يكصد موضوع 500 داستان

 يكصد موضوع 500 داستان 0%

 يكصد موضوع 500 داستان نویسنده:
گروه: اخلاق اسلامی

 يكصد موضوع 500 داستان

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

نویسنده: سید علی اکبر صداقت
گروه: مشاهدات: 2828
دانلود: 504

توضیحات:

يكصد موضوع 500 داستان
جستجو درون كتاب
  • شروع
  • قبلی
  • 407 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 2828 / دانلود: 504
اندازه اندازه اندازه
 يكصد موضوع 500 داستان

يكصد موضوع 500 داستان

نویسنده:
فارسی

این کتاب در موسسه الحسنین علیهما السلام تصحیح و مقابله شده است.

يكصد موضوع ۵۰۰ داستان

نویسنده:سيد على اكبر صداقت

مقدمه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

راههاى فراوان براى براى هدايت و بيرون آمدن انسان از ظلمت و رفتن به سوى نور وجود دارد خداوند براى سعادت و تكميل اخلاق ، آن قدر براهين و شواهد و آثار(١) و آيات خلق كرده كه قابل احصاء و شمارش ‍ نيست ؛ تا جائى كه براى هدايت مردم انبياء را با بينات(٢) و كتب و معجزات و آيات فرستاد تا شايد مردم راه صحيح را بياموزند و به سعادت و پيروزى نايل شوند.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در تمام دوران رسالتش از نظر قولى و عملى در تهذيب نفوس و تكميل اخلاق اسوه بودند و فرمودند ((من به خاطر تكميل اخلاق مبعوث شدم )).(٣)

مشكل بشر در عدم رعايت فضايل و كسب رذائل و ميل به شهوات و اطاعت از شيطان است ، تا جائى كه عده اى همانند حيوانات زندگى مى كنند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عظيم الشاءن براى ترميم و مداواى اخلاق بشرى ، و فروكش شدن طغيانها و كنترل غرايز از هيچ نسخه اى دريغ نورزيدند و آنچه را لازم بود بيان كردند.

چون سعادت دنيوى و اخروى مدرس مى خواهد، و هر كسى نمى تواند راه افراط و تفريط را كاملا نشان دهد، و اعتدال را مبرهن سازد، خداوند كه خود حكيم على الاطلاق است همه انبياء بخصوص پيامبرمان را مربى و معلم اخلاق معرفى نموده است تا خلقش با پيروى از او راه انحراف را در پيش ‍ نگيرند و به رذائل نزديك نشوند و عزت دو سرا را قابل شوند.

در قرآن سوره اى به نام ((قصص )) است و آن خود دليل است كه : بشر احتياج به داستان و حكايت دارد.

از اول تا آخر قرآن جاى فراوان از انبياء و پادشاهان و قومها و... قصص نقل كرده است حتى سوره اى به نام قصص دارد همچنين درباره جنگ و صلح ، مسائل خانوادگى و اجتماعى و عقيدتى و مانند اينها را خداوند به زبان قصص و داستان بيان داشته است تا با خواندن آنها راه ترقى و تنزل و سقوط و صعود در همه زمينه ها بخصوص اخلاقى را مردم بفهمند و به كار گيرند.

تازه در سوره يوسفعليه‌السلام از اول تا آخرش داستان جناب يوسف و يعقوب و زليخا و برادران را نقل فرموده است ، و در اول سوره مى فرمايد اى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ((ما بهترين حكايات را وحى اين قرآن بر تو مى گوييم )).(٤)

و در آخر همين سوره مى فرمايد: ((همانا در حكايات آنان براى صاحبان عقل عبرت كامل خواهد بود)).(٥)

و واقعا يكى از شاهكارهاى قرآن همين حكايت يوسفعليه‌السلام است كه آن را ((احسن القصص ))نام نهاده و در آخرش هم فرموده : اين حكايات درس عبرت است براى كسانى كه مى خواهند متنبه شوند و پند بگيرند و شيوه انسانهاى كامل را در پيش گيرند.

اميرالمؤ منينعليه‌السلام در نهج البلاغه در اين باره به فرزندش امام حسنعليه‌السلام مى فرمايد:

((اگر چه من عمر (بسيار) نكردم ولى در كارهاى گذشتگان نگريستم و اخبارشان را انديشه نمودم و در آثار (باز مانده هاى آنان ) سير كردم ؛ انگار مانند يكى از آنان گرديده ام

گويا به سبب آنچه از تاريخ آنان به من رسيده است با همه آنان از اول تا به آخر بوده ام پس زندگى خوش و خوبيهاى آنها را از زندگى تيره و بد برگزيدم ، و سود و زيان را دانستم و از ميان آنها آنچه پسنديده بود برايت خلاصه كردم و آنچه را مجهول بود از تو بدور داشتم .))

