حکایت های گلستان سعدی به قلم روان

حکایت های گلستان سعدی به قلم روان0%

حکایت های گلستان سعدی به قلم روان نویسنده:
گروه: کتابخانه شعر و ادب

حکایت های گلستان سعدی به قلم روان

نویسنده: آیت الله محمد محمدی اشتهاردی
گروه:

مشاهدات: 218945
دانلود: 9423

حکایت های گلستان سعدی به قلم روان
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 18 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 218945 / دانلود: 9423
اندازه اندازه اندازه
حکایت های گلستان سعدی به قلم روان

حکایت های گلستان سعدی به قلم روان

نویسنده:
فارسی

گلستان کتابی است که سعدی یک سال پس از اتمام بوستان، کتاب نخستش، آن را به نثر آهنگین فارسی در یک دیباچه و هشت باب «سیرت پادشاهان»، «اخلاق درویشان»، «فضیلت قناعت»، «فوائد خاموشی»، «عشق و جوانی»، «ضعف و پیری»، «تأثیر تربیت» و «آداب صحبت» نوشت.

غالب نوشته های آن کوتاه و به شیوهٔ داستان ها و نصایح اخلاقی است.

به دوستان و عزیزانی که علاقمند به مطالعه در زمینه ی شعر و ادب هستند این کتاب پیشنهاد می شود.

امیدواریم تلاش این مجموعه مورد توجه مخاطبین عزیز قرار گیرد. ما را با نظرات و پیشنهادات خویش، در راستای بهبود سطح کیفی مطالب وب سایت کمک نمائید.

باب پنجم: در عشق و جوانی(326)

124 آنچه در دل نشیند در دیده خوش آید

(سلطان محمود غزنوی سومین و مقتدرترین سلطان سلسله غزنویان، وفات یافته در سال 421 ه. ق یکی از غلامانش به نام (آیاز) را بسیار دوست می داشت و او را مراد و معشوق نازنین خود می دانست.)

از حسن میمندی (وزیر دانشمند سلطان محمود) پرسیدند: (سلطان محمود چندین غلام زیبا روی دارد، که هر کدام در زیبایی در جهان بی نظیرند، ولی چرا آن گونه که به ایاز علاقه مند است به آنها علاقه ندارد با اینکه ایاز زیباتر از آنها نیست؟)

حسن میمندی پاسخ داد: (هرچه نشیند، در چشم خوش آید.)

هر که سلطان مرید او باشد

گر همه بد کند، نکو باشد

وآنکه را پادشه بیندازد

کسش از خیل خانه ننوازد(327)

کسی به دیده انکار گر نگاه کند

نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی

و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو(328)

فرشته ایت نماید به چشم کروبی

125 رفع رسم آقایی و نوکری با آمدن عشق و عاشقی

یکی از بزرگمردان غلامی زیباروی داشت که در زیبایی یگانه بود، براساس دوستی و دینداری، به او علاقمند بود، آن بزرگمرد به یکی از دوستانش گفت: (حیف از این غلام زیبا، که با آن همه زیبایی زبان درازی و بی ادبی می کند.)

دوستش گفت: (ای برادر! وقتی که پیوند دوستی و عشق با او قرار ساختی، از او انتظار خدمت نداشته باش، زیرا وقتی که رابطه عاشق و معشوقی به میان آمد، رابطه مالک و مملوک (آقایی و نوکری) برداشته خواهد شد.

خواجه با بنده پری رخسار(329)

چون درآمد به بازی و خنده

نه عجب کو چو خواجه حکم کند

وین کشد بار ناز چون بنده(330)

126 سلطان عشق

پارسایی شیفته و مرید شخصی بود، به گونه ای که از فراق او صبر و قرار و توان گفتار نداشت، هر اندازه در این مورد سرزنش می دید و تاوان می برد، از عشق و علاقه اش به او نمی کاست و می گفت:

کوته نکنم ز دامنت دست

ور خود بزنی به تیغ تیزم

بعد از تو ملاذ و ملجأیی نیست

هم در تو گریزم، آر گریزم(331)

او را سرزنش کردم و گفتم: (چه شده و چرا هوای نفس فرومایه ات بر عقل گرانمایه ات چیده شده است؟) او مدتی اندیشید و سپس گفت:

