آشنايى با قرآن

آشنايى با قرآن7%

آشنايى با قرآن نویسنده:
محقق: علی عطائی اصفهانی
مترجم: علی عطائی اصفهانی
گروه: شرح و تفسیر قرآن

آشنايى با قرآن
  • شروع
  • قبلی
  • 569 /
  • بعدی
  • پایان
  •  
  • دانلود HTML
  • دانلود Word
  • دانلود PDF
  • مشاهدات: 35451 / دانلود: 4013
اندازه اندازه اندازه
آشنايى با قرآن

آشنايى با قرآن

نویسنده:
فارسی

اين مطلب فى حد ذاته درست است و مانعى ندارد آيه شامل اين هم باشد. برخى ديگر مى گويند: نه ، خيلى كتابهاى آسمانى ديگر هم به صورت لفظ درآمده اند، ولى قرآن به لسان عربى مبين (حتى «عربى» هم به معنى واضح و روشن است)؛ يعنى به بيانى بسيار ساده و روشن(۳۸۶) (روشن به معناى فصيح و بليغ و جذاب) نازل شده است ما قرآن را با عباراتى اينچنين زيبا و لطيف نازل كرده ايم ، زيرا مردم به اين وسيله بهتر متذكر مى شوند.(۳۸۷) هدف از اين حالت چه بوده است ؟

«للذكر» براى اينكه متذكر و متنبه بشويد و خدا را به ياد بياوريد. بعضى گفته اند: يعنى «للحفظ» براى اين كه حفظ و ضبط كنيد و قرآن از كتابى آمادگى اش براى حفظ شدن بيشتر است .

اين آيه ضمنا اعلام خطر به امت اسلام هم هست ، زيرا در واقع مى خواهد به امت اسلام بفرمايد كه قرآن هم به دليل اين كه ذكر و انذار الهى است و لذا تمرد مردم و بى اعتنايى به آن عواقب وخيمى دارد.(۳۸۸)

 كذبت عاد فكيف كان عذابى و نذر (۱۸) انا ارسلنا عليهم ريحا صرصرا فى يوم نحس مستمر (۱۹)

_________________________

۳۸۶- اين سهل و ساده به همان معناست كه امروز مى گويند «سهل و ممتنع » يعنى از نظر عبادت ، ساده و نرم است ، ولى در عين حال ممتنع است و نمى توان مثل آن را ايجاد كرد.

۳۸۷- قرآن بقاى خودش را مديون سه جهت است : يكى اين كه مطلبش با فطرت بشر است ، دوم اين كه با عباراتى در نهايت فصاحت و بلاغت بيان شده است ، سوم اين كه به نحوى آهنگ به آن داده شده كه قابل تلاوت آهنگين است و دستور داده شده است كه آن را با آهنگ لطيف و با قرائت بخوانيد تغنوا بالقرآن اين سه مورد باعث نفوذ هر چه بيشتر قرآن در قلب ها مى شود.

۳۸۸- آشنايى با قرآن ، ج ۵، صص ۲۳۲ - ۲۲۱

«قوم عاد (نيز پيامبر خود را) تكذيب كردند؛ (پس ببينيد) عذاب و انذارهاى من چگونه بود! ما تندباد وحشتناك و سردى را در يك روز شوم مستمر بر آنان فرستاديم .»

در اين آيات ابتدا مى فرمايد كه قوم عاد هم تكذيب كرد، عذاب و انذار من چگونه بود؟ كه در واقع يعنى رابطه عذاب و انذار من چگونه بود؟ بعد به طور مختصر شرح مى دهد:

بر آنها بادى تند و شديد و ويرانگر فرستاديم در روزى شوم كه شومى مستمر داشت «يوم»، هم به معنى «روز» است و هم «شبانه روز» وهم به معنى قطعه اى از زمان ، كه شامل چند شبانه روز بشود. چون خود قرآن تصريح كرده كه عذاب آن ها سه شبانه روز بوده است ، پس «يوم» در اين جا يعنى آن قطعه اى از زمان كه اين عذاب ، شامل حال آن ها بود، مى باشد.