حقير سالهاى قبل كتابى براى مداواى صفات رذيله در علم اخلاق به نام ((احياء القلوب )) نوشتم ؛ و در انديشه ام بود كه كتابى در حكايات اخلاقى را گرد آورى كنم ، تا اينكه قضاى الهى را مسافرت و جهت نصيب شد، و داعيه نوشتن بوجود آمد. اما با وجود عدم بضاعت كتب مورد نياز، به آنچه در دسترس بوده اكتفا كردم و بعون الله شروع به تحرير حكايات و قصص ‍ اخلاقى نمودم ، و براى هر موضوعى و در هر باب پنج حكايت را درج كردم

البته كتابى را نديدم به اين صورت تاءليف شده باشد، گر چه كتابهائى مانند نمونه معارف اسلام و پند تاريخ قريب سى سال پيش نوشته شده بود و ما هم از اين دو كتاب استفاده كرديم ، لكن در آن دو، آيات ، روايات ، اشعار و امثله هم درج شده بود، ولى ما فقط به ذكر قصص اكتفا كرديم و در بيان مطالب از آيت و روايت و اشعار و امثله كه هم حجم كتاب زياد مى شد و هم فهم آن براى همگان ميسر نبود، دورى كرديم

اين تاءليف براى عموم مردم از پير و جوان كه تا حدى خواندن و نوشتن را بدانند كافى است ، و مطالبى علمى يا حديثى كه تفهيم آن براى توده مردم مشكل بود تا حد امكان درج نكرديم

اگر چه بعضى از حكايات شايد جنبه عينى و حقيقى نداشته باشد، نظر ما جنبه تعليمى و عبرت آن است كه خوانندگان محترم از آن ياد گيرند.

در تعيين هر موضوع از يك قضيه ادعا نداريم كه فقط يك موضوع از يك قضيه استفاده مى شود كه ما درج كرديم ، بلكه موضوعات ديگر هم از بعضى قضايا مى شود استفاده كرد.

در نقل عبارات يا ترجمه فقط معناى تحت اللفظى آورده نشده است بلكه براى تفهيم از نقل به معنى و مفهوم و اشارات هم استفاده شده است

و براى عدم تداخل و اطاله كلام ، بعضى از موضوعات را نياورديم و بسنده كرديم به آنچه نظيرش را آورده ايم مثلا را آورديم و نظير او يعنى انفاق را نياورديم

براى خسته نشدن خواننده و تنوع از يك سرى داستانها مثل حكايت حكما و شاعران فقط استفاده نشده است بلكه متنوع آورديم تا خواننده در هنگام مطالعه خسته نشود و لذت بيشترى از قضايا ببرد.

از آنجائى كه امانت دارى بايد حفظ شود، هر حكايتى را از هر كتابى كه نقل كرديم با ذكر كتاب و جلد و صفحه متذكر شديم ، فقط در تصحيح و تنقيح و تغيير بعضى عبارات و كلمات براى روان تر شدن مطلب قلم به تحرير ما در آمده است

اميد است خوانندگان خود پس از خواندن قضايا و حكايات كمى انديشه كنند، پند و عبرت بگيرند، تا راهى نوين براى حركت به سوى مكارم اخلاق را در جان خود ايجاد كنند؛ و آنهايى كه انشاء الله داراى فضايل هستند، اين حكايات را براى ديگران به جهت ترميم يا مداواى نفوس ضعيف نقل كنند

سيد على اكبر صداقت

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين

مرداد ١٣٧٨

١ - : اخلاق

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

قال الله الحكيم :( وَإِنَّكَ لَعَلَى. خُلُقٍ عَظِيمٍ .)

