معجزات امام جواد (علیه السلام)

معجزات امام جواد (علیه السلام)0%

معجزات امام جواد (علیه السلام) نویسنده:
گروه: امام جواد علیه السلام

معجزات امام جواد (علیه السلام)

نویسنده: حبيب الله اكبرپور
گروه:

مشاهدات: 2127
دانلود: 613

توضیحات:

معجزات امام جواد (علیه السلام)
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 71 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 2127 / دانلود: 613
اندازه اندازه اندازه
معجزات امام جواد (علیه السلام)

معجزات امام جواد (علیه السلام)

نویسنده:
فارسی

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

نام کتاب: معجزات امام جوادعليه‌السلام

نویسنده: حبيب الله اكبرپور

خلاصه اي از زندگي امام نهم

اشاره

نام : محمد؛

نام پدر : امام رضاعليه‌السلام ؛

نام مادر : سبيكه (خيزران)؛

شهرت : جواد، تقي؛

كنيه : ابوجعفر، مختار؛

محل تولد : مدينة النبي؛

زمان تولد : دهم رجب سال ۱۹۵ هجري قمري؛

تعداد همسران : ۲ نفر، ام الفضل و ام الولد؛

تعداد فرزندان : ۸ فرزند، ۴ دختر و ۴ پسر زمان؛

شهادت : ذيقعده سال ۲۲۰ هجري قمري در بيست و پنج سالگي؛

محل شهادت : كاظمين نزديك بغداد؛

زيارتگاه امام : شهر كاظمين سير؛

حيات : - دوران كودكي تا هفت سالگي - دوران امامت از هفت سالگي تا بيست و پنج سالگي.

امام محمد تقي جواد الائمهعليه‌السلام

امام رضاعليه‌السلام درباره فرزندش فرموده است: «خداوند پسري به من عطا نموده كه نام او ابوجعفر و لقب او مختار مي باشد، او وارث من است.» القاب بسياري از جمله:متوكل ،متقي ،زكي ،تقي ورضي را براي آن امام آورده اند. تولد او را به قولي در روز جمعه دهم ماه رجب سال يكصد و نود و پنج هجري نوشته و برخي در شب جمعه بيست و يكم ماه رمضان همان سال ذكر كرده اند. مادر امام سبيكه (خيزران) از اهالي آفريقا بوده كه از آنجا به مدينه آورده شده و با امام هشتم عليه‌السلام پيوند ازدواج بسته است. گويند او از خانواده ي ماريه همسر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بوده است.

امامت محمد تقيعليه‌السلام

هنگامي كه امام رضاعليه‌السلام از دنيا رفت، فرزندش امام محمد تقيعليه‌السلام هفت سال بيشتر نداشت ولي با همين سن كم به امامت شيعيان درآمد و به خوبي وظايف رهبري خود را انجام داد. حضرت امام جوادعليه‌السلام هنگامي كه به امامت رسيد، رهبري مسلمانان را به عهده گرفت و وظايف خويش را در جهت تبليغ دين و شعائر اسلامي به خوبي انجام داد. با اين كه عمر جوادعليه‌السلام كوتاه بود ولي توانست مذهب شيعه را بيش از پيش رونق داده و در برابر مخالفان و منتقدان خويش ايستادگي نمايد و در بحثها و احتجاجات با ايشان پيروز گردد.

مأمون و امام جوادعليه‌السلام

هنگامي كه امام رضاعليه‌السلام به شهادت رسيد و فرزندش امام جوادعليه‌السلام به امامت رسيد، خليفه ي عباسي مأمون پسر هارون الرشيد بود. بعد از شهادت امام رضاعليه‌السلام مأمون مركز خلافت خويش را به بغداد انتقال داد تا كنترل بيشتري بر مسلمانان داشته باشد، سپس لباس حيله و نيرنگ در بر نمود و دوباره با شيعيان سختگيري كرد تا بتواند دل مخالفان خويش را به دست آورد. اما چندي بعد دوباره به علويان روي خوش نشان داد و امام جوادعليه‌السلام را به بغداد دعوت نمود. مأمون كه در چندين جلسه ملاقات خود با امامعليه‌السلام به مقام شامخ علمي و ديني ايشان پي برده بود، تصميم گرفت تا او را به دامادي خويش انتخاب نمايد. همان گونه كه دختر بزرگتر خود ام حبيبه را به زوجيت پدرش امام رضاعليه‌السلام درآورده بود.

معتصم و امام جوادعليه‌السلام

عاقبت هنگامي كه امام جوادعليه‌السلام بيست و سه ساله بود، مأمون پدر زن حضرت دار فاني را وداع گفت و معتصم برادر مأمون، به جانشيني او رسيد و مأمون را در طوس در سال ۲۱۸ قمري به خاك سپرد.

