رویگردانی و به دیگری می نگری آری ! او بخشنده و بزرگوارست و تو بیچاره و پست و با آن که همواره در پناه اویی ، و از فضل خویش بهره می دهد و باز نمی دارد پرده خویش را بر تو می پوشاند و چشم به هم زدنی ، لطف خویش از تو باز نمی گیرد بل ، گناهان ترا چشم می پوشد و از تو گرفتاری ها بر می گیرد به نافرمانی با تو چنین است پندار! که اگر دل به فرمان او می سپردی ، با تو چگونه رفتار می کرد خدای را سوگند! اگر با کسی که همتوان تو بود، چنین می کردی ، تو، خود را بر کردار ناپسند خویش محکوم می ساختی و حق اینست که گویم که دنیا ترا نفریفته است بل ، تو بدان فریفته شده ای او، پرده ها را بر تو گشوده است و ترا به عدل و برابری خوانده است و ترا به درد و رنجی که بدان دچار خواهی شد و کاستی یی که در نیروی تو پدید خواهد آمد، وعده داده است و در آن ها نیز خلاف نکرده و دروغ نگفته و نفریفته است و چه بسا که تو ناصح خویش را متهم می داری و خبر دهنده راستگوی خویش را دروغگو می انگارد و اگر دنیا را در میان خانه های خالی و سرزمین های ویران می دیدی ، در می یافتی که ترا چه نیکو پند داده است ! و در نصیحتگری بر تو چه مهربان و حریص بوده است .

آری ! دنیا، چه نیک خانه ایست ! برای کسی که بدان دل نبندد و چه نیک جایی ست ! برای آن که آن را وطن خویش نسازد نیکبختان جهان دیگر، آنانند، که امروز از دنیا می گریزند آنگاه که زمین به سختی به لرزه درآید و رستاخیز با همه سختی های خود پدید آید، و هر کسی به راه و روش خویش پیوندد و معبود خود را دریابد و به پیشوایی که دست ارادت داده است ملحق شود، به درستی و راستی پاداش داده شود روزی که چشم در هوا ننگرد و گامی به زمین نخورد مگر به حق ، آن روز، چه بسیار دلیل ها که باطل افتد و چه پوزش ها که ناپذیرا شود اینک ! بکوش ! تا دلیل استواری داشته باشی و از دنیای ناپایدار، برای جهان پایدار، توشه ای برگیر! و سفر آخرت خویش را آماده باش و بهوش باش ! که برق رستگاری از کدام سوی آید و بارگی رهوار خویش بدان سوی بران ! پایان سخن امام (ع) که سلام و درود خدا بر او باد .

سخن پیامبر اکرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهی

کلینی از (ابان بن تغلب ) روایت کرده است که گفت : امام صادق (ع ) را گفتم : مرا از حق مؤمن آگاه کن ! و او فرمود: ای ابان ! از آن ، دست بدار! گفتم : فدایت شوم ! و باز او را گفتم آنگاه گفت : ای ابان ! آنست که نیمی از مال خویش او را دهی و مرا نگریست و احوال درونی من دانست و گفت : ای ابان ! مگر ندانی که خدای متعال از ایثار کنندگان بر نفس خویش یاد کرده است ؟ گفتم : آری فدایت شوم و گفت اگر مال خویش با او بخش کنی ، بر او ایثار نکرده ای بل با او همسان شده ای و آنگاه ایثار کرده ای ، که نیم دیگر نیز او را دهی .

فرازهایی از کتب آسمانی

در پاسخ منکران رستاخیز: آنان که رستاخیز را انکار می کنند، سخنشان بر دوری آن مبتنی ست و می گویند: چگونه اجزای پراکنده بدن ، پس از جدا شدن از هم ، بویژه آن که بندها از هم گسیخته است و هریک در جایی دور از دیگران افتاده و ریز ریز شده ، بار دیگر به هم پیوندد؟

در پاسخ اینان گفته می شود که : مگر نمی دانید که (منی ) از زواید هضم چهارم است ؟ و در گوشه و کنار اعضاء، از خون و نیروی شهوانی پدید آمده و در جای منی جمع شده مگر نمی دانید که منی از غذاهای گوناگون ایجاد می شود غذاهایی که در گوشه و کنار عالم پراکنده بوده است و از اجزای پراکنده ای تشکیل شده و آن که این اجزای پراکنده را گرد آورده است ، تواناست که اجزای بدن را نیز پس از پراکندگی ، گرد آورد و سخن خدای تعالی بر این معنی اشاره دارد که می فرماید: (قل یحیهاالذین انشاها اول مرة و هو بکل خلق علیم )

