شبکه فرهنگی الحسنین (علیهما السلام)

اصول حکومت از دیدگاه نهج البلاغه

0 نظرات 00.0 / 5

 

چکیده

براى روح هاى عطشان و تشنگان حقایق، پس از قرآن مجید منبعى فیاض تر و ماخذى پربارتر و بابرکت تر از نهج البلاغه نمى شناسیم.
موضوع بحث عبارتى است که در صدر عهدنامه مالک اشتر آمده، و آن کلامى است که وظایف مالک را بر مبناى محتواى عهدنامه به عنوان ضابطه کلى بیان مى کند، از جمله:
«جبایة خراجها و جهاد عدوها و استصلاح اهلها و عمارة بلادها»
که خود تفصیلى است براى کلام قبلی: «ولاة مصر» ، و اجمالى است براى سخنان بعدى مواد عهدنامه. مالک، این بزرگ یاور حضرت امیرالمؤمنین ((علیه السلام)) براى اجراى این دستور آماده مى شود و با آن درایت و تدبیرى که على ((علیه السلام)) در او سراغ دارد به جنگ نابسامانى هاى مصر مى رود، او مى رود نظام مالى آنجا را رونق بخشد و دشمن بدسگال را از مقابل براند و به رشد مردم آن دیار کمر بندد و آهنگ عمران و بارورى آن بلاد را نماید، که در حقیقت انتظار مردم از یک حکومت صالح، همین است.
نویسنده در این بحث به مباحثى همچون حکومت، اهداف حکومت، وظایف حاکم و نحوه برخورد با مردم به نحو مستند و مستدل پرداخته است.

 

 

 

مقدمه

در اسلام حکومت خاص خدا است. مردم را خدا آفریده و او نیازهایشان را مى داند و همه ضوابط تامین کننده نیازها را مى شناسد. جز او نه نمى داند و نه روا است در عرصه حکومت قدم نهد.
«لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فِیهِنَّ وَ هُوَ عَلى‌ کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ».
همانا که آفریدگارى خاص خدا است و فرمانروایى و حکومت نیز خاص اوست.
ولى چون «أَبَى اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِالْأَسْبَابِ». سنت او بر این قرار گرفته است که کارها از کانال اسباب صورت پذیرد. چون چنین است، حکومت را به بندگان خاص تفویض فرموده است:
«یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ».
داود ترا جانشین خود در زمین قرار دادم، پس میان مردم حکم به حق کن، از هوى و خواسته نفس پیروى مکن که ترا از راه خدا منحرف مى کند.
آرى اسلام، حکومت را حق خدا مى داند و آن را در دست مردم امرى تفویضى تلقى مى کند، تفویض به عنوان امانت که باز هم حکم، حکم خدا است، و اموال در این راه مال خدا و مردم هم عباد خدا هستند.
امیرالمؤمنین على ((علیه السلام)) بر این امانى بودن تاکید دارد، در نامه هایس این معنى را به عمال و ماموران صدقات خاطرنشان مى کند و بر آن پاى مى فشارد، در نهج البلاغه در نامه هاى 5 و 26 و 40 و 41 و 42 و 71 و در اوائل نیمه دوم عهدنامه دقت کنید، موضوع روشن خواهد شد. در نامه پنجم به «اشعث پسر قیس» مى گوید:
«وَ إِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ وَ لَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أَمَانَةٌ».
«اى اشعث پسر قیس، فرماندارى آذربایجان براى تو ناندانى نیست، بلکه امانتى است بر گردنت
و در نامه 26 به تحصیلدار زکات مى فرماید:
«و إِنَّ أَعْظَمَ الْخِیَانَةِ خِیَانَةُ الْأُمَّةِ و أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ».
«به راستى بزرگترین خیانت ها، خیانت به مردم است، و زشت ترین دغلیها، دغلى به رهبران است
در نامه 41 به یکى از عمالش - ابن عباس - مى گوید:
«اما بعد فانى کنت اشرکتک فى امانتی».
«ترا در امانت خویش شریک کردم
و بعد از عبارتى مى گوید: پس تو نه من - پسر عمت - را یارى کردى و نه وظیفه امانتدارى را ادا نمودى.
در نامه 42 به عمر بن ابى سلمه عاملش در بحرین مى خوانیم:
«فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ اَلْوِلاَيَةَ وَ أَدَّيْتَ اَلْأَمَانَةَ»
«تو تحقیقا امر ولایت و کارگزارى را خوب انجام دادى و اداى امانت نمودى»
و در همین عهدنامه مى فرماید: «امر معیشت کارمندانت را

