شبکه فرهنگی الحسنین (علیهما السلام)

آزادی از ديدگاه امام علی عليه السلام

0 نظرات 00.0 / 5

 


چکيده

در اين نوشتار، به مقايسه ميان آزادي سکولار با آزادي ديني يا آزادي دنياطلبانه با آزادي علوي پرداخته شده و نشان داده شده است که محتوا و مفهوم اين دو نوع آزادي تفاوت هاي اساسي با يکديگر دارند. آزادي سکولار از فلسفه مادي گرايانه و الحادي تغذيه مي کند و در سودطلبي دنيوي شکل مي گيرد، در حالي که آزادي ديني يا علوي در فلسفه الهي ريشه دارد و با عاقبت انديشي انسان شکل مي گيرد. براي روشن شدن اين تفاوت ها، پس از تبيين و نقد مفهوم آزادي در فرهنگ و تفکر غربي، مفهوم آزادي در بينش امام علي عليه السلام و نيز نسبت سنجي آزادي با مفاهيمي از قبيل حقوق انسان، ايمان و دين، عقل و عقل گرايي، و عدل و عدالت ورزي پرداخته شده است.
«آزادي» از بزرگ ترين موهبت هاي خداوند و از متعالي ترين ارزش هاي انساني است؛ (1) از اصولي که هر انساني در نهاد خود با آن مانوس است و پس از حيات از برترين نعمت هاي خداوند به شمار مي رود. آزادي به عنوان يک کمال و ارزش انساني، يک وسيله و گذرگاه است، نه هدف و توقفگاه. آزادي در طول تاريخ، همواره از مقوله اي حث برانگيز بوده و دغدغه خاطر بسياري از انديشمندان را فراهم آورده است. در دوره معاصر، در ميان تمامي ملل، آزادي ازارزش و جايگاه ويژه اي برخوردار مي باشد و هر ملتي خود را آزاد و طرفدار آن مي داند و بدان افتخار مي کند.
امروزه عده اي با شعار آزادي، درصددند چنين القا کنند که حکومت ديني و حتي دين، مخالف آزادي است و سرگذشت غرب را پيش روي مسلمانان مي نهند و اسلام را با مسيحيت و جامعه اسلامي و رهبران مسلمان را با جامعه قرون وسطاي غرب و رهبران مسيحي آن مقايسه مي کنند. اينان تفاوت هاي روشن ميان اسلام و مسيحيت و جامعه ايران و غرب را ناديده مي گيرند. برخي از خودباختگان و شيفتگان فرهنگ غرب بر اين پندارند که غرب خاستگاه آزادي است و حال آن که دين اسلام در چهارده قرن پيش، گوهر آزادي را براي جامعه بشري به ارمغان آورده است.
بدين روي، امروزه مساله آزادي، که مهم ترين مطلوب عصر جديد است، بايد بيش از گذشته مورد تحليل قرار گيرد و جايگاه و حدود آن در متون اسلامي مشخص گردد. يکي از بهترين راه ها براي اين منظور، بررسي سيره و سخنان امام علي عليه السلام است که مي تواند معنا و جايگاه «آزادي» را در اسلام روشن سازد.

 


معنا و مفهوم «آزادی»

برخي مفاهيم، هر چند بديهي مي نمايند، اما چندان روشن و دقيق نيستند و انديشمندان تعريف يکساني از آن ها ارائه نداده اند; از جمله اين موارد، مفهوم «آزادي» است. چه بسا مواردي را که برخي از مصاديق «آزادي» مي شمارند، عده اي ديگر عين «اسارت» بدانند و به عکس، مواردي را که برخي «محدوديت» مي پندارند، برخي ديگر، «آزادي» نام نهند. شناخت مفهوم، اولين گام در مسير داوري است و موضوع تحقيق و نقد را روشن مي نمايد و انسان را از گرفتاري در دام مغالطات نجات مي بخشد.
بسياري از واژه ها به تدريج، تحولات معنايي زيادي يافته اند. آزادي نيز يکي از آن هاست.
موريس کرنستون گفته است : «آزادي از گستره وسيع معاني ممکن برخوردار است» . (2) آيزايا برلين مي گويد : تاکنون بيش از دويست تعريف براي آزادي ذکر شده است. (3)
بنابراين، براي مشخص شدن معناي «آزادي» در ديدگاه حضرت علي عليه السلام و تمايز آن از آزادي در عرف جوامع غربي و تفکر غرب ابتدا بايد به تبيين مفهوم آزادي در تفکر غرب و سپس نگرش امام علي عليه السلام در تفسير و معناي آزادي پرداخت.

