حکایت های گلستان سعدی به قلم روان

حکایت های گلستان سعدی به قلم روان9%

حکایت های گلستان سعدی به قلم روان نویسنده:
گروه: کتابخانه شعر و ادب

حکایت های گلستان سعدی به قلم روان
  • شروع
  • قبلی
  • 18 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 252866 / دانلود: 10937
اندازه اندازه اندازه
حکایت های گلستان سعدی به قلم روان

حکایت های گلستان سعدی به قلم روان

نویسنده:
فارسی

گلستان کتابی است که سعدی یک سال پس از اتمام بوستان، کتاب نخستش، آن را به نثر آهنگین فارسی در یک دیباچه و هشت باب «سیرت پادشاهان»، «اخلاق درویشان»، «فضیلت قناعت»، «فوائد خاموشی»، «عشق و جوانی»، «ضعف و پیری»، «تأثیر تربیت» و «آداب صحبت» نوشت.

غالب نوشته های آن کوتاه و به شیوهٔ داستان ها و نصایح اخلاقی است.

به دوستان و عزیزانی که علاقمند به مطالعه در زمینه ی شعر و ادب هستند این کتاب پیشنهاد می شود.

امیدواریم تلاش این مجموعه مورد توجه مخاطبین عزیز قرار گیرد. ما را با نظرات و پیشنهادات خویش، در راستای بهبود سطح کیفی مطالب وب سایت کمک نمائید.

حکایت های گلستان سعدی به قلم روان

مؤلف: محمد محمدی اشتهاردی

این کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.