در اسلام حکومت خاص خدا است. مردم را خدا آفریده و او نیازهایشان را مى داند و همه ضوابط تامین کننده نیازها را مى شناسد. جز او نه نمى داند و نه روا است در عرصه حکومت قدم نهد.
«لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فِیهِنَّ وَ هُوَ عَلى‌ کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ».
همانا که آفریدگارى خاص خدا است و فرمانروایى و حکومت نیز خاص اوست.
ولى چون «أَبَى اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِالْأَسْبَابِ». سنت او بر این قرار گرفته است که کارها از کانال اسباب صورت پذیرد. چون چنین است، حکومت را به بندگان خاص تفویض فرموده است:
«یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ».
داود ترا جانشین خود در زمین قرار دادم، پس میان مردم حکم به حق کن، از هوى و خواسته نفس پیروى مکن که ترا از راه خدا منحرف مى کند.
آرى اسلام، حکومت را حق خدا مى داند و آن را در دست مردم امرى تفویضى تلقى مى کند، تفویض به عنوان امانت که باز هم حکم، حکم خدا است، و اموال در این راه مال خدا و مردم هم عباد خدا هستند.
امیرالمؤمنین على ((علیه السلام)) بر این امانى بودن تاکید دارد، در نامه هایس این معنى را به عمال و ماموران صدقات خاطرنشان مى کند و بر آن پاى مى فشارد، در نهج البلاغه در نامه هاى 5 و 26 و 40 و 41 و 42 و 71 و در اوائل نیمه دوم عهدنامه دقت کنید، موضوع روشن خواهد شد. در نامه پنجم به «اشعث پسر قیس» مى گوید:
«وَ إِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ وَ لَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أَمَانَةٌ».
«اى اشعث پسر قیس، فرماندارى آذربایجان براى تو ناندانى نیست، بلکه امانتى است بر گردنت
و در نامه 26 به تحصیلدار زکات مى فرماید:
«و إِنَّ أَعْظَمَ الْخِیَانَةِ خِیَانَةُ الْأُمَّةِ و أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ».
«به راستى بزرگترین خیانت ها، خیانت به مردم است، و زشت ترین دغلیها، دغلى به رهبران است
در نامه 41 به یکى از عمالش - ابن عباس - مى گوید:
«اما بعد فانى کنت اشرکتک فى امانتی».
«ترا در امانت خویش شریک کردم
و بعد از عبارتى مى گوید: پس تو نه من - پسر عمت - را یارى کردى و نه وظیفه امانتدارى را ادا نمودى.
در نامه 42 به عمر بن ابى سلمه عاملش در بحرین مى خوانیم:
«فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ اَلْوِلاَيَةَ وَ أَدَّيْتَ اَلْأَمَانَةَ»
«تو تحقیقا امر ولایت و کارگزارى را خوب انجام دادى و اداى امانت نمودى»
و در همین عهدنامه مى فرماید: «امر معیشت کارمندانت را تامین کن تا در روزى که با فرمانت مخالفت مى کنند یا در مانتت خیانت مى ورزند ترا بر آنها حجت باشد».
در نامه 71 به منذر ابن ابى الجارود که از خیانتش گزارشى رسیده با پرخاشى تند مى نویسد:
«وَ لَئِنْ کَانَ مَا بَلَغَنِی عَنْکَ حَقّاً لَجَمَلُ أَهْلِکَ وَ شِسْعُ نَعْلِکَ خَیْرٌ مِنْکَ».
«اگر گزارشى که از تو به من رسیده، راست باشد هر آینه شتر به کار رفته در کار خاندانت و بند کفشت از تو بهترند
و این چنین ادامه مى دهد:
«و مَنْ کان بصفتک فلیس بأهل ِأنْ یُسَدَّ به ثَغرٌ أوْ یُنْفَذَ به امر، أوْ یُعلی له قدرٌ، أوْ یشْرَکَ فی أمانَةٍ».
«و کسى که بر صفت و حالت تو باشد صلاحیت ندارد که حفاظت مرزى یا اجراى امرى را به او واگذارند، و پایه بلندش دهند و یا در امانت شریکش کنند
هدف این حکومت و جهت این امانت احیاى حق و از میان بردن باطل است و مى توان گفت حتى عدل را هم که گاه ضمیمه حق مى کنند و حق و عدل را با هم به کار مى برند، راهى است براى تمییز و تثبیت حق. کوتاه سخن آنکه هدف حکومت حق است، و برپایى آن، و در روابط مردم، حق یعنى آنچه که استحقاق آن را دارند و باید بر میزان قسط به آنها داده شود.
ایشان در نامه 66 به ابن عباس مى فرماید:
«لِيُصِيبَهُ فَلاَ يَکُنْ أَفْضَلَ مَا نِلْتَ فِي نَفْسِکَ مِنْ دُنْيَاکَ بُلُوغُ لَذَّةٍ أَوْ شِفَاءُ غَيْظٍ وَ لَکِنْ إِطْفَاءُ بَاطِلٍ أَوْ إِحْيَاءُ حَقٍّ».
نباید در نظرت برترین نتیجه عملت، دل خوش کردن به لذت باشد یا دل خنک کردن به انتقام. (یعنى این هدفى است حیوانى، مناسب طبع درندگان است و مطابق طبع انسان و ارزشهایش نیست).
