• شروع
  • قبلی
  • 18 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 1393 / دانلود: 744
اندازه اندازه اندازه
نمونه هایی از فضائل و سیره فردی امام علی بن الحسین (علیه السلام)

نمونه هایی از فضائل و سیره فردی امام علی بن الحسین (علیه السلام)

نویسنده:
فارسی

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.

نمونه هایی از فضائل و سیره فردی امام علی بن الحسینعليه‌السلام

نویسنده: سید علی اکبر قریشی

عبادت امام سجاد عليه‌السلام از زبان امام صادق عليه‌السلام

۱- روزی امام صادقعليه‌السلام از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه ذکری به میان آورد و او را تعریف کرد و فرمود: به خدا قسم علی بن ابی طالب لقمه حرامی در دنیا نخورد تا از دنیا رفت. و هیچ وقت دو کار برای او پیش نیامد که خدا از آنها راضی بود مگر آن که سخت ‌ترین آن دو را انتخاب نمود.

و هیچ گرفتاری برای رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله پیش نیامد مگر آنکه برای رفع آن، علی بن ابی طالب را خواست زیرا که به او اعتماد داشت.

و هیچ کس از این امت طاقت عمل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله نیاورد مگر علی بن ابی طالبعليه‌السلام ، و آنگاه که کاری انجام می داد خود را میان بهشت و جهنم می دید، ثواب خدا را امید داشت و از عقابش می ترسید.

هزار بنده آزاد کرد که در آزادی آنها رضای خدا را می خواست و همه آنها را با زحمت دست و عرق پیشانی خریده بود.

او به خانواده خویش روغن زیتون، سرکه و خرما می داد (و خود نان جو می خورد).

لباسش جز از کرباس نبود و اگر آستینش بلند بود، قیچی می خواست و اضافه آن را می برید، از فرزندان و خانواده‌اش در لباس و فقه علی بن الحسین از همه به او شبیه‌تر بود.

روزی ابو جعفر (امام باقرعليه‌السلام )، پسرش وارد محضر او شد، دید از عبادت به حالی رسیده که کسی به حال او نرسیده است، رنگش از کثرت بیداری زرد شده، چشمانش از کثرت گریه جراحت سفیدی درآورده، پیشانیش از کثرت سجده مجروح گشته، بینیش از کثرت سجده پینه بسته و ساقها و پاهایش از کثرت ایستادن در نماز ورم کرده بود.

ابوجعفرعليه‌السلام فرمود: از دیدن حالش خودداری نتوانسته و به گریه افتادم، دیدم او به فکر فرو رفته است، بعد از کمی به من متوجه شد و فرمود: پسر عزیزم بعضی از آن جزوه‌ها را که عبادت جدت علی بن ابیطالب در آنها نوشته شده بود به من بده آنها را به محضرش آوردم مقدار کمی خواند، بعد به حالت ناراحتی به زمین گذاشت و فرمود : «من یَقْوی علی عبادة علی عليه‌السلام » چه کسی می تواند مانند علی بن ابیطالب عبادت و تهجد داشته باشد.(۱)

فیاض

۲- عبدالله بن موسی از جدش نقل کرده:

مادرم فاطمه بنت الحسینعليه‌السلام مرا امر می کرد تا محضر دائیم علی بن الحسینعليه‌السلام باشم، من هیچ وقت محضر او نرفتم مگر آن که با خیر و فایده‌ای بیرون آمدم یا خشیت و خوفی از خدا در قلب من پیدا شد از آن خشیتی که در او می دیدم و یا علمی که از وی استفاده کردم.(۲)

توشه سفر آخرت

۳- ابن شهاب زهری در شبی سرد و بارانی آن حضرت را در مدینه دید که آردی بر دوش می کشد، گفت: یابن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله این چیست؟

امام فرمود: سفری دارم، برای آن توشه‌ای آماده کرده‌ام، می خواهم در جای محفوظی بگذارم که وقت رفتن با من باشد.

گفت: یابن رسول الله! بدید غلام من آن را بردارد،امام راضی نشد. گفت: پس بدهید من به جائی که می خواهید ببرم و شما زحمت نکشید. امام فرمود: نه، می خواهم آنچه را که در سفر به من یاری می کند و وارد شدنم را به آنجا که وارد می شوم نیکو می گرداند خودم ببرم و اضافه کرد: زهری! تو را به خدا پی کار خودت برو و مرا به حال خودم واگذار.