در حقيقت تو اى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر نيكو خلقى عظيم آراسته اى ))(٦)

قال رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعثت لاتمم مكارم الاخلاق

من براى تكميل اخلاق نيك مبعوث شده ام(٧)

شرح كوتاه :

اخلاق خوب در دنيا جمال انسان است و موجب گشايش و سرور در آخرت است بوسيله آن دين صاحبش كامل ، و موجب قرب بحق مى شود هر نبى و ولى و برگزيده خدا داراى اخلاق نيك بودند، و هر مؤ منى بايد براى اينكه ميزان اعمالش سنگين تر باشد، به حسن اخلاق مزين شود.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: ((حاتم (خاتم ) زمان ما كسى است كه خوش اخلاق باشد، و سوء اخلاق صاحبش را به فشار قبر و جهنم مبتلا مى كند و در دنيا هم دوست داران كمى دارد.))

ميزان شناخت افراد فقط علم يا پول يا رياست نيست ، بلكه صفات پسنديده ايست كه دارنده آن نزد حق مقبول و نزد خلق ممدوح و ممتاز مى باشد(٨)

١- پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اسلام و نعيمان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

((نعيمان بن عمرو انصارى )) از قدماى صحابه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مردى مزاح و شوخ بوده است نوشته اند: روزى عربى از عشاير به مدينه آمد و شتر خود را پشت مسجد خوابانيد و به مسجد وارد شد و به حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد.

بعضى از اصحاب به نعيمان گفتند: اگر اين شتر را بكشى ، گوشت آن را تقسيم مى كنيم و بعد قيمتش را پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اعرابى خواهد داد.

نعيمان شتر را كه كشت ،: صاحبش سر رسيد و فرياد بر آورد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به داد خواهى خواست

نعيمان فرار كرد؛ و رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مسجد بيرون آمد و شتر اعرابى را كشته ديد، پرسيد: چه كسى اين كار را كرده است ؟ گفتند: نعيمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسى را فرستاد تا او بياورند او را در خانه ((ضباعة بنت زبير))(٩) يافتند كه نزديك مسجد بود. فرستاده را به محل مخفى گاه اشاره كردند كه درون گودالى با مقدارى علف تازه خود را پوشانده بود.

فرستاده به نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و همراه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با جمعى از اصحاب به منزل ((ضباعه )) آمدند، و جاى مخفى شدن نعيمان را نشان داد.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: علفها را از او دور كنيد، و آنها چنان كردند، نعيمان از مخفيگاه بيرون آمد.

پيشانى و رخسار او از آن علفهاى تازه ، رنگين شده بود فرمود: اى نعيمان اين چه كارى بود انجام دادى ؟

عرض كرد: يا رسول الله قسم به خدا آن كسانى كه شما را به محل مخفى من راهنمائى كردند به اين كار وادارم نمودند.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تبسم كنان رنگ علف را با دست مبارك خود از پيشانى و رخسار او دور كردند و قيمت شتر را به مرد اعرابى دادند.(١٠)

٢- خزيمة و پادشاه روم

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

((خزيمة ابرش )) پادشاه عرب بدون مشورت پادشاه روم كه از دوستان صميمى وى بود كارى انجام نمى داد رسول را به نزد او فرستاد، و از او درباره فرزندانش مشورت و نظر خواست او در نامه اش نوشت : من براى هر يك از دختران و پسران خويش مالى زياد و ثروتى فراوان قرار دادم كه بعد از من درمانده و مستمند نشوند. صلاح شما در اين كار چيست ؟

پادشاه روم جواب فرستاد كه : ثروت ، معشوق بى وفاست و دوام ندارد، بهترين خدمت به فرزندان اين است كه ، آنان را از مكارم اخلاق و خويهاى پسنديده برخوردار كنيد، تا در دنيا سبب دوام دولت و در آخرت سبب غفران باشد.(١١)

٣- سيره امام سجادعليه‌السلام

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

يكى از اقوام امام سجادعليه‌السلام ، نزد حضرتش آمد و شروع به ناسزا گفتن كرد. حضرت در جواب او چيزى نفرمودند چون از مجلس آن شخص ‍ برفت ، حضرت به اهل مجلس خود فرمود: شنيديد آنچه را كه اين شخص ‍ گفت الان دوست دارم كه با من بياييد و برويم نزد او تا جواب مرا از دشنام او بشنويد.

آنان گفتند: ما همراه شما مى آييم و دوست داشتيم كه جواب او را مى دادى حضرت حركت كردند و اين آيه شريفه را مى خواندند: ((آنان كه خشم خود را فرو نشانند و از بدى مردم در گذرند (نيكو كارند) و خدا دوستدار نكوكاران است .))(١٢)

راوى اين قضيه گفت : ما از خواندن اين آيه فهميديم كه حضرت به او خوبى خواهد كرد.