كلمه «نحس» به معنى «شوم» است قرآن نمى خواهد بگويد كه چون آن روز، فلان روز از هفته يا سال بود نحس است قرآن تصريح دارد كه عذاب به علت تكذيب و كفران يك نعمت بود. پس روز، شوم بود ولى نه از آن جهت كه روزى از روزهاى هفته يا ماه است ، بلكه به علت حادثه اى كه در آن روز پيش آمد اين روز شوم شد.

در موضوع نحوست يا مبارك بودن ايام ، دو مساءله وجود دارد: يكى اين كه برخى از روزها به اعتبار حادثه اى كه در آن روز واقع شده ، شوم يا مبارك است ؛ يعنى اين روز يادآور حادثه مبارك يا شومى است به اين معنا درست است كه برخى روزها، روزهاى مبارك يا نحسى باشد. اما اين طرز تفكر كه يك روز از اولى كه آسمان و زمين خلق شده نحس يا مبارك باشد،

اساسى نمى تواند داشته باشد.

در مورد مساءله نحوست ذاتى ايام سه دسته روايت داريم : ظاره برخى از روايت ها تاييد بر وجود نحوست ذاتى ايام است و از طرف ديگر برخى روايات شديدا اين مطلب را نفى مى كند.(۳۸۹) يك سلسله روايات سومى هم داريم مبنى بر اين كه نحوست ايام و اوضاع كواكب ، يا اساسا در زندگى انسان اثر ندارد يا اگر هم اثرى داشته باشد، با توكل به خدا و توسل به ائمه عليهم السلام و صدقه دادن بى اثر مى شوند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تفاءّل مى زد ولى تطير نمى زد؛ يعنى به فال نيك مى گرفت ، ولى به فال بد نمى گرفت ؛ يعنى از دو سنتى كه در ميان مردم بود، آن را كه منشاء راسخ شدن در تصميم بود، امضا كرد و به آن سنتى كه انسان را از تصميمش باز مى داشت ، توجه نمى كرد. يك روح مصمم و متوكل اين طور است .

پيامبر مى فرمود: رفع عن امتى الطيرة(۳۹۰) يعنى فال بد زدن از امت من برطرف شد هاست ؛ و اذا تطيرت فامض(۳۹۱) يعنى اگر چيزى را به فال بد گرفتى اعتنا نكن .

 كذبت ثمود بالنذر (۲۳) فقالوا ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفى ضلال و سعر (۲۴)

_________________________

۳۸۹- مانند اهميت ندادن حضرت على عليه السلام به سخنان يك منجم هنگام خروج براى جنگ نهروان ( نهج البلاغه ، خطبه ۷۹) يا اين كه حضرت صادق عليه السلام عبدالملك بن امين را به خاطر اين اعتقاد، توبيخ و مورد عتاب قرار دادند.

۳۹۰- بحارالانوار، ج ۵۸،ص ۳۲۵

۳۹۱- سفينة البحار، ج ۲،ص ۱۰۲

«طايفه ثمود (نيز) انذارهاى الهى را تكذيب كردند و گفتند: آيا ما از بشرى از جنس خود پيروى كنيم ؟! اگر چنين كنيم در گمراهى و بدبختى ها خواهيم بود.»

قوم ثمود هم اين انذارها را تكذيب كردند و دروغ و بى اساس پنداشتند. گفتند عجب ! ما پيرو كسى بشويم كه مانند ما يك بشر است ؟ اين خيلى گمراهى و اشتباه است كه انسان از يك بشر پيروى كند. در اين صورت ما در گمراهى و بدبختى گرفتار خواهيم بود. اگر قرار بود خدا پيام آورى بفرستد، غير بشر مى فرستاد كه افضل از بشر باشد. تازه اگر قرار است پيامبر از نوع بشر باشد چرا اين فرد باشد؟ چرا وحى بر من نازل نشود؟

 ءالقى اَلذِّكر عليه من بيننا بل هو كذاب اشر (۲۶)

«ولى فردا مى فهمند چه كسى دروغگوى هوسباز است .»