خداوند در کارهایش حق را تثبیت مى کند و باطل را محو: «لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ» پس امانتدار او هم باید چنین باشد. محور، حق است و برپایى آن. اجازه دهید در اینجا از جلو حق سدى را بردارم، سدى که از عاطفه پرشور و گدازان تغذیه مى کند. عاطفه اى به راستى در خور تحسین و شایان هرگونه ارج و قدر، عاطفه دلسوزى براى مستضعفان. آن سد جانبدارى همه جانبه از مستضعفان و محرومان است، و این واژه امروز پربارترین واژه است و الهام بخش ترین کلمه در دعوت ها و فراخوانى ها، و بجاست که از این محرومان تاریخ، از این همیشه شلاق خورده هاى روزگار، از این نگون بخت هاى سراسر دوران هاى مستکبران و روزگاران سیاه مترفین، حمایت شود، حمایتى که دیگر گرسنه اى نماند، دیگر محرومى نبینیم. اما چگونه حمایت شوند، حمایت مبهم و چشم بسته و بى ملاک، ابدا هرگز، حمایت در پرتو حق. بله حق، چرا که حق هم غالبا به جانب اینها است، به اکثریت قریب به اتفاق با اینها است، اما ملاک نه این عاطفه سوزان است، بلکه تنها و تنها حق است. حتى بر این عاطفه یکى دو عاطفه دیگر ضمیمه کنید باز هم معیار حق است، اضافه کنید عاطفه حاد دیگرى را، عاطفه پیوند خویشاوندى را، پیوند نزدیک نزدیک تر را، پدر را، مادر را، بلکه عاطفه داغترى را عاطفه خود دوستى، آنگاه گوش فرا داریم و بشنویم بانگ رساى هدایت را که فرمود:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَىٰ أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ ۚ إِنْ يَکُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيرًا فَاللَّهُ أَوْلَىٰ بِهِمَا ۖ فَلَا تَتَّبِعُوا الْهَوَىٰ أَنْ تَعْدِلُوا». (1)
«هان اى مؤمنان! پیوسته عدل را برپا کنید و براى خدا (به حق) شهادت دهید گرچه خود یا پدر و مادر یا خویشانتان زیانمند شوید، اگر هم غنى یا فقیر باشند کار نداشته باشید، خدا اولى است. مبادا پیروى هوا کنید و از عدل بمانید!».
مى بینیم دل سوزاندن براى فقیران هم اگر برخلاف حق باشد، هوا نامیده مى شود، همانگونه که طمع بستن در مال غنى، به عبارت دیگر نه قدرت ستائى نه نوحه سرائى فقط و فقط حق جوئى و حق گزارى، اینجانب بزرگتر از این امتیازى براى حکومت نمى بینم که حتى پایبند این عاطفه پرشور هم نمى شود و نداى «وَلا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَةٌ في دينِ اللهِ» و نظریش را سر مى دهد بانگ مى زند که: اى متنفران از جور، سازش ناپذیران با جائران، از چاه عواطف هم بدر آئید و تنها براى حق و احقاق حق ره پوئید.
مسئولان حکومت براى دستیابى به این هدف موظفند به خود بپردازند خود را پیراسته کرده و بسازند، از غرور و قدرت بهراسند، از مرداب لذت برحذر باشند، از افتادن در دام هوا بهوش باشند. خود و ارزشهاى خود را سهل و آسان و بى دریغ در انجام واجبات بذل کنند و جز به ثواب الهى دل نبندند و جز از کیفرش بیم ندارند.
با هم بخشى از نامه 59 را، که خطاب به اسود بن قطیبه سرپرست ارتش حلوان است، بخوانیم:
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْوَالِیَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِکَ کَثِیراً مِنَ الْعَدْلِ فَلْیَکُنْ أَمْرُ النَّاسِ عِنْدَکَ فِی الْحَقِّ سَوَاءً فَإِنَّهُ لَیْسَ فِی الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ فَاجْتَنِبْ مَا تُنْکِرُ أَمْثَالَهُ وَ ابْتَذِلْ نَفْسَکَ فِیمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَیْکَ رَاجِیاً ثَوَابَهُ وَ مُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ». (2)
«(اختلاف به رفت و آمد هم گفته مى شود) به راستى که وقتى خواسته هاى والى اختلاف کند، در دل و رفت و آمد کند، در بسیارى از موارد او را از عدل بازمى دارد، مى باید مردم نزد تو در حق برابر باشند (هر که، از هر جا، با هر صفت، با هر سمت، همه جا رعایت عدل کن) جور جانشین عدل نمى شود، جاى عدل خالى مى ماند. پس دورى کن از آنچه امثالش را ناپسند مى شمارى و خود را سهل و آسان و بى حساب در اختیار واجبات الهى بگذار. جز به ثوابش دل نبند و جز از عقابش بیم مدار».
اکنون به اصل بحث مى پردازیم:

 

 

 

1 - جمع آورى مالیات

جبایة خراجها، جبایه به معنى جمع آورى است و خراج مالیاتى است که دولت طبق مقررات از مردم مى گیرد و در مصارف لازم دستگاه حکومت خرج مى کند. قوام حکومت از ارتش تا کارمند دون پایه به خراج است، و قوام خراج به تولید، هر چه سطح تولید بالا رود و بازده زیادتر شود خراج فزونى مى گیرد و کار دولت رونق مى یابد، و در عکس قضیه نتیجه هم عکس خواهد بود، از اینرو لازم است امکانات تولید گسترش یابد، نشاط و روحیه تولیدگران تقویت شود تا به نظام حاکم دل بندند و به عدل و درستى نظام امیدوار گردند. لذا بر مسئولان است که به ریشه ها و پایه هاى خراج بیشتر اهتمام ورزند و براى سود عاجل به خود چشم ندوزند و مردم را در تنگنا قرار ندهد و در بروز بلیه هاى طبیعى و آفات با تولیدگران همدلى کنند از خراجشان بکاهند و آنان را به نسیم لطفشان بنوازند تا دلگرم به کار همت بندند و براى عمران همه جانبه و گسترده کشور بکوشند.
اکنون به رهنمود امیرالمؤمنین (علیه السلام) گوش فرا مى دهیم:
اى مالک! به امر خراج رسیدگى کن به گونه اى که به صلاح خراج و خراجگزاران باشد، چه اصلاح دیگران در گرو اصلاح خراج و خراج پردازان است، این اصل است و آنها فرعند، این مام است و آنها فرزندند. همه بر خوان بى دریغ این تولیدگران میهمانند و جیره خوار، پس دست میزبان را بازگذار.
اى مالک اشتر به عمران زمین بیشتر بیندیش تا به خراج، باید بدانى که خراج حاصل نمى شود جز به عمران و هر که بى عمران به خراج کمر بندد، بلاد را ویران مى کند و مردم را به نابودى مى کشاند و خود نیز دیرى نپاید که از پاى درآید.
اگر این تولیدگران (و در حقیقت میزبانان) از سنگینى خراج شکایت کنند یا از بروز حادثه اى سماوى مثل تگرگ، یا از خشکیدن قنات، یا کمى باران یا به خاطر به زیر آب رفتن یا دیر رسیدن آب، کشتزارها ویران شود، از خراجشان بکاه، به گونه اى که کارشان اصلاح و ضایعه ترمیم شود، و این بر تو گران نیاید که این خود یک نوع سرمایه گذارى است که مالا کشورت را آباد مى کند و حکومت را شکوه مى بخشد، و در این صورت مردمان ثناگویت شوند و تو خود نیز از گسترش عدالت دلشاد مى گردى و با این نوازش که به منزله استراحت جان کوفته آنان است، تجدید قوا مى کنند و با این عدل و نرمشى که انجام مى دهى اعتمادشان کسب مى شود، و امید است که در حوادث ناگوار پشتیبانت گردند و سختى هاى تلخ را به شیرینى پذیرا شوند این عمران است که آنها را وادار مى کند بار سختى ها را به دوش کشند و البته تنگنایى ها و تنگدستى ها به خرابى منتهى مى گردد، در واقع تنگنایى ها از حرص ولاة براى گرد کردن اموال و نیز اشراف براى انباشتن آن و از بیمناک بودن به آینده خود و عبرت نگرفتن از سرنوشت پیشینیان است.