فرازهایی از کتب آسمانی

سید شریف ، در اختلافی که در لفظ جلاله (الله ) و صورت و اشتقاق آن هست ، گوید: به همان سان که دانشوران در ذات خداوندی که در حجاب عظمت است دچار حیرت شده اند، در لفظ (الله ) نیز که انعکاسی از آن نورها در خویش دارد، به حیرت مانده اند و آن انوار، بینندگان را مبهوت ساخته است و اختلاف ورزیده اند که لفظ (الله ) سریانی است یا عربی ؟ اسم است یا صفت ؟ مشتق است ؟ و اگر چنین است ، اصل آن چیست و یا غیر مشتق است ؟ و (علم ) است ؟ یا غیر علم ؟

در کشاف درباره این سخن پروردگار که می فرماید: (خذ العفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلین ) از امام صادق (ع ) روایت شده است که فرمود: خداوند، پیامبر خویش را به اخلاق نیکو امر کرده است و در قرآن کریم ، آیه ای جامع تر از این ، درباره اخلاق نیامده است .

سیره پیامبر اکرم و ائمه اطهار (ع )

در (کافی ) کلینی ، در باب (تواضع ) از امام صادق (ع ) روایت شده است که امام علی بن حسین بر جذامیان می گذشت او بر خر خویش سوار بود و آنان غذا می خوردند و وی را به غذای خود خواندند و او فرمود: اگر روزه دار نبودم چنین می کردم چون به خانه رسید، دستور داد، تا غذای گونه گون و فراوان تهیه کردند و آنان را فراخواند و نزد او غذا خوردند و خود نیز با ایشان خورد .

سخن پیامبر اکرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهی

در (کافی ) در باب (دعائم کفر) از علی بن حسین (ع ) روایت شده است که (منافق ) دیگران را از کار بد نهی می کند و خود، بازداشته نمی شود و دستورهایی می دهد، که خود به جا نمی آورد تا آنجا که فرمود: آنگاه که روزه درا است روز خویش به شب می برد و همه جهد او آنست که شب آید و روزه بگشاید و چون روز شود، در انتظار خواب شب است و بیدار نمی ماند .

و نیز در (کافی ) از (ابوعبدالله ) (امام صادق ) علیه السلام روایت شده است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود: افزونی فروتنی جسم ، از آن چه در قلب است ، در شمار نفاق است و این آخرین حدیث از باب یاد شده است .

عارفان ، مشایخ صوفیه و پیران طریقت

گفته اند: ابراهیم ادهم در طواف بود جوانی ساده روی و زیبا دید و در وی نگریست آنگاه روی گرداند و در میان جمع ، گم شد به خلوت او را گفتند: پیش از این ، تراندیده بودیم که در ساده رویان بنگری گفت : او فرزند من بود و به روزگار خردیش ، به خراسان رها کرده بودم ، چون به جوانی رسید، به جستجوی من بیرون آمد اینک ! از آن ترسیدم که مرا از خدایم باز دارد و از او دوری جستم ، بدین بیم ، که چون مرا بشناسد، بدو انس گیرم آنگاه ، خواند: در هوای تو، از همه مردم دوری جستم و زن و فرزند را بی سرپرست گذاشتم ، تا ترا بینم اگر در عشق تو، مرا پاره پاره کنند، دلم به دیگری میل نکند .

از نشناس :

راضی به غم جدائیم خواهی ساخت

بیگانه ز آشنائیم خواهی ساخت

جور تو، زیاده از حد صبر منست

مشهور به بی وفائیم خواهی ساخت

معارف اسلامی

پیامبر (ص ) فرمود: من فرزند دو (ذبیح )ام و در توضیح این سخن گفته اند: عبدالمطلب به خواب دید که چاه زمزم حفر می کند و جای چاه به او نمودند و چون بیدار شد به کندن چاه در ایستاد و فرزندش (حرب ) وی را یاری می داد و نذر کرد که چون پسرانش ده تن شوند، یکی از آنان را نزد کعبه قربان کند و چون پسرانش ده تن شدند، آنان را از نذر خویش آگاه کرد و آنان به فرمان او در آمدند و نام هر یک بر تیری نوشت و چون انداختند، به نام عبدالله در آمد و عبدالمطلب تیغ بر آورد، تا او را قربان کند اما قریش پیرامون او گرفتند که وی را نکش ! تا در این کار بنگریم آنگاه ، ده نفر شتر آوردند و نام عبدالله و شتران بر قرعه نوشتند تا شتران قربان کنند و چون قرعه ها افکندند، به نام عبدالله در آمد و همچنین ده ده شتر افزودند و هر بار که قرعه انداختند، به نام عبدالله بر آمد، تا شمار شتران به صد رسید و آنگاه قرعه به نام شتران بر آمد و آن ها را قربان کردند و آدمیان و درندگان را از آن باز نداشتند و پیامبر از این روی گفت : من فرزند دو(ذبیح )ام .

