• شروع
  • قبلی
  • 7 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 1256 / دانلود: 696
اندازه اندازه اندازه
نکته های ناب از زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام - امام هادی (علیه السلام)

نکته های ناب از زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام - امام هادی (علیه السلام)

نویسنده:
فارسی

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

نکته های ناب از زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام - امام هادیعليه‌السلام

نویسنده: علی گلستانی همدانی

ولادت امام علی بن محمدعليه‌السلام

نام مبارک امام دهمعليه‌السلام علی، القاب معروف ایشان هادی و نقی، کنیه آن بزرگوار ابوالحسن، پدر آن حضرت امام جوادعليه‌السلام ، مادر گران قدر ایشان سمانهعليها‌السلام ، روز تولد ۱۵ ذی الحجه و محل تولد در روستای صریا نزدیک مدینه در سال ۲۱۲ هجری قمری می باشد.

امام هادی سوم رجب سال ۲۵۴ در سن ۴۱ سالگی در شهر سامرا بر اثر زهری که معتز سیزدهمین خلیفه عباسی توسط معتمد عباسی به آن حضرت خوراندند به شهادت رسید. مدفن ایشان شهر سامرا واقع در عراق می باشد.

نوشتن حالات حضرت امام علی النقی مصادف شده با روزی که گروهی از مخالفین دین مقدس اسلام و منافقین یا عده ای از وهابیون که همه آنها زیر سلطه امریکا هستند، گنبد آن بزرگوار و گنبد حضرت امام حسن عسگریعليهما‌السلام را خراب و ملت مسلمانان را غرق در عزا و ماتم نمودند. تاریخ این مصیبت عظمی ۱۳ اسفند ۸۴ برابر با روز ۲۳ ماه محرم الحرام ۱۴۲۷ ساعت ۷ صبح روز چهارشنبه است که مراجع تقلید و روحانیون و مردم در مسجد اعظم قم اجتماع نمودند و بعضی از مراجع با پای برهنه تشریف آوردند و مجلس سوگواری و نفرین بر دشمنان دین نمودند.

مادر امام هادیعليه‌السلام سمانه از اهالی مغرب بود که دست تقدیر او را به مدینه آورد و همسر امام جوادعليه‌السلام گردید. این بانوی با کمال در راه کمالات و فضائل معنوی ممتاز و در زهد و تقوی در عصر خود بی نظیر بود و بیش تر روزهای سال را روزه می گرفت. امام جوادعليه‌السلام در شأن او چنین فرمود: سمانه از بانوان بهشت است و شیطان به او نزدیک نمی شود، او همواره مورد نظر لطف خداوندی است که هرگز خواب ندارد و هم طراز مادران افراد صدیق و صالح است.(۱)

امامت حضرت هادیعليه‌السلام

هنگامی که امام جوادعليه‌السلام به شهادت رسید در بغداد بود ولی فرزندش امام هادیعليه‌السلام در مدینه سکونت داشت. امام هادیعليه‌السلام در آن وقت حدود هشت سال داشت و در نزد سرپرست خود به نام ابوزکریا به سر می برد. یکی از حاضران می گوید ناگاه امام هادیعليه‌السلام غمگین شد و گریه سختی کرد. ابوزکریا عرض کرد چرا گریه می کنی؟ امام هادیعليه‌السلام فرمود: در همین لحظه پدرم رحلت کرد. حاضران پرسیدند چه کسی این خبر را به شما داد؟ فرمود: از عظمت خداوندی چیزی در وجودم وارد شد که قبلا او را نمی شناختم دانستم که پدرم درگذشت. روایت کننده می گوید تاریخ همان ماه و روز و همان ساعت را به دقت ثبت کردم پس از مدتی خبر رسید که امام جوادعليه‌السلام در مدینه رحلت فرموده، تطبیق کردم، دریافتم آن حضرت در همان لحظه ای که امام هادیعليه‌السلام خبر داده بود از دنیا رفته است(۲) .