معتصم از ابتداي خلافت بناي مخالفت با امام جوادعليه‌السلام را گذاشت و با اين كه او شوهر برادرزاده اش محسوب مي شد. فرمان داد تا امام جوادعليه‌السلام را دستگير نموده و از شام به سامرا بياورند. معتصم از آن مي ترسيد كه روزي علويان حكومت را از ايشان گرفته و خلافت را به خود اختصاص دهند. معتصم و مخالفان امام آن قدر ام الفضل را تحت فشار گذاشته و او را تحريك نمودند كه همسر امام به مسموم نمودن او رضايت داد. سپس سمي را در انگور نموده و همان طوري كه پدر امام را مسموم و شهيد نمودند، آن را به خورد وي داده و امام جوادعليه‌السلام را نيز مسموم نمودند.

در ميان امامان شيعه عمر امام جوادعليه‌السلام چون گل كوتاه بود، او هم چون جده اش فاطمهعليها‌السلام عمر كوتاهي داشت و در روز نهم ماه ذي القعده سال ۲۲۰ به وسيله همسرش كه دختر مأمون بود به شهادت رسيد.

مباحثه ي حضرت با يحيي بن اكثم قاضي بغداد

حضرت امام محمد تقيعليه‌السلام فرمود: آن كس كه از هواي نفس خود اطاعت و فرمانبرداري نمايد، با اين عمل آرزوهاي دشمن خويش را برآورده است. روايت شده است كه چون حضرت رضاعليه‌السلام از دنيا رحلت فرمود، يك سال بعد مأمون به بغداد آمد و در خلافت متمكن شد.

امام محمد جوادعليه‌السلام نيز از حوادث زمان و تقلب دوران، نتوانست در مدينه بماند و با اهل و عشيره به بغداد آمد و در آنجا به سر مي برد. اتفاقا روزي مأمون براي شكار بيرون رفت و امام محمد تقيعليه‌السلام كه كودكي نه ساله بود، بر سر كوچه اي كه كودكان بازي مي كردند، ايستاده بود كه مأمون با خدم و حشم رسيد.

همه بچه ها فرار كردند به جز آن حضرت كه بر جاي خود مانده بود و اصلا حركت نكرد. چشم مأمون به آن حضرت افتاد و از ماندن و فرار نكردن آن حضرت تعجب كرد و گفت: اي پسر! چرا تو هم مانند ديگران فرار نكردي؟

حضرت فرمود: راه تنگ نبود كه با رفتن راه را براي تو وسيع كنم و گناهي هم نكرده بودم كه از تو بترسم و فكر نمي كردم كه تو بي جرم و گناه به كسي آزاري برساني.

مأمون از سخن او خوشش نيامد و گفت: نامت چيست؟

گفت: محمد؛

گفت: پسر كيستي؟

حضرت فرمود: پسر علي بن موسي الرضاعليه‌السلام .

مأمون گريان شد و بر امام رضاعليه‌السلام رحمت فرستاد و رفت و تمام راه در اين فكر بود. اما چون از شهر بيرون رفت، پرنده اي را در آسمان مشاهده نمود. باز شكاريش را به سوي او فرستاد تا او را شكار نمايد.

بعد از اين كه باز به سوي او بازگشت در پنجه هايش يك ماهي ديده شد. مأمون به فكر فرو رفت و آن روز شكار را ترك كرد و به شهر بازگشت و آن ماهي را در دست داشت و متفكر بود تا آن كه به همان مكان رسيد. باز اطفال فرار كردند و همان كودك بر جاي ماند.

مأمون نزديك او آمده و از او پرسيد كه بگو در دست من چيست؟

حضرت به الهام رباني گفت: حق تعالي را در ميان آسمان و زمين دريايي است و ماهيان كوچك از آن بيرون مي آيند و بازهاي پادشاهان آنها را صيد مي كنند و ايشان سلاله ي نبوت را به آن مي آزمايند.

چون اين كلام از آن حضرت شنيد، تعجب نمود و نگاهي طولاني به آن حضرت كرد و گفت: حقا كه تو پسر امام رضاعليه‌السلام هستي.

پس از ديدن آن حضرت بسيار خوشحال شد و او را به خانه برد و اكرام و انعام نمود و روز به روز در تعظيم و بزرگداشت او سعي بليغ مي نمود تا آن كه باز ديگ حسد عباسيان به جوش آمده، اجتماع كردند و همه با هم به مأمون گفتند: تو را به خدا قسم مي دهيم كه به طريقي كه خلفاء راشدين و آباء عظام تو با آل علي رفتار مي كردند، تو نيز همان گونه رفتار كني و پيراهن عزت و دولتي كه حق تعالي بر تو پوشانيده، در بر ديگران نپسندي. نمي داني كه، عباسيان از وليعهد شدن پدر اين بچه به چه رنج و محنتي گرفتار شده و چه حالي داشتند، آن كه حق تعالي آن مهم را كفايت نمود و از آن غم خلاص شدند. مبادا ما را دوباره به آن غم دچار سازي. پس پسر رضا را به حال خود بگذار.

