جریان شناسی فکری معارضان قیام کربلا

جریان شناسی فکری معارضان قیام کربلا25%

جریان شناسی فکری معارضان قیام کربلا نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه: امام حسین علیه السلام

جریان شناسی فکری معارضان قیام کربلا
  • شروع
  • قبلی
  • 17 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 8548 / دانلود: 2467
اندازه اندازه اندازه
جریان شناسی فکری معارضان قیام کربلا

جریان شناسی فکری معارضان قیام کربلا

نویسنده:
فارسی

حادثه عظیم و ارزشمند کربلا توجه محققان بسیارى را، از شیعه و سنى و حتى غیرمسلمان، به خود جلب کرده و هر یک از زاویه اى به آن نگریسته و آن را مورد بررسى و تحلیل قرار داده اند اما به نظر مى رسد هنوز نکات و مطالب قابل توجهى وجود دارد که به دلیل حساسیت و یا شهرت، کم تر مورد نقد و بررسى قرار گرفته است؛ از جمله این موارد، شناخت دقیق تفکر سیاسى ـ مذهبى نیروهاى عراقى اى است که در برابر قیام امام حسین (علیه السلام) صف آرایى کردند و در کوفه و کربلا حزب اموى را یارى رساندند. اهمیت پرداختن به این موضوع، ناشى از جایگاه تاریخى شهر کوفه به عنوان مهد تفکر شیعه و مرکز اجتماع شیعیان است. این سابقه تاریخى با وقوع حادثه کربلا در حوزه ى جغرافیاى سیاسى این نقطه، بر پیچیدگى تحلیل این نهضت افزوده و سبب شده است که همیشه صورت ظاهرى آن ـ به عمد و یا به سهو ـ مورد توجه قرار گیرد و به آن دامن زده شود تا حقیقت ماجرا و یا قسمت قابل توجهى از آن در ابهام بماند و چهره ى بازیگران و دست اندرکاران واقعى آن آشکار نگردد.


1

2

پی نوشتها:

[۱]. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۸۸.

[۲]. مقاتل الطالبیین، صص ۷۲ ـ ۷۳.

[۳]. انساب الاشراف، ج ۳، ص ۴۱۷.

[۴]. تذكرة الخواص، ص ۲۶۶.

[۵]. این موضوع براى حجاج بن یوسف عینیت پیدا كرد. او عبدالرحمن بن محمد بن اشعث را براى نبرد با رتبیل به سیستان اعزام كرده بود، ولى چون عبدالرحمن از قبل با او دشمنى داشت، سر به مخالفت با حجاج بر داشت و با همان سپاه به جنگ حجاج رو به سوى عراق كرد.

[۶]. انساب الاشراف، ج ۳، ص ۳۸۷.

[۷]. الاخبار الطوال، ص ۲۵۴.

[۸]. بغیة الطلب فى تاریخ حلب ج ۶، ص ۲۶۴۵.

[۹]. الامالى شیخ صدوق، ص ۵۴۷؛ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۲۷۴.

[۱۰]. الارشاد، ج ۲، ص ۸۷.

[۱۱]. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۵۲۴؛ انساب الاشراف، ج ۵، ص ۲۳۲ و ج ۶، ص ۴۰۰.

[۱۲]. همان، ج ۴، ص ۵۲۴.

[۱۳]. براى مثال ر. ك: مقتل ابومخنف، صص ۱۸۴ و ۲۰۳ و ۲۱۸ و ۲۳۴؛ مقتل خوارزمى، ج ۲، صص ۱۱ و ۱۰۰ و ۱۰۶ و ۱۱۶ و ۲۴۵؛ تذكرة الخواص، صص ۲۵۱ و ۲۶۸.

[۱۴]. تذكره الخواص، ص ۲۵۱.

[۱۵]. همان، صص ۲۸۴ ـ ۲۸۵.

[۱۶]. سمهودى، جواهر العقدین فى فضل الشرفین، ج ۲، ص ۳۶۷.

[۱۷]. مقتل خوارزمى، ج ۲، ص ۷.

[۱۸]. تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۴۱۶ ـ ۴۱۷؛ الكامل، ج ۳، ص ۸۷؛ البدایة و النهایة، ج ۷، ص ۱۸۷.

[۱۹]. انساب الاشراف، ج ۵، ص ۷۱؛ ابن شبه، تاریخ المدینة المنورة، ج ۴، ص ۱۳۰۳؛ الفتوح، ج ۲، ص ۴۱۶؛ مسكویه، تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۸۶؛ شرح الاخبار، ج ۲، ص ۷۸؛ شرح نهج البلاغة، ج ۳، ص ۲۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۱۶، ص ۲۱۲؛ البدایة و النهایة، ج ۷، ص ۱۸۷.

[۲۰]. تاریخ المدینة المنورة، ج ۴، ص ۱۲۰۲.

[۲۱]. وفاء الوفا، ج ۳، ص ۹۶۸؛ ریاض النضرة، ج ۳، ص ۸۷.

[۲۲]. شرح نهج البلاغة، ج ۴، ص ۶۷.

[۲۳]. وقعة صفین، ص ۱۶۱.

[۲۴]. وقعة صفین، ص ۱۶۲.

[۲۵]. در ابتدا وقتى مسلم درخواست آب كرد، آنان با توهین به او گفتند كه از حمیم جهنم خواهى نوشید و نمى خواستند به او آب دهند.

[۲۶]. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۱۴؛ مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۳۴۶؛ اعلام الورى، ج ۱، ص ۴۵۲.

[۲۷]. الارشاد، ج ۲، ص ۸۵؛ مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۳۳۱.

[۲۸]. انساب الاشراف، ج ۳، ص ۳۹۲.

[۲۹]. مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۳۴۵.

[۳۰]. گر چه یكى از زنان بكر بن وائل كه شوهرش در سپاه عمر بن سعد بود، وقتى دید به خیمه گاه و حرم امام حمله كردند، شعار «لا حكم الا لله» سر داد ] لواعج الاشجان، ص ۱۹۴[، ولى علاوه بر این كه منبع این گزارش معلوم نشد، به نظر مى رسد كه خوارج به دلیل تضاد اصول فكرى آنان با امویان، نمى توانسته اند با حزب اموى و عثمانى همكارى داشته باشند. آنان به دلیل پذیرش حكمیت معاویه از طرف امیرالمؤمنینعليه‌السلام و نیز صلح امام حسنعليه‌السلام با معاویه بر این دو امام شوریدند، اما قیام امام حسینعليه‌السلام در تضاد با اصول فكرى آنان نبود، بلكه حركت امام را در برابر امویان موافق اصول فكرى خود مى دانستند. خوارج پیوسته با حكومت امویان درگیر بودند و یكى از عوامل شكست این حكومت به شمار آمده اند. بنابراین، تا آن جا كه مى دانیم افرادى از این گروه، كه مورخان به خارجى بودنشان تصریح كرده باشند، در سپاه ابن سعد حضور نداشته و تنها حزب عثمانى و جماعتى از اراذل و اوباش باقى مى ماند.

[۳۱]. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۴۳.

[۳۲]. تاریخ مدینة دمشق، ج ۱۴، ص ۲۲۰؛ البدایة و النهایة، ج ۸، ص ۱۸۳.

[۳۳]. انساب الاشراف، ج ۳، ص ۴۰۵.

[۳۴]. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۷۱.

[۳۵]. همان، ج ۴، ص ۳۲۴؛ نهایة الارب، ج ۲۰، صص ۴۴۲ - ۴۴۳.