معتصم عباسی شخصی به نام عمر بن فرج را به عنوان فرمانروای مدینه برگزید و او را به مدینه فرستاد تا معلم مخصوصی برای حضرت هادیعليه‌السلام که در آن وقت هشت سال داشت پیدا کند. عمر بن فرج از دشمنان خاندان رسالت بود و منظور معتصم از تعیین معلم این بود که تعلیم و تربیت او در حضرت امام هادیعليه‌السلام اثر بگذارد و افکار آن حضرت را عوض کند و دوستی دشمنان اهل بیتعليهم‌السلام را در دل امامعليه‌السلام جای دهد.

عمر بن فرج پس از جست و جو شخصی به نام جنیدی را که از دشمنان خاندان رسالت بود به عنوان معلم حضرت هادیعليه‌السلام برگزید. از او خواست مانع ملاقات شیعیان با حضرت هادیعليه‌السلام گردد. جنیدی به کار خود مشغول شد ولی هر روز آن چه از حضرت هادیعليه‌السلام مشاهده می کرد شگفت زده می شد. روزی محمد بن جعفر از جنیدی پرسید این کودک چگونه است؟ جنیدی از این تعبیر برآشفته شد و گفت: می گوئی این کودک نمی گوئی این پیر؟! تو را به خدا کسی را داناتر از من نسبت به علم و ادب در مدینه می شناسی؟ محمد پاسخ داد: نه، جنیدی گفت: قسم به خدا من بحثی را در ادبیات مطرح می کنم می بینم او مطالبی را به گفته هایم می افزاید که من از آن ها استفاده می کنم و از او درس می آموزم. چند روز بعد محمد بن جعفر با جنیدی ملاقات کرد و پرسید حال این کودک چگونه است؟ جنیدی از این سؤال ناراحت شد و گفت: دیگر این حرف را نزن سوگند به خدا او بهترین انسان روی زمین است، گاهی می خواهد وارد اطاق شود می گویم یک سوره از قرآن بخوان بعد وارد شو. می گوید: کدام سوره؟ من از سوره های بلند آغاز قرآن نام می برم، او همان سوره را از اول تا آخر به طور دقیق و درست می خواند به طوری که من درست تر از آن نشنیده ام، او قرآن را زیباتر از همه می خواند و علاوه حافظ همه قرآن است و به معنی باطنی و تفسیر ظاهری قرآن آگاه است. سرانجام همین جنیدی که از دشمنان خاندان رسالت بود مرید امام هادی شد.(۳)

علی بن مهزیار می گوید به شهر سامرا رفتم و در محل اقامت حضرت هادیعليه‌السلام شک داشتم. هوا گرم و تابستانی بود و مردم لباس تابستانی پوشیده بودند ولی امام هادیعليه‌السلام لباس زمستانی پوشیده به علاوه یک پوشش زمستانی بر پشت اسبش افکنده و دم اسبش را بسته. مردم از کار آن حضرت تعجب می کردند و می گفتند: آیا این مرد مدنی را نمی بینید که لباس زمستانی در تابستان پوشیده. من با خود گفتم: اگر این شخص امام بود چنین نمی کرد. مردم به صحرا رفتند و امامعليه‌السلام نیز سوار بر اسب به سوی صحرا روانه شد. در این هنگام دیدیم ابرهای متراکم و عظیم در آسمان ظاهر شدند و باران شدید بارید به طوری که همه خیس شدند اما امامعليه‌السلام به خاطر آن لباس هایی که پوشیده بود خشک و سالم مانده بود. با خود گفتم: گمان می برم که همین شخص امام باشد، خوب است درباره ی جواز یا عدم جواز نماز با لباس که به عرق جنب آلوده شده بپرسم و نیز اگر او چهره اش را به روی من بگشاید حتما امام است.