هر کجا سلطان عشق آمد، نماند

قوت بازوی تقوا را محل

پاکدامن چون زید بیچاره ای

اوفتاده تا گریبان در وحل(332)

127 شهید راه عشق

شخصی در راه عشق، دل از کف داده و دست از زندگی کشیده بود و راه وصول به معشوق و مرادش، آسیب و خطر بسیار داشت، به طوری که ترس مرگ و هلاکت وجود داشت، زیرا معشوق همچون طعمه ای نبود که به سادگی به دست آورد، یا پرنده ای نبود که دامش افتد و اسیر گردد.

چو در چشم شاهد نیاید زرت

زر و خاک یکسان نماید برت(333)

او را نصیحت کردند که: (از این خیال باطل دوری کن، که گروهی نیز به خاطر عشق و هوس تو، اسیر و در زحمت می باشند.) او در برابر نصیحت ناصحان، ناله کرد و گفت:

دوستان گو نصیحتم مکنید

که مرا دیده بر ارادت او است

جنگجویان به زور و پنجه و کتف

دشمنان را کشند و خوبان دوست(334)

در جهان دوستی، رسم نیست که بخاطر حفظ جان، دل از عشق جانان (معشوق) بردارند:

تو که در بند خویشتن باشی

عشق باز دروغ زن باشی

گر نشاید به دوست ره بردن

شرط یاری است در طلب مردن(335)

گر دست رسد که آستینش گیرم

ورنه بروم بر آستانش میرم

خویشان و نزدیکان که به این عاشق دلسوخته توجه داشتند، از روی دلسوزی و مهربانی او را نصیحت کردند، سپس زنجیر بر پایش نهادند، که دست از عشق بردارد، ولی پند و بند آنها در او اثر نکرد:

دردا که طبیب، صبر می فرماید

وی نفس حریص را شکر می باید(336)

آن شنیدی که شاهدی بنهفت

با دل از دست رفته ای می گفت

تا تو را قدر خویشتن باشد

پیش چشمت چه قدر من باشد؟(337)

معشوق این عاشق شیفته، شاهزازاده ای بود، ماجرای عشق سوزان و دل شوریده و گفتار پرسوز او را به شاهزاده خبر دادند، شاهزاده دریافت که خودش باعث بیچارگی عاشق شده است، سوار بر اسب شد و به سوی آن عاشق دلسوخته حرکت کرد، وقتی که عاشق از نزدیک شدن مراد و معشوق با خبر شد، گریه کرد و گفت:

آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش

مانا که(338) دلش بسوخت بر کشته خویش

شاهزاده به او محبت فراوان کرد و از او دلجویی نمود و احوال او را پرسید که چه نام داری و اهل کجا هستی و شغلت چیست؟

ولی عاشق دلسوخته بقدری غرق در دریای محبت و عشق بود که فرصت نفس کشیدن نداشت:

اگر خود هفت سبع از بر بخوانی

چو آشفتی الف ب ت ندانی(339)

شاهزاده به او گفت: چرا با من سخن نمی گویی؟ که من در صف پارسایانم، بلکه غلام حلقه به گوش آنها هستم.

در این هنگام عاشق دلسوخته به نیروی رابطه انس با محبوب، و دلجویی معشوق، از میان امواج دریای عشق سر برآورد و گفت:

عجب است با وجودت که وجود من بماند

تو به گفتن اندر آیی و مرا سخن بماند!!

عاشق دلسوخته، پس از این سخن نعره جانسوز بر کشید و جان سپرد:

عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست

عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم؟

(آری اگر دوست در آستان خانه دوست شهید شود، شگفت نیست، بلکه شگفت آن است که عاشق به دیدار یار برسد در عین حال چگونه سالم و زنده بماند؟!)(340)

128 حفظ تعادل در خوش گمانی و بدگمانی

یکی از شاگردان در نهایت زیبایی بود، معلم او مطابق قریحه بشری که زیبایی را دوست دارد، تحت تاثیر زیبایی او قرار گرفت و او را به خلوت طلبید و به او چنین گفت:

نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی روی

که یاد خویشتنم در ضمیر می آید

ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم

و گر مقابله بینم که تیر می آید(341)

روزی شاگرد به معلم گفت: (آن گونه که در مورد پیشرفت درسی من توجه داری، تقاضا دارم در مورد پاکسازی باطن و پیشرفت امور معنوی و اخلاقی من نیز توجه داشته باشی، هرگاه چیز ناپسندی در اخلاق من دیدی که به نظر من پسندیده جلوه می کند، به من اطلاع بده، تا در تغییر آن اخلاق ناپسند بکوشم.)