[۳۶]. الجمل، ص ۱۷۸.

[۳۷]. طبقات المحدثین باصبهان، ج ۲، ص ۳۴؛ تهذیب الكمال، ج ۳۲، ص ۳۴۶؛ تهذیب التهذیب، ج ۱۱، ص ۳۴۳.

[۳۸]. التعدیل و التجریح، ج ۱، ص ۶۹.

[۳۹]. تاریخ طبرى، ج ۴، صص ۳۲۸ - ۳۲۹.

[۴۰]. همان، ج ۴، ص ۳۲۹.

[۴۱]. معالم المدرستین، ج ۳، ص ۲۹۲.

[۴۲]. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۳۱.

[۴۳]. المصنف، ج ۱۱، ص ۳۳۶؛ كتاب الثقات، ج ۲، ص ۱۵۷؛ تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۵۰؛ شرح نهج البلاغه، ج ۶، ص ۲۰.

[۴۴].

[۴۵]. تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۵، ص ۳۵۸.

[۴۶]. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۶۱؛ الامامة و السیاسة، ج ۲، ص ۸؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۳، ص ۲۲.

[۴۷]. تاریخ مدینة دمشق، ج ۶، ص ۳۳۸؛ میزان الاعتدال، ج ۱، ص ۴۴۹.

[۴۸]. الامالى شیخ صدوق، ص ۵۴۷؛ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۲۷۴.

[۴۹]. الارشاد، ج ۱، ص ۳۲۹.

[۵۰]. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۸۲.

[۵۱]. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۴۴؛ مقتل خوارزمى، ج ۲، ص ۳۸؛ اربلى، كشف الغمة، ج ۲، ص ۲۶۲؛ اللهوف، ص ۷۱؛ البدایة و النهایة، ج ۸، ص ۲۰۳.

[۵۲]. مثیرالاحزان، ص ۶۰.

[۵۳]. الارشاد، ج ۲، ص ۱۱۸.

[۵۴]. همان، ج ۲، ص ۱۱۷.

[۵۵]. انساب الاشراف، ج ۳، ص ۴۰۷.

[۵۶]. انساب الاشراف، ج ۳، ص ۴۱۰.

[۵۷]. المحبر، ص ۲۹۵.

[۵۸]. تاریخ مدینة دمشق، ج ۱۵، ص ۳۲۹ و ج ۱۹، ص ۳۴؛ انساب الاشراف، ج ۲، ص ۲۹۷.

[۵۹]. المعجم الكبیر، ج ۳، ص ۱۱۲.

[۶۰]. الفتوح، ج ۵، ص ۱۲۵؛ مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۳۲۴.

[۶۱]. معالم المدرستین، ج ۳، ص ۱۰۴.

[۶۲]. فیض كاشانى، ملا محسن، تفسیر الصافى، ج ۱، ص ۳۲۸؛ ، تفسیر كنزالدقائق، ج ۲، ص ۶۷؛ الامالى صدوق، مجلس ۳۰، ج ۱، ص ۱۳۴؛ مقتل خوارزمى، ج ۱، صص ۳۵۲ - ۳۵۳.

[۶۳]. الجمل، ص ۳۴۶.

[۶۴]. الارشاد، ج ۲، صص ۱۰۶ - ۱۰۷.

[۶۵]. مقتل خوارزمى، ج ۲، ص ۲۵.

[۶۶]. انساب الاشراف، ج ۳، ص ۴۰۴.

[۶۷]. مقتل خوارزمى، ج ۲، ص ۲۳.

[۶۸]. همان، ج ۲، ص ۲۴.

[۶۹]. تذكرة الخواص، ص ۲۴۸.

[۷۰]. الارشاد، ج ۲، ص ۱۱۴؛ اللهوف، ص ۷۱.

[۷۱]. الارشاد، ج ۲، ص ۸۸.

[۷۲]. تذكرة الخواص، صص ۲۴۷ - ۲۴۸.

[۷۳]. تذكرة الخواص، ص ۲۵۱؛ خوارزمى، ج ۱، ص ۳۵۲.

[۷۴]. تذكرة الخواص، ص ۲۵۱.

[۷۵]. انساب الاشراف، ج ۳، ص ۳۹۰ و صص ۳۹۹ - ۴۰۰.

[۷۶]. امینى، عبدالحسین، الغدیر، ج ۱۱، ص ۴۰.

[۷۷]. میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۲۸۰.

[۷۸]. تذكرة الخواص، ص ۲۵۹.

[۷۹]. همان، ص ۲۴۵.

[۸۰]. مقتل خوارزمى، ج ۲، ص ۳۴۲.

[۸۱]. الكافى، ج ۳، ص ۴۹۰؛ تهذیب الأحكام، ج ۳، ص ۲۵۰؛ شیخ مفید، المزار، ص ۸۸؛ المشهدى، المزار، صص ۱۱۸ - ۱۱۹.

[۸۲]. شرح نهج البلاغه، ج ۴، صص ۶۱ - ۶۵.

ضمیمه

منع آب از عثمان و موضع امیرالمؤمنین

همان طور كه گفتیم، یكى از بارزترین نمادهاى تفكر عثمانى در كربلا منع آب از امام و سپاهش بود كه به بهانه انتقام خون عثمان و كشته شدن او با لب تشنه انجام شد.

اكنون بر اساس منابع شیعه و سنى، براى هر فرد منصفى آشكار است كه خون عثمان تنها بهانه اى بیش نبود كه امویان آن را براى دست یابى به قدرت، شعار خود قرار دادند و از امیرالمؤمنین و اهل بیت و شیعیانشان خون عثمان را طلب مى كردند. ده ها منبع تاریخى و حدیثى، ده ها نفر از اصحاب رسول خدا و تابعین و ده ها نفر از علما و دانشمندان به برائت امیرالمؤمنینعليه‌السلام تصریح كرده اند كه تفصیل این موضوع مجال دیگرى مى طلبد. و تنها به این سخن ابن ابى الحدید معتزلى اشاره مى كنیم كه مى گوید: «وَ اللهِ لَقَدْ نَصَرَ عُثمانَ لَوْ كانَ الَمحْصُورُ جَعفَرَ بْنِ أبِى طالِب لَمْ یبْذَلْ لَه إلاّ مِثْلَه ( ۱ ) ؛ به خدا سوگند او عثمان را بدان حد یارى رساند كه اگر جعفر بن ابى طالب محاصره شده بود، همان اندازه به او یارى مى رساند.»

حقیقت و ریشه مخالفت امویان با امیرالمؤمنینعليه‌السلام در جاى دیگرى نهفته است. دعواى اصلى بر سر اسلامى بود كه امیرالمؤمنینعليه‌السلام به دنبال اجرا و عملى كردن آن در جامعه بود و اسلامى كه امویان آن را تنها نردبانى براى دست یابى خود به قدرت و حاكمیت قیصرى و كسرایى بر مسلمانان تلقى مى كردند، و به تعبیر روشن و دقیق امیرالمؤمنینعليه‌السلام و عمار آنان لحظه اى به اسلام اعتقاد نیافتند و تنها در زمان ضعف و سستى خود، اظهار اسلام مى كردند، ولى آن گاه كه اعوان و انصارى یافتند، كفر پنهانى خود را آشكار ساختند.

به هر حال، بهانه خونخواهى عثمان، و به خصوص كشتن او با لب تشنه، دستاویزى براى امویان بود تا توده ى مردم را كه از واقع اطلاع چندانى نداشتند، بر ضد اهل بیت تحریك كنند و با این وسیله آنان را كه مانع اصلى حكومتشان بودند، از میان بردارند.