 


مفهوم «آزادي» در غرب

رابرتسون مي گويد : نظريه پردازان سياسي، «آزادي» را غالبا به دو نوع تقسيم مي کنند :
1- آزادي منفي.
2- آزادي مثبت.
آزادي منفي برفارغ بودن از موانع و محدوديت هاي خارجي يا بيروني دلالت دارد و شعار آزادي رايج در کشورهاي مردم سالار معاصر غربي و آزادي خواهي ليبراليسم اصيل و بي پيرايه همين است. (4)
فرانتس نويمان نيز در تعريف اين قسم از آزادي مي گويد : آزادي يعني فقدان منع و اين برداشت پايه نظريه ليبرال درباره آزادي است. اين را مي توان «آزادي منفي» يا «آزادي حقوقي» تعريف کرد. مراد از منفي، صفت بدي نيست، بلکه يعني ناکافي. توضيح آن که به صرف داشتن چنين عنصري (فقدان مانع) نمي توان آزادي سياسي را تبيين کرد. (5)
فريمان درباره ناکافي بودن آزادي منفي همچنين مي گويد : آزادي منفي لازم است، ولي کافي نيست; زيرا نمي گويد که مي خواهيم از اين آزادي به چه منظوري استفاده کنيم و جوهر و محتواي آزادي ما بناست چه باشد. (6)
برخي ديگر از متفکران غربي، «آزادي سلبي» را چنين معنا کرده اند : قلمروي از کنش فردي که درآن، صاحبان قدرت حق ندارند فردراازکاردل خواه اش بازدارند يابه کاري که نمي خواهد وا دارند. (7)
به هر حال، يک معناي «آزادي» در تفکر غرب عبارت است از : فقدان منع و جلوگيري (8) که «آزادي منفي» يا «آزادي سلبي» ناميده مي شود و پايه ليبراليسم است که فيلسوفان انگليسي آن را طراحي کرده اند. (9)
اشکال اين معناي از آزادي - چنان که برخي از فيلسوفان غربي نيز گفته اند - اين است که متعلق آن مشخص نمي باشد و معلوم نيست ما مي خواهيم از اين آزادي (يعني رهايي از مانع) به چه منظور استفاده کنيم (10) و يا چنان که عده اي ديگر از متفکران غربي گفته اند : «عادتمان اين است که بگوييم آزادي خوب است. من برآنم که نبايد در دم، به چنان تصديقي قايل شد; زيرا آزادي هاي بسيار هست; همان گونه که قيود و موانع و بارهاي بسيار است.» (11) وي در ادامه مي گويد : «برخي از خوانندگان کتاب هاي فلسفي و سياسي چندان به نام «آزادي» خو گرفته اند که هرگز به فکرشان نمي گذرد، بپرسند : «آزادي از چه؟» (12)
در نتيجه، دو ضعف اساسي مفهوم سلبي آزادي آن است که روشن نمي سازد که «آزادي از چه؟» و «آزادي براي چه؟» و همين ابهام زمينه بهره برداري نادرست و سوءاستفاده فرصت طلبان و دين گريزان را فراهم نموده است.
اما معناي مثبت آزادي در تفکر غرب، در رابطه با عقل شکل مي گيرد. برخي از تعاريف آزادي بر نقش خرد در اراده و انتخاب استوار است. از باب نمونه، برخي آزادي را چنين معنا مي کنند :
1. انسان آزاد کسي است که تنها به موجب حکم عقل زندگي مي کند. (اسپينوزا)
2. آزادي، خودانگيختگي عقل است. (لايب نيتس)
3. آزادي عبارت است از استقلال از هر چيز سواي قانون اخلاقي که توسط وجدان يا عقل عملي درک مي شود. (کانت)
4. آزادي براي انسان، حکومت روح است. (پاولزن) (13)
چنين معنايي از «آزادي» پيوند مستحکمي با انسانيت انسان دارد; زيرا تمايز اساسي انسان و حيوان در برخورداري او از عقل است. بر اساس اين تعريف، اگر کسي از حاکميت عقل بر وجودش محروم باشد، نه تنها از آزادي به معناي «رهايي و رفع موانع» سودي نخواهد برد، بلکه اين نوع از آزادي وسيله اي مناسب براي تمنيات حيواني او خواهد شد و در نهايت، به زيان او خواهد انجاميد، بنابراين، تنها انسان هاي عاقل آزادند و آزادي تنها در پرتو عقل دست يافتني است.
ديويد رابرتسون اين نوع آزادي را «آزادي واقعي» مي نامد و درباره آن مي گويد : ريشه و سابقه آزادي در اروپاي قاره اي، که غالبا «آزادي مثبت» (14) ناميده مي شود، در انديشه يونان است و پس از آن، در فلسفه کمال بخش (15) اروپايي؛ مانندفلسفه هگل و کانت و دراين اواخر هم به ويژه در کارهاي متفکران مارکسيست، به خصوص کساني مانندمارکوزه ديده مي شود. در اين ها، برخلاف آزادي خواهي (ليبرالي) انگليسي تکيه بر آزادي واقعي انتخاب دروني است، نه بر آزادي منفي و سلبي. (16)
بايد گفت : چنين معنايي از آزادي گامي به جلو در جهت شناخت درست مفهوم آن است. اما از آن رو که عقلانيت و خردگرايي غرب درفلسفه مادي گرايي و دين گريزي (سکولار) ريشه دارد، نمي تواند شکلي درست از آزادي ترسيم نمايد، بلکه انسان محوري (اومانيسم) و استقلال و تکيه انسان بر عقل خويش در برابر خدا و وحي و تفسير ابزاري از عقلانيت، موانع ديگري هستند در راه تحقق مفهومي درست از آزادي در مکاتب غربي.