معلم گفت: (ای پسر! این موضوع را از شخص دیگر تقاضا کن، زیرا با آن نظری که من به تو می نگرم از وجود تو چیزی جز هنر نمی نگرم.)

چشم بداندیش که بر کنده باد

عیب نماید هنرش در نظر

ور هنری داری و هفتاد عیب

دوست نبیند بجز آن یک هنر

(بنابراین نه بدگمانی درست است، که هنر را عیب بنگرد، و نه خوش گمانی زیاد که تنها هنر ببیند و عیبها را برای اصلاحش ننگرد.)

129 استقبال از یار عزیز

به یاد دارم یک شب یاری عزیز به خانه ام آمد، با دیدارش به گونه ای به استقبال جستم که آستینم به شعله چراغ رسید و آن را خاموش کرد:

سری طیف من یجلو بطلعته الدجی

شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟(342)

او نشست و مرا مورد سرزنش قرار داد که چرا مرا دیدی، و چراغ را خاموش نمودی؟ گفتم بخاطر دو علت: 1 - گمان کردم خورشید وارد شد 2 - این اشعار بخاطرم آمد.

چون گرانی به پیش شمع آید

خیزش اندر میان جمع بکش

ور شکر خنده ای است شیرین لب

آستینش بگیر و شمع بکش(343)

130 یار بی اغیار

شخصی یکی از دوستانش را سالها ندیده بود، تا اینکه از قضای روزگار او را دید و از او پرسید: (کجا هستی که مشتاق دیدارت هستم؟)

دوست در پاسخ گفت: (مشتاقی و آروزی دیدار، بر اثر فراق، بهتر از بیزاری و دلتنگی بر اثر ملاقات بسیار است؟)

دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

معشوقه که دیر دیر بینند

آخر کم از آنکه سیر بینند؟(344)

زیباروی محبوب، اگر همراه دوستان بیاید جفا و بی مهری کرده است، چرا که دیدار یار همراه دوستان، بدون رشک و رقابت بین رقیبان نخواهد بود.

به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار

بسی نماند که غیرت، وجود من بکشد

به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی

مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد؟(345)

131 بی اعتنایی یار، آسانتر از محرومیت از دیدارش

دانشمندی را دیدم که به محنت عشق زیبارویی گرفتار گشته است، و راز این عشق، فاش شده است، از این رو بسیار ستم می کشید و تحمل می کرد، یکبار از روی مهربانی به او گفتم: (بخوبی می دانم که از تو در رابطه با آن محبوب کار ناپسندی سر نزده، و لغزشی ننموده ای، در عین حال برای دانشمندان شایسته نیست که خود را در معرض تهمت مردم قرار دهند و در نتیجه از ناحیه بی ادبان، جفا بکشند و به زحمت بیفتند.)

به من چنین پاسخ داد: (ای دوست مرا در این حال، سرزنش نکن، که در این مورد چنانکه صلاح دانسته ای، بسیار فکر کرده ام، ولی صبر در برابر قهر و بی اعتنایی یار، آسانتر از صبر به خاطر محروم شدن از دیدار جمال او است، حکمای فرزانه گویند: (رنج فراق بردن آسانتر از فرو خواباندن چشم از دیدار یار است.)

هر که بی او به سر نشاید برد

گر جفایی کند بباید برد

روزی، از دست گفتمش زنهار

چند از آن روز گفتم استغفار

نکند دوست زینهار از دوست

دل نهادم بر آنچه خاطر اوست

گر بلطفم به نزد خود خواند

ور به قهرم براند او داند(346)

132 آمدی، ولی حالا چرا؟

در آغاز جوانی چنانکه پیش آید و می دانی، به زیبارویی دل بسته بودم و عشق نهانی به او داشتم، زیرا حنجره ای خوش آوا و جمالی چون ماه چهارده داشت.