همین که او نزدیک من آمد صورتش را گشود و همان دم فرمود: اگر لباس آلوده به عرق جنب از حلال باشد نماز با آن جایز است. و اگر آلوده به عرق جنب از حرام باشد نماز با آن جایز نیست. از آن لحظه به امامت آن حضرت یقین نمودم و دیگر در این مورد شک نکردم.(۴)

یحیی بن اکثم از علمای برجسته درباری و از قاضیانی بود که در عصر مأمون به عنوان قاضی کهنه کار و زیرک شناخته می شد، سیزده سؤال مشکل را تنظیم کرد و توسط موسی مبرقع (برادر امام هادیعليه‌السلام ) برای امام هادیعليه‌السلام فرستاد تا آن حضرت پاسخ گوید. موسی سیزده سؤال یحیی بن اکثم را به ترتیب شمرد:

سؤال اول: مطابق آیه( قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ ) ؛(۵) « آن کسی که علمی از کتاب داشت (وزیر سلیمان به نام آصف) به سلیمان گفت من تخت بلقیس را پیش از آن که چشم بر هم نهی نزد تو حاضر می کنم.» سؤال من این است مگر حضرت سلیمانعليه‌السلام به علم آصف محتاج بود؟

سؤال دوم: خداوند در قرآن می فرماید:( وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً ) ؛(۶) «یوسف پدر و مادرش را بر فراز تخت برد و آن ها و فرزندانش در برابرش به سجده افتادند»، چگونه حضرت یعقوب پیغمبرعليه‌السلام و فرزندانش برای یوسف سجده کردند؟

سؤال سوم: طبق آیه شریفه( فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ ) ؛(۷) «اگر از آن چه که بر تو نازل کردیم در شک هستی از آن ها که قبل از تو می خوانند بپرس.» این آیه خطاب به کیست؟ اگر خطاب به پیغمبر است چگونه او شک دارد و اگر خطاب به دیگری است قرآن بر چه کسی جز پیامبر نازل شده است؟

سؤال چهارم: خداوند می فرماید:( وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ) ؛(۸) «اگر همه درختان روی زمین قلم و دریا برای آن مرکب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود همه تمام می شود ولی کلمات خدا پایان نمی گیرد»، مراد از ابحر چه چیز است؟

سؤال پنجم: خداوند در وصف بهشت می فرماید:( وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَأَنْتُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ) ؛(۹) « هر چه دل بخواهد و چشم از آن لذت برد در بهشت موجود است»، پس چرا خداوند آدم را که فقط گندم خورد عذاب و کیفر نمود؟

سؤال ششم: خداوند می فرماید:( أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً وَ إِناثاً وَ يَجْعَلُ مَنْ يَشاءُ عَقِيماً إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ ) ؛(۱۰) «خداوند اگر بخواهد پسر و دختر را برای آنان جمع می کند»، اگر خداوند مطابق این آیه پسران را به بندگانش تزویج کند چگونه قومی را به خاطر این عمل (لواط) کیفر داده است؟

سؤال هفتم: چگونه در بعضی از دعواها گواهی یک زن کافی است؟ با این که خداوند در مورد مردان می فرماید:( وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ ) (۱۱) ؛ «و دو مرد عادل از خودتان را گواه بگیرید.»

سؤال هشتم: برای تشخیص زن یا مرد بودن و تعیین ارث شخص خنثی باید دید از کدام مجرا ادرار می کند. سوال این است که چه کسی باید این تحقیق را انجام دهد؟ اگر زن نگاه کند شاید او مرد باشد و اگر مرد انجام دهد شاید او زن باشد و در هر دو صورت جایز نیست.

سؤال نهم: مردی دید که چوپانی با گوسفند آمیزش می کند، وقتی نگاه او به صاحب گله افتاد کنار رفت و آن گوسفند در میان گوسفندان دیگر گم شد این گوسفندها را چگونه سر ببرند؟ آیا گوشت آن ها حلال است یا حرام؟

سؤال دهم: نماز صبح چرا بلند خوانده می شود با این که از نمازهای روزانه است در حالی که نمازهای شب بلند خوانده می شود؟

سؤال یازدهم: علیعليه‌السلام به ابن جرموز (قاتل زبیر) آن گاه که زبیر دست از جنگ جمل کشید و ابن جرموز او را در نماز غافل گیر کرد و کشت، فرمود ابن صفیه (زبیر) را به آتش بشارت ده و با این عبارت فهماند که ابن جرموز اهل دوزخ است، چرا علیعليه‌السلام که امام بود این قاتل را نکشت؟