براى تكمیل موضوع این نوشتار، لازم بود تا براى آگاهى بیش تر درباره ى سابقه و ریشه تاریخى منع آب از امام حسینعليه‌السلام ، اشاره اى هر چند كوتاه به محاصره عثمان و منع آب از او، و موضع امیرالمؤمنین درباره ى آن داشته باشیم.

در سال ۳۵ هجرى، مسلمانان به خاطر كارهاى خلافى كه عثمان انجام داده بود، از اطراف جهان اسلام در مدینه اجتماع كردند و خواهان اصلاح امور مسلمین شدند. نیت اصلى این تحصّنِ سیاسى، اصلاح انحرافاتى بود كه از سوى خلیفه صورت گرفته بود؛ چرا كه بسیارى از اصحاب نیكوكار و جلیل القدر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله از اعضاى اصلى این حركت بودند، ولى در این میان، نیروهاى افراطى و مغرض دیگرى نیز بودند كه از این حركت سوء استفاده كرده، اهداف سیاسى دیگرى را دنبال مى كردند و كم كم اوضاع و رهبرى این حركت را به دست گرفتند. در این میان، امیرالمؤمنینعليه‌السلام تا آن جا كه مى توانست سعى بسیارى كرد تا اوضاع را آرام كند و میان خلیفه و نیروهاى معترضْ توافقى حاصل نماید. این تلاش ها گر چه یك بار نیز مؤثر واقع شد، اما با كارشكنى هاى اطرافیان اموى عثمان، به خصوص مروان و مغرضین از جمله طلحه و زبیر، اختلاف به صورت مسالمت آمیز حل نشد. از این رو، اوضاع بار دیگر از آنچه بود، بدتر شد و عثمان محاصره شد و پس از هیجده روز، آب و آذوقه را نیز بر او بستند.

علت تنگ تر شدن محاصره این بود كه خبر رسید سپاهیانى از هر گوشه براى نجات عثمان راهى مدینه شده اند. حبیب بن سلمه قسرى از شام، معاویه از مصر، قعقاع از كوفه و مجاشع بن مسعود از بصره. از این رو، محاصره را بر عثمان تنگ تر كردند و بنا بر منابع تاریخى، طلحه دستور داد تا از رساندن هر گونه آذوقه و حتى آب جلوگیرى كنند. ( ۲ )  این موضوع باعث بدتر شدن اوضاع شد و عثمان مجبور شد از آب چاه مصرف كند. ( ۳ )  او به حجاج نامه نوشت و اوضاع خود را این گونه بیان كرد: «از بنده ى خدا عثمان امیر مؤمنان، به مسلمانانى كه در حج شركت كرده اند. اما بعد، من در زمانى این نامه را مى نویسم كه در محاصره ام و از آب چاه قصر مى نوشم و از ترس این كه ذخیره ى غذایى ام تمام نشود به مقدار كافى غذا نمى خورم. » ( ۴ )  عثمان در نامه دیگرى براى خالد بن عاص كه در مكه بود نوشت همین موضوع را به اطلاع او رساند. ( ۵ )  آب چاه ـ آن طور كه تصریح كرده اند ـ شور و تلخ بوده است. ( ۶ )  منع آب به مدت چهل روز به طول انجامید و با كشته شدن عثمان ماجرا خاتمه یافت.

تلاش امیرالمؤمنینعليه‌السلام براى رساندن آب

نخستین كسى كه از ممانعت آب به روى عثمان اظهار ناراحتى كرد و به شدت طلحه را نكوهش نمود، امیرالمؤمنینعليه‌السلام بود. این اقدام پس از آن بود كه عثمان به امیرالمؤمنینعليه‌السلام پیام فرستاد كه «اینان آب را بر من بسته اند. اگر مى توانى، آبى برسان. » ( ۷ )  عثمان براى همسران پیامبر نیز چنین پیامى فرستاد. ( ۸ )  ولى بر اساس منابع تاریخى، تنها امیرالمؤمنینعليه‌السلام و ام حبیبه در این باره تلاش كردند. گر چه نگذاشتند ام حبیبه به عثمان آبى برساند، ( ۹ ) اما به نظر مى رسد شدت محاصره چنان بوده كه امیرالمؤمنینعليه‌السلام نیز چند بار براى رساندن آب تلاش كرده است. بنابر یك گزارش، حضرت نخست با مردم سخن گفت و به آنان فرمود: «این كارى كه شما انجام مى دهید، نه از آیین مسلمانى است و نه سزوار كفار است. آب و آذوقه را بر این مرد نبندید؛ زیرا اگر رومیان و ایرانیان (كافر) به اسارت در آیند، به آنان آب و خوراك داده مى شود. » ولى آنان به سخن وى گوش ندادند و حضرت به علامت این كه او براى انجام سفارش عثمان اقدام كرده، عمامه خود را به درون قصر انداخت. ( ۱۰ )

به نقل بلاذرى، سعید بن عاص به عثمان پیشنهاد كرد كه به قصد حج احرام بپوشد و بیرون آید تا كسى جرأت تعرض به او را نداشته باشد. خبر كه به محاصره كنندگان رسید، قسم یاد كردند كه اگر این گونه نیز بیرون آید، از او دست بر نخواهند داشت. از این رو، طلحه محاصره را تنگ تر كرد و نگذاشت آب به او برسد. على بن ابى طالب از این اقدام طلحه به شدت خشمگین شد و سرانجام به او آب رساند. ( ۱۱ )  

سید مرتضى نیز روایت مى كند كه امیرالمؤمنینعليه‌السلام به ممانعت آب و طعام از عثمان اعتراض نمود و فرمود: «این كار درستى نیست كه زن و بچه هاى عثمان به جرم او تشنه هلاك شوند. » آن حضرت هر كسى را كه مى توانسته به عثمان آب و طعام برساند، فرستاده است. ( ۱۲ )  ابن شبّه و ابن اعثم گزارش دیگرى دارند بدین مضمون كه عثمان، از طریق قنبر، غلام امیرالمؤمنینعليه‌السلام ، به آن حضرت پیام فرستاد و از او درخواست كرد تا در این باره كارى كند. امیرالمؤمنینعليه‌السلام سه مشك آب توسط تعدادى از بنى هاشم به او رساند. ( ۱۳ )  گزارش ابن شبه اضافه مى كند كه تعدادى از آنان در این مأموریت زخمى شدند، اما گزارش ابن اعثم بیان مى كند كه كسى متعرض آنان نشد. ولى به نظر مى رسد كه با توجه به شدت محاصره و تأكید بر ممانعت از رسیدن آب به عثمان، گزارش ابن شبه به واقع نزدیك تر باشد. ابن عساكر در این باره گزارش دیگرى دارد و آن این كه جبیر بن مطعم نقل مى كند كه من به نزد على آمدم و گفتم: «آیا به این راضى هستى كه خویشان تو چون او محاصره شوند كه به خدا قسم، جز از چاه خانه اش استفاده نمى كند؟!» فرمود: «پناه بر خدا، آیا او را به این حال در آورده اند؟!» گفتم: آرى. پس مشك هاى آب را برداشت و آن ها را به عثمان رساند و او را سیراب كرد. ( ۱۴ )