مأمون در جواب آن جماعت گفت: آنچه پدران من پيش از اين با آل علي كردند، قصد ايشان قطع رحم بود و من از آن پناه مي گيرم به خدا و اگر انصاف در بني عباس مي بود، به يقين مي دانستند كه آل علي به اين امر اولي و مقدمند و اما آن چه من با امام رضاعليه‌السلام كردم، پشيمان نيستم و من او را به طيب خاطر خود خلافت مي دادم ولي او قبول نكرد و به وليعهدي من هم راضي نبود و آنچه شدني بود، شد. حجتي كه من با پسر او مي كنم به جهت فضل و كمال اوست كه با وجود صغر سن، علمش از همه كس بيشتر است و فضلش از جميع مردمان زيادتر است.

عباسيان گفتند: به او در اين يك سال علم از كجا رسيده و با كدام حاصل. اگر خليفه در احترام و اكرام او جدي است بايد صبر كند تا او مدتي درس بخواند و علم و فهمي كسب كند، بعد از آن امر از خليفه است.

مأمون گفت: من او را بهتر مي شناسم. علم ايشان لدني است و كسبي نيست. اگر مي خواهيد امتحان كنيد تا صدق كلام من بر شما ظاهر شود.

آنها از شنيدن اين سخن خوشحال شده و به امتحان او راضي شدند و گفتند: خوب است كه اميرالمؤمنين روزي را تعيين كند و كسي از علما را برگزيند كه از علم و فقه و شريعت از او سؤال كند.

مأمون گفت: من فلان روز را مقرر نمودم. جمع شويد و از علماي خود هر كس را مي خواهيد انتخاب نماييد. پس آن جماعت با شعف تمام از نزد مأمون بيرون رفتند در حالي كه شرط نموده بودند كه چون ناداني امام محمد تقيعليه‌السلام بر مردم معلوم شود مأمون نسبت به او مهربان نخواهد بود و اگر قضيه بر عكس باشد، آنها به خليفه اعتراض نكنند.

پس با هم نشستند و رأيها يكي كردند و از ميان علماي عصر يحيي بن اكثم كه در آن وقت قاضي بغداد بود و سرآمد علماي عصر بود و در علم فقه و حديث از همه جلوتر و اعتبارش از علما بيشتر بود، انتخاب نمودند و با او قرار گذاشتند كه در روز موعود به آن امر اقدام نمايد.

سپس جميع علما و اعيان و اهل ملل و اديان را طلبيدند و مأمون بر تخت حكومت نشسته و گفت كه ابوجعفر محمد بن علي الجوادعليه‌السلام را طلب كنند و نزديك خود براي آن حضرت مسندي انداختند. چون آن حضرت حاضر شد مأمون برخاست و تعظيمش نمود و به جاي خود نشانيد.

بعد از آن يحيي بن اكثم به مأمون گفت: اميرالمؤمنين رخصت مي دهد كه از ابوجعفر سؤالي كنم؟

مأمون گفت: اين مجلس براي همين منعقد شده، هر چه مي خواهي بپرس.

پس يحيي بن اكثم به جانب امام محمد تقيعليه‌السلام متوجه شد و گفت: رخصت مي دهي كه مسئله بپرسم؟

حضرت فرمود: «سل عما شئت»، يعني بپرس از هر چه مي خواهي.

گفت: چه مي گويي در باب كسي كه در راه كعبه احرام بسته باشد و صيدي را بكشد، كفاره آن چه چيز است؟

امام فرمود: آيا اين مرد در بيرون حرم اين صيد را كشته يا در حرم و آيا دانسته اين عمل را كرده و علم به حرمتش داشته يا جاهل مسئله بوده است و آيا اين عمل از او عمدا صادر شده است يا خطا كرده و آيا اين شخص آزاد بود يا بنده؟ طفل و كوچك بود يا بزرگ و بالغ؟ آيا بار اول است كه به اين عمل اقدام نموده يا نوبت ديگر نيز اين كار را كرده است؟ آيا صيد او از جمله مرغان است يا جانوران ديگر؟ آيا صيد او كوچك است يا بزرگ؟ آيا اين شخص پشيمان بوده يا مصر و مشعوف؟ آيا در شب اين صيد را كشته يا در روز؟ آيا در احرام عمره اين عمل از او صادر شده يا در احرام حج؟

از شنيدن اين سخنان رنگ يحيي متغير شده و دچار لكنت زبان شده بود و آثار عجز و انكسار در او ظاهر شد و هر چه اهل مجلس انتظار كشيدند كه يحيي حرف ديگر بزند، نتوانست.