شعر فارسی

از نشاس :

قرب ، نه بالا و پستی رفتن است

قرب حق ، از قید هستی رستن است

شعر فارسی

از سعدی :

اگر در جهان ، از جهان رسته ایست

در از خلق ، بر خویشتن بسته ایست

فراهم نشینند تردامنان

که این ، زهد خشکست و آن ، دام نان

کس از دست جور زبان ها نرست

اگر خود نمایست و گر حق پرست

اگر برشوی چون ملک باسمان

به دامن در آویزدت بدگمان

به کوشش ، توان دجله را پیش بست

نشاید زبان بد اندیش بست

تو، روی از پرستیدن حق مپیچ !

بهل ! تا نگیرند خلقت به هیچ

چو راضی شد از بنده یزدان پاک

گر این ها نگردند راضی ، چه باک ؟!

بد اندیش خلق ، از حق آگاه نیست

ز غوغای خلقش ، به حق راه نیست

از آن ، رو به جایی نیاورده اند

که اول قدم ، پی غلط کرده اند

دو کس ، بر حدیثی گمارند گوش

از این تا بدان ، ز اهرمن تا سروش

یکی پند گیرد، یکی ناپسند

نپردازد از حرف گیری ، به پند

فرومانده در کنج تاریک جای

چه دریابد از جام گیتی نمای ؟

مپندار! گر شیر و گر روبهی

کز اینان ، به مردی و حیلت رهی

اگر کنج خلوت گزیند کسی

که پروای صحبت ندارد بسی

مذمت کنندش که : زرقست و ریو

زمردم ، چنان می گریزد، که دیو

وگر خنده رویست و آمیزگار

عفیفش نخوانند و پرهیزگار

ای اجل ! آنقدری صبر کن امروز! که من

لذتی یابم از آن زخم که برجانم زد

حکایات پیامبران الهی

در بنی اسرائیل ، هفت سال قحطی افتاد و موسی که - براو و پیامبر ما درود باد!- به طلب باران با هفتاد هزار کس بیرون آمد و خدا بر او وحی کرد که چگونه آنان را اجابت کنم ؟ که گناهانشان بر ایشان سایه افکنده است و درون هاشان ناپاک است و مرا بی یقینی می خوانند و از مکر من ایمنند به بنده ای از بندگان من که او را (برخ ) خوانند، بازگرد! تا بیرون آید آنگاه ، خواستشان بر آورده سازم و موسی ، این (برخ ) نمی شناخت و در یکی از روزها که به راهی می رفت ، به برده ای سیاه گونه برخورد، که میان چشمانش خاکی از سجده داشت و بالاپوشی بر خویش پیچیده بود و موسی ، وی را به نور پروردگاری شناخت و او را سلام گفت و پرسید: نامت چیست ؟ گفت : (برخ ) گفت : روزگاریست که در جستجوی توام باما، به طلب باران بیرون آی ! و بیرون رفت و برخ در سخن خویش گفت : این کار نه در خورد تست و نه شایسته بردباری تو چه پیش آمده است ؟ که ابرهای تو کاستی گرفته یا بادها از فرمان تو سر برتافته اند یا آنچه نزد توست ، کاستی یافته و یا خشمت بر گناهکاران فزونی یافته است آیا تو پیش از آفرینش خطا کاران ، بخشنده نبودی ؟ تو رحمت را آفریدی و به مهربانی فرمان دادی اینک ! خواهی ما را از آن ها باز داری ؟ یا از آن ترسی که زوال یابند؟ اگر چنین است ، در مجازات کردن ما بشتاب ! و برخ ، پیوسته چنین می گفت که باران بر بنی اسرائیل ، باریدن گرفت و چون باز گشت ، موسی به پیشبازش شتافت (برخ ) گفت : دیدی که چون با خدا به ستیز برخاستم داد من داد؟

نکته های پندآموز، امثال و حکم

از سخنان بزرگان : نه چندان نرمی کن ، که بفشارندت و نه خشکی کن که بشکنندت .

