تفسیر آیاتی از قرآن کریم
در یکی از تفسیرها، ذیل آیه (ان تقول نفس یا حسرتی علی ما فرت فی جنب الله ) (یعنی آنگاه ، هر نفسی به خود آید و فریاد و احسرتا! برآرد و گوید: وای بر من ! که امر خدا را فرو گذاشتم و در حق خود ظلم و تفریط کردم - سوره - 39 - آیه 56) آمده است که : ابوالفتح بن برهانی ، در فقه سر آمد بود و بر عامه مردم پیشوایی داشت و مال فروانی گرد آورد و به بغداد رفت و تدریس نظامیه به او واگذار شد، و در همدان مرد هنگامی که وفات او نزدیک شد، به یارانش گفت بیرون رفتند، و تنها شد، به صورت خود می زد، و می گفت (یا حسرتنا علی ما فرطت فی جنب الله ) و خطاب به خود می گفت : یا ابا الفتح ! در طلب دنیا و کسب جاه ، و آمد و رفت به درگاه پادشاهان ، زندگی خویش تباه کردی آنگاه خواند:
از صاحبان دانش ، در شگفتم که : چگونه غافل ماندند؟ و جامه حرص ، به مهلک ها کشاندند چنان پیرامون ستمگران می گردند، که گویی به هنگام مناسک ، پیرامون خانه خدا در گردشند و پیوسته این آیه تکرار می کرد، تا جان داد
مؤلف گوید: از این گونه مردن ، به خداپناه می بریم ! و از او در خواست می کنیم که بر ما منت نهد، و توفیق رهایی از این وبال و گمراهی عطا فرماید .
ترجمه اشعار عربی
شاعری گفته است
ای آن ، که تو را رونق و تازگی ست ! من ، راز تو را هرگز فاش نخواهم کرد با دل من ، هر چه خواهی ، کن ! که شنونده فرمانبر توام دلم ، بردبارست و بر هر چیز شکیباست و می پندارد که رهاست .
ترجمه اشعار عربی
ابو نواس گفت :
کوزه را شکست و زمین را از باده ، سیراب کرد فریاد زدم : مسلمانم ! و ای کاش که خاک بودم !
ترجمه اشعار عربی
شاعری گفته است : سماعی که به وجد آرد، مباحست و گرنه حرامست کسی را که خوشی سخن شما به اشتیاق آورد، بر او سرزنشی نیست .
شگفت نیست : اگر عشق ، او را پراکنده خاطر سازد، زیرا، عاشق ، آراسته نیست .
عاشق ، از دیر باز، تا آنگاه که از شیر باز گرفته می شود، از عشق سیراب می شود .
و اشتیاقست که او را به هر سو می کشاند، و گرنه در تمامی هستی نمی گنجد .
سخنان مؤلف کتاب (نثر و نظم )
از بهائی (وفات 1030 ه)
کردیم دلی را که نبد مصباحش
در خانه عزلت ، از پی اصلاحش
وز فر من الخلق بر آن خانه زدیم
قفلی ،که نساخت قفلگر مفتاحش
حکایات متفرقه ، کوتاه و خواندنی
جاحظ گفت به همراه (محمد بن اسحاق بن ابراهیم موصلی ) بودم و او، از سامراء به بغداد می رفت و آب دجله در نهایت زیادی بود با هم در کشتی نشستیم محمد دستور داد، باده آوردند و نوشیدیم سپس دستور داد تا در میان ما و کنیزکانش پرده ای آویختند و به آنان دستور خواندن داد و یکی از آنان خواند:
روزها به جدایی و سرزنش می گذرد روزگار بر ما می گذرد و ما را خشمگین می کند .
نمی دانم : آیا من این ویژگی دارم و یارانم چنین اند ؟
سپس ساکت شد و کنیزک دیگر خواند:
به عاشقان رحمی کنید! بویژه آنان که یاوری ندارند تا کی باید آنها از هم دور بمانند و مهجور؟ و از دوستان آزار بینند، به جفایی که برآنان می رانید .
پس ، یکی از آنان گفت : ای بد کاره ! پس چه می کنید؟ و او گفت : چنین کنند و آنگاه ، دست در پرده زد و درید و همچون ماه تابید و خویش را به دجله در انداخت .
بر بالای سر محمد، غلامی رومی ایستاده بود، با چهره ای زیبا و بادبزنی در دست ، که او را باد می زد او نیز خویش را به دجله افکند و چنین خواند:
بعد از تو، بقا را فایده ای نیست و مرگ ، بهترین رازدار عاشقانست .
و با آب دست در آغوش کردند و کشتیبانان در پی آن دو، خویش در آب افکندند اما نجات آن دو میسر نشد و آب ، آنان را در ربود و رفتند که خدایشان بیامرزاد !