ابن شهاب گوید: بعد از چندی آن حضرت را دیدم که به سفر نرفته است. گفتم: یابن رسول الله! اثری از سفر در شما نمی بینم؟! فرمود: سفرم آن نیست که تو گمان کردی بلکه نظرم سفر مرگ بود و برای آن آماده می شدم، آماده شدن برای مرگ، دوری از حرام و احسان در راه خیر است. «قال بلی یا زُهْریّ لیس هو کما ظننت ولکنه الموت و له اَستعِدّ، انّما الاستعداد للموت تَجنّب الحرام و بذلُ الندّی فی الخیر ».(۳)

دعا برای مختار

۴- وقتی که ابراهیم پسر مالک اشتر، عبیدالله بن زیاد لعین را در کنار رودخانه «خاذر» کشت، سر او و سرهای دیگران را پیش مختار بن ابی عبیده فرستاد. مختار سر ابن زیاد را به محضر محمد حنفیه و امام سجادعليه‌السلام فرستاد، سر عبیدالله را وقتی محضر امام آوردند که طعام میل می فرمود.

فرمود: وقتی که مرا در کوفه به مجلس ابن زیاد آوردند او طعام می خورد و سر بریده پدرم در کنار او بود.

گفتم: خدایا! مرا نمیران تا سر ابن زیاد را به وقت طعام خوردن پیش من آورند، خدا را حمد می کنم که دعای مرا اجابت فرمود، بعد گفت: سر ابن زیاد را به دور اندازند و در روایت ابن نما آمده که امام سجده شکر کرد و فرمود: «الحمدلله الذی اَدرکَ لی ثاری من عدوّی و جزی اللّه المختار خیراً »(۴)

عفو و گذشت

۵- هشام بن اسماعیل بن هشام که از طرف عبدالملک بن مروان حاکم مدینه بود با اهل بیت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله بد بود و امام سجادعليه‌السلام را بسیار اذیت می کرد، چون پس از عبدالملک بن مروان او از حکومت مدینه عزل شد، ولید بن عبدالملک دستور داد او را در یک محل عمومی نگاه داشته و ندا کردند هر که از وی شکایتی و یا در گردن وی حقی دارد بیاید و دادخواهی کند.

او گفت: از هیچ کس ترسی ندارم جز علی بن الحسین که به او اذیت کرده‌ام امام صلوات الله علیه بر او گذشت که او را کنار خانه مروان نگاه داشته بودند، او به امام سلام کرد، حضرت به خواص خویش فرموده بود به وی متعرض نشوند آنگاه امام نه تنها متعرض او نشد، بلکه به وی پیغام فرستاد، اگر به مال احتیاج داری بگو ما قدرت دادن آن را داریم و از من و کسان من خاطر جمع باش.

هشام بعد از دانستن این مطلب فریاد کشید: «الله اعلم حیث یجعل رسالته» ابن سعد در طبقات از عبدالله پسر امامعليه‌السلام نقل کرده چون هشام بن اسماعیل معزول شد... پدرم ما را جمع کرد و فرمود: این مرد عزل شده و دستور داده‌اند که او را بر سر راه نگاه دارند تا هر که شکایت دارد از وی دادخواهی بکند کسی از شما متعرض او نشود.

گفتم: پدرجان! چرا نکنیم به خدا خاطره‌های تلخی از او داریم، چنین روزی را آرزو می کردیم؟! فرمود: پسر عزیزم!

او را به خدا واگذاریم. عبدالله گوید: به خدا قسم کسی از آل حسینعليه‌السلام متعرض او نشد تا کارش به پایان رسید.(۵)

ناگفته نماند: عادت اهل بیتعليه‌السلام آن بود که به افتاده متعرض نمی شدند.

عظمت خداوند در نظر امام سجادعليه‌السلام

۶- ابوبصیر گوید: امام باقرعليه‌السلام فرمود: پدرم زنی داشت که از خوارج بود...(۶) یکی از غلامان آن حضرت به وی گفت: یابن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله ! در خانه شما زنی است که از جدت علی بن ابی طالب بیزاری می کند؟ پدرم او را طلاق داد.

او پیش امیر مدینه رفت و شکایت کرد که علی بن الحسین مهریه مرا نمی دهد امیر مدینه به پدرم گفت: یا علی بن الحسین! یا باید سوگند بخورید که صداق او را داده‌اید و یا باید مهریه‌اش را بدهید.