گزارش دیگرى بیان مى كند كه عبدالرحمن بن اسود نیز در این باره از امیرالمؤمنینعليه‌السلام استمداد كرده است. وى گوید: پیوسته مى دیدم على از عثمان كناره گیرى مى كند و كارى انجام نمى دهد؛ جز این كه مى دانم بر سر ممانعت آب بر روى عثمان، با طلحه صحبت كرد و در این باره بسیار خشمگین شد تا این كه توانست مشك هاى آب را به عثمان برساند. ( ۱۵ )

قاضى ابوحنیفه امیرالمؤمنین را نافع ترین شخص براى عثمان دانسته كه هم آب و هم آذوقه براى او فرستاد. ( ۱۶ )  ابن كثیر نیز امیرالمؤمنینعليه‌السلام را تنها كسى مى داند كه در رساندن آب به عثمان تلاش كرده و با نهایت سختى توانسته است مشك آبى به او برساند. ( ۱۷ )  بنابر روایات دیگر، امیرالمؤمنینعليه‌السلام ، امام حسنعليه‌السلام را براى رساندن مشك آب به عثمان مأمور كرد. ( ۱۸ )  روایت دیگرى نیز مى گوید كه عمار با محاصره كنندگان سخن گفت و آنان را به خاطر این كار نكوهش نمود و خواست به عثمان آب برساند، ولى طلحه مانع او شد. از این رو، به نزد امیرالمؤمنینعليه‌السلام آمد و درخواست كرد تا آب به عثمان برساند و آن حضرت مشك آبى به او رساند. ( ۱۹ )

این ها موارد اندكى از تصریحات مورخان در این زمینه بود كه واقعیت انجام شده را در آن ماجرا به ما گزارش كرده اند. این اخبار به خوبى ماهیت معاویه و امویان را در تهمت زدن به امیرالمؤمنینعليه‌السلام و اهل بیتعليهم‌السلام نشان مى دهد كه آنان چگونه با دروغ پردازى و انتشار آن در میان مردمِ از همه جا بى خبر، اهداف سیاسى خود را دنبال مى كردند. این در حالى بود كه مروان درباره ى تلاش امیرالمؤمنینعليه‌السلام براى عثمان به امام سجادعليه‌السلام چنین مى گفت: «هیچ كس همانند على از عثمان دفاع نكرد. » امام فرمود: «پس چرا او را بر منابر سب مى كنید؟!» گفت: «زیرا این حكومت ما جز با این سیاست سامان نمى گیرد. » ( ۲۰ )  زُهْرى محدث مشهور نیز كه از طرفداران بنى امیه است، مى گفت: «اللّهم لَقَد نَصَحَ علىٌّ و صَحَّحَ فِى عثمانَ لَوْلا أنَّهُم أصابُوا الكتابَ ( ۲۱ )  لَرَجُعوا؛ » ( ۲۲ )  خدایا على همانا نصیحت كرد و درباره ى عثمان به درستى رفتار نمود. اگر به آن نامه دست نیافته بودند، باز مى گشتند (و كار سامان یافته بود و عثمان كشته نمى شد)

نتیجه

با نگاهى گذرا به نوع تشیع در كوفه و تحولات سیاسى ـ مذهبى آن در ده هاى ۴۰ و ۵۰، و سیاستگذارى هاى حزب اموى و عثمانى در تشیع زدایى و نهادینه كردن تفكر عثمانى در این شهر، خواهیم یافت كه اولا؛ این برنامه ها مى توانسته افراد بسیارى را به گرایش به تفكر عثمانى سوق دهد؛ این افراد از طبقات مختلف جامعه؛ كسانى كه زخم خورده ى سیاست هاى امیرالمؤمنینعليه‌السلام بودند؛ افرادى كه در مسائل سیاسى ـ مذهبى سست بنیان و یا شكاك بودند؛ كسانى كه امور دنیوى مى توانست دین آنان را تباه كند و آخرت خود را در مقابل تطمیع ها بفروشند؛ افرادى كه بر اثر تبلیغات زیاد فریب خورده و حقیقت بر آنان مشتبه شده بود؛ كسانى كه بر اثر جو حاكم بر ضد شیعه و حمایت از تفكر عثمانى و دور پیدا كردن عثمانى مذهبان، به تغییر موضع سیاسى وا داشته شدند و....

در این میان، تشیع مذهبى بر ایمان و اعتقاد راسخ خود در حمایت از اهل بیت ثابت قدم ماند و تحت تأثیر جو قرار نگرفت و از امام دعوت به عمل آورد و آنان به خصوص رهبرانشان در دعوت خود از امام حسینعليه‌السلام كاملا صادق بوده و به هر طریقى خود را به امام رساندند و شهید شدند، و بدین سان دعوتنامه خود را با خون خویش در كربلا امضا كردند. گروهى نیز كه به دلایلى كه بر ما پوشیده است، در یارى رساندن به مسلم كوتاهى كردند و از طرفى نتوانستند خود را به امام برسانند و از این رو، خود را گنهكار مى دانستند، با توبه و نهضت توابین بر سر پیمان خود باقى ماندند و با شهادتشان صداقت خویش را به اثبات رساندند.

اما گروهى دیگر كه به صورت هاى مختلف در حزب اموى قرار گرفتند و سپاه عمر بن سعد را تشكیل دادند، از جمله اشرافى كه براى امام نامه نوشتند (مانند عمرو بن حجاج و حجار بن ابجر و یزید بن حارث) به دلایل مختلف در حزب شیعیان نبودند اهم این دلایل عبارتند از:

۱- تفاوت هاى بنیادى نامه اشراف با شیعیان

۲- برخورد متفاوت امام با شیعیان و اشراف

۳- تصریح مورخان به عثمانى بودن آنان

۴- اقرارها و تصریحات خود در جدایى از شیعیان و گرایش به تفكر عثمانى و اموى

۵- تطبیق ملاك ها و مشخصه هاى عثمانى مذهبان بر عملكرد و زندگى سیاسى آنان.

بر اساس این ادله و شواهد، باید گفت كه این گروه و بخش عمده اى از نیروهایى كه در مقابل قیام امام حسینعليه‌السلام قرار گرفتند و سپاه ابن زیاد را تشكیل مى دادند، داراى تفكر عثمانى بودند و كوفى بودن آنان هیچ گونه تعارضى با عثمانى بودنشان ندارد.

الحمد لله رب العالمین

پی نوشتها:

[۱]. شرح نهج البلاغة، ج ۴، ص ۶۷.

[۲]. الامامة و السیاسة، ج ۱، ص ۴۰؛ الجمل، ص ۷۲؛ تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۴۱۶؛ انساب الاشراف، ج ۵، ص ۷۱؛ الفتوح ابن اعثم، ج ۱، ص ۴۱۵؛ الكامل فى التاریخ، ج ۳، ص ۸۷.

[۳]. تاریخ طبرى، ج ۵، ص ۴۱۴؛ تاریخ المدینة المنورة، ج ۴، ص ۱۱۹۱؛ تاریخ خلیفة، ص ۱۷۲.

[۴]. الامامة و السیاسة، ج ۱، ص ۳۸.

[۵]. تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۴۳۴.

[۶]. تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۴۱۵؛ تاریخ المدینة المنورة، ج ۴، ص ۱۱۹۱؛ تاریخ خلیفة، ص ۱۷۲؛ الامامة و السیاسة، ج ۱، ص ۴۰؛ نهایة الارب، ج ۱۹، ص ۴۹۲؛ تاریخ الاسلام ذهبى، عهد الخلفا، صص ۴۴۴ - ۴۴۵. چنان كه به هنگام محاصره و قطع آب از مختار، او مجبور شد عسل فراوانى چاه بریزد تا از تلخى آب آن بكاهد.