پس حضرت آمدند تا منزل آن شخص و او را صدا زدند و فرمودند كه به او بگويند على بن الحسينعليه‌السلام است

چون آن شخص شنيد كه حضرت آمده ، گمان كرد حضرت براى جواب گوئى دشنام آمده است !

حضرت تا او را ديدند فرمودند: اى برادر تو نزدم آمدى و مطالبى ناگوار و بد گفتى ، اگر آنچه گفتى از بدى در من است از خداوند مى خواهم كه مرا بيامرزد، و اگر آنچه گفتى در من نيست ، خداوند ترا بيامرزد.

آن شخص چون چنين شنيد ميان ديدگان حضرت را بوسيد و گفت : آنچه من گفتم در تو نيست ، و من به اين بدى ها سزاوارترم(١٣)

٤- على عليه‌السلام و كاسب بى ادب

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

در ايامى كه اميرالمؤ منينعليه‌السلام زمامدار كشور اسلام بود، اغلب به سركشى بازارها مى رفت و گاهى به مردم تذكراتى مى داد.

روزى از بازار خرمافروشان گذر مى كرد، دختر بچه اى را ديد كه گريه مى كند، ايستاد و علت گريه اش را پرسش كرد. او در جواب گفت : آقاى من يك درهم داد خرما بخرم ، از اين كاسب خريدم به منزل بردم اما نپسنديدند، حال آورده ام كه پس بدهم كاسب قبول نمى كند.

حضرت به كاسب فرمود: اين دختر بچه خدمتكار است و از خود اختيار ندارد، شما خرما را بگير و پولش را برگردان

كاسب از جا حركت كرد و در مقابل كسبه و رهگذرها با دستش به سينه علىعليه‌السلام زد كه او را از جلوى دكانش رد كند.

كسانى كه ناظر جريان بودند آمدند و به او گفتند، چه مى كنى اين على بن ابيطالبعليه‌السلام است !!

كاسب خود را باخت و رنگش زرد شد، و فورا خرماى دختربچه را گرفت و پولش را داد.

سپس به حضرت عرض كرد: اى اميرالمؤ منينعليه‌السلام از من راضى باش ‍ و مرا ببخش

حضرت فرمود: چيزى كه مرا از تو راضى مى كند اين است كه : روش خود را اصلاح كنى و رعايت اخلاق و ادب را بنمايى(١٤)

٥ - مالك اشتر

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

((مالك اشتر)) روزى از بازار كوفه مى گذشت با لباسى از كرباس خام و به جاى عمامه از همان كرباس بر سر داشت و به شيوه فقراء عبور مى كرد. يكى از بازاريان بر در دكانش نشسته بود، چون مالك را بديد به نظرش خوار و كوچك جلوه كرد و از روى استخفاف كلوخى(١٥) را به سوى او انداخت

مالك به او التفات ننمود و برفت كسى مالك را مى شناخت و اين واقعه را ديد، به آن بازارى گفت : واى بر تو هيچ دانستى كه آن چه كس بود كه به او اهانت كردى ؟

گفت : نه ، گفت : او مالك اشتر يار علىعليه‌السلام بود. آن مرد از كار بدى كه كرده بود لرزه به اندامش آمد و دنبال مالك روانه شد كه از او عذر خواهى كند. ديد به مسجدى آمده و مشغول نماز است صبر كرد تا نمازش تمام شد، خود را بر دست و پاى او انداخت و پاى او را مى بوسيد مالك سر او را بلند كرد و گفت : اين چه كارى است مى كنى ؟ گفت : عذر گناهى است كه از من صادر شده است كه ترا نشناخته بودم

مالك گفت : بر تو هيچ گناهى نيست ، به خدا سوگند كه به مسجد نيامدم مگر براى تو استغفار كنم و طلب آمرزش نمايم(١٦)

٢ - : احسان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

قال الله الحكيم :( إِنَّ اللَّـهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوا وَّالَّذِينَ هُم مُّحْسِنُونَ )

همانا خدا يار و ياور نيكوكاران است ))(١٧)

قال علىعليه‌السلام : عاتب اخاك بالاحسان اليه

برادر دينى خود را بجاى سرزنش ، احسان و نيكى كن ))(١٨)

شرح كوتاه :

نيكى و نيكوكارى از صفاتى است كه خداوند صاحب اين صفت را دوست دارد. همانطورى كه خداوند به ما احسان كرده است ، لازم است ما هم در برابر خوبى هاى مردم نيكى بيشترى نمايم

اگر كسى با ما بدى هم كرد براى تاءديب او، با احسان برخورد كنيم ، نه اينكه بدى را با بدى جواب دهيم كه موجب ازدياد كينه و دشمنى شود.