امام فرمود: پسرم! برخیز و برای این زن چهار صد دینار بیاور، گفتم: پدرجان فدایت شوم مگر شما به حق نیستید؟!! فرمود: بلی ولی من خدا را بزرگتر از آن می دانم که برای پول به او قسم بخورم: «فقلت له یا ابة جُعلت فداک اَلستَ مُحّقاً؟ فقال لی: بلی یا بنی ولکنّی اَجللتُ الله ان احلف به یمین صبر »(۷)

آری این مطالب تا اعماق روح انسان اثر می کند.

بیست سال گریه

۷- امام سجاد صلوات الله علیه بر مصیبت پدرش بیست سال گریست. هیچ وقت طعامی به محضر او نیاوردند مگر آن که چشمهایش پر از اشک گردید، روزی یکی از غلامانش گفت: یابن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله آیا وقت تمام شدن غصه‌ات نرسید ؟! «اما آن لحزنک ان ینقضی ؟! »

امام فرمود: وای بر تو، یعقوب پیامبر دوازده پسر داشت، خداوند یکی را از پیش او برد، چشمهایش از کثرت گریه سفید و نابینا گردید، موی سرش سفید شد، پشتش خم گردید، با آن که پسرش در دنیا زنده بود.

اما من با دو چشمم دیدم که پدرم و برادرم و عموهایم و هفده نفر از خانواده‌ام همه در کنار من به خون غلطیده بودند. چطور اندوه من تمام شود ؟!

«و یحک انّ یعقوب النّبی عليه‌السلام کان له اِثنی عشر ابنا فغیّبَ اللّه واحداً منهم فابیضّت عیناه من کثرة بکائه علیه و شاَب رأسه من الحزن وَاْحدَوَْدَب ظَهرُه من الغمّ و کان ابنه حیّاً فی الدنیا و انا نظرت الی ابی و اخی و عمّی و سبعة عشر من اهل بیتی مقتولین حولی فکیف ینقضی حزنی »(۸)

بزرگوای و کرامت

۸- زمخشری در ربیع الابرار نقل کرده: چون یزید بن معاویه مسلم بن عقبه را به جنگ اهل مدینه فرستاد و گفت: پس از شکست آنان، زنانشان بر سپاهیان شام مباح است (ولی به وی سفارش کرد که متعرض امام سجادعليه‌السلام نشود) علی بن الحسینعليه‌السلام در آن ماجرای شوم، چهار صد زن را با فرزندانشان و حشمشان تکفّل فرمود، و آنها را با خانواده خود قرار داد و تا لشکریان مسلم در مدینه بودند آنها را اطعام کرد، یکی از آن زنان قسم خورد که در خانه پدرش و مادرش آن احترام را ندیده است که از آن حضرت دید.(۹)

این بود قطره‌ای از دریای فضائل سید الساجدین صلوات الله علیه که برای نمونه نقل شد.

مناجات طی الارض‌

۹- حماد بن حبیب کوفی می گوید:

در راه مکه در منزلی به نام «زباله» از قافله کنار ماندم، غریب و ناشناس در بیابانی سرگردان گردیدم، چون شب فرا رسید بالای درخت بلندی رفتم تا از خطر محفوظ مانم و آنگاه که تاریکی کامل شد، جوانی را دیدم می آید، لباسهای سفیدی بر تن داشت و بوی مشک از او به مشام می رسید.

آنچه توانستم خود را مخفی کردم تا اصلاً متوجه من نشود، دیدم آماده نماز شد و ایستاد و می گفت:

«یا من حاز کلّ شی‌ءٍ ملکوتاً و قهر کلّ شی‌ءٍ جبروتاً أَولِج قلبی فرحَ إلاقبال علیک و ألحقنی بمیدان المطیعین لک ».

ای خدایی که حکومت تو به همه کاینات احاطه کرده و قدرت تو بر همه موجودات غلبه نموده است، شادی روبرو شدن با تو را به قلب من داخل فرما و مرا به میدان اطاعت کنندگانت وارد کن.