[۷]. تاریخ طبرى، ج ۳، صص ۴۱۶ - ۴۱۷؛ تاریخ المدینة المنورة، ج ۴، ص ۱۳۰۳؛ انساب الاشراف، ج ۵، صص ۶۸ - ۶۹.

[۸]. تاریخ طبرى، ج ۳، صص ۴۱۶ - ۴۱۷.

[۹]. تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۴۱۷؛ الكامل فى التاریخ، ج ۳، ص ۸۷؛ البدایة و النهایة، ج ۷، ص ۱۸۷.

[۱۰]. تاریخ طبرى، ج ۳، صص ۴۱۶ - ۴۱۷؛ الكامل فى التاریخ، ج ۳، ص ۸۷؛ البدایة و النهایة، ج ۷، ص ۱۸۷.

[۱۱]. انساب الاشراف، ج ۵، ص ۷۱.

[۱۲]. شرح نهج البلاغة، ج ۳، ص ۲۵.

[۱۳]. تاریخ المدینة المنورة، ج ۴، ص ۱۳۰۳؛ الفتوح ابن اعثم، ج ۲، ص ۴۱۶.

[۱۴]. تاریخ مدینة دمشق، ج ۱۶، ص ۲۱۲.

[۱۵]. تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۸۶.

[۱۶]. شرح الاخبار، ج ۲، ص ۷۸.

[۱۷]. البدایة و النهایة، ج ۷، ص ۱۸۷.

[۱۸]. تاریخ المدینة المنورة، ج ۴، ص ۱۲۰۲.

[۱۹]. وفاء الوفا، ج ۳، ص ۹۶۸؛ ریاض النضرة، ج ۳، ص ۸۷.

[۲۰]. سمط النجوم، ج ۲، ص ۴۱۳؛ تاریخ الاسلام، عهد الخلفاء، صص ۴۶۰ - ۴۶۱؛ شرح نهج البلاغة، ج ۱۳، ص ۲۳۰.

[۲۱]. منظور زُهرى، نامه اى است كه مروان با مهر عثمان آن را براى عبدالله بن ابى سرح، حاكم مصر، فرستاد و در آن به او دستور داده بود كه وقتى نمایندگان و رهبران شورشى مصرى به آن جا رسیدند آنان را بلافاصله زندانى و مثله كن و به قتل برسان. اما در میانه راه، نمایندگان مصر فرستاده ى مروان را دستگیر كردند و پس از بازجویى، این نامه را از او به دست آوردند و همین موضوع سبب خشم و بازگشت مصریان به مدینه و محاصره ى عثمان شد كه به كشته شدن عثمان انجامید.

[۲۲]. مصنف ابن ابى شیبه، ج ۸، ص ۶۹۳.

پی نوشتها:

[1]. تاریخ طبرى، ج 3، ص 500.

[2]. انساب الاشراف، ص 222؛ تاریخ طبرى، ج 3، ص 471.

[3]. وقعة صفین، صص 529 ـ 530.

[4]. وقعة صفین، ص 529 ـ 530.

[5]. ثقفى، ابراهیم، الغارات، ج 2، ص 431.

[6]. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 216 ـ 217.

[7]. انساب الاشراف، ج 2، ص 252.

[8]. الارشاد، ج 1، ص 288؛ خوارزمى، مقتل الحسین، ج 2، ص 40.

[9]. جاحظ، عمرو بن بحر، البیان و التبیین، ج 2، ص 72.

[10]. الكامل فى التاریخ، ج 3، ص 278.

[11]. وى پس از زیاد از طرف معاویه حاكم كوفه شد.

[12]. او در صفین با معاویه بود. حبیب بغدادى، محمد المحبر، ص 294.

[13]. او عثمانى بود. (الطبقات الكبرى، ج 6، ص 53؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 369) و از طرف معاویه مأمور غارت عراق شد. (الغارات، ص 449؛ شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 303؛ الطبقات الكبرى، ج 6، ص 53)

[14]. انساب الاشراف، ص 439.

[15]. همان، ج 2، ص 252.

[16]. تهذیب الكمال، ج 19، ص 453.

[17]. شیخ طوسى، اختیار معرفة الرجال، ج 1، ص 298.

[18]. انساب الاشراف، ج 5، ص 272.

[19]. هما، ج 5، ص 286.

[20]. اختیار معرفة الرجال، ج 1، ص 286.

[21]. ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، ج 6، ص 424؛ علامه امینى، عبدالحسین، الغدیر، ج 9، ص 147.

[22]. المحبر، 479؛ اختیار معرفة الرجال، ج 1، ص 256؛ ابن قتیبه دینورى، عبدالله بن مسلم، الامامة و السیاسة، ج 1، ص 203؛ الاحتجاج، ج 2، ص 17. نام این دو را مسلم بن زیمر و عبدالله بن نجىّ گفته اند. امام حسینعليه‌السلام در نامه معروف خود، معاویه را براى به شهادت رساندن این دو نفر به شدت مورد انتقاد قرار داد و اضافه كرد كه «دین علىعليه‌السلام همان دین رسول خدا (ص) است كه بر اساس آن با پدر تو جنگید و شمشیر زد. » ر. ك: كتاب الاحتجاج، ج 2، ص 21؛ الغدیر، ج 11، ص 61؛ بحار الانوار، ج 44، ص 126.

[23]. مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 305.

[24]. شرح الاخبار، ج 1، ص 171.

[25]. ابن حجر عسقلانى، احمد، تهذیب التهذیب، ج 7، ص 201.

[26]. رك: الغدیر، ج 9، ص 121 و ج 11، ص 52؛ ابن عساكر، تاریخ مدینة دمشق، ج 8، ص 26.

[27]. یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 235.

[28]. انساب الاشراف، ج 3، ص 407.

[29]. مؤلف مجهول، اخبار الدولة العباسیة، ص 206.

[30]. تهذیب الكمال، ج 5، ص 338؛ ابن حجر عسقلانى، احمد، تهذیب التهذیب، ج 5، ص 161.

[31]. شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 98.

[32]. تاریخ الثقات، ج 1، ص 461؛ الطبقات الكبرى، ج 7، ص 126؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 19، ص 29 و ج، 23، ص 176؛ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 99.

[33]. المعجم الكبیر، ج 3، ص 111.

[34]. الارشاد ج 1، ص 330 ـ 331؛ ابن حجر عسقلانى، احمد، الاصابة، ج 2، ص 209.

[35]. شرح نهج البلاغة، ج 9، ص 28.

[36]. اخبار الدولة العباسیة، ص 194.

[37]. المشهدى، محمد بن جعفر، فضل الكوفة و مساجدها، ص 21.

[38]. شرح نهج البلاغه، ج 4، صص 61 ـ 65.

[39]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 329.

[40]. شیخ صدوق، الامالى، صص 119 - 120؛ شرح الاخبار، ج 3، صص 141 - 142؛ بحرانى، سید هاشم، مدینة المعاجز، ج 2، ص 17.

[41]. مقتل خوارزمى، ج 1، ص 326.

[42]. ترجمة الامام الحسین، ص 66؛ وقعة الطف، ص 125ـ126.

[43]. تاریخ طبرى، ج 5، ص 6.

[44]. الامامة و السیاسة، ج 1، ص 175.

[45]. تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 16.

[46]. شیرازى، محمد طاهر قمى، كتاب الاربعین، ص 298.

[47]. انساب الاشراف، ج 6، ص 383.

[48]. قمى، حاج شیخ عباس، تتمة المنتهى، ص 362 ـ 363.