سؤال دوازدهم: چرا علیعليه‌السلام در جنگ صفین (جنگ با معاویه) همه ی افراد سپاه معاویه را می کشت چه مهاجر و چه فراری و چه زخمی ولی در جنگ جمل (جنگ با سپاه طلحه و زبیر) به فراری و مجروح کاری نداشت و اعلان کرد که هر کس به خانه ام آید و هر کس اسلحه اش را بیفکند ایمن است. این اختلاف روش برای چه بوده؟ اگر شیوه ی اول درست بوده ناچار شیوه ی دوم نادرست خواهد بود.

سؤال سیزدهم: هر گاه مردی اقرار کند که لواط کرده آیا باید حد بخورد یا نه؟

امام هادیعليه‌السلام به موسی مبرقع فرمود: بنویس:

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا تو را به راه راست هدایت کند نامه ات رسید، خواسته ای ما را با این خرده گیری ها امتحان کنی تا شاید نقطه ی ضعفی از ما بیابی و عیب جوئی کنی، خدا تو را به خاطر سوء نیت جزا دهد. همه سؤال هایت را پاسخ می گوییم، آماده فهم آن باش که حجت بر تو تمام شده است.

اما جواب سؤال اول: آن کسی که علمی از کتاب داشت آصف بن برخیا بود و حضرت سلیمانعليه‌السلام از شناختن آن چه را که آصف می شناخت عاجز نبود بلکه می خواست به امت خود از جن و انس بفهماند که حجت بعد از من آصف است و آن علم را سلیمانعليه‌السلام به امر خداوند به آصف سپرده و آموخته بود تا مردم در مورد امامت و راهنمایی های آصف اختلافی ننمایند چنانچه در زمان حضرت داودعليه‌السلام مسائلی به حضرت سلیمانعليه‌السلام تعلیم داده شده بود تا پیامبری و پیشوای سلیمان بعد از پدر آشکار و حجت بر مردم تمام شود.

پاسخ سؤال دوم: سجده یعقوب و فرزندانش در برابر یوسفعليه‌السلام برای اطاعت از خدا و اظهار محبت به یوسف بود نه برای یوسف چنانچه سجده فرشتگان بر آدمعليه‌السلام برای آدمعليه‌السلام نبود بلکه اطاعت از خدا و اظهار علاقه به آدمعليه‌السلام بود. سجده یعقوب و فرزندانش در برابر یوسف سجده شکر بود. به شکرانه این که خداوند آن ها را در کنار هم جمع نموده است.

پاسخ سؤال سوم: مورد خطاب در آیه، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ است و او در آن چه خداوند به او نازل کرده شک نداشت. ولی جاهلان گفتند چرا خداوند پیامبری از فرشتگان را نفرستاده و پیغمبرش را با ما فرقی نگذاشته چرا که او هم مثل ما می خورد و می نوشد و در بازار راه می رود. خداوند وحی کرد در حضور این جاهلان از آن ها که پیش از تو به کتاب های آسمانی آشنا بوده اند بپرس؛ آیا خداوند تاکنون پیغمبری برای بشر فرستاده که نخورد، نیاشامد و در بازارها حرکت نکند؟! تو هم مثل آن ها و این تعبیر که اگر شک داری با این که پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ شک نداشت از نظر مماشات و همراهی با طرف است؛ چنانچه خداوند در آیه مباهله دستور می دهد بیایید تا فرزندان ما و فرزندان شما زنان ما و زنان شما، خود ما و خود شما را دعوت کنیم سپس نفرین کنیم و لعنت خدا را بر دروغ گویان قرار دهیم (البته دروغ گویان مسیحیان بودند و در این امر شکی نبود ولی) اگر می گفت لعنت خدا بر شما، مسیحیان برای مباهله حاضر نمی شدند و خداوند می دانست که پیامبرش رسالت های او را ابلاغ می کند و دروغ گو نیست. در این جا نیز پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ به راست گویی خود یقین داشت ولی می خواست با مدعی به عنوان بی طرف گفت و گو کند.

