داستان های زیبا امام زمان (عج) قسمت 3
استشمام عطر حضرت در سرداب مطهر
آقا محمد، که متجاوز از چهل سال متولی شمعهای حرم عسکریین(ع) و سرداب مطهر بوده است. می فرماید:
والده من، که از صالحات بود، نقل کرد:
« روزی با خانواده عالم ربانی، آخوند ملا زین العابدین سلماسی(ره)، و خود آن مرحوم، در سرداب مقدس همان ایامی که ایشان مجاور سامرا بود و قصد داشت بنای قلعه آن شهر را تمام کند، بودیم.
آن روز، جمعه بود و جناب آخوند سلماسی مشغول خواندن دعای ندبه شد و مثل زن مصیبت زده و محب فراق کشیده می گریست و ناله می کرد.
ما هم با ایشان در گریه و ناله شرکت می کردیم. در همین وقت ناگاه بوی عطری وزیدن گرفت و در فضای سرداب منتشر و هوا از آن پر شد؛ به طوری که همه ما را مدهوش کرد.
همگی ساکت شدیم و قدرت صحبت کردن را نداشتیم. مدت زمان کمی گذشت و آن عطر خوشبو هم رفت و هوا به حالت اول خود برگشت و ما هم مشغول خواندن بقیه دعا شدیم.
وقتی به منزل مراجعت نمودیم، از جناب آخوند ملا زین العابدین راجع به آن بوی خوش سؤال کردم.
فرمود: تو را چه به این سؤال؟
و از جواب دادن خودداری فرمود.
عالم متقی، آقا علیرضا اصفهانی (ره)، که کاملاً با آخوند سلماسی خصوصی بود، نقل کرد: روزی از آن مرحوم راجع به ملاقات ایشان با حضرت حجت علیه السلام سؤال کردم و گمان داشتم که ایشان مثل استاد خود، سید بحرالعلوم رحمه الله باشند و تشریفاتی داشته اند.
در جواب من، همین قضیه را بدون هیچ کم و زیادی نقل کردند. »
حکایت مرد صابونی
شخص عطاری از اهل بصره می گوید:
روزی در مغازه عطاریم نشسته بودم که دو نفر برای خریدن سدر و کافور به دکان من وارد شدند. وقتی به طرز صحبت کردن و چهره هایشان دقت کردم، متوجه شدم که اهل بصره و بلکه از مردم معمولی نیستند به همین جهت از شهر و دیارشان پرسیدم؛ اما جوابی ندادند.
من اصرار می کردم؛ ولی جوابی نمی دادند. به هر حال من التماس نمودم، تا آن که آنها را به رسول مختار صلی الله علیه و آله و سلم و آل اطهار آن حضرت قسم دادم. مطلب که به این جا رسید، اظهار کردند:
ما از ملازمان درگاه حضرت حجت علیه السلام هستیم. یکی از جمع ما که در خدمت مولایمان بود، وفات کرده است؛ لذا حضرت ما را مأمور فرموده اند که سدر و کافورش را از تو بخریم.
همین که این مطلب را شنیدم، دامان ایشان را رها نکردم و تضرع و اصرار زیادی نمودم که مرا هم با خود ببرید.
گفتند: این کار بسته به اجازه آن بزرگوار است و چون اجازه نفرموده اند، جرأت این جسارت را نداریم.
گفتم: مرا به محضر حضرتش برسانید، بعد همان جا، طلب رخصت کنید اگر اجازه فرمودند، شرفیاب می شوم والا از همان جا بر می گردم و در این صورت، همین که در خواست مرا اجابت کرده اید خدای تعالی به شما اجر و پاداش خواهد داد؛ اما باز هم امتناع کردند.
بالاخره وقتی تضرع و اصرار را از حد گذراندم، به حال من ترحم نموده و منت گذاشتند و قبول کردند. من هم با عجله تمام سدر و کافور را تحویل دادم و دکان را بستم و با ایشان به راه افتادم، تا آن که به ساحل دریا رسیدیم. آنها بدون این که لازم باشد به کشتی سوار شوند، بر روی آب راه افتادند؛ اما من ایستادم.
متوجه من شدند و گفتند: نترس؛ خدا را به حق حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف قسم بده که تو را حفظ کند. بسم الله بگو و روانه شو.
این جمله را که شنیدم، خدای متعال را به حق حضرت حجت ارواحنا فداه قسم دادم و بر روی آب مانند زمین خشک به دنبالشان به راه افتادم تا آن که به وسط دریا رسیدیم. ناگاه ابرها به هم پیوستند و باران شروع به باریدن کرد.
اتفاقاً من در وقت خروج از بصره، صابونی پخته و آن را برای خشک شدن در آفتاب، بر پشت بام گذاشته بودم.
وقتی باران را دیدم، به یاد صابونها افتادم و خاطرم پریشان شد. به محض این خطور ذهنی، پاهایم در آب فرو رفت؛ لذا مجبور به شنا کردن شدم تا خود را از غرق شدن، حفظ کنم؛ اما با همه این احوال از همراهان دور می ماندم. آنها وقتی متوجه من شدند و مرا به آن حالت دیدند، برگشتند و دست مرا گرفتند و از آب بیرون کشیدند و گفتند: از آن خطور ذهنی که به فکرت رسید، توبه کن و مجدداً خدای تعالی را به حضرت حجت علیه السلام قسم بده. من هم توبه کردم و دوباره خدا را به حق حضرت حجت علیه السلام قسم دادم و بر روی آب راهی شدم.
بالاخره به ساحل دریا رسیدیم و از آن جا هم به طرف مقصد، مسیر را ادامه دادیم. مقداری که رفتیم در دامنه بیابان، چادری به چشم می خورد که نور آن، فضا را روشن نموده بود.