شيوه مردان الهى اين بود، كه اگر كسى به آنها سلام مى كردند، جواب سلام را بهتر كاملتر مى دادند؛ و اگر دستى براى نيكى بسوى آنها دراز مى شد افزون تر پاداش مى دادند.

دلهاى آدميان دوستدار نيكى كنندگان است ؛ و شيطان از اين عمل آدميان صورتش مجروح و دلش جريحه دار مى شود؛ و در اين راستاى محسن از منت گذاشتن ، احسان خود را خدشه دار نمى كند.

١ - يهودى و زرتشتى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

مرد يهودى و فقير با شخصى آتش پرست كه مال زياد داشت ، به راهى مى رفتند، آتش پرست شترى داشت و اسباب سفر نيز همراه داشت ؛ از يهودى سؤ ال كرد: مذهب و مرام تو چيست ؟

گفت : عقيده ام آن است كه جهان را آفريدگارى است و او را پرستش مى كنم و به او پناه مى برم ، و هر كس موافق مذهب من مى باشد به او نيكى مى كنم و هر كس مخالف مذهب من است خون او را بريزم

يهودى از آتش پرست سؤ ال كرد: مرام تو چيست ؟ گفت : خود و همه موجودات را دوست مى دارم و به كسى بدى نمى كنم و به دوست و دشمن احسان و نيكى مى كنم اگر كسى با من بدى كند به او جز با نيكى رفتار نكنم ، به سبب آنكه مى دانم كه جهان هستى را آفريدگارى است يهودى گفت : اين قدر دروغ مگو كه من همنوع تو هستم ، و تو روى شتر با وسايل مسافرت مى كنى و من با پاى پياده با تهى دستى ، نه از خوراك خود مى دهى و نه سوار بر شترت مى نمايى

آتش پرست از شتر پياده شد و سفره غذا را در مقابل يهودى پهن كرد يهودى مقدارى نان خورد و با خواهش بر شتر او نشست تا خستگى بگيرد. مقدارى راه كه با يكديگر حركت كردند، يهودى ناگهان تازيانه بر شتر نواخت و فرار نمود. آتش پرست هر چند فرياد كرد: كه اى مرد من به تو احسان نمودم آيا اين جزاى احسان من است كه مرا در بيابان تنها بگذارى ، فايده اى نكرد. يهودى با فرياد مى گفت : قبلا مرام خود را به تو گفتم كه هر كس مخالف مرام من است او را هلاك كنم

آتش پرست رو به آسمان كرد و گفت : خدايا من به اين مرد نيكوئى كردم و او بدى نمود، داد مرا از او بستان

اين گفت و به راه خود ادامه داد. هنوز مقدارى راه را نپيموده بود كه ناگهان چشمش به شترش افتاد كه ايستاده و يهودى را بر زمين انداخته و تمام بدنش مجروح و ناله اش بلند است

خوشحال شد و شتر خود را گرفت و بر آن نشست و مى خواست حركت كند كه ناله يهودى بلند شد: اى مرد نيكوكار تو ميوه احسان را چشيدى و من پاداش بدى را ديدم ، اينك به عقيده خودت از راه احسان رومگردان و به من نيكى كن و مرا در اين بيابان رها مكن

او بر يهودى رحم و شفقت نمود او را بر شتر خويش سوار كرد و به شهر رساند.(١٩)

٢ - امام حسين عليه‌السلام و ساربان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

امام صادقعليه‌السلام فرمود: زنى در كعبه طواف مى كرد و مردى هم پشت سر آن زن مى رفت آن زن دست خود را بلند كرده بود كه آن مرد دستش را به روى بازوى آن زن گذاشت ؛ خداوند دست آن مرد را به بازوى آن زن چسبانيد.

مردم جمع شدند حتى قطع رفت و آمد شد. كسى را به نزد امير مكه فرستادند و جريان را گفتند. او علما را حاضر نمود، و مردم هم جمع شده بودند كه چه حكم و عملى نسبت به اين خيانت و واقعه كنند، متحير شدند! امير مكه گفت : آيا از خانواده پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسى هست ؟

گفتند: بلى حسين بن علىعليه‌السلام اينجاست شب امير مكه حضرت را خواستند و حكم را از حضرتش پرسيدند.