آنکه نبات عارضش آب حیات می خورد

درشکرش نگه کند هر که نبات می خورد(347)

از روی اتفاق، کاری ناموزون از او دیدم، بدم آمد، پیوند با او را بریدم و دل از مهرش کندم و گفتم:

برو هر چه می بایدت پیش گیر

سر ما نداری سر خویش گیر

شنیدم می رفت و می گفت:

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتاب نکاهد

او به سفری طولانی رفت، پریشانی فراق او دلم را رنجانید و در روانم اثر تلخی گذاشت.

بازی آی و مرا بکش که پیشت مردن

خوشتر که پس از تو زندگانی کردن

شکر و سپاس خدا را که پس از مدتی بازگشت، ولی چه بازگشتی؟ که: حلق خوش آوایش که گویی حنجره حضرت داوود دگرگون گشته بود، و سرمایه زیبای یوسف نمای او تباه شده و سیب چانه اش (بر اثر روییدن مو) گرد گرفته و از زیباییش کاسته بود، توقع داشت که از او استقبال گرم کنم، ولی از او کنار کشیدم و گفتم:

آن روز که خط شاهدت بود

صاحب نظر از نظر براندی

امروز بیامدی به صلحش

کش ضمه و فتحه بر نشاندی(348)

تازه بهارا! ورقت زرد شد

دیگ منه کآتش ما سرد شد

چند خرامی و تکبر کنی

دولت پارینه(349) تصور کنی؟

پیش کسی رو که طلبکار تو است

ناز بر آن کن که خریدار تو است

سبزه در باغ گفته اند خوش است

داند آن کس که این سخن گوید

یعنی از روی نیکوان خط سبز

دل عشاق بیشتر جوید

بوستان تو گند نازایست(350)

بس که بر می کنی و می روید

گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش(351)

این دولت ایام نکویی(352) به سر آید

گردست به جان داشتمی همچوتو برریش(353)

نگذاشتمی تا به قیامت که برآید

سؤ ال کردم و گفتم: جمال روی تو را

چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده است؟

جواب داد ندانم چه بود رویم را

مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده است

(آری دنیا در حال تغییر است، زیبایی چهره در نوجوانی، پس از مدتی با روییدن موی صورت، تغییر می یابد، و چون مورچگان سیاه در کنار هم، صفحه سفید چهره را سیاه می سازد.)

133 تغییر روحیه

شخصی از یکی از عربهای غیر خالص بغداد پرسید: (در باره نوجوانانی که هنوز در چهره آنها مو روییده نشده چه نظر داری؟)

لا خیر فیهم مادام احدهم لطیفا بتخاشن، فاذا خشن یتلاطف.

خیری در آنها نیست، زیرا تا هنگامی که نازک اندامند، تندخویی کنند، و وقتی که سخت انداز و درشت شدند، نرمخویی نمایند.

امرد آنگه که خوب و شیرین است

تلخ گفتار و تند خوی بود

چون به ریش آمد و به لعنت شد

مردم آمیر و مهرجوی بود

134 زبان مردم

شخصی از یکی از دانشمندان پرسید: مردی با زیبارویی تنها در خانه خلوت که درهایش بسته است و نگهبانان در خواب و غفلت هستند، نشسته. با توجه به اینکه هوای نفس اشتها دارد و چیره شده است، به گونه ای که عرب گوید:

التمر یانع والناطور غیر مانع.

خرما رسیده است و نخلبان از کسی جلوگیری نکند.

آیا آن مرد می تواند به قدرت تقوا، پاکی خود را حفظ کند؟

دانشمند در پاسخ گفت: (اگر او از مه رویان به سلامت بماند، از بدگویان به سلامت نماند.)

شاید پس کار خویشتن بنشستن

لیکن نتوان زبان مردم بستن

135 همنشینی طوطی و کلاغ در قفس

یک عدد طوطی را با یک عدد کلاغ در یک قفس نمودند، طوطی از زشتی دیدار با کلاغ رنج می برد و می گفت: (این چه چهره ناپسند و قیافه ناموزون و منظره لعنت شه و صورت کژ و معوج است؟)

یا غراب البین یا لیت بینی و بینک بعد المشرقین.