همراهان گفتند: تمام مقصود در این خیمه است و با آنها تا نزدیک چادر رفتم و همان جا توقف کردیم. یک نفر از ایشان برای اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت کرد، به طوری که سخن مولایم را شنیدم؛ ولی ایشان را چون داخل چادر بودند، نمی دیدم حضرت فرمودند:
« ردّوه فانه رجل صابونیّ »
یعنی او را به جای خود برگردانید و دست رد به سینه اش بگذارید؛ تقاضای او را اجابت نکنید و در شمار ملازمان ما ندانید؛ زیرا او مردی است صابونی.
این جمله حضرت، اشاره به خطور ذهنی من در مورد صابون بود؛ یعنی هنوز دل را از وابستگیهای دنیوی خالی نکرده است تا محبت محبوب واقعی را در آن جای دهد و شایستگی همنشینی با دوستان خدا را ندارد.
این سخن را که شنیدم و آن را بر طبق برهان عقلی و شرعی دیدم، دندان این طمع را کنده و چشم از این آرزو پوشیدم و دانستم تا زمانی که آیینه دل، به تیرگیهای دنیوی آلوده است، چهره محبوب در آن منعکس نمی شود و صورت مطلوب، در آن دیده نخواهد شد چه رسد به این که در خدمت و ملازمت آن حضرت باشد. »
تشرف حاج آقا قشندی تهرانی به محضر امام زمان (عج)
« آنچه را که اکنون می خوانید داستانی است، که در سال ۱۳۵۴ به یک واسطه شنیدم؛ که شخص مذکور در نزد عده ای از علما در صفائیه قم نقل کرده، و خوشبختانه در روز ۱۶ ذی الحجه الحرام سال ۱۴۰۰ هجری قمری خود شخصاً در صحن مقدس «فاطمه معصومه» سلام الله علیها او را زیارت و آثار صدق و دوستی اهل بیت(ع) از سیمایش مشهود و ضمن داستانهای زیادی از شرفیابی اش خدمت امام زمان ارواحنا فداه همین داستان را نیز پرسیدم و برخی از نکات دیگر داستان را نیز برایم تعریف فرمود.
اینک اصل ماجراکه راستی شگفت انگیز و امید بخش است و می فهماند که در این زمانها نیز افرادی لایق آن هستند که اینچنین مورد توجه حضرت مهدی علیه السلام باشند.
« سال اولی که به مکه مشرف شدم از خدا خواستم ۲۰ سفر به مکه بیایم تا بلکه امام زمان علیه السلام را هم زیارت کنم. بعد از سفر بیستم نیز، خداوند منت نهاد و سفرهای دیگر هم به زیارت خانه خدا موفق شدم.
ظاهراً سال ۱۳۵۳ بود بود به عنوان کمکی کاروان از تهران رفته بودم، شب هشتم از مکه آمدم برای عرفات تا مقدمات کار را فراهم کنم که فردا شب وقتی حاجی ها همه باید در عرفات باشند از جهت چادر و وضع منزل نگران نباشند.
شرطه ای آمد و گفت: آقا چرا الان آمدی؟ کسی نیست.
گفتم: برای این جهت که مقدمات کار را آماده کرده باشم.
گفت: پس امشب باید خواب نروی. گفتم: چرا؟ گفت: به خاطر آن که ممکن است دزدی بیاید و دستبرد بزند.
گفتم: باشد. و بعد از رفتن شرطه، تصمیم گرفتم، شب را نخوابم. برای نافله شب و دعاها وضو گرفته، مشغول نافله شدم.
بعد از نماز شب، حالی پیدا کردم و در همین حال بود که شخصی آمد درب چادر و بعد از سلام وارد شد و نام مرا برد من از جا بلند شدم پتویی چند لا کرده زیر پای آقا افکندم.
او نشست و فرمود:
چایی درست کن
گفتم: اتفاقاً تمام اسباب چایی حاضر است ولی چای خشک از مکه نیاورده ام و فراموش کرده ام.
فرمود: شما آب روی چراغ بگذار تا من چایی بیاورم.
از میان چادر بیرون رفت و من هم آب را روی چراغ گذاشتم. طولی نکشید که برگشت و یک بسته چای در حدود ۸۰ الی صد گرم به دست من داد.
چایی را دم کردم پیش رویش گذاردم، خورد و فرمود: خودت هم بخور، من هم خوردم؛ اتفاقاً عطش هم داشتم چایی لذت خوبی برای من داشت.
بعد فرمود: غذا چه داری؟ عرض کردم: نان.
فرمود: نان خورش چه داری؟ گفتم: پنیر.
فرمود: من پنیر نمی خواهم. عرض کردم: ماست هم از ایران آورده ام. فرمود: بیاور.
گفتم: این که از خود من نیست مال تمام اهل کاروان است. فرمود:
« ما سهم خود را می خوریم. دو سه لقمه خورد. »
در این وقت چهار جوان صبیح که موهای پشت لبشان تازه سبز شده بود، جلوی چادر آمدند با خود گفتم: نکند اینها دزد باشند. اما دیدم سلام کردند و آن شخص جواب داد. خاطرم جمع شد.
سپس نشستند و آن آقا فرمود: شما هم چند لقمه بخورید. آنها هم خوردند.
سپس آقا به آنها فرمود: شما بروید. خداحافظی کردند و رفتند.
ولی خود آقا ماند و در حالی که نگاه به من داشت سه بار فرمود: خوشا به حالت حاج محمد علی. گریه راه گلویم را گرفت. گفتم: از چه جهت؟
فرمود: « چون امشب کسی در این بیابان برای بیتوته نمی آید، این شبی است که جدم امام حسین علیه السلام در این بیابان آمده. »
بعد فرمود: دلت می خواهد نماز و دعای مخصوص که از جدم هست بخوانی؟
گفتم: آری.
فرمود: برخیز غسل کن و وضو بگیر.
عرض کردم: هوا طوری نیست که من با آب سرد بتوانم غسل کنم.
فرمود: من بیرون می روم تو آب را گرم کن و غسل نما.