 


مفهوم «آزادي» در نگرش امام علي عليه السلام

براي تبيين مفهوم «آزادي» از منظر آن حضرت، لازم است ابتدا عناصر مرتبط با آزادي از ديدگاه ايشان تبيين شود :

 


1- حقوق انسان و آزادی

در ماده يک اعلاميه حقوق بشر در انقلاب فرانسه آمده است : «افراد بشر آزاد متولدشده اند و مادام العمر آزاد مي مانند.» (17) در ماده اول اعلاميه جهاني حقوق بشر که توسط سازمان ملل متحد در دسامبر 1948 صادر شد نيز چنين آمده است : «تمام افراد، آزاد به دنيا مي آيند و از لحاظ حقوق با هم برابرند.» (18)
«آزادي» پس از حق حيات، دومين اصلي است که در مجموعه حقوق بشر جايگاه ويژه اي به خود اختصاص داده است. حال بايد ببينيم در منظر امام علي عليه السلام، آزادي چه جايگاهي دارد و اسلام براي آزادي چه منزلتي قايل است.
اميرالمؤمنين علي عليه السلام در منزلت و جايگاه آزادي، آن را لازمه وجودي انسان و از جمله حقوق انسان به شمار آورده، مي فرمايند : «لاتکن عبد غيرک و قد جعلک الله حرا» (19)؛ بنده ديگري مباش و حال آن خداوند تو را آزاد آفريده است.
و نيز مي فرمايد :
«ايها الناس ان آدم لم يلد سيدا و لا امة و ان الناس کلهم احرار» (20)؛
اي مردم، هيچ يک از آدميان آقا يا برده ديگري آفريده نشده اند، بلکه تمامي انسان ها به طور يکسان، آزاد به دنيا آمده اند و کسي را بر ديگري امتيازي نيست.
از سخنان علي عليه السلام نتايج ذيل به دست مي آيد :
اول، آزادي يکي از حقوق انساني است.
دوم، اين حق را خداوند به انسان اعطا کرده است.
سوم، حق «آزادي» ريشه در خلقت انسان دارد و لازمه وجودي انسان است. يعني بنابر روايت اول انسان بايد تلاش کند آزادي اخلاقي و معنوي را به دست بياورد و خود را در بند هوا و هوس هاي نفساني گرفتار نسازد و بنده نفسانيات نگردد. و بنا بر روايت دوم، يکي از حقوق انسان ها آزادي اجتماعي و سياسي است و همه انسان ها به طور يکسان داراي حق تعيين سرنوشت خود هستند و هيچ فردي حق ندارد ديگري را به بندگي و اسارت خود درآورد.
چهارم، در حالي که خداوند انسان را آزاد آفريده است، شايسته نيست که يک فرد آزاده خود را در اسارت ديگري درآورد، چه به اسارت دروني بر اساس روايت اول و چه به اسارت بيروني بنا بر روايت دوم، بلکه بايد خود را بيابد و با شناخت خود و کمالاتش، حيات خود را سامان دهد. اين ها مجموعه نکاتي است که مي توان از کلمات امام علي عليه السلام استفاده نمود.