نکته های پندآموز، امثال و حکم

حکیمی گفته است : گوارایی خوردنی ، نه به بهای آنست و نه پخت آن بل به چگونگی برخورداری از آنست .

نکته های پندآموز، امثال و حکم

نیز از سخنان بزرگانست که : از آنان مباش ! که شکمش بر زیر کیش چیره شود آن چه از کوشش خویش دریابی ، بخور! نه آن چه که حاصل سعی تو نیست که آن ، ترا خورد .

نکته های پندآموز، امثال و حکم

از نهج البلاغه : بردباری پرده ایست پوشنده و خرد شمشیریست برنده .

نکته های پندآموز، امثال و حکم

بدی خوی خویش را به بردباری بپوشان ! و هوای خویش را به نیروی خرد بکش .

حکایات تاریخی ، پادشاهان

گفته اند: خلیفه ای به خواب دید، که همه دندانهای او فروریخته است و خواب خویش به یکی از خوابگزاران باز گفت و او گفت : همه نزدیکان تو خواهند مرد و تو تنها خواهی ماند خلیفه را از این تعبیر ناخوش آمد و بر خوابگزار خشم گرفت و فرمان داد، تا همه دندان های او را برکندند و خواست تا او را بکشد، که پیرامونیانش وی را ازین کار باز داشتند آنگاه ، خلیفه خواب خویش به خوابگزار دیگری گفت و او گفت : امیرالؤ منین را بشارت باد! که زندگانی او از همه نزدیکانش بیشترست خلیفه را خوش آمد و خندید و او را گرامی داشت جایزه و لباس بخشید .

سخن حکیمان و دانشمندان ، مشاهیر . .

حکیمی گفت : همچنان که تعادل مزاج آدمی بر اثر کفایت عنصرهای چهارگانه حاصل می شود، نظام دنیا نیز که به حیات آخرت می انجامد، به حصول نمی پیوندند مگر به هماهنگی چهار گروه از مردم که همچون عناصر چهارگانه در نظم دادن آدمیان می کوشند نخست : صاحبان دانش و معرفت ، که سبب استواری دنیا و دینند و همانند آبند در عناصر دیگر دوم : جنگاوران و سپاهیانند، که همانند آتشند در طبایع سوم : بازرگانان و پیشه ورانند که فراهم آورندگان اسباب زندگی مردمند و همانند هوااند و چهارم : کشاورزانند که روزی مردم را فراهم می آورند و همچون زمینند و همچنان که اگر یکی از عناصر فزونی گیرد و از حد خویش در گذرد، فساد به احوال مزاج راه می یابد، هر یک از این گروه ها نیز چون فزونی گیرند احوال جامعه چنین خواهد شد .

عارفان ، مشایخ صوفیه و پیران طریقت

چون مغولان به نیشابور آمدند و شمشیر در مردم نهادند، شیخ عارف (عطار) را شمشیر برگردن آمد که بر اثر آن ، در گذشت گفته اند: از زخم او خون جاری شد و چون مرگ وی نزدیک شد، انگشت به خون خویش تر کرد و این ابیات نوشت .

در کوی تو، رسم سرفرازی ، اینست !

مستان ترا کمینه بازی ، اینست !

با این همه رتبه ، هیچ نتوانم گفت

شاید که ترا بنده نوازی اینست

چو سندان ، کسی سخت رویی نکرد

که خایسک تاءدیب ، بر سر نخورد

سوز دل عشاق ، چه دانند که چونست ؟

بگریخته از داغ بلایی ، جگری چند

خوشست در ره او، دامن از همه چیدن

سر برهنه و پای برهنه گردیدن

خوش آن ! که زسودایت ، بیرون روم از خانه

تا عمر بود، گردم ویرانه به ویرانه

نکته های پندآموز، امثال و حکم

حکیمان گفته اند: کار انسان حقیری را که با او می ستیزی ، کوچک مشمار! که اگر بر او پیروز شوی ، ترا نستایند و اگر در مانی ، معذورت ندارند .

نیز گفته اند: با بزرگوان شوخی مکن ! که بر تو کینه ور شوند و با حقیران نیز که بر تو دلیر گردند .

و نیز گفته اند: آن که راست گوید، دلیلش آشکار شود .