او بیرون رفت، من هم بدون اینکه توجه داشته باشم چه می کنم و این کیست، وسیله غسل را فراهم کرده و غسل نمودم و وضو گرفتم ؛ دیدم آقا برگشت.
فرمود: حاج محمد علی غسل کردی و وضو ساختی؟
گفتم: بلی.
فرمود: دو رکعت نماز بجا بیاور، بعد از حمد ۱۱ مرتبه سوره « قل هو الله » بخوان و این نماز امام حسین (علیه السلام) در این مکان است.
بعد از نماز شروع کرد، دعایی خواند که یک ربع الی بیست دقیقه طول کشید ولی هنگام قرائت اشک مانند ناودان از چشم مبارکش جریان داشت.
هر جمله دعا را که می خواند در ذهن من می ماند و حفظم می شد. دیدم دعای خوبی است مضامین عالی دارد و من با اینکه دعا زیاد می خواندم و با کتب دعا آشنا بودم به مانند این دعا برخورد نکرده بودم لهذا در فکرم خطور کرد و تصمیم گرفتم فردا برای روحانی کاروان بگویم بنویسد؛ لیکن تا این فکر در ذهنم آمد آقا از فکر من خبر دار شد برگشت و فرمود:
« این خیال را از دل بیرون کن؛ زیرا این دعا در هیچ کتابی نوشته نشده و مخصوص امام علیه السلام است و از یاد تو می رود. »
بعد از تمام شدن دعا نشستم و عرض کردم: آقا آیا توحید من خوب است که می گویم: این درخت و گیاه و زمین و همه اینها را خدا آفریده؟
فرمود: خوب است و بیشتر از این از تو انتظار نمی رود.
عرض کردم: آیا من دوست اهل بیت(ع) هستم؟
فرمود: آری و تا آخر هم هستید و اگر آخر کار شیطانها فریب دهند آل محمد(ص) به فریاد می رسند.
عرض کردم: آیا امام زمان در این بیابان تشریف می آورند؟
فرمود: امام الان در چادر نشسته.
با این که حضرت به صراحت فرمود، اما من متوجه نشدم. و به ذهنم رسید، که:
« یعنی امام در چادر مخصوص به خودش نشسته ».
بعد گفتم: آیا فردا امام با حاجیها در عرفات می آید؟ فرمود: آری.
گفتم: کجاست؟ فرمود: در « جبل الرحمه » است.
عرض کردم: اگر رفقا بروند می بینند؟
فرمود: می بینند ولی نمی شناسند.
گفتم: آیا فردا شب امام در چادرهای حجاج می آید و نظر دارد؟
فرمود: در چادر شما چون فردا شب مصیبت عمویم حضرت ابوالفضل(ع) خوانده می شود امام می آید.
بعداً دو اسکناس صد ریالی سعودی به من داد و فرمود: یک عمل عمره برای پدرم بجای بیاور.
گفتم: اسم پدر شما چیست؟ فرمود: حسن.
عرض کردم: اسم شما؟
فرمود : سید مهدی.
قبول کردم آقا بلند شد برود. او را تا دم چادر بدرقه کردم. حضرت برای معانقه برگشت و با هم معانقه نمودیم و خوب یاد دارم که خال طرف راست صورتش را بوسیدم. سپس مقداری پول خرد سعودی به من داده فرمودند: برگرد. تا برگشتم، دیگر او را ندیدم، این طرف و آن طرف نظر کردم کسی را نیافتم.
داخل چادر شدم و مشغول فکر که این شخص کی بود. پس از مدتی فکر، با قرائن زیاد مخصوصاً اینکه نام مرا برد و از نیت من خبر داد و نام پدرش و نام خودش را بیان فرمود، فهمیدم امام زمان علیه السلام بوده، شروع کردم به گریه کردن.
یک وقت متوجه شدم شرطه آمده و می گوید: مگر دزدها سر وقت تو آمدند؟ گفتم: نه. گفت پس چه شده؟
گفتم: مشغول مناجات با خدایم. به هر حال به یاد آن حضرت تا صبح گریستم و فردا که کاروان آمد قصه را برای روحانی کاروان گفتم. او هم به مردم گفت: متوجه باشید که این کاروان مورد توجه امام علیه السلام است.
تمام مطالب را به روحانی کاروان گفتم، فقط فراموش کردم که بگویم آقا فرموده فردا شب چون در چادر شما مصیبت عمویم خوانده می شود می آیم.
شب شد اهل کاروان جلسه ای تشکیل دادند و ضمناً حالت توسل آن هم به محضر عباس علیه السلام بود.
اینجا بیان امام زمان علیه السلام یادم آمد؛ هر چه نگاه کردم آن حضرت را داخل چادر ندیدم ناراحت شدم و با خود گفتم: خدایا وعده امام حق است. بی اختیار از مجلس بیرون شدم. درب چادر همان آقا را دیدم. عرض ادب کرده می خواستم اشاره کنم، مردم بیایند، آن حضرت را ببینند، اما آقا اشاره کرد: حرف نزن.
به همان حال ایستاده بود تا روضه تمام شد و دیگر حضرت را ندیدم. داخل چادر شده جریان را تعریف نمودم. »
حکایتی زیبا از تشرف اسماعیل هرقلی
گاهی یک بیماری یا یک گرفتاری در زندگی شخصی، موجب اشتغال ذهن و گرفتاریهایی میشود که حال عبادت و لذت مناجات را از انسان میگیرد. به همین دلیل است که دستور داده شده وقتی انسان میخواهد به عبادت مشغول شود آنچنان خود را فارغ کند که گویا هیچ کاری ندارد و توجهی به هیچ کس جز خدای متعال ندارد. در آن صورت است که فکر آزاد میشود و مجال ارتباط با خداوند و اتصال به او را مییابد.