 


2. آزادي و ايمان

در طول تاريخ، از ديرباز تاکنون، درباره نسبت «خدا» و «آزادی» يا «دين» و «آزادي» نظرات متفاوت و گاه متضادي ابراز شده است. برخي از فيلسوفان و متکلمان اين دو معنا را در غايت ناسازگاري و تزاحم مي پنداشته اند و در مقابل، برخي متفکران نه تنها آزادي و خداپرستي را متضاد نمي ديده اند، که آزادي حقيقي را عين خداپرستي مي دانسته اند.
آنان که اعتقاد به خدا و خداپرستي را با آزادي مانعة الجمع مي پنداشته اند، خود دو دسته اند : يک دسته کساني که در انتخاب ميان خدا و آزادي، چون جمع هر دو را ممکن نمي دانند، خدا را برمي گزينند و آزادي را رها مي کنند. دسته دوم در اين تقابل، جانب آزادي را مي گيرند و خدا را کنار مي نهند. به عنوان نمونه، نيچه معتقداست : «مفهوم خدا تاکنون بزرگ ترين دشمن زندگي بوده است.» او مي گويد : «نيرومندي و آزادي عقلي و استقلال انسان و دل بستگي به آينده او خداناباوري مي طلبد.» (21)
ژان پل سارتر اصالت وجودي (اگزيستانسياليست) معاصر مي گويد : «نفي خالقي عليم، تدبير و شرط عقلي و منطقي حريت کامل انسان است.» (22)
چنين اظهارنظرهايي از سوي متفکران غربي ناشي از تاريخ و فرهنگ خاص غرب است و چنان که مرحوم استاد مطهري رحمه الله متذکر شده اند : در اروپا، مساله استبداد سياسي و اين که اساسا آزادي از آن دولت است، نه مال افراد، با مساله خدا توام بوده است. افراد فکر مي کردند که اگر خدا را قبول کنند، استبداد قدرت هاي مطلقه را نيز بايد بپذيرند; بپذيرند که فرد در مقابل حکمران هيچ گونه حقي ندارد و حکمران نيز در مقابل فرد، هيچ گونه مسؤوليتي نخواهد داشت. حکمران تنها در پيشگاه خدا مسؤول است. لذا افراد فکر مي کردند که اگر خدا را بپذيرند، بايد اختناق اجتماعي را نيز بپذيرند و اگر بخواهند آزادي اجتماعي داشته باشند، بايد خدا را انکار کنند. پس آزادي اجتماعي را ترجيح دادند. (23)
اما از نظر فلسفه اجتماعي اسلام، نه تنها نتيجه اعتقاد به خدا پذيرش حکومت مطلقه افراد نيست و حاکم در مقابل مردم مسؤوليت دارد، بلکه از نظر اين فلسفه، تنها اعتقاد به خداست که حاکم را در مقابل اجتماع مسؤول مي سازد و افرادي را ذي حق مي کند و چنان که شهيد مطهري رحمه الله نيز متذکر شده اند، آزادي در اسلام، تنها يک موضوع صرفا سياسي نيست، بلکه بالاتر از آن، يک موضوع اسلامي است و يک مسلمان بايد آزاد زيست کند و بايد آزادي خواه باشد. (24)
حال بايد ديد نسبت ايمان و آزادي در ديدگاه امام علي عليه السلام چيست و ايشان در اين زمينه چه فرموده اند. حضرت نه تنها لازمه توحيد را دست برداشتن از آزادي معرفي نکرده اند و نه تنها دين را منافي آزادي نديده اند، بلکه اصلا هدف از بعثت انبياعليهم السلام و کارکرد دين را آزادي انسان دانسته و فرموده اند : «فان الله تبارک و تعالي بعث محمداصلي الله عليه وآله بالحق ليخرخ عباده من عبادة عباده الي عبادته و من عهوده الي عهوده و من طاعة الي طاعته و من ولاية عباده الي ولايته» . (25) خداوند - تبارک و تعالي - محمدصلي الله عليه وآله را به حق فرستاد تا بندگانش را از بندگي تعهدات، طاعت و ولايت بندگانش به سوي عبادت، عهد، طاعت و ولايت خود آزاد سازد.