مأمون گفت: الحمدلله كه ظن من خطا نبود. آيا ياران هنوز انكار مي كنند يا از عقيده خود برگشته اند؟

مأمون بعد از آن متوجه حضرت امام محمد تقيعليه‌السلام گرديد و گفت: فداي تو شوم اگر آن چه پرسيدي يك يك را براي ما بيان كني استفاده مي كنيم. حضرت شروع نموده جواب يك يك را به گونه اي بيان فرمود كه فرياد آفرين و احسنت از دوست و دشمن برآمد.

مأمون گفت: احسنت يا ابا جعفر! احسن الله اليك، يعني نيكو بيان كردي، حق تعالي به تو جزاي خير دهد. بعد از آن خدمت آن حضرت عرض كرد كه چنان چه يحيي بن اكثم از تو سؤال كرد، تو از او سؤال نمي كني؟

فرمود: اگر خليفه راضي باشد و اجازه دهد مي پرسم و به يحيي فرمود كه آيا از تو سؤال كنم؟

يحيي ناگزير گفت: فداي تو شوم، امر، امر توست. پس اگر بتوانم جواب خواهم داد و گر نه از علم شما استفاده مي نمايم.

حضرت فرمود: به من خبر بده از شخصي كه صبح به زني نگاه كند و نگاهش بر او حرام باشد و چون آفتاب برآيد، بر او حلال شود و چون زوال آفتاب شود، باز آن زن بر او حرام شود و چون به وقت عصر رسد، بار ديگر بر او حلال شود و در غروب آفتاب باز آن زن بر او حرام گردد و چون صبح طالع شود بر او حلال شود. حرمت و حليت اين زن بر اين مرد، چگونه است و چه چيز باعث اين حرمت و حليت خواهد بود؟

يحيي بن اكثم لحظه اي سر بر گريبان تفكر فرو برد، سپس سر بر آورد و گفت: نه به خدا قسم هر چه كه من در اين مسئله فكر مي كنم، نمي توانم جوابي براي آن بيايم. اگر پاسخ آن را بفرمائيد تا يحيي و حضار مستفيذ شوند، منت بزرگي خواهد بود.

حضرت فرمود: بلي كنيزي است از شخصي و نظر بيگانه در اول روز بر او حرام بود. چون آفتاب بلند شد، كنيز را از صاحبش خريد. وقت زوال آفتاب آزادش كرد و حرام گشت و چون وقت عصر شد، او را به زني خواست و بر او حلال شد. در حال غروب ظهار كرد و به موجب ظهار بر او حرام گشت و در وقت خوابيدن كفاره ظهار را داد و بر او حلال شد و در نصف شب طلاقش داد و بر او حرام شد، وقت صبح رجوع نمود و بر او حلال شد.

پس مأمون رو به جانب حضار كرد و گفت: شما را به خدا قسم مي دهم كه در ميان خود كسي را سراغ داريد كه اين سؤال و جواب را چنان كه شنيديد، بتواند بيان كند؟

گفتند: به خدا قسم كه چنين كسي را سراغ نداريم.

پس گفت: واي بر شما كه حق اهلبيت را چنان كه بايد نمي شناسيد. ايشان از اهلبيتي هستند كه حق تعالي ايشان را بر آن چه ديديد و مي بينيد از ميان خلق برگزيد و عطا نمود و كمي سن و سال مانع فضل و كمال ايشان نمي شود و نشنيده ايد كه رسول خدا اول اميرالمؤمنين علي بن ابيطالبعليه‌السلام را دعوت كرد و افتتاح به دعوت او نمود. حال آن كه عليعليه‌السلام در آن وقت ده ساله بود و به غير از آن هيچ طفلي را به اسلام فرا نخواند و حسنينعليه‌السلام هر يك عمر شريفشان را از شش سال كمتر بود و مبايعت نمودند، در آن حال كه با مردم بيعت مي نمود و با هيچ طفل ديگري بيعت نكرد.

به موجب آيه ي ذريته بعضها من بعض، همه در يك حالند و در آخرين ايشان حكم اولين جاريست. حضار همه يكباره گفتند: صدقت و الله يا اميرالمؤمنين، چون مأمون ديد ديگر براي عباسيان مجالي براي انكار باقي نماند، خطاب به امام محمد تقيعليه‌السلام نمود و گفت: يا اباجعفر! دختر مرا به زني قبول مي كني، اگر چه اين جمع را خوش نيايد؟

حضرت سر را پايين انداخت. مأمون چون ديد كه امام ساكت است، گفت: برخيز و از براي خود خطبه بخوان. حضرت برخاست كه خطبه بخواند.