مسئولان نه تنها در حوادث غمخوارى و همدردى مى کنند که در حالات عادى اخذ خراج را با لطفى خاص و با مهربانى هر چه بیشتر انجام مى دهند، آنها مردمان را موشکافى و سئوال پیچ نمى کنند (البته امور اخلاقى بین مردم و مسئولان در سطحى متعال مبادله مى شود) آنها پرداخت خراج را واجب و حقى الهى مى دانند و اینها هم خود را امینى مسئول و واسطه جانشین خدا در زمین، مى شمارند، و حد نازل لطف و مرحمت الهى را بر بندگانش اعمال مى کنند.
امیرالمؤمنین على (علیه السلام) به تحصیلدار زکوه (نامه 25) مى نویسد:
«به نزد مردم همچنان با آرامش و وقار برو تا در میانشان قرار بگیرى به آنها سلام کن سلام تمام (عزت مقام ترا نگیرد) از آن پس به بندگان خدا بگو که مرا ولى و خلیفه خدا به سوى شما فرستاده تا اگر از خدا حقى در اموالتان است بگیرم، آیا در اموالتان حقى براى خدا هست؟ على (علیه السلام) مى فرماید: اگر یکى از آنها گفت نه، دیگر مراجعه مکن، و اگر گفت بله همراهش برو، او را نترسان، تهدیدش مکن و سخت نگیر و تکلیف شاق منما، طلا و نقره اى که مى دهد بگیر، اگر دامى دارد بى اجازه بر دامش وارد مشو، چه او سهم بیشترى دارد. وقت ورود متجبر و درشت خو مباش، حیوانات را رم مده و ناراحت مکن و دل صاحبش را میازار (مى بینید که اعمال مهر و عطوفت تا چه حد است) پس مال را به دو بخش قسمت کن، بگذار او هر کدام را مى خواهد بردارد، باقیمانده را باز به دو بخش تقسیم کند و همچنان آزادش بگذار، و این کار را ادامه بده تا باقى مانده حق الله باشد! مال الله را به امینان و متعهدان بسپار، مال را مده مگر به آنکه به دینش وثوق دارى تا با مال مسلمین مدارا کند، یعنى با حیوانات به مدارا رفتار کند علوفه و آب بدهد، خسته شان نکند تا به ولى امر بسپارد».
امیرالمؤمنین اگر خیانتى احساس کند دیگر نه آشنا مى شناسد نه بیگانه، نه حساب فضل مى شناسد نه «عامر» را و نه «منذربن ابى الجاورد» را و ابن عباس را به باد عتاب مى گیرد و «زیاد» تندخو را با بیان تازیانه گونه اش سخت مى کوبد. به «منذر» مى گوید اگر خیانتى که از تو گزارش شده است درست باشد، شتر در خدمت خانواده ات، شتر آبکش و بارکش و بند کفشت از تو بسى بهتر است. به کارگزار خود عتاب مى کند:
«من ترا در امانتم شریک کردم و تو از روزگارى که چهراش را به من عبوس کرده، استفاده نمودى و کردى آنچه کردى، نه پسر عمت را مساعدت کردى و نه در امانت، مراسم لازم را رعایت نمودى و تو «زیاد بن ابیه» اگر خبر شوم که از غنائم مسلمین چیزى فراچنگ آورده باشى کم یا زیاد، چنانت مؤاخذه کنم که بى پول و سنگین بار و حقیر و بى رنگ و رونق گردی».
آرى مقتضى این است که کسى دستور على (علیه السلام) را بى اهمیت تلقى نکند.
«أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أن لا يُقَارُّوا عَلَى کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ».
«همانا خدابر عالمانى که آرام نگیرند در برابر شکمبارگى ستمگر و گرسنگى ستمدیده و از کنار جریان بى خیال بگذرد، سخت مى گیرد».

