شبکه فرهنگی الحسنین (علیهما السلام)

ميلاد نگين عترت

0 نظرات 00.0 / 5

مقدمه

ميلاد شخصيت بزرگى را در پيش رو داريم که وجودش در تاريخ، به زن بودن «معنا» بخشيد! تجسمى از شجاعت و صبر بود و معلمى براى پاکدامنی؛ نيز الگويى براى پيروان ولايت و رهبری.
شخصيت والاى اين بانوى گرانقدر از کودکى او شکل مى گيرد آن زمانى که دختران هم سن و سال او بازى را تجربه مى کنند، او مصيبت و رنج و صبر را مى آموزد. گويى از همان آغاز راه در برابر طوفان تازيانه غم ها و رنج ها قرار مى گيرد تا بتواند روزى به تنهايى همه درد و رنج ها را بر دوش کشد!
زينب (سلام الله علیها) کسى است که سنگ صبور اسيرانى مى شود که زير سنگينى بار غم خرد شده اند. اما هرگز به روى خود نمى آورد و به پرستارى از اين قافله درد کشيده مى پردازد و همزمان از حريم «امامت» دفاع مى کند ... .
زاد روز فرخنده او را «روز پرستار» نام نهاده اند و چه مناسبت پرشکوهی! پرستاران جامعه ما با الگو قرار دادن آن زن نمونه، ايثار و فداکارى را از او مى آموزند و مى کوشند تا زينب وار زندگى کنند. اين روز را به پرستاران کشور عزيزمان ايران اسلامى تبريک مى گوييم.

 

زينت پدر


از تلاقى دو درياى نور و معرفت على و فاطمه (علیه السلام) گوهرى پا به عرصه وجود نهاد که اين نوگل روييده در گلزار عترت، عطر محمد (صل الله علیه وآله)، خوى على (علیه السلام) و خُلق فاطمه (سلام الله علیها) داشت؛ با تولدش فصلى جديد در تاريخ «عفاف» رقم خورد ... .
زينب کبرى (سلام الله علیها) در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم هجرت، بر شاخه وجود فاطمه (سلام الله علیها) جوانه زد و پيامبر اکرم (صل الله علیه و آله) نام او را زينب نهاد؛ يعنى زينت پدر! محيط خانوادگى او از لحاظ شرف، فضيلت و انسانيت بى نظير بود. نگين عترت در دامان پر مهر و آغوش گرم على و فاطمه پرورش يافت و از جدش رسول خدا (صل الله علیه وآله) فضايل بى شمارى اخذ کرد. از همان دوران طفوليت، چهره اى نورانى و باوقار داشت و در حيا و عصمت همچون زهراى مرضيه بود و در شيوايى و فصاحت کلام، همچون على مرتضی!

 

کمانه داغ ها


هنوز پنج بهار را بيشتر تجربه نکرده بود که نخستين داغ رحلت رسول خدا (صل الله علیه وآله) بر دل او نشست و به فاصله اندکى پس از آن، حادثه دلخراش ميخ در و سينه مادر را به تماشا نشست! تشييع مظلومانه «مظلومه تاريخ» را ديد و گريه هاى على (علیه السلام) را بر سر چاه نظاره کرد.
آه ... مگر دختر بچه اى پنج ساله چقدر تاب و تحمل دارد؟ اندوه با زندگى او عجين بود و تحمل، در رگ هاى او جاری! زينب رشد کرد و باليد و از درياى بى کران على بن ابى طالب (علیه السلام) که 25 سال سکوتى شکوهمندانه را تحمل کرده صبر و استقامت آموخت و آن را همچون چراغى، فرا راه زندگى خود افروخت ... .

 

در خانه همسر

هنگامى که به سن ازدواج رسيد، خواستگاران زيادى داشت. از جمله آنان اشعث بن قيس بود که از ملوک «کنده» بود. کسى که پول و ثروتى هنگفت داشت؛ اما بى هويت و بى ريشه بود ... .
سرانجام دست تقدير او را با پسرعمويش عبداللّه بن جعفر پيوند داد و همسر او شد. اما از شروط ازدواجش اين بود که هر روز بايد حسين (علیه السلام) را ببيند. بارى، مهر و محبت اين خواهر و برادر چيز ديگرى است. اگر يک روز او را نمى ديد، کسل و درمانده مى شد.
حتى يک بار که برادر براى ديدنش رفته بود، ساعت ها در برابر نور آفتاب ايستاده بود تا اشعه سوزان خورشيد، چهره خواهر به خواب رفته اش را نخراشد. و اينگونه بود که زينب (سلام الله علیها) نمى توانست از خاندان وحى و رسالت حتى لحظه اى دور باشد.