آنگاه شروع به نماز کرد، چون اعضایش آرام و حرکاتش ساکن شد، آهسته از درخت پایین آمدم، دیدم در آن جا چشمه آبی هست، من نیز وضو گرفته پشت سرش ایستادم، در نظرم محرابی نمایان شد گویی در همان وقت ممثل شده بود، او به هر آیه‌ای که می رسید و در آن وعده رحمت با عذاب بود با ناله و انین آن را تکرار می کرد و چون ظلمت شب شروع به رفتن کرد، ایستاد و چنین می گفت:

«یا من قصده الضالّون فاصابوه مرشداً و أمّه الخائفون فوجدوه مَعقِلاً و لجأ الیه العابدون فوجدوه مَوئلاً، مَتی راحة من نصب لغیرک بدنه و مَتی فرح من قصد سواک بنیّته الهی قد تقشّع الظّلام و لم اقض من خدمتک و طراً و لا من حیاض مناجاتک صدراً، صل علی محمد و آله و افعل بی اولی الامرین بک یا ارحم الراحمین ».

ای آن که گمراهان او را قصد کرده و یافته‌اند که راهنماست و خائفان او را امید داشته و دیده‌اند که ایمن دهنده است و بندگان به او پناه برده و دیده‌اند که محل پناه است، کِی راحت خواهد شد آن که بدن خویش را برای غیر تو به زحمت انداخته و کی شاد خواهد شد آن که در نیّتش غیر تو را قصد کرده است.

الهی ظلمت شب با آمدن صبح شکافته شد حال آن که من از عبادت تو کامی نبرده‌ام و از حوضهای مناجات تو سینه‌ای پر ننموده‌ام، بر محمد و آل محمد صلوات فرست و با من از رحمت و غضب، آنرا کن که بر تو سزاوارتر است ای ارحم الراحمین.

حماد گوید: ترسیدم که برود و ندانم کیست، به او چسبیدم و گفتم: تو را قسم می دهم به خدایی که خستگی رنج را از تو برده و لذت خوف و عبادت را به تو ارزانی داشته است، از تو بر من رحمت و رأفتی برسد، من راه را گم کرده و از قافله درمانده‌ام، فرمود: اگر توکلت راست باشد گمراه نمی شوی، با من بیا و دنبال من باش، چون به زیر آن درخت رسید، دست مرا گرفت، گمان کردم که زمین زیر پای من کشیده می شود، چون هوا روشن شد فرمود: تو را بشارت باد که اینجا مکه است، من صدای اهل آنجا را شنیده و حاجیان را دیدم.

به او گفتم: تو را قسم می دهم به خدایی که رحمت او را در روز قیامت و روز احتیاج امید داری تو کیستی؟ فرمود: حالا که قسم دادی می گویم، من علی بن الحسین بن علی بن ابی طالبم.(۱۰)

حماد بن حبیب کوفی بنابر نقل رجال شیخ از اصحاب امام صادقعليه‌السلام است، جریان طی الارض یکی از واقعیات و از مصادیق ولایت تکوینی است و در سوره نمل آیه ۴۰ :( قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ ...) نقل شده که آصف بن برخیا وزیر سلیمان، تخت ملکه سبأ را نزد سلیمان آورد و در حالات امام جوادعليه‌السلام نظیر آن آمده است.

امام عليه‌السلام و طاووس یمانی‌

۱۰- طاووس یمانی می گوید: در مکه در «حجر اسماعیل» بودم دیدم مردی مشغول نماز است، دقت کردم متوجه شدم که علی بن الحسین (امام سجادعليه‌السلام ) است، پیش خود گفتم: ای نفس! این مرد نیکوکاری از اهل بیت رسالت است و الله دعای او را غنیمت شمرده و خواهم دید چه دعایی می کند؟ چون از نماز فارغ شد دست به دعا برداشت و می گفت:

«سَیّدی سَیّدی هذه یدای قدمددتهما الیک بالذنوب مملوّةٌ و عینای بالرّجاء ممدودة و حقّ لمن دعاک بالندم تّذللاً ان تُجیبه بالکرم تفضّلاً »

ای خدا، آقای من، آقای من، این دو دست من است که پر از گناهان به درگاه تو بلند کردم و دو چشمانم به امید به درگاه تو باز شده است، سزاوار است با بزرگواری و تفضّل کسی را که با تذلّل و فروتنی تو را می خواند جواب بدهی. مولای من! آیا مرا از اهل شقاوت آفریده‌ای تا بر حال خویش پیوسته گریه کنم، یا از اهل سعادت آفریده‌ای تا به امید بشارت دهم.