[49]. شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 99؛ ذهبى، سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 6.

[50]. سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 6.

[51]. نقدى، شیخ جعفر، الانوار العلویة، 253.

[52]. ابن عساكر، تاریخ مدینة دمشق، ج 15، ص 329؛ احمدى میانجى، على، مكاتیب الرسول، ج 1، ص 138.

[53]. ابن ماكولا، اكمال الكمال، ج 1، ص 514؛ ابن حجر عسقلانى، الاصابة، ج 3، ص 147.

[54]. تاریخ الثقات، ج 1، ص 461؛ الطبقات الكبرى، ج 7، ص 126.

[55]. ذهبى، میزان الاعتدال، ج 2، ص 280؛ تهذیب الكمال، ج 12، ص 561.

[56]. تاریخ الثقات، ج 1، ص 108 و 480 و ج 2، ص 21.

[57]. تهذیب الكمال، ج 5، ص 338؛ ابن حجر عسقلانى، فتح البارى، ج 6، ص 132 و ج 12، ص 271.

[58]. تاریخ الثقات، ج 1، ص 108 و 480؛ الطبقات الكبرى، ج 6، ص 169؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج 10، ص 199.

[59]. تاریخ مدینة دمشق، ج 37، ص 417.

[60]. تاریخ الثقات، ج 2، ص 65.

[61]. بغدادى، محمد بن حبیب، المحبر، ص 295.

[62]. انساب الاشراف، ص 340؛ شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 92.

[63]. ابن حبان، كتاب الثقات، ج 7، ص 315.

[64]. ابن مَعِین، تاریخ یحیى بن معین، ج 1، ص 315؛ تاریخ بغداد، ج 11، ص 465 و ج 12، ص 449.

[65]. خلیفة، كتاب الطبقات، ص 250؛ الطبقات الكبرى، ج 6، ص 84؛ تاریخ الثقات، ج 1، ص 461؛ تاریخ یحیى بن معین، ص 233.

[66]. تاریخ الثقات، ج 1، ص 461.

[67]. زركلى، خیرالدین، الاعلام، ج 7، ص 277.

[68]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 102؛ انساب الاشراف، ص 458.

[69]. انساب الاشراف، ص 340؛ شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 92.

[70]. تهذیب الكمال، ج 30، ص 362.

[71]. تهذیب التهذیب، ج 11، ص 90.

[72]. ابن حجر عسقلانى، تقریب التهذیب، ج 2، ص 275.

[73]. تاریخ الثقات، ج 1، ص 127.

[74]. تاریخ الثقات، ج 1، ص 108؛ فتح البارى، ج 6، ص 132 و ج 12، ص 271.

[75]. تاریخ بغداد، ج 11، ص 467.

[76]. وقعة صفین، صص 555 - 556.

[77]. تاریخ مدینة دمشق، ج 37، 417.

[78]. الغارات، ج 2، ص 558.

[79]. المحبر، ص 480.

[80]. شرح الاخبار، ج 3، صص 141 ـ 142.

[81]. ابن ابى شیبة، المصنف فى الآثار و الحدیث، ج 6، ص 369؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 4، ص 312؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 61؛ ابن عدى، الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 2، ص 456.

[82]. اختیار معرفة الرجال، ج 1، ص 292؛ الاصابة، ج، ص.

[83]. اختیار معرفة الرجال، ج 1، ص 298.

[84]. اخبار الدولة العباسیة، ص 139؛ شرح نهج البلاغة، ج 7، ص 146. البته او از پیش خود این خبر را نمى دانست، بلكه آن را از اهل بیتعليه‌السلام دریافته بود. در انجمنى كه بنى هاشم در ابواء گرفته بودند و درباره ى محمد نفس زكیه و بیعت با او سخن مى گفتند، امام صادقعليه‌السلام به آنان گفت كه این امر براى او نخواهد بود و بلكه به منصور عباسى خواهد رسید. مقاتل الطالبیین، صص 140 ـ 142.

[85]. شرح نهج البلاغة، ج 11، صص 44 ـ 45.

[86]. بقره: 207.

[87]. بقره: 204-205.

[88]. شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 73

[89]. ابن ندیم، الفهرست، ص 103.

[90]. الغارات، ج 2، ص 545؛ شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 92.

[91]. البدایة و النهایة، ج 8، ص 58.

[92]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 205.

[93]. وقعة صفین، ص 4 و 8 و 263؛ تاریخ طبرى، ج 4، ص 351؛ شیخ مفید، لامالى، ص 129؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 18، ص 445 و ج 66، ص 16؛ ابن كثیر، البدایة و النهایة، ج 8، ص 208؛ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 106؛ قمى، حاج شیخ عباس، الكنى و الالقاب، ج 1، ص 18.

[94]. انساب الاشراف، ج 3، ص 406.

[95]. مؤلف ابصار العین فى انصار الحسین با اطمینان بیان داشته كه نمیر اشتباه است.

[96]. ابن قتیبة دینورى، المعارف، ص 343.

[97]. همان؛ السنن الكبرى، ج 8، ص 198.

[98]. درسات فى الحدیث و المحدثین، ص 178.

[99]. شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 160.

[100]. یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 250.

[101]. شیخ طوسى، الامالى، ص 242.

[102]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 51؛ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 24.

[103]. طبرى، ج 4، 201.

[104]. انساب الاشراف، ج 6، صص 395 - 396.

[105]. طبرانى، المعجم الكبیر، ج 3، ص 111؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 14، صص 221 و 222.

[106]. المعجم الكبیر، ج 3، ص 111؛ شرح الاخبار، ج 3، ص 540؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 14، ص 221 و 222؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 191.

[107]. نویرى، نهایة الارب، ج 20، ص 476؛ سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 259.

[108]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 197؛ تهذیب التهذیب، ج 8، ص 32.

[109]. ابن اثیر، اسدالغابة، ج 3، ص 531.

[110]. تذكرة الخواص، ص 244.

[111]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 200.

[112]. ابن اعثم كوفى، الفتوح، ج 5، ص 59؛ خوارزمى، مقتل الحسین، ج 1، ص 287.

[113]. الارشاد، ج 1، ص 288؛ الفتوح، ج 5، ص 59؛ مقتل خوارزمى، ج 2، ص 40.

[114]. الارشاد، ج 2، ص 38.

[115]. ابن ماكولا، الاكمال، ج 6، ص 200؛ بخارى، التاریخ الكبیر، ج 7، ص 65.

[116]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 201.

[117]. انساب الاشراف، ج 3، ص 370 و 395.

[118]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 201.

[119]. مقتل خوارزمى، ج 1، ص 341 ـ 342.

[120]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 149؛ انساب الاشراف، فتوح البلدان، ج 1، ص 314؛ الاصابة، ج 5، ص 571.

[121]. تاریخ خلیفه، ج 1، ص 209.

[122]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 149؛ فتوح البلدان، ج 1، صص 305 و 314.

[123]. فتوح البلدان، ج 1، ص 305.

[124]. فتوح البلدان، ج 1، ص 305؛ ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، ج 3، ص 278.

[125]. فتوح البلدان، ج 1، ص 306.

[126]. همان.

[127]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 200.

[128]. همان، ج 3، ص 287 و ج 4، ص 277؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 387؛ الفتوح، ج 5، ص 87.

[129]. همان، ج 3، ص 287.

[130]. فتوح البلدان، ج 1، ص 305.

[131]. فتوح البلدان، ج 1، ص 305.