پاسخ سؤال چهارم: اگر درخت های دنیا قلم شود و دریا را هفت دریا مدد کند و چشمه از زمین بجوشد آن ها پیش از آن که کلمات خدا پایان پذیرند تمام می شوند. هفت دریا عبارت است: اول چشمه کبریت، دوم چشمه یمن، سوم چشمه برهوت، چهارم چشمه طبریه، پنجم آب گرم ماسبدان (محلی در خوزستان)، ششم آب گرم آفریقیه معروف به لینان، هفتم چشمه بحرون و کلمات پایان ناپذیر خدا ما هستیم که فضائل ما بیرون از مرز درک بشر است.

پاسخ سؤال پنجم: البته هر چه از خوراکی و پوشیدنی و سرگرمی که دل بخواهد و لذت بخش باشد در بهشت وجود دارد و همه را خداوند برای آدمعليه‌السلام حلال کرده بود اما آن درختی که خداوند آدم و همسرش را از آن نهی کرده بود درخت حسد بود (که به عنوان استعاره درخت نامیده شد) خداوند به آن ها سفارش کرده بود که به چشم حسد به کسانی که خدا بر مخلوقات دیگر فضیلتشان داده ننگرند. آدم فراموش کرد و بر آن ها حسد برد و عزم و تصمیمی نداشت.

پاسخ سؤال ششم: منظور از جمع بین پسران و دختران این است که خداوند گاهی دو نوزاد (دو قلو) پسر و دختر عطا می کند و دو عددی که با هم قرین باشند به آن جفت گفته می شود، هر یکی جفت دیگری است نه آن که منظور ازدواج باشد.

پاسخ سؤال هفتم: پذیرش گواهی یک زن تنها در مورد قابله (در موضوع زنده بودن یا مرده نوزاد هنگام ولادت) است که اگر آن قابله مورد اطمینان باشد گواهی او در این مورد پذیرفته است وگرنه کم تر از دو زن کافی نیست. و به حکم ضرورت به جای دو مرد به حساب می آید چرا که در این جا مرد نمی تواند کار زن را برعهده گیرد و اگر تنها یک زن وجود داشت گواهی او با سوگند پذیرفته خواهد شد.

پاسخ سؤال هشتم: خنثی همان است که حضرت علیعليه‌السلام فرموده است ولی به این صورت که مردان عادلی جلو آیینه می ایستند و خنثی پشت سر آن برهنه می شود، شاهدان عکس او را در آیینه می بینند و گواهی می دهند.

پاسخ سؤال نهم: اگر گوسفند معلوم بود باید آن را سر ببرند و بسوزانند وگرنه با قرعه تعیین می کنند به این ترتیب که گله را دو نصف می کنند و قرعه می کشند به نام هر یک درآمد نصف دیگر آزاد است، باز همین نصف را دو نیمه می کنند و قرعه می کشند و این کار را هم چنان ادامه می دهند تا دو تا بیش تر نماند آن گاه بین آن دو قرعه می زنند قرعه به نام هر کدام افتاد آنرا سر می برند و بقیه آزاد می شوند.

پاسخ سؤال دهم: بلند خواندن نماز صبح برای آن است که پیغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ وقتی آن را می خواند که هوا تاریک بود لذا در حکم قرائت های شبانه است.

پاسخ سؤال یازدهم: در مورد این که علیعليه‌السلام فرمود: قاتل زبیر را به دوزخ بشارت بده، مژده ای بود که قبلا پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ داده بود و قاتل از خوارج بود که در جنگ نهروان شرکت کرد و علیعليه‌السلام از این جهت او را نکشت که می دانست او در جنگ نهروان کشته خواهد شد.