مولای من! آیا برای عمودهای آتشین جهنم اعضا مرا خلق کرده‌ای؟! یا برای نوشیدن آب جوشان آتش، روده‌های مرا به وجود آورده‌ای؟

مولای من! اگر بنده‌ای می توانست از مولای خود فرار کند، من اولین فرار کنندگان از تو بودم اما می دانم که از چنگ تو فرار نتوانم.

سید من! اگر می دانستم که عذاب من بر حکومت تو می افزاید از تو برای عذاب صبر می خواستم ولی می دانم که اطاعت طاعتگران بر حکومت تو اضافه نمی کند و گناه گناهکاران از حکومتت نمی کاهد.

مولای من! من کیستم؟ موقعیت من کدام است؟ با بزرگواری خود مرا ببخش، با پرده پوشی خود بزرگم کن، و با آقایی خود از ملامت من درگذر.

«إلهی و سیّدی ارْحمنی مَصُروعاً علی الفراش تَقَلّبنی اَیدی اَحِبّتی و ارحمنی مطروحاً علی المُغتسل یَغْسلنی صالحٌ جیرتی و ارْحمنی محمولاً قد تَناول الاقرباءُ اَطراف جَنازتی و ارحم فی ذلک البیت الظّلْم وَحْشتی و غُربتی و وحدتی ».

معبود من، مولای من، رحم کن مرا آن وقت که در بستر مرگ افتاده باشم و دوستانم مرا رو به قبله کنند، رحم کن بر من آن وقت که در غسلگاه انداخته شوم و همسایگان نیکوکارم مرا غسل دهند، رحم کن بر من آنگاه که بالای دست تشییع کنندگان حمل می شوم و خویشانم اطراف جنازه‌ام را گرفته‌اند، رحم کن بر وحشت من و غربت من و تنهائی من در آن قبر پر از ظلمت و تاریکی.(۱۱)

آنگاه گریست و گفت: سبحانک تو را گناه می کنند که گویا نمی بینی، حلم نشان می دهی که گویا به تو معصیت نکرده‌اند، با حسن معامله به بندگانت محبت می کنی که گویا تو به آنها محتاجی. حال آن که مولای من تو از آنها بی‌نیازی، سپس به سجده افتاد.

طاووس گوید: به کنار او آمدم، سرش را برداشته و بر زانوی خود گذاشتم، گریستم اشک چشمانم بر صورت او ریخت، برخاست و نشست و فرمود: این کیست که مرا از یاد خدایم مشغول کرد؟

گفتم: منم، طاووس یمانی، یابن رسول الله. این ناله و بی تابی چیست؟ باید ما چنین کنیم که عاصی و جانی هستیم، پدرت حسین بن علی، مادرت فاطمه زهرا و جدت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله است، امام فرمود:

«هیهاتَ هیهاتَ یا طاووسُ دَعْ عنّی حدیثَ اَبی و اَمّی و جدّی. خلق اللّه الجنةَ لمن اَطاعَه و اَحسَن و لو کان عبداً حبشّیاً و خلق النّار لمن عصاه و لو کان ولداً قرشیاً. اما سمعتَ قول اللّه تَعالی فاذا نُفَخ فی الصّور فلا اَنساب بَینهم ولا یَستاءَلُون واللّه لا ینفعک غدًا الاّ تَقدمةٌ تقدّمها من عمل صالح »(۱۲)

«هیهات، هیهات ای طاووس حدیث و موضوع، پدر، مادر، جد من را کنار بگذار، خداوند بهشت را برای هر بنده اطاعت کننده و نیکوکار آفریده ولو غلام حبشی باشد و آتش را برای معصیتکار قرار داده ولو شخص قرشی (از خانواده بنی هاشم) باشد آیا کلام خدا را نشنیده‌ای که فرموده: چون در صور دمیده شود، نسبها آن روز در میان مردم نیست و از انساب یکدیگر سؤال نمی کنند، به خدا قسم روز قیامت به تو فایده نمی دهد مگر عملی که از پیش فرستاده باشی.»

ناگفته نماند: طاووس یمانی از فقها عامه است، بعضی او را شیعه دانسته‌اند ولی این قول صحت ندارد.

امام سجاد عليه‌السلام و ثواب تعلیم

۱۱- امام حسن عسکریعليه‌السلام فرمود: مردی پیش علی بن الحسینعليه‌السلام آمد، مرد دیگری را همراه خود آورده بود و می گفت:

این قاتل پدر من است، آن مرد به قتل اقرار کرد، امام فرمود: حکمش قصاص است و از آن مرد خواست که از قاتل عفو کند تا خدا ثوابش را زیاد نماید، ولی دید طرف به عفو راضی نیست.