«اسماعیل هرقلی» در ایام جوانیاش، غدّهای در ران چپ او بیرون آمده بود که در فصل بهار میترکید و خون و چرک از آن خارج میشد، و او را از کار و عبادت باز میداشت. داستان تشرف او خدمت عصر(ع) و شفا گرفتن پایش را، عالم فاضل علی بن عیسی اربلی که معاصر با اسماعیل بوده است در کتاب «کشف الغمـة» چنین نقل میکند:
جمعی از برادران مورد اطمینان من، خبر دادند که در اطراف شهر حلّه، شخصی به نام «اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی» در قریهای به نام هرقل زندگی میکرد. او در زمان حسن وفات نمود و من خود او را ندیدم. امّا فرزند او، شمسالدین را دیدم و او حکایت پدرش را برای من اینگونه نقل کرد که: در ایام جوانی اسماعیل بر روی ران چپ او، غدهای که آن را «قوثه» میگویند، به مقدار یک قبضة دست انسان بیرون آمده بود، و هر سال در فصل بهار میترکید و چرک وخون زیادی از آن میریخت. این کسالت او را از همه کارها باز داشته بود. پدرم نقل کرد که: یک سال که فشار و ناراحتیام بیشتر شده بود از هرقل به حلّه آمدم و خدمت جناب «سیّد رضیالدین علی بن طاووس» (سید بن طاووس) رسیدم و از مرض و کسالتم نزد ایشان شکایت نمودم. سیّد بن طاووس اطباء و جراحان حله را جمع کرد و شورای پزشکی تشکیل داد. آنها وقتی غدّه را دیدند، بالاتفاق گفتند: این غدّه از جایی بیرون آمده که اگر عمل شود، به احتمال قوی اسماعیل میمیرد و ما جرأت نمیکنیم او را عمل کنیم. جناب سیدبن طاووس به من فرمود: به همین زودی قصد دارم که به بغداد بروم، تو هم با ما بیا تا طبیبان و جرّاحان بغداد هم تو را ببینند شاید آنها بتوانند تو را معالجه کنند. من اطاعت کردم و در خدمتش به بغداد رفتم.
جناب سیّد ابن طاووس طبیبان و جرّاحان بغداد را ـ با نفوذی که داشت ـ جمع نمود و کسالت مرا به آنها گفت. آنها هم شورای پزشکی تشکیل دادند و مرا دقیقاً معاینه نمودند و بالاخره نظر پزشکان حله را تأیید و از معالجه من خودداری نمودند. من خیلی دلگیر و متأسف بودم که باید تا آخر عمر با این درد و مرض که زندگیام را سیاه کرده، بسوزم و بسازم. سید بن طاووس به گمان آنکه من برای نماز و اعمال عبادیام متأثر هستم، به من فرمود: خدای تعالی نماز تو را با این نجاست که به آن آلودهای قبول میکند و اگر بر این درد صبر کنی خداوند به تو اجری میدهد و متوسل به ائمه اطهار(ع) و امام عصر(ع) بشو، تا آنکه به تو شفا عنایت کنند.
من گفتم: پس اگر این طور است به سامرا میروم و به ائمه اطهار(ع) پناهنده میشوم و رفع کسالتم را از حضرت بقیـةالله ـ ارواحنا فداه ـ میخواهم. سیّد بن طاووس رأی مرا پسندید و تأیید نمود. پس وسایل سفر را مهیا کردم و از بغداد به سامرا رفتم. وقتی به آن مکان شریف رسیدم اوّل به زیارت حرم مطهر حضرت امام هادی(ع) و حضرت امام عسکری(ع) مشرف شدم و بعد به سرداب مطهر حضرت ولیعصر(ع) رفتم و شب را در آنجا ماندم. به درگاه خدای تعال بسیار نالیدم و به حضرت صاحبالامر(ع) استغاثه کردم. صبحگاه به طرف دجله رفتم، خود و جامهام را در آب آن شستوشو دادم، غسل زیارت کردم و ظرفی را پر از آب نمودم و لباسهایم را در حالی که هنوز خیس بود، پوشیدم به امید آنکه تا مسیر حرم مطهر کاملاً خشک میشود. پس به قصد زیارت به طرف حرف مطهر عسکریین(ع) حرکت کردم، امّا هنوز در خارج شهر بودم که چهار سوار را دیدم به طرف من میآیند. وقتی چشمم به آنها افتاد، گمان کردم که از سادات و شُرَفاء هستند، چون جمعی از آنها در اطراف سامراء خانه داشتند. من کناری رفتم تا آنها عبور کنند، ولی وقتی به من رسیدند، دیدم دو جوان از آنها به خود شمشیر بستهاند، یکی از آندو محاسنش تازه روییده، سومی پیرمردی بسیار تمیز و نیزه به دست بود و آخرین فرد، شخصیت با هیبتی بود که شمشیری حمایل کرده، تحت الحنک انداخته و نیزهای به دست داشت. او و آن مرد نیزه به دست، وسط راه در حالی که سر نیزه را به زمین گذاشته بودند، ایستادند و به من سلام کردند و من جواب دادم. آن شخص به من فرمود: فردا از اینجا میروی؟ من در خاطرم گذشت که اینها اهل بادیه هستند و از نجاست زیاد پرهیز ندارند، من هم تازه غسل کردهام و لباسهایم هنوز نم دارد، اگر دستشان را به لباس من نمیزدند بهتر بود. به هر حال من هنوز در این فکر بودم که دیدم آن شخص خم شدند و مرا به طرف خود کشیدند و دستشان را به آن زخم و جراحت نهاده، فشار دادند چنانکه احساس درد کردم. سپس دستشان را برداشتند و مانند اوّل، بر روی زین اسب نشستند. آن پیرمرد که در طرف راست ایشان بود، به من گفت: «افلحت یا اسماعیل؛ یعنی ای اسماعیل رستگار شدی» و از زخم و جراحت این غده نجات پیدا کردی. من که هنوز آنها را نمیشناختم، فکر کردم دعایی در حق من مینماید لذا در جواب گفتم: «افلحتم؛ شما هم رستگار باشید».