حضرت اول رو به كعبه نمود و دستهايش را بلند كرد و مدتى مكث فرمود: و بعد دعا كردند. سپس آمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوى آن زن جدا نمودند. امير مكه گفت : اى حسينعليه‌السلام آيا حدى نزنم ؟ گفت : نه

صاحب كتاب گويد: اين احسانى بود كه حضرت نسبت به اين ساربان كرد اما همين ساربان در عوض خوبى و احسان حضرت در تاريكى شب يازدهم به خاطر گرفتن بند شلوار امام دست حضرت را قطع كرد.(٢٠)

٣ - ابوايوب انصارى

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

يكى از اصحاب بزرگ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ((ابوايوب انصارى )) بود. موقعى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مكه به مدينه هجرت كردند، همه قبايل مدينه تقاضا كردند كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر آنان فرود آيد! پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هر جا شترم نشست همانجا را انتخاب كنم تا اينكه نزديك خانه هاى ((بنى مالك بن النجار)) رسيد در محلى كه بعدها درب مسجد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قرار گرفت ، شتر به زمين نشست پس از اندكى برخاست و به راه افتاد، باز به محل اول برگشت و به زمين نشست

مردم نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و هركس او را به خانه خودش ‍ دعوت مى كرد. ابوايوب فورى خورجين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را از پشت شتر گرفت و به خانه خود برد.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خورجين چه شد؟ گفتند: ابوايوب آن را به خانه خود برد. فرمود: شخص بايد همراه بارش و به خانه ابوايوب تشريف بردند و تا موقعى كه خانه هاى اطراف مسجد ساخته شد در خانه ابوايوب تشريف داشتند.

اول در اطاق پايين و همكف بودند بعد ابوايوب عرضه داشتند يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مناسب نيست شما در طبقه پايين و ما در طبقه فوقانى باشيم ، خوب است شما بالا تشريف ببريد.

حضرت قبول كردند و دستور دادند اثاثيه را به طبقه فوقانى ببرند. او در تمام جنگها همانند بدر و احد و غزوات در ركاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با دشمنانش مى جنگيد و شهامتهاى بزرگى از خود نشان مى داد.

در جنگ خيبر پس از پيروزى در برگشت پشت خيمه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نگهبانى مى داد وقتى صبح شد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: بيرون خيمه چه كسى است ؟ عرض كرد: منم ابوايوب دوباره پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خدا ترا رحمت كند. ((آرى ابوايوب از راه احسان و نيكى با مال و جان اين دعاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نصيب او شد.))(٢١)

٤ - جزاى اشعار

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

روز نوروزى ((منصور دوانيقى )) كه بعد از برادرش ابوالعباس سفاح به خلافت رسيد امام كاظمعليه‌السلام را امر كرد كه در مجلس روز عيد بنشيند و مردم براى تبريك بيايند و هداياى خود را نزدش بگذارند و حضرت آنها را قبول كند.

حضرت فرمود: عيد نوروز عيد سنتى فارس (ايرانيان ) است و در اسلام درباره آن چيزى وارد نشده است

منصور گفت : اين كار را به خاطر سياست لشگر و سپاه مى كنم ، شما را به خداوند عظيم سوگند مى دهم كه قبول كنيد و در مجلس بنشينيد، حضرت هم قبول كردند و در مجلس نشستند و اعيان لشگر و امراء و مردم خدمتش ‍ شرفياب مى شدند و تهنيت مى گفتند، و هدايا را نزد حضرتش ‍ مى گذاشتند.

منصور خادمى را موكل كرده بود كه نزد حضرت بايستد و اموال را كه مى آورند ثبت و ضبط كند. آخرين نفرات از مردم ، پيرمردى بود كه وارد شد و عرض كرد:

يابن رسول الله من مردى فقير مى باشم و مالى ندارم كه براى شما هديه بياورم وليكن هديه من سه بيت شعرى است كه جدم در مرثيه جد شما حسين بن علىعليه‌السلام سروده ، اشعار را خواند(٢٢)

حضرت فرمود: هديه شما را قبول كردم ، و در حقش دعاى خير كرد.