مأمون گفت: «جعلت فداك اني رضيتك لنفسك فقد رضيتك لنفسي و أنا ازوجك البنتي ام الفضل.» پس امامعليه‌السلام به اين طريق خطبه خواند: «الحمدلله اقرار ابنعمة و لا اله الا الله اخلاصا بوحدانيته و صلي الله علي محمد سيد بريته و علي الاصفياء من عترته اما بعد و قد كان من فضل الله علي الانام اعيذهم بالحلال عن الحرام فقال سبحانه و تعالي و انكحوا لا يامي منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنيهم الله من فضله و الله واسع عليم ان محمد بن علي بن موسي يخطب ام الفضل بنت عبدالله مأمون و قد بذل لها من الصداق مهر جدته فاطمه بنت محمد و هو خمسائه درهم جيا و افهل زوجتني اناها ايها الخليفه علي هذا الصداق المذكور »؛

پس مأمون گفت: «نعم قد زوجتك يا اباجعفر ام الفضل البنتي علي الصداق المذكور، فهل قبلت النكاح.» آن حضرت فرمود: «قبلت ذلك و رضيت به». بعد از آن سوره ي فاتحه خواندند و در خانه ها بوي خوش آوردند و خواص و عوام را خوشبو ساختند و بعد از آن سفره ها انداختند و چون خورده شد، امر نمود كه متفرق شوند و باز روز بعد مردم از خاص و عام براي عرض تبريك به امام و مأمون آمدند.

مأمون امر نمود كه طبق هاي نقره را كه تمام پر از گلوله هايي بود كه از مشك و زعفران ترتيب داده بودند و در ميان هر گلوله كاغذي گذاشته بودند كه در آن كاغذ باغي يا خانه اي نوشته بود، نثار ابوجعفر كردند تا به هر كه خواهند از آن بدهد و آن به دست هر كس باشد صاحب ملك و مالي شود و اين مخصوص خواص بود.

بعد از آن بدرهاي زر و جواهر بين قواد و حجاب تقسيم كردند. بعد از آن عوام الناس را عطاها نموده و خلعتها دادند و از جميع مردم بغداد كسي نماند كه از آن فيض محروم بماند و تا مأمون در قيد حيات بود، امام محمد تقي معزز و مكرم بود و روايت نموده اند كه يك بار ام الفضل شكايت شوهر را براي پدرش نوشت كه كنيزان خاصه دارد و فلاني را متعه كرده است و با من چنين گفته و چنان كرده، مأمون در جواب دختر نوشت كه من تو را به او نداده ام كه حلالي را بر او حرام گردانم و او هر چه مي كند، خودش مي داند. اگر بار ديگر از او شكايت كني يا برايم بنويسي، حكم به قتلت خواهم كرد و هرگز كاري از تو سر نزد كه باعث ملال و رنجش آن حضرت گردد.

شفاي چشم يكي از ياران توسط معجزه ي حضرت

حضرت امام جوادعليه‌السلام از جدش حديث كرده است: «كسي كه زمانه را با ديده ي بدبيني و انكار نگاه كند و از روي سخط لب به ملامت روزگار بگشايد، ملامتش به درازا مي كشد و از آن طرفي نمي بندد.»

محمد بن ميمون روايت مي كند كه روزي در مكه به خدمت حضرت امام رضاعليه‌السلام رفتم و گفتم: يابن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قصد دارم به مدينه سفر كنم. نامه اي به پسرت ابي جعفر بنويس تا با خودم به مدينه ببرم.

حضرت تبسم فرمود و بعد از آن نامه اي نوشت و به من داد. من راهي مدينه شدم و بعد از قطع منازل به مدينه مشرفه رسيدم. خادمي را بر در منزل حضرت امام رضاعليه‌السلام ديدم. گفتم: آقازاده ي مرا، يعني اباجعفر محمد تقيعليه‌السلام را بيرون بياور تا به ديدار فايض الانوارش مشرف گردم.

خادم رفت و آن در يگانه را از صدف مهد برداشته و بيرون آورد و در مصابيح القلوب ذكر شده كه در آن وقت سن شريف آن حضرت يك سال و چهار ماه بوده است.

محمد گويد: چون به نزديك شهزاده رسيديم، سلام كردم. آن بچه چمن جلالت جواب داد بعد از آن فرمود: اي محمد! حال تو چطور است؟ در آن ايام به چشم من مرضي رسيده بود كه چيزي را نمي ديدم.

گفتم: يابن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چشمم نابينا شده، فرمود: اي محمد! پيش من بيا. چون نزديك آن حضرت رفتم، نامه را به خادم دادم. حضرت اشاره فرمود تا خادم نامه را باز كند و نزد حضرت بياورد.

آن حضرت نامه را خواند و بعد از آن فرمود: اي محمد نزديك تر بيا، چون جلوتر رفتم، دست مبارك بر چشم من كشيد و به بركت آن حضرت چشمهاي من روشن گرديد. پس دست و پاي آن حضرت را بوسيدم و از آن روز روشني چشم خود را روز به روز رو به افزايش ديدم. الحمدالله رب العالمين.

پيراهني از حضرت رضاعليه‌السلام

حضرت امام محمد تقيعليه‌السلام فرمود: «امروز و فردا كردن ها سرگرداني است.»