پاسخ سؤال دوازدهم: این که علیعليه‌السلام در جنگ صفین مهاجم و فراری را می کشت ولی در جنگ جمل فراری و زخمی را نمی کشت و تعقیب نمی کرد و همچنین در جنگ جمل آن ها را که اسلحه ی خود را می افکندند یا به خانه ها پناه می بردند امان می داد از این رو بود که فرمانده سپاه دشمن در جنگ جمل (طلحه و زبیر) کشته شده بود دیگر پایگاه و جمعیتی نداشتند که به آن بازگردند و فتنه را از سر گیرند، همه به خانه های خود برگشتند، دیگر جنگ و معارض نبود و آن ها راضی بودند که کسی به آن ها کاری نداشته باشد در این صورت ناگزیر وظیفه در برابر آن ها که در فکر جمع آوری لشگر و از سر گرفتن جنگ نبودند خودداری از جنگ و آزار رسانی است ولی در جنگ صفین سپاه دشمن به پایگاه خود بازمی گشت و دارای فرمانده و تجهیزات بود و در فکر تجدید قوا و از سر گرفتن جنگ به سر می برد.

سران دشمن شمشیر بین آن ها پخش می کردند و جایزه به آن ها می دادند و تجهیزات جنگ را فراهم می ساختند، بیماران را عیادت و دست و پا شکسته شدگان را مداوا می نمودند به پیاده ها مرکب و به برهنگان لباس می دادند و باز دوباره همه را به میدان می فرستاد. از این رو علیعليه‌السلام این دو گروه را یکسان ندید وظیفه جنگ با گویندگان لا اله الا الله را خوب می دانست، حق را برای آن ها شرح می داد و هر کس حق را نمی پذیرفت شمشیر بر رویش می کشید جز این که توبه کند.

پاسخ سؤال سیزدهم: مردی که به لواط اقرار کرده اگر دو شاهد شهادت نداده و او به دلخواه خود اقرار نموده است در این صورت حاکم شرع می تواند به او منت نهاده و او را معاف دارد یا کیفر کند. آیا سخن خدا را نشنیده ای که به حضرت سلیمان می فرماید:( هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ ) ؛(۱۲) «این نعمت سلطنت و قدرت اعطای ما است اینک بی حساب به هر که خواهی ببخش و از هر کس می خواهی امساک کن.»

امام هادیعليه‌السلام در پایان فرمود: به همه سؤال های یحیی بن اکثم پاسخ دادیم آن را فراگیر و بدان(۱۳) .

یکی از شاگردان نامی حضرت امام هادی، یعقوب بن اسحاق است، او از علمای نامی و محقق شیعه و از یاران و شاگردان مخصوص امام جواد و امام هادیعليهما‌السلام است که در علوم منطق و ادبیات سرآمد همه علماء عصر خود بود و تألیفات بسیار در زمینه های مختلف اسلامی داشت که مورخان نام ۲۳ کتاب او را ذکر کرده اند، وجود او در اهواز و اطراف آن مایه پرفیض برای گسترش مکتب امامانعليهم‌السلام بود.

متوکل عباسی که برای پسرانش المعتز و المؤید در جستجوی معلم جامع و محقق بود، یعقوب بن اسحاق را به عنوان برجسته ترین معلم انتخاب کرد. مدتی او به فرزندان متوکل اجبارا درس می داد ولی او شیعه و شاگرد امام هادیعليه‌السلام بود و هرگز مذهبش را که با جان و روحش آمیخته بود رها نمی ساخت. یک روز به مناسبتی در مجلس باشکوهی از طرف متوکل که رجال و شخصیت ها و ادیبان و شاعران به آن مجلس وارد می شدند و از متوکل تجلیل و احترام می کردند، یعقوب بن اسحاق نیز وارد آن مجلس شد.

متوکل اطلاع داشت که او پیرو مذهب تشیع است و در حضور حاضران به یعقوب بن اسحاق گفت: این دو پسرم (شاگردانت المعتز و المؤید) را بیش تر دوست داری یا حسن و حسینعليهما‌السلام را؟ یعقوب بن اسحاق در تنگنای سختی قرار گرفت چرا که به خونخواری متوکل و جلاد بی رحم او اطلاع داشت.