در ضمن تعجب کردم که آنها اسم مرا از کجا میدانند؟ در اینجا بود که آن پیرمرد گفت: «این امام زمان است، امام!!» من با شنیدن این جمله دویدم و پای مقدس و رکابش را بوسیدم، امام(ع) با آرامی حرکت کردند و من در رکابشان میرفتم و جزع مینمودم. به من فرمودند: «برگرد». من عرض کردم: هرگز از شما جدا نمیشوم. باز به من فرمودند: «برگرد، مصلحت تو در برگشتن است». من باز گفتم هرگز از شما جدا نمیشوم. آن پیرمرد گفت: ای اسماعیل، شرم نمیکنی امام زمانت دوبار به تو فرمودند برگرد و تو اطاعت نمیکنی؟ من ایستادم، آنها چند قدم از من دور شدند. حضرت بقیـ[الله ـ ارواحنا فدا ـ ایستادند، رو به من کردند و فرمودند: «وقتی به بغداد رسیدی، مستنصر (خلیفه عباسی) تو را میطلبد و به تو عطائی میکند، از او قبول نکن، و به فرزندم «رضی» بگو که نامهای به علی بن عوض دربارة تو بنویسید، و من به او سفارش میکنم که هر چه بخواهی به تو بدهد. من همانجا ایستادم و به سخنان آن حضرت گوش دادم. آنگاه بعد از این کلمات حرکت کردند و رفتند و من در حالی که چشم به آنها دوخته بودم، آنها را نگاه کردم تا از نظرم غائب شدند.
دیگر نمیتوانستم از کثرت غم و اندوه به طرف سامرا بروم، همان جا نشستم و مدتی گریه کردم و از دوری آن حضرت اشک میریختم. بالاخره پس از ساعتی حرکت کردم و به سامرا رفتم، جمعی از اهل شهر که مرا دیدند گفتند: چرا حالت متغیر است؟ با کسی دعوا کردهای؟! گفتم: نه، گفتند، مشکلی داری؟ گفتم ولی شما بگویید این اسب سواران که از اینجا گذشتند چه کسانی بودند؟ گفتند: ممکن است سادات و بزرگان این منطقه باشند. گفتم نه آنها از بزرگان این منطقه نبودند، بلکه یکی از آنها ـ حضرت(ع) ـ را معرفی کردم. گفتند: زخمت را به او نشان دادی؟ گفتم بلی، او خودش آن را فشار داد و درد هم گرفت. تازه به یاد زخم پایم افتادم.
آنها ران مرا باز کردند، امّا اثری از آن زخم نبود. من خودم هم تعجب کردم و به شک افتادم و گفتم شاید پای دیگرم زخم بوده، لذا پای دیگرم را هم باز کردم و اثری نبود!! وقتی مردم متوجه شدند، پیراهنم را پاره کردند. اگر جمعی مرا از دست آنها خلاص نمیکردند، زیر دست و پای مردم از بین میرفتم.
وقتی جنجال و سر و صدا به گوش ناظر بینالنهرین رسید، آمد و ماجرا را با تمام خصوصیات سؤال کرد و رفت، تا ماجرای مرا به بغداد بنویسد. شب را همانجا ماندم. صبح جمعی از دوستان مرا مشایعت کردند و دو نفر را همراهم نمودند و به طرف شهر بغداد حرکت کردم. روز بعد به بغداد رسیدم. جمعیت زیادی نزد پل بغداد جمع شده بودند، و هر که را از راه میرسید، از اسم و خصوصیاتش میپرسیدند، گویا منتظر کسی بودند. چون مرا دیدند و نام مرا پرسیدند، مرا شناختند، بر سرم هجوم آوردند و لباسی را که تازه پوشیده بودم پاره کردند و بردند. نزدیک بود که مرا هلاک کنند امّا سیّد رضی الدین با جمعی رسیدند و مرا از دست آنها نجات دادند.
متوجه شدم که ناظر بینالنهرین جریان را به بغداد نوشته و او مردم را خبر کرده بود. سیّد بن طاووس به من گفت: مردی که میگویند شفا یافته تو هستی که این غوغا را در شهر به راه انداختهای؟ گفتم بلی! از اسب پیاده شد، پای مرا باز کرد و آن را دقیق نگاه کرد و چون قبلاً هم زخم مرا دیده بود و حالا اثری از آن نمیدید، گریة زیادی کرد و بیهوش افتاد. وقتی به حال آمد، به من گفت: وزیر، قبل از آمدن تو مرا طلبید و گفت کسی از سامرا میآید که خدای متعال به وسیله حضرت ولیعصر(ع) او را شفا داده، و با شما آشنا است. زود خبرش را برای من بیاور.
بالاخره مرا نزد وزیر، که از اهل قم بود، برد و به او گفت: این مرد از دوستان و برادران من است. وزیر رو به من کرد و گفت: قصهات را نقل کن و من قصه را از اوّل تا به آخر برای او نقل کردم. وزیر اطبائی را که قبلاً مرا دیده بودند جمع کرد، و به آنها گفت: شما این مرد را دیدهاید و میشناسید؟ آنها گفتند: بلی او مبتلا به زخمی است که در رانش میباشد. وزیر به آنها گفت: علاج او چیست؟ همه گفتند: علاج او منحصر در بریدن غده است و اگر آن را ببرند بعید است که زنده بماند. وزیر پرسید بر فرض که جراحی شود و زنده بماند، چقدر مدت لازم است تا جای آن خوب شود؟ گفتند: لااقل دو ماه مدت لازم است که جای آن زخم خوب شود ولی جای آن سفید میماند و مویی از آن روییده نخواهد شد. وزیر پرسید: شما چند روز است که زخم او را دیدهاید؟ گفتند: ده روز قبل او را معاینه کردهایم. وزیر گفت نزدیک بیایید. آنگاه ران مرا به آنها نشان داد. ایشان دیدند اصلاً با ران دیگرم هیچ تفاوتی ندارد و هیچ اثری از زخم و غدّه نیست.