[132]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 329.

[133]. الاعلام زركلى، ج 5، ص 225.

[134]. الاصابة، ج 1، ص 630

[135]. الاعلام زركلى، ج 2، ص 98.

[136]. مدینة المعاجز، ج 2، ص 117 به نقل از مناقب ابن شهر آشوب.

[137]. شیخ صدوق، الامالى، ص 119 ـ 120؛ شرح الاخبار، ج 3، صص 141 ـ 142؛ بغیة الطلب، ج 6، ص 2671 - 2620؛ مدینة المعاجز، ج 2، ص 17.

[138]. اخبار الطوال، ص 304 ـ 303.

[139]. تاریخ مدینة دمشق، ج 9، ص 59.

[140]. سید مرتضى، الامالى، ج 1، ص 11؛ تاریخ بغداد، ج 12، ص 210؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 9، ص 53 و 59؛ الاصابة، ج 1، ص 339.

[141]. انساب الاشراف، ج 5، ص 408؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 70، ص 165.

[142]. الاخبار الطوال، ص 295؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 37، ص 444.

[143]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 201.

[144]. الارشاد، ج 2، ص 47.

[145]. الارشاد، ج 2، صص 65 ـ 66.

[146]. ابو نصر بخارى، سرالسلسلة العلویة، ص 5؛ ابن عنبه، عمدة الطالب، ص 100؛ الارشاد، ج 2، ص 25؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 108.

[147]. الاصابة، ج 1، ص 339؛ بحار الانوار، ج 45، ص 377.

[148]. الاخبار الطوال، ص 303 ـ 304.

[149]. سیف بن عمر، الفتنة و وقعة الجمل، ص 84.

[150]. الاصابة، ج 1، ص 339.

[151]. تاریخ مدینة دمشق، ج 9، ص 62.

[152]. الفتوح، ج 5، ص 102؛ مقتل خوارزمى، ج 1، ص 306.

[153]. تاریخ طبرى، ج 4، صص 198 ـ 199.

[154]. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 244؛ الفتوح ابن اعثم، ج 5، ص 95؛ الاخبار الطوال، ص 241.

[155]. تاریخ طبرى، ج 4، صص 283 ـ 284؛ ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبییین، ص 48؛ انساب الاشراف، ص 82؛ ابن نما، مثیر الاحزان، ص 26. سید بن طاووس، اللهوف، ص 39.

[156]. همان، ج 4، ص 201.

[157]. عسكرى، احادیث ام المؤمنین عایشه، ج 1، ص 320.

[158]. تاریخ الكبیر، ج 7، ص 260.

[159]. تاریخ بغداد، ج 1، ص 562.

[160]. الاصابة، ج 2، ص 209.

[161]. انساب الاشراف، ج 5، ص 256؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 58.

[162]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 201.

[163]. الارشاد ج 1، ص 330 ـ 331؛ الاصابة، ج 2، ص 209.

[164]. التاریخ الكبیر، ج 7، ص 260.

[165]. نسائى، خصائص امیرالمؤمنینعليه‌السلام ، ص 99.

[166]. الاصابة، ج 2، ص 52.

[167]. تاریخ مدینة دمشق، ج 18، ص 443.

[168]. الاصابة، ج 2، ص 52.

[169]. وقعة صفین، ص 15 ـ 19؛ رجال طوسى، ص 65؛ ابطحى، تهذیب المقال، ج 3، ص 46.

[170]. شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 147.

[171]. ابن قتیبة دینورى، الامامة و السیاسة، ج 1، ص 127.

[172]. تاریخ بغداد، ج 8، ص 490؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 18، ص 444؛ الاصابة، ج 2، ص 52.

[173]. تاریخ بغداد، ج 8، ص 490؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 18، ص 444.

[174]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 201.

[175]. عسكرى، معالم المدرستین، ج 3، ص 83 به نقل از انساب الاشراف بلاذرى.

[176]. همان، ج 3، ص 127.

[177]. ابوجعفر طبرى، دلائل الامامة، ص 182.

[178]. الارشاد، ج 2، ص 118؛ تاریخ طبرى، ج 4، ص 351؛ مقتل خوارزمى، ج 2، صص 62 ـ 63.

[179]. تاریخ طبرى، ج 4، صص 499 ـ 496.

[180]. همان، ج 4، صص 567 و 569.

[181]. همان، ج 5، ص 6.

[182]. تاریخ مدینة دمشق، ج 18، ص 445؛ بغیة الطلب فى تاریخ الحلب، ج 8، ص 3783.

[183]. مثیر الاحزان، صص 77 ـ 78.

[184]. نمازى، على، مستدرك سفینة البحار، ج 4، ص 283.

[185]. تاریخ طبرى، ج 3، ص 273.

[186]. وقعة صفین، ص 205.

[187]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 200.

[188]. انساب الاشراف، ص 340.

[189]. شیخ مفید، الامالى، ص 129.

[190]. وقعة صفین، ص 167؛ امین عاملى، محسن، أعیان الشیعة، ج 3، ص 463.

[191]. مصنفات الشیخ المفید، الاختصاص، ج 12، صص 284 ـ 283؛ مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 295؛ شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 75.

[192]. احادیث ام المؤمنین عایشه، ج 1، ص 320.

[193]. الكافى، ج 3، ص 490؛ شیخ طوسى، تهذیب الاحكام، ج 3، ص 250.

[194]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 47؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 23، ص 186.

[195]. مثیر الاحزان، ص 60؛ مستدرك سفینة البحار، ج 6، ص 43.

[196]. تاریخ مدینة دمشق، ج 23، ص 189.

[197]. تاریخ طبرى، ج 4، صص 201 ـ 200.

[198]. الفتوح ابن اعثم، ج 2، ص 466.

[199]. تاریخ مدینة دمشق، ج 6، ص 338؛ ذهبى، میزان الاعتدال، ج 1، ص 449.

[200]. از دهات میان شوش و صمیره در خوزستان. حموى، یاقوت، معجم البلدان، ج 4، ص 476.

[201]. تاریخ مدینة دمشق، ج 23، ص 192.

[202]. الاخبار الطوال، ص 305.

[203]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 201.

[204]. اسدالغابة، ج 4، ص 212.

[205]. همان، ج 4، ص 201.

[206]. همان، ج 4، صص 259 و 271.

[207]. طبرى، ج 4، 505.

[208]. البدایة و النهایة، ج 8، ص 293.

[209]. البدایة و النهایة، ج 8، ص 189.

[210]. اسدالغابة، ج 4، ص 213.

[211]. تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 142.

[212]. شخ صدوق، الخصال ص 644؛ ابوحمزة الثمالى، تفسیر ابى حمزة الثمالى، صص 233 ـ 235؛ قندوزى، ینابیع المودة، ج 1، صص 128 ـ 219؛ حویزى، تفسیر نور الثقلین، ج 3، صص 190 ـ 191؛ تهذیب المقال، ج 4، ص 184؛ مصنفات الشیخ المفید، الاختصاص، ج 12، صص 284 ـ 283؛ مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 295؛ شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 75.

[213]. عیاشى، تفسیر عیاشى؛ ج 2، صص 248 ـ 249؛ حسكانى، شواهد التنزیل، ج 1، ص 42؛ فرات كوفى، تفسیر فرات كوفى، ص 229 و 230؛ حویزى، تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 26.

[214]. عمادالدین طبرى، بشارة المصطفى، ص 317.

[215]. رجال الطوسى، ص 76.