امام به مدّعی گفت: ببین اگر این قاتل، حقّی در گردن تو دارد به خاطر آن از حقّ قصاص درگذر. گفت: یا ابن رسول الله او بر من حقی دارد ولی به حدّی نمی رسد که از خون پدرم درگذرم، امام فرمود: پس چه می خواهی بکنی؟ گفت: می خواهم قصاص بکنم ولی اگر بخواهد در مقابل حقّی که بر من دارد با او به خونبها مصالحه می کنم و عفو می نمایم.

امامعليه‌السلام فرمود: او چه حقّی در گردن تو دارد؟ گفت: یابن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله او توحید خدا و نبوت محمد رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله و امامت علی و امامان علیهم السلام را به من تلقین کرده و آموخته است.

امام با تعجب فرمود: آیا این حق، به خون پدر تو کفایت نمی کند؟! آری، والله این با خون همه اهل زمین، مگر انبیا و امامان زیرا با خون آنها چیزی برابری نمی کند تا به خون بها قناعت شود، آن مرد جواب داد: آری.

امامعليه‌السلام خطاب به قاتل گفت: آیا ثواب تعلیم خود را به من می دهی تا خون بهای او را بدهم و از قتل خلاص شوی؟ گفت: یابن رسول الله من به آن ثواب محتاجم و شما از آن ثواب مستغنی هستید چون گناهان من بزرگ است و گناه من میان من و این مقتول است نه پسرش.

امام فرمود: پس آماده شدن برای قصاص بر تو از گذشتن از ثواب خوشتر است؟ گفت: آری. امام به ولی مقتول فرمود: بنده خدا میان گناه این شخص و نیکیش مقابله کن، او پدر تو را کشته و او را از لذت زندگی و تو را از لذت پدر داری محروم کرده که اگر صبر کنی و تسلیم باشی، پدرت در بهشت رفیق تو خواهد بود. از طرف دیگر به تو ایمان تلقین کرده و بدان جهت بهشت دائمی را بر تو واجب کرده و از عذاب دائمی خدا نجاتت داده است.

احسان او نسبت به تو چند برابر جنایتش است، اگر او را در مقابل احسانش عفو کنی برای تو و او حدیثی از فضل جدم رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله نقل خواهم کرد که برای تو از دنیا و مافیها خوبتر است. و اگر عفو نکنی خون بها را خودم خواهم داد تا مصالحه کنی، آن وقت حدیث را فقط به او خواهم گفت ولی طوری کن که فیض این حدیث بهتر از دنیا و آخرت از تو فوت نشود.

جوان گفت: یابن رسول اللّه از خون پدرم گذشتم، خون بها و چیزی دیگری هم نمی خواهم فقط رضای خدا را خواستارم و خواستم درخواست شما را عمل کنم حدیث را بیان فرمایید امامعليه‌السلام فرمود...(۱۳) .

امام عليه‌السلام و ابن شهاب زهری

۱۲- ابن شهاب زهری از طرف بنی امیه حکومت بعضی از مناطق را داشت، او مجرمی را تنبیه می کرد، اتفاقا او در زیر تنبیه مرد، این تصادف برای زهری قابل پیش بینی نبود، از این پیشامد چنان ضربه روحی خورد که دیوانه شد و از شهر و دیار خارج شده مانند وحوش در غارها به سر می برد، این وضع نه سال طول کشید.

امام سجادعليه‌السلام به زیارت حج تشریف برد، ابن شهاب را به مسجدالحرام آورده بودند (گویند: زبانش بند آمده بود) چون امام را ملاقات کرد حضرت از حال او پرسید؟ در جواب گفت: مجرمی را تنبیه می کردم در دست من کشته شد، این حالت به من روی آورد.

امامعليه‌السلام فرمود: من از یأس از رحمت خدا بر تو، از گناهت بیشتر می ترسم. زهری گفت: چه کنم؟

امام فرمود: خونبهای او را به خانواده‌اش بفرست، آن گاه به نزد خانواده‌ات و کارهای دین خود برگرد، زهری از این چاره‌ای که امام فرمود، پی به علاج گناه خویش برد و گفت: غصه و گرفتاری مرا از بین بردی آقای من، خدا داناتر است که رسالت خویش را در کجا قرار دهد:( اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ ) آنگاه به منزل خودش برگشت و از ملازمین امامعليه‌السلام شد و از اصحاب او به شمار می آمد، از این رو بعضی از بنی مروان به او گفت: ای زهری پیامبرت چه کرد: «يَا زُهْرِيُّ مَا فَعَلَ نَبِيُّكَ » مرادش علی بن الحسینعليه‌السلام بود.(۱۴) .