اطبا تعجب کردند. یکی از آنها که مسیحی بود، گفت: «والله هذا من عمل المسیح؛ به خدا قسم این معجزه حضرت مسیح است». وزیر گفت: چون عمل هیچ یک از شما نیست، من میدانم عمل چه کسی است؟! بالاخره این خبر به گوش خلیفه رسید. او وزیر را طلبید و دستور داد مرا نزد او ببرد. وزیر مرا نزد «مستنصر بالله» برد. خلیفه گفت: جریانت را نقل کن. جریان را برای او نقل کردم. بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و دستور داد، کیسة پولی را که در آن هزار دینار بود به من بدهند و گفت: این مبلغ را خرج زندگیات کن. من گفتم: ذرهای از آن را قبول نمیکنم. خلیفه گفت: از که میترسی؟ گفتم: از آنکه مرا شفا داده، زیرا خود آن حضرت(ع) به من فرمودند، از مستنصر چیزی قبول نکن. خلیفه بسیار مکدّر شد و گریه کرد.
ماجرای اسماعیل هرقلی، در کتب متعددی نقل شده است. علامه علی بن عیسی اربلی صاحب «کشف الغمـ[» میگوید که از اتفاقات حسنه این بود که، روزی من این حکایت را برای جمعی نقل میکردم. چون تمام شد، دانستم شمسالدین محمد ـ پسر اسماعیل ـ در آن جمع است و من او را نمیشناختم. پس از این اتفاق از او پرسیدم آیا ران پدرت را در وقت زخم دیده بودی؟ گفت: آن وقت کوچک بودم ولی در حال صحّت دیده بودم و اثری از آن زخم نبود و پدرم پس از آن جریان مرتب به بغداد و سامرا میرفت و مدتها در آنجا به سر میبرد، گریه میکرد و تأسّف میخورد و در آروزی آن بود که مرتبهای دیگر آن حضرت را ببیند. چهل بار دیگر به زیارت سامره شتافت و در آنجا میگشت به قصد آنکه یک بار دیگر آن افتخار نصیبش شود و در حسرت دیدن صاحب الامر(ع) از دنیا رفت.
پیامها و برداشتها
1. بیماریها و گرفتاریهای زندگی باعث مشغول شدن فکر انسان است. اگر انسان ضمن آنکه وظیفة عقلانی خویش را برای رفع مشکل و معالجه بیماری انجام میدهد، از نظر فکری آن مشکل و بیماری را برای خود مهم نداند، تأثیر زیادی در آزاد شدن فکر خود گذاشته است. آنگاه میتواند به هنگام عبادت خداوند متعال، فکر خود را فارغ از هر مشکل و ناراحتی بنماید و زمانی مناسب و وسیع را برای آن انتخاب کند، در آن صورت است که لذت خوبی از عبادت میبرد و شیرینی آن را احساس میکند. معلوم است کسی که عبادت را با لذّت و نشاط انجام دهد تأثیر فراوانی درترقّی و تکامل خویش مییابد، همچون کسی که غذایی را با لذت و نشاط میل مینماید که در آن حالت این غذا تأثیر زیادی بر رشد جسم او میگذارد.
امام صادق(ع) به نقل از پیغمبر خدا(ص) میفرمایند:
«بهترین مردم کسی است که عاشق عبادت شود، با عبادت دست به گردن شود، آن را با دل دوست بدارد، با جسم خود انجام دهد و خود را برای انجام دادن عبادت فارغ کند. [در نتیجه] چنین شخصی باکی ندارد که زندگی دنیایش به سختی گذرد یا به آسانی».1
2. خدمت و رسیدگی به مشکلات مردم، مورد تأکید فراوان، دارای ارزش و موجب تقرب زیاد به خداوند متعال است. گاهی کسی دارای آبرو و موقعیتی است که میتواند واسطة رفع مشکل کسی شود، همچون سیّد بن طاووس(ره) که با استفاده از نفوذ معنوی خویش، طبیبان را برای معالجة اسماعیل جمع نمود. در اینجا به ذکر یک روایت از امام صادق(ع) اکتفا میکنم: «هر که از برادر مؤمن گرفتار تشنهکام خود، هنگام ناتوانیاش، فریادرسی کند، او را از گرفتاری نجات دهد، و برای رسیدن به حاجتش او را یاری کند، خدای عزّوجل به سبب آن عمل هفتاد و دو رحمت از جانب خود برایش بنویسد، که یکی از آنها را به زودی (در دنیا) به او دهد و به سبب آن امر زندگیاش را اصلاح کند، و هفتاد و یک رحمت دیگر را برای هراس و ترسهای روز قیامتش ذخیره کند».2
3. مراجعه به متخصص در هر رشته و فن، نزد عقلای عالم، کاری پسندیده و متعارف است. چنانچه مراجعة مریض به طبیب ماهر، ماشین خراب به مکانیک وارد و ارجاع نقشة ساختمان به مهندس با تجربه، به دلیل همان قانون عمومی عقلانی است. پیداست که انسان برای مشکلات ساده و احتیاجات نزدیک، دیگر مزاحم وقت متخصص نمیشود و خود اقدام به حلّ آن مینماید. متخصصی که برای مشورت انتخاب میشود، لازم است دارای سه ویژگی باشد:
1. عقل، 2. تجربه و 3. خوف و خشیت از خداوند متعال. امّا داشتن عقل، برای خوب فهمیدن است؛ حضرت علی(ع) میفرمایند: «با صاحبان عقل، مشورت کن تا از لغزش و پشیمانی در امان باشی.3 برخوردار بودن از تجربه از آن جهت است که علم به تنهایی برای حلّ مشکلات کافی نیست، و تجربه در حین کار میتواند اطلاعات مفید و فراوانی را به شخص بدهد؛ به این جمله از حضرت امیرالمؤمنین(ع) توجه کنید: «بهترین و بالاترین کسی که با او مشورت میکنی، انسانهای دارای تجربه باشند».4
و داشتن خوف از خداوند متعال، به دلیل داشتن داور درونی است تا اینکه در آنچه واقعاً تشخیص داده است خیانت نکند و به خاطر منافع شخصی یا دشمنی با کسی، خلاف آنچه را فهمیده نگوید. این نکته نیز از کلمات گهربار امیرالمؤمنین علی(ع) است که میفرمایند: «در گفتار خود با کسانی مشورت کن که از خدا میترسند».5
4. وظیفة انسان نسبت به نماز، روزه و دیگر عبادات در حال بیماری و صحت تفاوت میکند. اگر چنانچه انسان وظیفة دینی خود را در حال بیماری بداند و انجام دهد، مسئولیتی متوجه او نیست، زیرا پروردگار هیچگاه نخواسته است که از تکلیف نمودن بندگان خویش آنها را به زحمت بیندازد بلکه اگر آن تکالیف را به آسانی و بدون زحمت میتوانند انجام دهند، باید اقدام بر آن نمایند. قرآن کریم میفرماید: «ما یرید الله لیعجل علیکم من حرجٍ؛6 خداوند نمیخواهد (از این تکالیف) مشقّتی برای شما ایجاد کند».