در عین حال با کمال صراحت جواب داد: «قسم به خدا قنبر غلام علیعليه‌السلام بهتر از تو و از پسران تو است.» متوکل مغرور از این پاسخ آن چنان خشمگین شد که به غلامان خود دستور داد زبانش را از پشت سرش بیرون بکشند و او را به شهادت رساندند.(۱۴)

یحیی بن اکثم (قاضی بغداد) و جمعی از فقها و علمای اسلام در مجلس واثق (نهمین خلیفه عباسی) حضور داشتند. واثق از حاضران پرسید چه کسی در آن هنگام که آدمعليه‌السلام حج به جا آورد سر او را تراشید؟ حاضران از پاسخ به این سؤال درمانده شدند. واثق گفت من کسی را در این جا حاضر می کنم که جواب این سؤال را به شما خبر می دهد. آن گاه واثق شخصی را نزد امام هادیعليه‌السلام فرستاد و او را به آن مجلس حاضر نمود و از او پرسید ای ابوالحسن هنگام حج چه کسی موی سر حضرت آدمعليه‌السلام را تراشید؟ امام هادیعليه‌السلام فرمود: از شما می خواهم مرا از پاسخ به این سؤال معاف بداری. واثق گفت تو را قسم می دهم که خبر دهی.

امامعليه‌السلام فرمود: «اکنون که دست بردار نیستی، پدرم از پدرانش روایت کردند که رسول اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ فرمود: به جبرئیل فرمان داده شد تا یاقوتی از بهشت را به زمین ببرد. جبرئیل آن یاقوت را آورد و بر سر آدم مالید موهای سر او ریخته شد و نور آن یاقوت هر جا که رسید تا همان جا حرم گردید.»(۱۵)

در عصر خلافت واثق سپاه عظیمی را به فرماندهی یکی از سرلشگران برای سرکوب اعراب شورشی اطراف مدینه به حجاز فرستاد. سپاه او وارد مدینه شدند. ابوهاشم می گوید: همراه امام هادیعليه‌السلام سوار بر مرکب از خانه بیرون آمدیم و در کنار عبور لشگر واثق ایستادیم، یکی از سرلشگران سوار بر اسب از نزد ما عبور کرد و امام هادیعليه‌السلام چند جمله به زبان ترکی به او فرمود. همان دم آن سرلشگر ترک از اسبش پیاده شد و سم مرکب امام هادیعليه‌السلام را بوسید. من تعجب کردم به آن نظامی ترک گفتم: تو را قسم می دهم بگو امام هادیعليه‌السلام به تو چه گفت که تو این گونه شیفته آن حضرت شدی؟ سرلشگر ترک گفت: آیا این شخص پیغمبر است؟ گفتم نه، گفت: او مرا به نامی صدا زد که در کودکی در شهرهای ترک نشین مرا به آن نام می خواندند و تا این ساعت هیچ کس از آن اطلاع نداشت.(۱۶)

در روایت آمده متوکل روزی بیمار شد و نذر کرد اگر خوب شد اموال کثیری به فقرا بدهد. او از آن بیماری بهبودی یافت سپس در مورد این که اموال کثیر چقدر است فکرش به جایی نرسید. فقهای دربار را جمع کرد و از آن ها پرسید مقدار اموال کثیر چقدر است؟ آن در پاسخ به این سؤال به رأی واحد نرسیدند، سرانجام متوکل مسئله را از امام هادیعليه‌السلام پرسید. آن حضرت در جواب فرمود: «باید ۸۳ دینار صدقه بدهی.» فقها از این پاسخ شگفت زده شدند از متوکل خواستند تا علت آن را از امامعليه‌السلام بپرسد. متوکل علت آن را از امامعليه‌السلام پرسید امام هادیعليه‌السلام در پاسخ فرمود: «خداوند در قرآن می فرماید:( لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ ) .(۱۷) «خداوند شما را در جاهای بسیار یاری کرده.» همه خاندان ما روایت کرده اند آن مواردی که خداوند پیامبرش را در آن موارد از جنگ ها پیروز نمود و مسلمانان را یاری فرمود ۸۳ مورد بوده است.» متوکل خشنود شد و مال بسیار برای آن حضرت فرستاد تا آن را در آنچه دوست دارد مصرف کند.(۱۸)