از وشا نقل شده كه گفت: با خود گفتم: يكي از پيراهن هاي حضرت رضاعليه‌السلام را از حضرت جوادعليه‌السلام طلب مي كنم. حضرت جوادعليه‌السلام بدون درخواست من، پيراهني براي من فرستاد و به قاصد فرمودند: بگو اين از لباس هايي است كه حضرت رضاعليه‌السلام در آنها نماز مي خواند.

تقسيم دينارها

حضرت امام محمد تقيعليه‌السلام فرمود: «عذر تراشي در برابر دستور خدا نابودي است.»

از احمد بن حديد نقل شده كه گفت: با جمعي به سفر حج رفتيم، در راه اموال ما را غارت كردند، در مدينه خدمت حضرت جوادعليه‌السلام رفتم. حضرت دينارهايي به من داد و فرمود: ميان رفقايت به مقداري كه از شما برده اند تقسيم كن. دينارها را تقسيم كردم، بدون كم و زياد همان مقدار بود.

شأن مرا كوچك شمردي؟!

حضرت امام محمد تقيعليه‌السلام فرمود: «مؤمن به سه خصلت نيازمند است: توفيقي از خداوند و اندرز كننده اي از درون خويش و پذيرش از كسي كه وي را پند مي دهد.»

حافظ ابونعيم (از علماي سنيان - در كتاب حلية الاولياء- به طوري كه من به خط بعضي اصحاب خود يافتم كه از آن جا نقل مي كند) مي گويد: حكايت شده كه ابويزيد بسطامي گفت:

از بسطام به قصد زيارت خانه ي خدا حركت كردم، از شام عبور كردم و هنگامي كه به دهي از دهات غوطه ي دمشق (يكي از شهرستان هاي آنجا) رسيدم، تلي از خاك ديدم كه بچه اي چهار ساله بر آن نشسته و مشغول خاك بازي بود.

با خود گفتم: اين بچه است، اگر به او سلام كنم، جواب نمي داند و اگر سلام نكنم واجبي را ترك كرده ام. تصميم گرفتم كه سلام كنم.

سلام كردم، سر برداشت و گفت: به آن كسي كه آسمان را برافراشته و زمين را گسترده، اگر خداوند جواب سلام را واجب نكرده بود، جواب تو را نمي دادم. شأن مرا كوچك شمردي و مرا به جهت كودكي حقير دانستي؟! عليك السلام و رحمة الله و بركاته و تحياته و رضوانه.

سپس گفت: خداوند درست فرموده: «چون شما را درود گويند، درودي بهتر از آن بگوئيد، سوره ي نساء آيه ۸۶» و ساكت شد.

من بقيه ي آيه را خواندم، گفتم: يا همان را باز گوئيد. گفت: اين كار مقصري مانند تو است. فهميدم كه او از قطبهاي مؤيد از جانب خدا است.

گفت: اي ابايزيد! چرا از شهر بسطام به شام آمدي؟

گفتم: سرور من! قصد زيارت خانه خدا را دارم - تا آنجا كه گويد: - برخاست و گفت: وضو داري؟

گفتم: نه، گفت: همراه من بيا. به مقدار ده قدم همراه او رفتم و نهري بزرگتر از فرات ديدم. نشست و نشستم؛ وضويي بسيار نيكو گرفت. و من هم وضو گرفتم. ناگاه ديدم قافله اي مي گذرد. پيش يكي از آنها رفته و پرسيدم اين نهر چيست؟ گفت: جيحون است و ساكت شد.

سپس او به من گفت: بلند شو، بلند شدم و بيست قدم ديگر همراهش رفتم و به نهري بزرگتر از فرات و جيحون رسيدم. گفت: بنشين، نشستم و خود رفت. گروهي از آنجا عبور مي كردند، پرسيدم: اينجا كجاست؟ گفتند: رود نيل مصر است و از اينجا تا مصر يك فرسخ يا كمتر است و رفتند. ساعتي بيشتر نگذشت كه آمد و گفت: بلند شو. بلند شدم و به قدر بيست گام ديگر با او رفتم. هنگام غروب به نخل هاي زيادي رسيديم. نشستيم. سپس برخاست و گفت: برو. اندكي پشت سرش رفتم. ناگاه ديدم در كعبه هستم - تا آنجا كه گويد: - از آن مردي كه در كعبه را گشود پرسيدم: اين كيست؟ گفت: اين سرور من امام جوادعليه‌السلام است.

گفتم: خدا بهتر مي داند رسالت هاي خود را كجا قرار دهد. (با يزيد بسطامي از اقطاب صوفيه است و حرف هاي بسيار نامناسبي از او نقل مي كنند كه با مباني اسلامي سازشي ندارد و موافق مسلك خودش از حضرت جوادعليه‌السلام تعبير به قطب كرده است.)

اعتقاد معلم دانشمند به امامت حضرت جواد

حضرت امام محمد تقيعليه‌السلام فرمود: «دوستان مورد اعتماد براي يكديگر، اندوخته ي پر بهايي هستند.»