ای کلاغ که قیافه بد و صدای ناهنجار تو، همه را از تو می رماند، ای کاش بین من و تو به اندازه بین مشرق و مغرب دوری بود.

علی الصباح به روی تو هر که برخیزد

صباح روز سلامت بر او مسا باشد

به اختری چو تو در صحبت بایستی

ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد؟(354)

شگفت آنکه کلاغ نیز از همنشینی با طوطی به تنگ آمده بود و خسته و کوفته مکرر از روی تعجب می گفت: لا حول ولا قوة الا باالله، همواره ناله می کرد و بر اثر شدت افسوس درستهایش زا به هم می مالید و از نگونبختی و اقبال بد و روزگار ناپایدار شکوه می کرد و می گفت: (شایسته من آن بود که همراه کلاغی بر روی دیوار باغی با ناز و کرشمه راه می رفتم.)

پارسا را بس این قدر زندان

که بود هم طویله رندان

(آری بر عابد پرهیزکار همین عذاب بس که همنشین زشتخویان بی پروا گردد.)

آری من چه کردم که بر اثر مجازات آن با چنین ابلهی خود خواه، ناجنس، هرزه و یاوه سرا همنشین و همکاسه شده ام و گرفتار چنین بندی گشته ام.

کس نیاید به پای دیواری

که بر آن صورتت نگار کنند

گر تو را در بهشت باشد جای

دیگران دوزخ اختیار کنند

این مثال را از این رو در اینجا آوردم تا بدانی که هر اندازه که دانا از نادان نفرت دارد، صد برابر آن نادان از دانا وحشت دارد.

زاهدی در سماع(355) رندان(356) بود

زان میان گفت شاهدی بلخی

گر ملولی ز ما ترش منشین

گر ملولی ز ما ترش منشین

جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته

تو هیزم خشک در میانی رسته

چون باد مخالف و چو سرما ناخوش

چون برف نشسته ای و چون یخ بسته

136 آشتی سعدی با دوست قدیم خود

دوستی داشتم که سالها با او همسفر و هم خوان و هم غذا بودم و حق دوستی بین ما بی اندازه استوار گشته بود، سرانجام برای اندکی سود، خاطر مرا آزرد و دوستی ما به پایان رسید، در عین حال از دو طرف نسبت به همدیگر دلبستگی داشتیم، شنیدم یک روز در مجلسی دو بیت از اشعار ما خوانده بود و آن دو بیت این بود.

نگار من چو در آید به خنده نمکین

نمک زیاده کند بر جراحت ریشان

چه بودی ار سر زلفش به دستم افتادی

چو آستین کریمان به دست درویشان(357)

گروهی از پارسایان - نه بخاطر زیبایی این اشعار، بلکه به خاطر خوی نیک خود - اشعار مار ستودند، و آن دوست قدیم من که در میان آن گروه بود، نیز، بسیار آفرین گفته بود، و به خاطر از دست رفتن دوستی دیرینه اش با من، بسیار افسوس خورده و به گمان خود اقرار کرده بود، دانستم که از اطراف او نیز اشتیاق و میلی به من هست، این اشعار را برای او فرستادم و آشتی کردیم.

نه ما را در میان عهد و وفا بود

جفا کردی و بد عهدی نمودی؟

به یک بار از جهان دل در تو بستم

ندانستم که برگردی به زودی

هنوز گر سر صلح است بازآی

کز آن مقبولتر باشی که بودی(358)

137 رنج همسایگی با مادرزن فرتوت

همسر زیباروی و جوان شخصی درگذشت، مادرزنش که سالخورده ای فرتوت شده بود، به عنوان سهمیه خود از مهریه دخترش، در خانه آن شخص سکونت نمود، آن شخص از همسایگی با مادرزن فرتوتش، بسیار در رنج و زحمت بود، و چاره ای جز این نداشت که دندان روی جگر بگذارد و تحمل کند، تا اینکه روزی گروهی از آشنایان به دیدار او آمدند، یکی از دیدارکنندگان از او پرسید: (حالت در مورد جدایی همسر عزیزت، چگونه است؟!)