فهرست مطالب

فهرست مطالب ۲

سخن ناشر ۱۱

پیشگفتار ۱۴

قربانی مسلخ عشق ۱۴

سعدی کیست؟ ۱۵

تحصیلات سعدی ۱۷

سفرهای طولانی سعدی ۱۸

علت شهرت او به سعدی ۱۹

شأن و مقام علی عليه‌السلام و خاندانش در اشعار سعدی ۱۹

تألیفات ارزشمند سعدی ۲۱

نگاهی به گلستان سعدی ۲۱

کتاب حاضر ۲۵

تذکر چند نکته ۲۶

باب اول: در سیرت پادشاهان ۲۸

۱ دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه برانگیز ۲۸

۲ عبرت از دنیای بی وفا ۲۹

۳ اسب لاغر میان به کار آید ۳۰

۴ عاقبت، گرگ زاده گرگ شود ۳۲

۵ رنج شدید بیماری حسادت برای حسود ۳۵

۶ راز واژگونی تخت و تاج شاه ظالم ۳۶

۷ آنکس که مصیبت دید، قدر عافیت را می داند ۳۷

۸ مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد ۳۸

۹ افسوس شاه از عمر بر باد رفته ۳۹

۱۰ نتیجه مهر و نامهری رهبر به ملت ۳۹

۱۱ برتر بودن مرگ ظالم بر زندگی او ۴۰

۱۲ برتر بودن خواب ظالم از بیداریش ۴۱

۱۳ اندازه نگهدار که اندازه نکوست ۴۱

۱۴ نتیجه بی توجهی به سپاه ۴۳

۱۵ وارسته شدن وزیر بر کنار شده ۴۴

۱۶ پاسخ سیه گوش ۴۴

۱۷ نتیجه شوم حسادت ۴۵

۱۸ وساطت برای امر خیر و نتیجه گرفتن ۴۹

۱۹ تمجید از سخاوت شاهزاده ۵۰

۲۰ بنیاد ظلم از اندک شروع شود ۵۱

۲۱ کیفر ستمگر مغرور و غافلگیر ۵۱

۲۲ قصاص روزگار ۵۲

۲۳ نتیجه پناهندگی به خدا و پاداش احسان ۵۳

۲۴ پرهیز از ستیز با نااهلان ۵۴

۲۵ نجات وزیر نیکوکار به خاطر صداقت و پاکی ۵۵

۲۶ پاداش زیادتر از برای انسان پرتلاش ۵۷

۲۷ آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد ۵۸

۲۸ برتری زور علم بر زور تن ۵۸

۲۹ فقیر آزاده در برابر شاه ۶۰

۳۰ نصیحت ذوالنون مصری ۶۱

۳۱ پرهیز از تحمل بار سنگین گناه ۶۲

۳۲ انتخاب رأی شاه برای دوری از سرزنش او ۶۲

۳۳ دروغگویی جهانگردها ۶۳

۳۴ نتیجه نیکوکاری ۶۴

۳۵ کنترل خشم ۶۴

۳۶ نجات یافتن نیکوکار و هلاکت بدکار ۶۵

۳۷ عزت با رنج، بهتر از ذلت بی رنج ۶۶

۳۸ پاسخ عبرت انگیز انوشیروان ۶۷

۳۹ دوری از پرچانگی ۶۷

۴۰ رزق و روزی به زرنگی نیست ۶۷

۴۱ نتیجه مستی و دوری از نیمخورده ناپاک ۶۸

۴۲ دو عامل پیروزی اسکندر ۷۰

باب دوم: در اخلاق پارسایان ۷۱

۴۳ خوش بینی و ترک تجسس ۷۱

۴۴ مناجات پارسای آگاه ۷۱

۴۵ مناجات عبدالقادر ۷۲

۴۶ دوستی اهل صفا و انسانهای پاکدل ۷۲

۴۷ دوری از سالوسان خوش نما ۷۲

۴۸ زاهد دغلباز ۷۴

۴۹ خوابیدن تو بهتر از عیبجویی است ۷۵

۵۰ من آنم که خود می دانم ۷۶

۵۱ دو حالت عارفان وارسته ۷۶

۵۲ اثر سخن بر دل پندپذیر و آماده ۷۸

۵۳ تلاش برای رسیدن به کعبه مقصود ۷۹

۵۴ شکر به خاطر گناه نکردن، نه به خاطر مصیبت ۷۹

۵۵ پرهیز از اظهار نیاز در نزد دشمن ۸۰

۵۶ پارسای خداشناس و باعزت ۸۰

۵۷ علت بهشتی شدن شاه و دوزخی شدن پارسا ۸۱

۵۸ مرگ توانگر شاداب، و زندگی فقیر نادار ۸۱

۵۹ عابد ریاکار و مرگ نکبتبار او ۸۲

۶۰ پند لقمان حکیم ۸۲

۶۱ کرامت آوازه خوان ناخوش آواز و نازیبا ۸۳

۶۲ ادب را از بی ادبان آموختم ۸۵

۶۳ نور معرفت در دل کم خور ۸۶

۶۴ گله از عیبجویی مردم ۸۶

۶۵ با نیکی کردنت عیبجو را شرمنده ساز ۸۷