5. توسل به اهل بیت (ع) و واسطه قرار دادن آنها در پیشگاه خداوند متعال مورد فرمان پروردگار است: «یا أیّها الّذین ءامنوا اتّقوا الله و ابتغوا إلیه الوسیلة؛7 ای کسانی که ایمان آوردهاید از [مخالفت فرمان] خدا بپرهیزید و وسیلهای برای تقرب او بجویید».
6. توجه به همراهان امام(ع)، میتواند انگیزة خوبی برای حرکت دادن انسانها برای رسیدن به آن جایگاه و مقام باشد. کسانی که در سنین جوانی یا نوجوانی به این فیض دسترسی پیدا کردهاند، دلیل خوبی است که راه برای رسیدن به آن مقام طولانی نیست، و اعمال ما مانع است. با تصحیح اعمال و خلوص در آن میتوانیم به چنین جایگاهی برسیم: «و (من میدانم که) کوچ کنندة به سوی تو، راهش نزدیک است و اینکه تو در پرده و مخفی از مخلوقات خودت نیستی و تنها اعمال (بد آنها) باعث محجوب شدن و دور شدن آنها از تو گشته است نه تو».8
خوشی و سعادت حقیقی از آنِ جناب حضرت خضر(ع) و کسانی است که با سیّد و آقای عالَم مجالست و همنشینی دارند. حضرت خضر(ع) فرماندة دوهزار نفر از سربازان لشکر ذوالقرنین بود که برای یافتن عینالحیات (آب زندگانی) مدتهای زیادی مسیری بسیار طولانی را طی کردند. بالاخره تنها حضرت خضر(ع) دسترسی به آن پیدا کرد و از آب آن چشمه نوشید. اثر آن آب این است که دیگر مرگ سراغ او نمیآید، مگر به اذن و اختیار خودش.9 امّا باید اعتراف کرد که آب حیات واقعی برای انسانها ولایت چهارده معصوم(ع) و محبت و اطاعت از آنها است، چنانچه کلمة «آب» در بسیاری از آیات قرآن کریم، تاویل به آن ذوات مقدسه(ع) شده است. شاید جناب حضرت خضر(ع) هم که توفیق نوشیدن از آن چشمة حیات را یافت به خاطر همان ویژگی و خصوصیات استثنایی او در محبت و عشق به خاندان عصمت (ع) و تمایل زیاد به دیدار و اطاعت از آنها بوده است؛ چنانکه از تاریخ استفاده میشود. در کلاس تعلیم به حضرت موسی(ع) نیز گفته شده که اوّلین مطالبی را که حضرت خضر برای حضرت موسی(ع) عنوان نمود، بحث ولایت حضرت رسول و اهل بیت آن حضرت بود و حتی جریان کربلا و شهادت امام حسین(ع) را هم برای او بیان کرد و هر دو به سختی گریه کردند.
7. مستحب است فرد سواره به پیاده سلام کند. امام صادق(ع) میفرمایند: «آنان که تعدادشان کمتر است به بیشترین سلام کنند و سواره به پیاده، استرسوارها به الاغسوارها و اسبسوارها به استرسوارها سلام کنند».10
8. وسواس فکری اگر در مسائل عبادی و تکالیف دینی بروز کند، عامل بزرگی برای عقبافتادگی، سقوط و محرومیت انسان از ترقی معنوی، لذت، نشاط در عبادت و عاملی برای نداشتن حضور قلب و در نتیجه ناراحتی و نگرانی خود و اطرافیان است. منشأ آن نیز جهل انسان نسبت به احکام است. پس وقتی که شخص انگیزه و تمایل قوی به ادای تکالیف ـ آن هم با کیفیت عالی ـ دارد امّا نمیداند که چگونه باید آن را انجام دهد. ایندو باعث میشود که در عمل، به احتیاط کشیده شود، که نام این احتیاط (نامشروع) «وسواس» میباشد، در حالیکه چنین احتیاطی در واقع احتیاط نیست و به تعبیر شیخ اعظم انصاری(ره) «احتیاط در ترک احتیاط است»، زیرا شخص، به بطلان عمل ـ طبق فتوای بعضی ـ ، اذیّت دیگران و اسراف مبتلا میشود. مثلاً برای آب کشیدن لباس، بدن یا وضو گرفتن و غسل نمودن، دفعات زیادی آب میریزد و باعث ناراحتی خود و دیگران و اسراف در مصرف آب میشود.
البته این عمل نادرست، غیر از آن احتیاط فقهی است که منشأ آن علم است؛ یعنی به فتوای مجتهد علم دارد و مرجع او گفته که مثلاً تسبیحات اربعه را احتیاطاً در نماز سه مرتبه انجام دهد، یا خود مجتهد بعد از توجه به ادلة احکام و نیافتن حکم واقعی، در مقام عمل برای برائت ذمة خویش و دیگران، احتیاط فقهی را بر میگزیند. شخص مبتلا به وسواس، لازم است برای معالجه خویش اقدام کند زیرا هر چه دیر شود حالت وسواس با روحیة او انس گرفته، معالجه آن سختتر میشود.