پس سر خود را به طرف خادم منصور بلند كردند و فرمود: برو نزد منصور و او را از اين اموال جمع شده خبر بده و بگو چه بايد كرد؟

خادم رفت و برگشت و گفت : امير مى گويد تمام آن را به شما بخشيدم در هر راهى كه مى خواهى صرف كن

پس حضرت به آن پيرمرد فرمود: تمام اين اموال را بردار كه همه را به تو بخشيدم(٢٣)

٥ - يوسف عليه‌السلام و برادران

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

بعد از آنكه برادران با حيله يوسفعليه‌السلام را به بيرون شهر بردند و او را زدند و درون چاه انداختند؛ و پدر را در غم يوسف به حزن و گريه دائمى وادار كردند... سالها گذشت تا فهميدند برادرشان پادشاه مصر شد و بالاخره با پدر و برادران نزدش رسيدند.

يوسفعليه‌السلام نخستين جمله اى را كه گفت اين بود: ((خداى من ! به من احسان كرد كه مرا از زندان بيرون آورد.))

اينكه از گرفتارى چاه و به دنبالش بردگى خود نامى به زبان نياورد، ظاهرا از روى جوانمردى بود كه نخواست برادران را خجالت زده كند و آزارهائى را كه از آنها ديده بود اظهار كند و آن خاطرات تلخ را تجديد نمايد.

بعد فرمود: اين شيطان بود كه برادرانم را وادار كرد تا آن اعمال نابجا را نسبت به من انجام دهند و مرا به چاه افكنند و پدر را به فراق من مبتلا كنند؛ اما خداى سبحان اين احسان را فرمود: كه همان رفتار نابجاى آنها را مقدمه عزت و بزرگى ما خاندان قرار داد!

اين هم از بزرگوارى يوسفعليه‌السلام بود كه رفتار ظالمانه برادران را نسبت به خود به شيطان منسوب داشت و او را مقصر اصلى دانست تا برادران شرمنده نشوند و راه عذرى براى كارهاى خويشتن داشته باشند.

فرمود: ((امروز بر شما ملامتى نيست )) و از جانب من آسوده خاطر باشيد كه شما را عفو كردم و گذشته ها را ناديده مى گيرم و از طرف خداى تعالى نيز مى توانم اين نويد را به شما بدهم و از وى بخواهم كه ((خدا نيز از گناه شما درگذرد زيرا او مهربانترين مهربانان است .))

((آرى بدون شك هر كس تقوا و صبر پيشه سازد(٢٤) خداوند پاداش ‍ نيكوكاران را تباه نمى كند.))(٢٥)

درسى كه حضرت يوسفعليه‌السلام نسبت به بديهاى برادران به همگان داد، احسان نيك در مقابل بدى كردار آنان بود كه انشاء الله ما هم بتوانيم نسبت به برادران دينى اين چنين باشيم

٣ - : اخلاص

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

قال الله الحكيم :( فَاعْبُدِ اللَّـهَ مُخْلِصًا لَّهُ الدِّينَ )

: خداى را پرستش كن و دين را براى او خالص گردان .))(٢٦)

قال علىعليه‌السلام : اخلص يجز منه القليل

: عمل را با اخلاص بجا بياور كه اندك آن تو را كفايت مى كند.(٢٧)

شرح كوتاه :

قبولى همه اعمال كليدش اخلاص است هر كس خدا عملش را قبول كند اگر چه حدش كم باشد مخلص است ؛ و آنكس كه عملش زياد باشد و خدا قبول نكند مخلص نيست

مخلص با مجاهدات روح خود را از رذائل ذوب مى كند و خون خود را در نيت و عمل بذل مى كند تا حق تعالى از او بپذيرد.

مراحل نيت و علم و عمل به تزكيه و تصفيه وابستگى دارد، اگر مخلص ‍ مراعات باطن را نمود به توحيد رسيده است كمترين حد اخلاص آنست عبد آنچه در توان دارد بذل كند، و براى كارش اجر و ارزشى نبيند(٢٨)

١- سه نفر در غار

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: سه نفر از بنى اسرائيل با يكديگر هم سفر شدند و به مقصدى روان شدند. در بين راه بارى ظاهر شد و باريدن آغاز نمود، خود را پناهنده به غارى نمودند.

ناگهان سنگى درب غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب ، ظلمانى ساخت راهى جز آنكه به سوى خدا روند نداشتند. يكى از آنان گفت خوب است كردار خالص و پاك خود را وسيله قرار دهيم ، باشد كه نجات يابيم ، و هر سه نفر اين طرح را قبول كردند.