نکته های پندآموز، امثال و حکم

خلیفه ای به یکی از کارگزارانش نوشت : از این که چون حیوانی به چراگاه باشی ، بپرهیز! که چون به مرغزار می نگرد، از آن ، فربهی خواهد و بسا که مرگش در آن فربهی ست !

شعر فارسی

از سعدی :

به شهری در، از شام ، غوغا فتاد

گرفتند پیری مبارک نهاد

هنوز این حدیثم به گوش اندر است

چو قیدش نهادند بر پاودست

که گفت : ارنه سلطان اشارت کند

کرا زهره باشد؟ که غارت کند

بباید چنین دشمنی ، دوست داشت

که می دانمش دوست بر من گماشت

اگر عز جاه است و گر ذل قید

من از حق شناسم ، نه از عمرو و زید

ز علت مدار ای خردمند! بیم

چو داروی تلخت فرستد حکیم

بخور! هر چه آید زدست حبیب

نه بیمار داناترست از طبیب

شعر فارسی

نیز از سعدی ست :

باد اگر درمن اوفتد، ببرد

که نمانده ست زیر جامه تنی

نیز از سعدی ست :

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم ، گر بسوزم رواست

ترا گریه و سوز، باری چراست ؟

بگفت : ای هوادرا دیرین من

برفت انگبین ، یار شیرین من

چو شیرینی از من به در می رود

چو فرهادم آتش به سر می رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می دویدش به رخسار زرد

که : ای مدعی ! عشق ، کار تو نیست

که نه صبر داری ، نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده ام ، تا بسوزم تمام

ترا آتش عشق ، اگر پر بسوخت

مرابین ! که از پای ، تا سر بسوخت

مبین تابش مجلس افروزیم !

تپش بین و سیلاب خونریزم !

چو سعدی که بیرونش افروخته ست

ورش بنگری ، اندرون سوخته ست

همه شب ، درین گفتگو بود شمع

به دیدار او، وقت اصحاب ، جمع

نرفته زشب ، همچنان بهره ای

که ناگه بکشتش پریچهره ای

همی گفت و می رفت دودش به سر

که اینست پایان عشق ، ای پسر!

اگر عاشقی خواهی آموختن

بکشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر قبر مقتول دوست !

برو! خرمی کن ! که مقبول اوست

اگر عاشقی ، سر مشوی از مرض !

چو سعدی فرو شوی دست از غرض !

فدایی ندارد زمقصود چنگ

و گر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو! گفتمت زینهار!

وگر می روی تن به طوفان سپار!

سخن پیامبر اکرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهی

از نهج البلاغه : مردم دنیا، کارگرانند گروهی در دنیا و برای دنیا کار کنند چنان که دنیاشان ، آنان را از کار آخرت باز داشته است از نیازمندی بازماندگان خود بیمناکند و بر خویش بیمی ندارند و زندگی خویش در راه سود دیگران می بازند و گروهی دیگر، در دنیا، برای آخرت خویش کار می کنند چنان که کار دنیاشان ، به خودی خود، ساخته می آید و از دنیا و آخرت بهره مند می شوند و موجه در پیشگاه خدا حاضر می آیند و پروردگار، دست نیاز آنان را کوتاه نمی کند .

و نیز: آن که زبان را بر خویش فرمانروا کند، جان خود را خوار ساخته است و نیز: نیازمندی ، زیرک را از بیان دلیل خویش باز می دارد و نیز: تهیدست ، در دیار خویش نیز غریب است و نیز: بهترین همنشینی خرسندی ست و نیز: اندیشه ، آینه ای صافی ست و نیز: گشاده رویی ، رشته های دوستی ست .

شرح حال مشاهیر، مردان و زنان بزرگوار

حکیم ابونصر فارابی ، از بزرگ ترین فیلسوفان جهان اسلام است که تاءلیفاتی نیکو در طبیعیات و الهیات و موسیقی و . دارد او، ترک بود و در یکی از شهرهای ترکستان به دنیا آمد سپس به بغداد رفت و نخست عربی نمی دانست و آن را آموخت و در آن سر آمد شد و به آموختن دانش های پیشینیان پرداخت فارابی ، از پرهیزگارترینان روزگار خود بود .