زهری همان محمد بن مسلم بن... شهاب بن زهرة بن کلاب فقیه مدنی است، در شیعه و سنی بودن او اختلاف هست به سفینة البحار ماده (زهر) رجوع شود، نقل است او کتابهای خویش را در اطراف خود جمع می کرد و مشغول مطالعه می شد، زنش گفت: والله این کتابها برای من از سه نفر «هوو» بدترند.

امام سجاد عليه‌السلام و فرزدق‌

۱۳- هشام بن عبدالملک بن مروان به زیارت کعبه آمد و از کثرت ازدحام جماعت نتوانست دست به «حجر الاسود» برساند و آن را استلام کند، تختی برای او در مسجدالحرام گذاشتند، روی آن نشست، به طواف حجاج تماشا می کرد، شامیان اطراف او را گرفته بودند.

در این بین امام سجادعليه‌السلام که در طواف بود با قیافه نورانی و بوی خوش و پیشانی پینه بسته از کثرت سجده، آشکار شد، هر وقت اما به کنار حجرالاسود می رسید مردم به احترام او کنار می کشیدند، آن حضرت با کمال اطمینان و وقار حجرالاسود را استلام و زیارت می کرد.

مردی از شامیان خطاب به هشام گفت: یا امیرالمؤمنین! این کیست که مردم این همه به او احترام می گذارند؟ هشام گفت: نمی شناسم زیرا می ترسید که اگر معرفی کند، اهل شام به امام علاقه‌مند شوند، فرزدق شاعر که در آنجا حاضر بود، گفت: من او را می شناسم، مرد شامی گفت: یا ابا فراس! او کیست؟ فرزدق مرتجلا و بالبداهه با این قصیده امامعليه‌السلام را معرفی کرد و گفت:

هذا الّذی تَعرف البطحاء وَ طأتَه

و البیت یعرفه و الحلّ و الحَرمُ

هذا ابن خیر عبادالله کُلّهم

هذا التّقی النّقی الطّاهر العلمُ

هذا الّذی احمد المختار والدُه

صلّی علیه إلهی ماجری القلمُ

لو یعلم الرکن من قدجاء یَلُثمهُ

لخرّ یَلْثم منه ما وَطی‌ء القدمُ

هذا علیّ رسولُ اللّهِ والدُه

أمستْ بنور هداه تَهتدی الأممُ

هذا ابْنُ سیّدةُ النّسوان فاطمة

و ابنُ الوصیِ الذّی فی سیفه نَقمٌ

أحــــــــــــــــب

أحــــــــــــــــب

اذا رأتْه قریشُ قال قائلُها

الی مکارمَ هذا ینتهی الکرمُ

یکاد یمسکه عرفان راحتِه

رکنُ الحَطیم اذا ما جاء یَستلمُ

و لیس قولک من هذا بضائِره

العربُ تعرفُ من أنکرتَ و العجمُ

ما قال لاقَطّ الا فی تشهّده

لو لا التشهد کانت لاءهُ نَعمُ

هذا ابن فاطمة إن کنت جاهله

بجدّه انبیاء اللّه قد خُتِموُا

منْ مَعشر حبّهم دینٌ و بُغْضُهم

کفرٌو قُربهم مَنْجی و مُعتصَمٌ

ان عُدّ اهلُ التّقی کانوا أئمتّهم

أو قیل مَن خیرُ اهل الأرض قیلهمُ

۱- یعنی: این آن کس است که سرزمین مکه پا گذاشتن او را می داند و می داند کدام کس است که بر او پای نهاد، کعبه او را می شناسد، حرم و خارج حرم او را می شناسند.

۲- این پسر بهترین بندگان خداست، این متقی و پاک شده و پاک و در این صفتها نمونه است.

۳- این همان است که احمد مختار، رسول گرامی خدا، پدر او است، خدایم به او صلوات فرستد تا وقتی که کائنات در گردشند.