فردا خواهند فهميد دروغگوى طمعكار كه طمعش او را به دروغگويى وا مى دارد كيست ؟ يعنى شماييد كه اين دروغ را به خاطر مطامع دنيوى مى گوييد.

 انا مرسلوا الناقة فتنة لهم فارتقبهم واصطبر (۲۷)

«ما آن شتر را براى آزمايش آن ها مى فرستيم ؛ در انتظار پايان كار آنان باش ‍ و صبر كن !»

اينجا مخاطب ، پيغمبر آن هاست ، ما فرستنده آن شتر هستيم به عنوان يك امتحان ، حالا منتظر آنها باش و ببين چه مى كنند.

 و نبئهم ان الماء قسمة بينهم كل شرب محتضر (۲۸)

«و به آن ها خبر بده كه آبا بايد در ميانشان قسمت شود، (يك روز سهم ناقه، و يك روز براى آن ها) و هر يك در نوبت خود بايد حاضر شوند.»

و به آنها خبر بده كه بايد آب قسمت بشود، قسمتى از آن آب به آنها و قسمتى به اين حيوان تعلق دارد. اين يك امتحان الهى براى آن ها بود.

 فنادوا صاحبهم فتعاطى فعقر (۲۹) فكيف كان عذابى و نذر (۳۰)

«آنها يكى از ياران خود را صدا زدند، او به سراغ اين كار آمد و (ناقه را) پى كرد. پس (بنگريد) عذاب و انذارهاى من چگونه بود!»

با توجه به اينكه اين حيوان با اعجاز الهى به وجود آمده بود گفتند: عجب ! چه مزاحمى براى ما پيدا شده است ، بياييم او را بكشيم تا همه آب مال ما باشد. رفيقشان را صدا زدند و او حربه اش را به دست گرفت و اين حيوان را كشت رابطه عذاب و نذر من چگونه بود؟

 انا ارسلنا عليهم صيحة واحدة فكانوا كهشيم المحتظر (۳۱)

«ما فقط يك صيحه [و صاعقه عظيم] بر آن ها فرستاديم و به دنبال آن همگى به صورت گياه خشكى در آمدند كه صاحب چهارپايان (در آغل) جمع آورى مى كند!»

فقط يك فرياد كافى بود و پشت سر اين صيحه وقتى سراغشان مى آمدى حالت هشيم محتظر داشتند. محتظر از ماده «حظيره» است و حظيره پناهگاهى است كه گاهى در بيابان ها از خس و خاشاك درست مى كنند كه از آفتاب ، مصون بمانند. تمام زندگى اين ها تبديل به چنين چيزى شد. قرآن را براى تنبه و يادآورى فرستاده ايم ، آيا آگاه شونده اى هست ؟(۳۹۲)

_________________________

۳۹۲- آشنايى با قرآن ، ج ۵، صص ۲۵۰ - ۲۳۱

خلاصه كتاب آشنائى با قرآن ج ۶

تفسير سوره الرحمن

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم # الرحمن(۱) علم القرآن(۲)

«به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. خداوند رحمان ، قرآن را تعليم فرمود.»

سوره مباركه «الرحمن» تنها سوره اى است كه با يكى از «اسماء الله» آغاز مى شود. رحمان از نظر لغوى مبالغه در رحمت است و بر خلاف بعضى از اسمهاى ديگر مانند رحيم و رؤ وف كه داراى مراتب و درجات هستند و بر غير خدا هم اطلاق مى شوند، فقط بر خداوند اطلاق مى شود و اين به خاطر آن نهايت درجه رحمت الهى است كه تمام هستى را در بر گرفته است .