اکنون اين پرسش مطرح مي شود که آيا بندگي خدا مايه اسارت نيست؟ درست است که اسلام و دين انسان را از ديگران آزاد مي سازد و بندگي کسي را بر او قرار نمي دهد، اما درباره بندگي خدا چه؟ بايد گفت : اگر رابطه انسان و خدا درست درک شود، روشن مي گردد که رابطه انسان و خدا رابطه خود و غير نيست، بلکه رابطه خود و خود است. الهي بودن نه تنها منافاتي با انسان بودن ندارد، بلکه کمال انسانيت است و دين که نازل از علم الهي است راه تکامل آدمي مي باشد.
حضرت علي عليه السلام به اين نکته اشاره مي کنند که پرستش بندگان سودي براي خدا ندارد، بلکه مايه کمال خود آن هاست. حضرت مي فرمايد : «در آن دم که خداوند - سبحانه و تعالي - آفريدگان را بيافريد، از پرستش آن ها بي نياز و از گناهشان ايمن بود; زيرا پرستش کساني که او را مي پرستند سودي برايش ندارد و گناه آن ها که ازفرمانش سرپيچي مي کنند، زياني برايش ببار نمي آورد.» (26)
امام علي عليه السلام همچنين در خطبه اي در زمينه منزلت دين و نسبت انسان و خدا مي فرمايد : خداوند از همه کس به انسان نزديک تر است، روزي ده و بنده نواز است، گره گشا و چاره ساز است. ذات او سرآغاز هستي هاست. او شايسته ترين راه نماست. از او کمک مي جويم; چون تواناست و بر او تکيه مي کنم، چون مددکاري داناست. پيامبر اکرم را فرستاد تا نيک و بد را به همه بياگاهاند. (27)
بر اين اساس، در ديدگاه امام علي عليه السلام، طاعت و بندگي براي انسان، کمال است، نه سودمند به حال خدا. و خداوند هستي بخش و مقوم و مهربان و چاره ساز و راهنماي انسان مي باشد. و اين چنين است که از ديدگاه حضرت عليه السلام ايمان نه تنها منافاتي با آزادي ندارد، بلکه عين آزادي و تکامل بخش آن است. نمونه اي از اين تاثير را مي توان در نقش ايمان و دين در زندگي اجتماعي ملاحظه کرد که دين مايه مهار قدرت در جامعه مي باشد.
آيزايا برلين در اين باره مي گويد : آزادي دو ضابطه دارد :
1. نبود انباشت قدرت بدون قيد در جامعه;
2. وجود ضوابط غيرشناور که توسط حکومت قابل تعويض نباشد. بايد اين اصول توسط مردم چنان معتبر شناخته شده باشد که هيچ حاکميتي نتواند آن را تغيير دهد و به نظر من، اين اصول از دين حاصل مي شود. دين شمشيري است که حاکميت همواره بايد خود را با آن راست کند.
توکويل، محقق و فيلسوف سياسي فرانسوي، نيز معتقد است : اگر مردم سالاري از اخلاق و دين خالي باشد، به سادگي مي توان با تبليغات دروغين عملا زمام جامعه را به دست گرفت. يکي از آفات آزادي فقدان اخلاق و وجدان ديني در جامعه است. (28) و اين مهار قدرت و برداشتن اسارت هاي بيروني و دروني توسط دين همان چيزي است که قرن ها پيش اسلام درباره هدف بعثت انبياعليهم السلام فرموده است : «و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي کانت عليهم» (اعراف : 175) ; انبياعليهم السلام مبعوث شدند تا بارهاي سنگين و زنجيرهايي را که بر گردن آن هاست، بردارند.