[216]. علامه حلى، خلاصة الاقوال، ص 377؛ ابن داود حلى، رجال ابن داود حلى، ص 263 و 303؛ تفرشى، نقد الرجال، ج 3، ص 329؛ اردبیلى، جامع الرواة، ج 1، ص 619؛ بروجردى، سید على، طرائف المقال، ج 2، ص 101.

[217]. تنقیح المقال، ج، ص.

[218]. تهذیب المقال، ج 5، ص 168.

[219]. صفار، بصائر الدرجات، ص 378.

[220]. دارقطنى، العلل، ج 3، ص 131؛ الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 1، ص 105؛ تاریخ بغداد، ج 8، ص 372 و ج 12، ص 311 و ج 14، ص 417؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 30، صص 361 ـ 362 و ج 39، صص 156 ـ 157 و ج 42، ص 213.

[221]. التاریخ الكبیر، ج 8، ص 285 و 416؛ علل دارقطنى، ج 3، صص 270 ـ 271؛ رازى، الجرح و التعدیل، ج 9، ص 304.

[222]. مراجع من العلماء وفیات الأئمة، ص 100؛ قیومى اصفهانى، صحیفة الامام الحسنعليه‌السلام ، ص 35. وى این مطلب را از شیخ صدوق نقل كرده است.

[223]. مِسْوَر بن مخرمه گوید: روزى عبدالرحمن بن عوف با عمر دیدار كرد. عبدالرحمن گفت: آیا ما نبودیم كه مى گفتیم: «ایشان را بكشید در پایان كار همچنان كه در ابتدا مى كشتید؟» عمر گفت: «آرى، اما این در زمانى است كه بنى امیه روى كار مى آیند و آنان امیرند و بنى مخزوم وزیر. » الغارات، صص 392 ـ 393.

[224]. اسدالغابة، ج 4، ص 213.

[225]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 23 و ج 7، ص 99. وى رئیس پلیس عبیدالله بن زیاد در بصره بود و هنگامى كه امام حسینعليه‌السلام قیام كرد، مردم را به مقابله و جنگ با آن حضرت تشویق و تحریك مى كرد. شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 78.

[226]. الطبقات الكبرى، ج 7، ص 218؛ الاخبار الطوال، ص 223؛ تاریخ طبرى، ج 4، ص 199؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 12، ص 218؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 464؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 58 ـ 58.

[227]. اختیار معرفة الرجال، ج 1، ص 297 ـ 298.

[228]. همان، ج 1، صص 297 ـ 298.

[229]. همان، ج 5، ص 408.

[230]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 259.

[231]. همان، ج 4، ص 259 و 279 و 433؛ تهذیب الكمال، ج 6، ص 426.

[232]. تاریخ مدینة دمشق، ج 37، ص 458؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 272.

[233]. تاریخ طبرى، ج 5، ص 14.

[234]. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفه، ص 227؛ تاریخ طبرى، ج 5، ص 35؛ البدایة و النهایة، ج 8، صص 381 ـ 382.

[235]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 23؛ طبرى، المنتخب من ذیل المذیل، ص 58؛ اسدالغابة، ج 4، ص213؛ تهذیب الكمال، ج 23، ص 50؛ تقریب التهذیب، ج 1، ص 732.

[236]. تاریخ مدینة دمشق، ج 69، ص 62؛ دارقطنى، السنن الكبرى، ج 3، ص 223.

[237]. شیخ طوسى، عدة الاصول، ج 1، ص 380 و ج 2، ص 150.

[238]. الغارات، ج 2، ص 533.

[239]. زبیدى، تاج العروس، ج 3، ص 319 و 360.

[240]. تاریخ مدینة دمشق، ج 49، صص 350 ـ 351؛ شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 194.

[241]. تهذیب الكمال، ج 26، ص 63؛ سیر أعلام النبلاء، ج 12، ص 278.

[242]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 442؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 18، ص 297.

[243]. ابن حجر عسقلانى، لسان المیزان، ج 4، صص 474 ـ 475.

[244]. طبرى، ج 4، ص 200.

[245]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 276؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 387.

[246]. طبرى، ج 4، ص 286.

[247]. الارشاد، ج 2، ص 114.

[248]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 342.

[249]. الاخبار الطوال، ص 223.

[250]. تاریخ مدینة دمشق، ج 52، صص 124 ـ 125.

[251]. بحار الانوار، ج 44، ص 352.

[252]. انساب الاشراف، ج 2، ص 335.

[253]. بحار الانوار، ج 44، ص 347.

[254]. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 1، ص 134؛ شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 412 ـ 415.

[255]. ابن رسته، الأعلاق النفیسة، ص 281.

[256]. انساب الاشراف، ج 3، ص 396؛ تاریخ طبرى، ج 4، ص 323.

[257]. انساب الاشراف، ص 81؛ الاخبار الطوال، ص 240؛ كتاب الثقات، ج 2، ص 308؛ تهذیب الكمال، ج 6، ص 426؛ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 442.

[258]. بحار الانوار، ج 44، ص 354.

[259]. انساب الاشراف، ص 86؛ تذكرة الخواص، ص 243.

[260]. انساب الاشراف، ج 5، ص 408.

[261]. انساب الاشراف، ص 80 و 81؛ اعلام الورى، ج 1، ص 440؛ اللهوف، ص 29.

[262]. انساب الاشراف، ج 3، ص 387.

[263]. انساب الاشراف، ص 80؛ الاخبار الطوال، ص 236 ـ 237؛ بحارالانوار، ج 44، ص 349.

[264]. اللهوف، ص 97.

[265]. صحیفة الحسین، ص 119؛ مقتل خوارزمى، ج 1، صص 352 ـ 353.

[266]. الاخبار الطوال، ص 304 ـ 306؛ كتاب الثقات، ج 5، ص 352؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 52، صص 131 ـ 132؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 543؛ اكمال الكمال، ج 1، ص 256.

[267]. احمدى میانجى، على، مواقف الشیعة، ج 1، ص 251؛ ، نهج السعادة، ج 1، ص 424؛ تاریخ خلیفه، 195؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 55، ص 38 و 40.

[268]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 201.

[269]. همان.

[270]. انساب الاشراف، ج 5، ص 409.

[271]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 509.

[272]. همان، ج 5، ص 6.

[273]. همان، ج 5، ص 12.

[274]. تاریخ مدینة دمشق، ج 55، ص 38.

[275]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 442؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 18، ص 297.

[276]. الاخبار الطوال، ص 231؛ تاریخ طبرى، ج 4، ص 265 ـ 267؛ الارشاد، ج 2/42 ـ 43؛ مقتل خوارزمى، ج 1، ص 289.

[277]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 273؛ الارشاد، ج 2، ص 43؛ مثیر الاحزان، ص 22.

[278]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 281؛ الارشاد، ج 2، ص 60؛ الفتوح، ج 5، ص 96.

[279]. تاریخ طبرى، ج 5، ص 7؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 58، ص 115 و 233؛ البدایة و النهایة، ج 9، ص 190.

[280]. مثیرالاحزان، ص 60.

[281]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 201.

[282]. انساب الاشراف، ج 3، ص 370 و 387.

[283]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 201.

[284]. انساب الاشراف، ج 6، ص 376.

[285]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 285.

[286]. الفتوح، ج 5، ص 108.

[287]. مقتل خوارزمى، ج 1، ص 308.

[288]. این مطلب را از شاگردان ایشان شنیده ایم.

[289]. تاریخ طبرى، ج 4، ص 448.

[290]. همان، ج 4، ص 447.


5

6

7

8