روح و سياق اين سوره تذكر و يادآورى نعمت هاى الهى است ، زيرا از يك طرف با لفظ «الرحمن» شروع مى شود و از طرف ديگر با مخاطب قرار دادن انسان و جن ، ۳۱ بار آيه فباى آلاء ربكما(۳۹۳) تكذبان(۳۹۴) تكرار شده است توجه به نعمت ، روح شكر و سپاسگزارى را در انسان به وجود مى آورد و انسان را متذكر خدا مى كند.

خداى رحمان قرآن را آموخت از آن جا كه متعلق آيه ذكر نشده است معلوم مى شود مخاطب خاصى مورد نظر نيست ؛

_________________________

۳۹۳- پس كدام يك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد.

۳۹۴- پس كدام يك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد.

وگرنه مى فرمود قرآن را به انسان آموخت يا به پيامبر آموخت در اين جا نمى فرمايد قرآن را نازل كرد، بلكه مى فرمايد قرآن را تعليم داد؛ يعنى قرآن را به صورت يك حقيقت موجود فرض مى كند.(۳۹۵)

 خلق الانسان (۳)

«انسان را آفريد.»

طبق قاعده بايد بگويد كه خداى رحمان انسان را آفريد و قرآن را تعليم داد. ولى در اين جا تعليم قرآن بر خلقت انسان مقدم شده است يك علت آن اين است كه مى خواهد اهميت فوق القاعده نعمت تعليم قرآن را ذكر كند و علت ديگر اين است كه تقدم وجودى قرآن را بيان نمايد؛ يعنى حقيقت قرآن كه غير از الفاظ آن است مقدم و برتر از وجود انسان مى باشد.

 علمه البيان (۴)

«و به او «بيان» را آموخت .»

بعد از خلقت انسان ، نعمت بيان را ذكر مى كند. «بيان» يعنى ظاهر كردن ، كه در اين جا مقصود همان سخن گفتن و آشكار كردن مكنونات ضمير است.(۳۹۶)

_________________________

۳۹۵- از خود قرآن فهميده ميشود كه قرآن مافوق كلمات و الفاظ، حقيقتى دارد. قرآن يك بار به صورت كلى و اجمالى بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده كه اين امر با كلمه «انزال » بيان مى شود: انا انزلناه فى ليلة القدر و يك بار هم آيه به آيه و به صورت تفصيلى كه با كلمه «تنزيل » بيان ميشود. اين مساءله نشان مى دهد كه حقيقت مجرد قرآن قبل از خلقت عالم و انسان وجود داشته است .

۳۹۶- بعضى از مفسرين احتمال ديگرى داده اند كه احتمال ضعيفى است و گفته اند: علمه البيان يعنى خدا لغات را به وسيله انبيا وضع كرده است مثلا لغت عربى ، عبرى ، فارسى و... به وسيله پيامبران وضع شده است نظريه اى هم در علم لغت شناسى پيدا شده كه واضع لغت خداست .

در سوره علق هم بعد از اشاره به خلقت ، نعمت تعليم به وسيله قلم ذكر شده است گفتن و نوشتن همان استعدادى است كه انسان را از حيوانات متمايز مى سازد. فلاسفه براى متمايز ساختن انسان از حيوانات ، از تعبير ناطق (سخنگو) استفاده كرده اند. بعد اين سؤ ال مطرح شده كه مگر سخنگويى چه اهميتى دارد كه فصل تمايز انسان با حيوانات قرار داده شده است .

پاسخ اين است كه معنى نطق در اين جا ادراك كليات است حيوان فقط امور «جزيى» را درك مى كند و نمى تواند يك معنى «كلى» بسازد و با آن كليات در ذهن خودش قانون تشكيل دهد. انسان هم اگر استعداد ادراك كليات را نمى داشت و نمى توانست بين معانى و مفاهيم ارتباط برقرار كند نمى توانست سخن بگويد، به همين دليل در تعريف انسان ، از «ناطق» استفاده شده است يعنى منشاء و ريشه سخن گفتن انسان استعداد فطرى او در ادراك كليات است ، نه اندام جسمانى (مانند زبان) در حيوانات هم وجود دارد.