۶۶ نعره شوریده دل ۸۷

۶۷ اعتراض به عابد بی خبر از عشق ۸۸

۶۸ آرامش در سایه قناعت ۸۹

۶۹ دیدار به اندازه موجب محبت بیشتر است ۹۰

۷۰ گله از همسر ناسازگار ۹۱

۷۱ غم نان و عیال، عامل بازداری از سیر در عالم معنی ۹۲

۷۲ تباه شدن عابد بر اثر زرق و برق دنیا ۹۲

۷۳ پارسا یعنی وارسته از دلبستگی به دنیا ۹۴

۷۴ گرسنه را نان تهی، کوفته است ۹۵

۷۵ دستور برای رفع مزاحمت مردم ۹۶

۷۶ پند گرفتن از گفتار واعظان ۹۶

۷۷ صبر و تحمل در برابر نااهلان ۹۷

۷۸ سزای گردنفرازی و نتیجه فروتنی ۹۸

۷۹ پهلوان تن و ناتوان جان ۹۹

۸۰ کمترین نشانه برادران با صفا ۹۹

۸۱ زن زشت رو و همسر نابینا ۱۰۰

۸۲ سیرت زیبا بهتر از صورت زیبا ۱۰۰

۸۳ اعتراض به همنشینی گیاه با گل و پاسخ گیاه ۱۰۱

۸۴ برتری سخاوت بر شجاعت ۱۰۲

باب سوم: در فضیلت قناعت ۱۰۳

۸۵ نعمت بزرگ قناعت ۱۰۳

۸۶ پارسای با عزت ۱۰۳

۸۷ سلامتی مردم مدینه و دکتر بی مشتری ۱۰۴

۸۸ نیرو گیرنده از غذا باش نه حمال آن ۱۰۴

۸۹ مرگ قوی و زنده ماندن ضعیف، چرا؟ ۱۰۵

۹۰ خوردن و نوشیدن به اندازه ۱۰۵

۹۱ ترک ذلت زیر بار قرض رفتن ۱۰۶

۹۲ دوری از دراز کردن دست سؤ ال به سوی فقیر ۱۰۷

۹۳ نتیجه شوم، دست سوال بسوی ثروتمند ۱۰۷

۹۴ عطایش را به لقایش بخشیدم ۱۰۸

۹۵ پرهیز از رفتن به نزد نامرد ۱۰۹

۹۶ بزرگ همت تر از حاتم ۱۱۰

۹۷ مور همان به که نباشد پرش ۱۱۰

۹۸ تشنه را در دهان، چه در چه صدف ۱۱۱

۹۹ بیچارگی مسافر بی توشه ۱۱۲

۱۰۰ نگاه به زیردست و شکرانه خدا ۱۱۲

۱۰۱ شاه در کلبه دهقان ۱۱۳

۱۰۲ یا قناعت یا خاک گور ۱۱۳

۱۰۳ بخل نگون بخت ۱۱۵

۱۰۴ قسمت و اجل ۱۱۶

۱۰۵ با هزار پا نتوانست از چنگ اجل بگریزد ۱۱۷

۱۰۶ آدم نما، نه آدم ۱۱۷

۱۰۷ پاسخ گدا به اعتراض دزد ۱۱۷

۱۰۸ گفتگوی پدر با پسر در مورد سفر موفقیت آمیز ۱۱۸

۱۰۹ نتیجه شکم پرستی ۱۲۷

باب چهارم: در فواید خاموشی ۱۳۰

۱۱۰ دو چشم بد اندیش، برکنده باد ۱۳۰

۱۱۱ پرهیز از شماتت دشمن ۱۳۰

۱۱۲ ترس از شرمساری ۱۳۰

۱۱۳ خاموشی در برابر ستیزه جویان لجوج ۱۳۱

۱۱۴ پرهیز دانا از ستیز با نادان ابله ۱۳۱

۱۱۶ پرهیز از سخن گفتن در میان سخن دیگران ۱۳۲

۱۱۷ رازداری ۱۳۲

۱۱۸ توجه به همسایه، هنگام خریداری خانه ۱۳۳

۱۱۹ مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان ۱۳۳

۱۲۰ از آسمانها خبر می داد، ولی از خانه اش بی خبر! ۱۳۴

۱۲۱ انتقاد از دوستی که عیب را هنر داند ۱۳۴

۱۲۲ صدای دلخراش اذان گو ۱۳۵

۱۲۳ برای خدا این گونه قرآن نخوان ۱۳۶

باب پنجم: در عشق و جوانی ۱۳۷

۱۲۴ آنچه در دل نشیند در دیده خوش آید ۱۳۷

۱۲۵ رفع رسم آقایی و نوکری با آمدن عشق و عاشقی ۱۳۷

۱۲۶ سلطان عشق ۱۳۸

۱۲۷ شهید راه عشق ۱۳۸

۱۲۸ حفظ تعادل در خوش گمانی و بدگمانی ۱۴۰

۱۲۹ استقبال از یار عزیز ۱۴۱

۱۳۰ یار بی اغیار ۱۴۱

۱۳۱ بی اعتنایی یار، آسانتر از محرومیت از دیدارش ۱۴۲

۱۳۲ آمدی، ولی حالا چرا؟ ۱۴۳

۱۳۳ تغییر روحیه ۱۴۴

۱۳۴ زبان مردم ۱۴۴

۱۳۵ همنشینی طوطی و کلاغ در قفس ۱۴۵

۱۳۶ آشتی سعدی با دوست قدیم خود ۱۴۶

۱۳۷ رنج همسایگی با مادرزن فرتوت ۱۴۷