 

 

2 - جهاد با دشمن

«جهاد عدوها»

آیینى که بنیان خویش را بر پایه عزت نهاده:
«وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ»
و صلاى تامین برترین پایگاه را براى گرویدگان سر داده:
«وَأَنتُمُ الأَعلَونَ إِن کُنتُم مُؤمِنينَ»
«و راه نفوذ کافران را بر آنها بسته»
«و لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا»
نمى تواند از این اهداف چشم بپوشد چون نقض غرض است که چشم طمع مخالفان را همچنان باز و بر دوخته به منابع مؤمنان ببیند، لاجرم آنها را بسیج عمومى مى کند و دژى محکم براى مردم و شکوهى چشمگیر براى ولاة مى سازد، و امنیتى هر چه مطمئن تر براى موصلات و فروغى خیره کننده براى دین پى مى ریزد. روشن تر بگویم جهاد را اساس بلکه اصل اساس مى شمارد و مردان لایق را موظف مى کند که در این باب اهتمام کنند، گرچه اسلام سر جبارى با ملل دیگر ندارد و آنها نیز در مقام ایذاء برنیامده اند لذا اسلام دست بر و قسط به آنها مى دهد و بر این مهم پا مى فشارد، و اما مى خواهد همین هم از موضع قدرت و از کانون عزت باشد «لو تدهن فیدهنون» را محکوم مى کند «والذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لایخشون احدا الا الله» را گرم ترین و گرامى ترین شعار بلکه عالى ترین دستور مى داند، چنین آیینى را با چنان محتوایى سازش و نرمش ذلت نزیبد.
به على بنگرید این سرسلسله شجاعان و این نامورترین نام آوران که چگونه لایق مقتدر حق جو را مى ستاید و ضعیف ناتوان را هر چند در ارزش هاى دیگر قوى باشد، نکوهش مى کند. به مردم مصر مى نویسد، (نامه 38):
یکى از بندگان خدا را که در ایام مخوف دهشت بار به خواب نمى رود و سخت مواظب جریان امور است و در مقاومت با دشمن سخن مقاوم و بى نکول است، و بر کفار از آتش سوزنده تر است یعنى مالک ابن حارث مذحجى را به سوى شما گسیل داشتم، حرفش را بشنوید و وقتى که سخنش مطابق حق است امرش را اطاعت کنید، مالک شمشیرى است از شمشیرهاى خدا نه کند نه بى اثر، و به فرستادن او به سوى شما، شما را بر خود ترجیح نهادم، او خیرخواه شما است و در مقابل دشمنانتان بسیار سخت کوش و مقاوم است.
بر کمیل بن زیاد نخعى با فضائلى که دارد چون در قلمرو حکومتش سست آمده، عتاب مى کند:
کسى که قلمرو خویش را ضایع کند و عزم خود را متوجه به منطقه دیگر نماید، در ساحت خود به استقبال عجز و ناتوانى رفته و چنین کسى جز راى بى نتیجه ندارد. اى کمیل تو مى خواهى به قرقیسا حمله بری؟ تو که نیروگاه هاى مرکز خویش را به تعطیل کشانده اى و آنجا دیگر نه پاسدارى دارد و نه کسى که دشمن را از حریمش براند. چنین رایى راى پراکنده و بى ثمرى است. نتیجه اینکه، تو براى دستیابى دشمنان نسبت به دوستانت پلى گشته اى، نه در بازوانت توانى است و نه در حریمت مهابتى.
جهاد که حارس عزت میهن است متکفل زدودن هرگونه خوارى و زبونى است چه از دشمن کافر و چه از شر بر مسلمان، مردم باید در ظل جهاد از هر حیث آسوده خاطر باشند.
از اینرو است که بزرگ محقق فقیه، «کاشف الغطاء» در کتاب «کشف الغطاء» خود به همین محتواى جهاد پرداخته و کسب شرائط مختلف آن را به پنج نوع تقسیم نموده است.
1 - در برابر هجوم کفار بر اراضى مسلمین.
2 - در برابر اشرارى که قصد جان و عرض مسلمانان را دارند.
3 - براى کمک به مسلمانانى که در چنگ کفار گرفتارند.
4 - براى راندن کفار مستولى بر سرزمین هاى مسلمین که بیم شکستشان است.
5 - براى دعوت کفار به اسلام که البته این قسم اخیر را منوط به وجود حضور امام معصوم مى داند و هم مشروط به اینکه زیبایى هاى اسلام گوشزد شود به کینه توزى ناگهان حمله برند، و آنگهى چون مبارزه روى اصول مکتب است، بى رحمى و قساوت و درندگى، در این زمینه محکوم است. باید ضعیفان را حمایت کنند، پشت کرده از معرکه را نکشند، مجروح را نابود ننمایند، و با تسلیم شده اى که از دفاع خود عاجز مانده درگیر نشوند، زنان را متوحش نسازند گرچه فریاد کنند و امراء را به باد فحش نگیرند. (3)

 

 