با همين نعمت بيان و قلم است كه انسان آموخته ها و تجارب خود را به نسل هاى ديگر منتقل مى كند و اگر بيان و قلم نبود، انسان ها همواره مانند يك حيوان وحشى باقى مى ماندند و هميشه هر نسلى از نقطه اول شروع مى كرد و هرگز فرهنگ و تمدنى به وجود نمى آمد.(۳۹۷)

 والشمس و القمر بحسبان(۳۹۸) (۵)

«خورشيد و ماه با حساب منظمى مى گردند.»

_________________________

۳۹۷- آشنايى با قرآن ، ج ۶، صص ۲۰ - ۱۱

۳۹۸- «حسبان » مصدر «حسب » است ، به معناى حساب كرد و «حسبان »، مصدر «حسب» به معنى گمان كردن .

از اين جا مطلب ديگرى شروع ميشود كه در كار عالم حساب و نظمى وجود دارد و تصادف و بى نظمى در كار عالم نيست خداوند در اين آيه مى فرمايد: در حركات خورشيد و ماه حساب و نظام معينى است اين مطلب را مى گويد تا به انسان بفهماند كه بايد تسليم حساب بود.

 والنجم و الشجر يسجدان (۶)

«و گياه و درخت براى او سجده مى كند.»

معنى معروف «نجم» ستاره است و به گياه هم اطلاق مى شود.(۳۹۹) عده اى گفته اند به قرينه شمس و قمر منظور از نجم «ستاره» است اما اكثريت گفته اند به قرينه شجر و يسجدان و از آن جا كه در صدد بيان مطلب جديدى بوده كه از آمدن «واو» بر سر اين آيه فهميده مى شود، مقصود از نجم ، گياه است .

اين كه گياه خدا را سجده مى كند، تعبير خيلى لطيف و عجيبى است سجده گياه ، همان اطاعت از اوامر الهى است همين عمل روييدنش سجده خداست ، چون از امر پروردگار و قانون الهى بدون تخلف اطاعت مى كند.(۴۰۰)

 و السماء رفعَها و وَضَع الميزانَ (۷)

«و آسمان را برافراشت ، و ميزان و قانون (در آن) گذاشت .»

_________________________

۳۹۹- «نجم » يعنى روييد و اززمين پيدا شد. به ستاره نجم مى گويند به اين خاطر كه از ديده انسان مخفى است ، بعد طلوع مى كنتد؛ به گياه هم نجم مى گويند، چون مخفى است و بعد از زمين سر مى زند و بيرون مى آيد.

۴۰۰- آيه زير نيز ناظر به همين مطلب است : ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ‍ ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين «سپس به آفرينش آسمان پرداخت ، در حالى كه به صورت دود بود؛ به آن و به زمين دستور داد: به وجود آييد (و شكل گيريد)، خواه از روى اطاعت و خواه از روى اكراه ! آنها گفتند: ما از روى اطاعت مى آييم (و شكل مى گيريم).» (فصلت / ۱۱)

سما از سمو به معنى علو و بالا است مقصود آيه با همين اجرام آسمانى است كه آن ها را بلند و در بالاى سر شما آفريد و يا منظور عالم معناست ، چون سمو غالبا در قرآن به امور معنوى اطلاق مى گردد.

در آيات قبل صحبت از حساب و نظم در عالم بود در اين آيه صحبت از ابزار و وسيله سنجش است ؛ يعنى اولا، حساب در كار عالم است و ثانيا، براى آگاهى انسان وسيله و راهى براى كشف كردن و به دست آوردن آن حساب ها قرار داده شده است .