۱۳۸ آب گوارا از زیبایی دل آرا ۱۴۷

۱۳۹ سعدی به صورت ناشناس در شهر کاشغر ۱۴۸

۱۴۰ عدم دلبستگی پارسا به دارایی ۱۵۰

۱۴۱ دیده مجنون بین ۱۵۱

۱۴۲ معنی عشق و ایثار ۱۵۳

باب ششم: در ناتوانی و پیری ۱۵۵

۱۴۳ آرزوی پیرمرد صد و پنجاه ساله ۱۵۵

۱۴۴ ازدواج پیرمرد با دختر جوان ۱۵۶

۱۴۵ مکافات عمل ۱۵۸

۱۴۶ پیشدستی آرام رونده بر شتابزده ۱۵۸

۱۴۷ پژمردگی پیرمرد بجای شادی جوانی ۱۵۹

۱۴۸ پاسخ مادر دلسوخته به پسر جوانش ۱۶۰

۱۴۹ توانگر بخیل ۱۶۰

۱۵۰ متناسب نبودن ازدواج پیرمرد با زن جوان ۱۶۱

۱۵۱ ناتوانی پیرمرد در ازواج با زن جوان ۱۶۱

باب هفتم: در تأثیر تربیت ۱۶۲

۱۵۲ کودن تربیت ناپذیر ۱۶۲

۱۵۳ برتری هنر بر ثروت ۱۶۲

۱۵۴ تأدیب شاهزاده، توسط آموزگار ۱۶۳

۱۵۵ معلم خوش اخلاق و بد اخلاق ۱۶۴

۱۵۶ سر انجام نکبتبار اسرافکار منحرف ۱۶۵

۱۵۷ درجات شایستگی برای تربیت ۱۶۷

۱۵۸ توجه به روزی دهنده ۱۶۷

۱۵۹ از عمل می پرسند نه از سبب ۱۶۸

۱۶۰ مکافات عمل ۱۶۸

۱۶۱ فرزند ناصالح ۱۶۹

۱۶۲ بلوغ و کمال حقیقی ۱۶۹

۱۶۳ نزاع حاجیان قلابی در راه مکه ۱۷۰

۱۶۴ تناسب شغل با محل سکونت ۱۷۱

۱۶۵ دامپزشکی که بینا را کور کرد ۱۷۱

۱۶۶ دو شعر روی سنگ قبر ۱۷۱

۱۶۷ نصیحت پارسا به مولای ستمگر ۱۷۲

۱۶۸ همسفر دلاور و جنگدیده بجوی ۱۷۳

۱۶۹ دشمنترین دشمنان ۱۷۴

۱۷۰ گفتگو ثروتمندزاده و فقیرزاده در کنار گور پدرشان ۱۷۵

۱۷۱ داوری صحیح قاضی ۱۷۵

باب هشتم: در آداب صحبت و همنشنی ۱۷۹

۱۷۲ نیکبخت و بدبخت کیست؟ ۱۷۹

۱۷۳ کیفر ثروتمند دست تنگ و پاداش ثروتمند بخشنده ۱۷۹

۱۷۴ دعوای خنده آور یهودی و مسلمان ۱۸۰

۱۷۵ اعتدال در نیکی ۱۸۰

۱۷۶ آموختن خاموشی از حیوانات ۱۸۱

۱۷۷ صبر و حوصله لقمان در سؤ ال نکردن ۱۸۱

۱۷۸ نیکی به بدان، برای هدایت آنها ۱۸۱

۱۷۹ محرومیت اهل کمال از زینتهای دنیا ۱۸۲

۱۸۰. یا بخشنده باش یا آزادمرد ۱۸۲

پی نوشتها ۱۸۴

سخن ناشر

واقعیت خارج (آینه مشیت خدا) ست و اگر هنرمند اهل حق باشد می تواند حقیقت را در آن میان باز یابد و واقعیت را برای رسیدن به حقیقت بشکافد.

(شهید سید مرتضی آوینی)

سرزمین پهناور ایران در طول سالیان دراز، پرورش دهنده ذوق شاعران و نویسندگان بسیاری بوده است و باعث شده است چنان میراثی از ادیبان و شاعران خوش قریحه قدیم به ما برسد که نظر آن را در هیچ ملک و سامان دیگری نمی توان یافت و یا اگر هم باشد به این درجه از لطافت و ظرافت و نکته سنجی نخواهد رسید. و در این میان گلستان شیخ اجل سعدی دنیای دیگری است. کتاب گلستان، زیباترین کتاب نثر فارسی است و (سعدی سلطان مسلم ملک سخن و تسلطش در بیان از همه کس بیشتر است)(۱) (کلام در دست او مانند موم است)(۲) و اینجاست که به معنای واقعی استفاده از مناسبترین کلمه پی می بریم چرا که سعدی (هر معنایی را به عبارتی بیان می کند که از آن بهتر و زیباتر و موجزتر ممکن نیست.)(۳)

در یک کلام نثر فارسی به کمال رسیدن خود را مدیون اوست، چرا که هر داستان و روایتی را به زیباترین وجه ممکن بیان کرده است و سپس برای تأثیر هر چه بیشتر برخواننده شعری متناسب با آن بر آن افزوده است.