 

در کنار تنهاترين سردار


در سال چهلم هجرت، شاهد شهادت معصومى است که عمرش را در راه مبارزه با پليدى سپرى کرد. با اينکه شکافته شدن فرق پدر در محراب کوفه، ضربه اى سهمگين بر او وارد کرد، اما با اين حال به برادرانش دلخوش بود. حوادث روزگار، او را که چون کوهى تسخيرناپذير بود، کم کم آماده تر مى کند؛ آماده صبرى بيشتر در برابر ناملايماتى تلخ تر و شکننده تر!
هنگامى که به دستور معاويه، امام مجتبى (علیه السلام) را مسموم مى کنند، بار ديگر اين زينب است که به پرستارى او مشغول مى شود و اينبار، جگر پاره پاره برادر را در طشت مى بيند. اما باز هم صبر مى کند؛ چرا که هنوز حسين (علیه السلام) برايش باقى مانده است ... .

 

در رکاب حسين (علیه السلام)

در سال 60 هجرى، همراه برادرش عازم مکه مى شود. کاروان کربلا به همراه زنان و کودکان به حرکت در مى آيد. از کودک شيرخواره گرفته تا بچه هايى که بايد دستشان را گرفته، از بيابان ها و سنگلاخ ها عبورشان داد؛ آن هم در گرماى سوزان آفتاب حجاز و شب هاى تاريک کوه و دشت!
آفتاب جمع زنان در اين ميان زينب است. زنى پنجاه و چند ساله! زنى که در مدينه، سال ها محفل تفسير قرآنش، روشنايى بخش دل و ديده زنان و دختران شهر بوده. او عقيله بنى هاشم است و کانون اميد گرفتاران و درماندگان.
زينب تمام راه را در کنار «خورشيد حضور پر تلألؤ حسين (علیه السلام)» است. چه کسى بهتر از زينب حسين را مى شناسد؟ و چه کسى بهتر از حسين، زينب را؟ او لحظه لحظه از وجود حسين نور مى گيرد و يار و غمخوار حسين است ... در منزلگاه ها خبرهاى ناگوار کشته شدن سفيران امام را مى شنود، ولى محکم تر از پيش گام برمى دارد. مى شنود که حسين آب پاکى روى دست همه مى ريزد و آخر کار را شهادت رقم مى زند.
زينب (سلام الله علیها)، اين عالمه غير معلمه، مى داند که امام او تکليف خود را با مرگ روشن کرده و «مرگ سرخ» را بر زندگى ذلت بار ترجيح داده؛ مى داند که کوه ها هم در برابر اين اراده خاکسارند. اما باز هم دست از «ولايت» برنمى دارد. چرا که اسلام بدون «ولی» خانه اى بدون چراغ است ... .

 

وادى کرب و بلا


زينب در کنار على بن حسين نشسته است. بر بالين بيمارى که از تب مى سوزد و عمه مهربانش از او پرستارى مى کند. خواهر، صداى «يا دهر افّ لک من خليل...» (1) برادرش را مى شنود و بى تاب مى گردد.
تا آن روز تمام مصيبت ها را در کنار امام حسين (علیه السلام) تحمل کرده است. همه رفتگان را در چهره حسين مى بيند و صدايش به گريه بلند مى شود. حسين (علیه السلام) او را به صبورى توصيه مى کند.
در شب عاشورا اين خواهر و برادر به گفتگو مى نشينند و آن بيتابى بى پايان زينب، در سايه سار اين گفتگو با حسين محو مى شود و دل دريايى اش آرام مى گيرد. طوفان و تلاطم از جانش رخت بربسته و آفتاب شکيبايى بر جانش مى تابد و آماده رويارويى با مصائب و مشکلات آينده مى گردد.
او بايد آمادگى پيدا کند تا پس از حسين (علیه السلام) مسئوليت ادامه راه را برعهده گيرد و بازماندگان از قافله کربلا را هدايت کند.
نبردى نابرابر را مشاهده مى کند و نيز قطعه قطعه شدن جوانان بنى هاشم را. حتى پسران خود، «محمد» و «عون» را به قربانگاه مى فرستد تا جانشان را در راه امام فدا کنند.
سرانجام، هنگام وداع با برادر فرا مى رسد. از زمين غم مى جوشد و از آسمان اندوه مى بارد. نگاه اين برادر و خواهر با هم سخن مى گويد؛ نگاهى که سال هاى سال، رنج و شکيبايى را با هم قسمت کرده اند.
زينب مى خواهد نگريد، اما وقتى فضاى سينه، ابرى است و دل درياست و حسين (علیه السلام) تنها! مگر مى شود نگريست؟!
اينجاست که حسين (علیه السلام) دست زينب را گرفته، او را به قله شکيبايى مى رساند. وقت آن رسيده که زينب به وصيت مادر عمل کند. او در وداع آخرين، بوسه اى بر گلوى برادر مى کارد. گلويى که تا ساعتى ديگر خنجر بر آن خواهد نشست ... .
حسين (علیه السلام) مى رود و زينب تنها مى ماند. اينبار «شهادت» و «اسارت» را بين او و خودش تقسيم مى کند. ديگر چقدر صبر و تحمل؟ کشته شدن برادران و عزيزان، آتش زدن خيمه ها و ... او مى داند که زمين نبايد از حجت خالى بماند و مسلمانان بايد همواره حول محور ولايت بچرخد. پس با به خطر انداختن جانش، حجت باقيمانده خدا را از ميان آتش و دود نجات مى دهد. «امامت» براى زينب بزرگترين سرمايه است و بايد به هر ترتيبى که شده، او را حفظ کند.