«ميزان» به ترازو كه مصدق مشهور ابزار سنجش است گفته مى شود، اما منحصر به آن نمى باشد، ميزان و معيار سنجش از نعمت هاى بزرگ الهى است كه عدالت بدون آن برقرار نمى شود و جزء ضروريات زندگى بشر است مثلا انسان كامل ميزان و معيار سنجش انسان هاى ديگر است ، يا علم منطق ميزان سنجش افكار است همچنين قانون براى زندگى بشر ميزان است و ميزان خود قانون عدالت و ميزان عدالت استحقاق افراد است پس براى هر چيز ميزان و مقياسى قرار داده شده تا مى رسد به آن چيزى كه خود آن ، مقياس همه چيزهاست و آن متن خلقت است(۴۰۱)

 الّا تطْغَوا فى الميزانِ (۸) و اقيموا الوَزنَ بالقسطِ و لا تُخسروا الميزانَ (۹)

_________________________

۴۰۱- مويد اين مطلب كه ميزان محدود به ميزان جسمانى نيست و همه عالم را فرا مى گيرد، حديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است كه فرمودند: بالعدل قامت السموات و الارض

«آسمان ها و زمين با ميزان عدل برپاست ». (عوالى اللئالى ، ج ۴،ص ۱۰۳)؛ يعنى اگر ظلم و عدم رعايت استحاق ها وجود داشت ، اين نظامى كه شما مى بينيد، بر پا نبود.

«تا در ميزان طغيان نكنيد (و از مسير عدالت منحرف نشويد) و وزن را بر اساس عدل برپا داريد و ميزان را كم نگذاريد.»

اين جمله تفسير همه جمله هاى قبل از ابتداى سوره تا اين جا است و گويا مى خواهد بگويد معنى همه اين ها اين است كه شما انسان ها در ميزان ها طغيان نكنيد، در سنجش امور به عدالت رفتار نماييد.

 و الاَرضَ وَضَعها للاءَنامِ (۱۰)

«زمين را براى خلايق آفريد.»

انام به معنى مردم است دو نكته را بايد در رابطه با اين آيه يادآور شويم : يكى اين كه بينش يك نفر موحد اين است كه عالم ، بر اساس نظامى خلق شده و در خلقت اشيا هدف و حكمتى در كار بوده است و اين گونه نيست كه خلقت و تكامل اشيا معلول يك سلسله تصادفات باشد. آيه مورد بحث معنايش اين است كه خلقت زمين به گزاف انجام نشده كه بعد هم تصادفا منجر به خلقت انسان شده باشد، بلكه اصلا زمين براى انسان آفريده شده است همه اين ها نتيجه گيرى براى مسؤ وليت و مكلف بودن انسان در مقابل اين نعمت هاست .

قرآن راجع به انسان از كلمه «اصطفاء» به معنى انتخاب و برگزيدن استفاده كرده است و مى گويد خدا انسان را برگزيده است لذا اين موجود «برگزيده» مسؤ وليت هم دارد. اما اگر بنا باشد اصطفا و انتخاب الهى را نفى كنيم و همه را معلول تصادف در عالم بدانيم ، اين جاست كه ديگر براى انسان وظيفه و مسؤ وليت معنا ندارد و مسائلى از قبيل انسانيت و شرافت و اخلاق يكسره بى معنى مى شود.

نكته دوم اين كه وقتى مى گويد: خدا زمين را براى مردم آفريده است مى فهميم براى همه مردم آفريده است و همه انسان ها حق استفاده از آن را دارند و زمين مختص به گروه خاصى نيست .

 فيها فاكِهَة و النَّخل ذاتُ الاكمَامِ (۱۱)

«كه در آن ميوه ها و نخل هاى پرشكوفه است .»

كلمه وضعها در آيه قبل اشاره دارد به اين كه زمين براى انسان بساط و گهواره است كه انسان در روى آن قرار گرفته است و نيازهاى خود را برطرف مى سازد. اين آيه فوايد ديگرى را كه زمين براى انسان دارد بيان مى كند. در اين زمين ميوه ها و درخت خرما با آن غلاف هاى خودش كه ميوه ها را در آن قرار مى دهد وجود دارد. اين كه نخل را جدا ذكر كرده ، يا به علت اهميت است و يا به علت اين كه عرب به خرما «فاكهة» اطلاق نمى كند.