فضل بن احمد روایت می کند پدرم گفت: روزی نویسنده ی معتز پسر متوکل بودم. همراه معتز نزد متوکل رفتیم دیدیم متوکل بر تخت نشسته است معتز سلام کرد و ایستاد من هم پشت سر او ایستادم. هر وقت معتز نزد متوکل می آمد متوکل خیرمقدم می گفت و اجازه نشستن می داد ولی در آن روز ایستادن معتز طولانی شد و بسیار ناراحت بود و به فتح بن خاقان وزیرش گفت: امام هادیعليه‌السلام که تو درباره ی او سخن می گوئی و مدح می کنی به خدا قسم ریاکار است، ادعای دروغ کرده و به دولت من آسیب می رساند.

سپس متوکل فرمان داد چهار نفر از غلامان بی رحم و بدزبان را احضار کنند و به هر کدام یک شمشیر داد و به آن ها فرمان داد هنگام ورود امام هادیعليه‌السلام (به منزل متوکل) با شمشیرهای خود به او حمله نمایند. من پشت پرده عقب معتز ایستاده بودم، لحظه ای نگذشت که امام هادیعليه‌السلام وارد شد. قبل از ورود او مردم آمده بودند و خبر ورود آن حضرت را به متوکل داده بودند. دیدم امام هادیعليه‌السلام مشغول ذکر است و بدون پریشانی به محض این که متوکل او را دید، خود را از تخت به زیر افکند و به سوی او رفت و او را در آغوش گرفت و دست هایش را بوسید و گفت: ای آقای من، ای بهترین خلق خدا، ای ابوالحسن برای چه این هنگام به این جا آمده ای؟

امام هادیعليه‌السلام فرمود: فرستاده ی تو آمد و گفت: متوکل تو را می طلبد. متوکل گفت: این زنازاده دروغ گفته، به هر جا می خواهی برو، بعد گفت: ای فتح و ای معتز، آقایتان را بدرقه کنید. وقتی امام خارج شد متوکل از آن سؤال کرد: چرا فرمان مرا اجرا نکردید؟ گفتند: هیبت امام ما را فراگرفت و در اطراف او صد شمشیر زن دیدیم از این رو ترس و وحشت ما را فراگرفت و قادر به اجرای فرمان نشدیم.(۱۹)

متوکل به ارتش خود که نود هزار جنگجو بودند و در شهر سامرا سکونت داشتند فرمان داد هر یک از آن ها توبره ی اسب خود را از گل قرمز پر کنند و در نقطه معین شده روی هم بریزند. این فرمان از سوی لشکریان متوکل اجرا شد و تل عظیمی پدیدار گشت که آن را تل مخالی (تل توبره ها) نامیدند. متوکل بر بالای آن تل رفت و امام هادیعليه‌السلام را احضار کرده و از او خواست که بالای آن تل برود و آن حضرت بالا رفت.

متوکل به امام هادیعليه‌السلام گفت: من تو را به این جا آورده ام که سپاهیان مرا مشاهده نمائید. متوکل قبلا فرمان داده بود که همه سپاهیان لباس جنگ به تن کنند، اسلحه های خود را بردارند و با بهترین زینت و کامل ترین نیرو بیرون آیند و هدفش از این کار آن بود که نیروی هر کسی را که بر ضد او خروج می کند بشکند و ترسش از امام هادیعليه‌السلام از این رو بود که مبادا او یکی از بستگانش را به خروج و شورش بر ضد خلیفه وادار کند.

امام هادیعليه‌السلام فرمود: «اکنون می خواهی من نیز لشگر خودم را به تو نشان دهم؟» متوکل گفت آری. امام هادیعليه‌السلام دعا کرد ناگاه بین زمین و آسمان و مشرق و مغرب فرشتگان غرق در اسلحه آشکار شدند. وقتی که خلیفه آن همه جمعیت مسلح را دید از ترس بی هوش شد و بر زمین افتاد. وقتی به هوش آمد امام هادیعليه‌السلام به او فرمود: «ما در امور دنیا با شما مفاخرت و مسابقه نمی گذاریم، ما به امر آخرت اشتغال داریم پس آن چه که تو در مورد من گمان کردی چنین نیست».(۲۰)