 


3- آزادي و عقل

چنان که گفته شد، برخي آزاد بودن را بر اساس عقل خود رفتار کردن معنا کرده و اين عصر را عصر استقلال انسان و خردگرايي معرفي مي کنند. حال پرسش اين است که عقل از ديدگاه امام علي عليه السلام چه جايگاهي دارد؟ آيا از نظر آن حضرت، انسان با عبوديت خدا و پذيرش او بايد دست از آزادي خود و پيروي از عقلش بردارد يا مي تواند در پرتو محاسبات و انديشه هاي عقلاني خود، حياتش را بسازد؟
بايد گفت : بر خلاف فرهنگ و تفکر غربي، که به ناسازگاري عقل و دين معتقد است، در ديدگاه علي عليه السلام، نه تنها اين ها در برابر هم نيستند، بلکه هر يک دليل و مکملي براي ديگري به شمار مي آيد و هر يک به ديگري نيازمند است. اينک منزلت و موقعيت عقل در ديدگاه امام علي عليه السلام را بررسي مي کنيم :
در منزلت عقل نزد امير مؤمنان عليه السلام همين بس که فرمود : «الدين و الادب نتيجة العقل»؛ (29) دين داري و ادب محصول خرد است. و عقل است که انسان را به اين راهنمايي مي کند.
از ديدگاه آن حضرت عليه السلام عقل دو نوع است :
1. عقل طبع.
2. عقل تجربه.
به نظر ايشان، اين هر دو انسان را سود مي بخشد. (30)
به نظر مي رسد مراد از «عقل طبع» فهم و درک فطري از برخي حقايق است که در وجود آدمي نهفته و مراد از «عقل تجربه» حقايقي است که در طول زندگي با آن ها آشنا مي شود.
از حضرت سؤال کردند : براي ما عاقل را توصيف کن، فرمودند : عاقل کسي است که هرچيز رادر جاي خود قرار مي دهد. (31) به نظر مي رسد مقصود ايشان آن است که عقل انسان را با حقايق امور آشنا مي کند و جايگاه هر چيز را روشن مي سازد و او را به رفتار رست با آن ها وامي دارد.
درباره حقيقت، علايم، موانع و عوامل رشد عقل از اهل بيت عليهم السلام و از آن جمله از امام متقيان علي عليه السلام، کلمات نغز و دقيقي نقل، شده است. اما براي رعايت اختصار، در اين جا، تنها به ذکر نقش عقل در دين از نظر اسلام اشاره مي شود :
به اختصار، مي توان گفت : عقل درباب دين شناسي، نقش هاي ذيل را ايفا مي کند :
1. اثبات پايه هاي اوليه دين (وجود خدا، ضرورت نبوت و شريعت) ;
2. استنباط احکام شرعي در عرض وحي (عقل به عنوان يکي از منابع و مدارک احکام شرعي در اسلام معتبر شناخته شده است. امام صادق عليه السلام حجت هاي خداوند را بر مردم دو دسته مي دانند : اول. حجت ظاهري که پيامبرانند. دوم. حجت باطني که عقول انسان هاست. ) (32)
3. فهم و تفسير وحي (کتاب و سنت) ; در اين جا، عقل ابزار فهم کتاب و سنت است و در طول آن دو قرار دارد، نه عرض آن; يعني عقل ابزاري است براي فهم و بيان وحي در کنار تبيين رسول خداصلي الله عليه وآله و اهل بيت عصمت عليهم السلام.
4. تبيين و توجيه حقايق ديني، اعم از مسائل هستي شناسي يا ارزشي. در اين جا، عقل با روش استدلالي خود به کمک دين آمده و فلسفه احکام دين و تاييد حقايق هستي شناسي آن را به عهده مي گيرد.