چنین فردی برای معالجة وسواس باید ابتدا نزد عالمی برود، حکم دقیق مسئله را یاد بگیرد، سپس در مقام عمل، به دستور شیطان اعتنا نکند، زیرا شیطان دوست دارد از او اطاعت شود و هر گاه انسان از او نافرمانی کند، دیگر سراغش نمیآید.11
در روایتی آمده که عبدالله بن سنان میگوید، خدمت امام صادق(ع) نام مردی را بردم که گرفتار وسواس در وضو و نماز بود، گفتم که او مرد عاقلی است. امام(ع) فرمودند: «چه عقلی برای او هست در حالی که از شیطان تبعیت میکند؟» عرض کردم: چگونه اطاعت از شیطان مینماید؟ فرمودند: «از او بپرس، این فکر وسواسی او از کجا نشأت میگیرد؟ خود او میگوید که از عمل شیطان است».12
همچنین اذکار و روشهای گوناگونی در روایات اهل بیت(ع) برای معالجة وسواس گفته شده است، از جمله : «لا اله الا الله»،13سه روز روزه گرفتن از هر ماه «پنجشنبه اوّل و آخر ماه و چهارشنبة وسط آن»، روزه گرفتن ماه شعبان14 و تکرار این ذکر: «توکّلت علی الحیّ الذّی لایموت و الحمد لله الذّی لم یتّخد ولداً و لم یکن له شریکٌ فی الملک و لم یکن له ولیٌّ من الذّلّ و کبرّه تکبیراً». 15
9. اطاعت از خداوند متعال و معصومین (ع) که در آیة اولی الامر واجب شده است،16 در جایی کاملاً آشکار میشود که بر خلاف میل و رضایت انسان باشد. شاید بدین جهت است که حضرت رسول اکرم(ص) ارزشمندترین اعمال را دشوارترین آنها میدانند.17 امیرالمؤمنین(ع) نیز بالاترین عمل را عملی میدانند که بر خلاف میل نفس باشد. و بالاخره رضایت الهی نیز در رضایت انسان به قضا و قدر او تحصیل میشود.18
اگر اسماعیل هرقلی در همان لحظهای که تمایل جدی به رفتن دنبال امام(ع) داشت، در همان فرمان اوّل حضرت به برگشت، اطاعت میکرد، چنین بود. به بزرگی گفتند چه چیز اراده کردهای؟ به گفت: «اراده کردهام که اراده نکنم».
10. دستور امام(ع) به قبول نکردن پول مسنتصر، برای همه قابل توجّه است که باید دقت کنند، مال از راه حلال به دست بیاید. اشکال مال مستنصر بالله یا به خاطر آن بوده که برخی از اموال حکومت از طریق غیر حلال از مردم گرفته شده بود، یا به خاطر آنکه مستنصر از طرف امام(ع) یا مجتهد جامعالشرایط حکومت نمیکرد، و لذا همة تصرفات او حرام بود.
تشرفات آیت الله میر جهانی به محضر امام زمان (عج)
علّامه میرجهانی مبتلا به کسالت نقرس و سیاتیک (عرق النساء) شده بودند. ایشان برای رفع این بیماری چندین سال در اصفهان، خراسان و تهران معالجه قدیم و جدید نموده بودند ولی هیچ نتیجهای حاصل نشده بود. خودشان میفرمودند: روزی برخی دوستان آمدند و مرا به شیروان برند.
در مراجعت به قوچان که رسیدیم، توقف کردیم و به زیارت امامزاده ابراهیم که در خارج شهر قوچان است، رفتیم. چون آنجا هوای لطیف و منظره جالبی داشت رفقا گفتند: نهار را در همانجا بمانیم. آنها که مشغول تهیه غذا شدند، من خواستم برای تطهیر به رودخانه نزدیک آنجا بروم دوستان گفتند: راه قدری دور است و برای پا درد شما مشکل بوجود میآید.
گفتم: آهسته آهسته میروم و رفتم تا به رودخانه رسیدم و تجدید وضو نمودم. در کنار رودخانه نشسته و به مناظر طبیعی نگاه میکردم که دیدم شخصی با لباسهای نمدی چوپانی آمد و سلام کرد و گفت: آقای میرجهانی شما با اینکه اهل دعا و دوا هستی، هنوز پای خود را معالجه نکردهاید.
گفتم: تاکنون که نشده است، گفت آیا دوست دارید من درد پاهای شما را معالجه کنم؟ گفتم: البته. پس آمد و کنار من نشست و از جیب خود چاقوی کوچکی در آورد و اسم مادرم را پرسید (یا بُرد) و سرچاقو را بر اول درد گذاشت و به سمت پایین کشید و تا پشت پا آورد، سپس فشاری داد که بسیار متألم شده گفتم: آخ. پس چاقو را برداشت وگفت: برخیز، خوب شدی.
خواستم بر حسب عادت و مثل همیشه با کمک عصا برخیزم که عصا را از دستم گرفت و به آن طرف رودخانه انداخت. دیدم پایم سالم است، برخاستم و دیگر ابداً پایم درد نداشت. به او گفتم: شما کجا هستید. گفت: من در همین قلعه هستم و دست خود را به اطراف گردانید. گفتم: پس من کجا خدمت شما برسم.
فرمود: تو آدرس مرا نخواهی دانست ولی من منزل شما را میدانم کجاست و آدرس مرا گفت و فرمود: هر وقت مقتضی باشد خود نزد تو خواهم آمد و سپس رفت. در همین موقع رفقا رسیدند و گفتند: آقا عصایتان کو؟ من گفتم: آقایی نمد پوش را دریابید هر چه تفحص و جستجو کردند اثری از او نیافتند.