او در پاسخ گفت: (فراق زن آنقدر بر من سخت نیست که دیدن مادرزن آنقدر سخت و رنج آور است.)

گل به تاراج رفت و خار بماند

گنج برداشتند و مار بماند

دیده بر تارک سنان دیدن

خوشتر از روی دشمنان دیدن(359)

واجب است از هزار دوست برید

تا یکی دشمنت نباید دید

138 آب گوارا از زیبایی دل آرا

به خاطر دارم، در دوران جوانی از محلی می گذشتم، تیرماه بود و هوا بسیار گرم، به طوری که داغی آن، دهان را می خشکانید و باد داغش مغز استخوان را می جوشانید، به حکم ناتوانی آدمی، نتوانستم در برابر تابش آفتاب نیم روز طاقت بیاورم، به سایه دیواری پناه بردم و در انتظار آن بودم که کسی به سراغم آید، و با آب سردی، داغی هوای گرم تابستان را از من بزداید، ناگاه دیدم در میان تاریکی دالان خانه ای به نور جمال زیبارویی روشن شد. آن زیباروی بقدری خوشروی بود که بیان از وصف زیبایی او ناتوان است، همانند آنکه در دل شب تاریک چهره صبح روشن آشکار شود، یا آب زندگی جاوید، از تاریکیها، رخ نشان دهد، دیدم در دست او ظرف آب برف و خنک است که شکر در آن ریخته اند، و شربتی گوارا از چکیده گیاهان خوشبو، آمیخته با گلاب پرعطر، یا آمیخته به چکیده چند قطره از گل رویش بر آن درست کرده اند، به هر حال آن نوشابه شیرین و گوارا را از دست زیبایش گرفتم و نوشیدم و زندگی را از تو یافتم.

خرم آن فرخنده طالع را که چشم

بر چنین روی اوفتد هر بامداد

مست بیدار گردد نیم شب

مست ساقی روز محشر بامداد(360)

139 سعدی به صورت ناشناس در شهر کاشغر

در سالی که محمد خوارزمشاه (ششمین شاه خوارزمیان که از سال 596 تا 617 ه. ق که بر خوارزم تا سواحل دریای عمان، فرمانروایی داشتند) با فرمانروایان سرزمین (ختا) (بخش شمالی چین و ترکمنستان شرقی) صلح کرد، در سفری به کاشغر(361) وارد مسجد جامع کاشغر شدم، پسری موزون و زیبا را در آنجا دیدم که به خواندن علم نحو و ادبیات عرب، اشتغال دارد، او بقدری قامت و زیباروی بود که درباره همانند او گویند:

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و عتاب و ستمگری آموخت

من آدمی به چنین شکل وخوی و قد و روش

ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت(362)

او کتاب نحو زمخشری (استاد معروف علم نحو) را در دست داشت و از آن می خواند که:

ضرب زید عمروا

به او گفتم: (ای پسر! سرزمین خوارزم با سرزمین ختا صلح کردند، ولی زید و عمرو، همچنان در جنگ و ستیزند. از سخنم خندید و پرسید: اهل کجا هستی؟

گفتم: از اهالی شیراز هستم.

پرسید: از گفتار سعدی چه می دانی؟

دو شعر عربی خواندم، گفت: بیشتر اشعار سعدی فارسی است، اگر از اشعار فارسی او بگویی به فهم نزدیکتر است، کلم الناس علی قدر عقولهم (با انسانها به اندازه درکشان سخن بگو.) گفتم:

طبع تو را تا هوس نحو کرد

صورت صبر از دل ما محو کرد

ای دل عشاق به دام تو صید

ما به تو مشغول تو با عمرو و زید

بامداد به قصد سفر از کاشغر بیرون آمدم، به آن طلبه جوان گفته بودم: (فلان کس سعدی است.) او با شتاب نزد من آمد و به من مهربانی شایان کرد و تاسف خورد و گفت: (چرا در این مدتی که اینجا بودی، خود را معرفی نکردی، تا با بستن کمر همت، شکرانه خدمت به بزرگان را بجا آورم.)