۴- اگر حجرالاسود می دانست کیست که آمده او را می بوسد، هر آینه به زمین می افتاد و جای پای او را می بوسید.

۵- این علی بن الحسین است، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله پدر اوست که امتها با نور هدایت او هدایت می یابند.

۶- این پسر سیده زنان فاطمه زهراست و این پسر وصی رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله ، علی بن ابیطالب است که شمشیرش بلا و نقمت دشمنان بود.

۷- وقتی که قریش او را می بیند، گوینده‌شان می گوید: مکرمتها و فضائل او بالاترین مکارم است.!

۸- نزدیک است که رکن حطیم وقت استلام او را گرفته و نگاه دارد چون می داند کدام دست است که او را استلام می کند.

۹- تو که می گویی: او کیست، ضرری به او ندارد، زیرا او را عرب و عجم می شناسند.

۱۰- کلمه «لا» به زبان او نیامده مگر در شهادت به وحدانیت خدا که گوید: «لا اله الا الله » و اگر شهادت به واحدنیت نبود، دیگر «لایی» به زبانش نمی آمد و همه «نعم» و آری می بود، (و حاجت کسی را رد نمی کرد).

۱۱- اگر او را نمی شناسی بدان که او فرزند فاطمه زهراست و جدش خاتم پیامبران است.

۱۲- این از خانواده‌ای است که دوستی آنها دین و دشمنیشان کفر است، تقرب به آنها نجات دهنده و پناهگاه است.

۱۳- اگر اهل تقوی را به حساب آوریم، آنها پیشوایان اهل تقوی هستند و اگر سؤال شود: بهترین مردم روی زمین کدام است؟ گویند: آنها.

هشام بن عبدالله از شنیدن این تعریف آتش گرفت و حقوق فرزدق را قطع کرد و گفت: چرا ما را مانند او نستودی؟!! فرزدق گفت: جدی مانند جد او، پدری مانند پدر او، مادری مانند مادر او داشته باش تا تو را نیز مانند او بستایم.

آری اشعار او در مدح امام سجاد صلوات الله علیه برای هشام از هر ضربتی کاری‌تر و از هر سلاحی برنده‌تر بود.

هشام دستور داد فرزدق را در محلی به نام عسفان میان مکه و مدینه زندانی کنند، این خبر به امامعليه‌السلام رسید، دوازده هزار درهم برای او فرستاد و فرمود: ما را معذور دار یا ابافراس! اگر در اختیار داشتم بیشتر از این صله می کرد.

فرزدق پول ها را برگردانید و گفت: یابن رسول الله! به خدا قسم اشعار را برای آن گفته‌ام که بنی امیه را برای خدا و رسولش دشمن می دارم، این نیت پاک را به پول نمی دهم، امام پولها را برگردانید و سفارش کرد که به حق من پولها را قبول کن، خدا مکان تو را دید و از نیت تو آگاه است، فرزدق پولها را قبول کرد. او در حبس هشام بن عبدالملک را با این اشعار هجو می کرد:

ایحبسنی بین المدینة و التی

الیها قلوب الناس یهوی منیبها

یقلّب رأساً لم یکن راس سیّد

و عینًا له حولاء بادَ عیوبُها

این هجو را به هشام خبر دادند، او فرزدق را آزاد کرد و به نقل دیگری او را به زندان بصره انتقال داد.

از اشعار فرزدق در این جا برای اختصار فقط یازده بیت نقل گردید ولی در مناقب: ج ۴ ص ۱۶۹ - ۱۷۱ چهل و یک بیت نقل کرده است. مجلسی رضوان الله علیه نیز در بحار: ج ۴۶ ص ۱۲۵ - ۱۲۷ همه چهل و یک بیت را از مناقب آورده است، مناقب آن را از حلیة الاولیاء و اغانی ابوالفرج و غیر آن نقل می کند. سبط ابن جوزی در تذکره: باب دوازدهم ص ۲۹۶ - ۲۹۷ بیست و پنج بیت، ابن صباغ در فصول المهمه: ص ۲۱۹ - ۲۲۰ بیست و شش بیت، شیخ مفید در اختصاص: ص ۱۹۱ - ۱۹۳ بیست و نه بیت، ابن‌حجر در صواعق محرقه خود: ص ۱۹۸ هشت بیت و سید مؤمن شبلنجی در نورالابصار: ص ۱۴۱ بیست و هشت بیت از آن را نقل کرده است.