گلستان از گوشه نشینی و ترک دنیا حاصل نیامده است بلکه حاصل جهانگردی و دنیادیدگی سعدی است. روح بلند و پاک و قلب صاف و شفافش را در یک یک نوشته ها و در پیچ و خم اشعار و حکایتها می توان دید و درک کرد و ستود و او با بهره گیری از همین صفات و خصائل بلند انسانی آنچه را که خوب بوده است خوب جلوه داده و بد و زشت را نیز زشت معرفی کرده است. و عجیب نیست اگر هنوز گلستانش خواهان بسیار دارد.

از ادیب و دانشمند و زبان شناس تا مردم عامی و کم سواد هر یک به قدر توانایی خود از امثال و حکم او بهره می گیرند و متمتع می شوند، چرا که هنوز پس از گذشت قرنهای متمادی، تمامی آنها ملموس و قابل درکند و هنوز پندها و اندرزهای او می تواند راهگشای ما در جهان در هم ریخته کنونی باشد.

در عصر ارتباطات و هنگامه دهکده جهانی که صاحبان زر و زور و تزویر با انواع دسیسه و ابزارها برای به بردگی کشاندن انسانها از هیچ کوششی دریغ نمی کنند و در زمانی که هنر بازیچه ای برای خواسته های شیطانی می شود، باید که آگاهی و معرفت و حکمت را به کمک طلبید.

اما کدام معرفت و حکمت را؟ معرفت و حکمتی که به زیور هنر آراسته شده و به وسیله آن انسان جویای زیبایی را سیراب کند، و سعدی چنین هنری دارد.

سعدی در گلستان به ما می آموزد که: (دارالقرار ما جهان دیگری است)

سعدی در گلستان به ما می آموزد که: (لذات دنیا ناپایدار است و آنچه نپاید دلبستگی را نشاید.)

سعدی در گلستان به ما می آموزد که: (حب دنیا ریشه همه بدیهاست.)

سعدی در گلستان به ما می آموزد که...

و بالاخره سعدی در گلستان به ما آگاهی، حکمت و معرفتی عجین شده به هنری بی بدیل و جذاب را می آموزد و تنها راه سعادت را چنگ زدن به عروة الوثقی حقیقی یعنی ذات مقدس حق جل و علا معرفی می نماید. این است سعدی و هنر او. این است سعدی و عالم فکر و آرمانهای او.

امید که نوجوانان و جوانان میهن اسلامیمان، این شاعر و نویسنده توانا و ارجمند را چنان که باید بشناسند.

خدایش رحمت کند

این اثر که توسط استاد توانا، حجة الاسلام محمدی اشتهاردی به رشته تحریر در آمده است، کوششی است در جهت همگانی کردن استفاده از این گنجینه گرانبها از معارف و حکم و شناسایی جهانی که استاد سخن سعدی (علیه الرحمه) در ترسیم آن به بهترین نحو و با ایجازی حیرت آور دست یازید. با تشکر از الطاف و زحمات گرانقدر ایشان و امید به اینکه جوانان عزیز را به کار آید و ره پویندگان را، توان بیفزاید.

(والسلام)

مؤسسه انتشارات نبوی ۱۳۷۴

پیشگفتار

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

بنام خداوند جان آفرین

حکیم سخن در زبان آفرین

خداوند بخشنده و دستگیر

کریم خطابخش پوزش پذیر(۴)

برای اینکه این کتاب را با بصیرت بیشتر مطالعه کنید، نظر شما را به چند مطلب، بطور فشرده جلب می کنم.

قربانی مسلخ عشق

آغاز سخنم را با این حکایت عرفانی که در دیباچه (مقدمه) گلستان سعدی آمده و بیانگر نهایت عشق عبد به معبودش، خدای بزرگ است می آرایم:

یکی از عارفان نیک نهاد نگهدارنده دل از ورود اغیار، در دریای عشق به خدا و شناخت معبود حق، غرق شده، و در بوستان پر عطر پیوند به خدا سرمست گشته بود، پس از آنکه حالت عادی یافت، یکی از یاران، از او پرسید: از این بوستان، چه هدیه نفیسی برای ما آورده ای؟!

عارف پاسخ داد: (تصمیم داشتم وقتی که به درخت گل عشق معبود برسم، دامنم را پر از گل کنم و از آن برای شما به رسم هدیه بیاورم، ولی وقتی که به آن درخت رسیدم بوی گل آن، به گونه ای مرا سرمست کرد(۵) که از خود بی خود شدم، دامنم از دستم جدا شد،) (و دیگر دامنی نداشتم تا گل در آن بریزم و بیاورم.)