گفتم: با وجود تو، روا نباشد که من خود را معرفی کنم که: (منم)

گفت: (چه می شود که مدتی در این سرزمین بمانی تا از محضرت استفاده کنیم؟)

گفتم: به حکم این حکایت نمی توانم و آن حکایت این است:

بزرگی دیدم اندر کوهساری

قناعت کرده از دنیا به غاری

چرا گفتم: به شهر اندر نیایی

که باری، بندی از دل برگشایی(363)

بگفت: آنجا پریرویان نغزند

چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

این را گفتم و سر روی هم را بوسیدیم و از همدیگر، وداع نمودیم ولی:

بوسه دادن به روی دوست چه سود؟

هم در این لحظه کردنش به درود

سیب گویی وداع بستان کرد

روی از این نیمه سرخ، و زان سو زرد

اگر در روز وداع، از روی تاسف نمردم، نپندارید که انصاف را از دوستی، رعایت کرده ام.

140 عدم دلبستگی پارسا به دارایی

در میان کاروان حج، عازم مکه بودم، پارسایی تهیدست در میان کاروان بود، یکی از ثروتمندان عرب، صد دینار به او بخشید، تا در صحرای منی گوسفند خریده و قربانی کند، در مسیر راه رهزنان خفاجه (یکی از گروههای دزدهای وابسته به طایفه بنی عامر) ناگاه به کاروان حمله کردند، و همه دار و ندار کاروان را چپاول نموده و بردند، بازرگانان به گریه و زاری افتادند، و بی فایده فریاد و شیون می زند.

گر تضرع کنی و گر فریاد

دزد، زر باز پس نخواهد داد

ولی آن پارسای تهیدست همچنان استوار و بردبار بود و گریه و فریاد نمی کرد، از او پرسیدم مگر دارایی تو را دزد نبرد؟

در پاسخ گفت: آری دارایی مرا نیز بردند، ولی من دلبستگی به دارایی نداشتم که هنگام جدایی آن، آزرده خاطر گردم.

نباید بستن اندر چیز و کس دل

که دل برداشتن کاری است مشکل

گفتم: آنچه را (در مورد دلبستگی) گفتی با وضع من نسبت به فراق دوست عزیزم هماهنگ است، از این رو که: در دوران جوانی با نوجوانی دوست بودم، و بقدری پیوند دوستی ما محکم بود که همواره بر چهره زیبایی او می نگریستم، و این پیوستگی مایه نشاط زندگیم بود.

مگر ملائکه بر آسمان، و گرنه بشر

به حسن صورت او در زمین نخواهد بود

ولی ناگاه دست اجل فرا رسید و آن دوست عزیز را از ما گرفت، و به فراق او مبتلا شدم، روزها بر سر گورش می رفتم و در سوگ فراق او می گفتم:

کاش کان روز که در پای تو شد خار اجل

دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر

تا در این روز، جهان بی تو ندیدی چشمم

این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر

آنکه قرارش نگرفتی و خواب

تا گل و نسرین نفشاندی نخست(364)

گردش گیتی گل رویش بریخت

خار بنان بر سر خاکش برست

پس از جدایی آن دوست عزیز، تصمیم استوار گرفتم که در باقیمانده زندگی، بساط هوس و آرزو را بچینم، و از همنشینی با افراد و شرکت در مجالس، خودداری کنم (و گوشه گیری در حد عدم دلبستگی به چیزی را برگزینم.)

سود دریا نیک بودی، گر نبودی بیم موج

صحبت گل خوش بدی گرنیستی تشویش خار

دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل

دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار

141 دیده مجنون بین

ماجرای لیلی و مجنون و عشق شدید و سوزان مجنون به لیلی را برای یکی از شاهان عرب تعریف کردند، که مجنون با آنهمه فضل و سخنوری و مقام علمی، دست از عقل کشیده و سر به بیابان نهاده و دیوانه وار دم از لیلی می زند.