آنان که (قانون ) ابن سینا را شرح کرده اند:

1- عزالدین رازی 2- قطب الدین مصری 3- افضل الدین محمد جوینی 4- ربیع الدین عبدالعزیز بن عبدالحبار چلبی 5 - علاءالدین بن ابی حزم قرشی - معروف به (ابن النفیس ) 6- یعقوب بن اسحاق سامری - طبیب مصری - 7- یعقوب بن اسحاق - طبیب مسیحی - معروف به (ابن قف ) - 8 - هبة الله بن یهودی مصری 9- مولا الفاضل - مولانا قطب الدین علامه شیرازی -

شعر فارسی

از امیر شاهی سبزواری :

طریق عشق به ناموس می رود شاهی

پیاله یی دو سه دیگر، که عاقلست هنوز

از دیگری :

با دل گفتم ز عالم کون و فساد

تا چند خورم غم ؟ تنم از پاافتاد

دل گفت : تو نزدیک به مرگی ، چه غمست ؟!

بیچاره کسی که این دم از مادر زاد

از وحشی :

خانه پر بود از متاع صبر، این دیوانه را

سوخت عشق خانه سوز، اول ، متاع خانه را

فرازهایی از کتب آسمانی

هر چیز که بر چیز دیگر دلالت کند، گویای آن چیزست اگر چه در این دلالت ، نیازی به سخن گفتن نیست چنان که گفته اند: حکیمی را پرسیدند سختگوی خاموش چیست ؟ گفت : نشانه هایی که خبر می دهند و عبرت هایی که اندرز می آورند .

و حکیمی دیگر، در تفسیر این سخن پروردگاری که گوید: (انطقناالله الذی انطق کل شی ء) گفته است : پیداست که چیزها، سخن نمی گویند، مگر به زبان عبرت ، و نظیر این است فرموده دیگر پروردگار که گوید: (علمنا منطق الطیر) که در آن ، صدای پرندگان ، به اعتبار معنایی که از آن درک می شود، (نطق ) نامیده شده است و بواقع ، هنگامی که کسی از چیزی معنایی را درک کند، آن چیز، در اضافه شدن به آن کس ، سخنگو شمرده می شود هر چند که خاموش باشد و در اضافه شدن به آن که درکی ندارد، صامت به حساب می آید هرچند که سخنگو باشد .

و در تفسیر این سخن خداوندی که می فرماید: (و قالوالجلودهم لم شهدتم علینا قالوا انطقنا الله الذی انطق کل شی ء و هو خلقکم اول مرة و الیه ترجعون ) گفته اند که آن سخن ، به صدایی شنیده شود و نیز گفته اند یک امر اعتباری است و زبان حال است و خدا از آن آگاهست .

یکی از لغوی ها گفته است : حقیقت گویایی ، لفظی ست که همچون کمربند، دور معنایی را فرا گرفته است ، که در باطن لفظ هست و ویژه آنست چنان که (منطق ) و (منطقه ) به تسمه ای گفته می شود، که به دور کمر بسته می شود مؤلف گوید: این نظریه ، مناسب با جمله ایست که گوید: لفظها، قالب معنی هااند .

و در حدیث آمده است ، که پیامبر(ص ) گفت : در میان شما دو نصیحتگر باقی گذاشتم یکی ناگویا و یکی گویا که ناگویا مرگست و گویا قرآن .

شعر فارسی

از نشناس :

به گریه گفتمش : از حال من مشو غافل !

به خنده گفت که : بیچاره غافلست هنوز

از نشناس :

قومی که می دهند نشان از تو، غافلند

کاهل وقوف را در تقریر بسته اند

از قاضی نور:

شب در آن کو بوده ام ، گرم است خاک از آتشم

پا منه از خانه بیرون ! انتظارم گو بکش !

نکته های علمی ، ادبی . مطالبی از علوم و فنون مختلف

(قناطیر) جمع (قنطره ) است و آن پل است که از آن می گذرند و (قنطره مال )، مقداری از مال است که زندگی روزانه را بدان گذرانند و از این نظر، آن را به (قنطره ) (یعنی پل ) تشبیه کرده اند و آن ، مقداری ست که اندازه معینی ندارد مثل (بی نیازی ) که چه بسا انسانی به اندکی مال بی نیاز شود و دیگری ، با ثروت زیاد نیز بی نیاز نباشد و چون گفتیم در تعیین حد آن اختلاف کرده اند، برخی آن را چهل (اوقیه ) دانسته اند و حسن (بصری ؟) گفته است دویست هزار دینارست و برخی گفته اند پوست گاوی انباشته از طلا و در کلام ایزدی آمده است (والقناطیر المقنطرة ) یعنی : قنطارهای دسته دسته چنان که گویند: (دراهم مدر همه ) و یا (دنانیر مدنره ) راغب گفته است .