3 - استصلاح اهل ها

اصلاح و رشد مردم و بالنده کردن ارزشهایشان، اعم از مادى و معنوى، روحى و جسمى از اهم وظائف حکومت است و آیه «یزکیهم» دستور کار نبوت، پرتوافکن این امور است که در خطبه 34 اشاره شده است:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِي عَلَيْکُمْ حَقّاً وَ لَکُمْ عَلَيَّ حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّکُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَکُمْ وَ تَوْفِيرُ فَيْئِکُمْ عَلَيْکُمْ وَ تَعْلِيمُکُمْ کَيْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُکُمْ کَيْمَا تُعَلِّمُوا».
«اى مردم براى من و شما حقوق متقابلى است از من بر شما و از شما بر من، اما حق شما بر من خیرخواهى نسبت به شما و حقوق شما را از غنائم به تمام و کمال پرداختن و آموزش دادن شما که نادان نمانید و تادیب و پرورشتان تا به آموزش روى آورید».
حاکم در حکومت امانت دار الهى است و حکومت اصالتا از آن خدا است، حاکم آن مهر و محبت الهى را درباره مردم باید اجراء کند، یعنى باید آن را در حد نازلى رعایت کند، نزدیکترین آن مهر والدین به فرزند است.
حضرت على (علیه السلام) مى فرماید:
«ثم تفقد من امورهم ما یتفقد الوالدان من ولدهما و لا یتفاقمن فى نفسک شى ء قویتهم به...».
«اى مالک به امور مردم رسیدگى کن همانگونه که پدر و مادر به امور فرزند رسیدگى مى کنند. مبادا آنچه در راه تقویتشان مصرف کردى در برت بزرگ آید و سنگین بنماید لطف و مهرى که در دیدارت روا دارى هر چند کم، کوچک مشمار، این لطف آنها را به خیرخواهى و حسن ظن وامى دارد و با اتکال به انجام دادن کارهاى بزرگ، از لطف هاى کوچک دست برمدار. این مراحم را نقشى است مؤثر و سودمند همانگونه که کارهاى درست را موقعیتى است اهمال ناپذیر، هر یک چون چشم و خط و خال و ابرو به جاى خویش نیکو است.»
حاکم در امور حقوقى باید قاطع باشد همه را به یک چشم بنگرد.
«فَلْيَکُنْ أَمْرُ اَلنَّاسِ عِنْدَکَ فِي اَلْحَقِّ سَوَاءً فَإِنَّهُ لَيْسَ فِي اَلْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ اَلْعَدْلِ».
«همه را از عدل بهره مند کن. جور جاى عدل را پر نخواهد کرد، بهترین کارها در نظرش کارهایى باشد که در احقاق حق، پرمایه و در فراگیرى عدل، پردامنه و در خرسند ساختن اکثریت مردم، عاملى مؤثر باشد، بترس از ناخشنودى عامه مردم که خرسندى خاصه را هم به باد فنا مى دهد و اگر آنها خشنود شدند از بهانه جویى خاصان بیم مدار. تمایلت به مردم باشد و گرایشت به آنها، آنان استوانه دینند و پایگاه مسلمین و مخزن قدرت در برابر اعداء هستند».
على را ببینید چگونه به پابرهنه ها توجه کرده، استقلال اصیل ملت ها را از این رهگذر گوشزد مى کند، کاش سیاستمداران خفته چند لحظه اى بیدار مى شدند و به این کشف بزرگ واقف مى شدند و از دریوزگى خلاص مى گشتند و خود و ملتى را تسلیم جنایت کاران تاریخ نمى کردند با اتکال بر مردم است که زنجیرهاى اسارت گسیخته مى شود، بندها آزاد مى شود و استعدادهاى محبوس به حریت و بالندگى مى رسند، مدینه کوچک، مدائن و روم را در هم مى نوردد و باشکوهترین دولت را در پهنه گیتى پى مى ریزد.
مسئولان باید مردم را پشتوانه کارهاى خود قرار دهند بى دریغ به ایشان خدمت کنند.
«ابتذل نفسک فیما افترض الله علیک». (4)
خود را ارزان در عرصه وظائف بگذار حاجات مردم را در همان روز عرضه برآور، کار امروز را به فردا میفکن، هر روزى را کارى است و هر کارى در ظرفیت روز خود مى گنجد.