و از محمد بن جعيد غلام فرزندان جعفر بن محمد حديثي طولاني نقل مي كند كه خلاصه اش اين است: عمر بن فرج رجحي (حاكم متوكل) به مدينه آمد و مردي دانشمند و اديب و دشمن اهل بيت پيدا كرد و دستور داد كه از حضرت جوادعليه‌السلام - كه در سن كودكي بود و پدرش از دنيا رفته بود - جدا نشود و از ملاقات شيعيان با حضرت جلوگيري كند و علم و ادب به او بياموزد.

معلم آن حضرت را در قصري زنداني كرد و هر وقت بيرون مي رفت، در را قفل مي كرد و هر وقت مي خواست چيزي به او بياموزد، او را از خودش داناتر مي ديد. هنگامي كه حال آن حضرت را از او پرسيدند، گفت: به جز اين كودك، در مدينه احدي از من دانشمندتر نيست. سپس معتقد به امامت حضرت شد. وقتي كه علت اعتقادش را پرسيدند، گفت: اين طفل در مدينه كودك بوده كه پدرش در عراق از دنيا رفته است. و او در ميان اين كنيزكان سياه بزرگ شده، پس اين علم را از كجا آموخته است؟

نجات از مرگ حتمي توسط معجزه ي حضرت

حضرت امام جوادعليه‌السلام فرموده است: «كسي كه بر مركب شهوات خويش سوار است و خودسرانه مي تازد هرگز از لغزش و سقوط رهايي نخواهد داشت.»

روايت شده است كه روزي حضرت امام محمد تقيعليه‌السلام در مسجد نشسته بود كه مرد پيري از در وارد شد و گفت: يا امام! صد جان من فداي تو باد، صد سال عمر كرده ام و از ثمره شجره به جز يك فرزند، ديگر هيچ ندارم. امروز والي شهر او را گرفته و مي خواهد او را از كوه بيندازد.

فرمود: تقصير پسر تو چيست؟

گفت: نزد والي گفته اند كه از جمله دوستان اهل بيت محمد و علي است و تولا و محبت با فرزندان ايشان دارد.

حضرت فرمود: از من چه مي خواهي؟

گفت: اي امام! پسر ديگري ندارم و تحمل دوري او را ندارم.

حضرت فرمود: او را به خدا بسپار. پيرمرد چون اين سخن را از امام شنيد، از فرزند خود قطع اميد نمود و بيرون آمد و به خانه رفت. آن مرد پيرزني داشت كه مادر آن پسر بود. احوال فرزند خود را پرسيد. مرد تمامي احوال را براي او نقل كرد و گفت: به خدمت امام محمد تقيعليه‌السلام رفتم و اين واقعه را به عرض آن حضرت رساندم. آن حضرت نيز در باب خلاصي او چيزي نگفت كه باعث اميدواري ما باشد.

پيرزن از شنيدن اين سخنان فرياد و فغان برآورد و خود را بر زمين زد و بيهوش گرديد، چون به هوش آمد، بار ديگر احوال فرزندش را پرسيد و باز بيهوش شد.

پس تمامي مردان و زنان آن محله جمع شده و آنها را دلداري مي دادند. اما چون پسر را بر كوه بردند كه بيندازند، پسر شروع به گريه و زاري نمود و از حضرت امام محمد تقي و آباء معصوم او كمك خواست و گفت: اي اميرالمؤمنين و امام المتقينعليه‌السلام به خاطر دوستي تو و اولاد تو امروز مرا مي كشند و من مي دانم كه هر كس را به خاطر محبت به شما بكشند، درجه ي شهدا را دارد. اما پدر و مادر پيري دارم كه كسي نيست آبي به دستشان بدهد و متكفل خدمات ضروري ايشان گردد و از كسب و كار مانده اند و بر در مرگ نشسته و تاب مصيبت ندارند. به حق تو و ولايت امام زمان امام محمد تقيعليه‌السلام را كه مرا از اين ورطه خلاص كن.

هنوز در حال گفتن اين سخن بود كه ناگاه دو نفر از آسمان پيدا شدند و گفتند: اي پسر! چه اتفاقي افتاده كه مضطربي و گريه مي كني؟ پسر ماجراي خود را بيان نمود، چون سخن پسر تمام شد. يكي از آن دو نفر دست دراز كرد و كمر پسر را گرفت و از زمين بلند كرد و در آسمان ناپديد شد و آن ديگري دست دراز كرده والي را برداشت به جاي پسر نگهداشت تا او را بيندازد.

والي هر چه فرياد زد كه من والي ام، موكلان از او قبول نمي كردند، زيرا كه به قدرت حق تعالي و معجزه امام محمد تقيعليه‌السلام صورت او تغيير كرده بود و به عينه لباس پسر را در تن والي مي ديدند، پس خواهي نخواهي والي را از كوه انداختند تا پاره پاره شد.