به طور خلاصه، با توجه به کلمات امام علي عليه السلام، بايد گفت : از نظر ايشان مؤمن در پرتو عقل، دين را مي پذيرد و به شناخت دين نايل مي شود و سپس به تفسير دين اقدام مي کند و البته از نظر ايشان، دين هم به تاييد عقل و رشد و پرورش آن ياري مي رساند و اين رابطه دو سويه را مي توان در کلمات امام علي عليه السلام مشاهده کرد; در کلماتي همچون :
- مثال عقل در قلب، مانند وجود چراغ در ميان خانه است. (33) (همان گونه که چراغ خانه را روشن مي کند عقل مايه روشني دل است. )
- عقل مايه هدايت و رستگاري انسان است. (34)
- خداوند پيامبران عليهم السلام را فرستاد تا گنجينه هاي عقول را آشکار سازند. (35) (اشاره به نقش دين در عقل)
- خدا بيامرزد کسي را که نخست بينديشد، سپس عبرت گيرد، آن گاه خرد و بينش به کار برد و حقيقت را بپذيرد. (36)
البته بايد توجه داشت خردي که حضرت آن را مورد تمجيد قرار مي دهند غير از خردباوري غربي است که اساس «فرهنگ سکولار غرب» مي باشد. عقلانيت و خردابزاري غرب همه توجه و دغدغه اش به روش است، نه به درون مايه و محتوا و از اين رو، به اهداف و غايات نمي انديشد و پروراي آن را ندارد، (37) در حالي که عقل ديني همه چيز را با غايت قصواي انسان مي سنجد. ازاين رو، حضرت عليه السلام مي فرمايد : «بندگان خدا، شما را به خدا به فکر خويشتن - که از هر چيزي برايتان ارجمندتر و دوست داشتني تر است - باشيد.» (38)
تفاوت ديگر خردابزاري غرب با عقل ديني آن است که خردابزاري که «خرد شخصي» نيز ناميده مي شود، دغدغه بنيادي اش سود شخصي است و سود شخصي در خرد غربي در سود مادي و لذت هاي زودگذر دنيايي خلاصه مي گردد که همان فرهنگ سرمايه داري غرب است. و بدين گونه، فردگرايي در شکل لذت گرايي در فرهنگ سرمايه داري غرب ظاهر شده و به عنوان دوره عقلانيت معرفي گرديده است، چنان که يکي از متفکران غربي گفته است : «عقل در اين ديدگاه، به معناي خدمتکار نفس و به قول هيوم، برده شهوات و خواهش هاست. عقل نمي تواند بگويد که هدفي بيش از هدف ديگر، عقلاني است. هر هدف يا شي ء خواستني خوب خواهد بود; به اين دليل که خواستني است. کار عقل اين است که انرژي هاي نيرومند، اما نامنظم خواهش ها و اميال را تنظيم نموده و به آن ها بياموزد که چگونه از اقتصادي ترين راه ها حداکثر ميزان رضايت شخص را کسب کند.» (عقلانيت ابزاري) (39)
در حالي که هر چند حضرت علي عليه السلام انسان را در توجه به خود دعوت مي کند و مي فرمايد : «دانا کسي است که ارزش خود را مي داند و نادان را همين بس که قدر خويشتن نمي شناسد» ، (40) سعادت را نه نفع دنيوي، که رستگاري اخروي معرفي مي کنند و مي فرمايند : «برنده رو به بهشت مي گذارد و بازنده ره به سوي دوزخ مي سپارد.» (41) با توجه به آنچه گشت، انسان آزاد در تفکر غربي کسي است که براي گزينش اميال و هوس هاي دنيوي خود، مانعي در پيش ندارد و با محاسبات عقلاني خود، به اوج هوس ها و آرزوهايش مي رسد، در حالي که انسان آزاد در مکتب علي عليه السلام، کسي است که خود را بشناسد و آخرت را دريابد و براي گزينش راه ها و انجام اعمالي که او را به سعادت اخروي رهنمون مي شود، مانعي در پيش نداشته باشد و حيات اخروي خود را در دنيا، بر اساس عقل و دين بسازد.