در اسلام حاکم در دسترس مردم قرار مى گیرد هر چند در هنگام حرکت ارتش باشد.
على (علیه السلام) مى فرماید:
من در میان ارتشم، اگر مظالمى دارید یا تضررى از برخورد ارتش عارض شد، خبرم کنید. (5)
به عبدالله بن عباس مى گوید:
«سَعِ النَّاسَ بِوَجْهِکَ وَ مَجْلِسِکَ وَ حُکْمِکَ». (6)
فیض نگاه و جلوس حکمت را همگانى نما که ویژه گروه خاصى نباشد.
به قثم بن عباس (نامه 67) مى نویسد:
«اجلس لهم العصرین فافت المستفتى و علم الجاهل و ذاکر العالم و لا یکن لک الى الناس سفیر الا لسانک و لا حاجب الا وجهک و لا تحجبن ذا حاجة عن لقائک بها». (7)
«براى مردم مکه صبح و عصر جلسه برپا کن، طالبان فتوا را فتوى ده جاهلان را بیاموز، با عالمان بساط مذاکره بگستر، سفیرت با مردم، تنها زبانت باشد، و دربانت چهره ات، از ارباب حاجت رومپوش».
به مالک مى گوید:
«موانع را حتى از دل ها بردار یعنى اگر بدگمان شدند عذر خود را روشن بیان کن».
باز به مالک مى گوید:
از مردمت در احتجاب نباش که این تنگدلى و قلت حوصله را مى رساند، وانگهى از جریان امور غافل مشو، از قافله عقب مى مانى، اطاعت کم مى شود مطالب کوچک را بزرگ مى نماید و بزرگ را کوچک، زشت، زیبا و زیبا، زشت مى شود حق به باطل مى آمیزد، حاکم که معصوم نیست، بشرى است از بشرها و فردى است از این مردم، کار مردم را دست کم مگیر فضل صاحبان فضل را بشناس، کار کسى را به دیگرى نسبت مده و از بهاى کارى مکاه و به صاحب کار بیش از حد بها مده، اضافه کار به نامور یا گمنام از میزان عدالت دور فکند».
نظیر این را هم در ارزیابى فرموده است:
«وَ انْظُرْ إِلَى مَا قَالَ وَ لَا تَنْظُرْ إِلَى مَنْ قَال».
این بود گشت و گذارى از حقوق مدنى و ادبى مردم مشتى از خرمن، نمونه اى از خروار و اما حقوق مالى و مادى که بسط سخن بیشتر است و فریاد على (علیه السلام) بسى بلندتر به رنج دیدگان تاریخ و به تازیانه خوردگان محروم توجهى عمیق و چشمگیر دارد.
به مالک مى گوید:
«کارمندانت را زیر نظر بگیر احیانا طمع و خستى در آنهاست که براى مردم زیانبار است».
اگر على (علیه السلام) بر خیانت عاملى وقوف بیابد، سراپا فریاد و در امر مردم دقیق مى شود و بر متصدیان کار مى خروشد، تا آنجا که عامل خیانتکار را از شتر بکار گرفته و از بند کفش پست تر مى داند و به مصادره اموال و سلب حیثیت تهدید مى نماید.
حتى عمل گذشتگان را هم زیر ذره بین مى نهد اگر در بیت المال تصرفى به خطا صورت گرفته باشد آن را برمى گرداند اگر چه مهر زن یا بهاى کنیز شده باشد. مى گوید پیمانى بر عاملان است که در برابر شکمبارگى ستمکاران آرام نگیرند و همچنین در برابر گرسنگى ستمکشان، حتى خود در عهد حکومت به نازلترین وجه زندگى مى کند که همدردى با محرومان تاریخ را عملى کند و بدین گونه از فشار بکاهد، بعنوان حسن ختام به کلام یکى از عالمان نامدار قرن اول که سخت مجذوب على (علیه السلام) شده توجه کنید که مى گوید:
«در کودکى بر دوش پدر در نماز جمعه استماع خطبه مى نمودم، على را دیدم در اثناء خطبه پیراهن خود را تکان مى دهد از پدر جویا شدم، گفت: على همین یک پیراهن را دارد و شسته، هنوز خوب خشک نشده نمناک است، بادش مى دهد که خشک شود».

 

پى نوشت ها:

1 - نساء، آیه 135.
2 - نساء، آیه 135.
3 - در این زمینه توجه خوانندگان را به نامه 14 نهج البلاغه معطوف مى نماییم.
4 - نهج البلاغه، ن 59.
5 - همان، ن 60.
6 - همان، نام 76.
7 - همان، ن 67.

 

نظر خود را اعلام كنید

نظرات كاربران

نظری وجود ندارد
*
*

شبکه فرهنگی الحسنین (علیهما السلام)