بعد آن دو نفر با پسر به خدمت امام محمد تقيعليه‌السلام آمدند و شرف ملازمت آن سرور را درك نمودند. حضرت بر سر سجاده عبادت حضرت رب العزة نشسته بود كه آن دو تن آمدند و سلام كردند و پسر را به خدمت آن حضرت آوردند.

حضرت فرمود: «جزاكما الله خيرا»، اي فرشتگان! بايد هر جا دوستي از دوستان ما، كه در مهلكه گرفتار باشند اعانت و همراهي كنيد و ايشان را از بلا و آفت ها نجات دهيد.

فرشتگان گفتند: ما سه هزار فرشته ايم كه از نور ولايت آباء گرام شما آفريده شده ايم و كار ما اين است كه در هر جايي از عالم براي دوستي از دوستان شما رنجي يا آفتي روي دهد براي كمك به او حاضر شويم و در ياري او بكوشيم. پس فرشتگان آن حضرت را دعا كرده و متوجه آسمان شدند.

بعد آن حضرت به پسر فرمود كه اكنون به خانه خود باز گردد كه پدر و مادرت به مصيبت تو مشغولند. پسر براي آن حضرت دعا كرد و راهي منزل خود شد. چون به در خانه رسيد صداي گريه و زاري شنيد. پس به داخل خانه رفت و پدر و مادرش را ديد كه جامه ها چاك داده و صورتها خراشيده و در ميان خاك و گل در غم او نشسته اند.

چون آنها فرزند خود را زنده ديدند، تعجب نموده و از شدت خوشحالي بي هوش شدند. چون به هوش آمدند، پسر را در كنار گرفته و شادي مي كردند و حمد و ثناي واجب الوجود به جاي مي آوردند. بعد ماجرا را از پسر پرسيدند. پسر تمامي احوالات گذشته را براي آنها نقل نمود و محبت امام محمد تقيعليه‌السلام و ساير ائمه معصومينعليه‌السلام در دلهايشان افزوده شد.

بلي خوشا به حال جمعي از شيعيان كه در زمان حضور هر يك از ائمه، هر كدام از ايشان به غم و درد و مصيبتي مبتلا مي شدند، به مجرد توسل به جناب مقدس ايشان، رفع تمام غمها و المهاي ايشان مي شد و دردهاي ظاهر و باطنشان به صحت و سرور مبدل مي گرديد. نقل است كه سيدي از سادات مدينه، عاشق كنيزي شده بود، چنان چه آرام و قرار نداشت و قدرت خريد آن كنيز را هم نداشت.

روزي به خدمت امام محمد تقيعليه‌السلام آمد و عرض حال خود كرد. حضرت هيچ نفرمود. روز بعد آن سيد شنيد كه آن كنيز را فروخته اند. از شنيدن اين خبر بسيار مضطرب گرديده و گريه و زاري آغاز نمود و بي تابانه به خدمت آن حضرت آمد و شرح حال خود و خواهش خود را هم به خدمت حضرت عرض نمود.

حضرت فرمود: بيا با هم براي گردش به باغي كه در اين حوالي داريم برويم شايد كه ساعتي در آن باغ مشغول شوي و غم را از دل بيرون كني. پس در خدمت آن حضرت به باغ رفتند. چون به در باغ رسيدند حضرت ديد كه گريه بر آن سيد فشار آورده است. از او پرسيد اگر مي دانستي كه كنيز را چه كسي خريده است، چاره اي براي تو مي انديشيدم. سيد از شدت غم و درد، بغض گلويش را مي فشرد و نتوانست به حضرت پاسخ دهد.

پس حضرت به ساير رفقا فرمود: شما بر در اين باغ توقف كنيد تا من بيايم. بعد دست سيد را گرفت به اتفاق وارد باغ شدند. سيد باغي ديد در نهايت خرمي و شادابي و نهايت وسعت و بزرگي و عمارتهاي بسيار نيكو و فرشهاي بسيار پاكيزه در آن گسترده اند. و كنيزي در كمال زينت و زيور و در نهايت حسن و وجاهت در گوشه ي آن عمارت نشسته است.

سيد با ديدن آن كنيز چشم خود را گرفت. حضرت فرمود: چشم باز كن كه تو به اين كنيز محرمي و او به تو محرم است. چون سيد درست نگاه كرد، مطلوب خود را ديد، بسيار تعجب نموده متحير گرديد و نمي دانست كه آنرا چه مي بيند در خواب است يا در بيداري. پس حضرت او را به حجره ي ديگر برد كه جميع مايحتاج از خوردني و نوشيدني مهيا بود و بعد حضرت فرمود: اين كنيز و اين باغ و آن چه در آن است، همه متعلق به توست و با آن سيد خداحافظي كرده و به خانه خود تشريف شريف ارزاني داشت و آن سيد را در آن عيش و عشرت گذاشت.