 

4- آزادي و عدالت

در تفکر سياسي غرب، گاه عدالت مورد توجه بوده است و گاه آزادي. امروزه در ليبراليسم سياسي، آزادي فردي مقدم بر مصالح جمعي و عدالت اجتماعي شمرده مي شود. و در سوسياليسم، عدالت بر آزادي تقدم دارد. (42)
امادر ديدگاه امام علي عليه السلام هم آزادي مهم است و هم عدالت و بايد به هر دو اهميت داد. اما عدالت حافظ و مبناي آزادي است. از اين رو، آزادي در ديدگاه ايشان، در پرتو عدالت به دست مي آيد. بدين روي، ايشان درمنزلت عدالت ونقش آن در جامعه مي فرمايند :
1.«خداي سبحان عدالت را مايه برپايي انسان ها و ستون زندگي آن ها و سبب پاکي از ستم کاري ها و گناهان و روشني چراغ اسلام قرار داده است.
2. هيچ چيز همچون عدالت سرزمين ها را آباد نمي سازد.
3. عدالت مردمان رااصلاح مي کند.» (43)
بنابراين، از نظر امام عليه السلام، «دولت عادل از واجبات است» (44) و «پيشواي عادل از باران پيوسته بهتر.» (45) و اين همه اهميت عدالت از آن روست که «عدالت» يعني اداي حقوق و اگر در جامعه اي عدالت باشد، آزادي نيز، که از جمله حقوق است، خواهد بود، البته آن آزادي که به دين و دنياي خود و ديگران زيان نرساند. از اين روست که عدالت هم تحقق بخش آزادي است و هم حافظ و جهت دهنده آن. ادامه دارد.

--------------------------------------------
پي نوشت ها :
1- امام خميني رحمه الله، صحيفه نور، ج 12، ص 91
2- موريس کرنستون، تحليلي نو از آزادي، ص 13
3- قبسات، ش 6 و 5، ص 76
4- ديويد رابرتسون، فرهنگ سياسي معاصر، ترجمه عزيز کياوند، ص 10
5- 6- فرانتس فريمان، آزادي و قدرت و قانون، ص 68 - 69 / ص 376
7- ليبراليسم و دموکراسي، ترجمه بابک گلستان، ص 29
8- مصطفي رحيمي، ص 9
9- ديويد رابرتسون، پيشين، ص 10
10- فرانتس نويمان، پيشين، ص 381
11- 12- 13- موريس کرنستون، پيشين، ص 15 و 16 / ص 30 و 31
14- Positive Liberty.
15- idealist.
16- ديويد رابرتسون، پيشين، ص 11
17- 18- دفتر همکاري حوزه و دانشگاه، درآمدي بر حقوق اسلامي، ص 239 / ص 242
19- نهج البلاغه، نامه 31
20- قاسم شعباني، حقوق اساسي، ص 112
21- فردريک کاپلستون، تاريخ فلسفه، از فيشته تا نيچه، ج 7، ترجمه داريوش آشوري، ص 394
22- موريس کرنستون، ژان پل سارتر، منوچهر بزرگمهر، خوارزمي، ص 66
23- مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 1، ص 554
24- همو، پيرامون انقلاب اسلامي، ص 53
25- محمدباقرمجلسي، بحارالانوار، ج 74، ص 365 / نهج البلاغه، خطبه 154
26- 27- نهج البلاغه، ترجمه محسن فارسي، چاپ پنجم، تهران، سپهر، ص 271 / ص 78
28- اميررضا ستوده و حميدرضا سيدناصري، رابطه دين و آزادي، ص 220
29- 30- 31- محمدمحمدي ري شهري، ميزان الحکمة، ج 6، ص 406 / ص 413 / ص 417
32- محمدبن يعقوب کليني، اصول کافي، کتاب «عقل و جهل» ، حديث 12
33- 34- ري شهري، پيشين، ج 6، ص 379
35- نهج البلاغه، صبحي صالح، ص 43
36- نهج البلاغه، ترجمه محسن فارسي، ص 109
37- نقد و نظر، ش. 1 و 2 (سال چهارم) ، ص 98
38- نهج البلاغه، ترجمه محسن فارسي، ص 184
39- آنتوني آر. بلاستر، ظهور وسقوط ليبراليسم غرب، عباس مخبر، ص 136
40- 41- نهج البلاغه، ترجمه محسن فارسي، ص 109 / ص 38
42- نامه فرهنگ، ش 10 و 11، ص 12
43- 42- 44- 45- مصطفي دلشاد، دولت آفتاب، ص 77 / ص 69 / ص 68


***** بر گرفته شده از فصلنامه معرفت، شماره 39

 

نظر خود را اعلام كنید

نظرات كاربران

نظری وجود ندارد
*
*

شبکه فرهنگی الحسنین (علیهما السلام)