نکته های علمی ، ادبی . مطالبی از علوم و فنون مختلف

برای پاک کردن لکه سیاه ، ابتدا سیاهی را در آب ترنج ، یا آب غوره مخلوط به خردل خیس می کنند و برای زدودن هر نوع رنگ ، لکه را در آب قلیا خیس می کنند و سپس آن را با بخار گوگرد پاک می کنند .

برای پاک کردن آثار خون لکه را با آب سیر آمیخته به نمک خیس می کنند و می شویند یا با خون مرغ تازه ذبح شده خیس می کنند و می شویند و نیز رنگ خون را با خاکستر آمیخته با بول انسان پاک می کنند و می شویند لکه منی را با آب سرد می شویند لکه زعفران را ابتدا خیس می کنند و آنگاه با بخار شکر برطرف می کنند .

برای پاک کردن رنگ انگور سیاه ابتدا جای لکه را خیس می کنند و بعد با گوگرد بخار می دهند و آنگاه می شویند بعد با آب غوره می شویند و روی آن ، آرد جو و ماش می مالند .

برای برطرف کردن رنگ آب انار، جای رنگ شده را خیس می کنند و بعد بخار گوگرد می دهند .

لکه هلو یا شافتالو را با آب دوغ ترش می شویند و با آرد جو مالش می دهند با آب گرم و صابون نیز پاک می شود .

لکه رنگ توت شاهی (شاه توت ) را با آب برگ آن می شویند و نیز آب توت نارس ، رنگ توت رسیده را می زداید .

برای رفع لکه چربی ، آن را با مخلوط آب دوغ و آرد جو می شویند نفت سفید نیز آیتی ست .

نکته های علمی ، ادبی . مطالبی از علوم و فنون مختلف

دانش ها به دو گروه ، بخش می شوند یکی دانش های آشکار و دیگری ، دانش های پنهان دانش های آشکار، دانش هایی اند که دانشجویان ، در مدرسه ها و مجلس ها، آن ها را می آموزند و بحث می کنند و کتاب های آن ، نیز معروفست .

اما، دانش های پنهان ، از کسانی که اهل آن نیستند، پنهان داشته می شود و حکیمان ، پیوسته در پنهان داشتن آن می کوشند و آن را به رمز می نویسند و در نوشتن آن ها نشانه هایی به کار می برند، که مرسوم و متداول نیست و به پنج دسته تقسیم می شوند: کیمیا، لیمیا، هیمیا، سیمیا و ریمیا و یکی از حکیمان بزرگ ، درباره این پنج گونه ، کتابی پرحجم تاءلیف کرده است و آن را(کله سر) نامیده است که آن نام ، اشاره به این دانش ها دارد و در این نامگذاری ، به پنهان نگاه داشتن این دانش ها اشاره شده است .

مؤلف گوید: من ، کتاب یاد شده را در محروسه هرات ، به سال 957 دیدم و آن ، نیکوترین کتابی ست که در این فنون نگاشته شده است همچنین ، کتاب (سر المکتوم ) (یعنی راز پنهان ) از (امام رازی ) شامل اواسط این فنونست که (کیمیا) و (ریمیا) را دربر ندارد این نیز از کتابهای خوب ، در این زمینه است .

عددی را به دوست خویش بده ! و بگو: بخشی از آن را در دست راست و بخشی را در دست چپ و مانده را در دامن خویش پنهان کند آنگاه ، بگو، تا آن چه را در دست راست دارد در عدد (2) و آن چه را در دست چپ دارد در (9) و آن چه را در دامن دارد در (10) ضرب کند آنگاه ، عددی را که به او داده ای ، خود، در ده ضرب کن و مجموع ضرب های او را نیز بپرس و از عددی که داری کم کن ! خارج قسمت را به (8) تقسیم کن خارج قسمت ، عدد دست راست است و مانده آن ، عدد دست چپ چون ، مجموع اعداد دست چپ و راست را از کل کم کنی ، عدد سوم به دست می آید با این شیوه ، می توان اسم سه حرفی پنهان را نیز پیدا کرد .

شعر فارسی

از سعدی :

گروهی نشینند با خوش پسر

که ما، پاکبازیم و صاحبنظر

زمن پرس ! فرسوده روزگار

که بر سفره حسرت برد روزگار

از آن ، تخم خرما خورد گوسفند

که قفلست بر تنگ خرما و بند

سر گاو عصار، از آن ، درگه است

که از کنجدش ریسمان کوته است

شعر فارسی

از حافظ:

جوی ها بسته ام از دیده به دامان ، که مگر!