يكى از آنان گفت : پروردگارا تو خود مى دانى كه من دختر عمويى داشتم كه در كمال زيبائى بود، شيفته و شيداى او بودم ، تا آنكه در موضعى تنها او را يافتم ، به او در آويختم و خواستم كام دل برگيرم كه آن دختر عمو سخن آغاز كرد و گفت : اى پسر عمو از خدا بترس و پرده عفت مرا مدر. من به اين سخن پاى بر هواى نفس گذاردم و از آن كار دست كشيدم ، خدايا اگر اين كار از روى اخلاص نموده ام و جز رضاى تو منظورى نداشتم ،اين جمع را از غم و هلاكت نجات ده ناگاه ديدند آن سنگ مقدارى دور شد و فضاى غار كمى روشن گرديد.

دومى گفت : خدايا تو مى دانى كه من پدر و مادرى سالخورده داشتم ، كه از پيرى قامتشان خميده بود، و در همه حال به خدمت آنان مشغول بودم شبى نزدشان آمدم كه خوراك نزد آنان بگذارم و برگردم ، ديدم آنان در خوابند، آن شب تا صبح خوراك بر دست گرفته نزد آنان بودم و آنان را از خواب بيدار نكردم كه آزرده شوند.

پروردگارا اگر اين كار محض رضاى تو انجام دادم ، در بسته به روى ما بگشا و ما را رهائى ده ؛ در اين هنگام مقدارى ديگر سنگ به كنار رفت سومى عرض ‍ كرد: اى داناى هر نهان و آشكارا، تو خود مى دانى كه من كارگرى داشتم ؛ چون مدتش تمام شد مزد وى را دادم ، و او راضى نشد و و بيش از آن اندازه طلب مزد مى كرد، و از نزدم برفت

من آن وجه را گوسفندى خريدارى كرم و جداگانه محافظت مى نمودم كه در اندك زمان بسيار شد. بعد از مدتى آن مرد آمد و مزد خود را طلب نمود. من اشاره به گوسفندان كردم آن گمان كرد كه او را مسخره مى كنم ؛ بعد همه گوسفندان را گرفت و رفت.(٢٩)

پروردگارا اگر اين كار را براى رضاى تو انجام داده ام و از روى اخلاص بوده ، ما را از اين گرفتارى نجات بده در اين وقت تمام سنگ به كنارى رفت و هر سه با دلى مملو از شادى از غار خارج شدند و به سفر خويش ادامه دادند.(٣٠)

٢ - على عليه‌السلام بر سينه عمرو

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

عمرو بن عبدود شجاعى بود كه با هزار سوار و مرد جنگى برابرى مى كرد. در جنگ احزاب مبارز طلبيد، هيچ كس از مسلمين جراءت مبارزه با او را نداشت

تا اينكه حضرت علىعليه‌السلام خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و اجازه مبارزه با او را پيشنهاد كرد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: اين عمرو بن عبدود است

حضرت عرض كرد: من هم على بن ابيطالبم و به طرف ميدان حركت كرد و مقابل عمرو ايستاد

بعد از مبارزه حساس ، عاقبت علىعليه‌السلام عمرو را بر زمين انداخت و بر روى سينه او نشست(٣١)

صداى فرياد مسلمين بلند شد و پيوسته به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گفتند: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بفرماييد علىعليه‌السلام در كشتن عمرو تعجيل نمايد.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرمود: او را به خود واگذاريد، او در كارش ‍ داناتر از ديگران است هنگامى كه سر عمرو را حضرت جدا نمود، خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد. فرمود: يا علىعليه‌السلام چه شد كه در جدا كردن سر عمر توقف نمودى ؟

عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم موقعى كه او را بر زمين انداختم مرا ناسزا گفت : من غضبناك شدم ، ترسيدم اگر در حال خشم او را بكشم ، اين عمل از من به واسطه تسلى خاطر و تشفى نفس صادر شود، ايستادم تا خشمم فرو نشست آنگاه از براى رضاى خدا و در راه فرمانبردارى او سرش را از تن جدا كردم

آرى براى اين اخلاص و مبارزه با ارزش ، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

((شمشير على در روز جنگ خندق(٣٢) با ارزش تر از عبادت جن و انس ‍ است .))(٣٣)