شاه دستور داد تا مجنون را نزد او حاضر سازند، هنگامی که مجنون حاضر شد، شاه او را مورد سرزنش قرار داد که از کرامت نفس و شرافت انسانی چه بدی دیده ای که آن را رها کرده، از زندگی با مردم، رهیده و همچون حیوانات به بیابان گردی پرداخته ای؟

مجنون در برابر این عیبجوییها، با یاد لیلی می گفت:

کاش آنانکه عیب من جستند

رویت ای دلستان، بدیدنی

تا به جای ترنج(365) در نظرت

بی خبر دستها بریدندی

مجنون با توصیف لیلی، می خواست حقیقت آشکار گردد و بر صداقتش گواه شود، همچون زلیخا در مورد یوسفعليه‌السلام هنگامی که مورد سرزنش قرار گرفت، زنهای سرزنشگر را دعوت کرد، و به هر کدام کارد و نارنجی داد و یوسف را به آنها نشان داد، آنها با دیدن یوسف، بجای پاره کردن نارنج، دست خود را بریدند، آنگاه چ آنها را مورد سرزنش قرار داد و گفت:

( فذلکن الذی لمتننی فیه)

این همان کسی است که بخاطر (عشق) او مرا سرزنش کردید.

(یوسف / 31)

شاه مشتاق دیدار لیلی شد، تصمیم گرفت تا از نزدیک او را ببیند، مگر لیلی کیست که مجنون آنهمه شیفته او شده است.

به فرمان شاه، مأموران به جستجوی لیلی در میان طوایف عرب پرداختند، تا او را پیدا کرده و نزد شاه آوردند، شاه به قیافه او نگاه کرد، او را سیاه چرده باریک اندام دید، در نظرش حقیر و ناچیز آمد، از این رو که کمترین کنیزکان حرمسرای او زیباتر از لیلی بودند.

مجنون که در آنجا حاضر بود از روی هوش، بی توجهی شاه به لیلی را دریافت، به شاه گفت: (باید از روزنه چشم مجنون به زیبایی لیلی نگاه کرد، تا راز بینش درست مجنون بر تو آشکار شود.)(366)

تندر ستانرا نباشد درد ریش(367)

جز به هم دردی(368) نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بی حاصل بود

با یکی در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالی نباشد همچو ما

حال ما باشد تو را افسانه پیش

سوز من با دیگری نسبت نکن(369)

او نمک بر دست و من بر عضو ریش

(ناگفته نماند که منظور سعدی از نقل این قصه های پرسوز عشق، آن است که حقیقت و شناخت عرفانی عشق به معشوق کامل (خدا) را که مایه آرامش است به ما بیاموز، که خود در شعر دیگری می گوید:

ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید

گرت آسودگی باید برو مجنون شو ای عاقل!)

142 معنی عشق و ایثار

جوانی پاکباز و پاکنهادی، با دوست خود، سوار بر کشتی کوچکی در دریای بزرگ سیر می کردند، ناگاه امواج سهمگین دریا، آن کشتی کوچک را احاطه کرد به طوری که آن دو دوست به گردابی افتادند و در حال غرق شدن بودند، کشتیبان با چابکی و شناوری به سراغ آنها رفت،، دستشان را بگیرد و نجاتشان دهد، وقتی که خواست دست آن جوان پاکباز زا بگیرد و نجات دهد، او در آن حال گفت: (مرا رها کن دوستم را بگیر و او را نجات بده!)

در همین حال موج دریا به آن پاکباز امان نداد، او را فراگرفت، او در حال جان دادن می گفت: (داستان عشق را از آن یاوه کار تهی مغز نیاموز که هنگام دشواری، یار خود را فراموش کند.)

چو ملاح(370) آمدش تا دست گیرد

مبادا کاندر آن حالت بمیرد

همی گفت از میان موج و تشویر(371)

مرا بگذار و دست یار من گیر

در این گفتن جهان بر وی بر آشفت

شنیدندش که جان می داد و می گفت:

حدیث عشق از آن بطال(372) منیوش(373)

که در سختی کند یاری فراموش

آری یاران خالص زندگی، این گونه زیستند و چنین عشق و ایثار آفریدند، این درسهای بزرگ را باید از آزموده ها و تجربه ها آموخت.

چنین کردند یاران، زندگانی

ز کار افتاده(374) بشنو تا بدانی

که سعدی راه و رسم عشقبازی

چنان داند که در بغداد تازی(375)

اگر مجنون لیلی زنده گشتی

حدیث عشق از این دفتر نبشتی(376)

(پایان باب پنجم)