در کنارم بنشانند سهی بالایی

شعر فارسی

از نشناس :

قربان آن غارتگرم ، کان دل نه تنها می برد

تاراج جان هم می کند، دین هم به یغما می برد .

ای دل ! طبیب عشق او، دارد دوایی بوالعجب

آسوده را غم می دهد، صبر از شکیبا می برد

نبود به کیش عاشقان ، اخوان یوسف را گنه

آسایش یعقوب را شوق زلیخا می برد

دین و دل و هر چیز بود، آن ترک غارتگر ستد

مانده ست ما را نیم جان ، آن نیز گویا می برد!

هر چند عذرا می برد، با وامق استغنازحد

این سوز وامق عاقبت ، آرام عذرا می برد

صدق محبت می کند در چشم مجنون توتیا

هر خاک کان باد صبا از کوی لیلا می برد

با آن که تیغ جور او، در جان من زد چاک ها

آلوده گشته خنجرش ، ما را به دعوا می برد

هر چند کام جان من تلخست زان ز هر ستم

این تلخی کام من آن لعل شکر خا می برد

شوق جمال دلکشت حاجی پی گم کرده را

گاهی به یثرب می کشد، گاهی به بطحا می برد

ای شیخ ! این آلوده را در سلک پاکان جامده !

کاین رندی من ، عاقبت ، ناموس تقوا می برد

در دیر، پیش کافری دل در گرو مانده مرا

زاهد، من بیچاره را سوی مصلا می برد

محنت کشیدن خوش بود، لیک ، از برای یار خود

بی عاقبت باشد که رنج از بهر دنیا می برد

فارغ دلان را آورد عشرت پرستی سوی شهر

دیوانه عشق ترا غم ، سوی صحرا می برد

بپذیر عذرم ! چون کنم بی طاقتی ها در غمت

گر کوه باشد جان من ! این حسنش از جا می برد

ای هوشمندان ! بر رخش آهسته می باید نظر

کان عشوه های جانستان ، دل بی محابا می برد

ما را نباشد در جهان غیر از دل پر غصه ای

درحیرتم زان بیخرد، کاو رشک برما می برد

فرهاد، بعد از بیستون زدتیشه بر سر، صبربین !

(اشرف ) هنوز از بهر او، شرمندگی ها می برد

شعر فارسی

از سعدی :

یکی ، خرده بر شاه غزنین گرفت

که حسنی ندارد ایاز، ای شگفت !

گلی را که نه رنگ باشد، نه بوی

غریبست سودای بلبل بر اوی

به محمود گفت این حکایت کسی

بپیچد از اندیشه بر خود بسی

که عشق من ، ای خواجه ! بر خوی اوست

نه بر قدو بالای نیکوی اوست

شنیدم که در تنگنایی شتر

بیفتاد و بشکست صندوق در

به یغما ملک آستین برفشاند

وز آنجا به تعجیل مرکب براند

سواران ، پی در و مرجان شدند

ز سلطان به یغما پریشان شدند

نماند از و شاقان گرد نفر از

کسی در قفای ملک جز ایاز

چو سلطان نگه کرد، او را بدید

زدیدار او، همچو گل بشکفید

بدو گفت کای سنبلت پیچ پیچ !

زیغما چه آورده ای ؟ گفت : هیچ

من اندر قفای ملک تاختم

زخدمت ، به نعمت نپرداختم

گرت قربتی هست در بارگاه

به نعمت مشو غافل از پادشاه

خلاف طریقت بود کاولیا

تمنا کنند از خدا، جز خدا

گر از دوست ، چشمت بر احسان اوست

تو در بند خویشی ، نه دربند دوست .

ترا تا دهن هست از حرص ، باز

نیاید به گوش دل از غیب ، راز

حقایق ، سرایی ست آراسته

هوا و هوس ، گرد بر خاسته

نبینی که جایی که برخاست گرد

نبینید نظر، گرچه بیناست مرد؟

شعر فارسی

نیز از سعدی ست :

شنیدم که در دشت صنعا، جنید

سگی دید برکنده دندان زصید

زنیروی سر پنجه شیر گیر

فرو مانده عاجز، چو روباه پیر

پس از عزم آهو گرفتن به پی

لگد خورده از گوسفندان حی

چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش

بدو داد یک نیمه از زاد خویش

شنیدم که می گفت و خوش می گریست

که داند که بهتر زما هر دو کیست ؟