ای مرغ سحر(۶) عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد(۷) و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

کانرا که خبر شد خبری باز نیامد(۸)

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم

وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

سعدی کیست؟

درباره نام سعدی و القابش، تاریخ تولد و وفاتش، سفرهای او و تاریخ نگارش بوستان و گلستانش، نظرات مختلفی بیان شده است. در اینجا بهتر این است که از نقل اقوال بگذریم و آنچه صحیحتر به نظر می رسد همان را بنگاریم.

بعضی به نقل از کتاب (تلخیص مجمع الاداب) از ابن الفوطی، معاصر سعدی وی را چنین یاد کرده اند:

مصلح الدین ابو محمد، عبدالله بن مشرف بن مصلح بن مشرف، معروف به سعدی شیرازی.(۹)

و در لغتنامه دهخدا، چنین آمده:

مشرف الدین، مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی(۱۰)

سعدی در حدود سال ۶۰۶ هجری در شیراز متولد شد و به سال ۶۹۰ (۲۷ ذیحجه) در سن ۸۴ سالگی در شیراز در گذشت. آرامگاه او در شیراز معروف است.(۱۱)

تاریخ تولد او از مقدمه گلستان استفاده می شود، زیرا در آغاز مقدمه گلستان می گوید:

هر دم از عمر می رود نفسی

چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی

مگر این چند روزه در یابی

خلل آنکس که رفت و کار نساخت

کوس رحلت زدند و بار نساخت

و در پایان مقدمه می گوید:

درین مدت که ما را وقت خوش بود

ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود

مراد ما نصیحت بود و گفتیم

حوالت با خدا کردیم و رفتیم

با مقایسه این دو قطعه شعر، چنین به دست می آید که او گلستان را در سال ۶۵۶ هجری در آن وقت که پنجاه سال داشته، نوشته است. بنابراین ولادت او در سال ۶۰۶ هجری بوده است.

خاندان سعدی از علمای دین بودند. پدرش در سلک علما و مورد احترام مردم بوده است. سعدی در بوستان به همین مطلب اشاره کرده، می گوید:

همه قبیله من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

از قضا روزگار، سعدی در آن هنگام که دوران کودکی را می گذراند، پدرش از دنیا رفت، چنانکه خود گوید:

مرا باشد از درد طفلان خبر

که در طفلی از سر برفتم پدر

نیز از گفتار سعدی فهمیده می شود که او در خانواده ای کاملا مذهبی و زیر سایه پدری عابد و پرهیزکار، و علاقمند به دانش، رشد و نمو کرده است، که خود می گوید:

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودم و شبخیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدررحمه‌الله نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته، پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی دارد که دو گانه ای بگزارد، جان پدر تو نیز اگر بخفتی، به که در پوستین خلق افتی.(۱۲)

نیز می گوید:

ز عهد پدر یاد دارم همی

که باران رحمت بر او هر دمی

که در خردیم لوح و دفتر خرید

ز بهرم یکی خاتم زر خرید

تحصیلات سعدی

سعدی پس از مرگ پدر، ظاهرا در کنار تربیت جد مادریش مسعود بن مصلح پدر قطب الدین شیرازی(۱۳) قرار گرفت و مقدمات علوم ادبی و شرعی را در شیراز آموخت و سپس برای اتمام تحصیلات به بغداد رفت و همین سفر، مقدمه سفرهای طولانی دیگر شد.

گویا سفر او به بغداد در حدود سالهای ۶۲۰ و ۶۲۱ هجری اتفاق افتاد. او در بغداد در مدرسه نظامیه به ادامه تحصیل پرداخت که خود می گوید:

مرا در نظامیه ادرار بود

شب و روز تلقین و تکرار بود

و در آنجا با دانشمندان و بزرگان آن عصر، ملاقات کرد و بهره ها جست. از جمله با علامه شهاب الدین سهروردی (وفات یافته سال ۶۳۲) در این مورد (جامی) می گوید:

سعدی از مشایخ کبار، بسیاری را دریافته و به صحبت شیخ شهاب الدین سهروردی رسیده و با وی در یک کشتی، سفر دریا کرده است.(۱۴)

چنانکه سعدی در بوستان به این مطلب اشاره کرده، می گوید:

مرا شیخ دانای مرشد، شهاب

دو اندرز فرمود بر روی آب

یکی آنکه در جمع بدبین مباش

دگر آنکه در نفس خودبین مباش(۱۵)


2

3

4

5

6

7

8

9

10

11