 

روزگار سخت اسيرى


دوران اسارت آغاز مى شود. دورانى سخت و جانسوز. اما زينب که راز شهادت را مى داند افق هاى دوردست را مى نگرد. به آينده اى روشن اميد دارد و به همين خاطر، حسين بن على را دلدارى مى دهد. در طول مسير اسارت، سهميه نان خود را نيز نمى خورد و به کودکان مى خوراند.
اين بزرگ پرستار تاريخ، با آن همه سختى ها و ناملايمات، نماز شبش را ترک نمى کند؛ اما اين بار از شدت ضعف، نشسته نماز مى خواند. مصائب کربلا و اسارت در روح بلند او تأثيرى نگذاشت. او پيام آور کربلا بود. يزيد با خود مى انديشيد با کشتن حسين و اسارت خانواده اش به قدرت و سلطه دست يازيده و در آن خراب آباد بى تپش، کسى را ياراى قد علم کردن نيست. اما سخنان زينب در دارالاماره و کاخ يزيد، تاروپود حکومت جور و فساد را از هم مى گسست. گويى جريان مذابى بود که از قلب پردود آتشفشان سر مى کشيد. آن هم با چه عباراتی!
سخنان زينب در برابر يزيد تا به امروز و هميشه تاريخ اديان، و نيز در تاريخ عزت و آزادگى حرف اول است. او پرورده مادرى چون زهراست و خطبه فدک مادر را شنيده است.
وقتى عبيداللّه بن زياد مى پرسد: کار خدا را با خاندانت چگونه ديدی؟ زينب بدون اينکه از حال طبيعى خارج شود، مى گويد: «ما رأيت الاّ جميلا ...» (2)
اين حرف همچون پتکى سنگين بر پيکره نظام بنى اميه بود و تير خلاصى بود بر قلب شيطانى و پست عبيداللّه بن زياد. آرامش و تسلط زينب بر روح کلماتى که ادا مى کرد جشن پيروزى بنى اميه را به مجلس ماتم کفر و استبداد تبديل مى کرد و پرده از چهره کريه آنان برمى داشت.
به راستى او چگونه سخن مى گفت که مردم از درون مى شکستند؟! آن بانوى فداکار با سخنان آتشين خود بر قله آزادگى و عزت ايستاد و يزيديان را در دره غرور و تباهى سرنگون کرد. اگر تلاش بى نظير و فداکار زينب نبود، به يقين بنى اميه ماجراى کربلا را يا به فراموشى مى سپردند و يا از مسير حيات بخش خود منحرف مى ساختند.

سرّ نى در نينوا مى ماند اگر زينب نبود کربلا در کربلا مى ماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ پشت ابرى از ريا مى ماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب پشت کوه فتنه ها مى ماند اگر زينب نبود ... (3)

 

آخرين منزل
 

روح بى آرام آن عالمه غير معلمه و عقيله بنى هاشم که از طوفان ها عبور کرده بود و از درياهاى آتش گذشته بود، به نقلى يک سال و نيم پس از واقعه عاشورا، از کالبد جسمش پر کشيد و رفت. تا آخرين لحظاتش، چشمانش همواره گرم اشک بود و همواره به ياد حسين (علیه السلام).
آرى، اگر امروز همه جا کربلاست و هر روز عاشورا، با اسارت اوست، با خطبه هاى رسواگر اوست و با دعاها و اشک هاى روان او. امروز همه راه ها چشم انتظار زينب است و همه شهرها در انتظار او... (4)

--------------------------------------------
پى نوشت ها :
1. اشعارى که امام حسين (علیه السلام)، در شب عاشورا در نکوهش دنيا مى خواند.
2. جز زيبايى نديدم.
3. قسمتى از شعر قادر طهماسبى (فريد).
4. با استفاده از کتاب هاى آينه على نما، پيام آور عاشورا، زندگانى حضرت زينب و ... .

نظر خود را اعلام كنید

نظرات كاربران

نظری وجود ندارد
*
*

شبکه فرهنگی الحسنین (علیهما السلام)