 وَ الحَبُّ ذُوالْعَصفِ و الرَّيحانِ (۱۲)

«و دانه هايى كه همراه با ساقه و برگى است كه به صورت كاه در مى آيد و گياهان خوشبو.»

دانه هاى غذايى انسان مثل گندم و جو... را كه همراه با برگهاى درو كردنى از زمين مى رويد، «حب» مى نامند. از سبزه هاى خوشبو هم تعبير به «ريحان» شده است .

قرآن مى خواهد بگويد ميان ميوه ها و دانه ها و روييدنى هاى خوشبوى اين عالم با خلقت انسان رابطه است يعنى اين گونه نيست كه زمين بدون حساب اين ها را ايجاد كرده باشد.

 فباءىّ آلاءِ ربّكما تُكَذِّبانِ (۱۳)

«پس كدامين نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد (شما اى گروه جن و انس)؟!»

حال بگوييد كه شما كدام يك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ اين نعمت ها با اين تشكيلات و نظم اولا الهام بخش ايمان و ثانيا الهام بخش وظيفه و تكليف است(۴۰۲)

 خَلَق الانسَانَ من صَلصَال كالفَخَّارِ (۱۴)

«انسان را از گل خشكيده اى همچون سفال آفريد.»

صدا را «صلصال» مى گويند. يعنى آن گل خشكيده به شكلى در آمده بود كه مانند سفال صدا مى كرد. قرآن درباره ماده اوليه انسان تعابير مختلفى ، مانند خاك ، گل و لاى گنديده دارد كه اين ها ناظر به مراحل خلقت است يعنى اول خاك بود و سپس گل شد و بعد گل و لاى گنديده و بالاخره به صورت گل خشكيده در آمد.

در اين آيه از يك طرف به قرينه اين كه مى گويد: «از گل خشكيده» بايد بگوييم مقصود از «انسان» اول است ، ولى به قرينه كلمه انسان كه اسم جنس است ، بايد بگوييم نوع انسان منتها به اعتبار خلقت اول آن ها مقصود مى باشد.

پيام اين آيه اين است كه اى انسان ! اگر روزى رسيدى به اين جا و فهميدى كه در ابتداى خلقت گل خشكيده اى بوده اى ، نبايد گمان كنى كه آفرينش انسان حاصل تصادف بوده است .

_________________________

۴۰۲- آشنايى با قرآن ، ج ۶، صص ۳۸ - ۲۰

ممكن است سؤ ال شود خداوند كه قادر است انسان را از هيچ بيافريند، ديگر چه احتياجى به خاكى باشد، گلى باشد و... مگر خدا قادر نيست ؟ در جواب مى گوييم : خدايى كه قادر است ، حكيم هم هست حكمت خدا هم اقتضائاتى دارد. يعنى اين ها همه روى حكمت بوده كه خلقت انسان بايد اين مراحل را طى كند.

 و خلَق الجَآنّ مِن مارج من نَّارِ (۱۵)«و جن را از شعله هاى مختلط و متحرك آتش خلق كرد.» جن (۴۰۳) در رديف انسان است يعنى جزء مخلوقاتى است كه مكلف و موظف هستند، منتها جن مخلوقى است كه درجه وجودى اش از انسان پايين تر است در اين آيات از دو مبداء مادى متفاوت يعنى خاك و آتش براى انسان و جن ياد شده است شيطان هم راجع به حضرت آدم همين حرف را زد: خلَقَنى من نَّار و خَلَقْتَهُ مِن طِين (۴۰۴) يعنى مرا از آتش ‍ آفريدى و او را از گل مى خواست بگويد: آتش بر گل شرافت دارد.

 فَباءَىِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (۱۶)

_________________________

۴۰۳- ما اغلب كلمه جن را به «ديو» ترجمه مى كنيم و ديو در فارسى قديم مفهوم ديگرى داشته غير از مفهومى كه جن در قرآن دارد. ايرانيان قديم معتقد به ثنويت بودند و مى گفتند: مخلوقات دو دسته اند: برخى خير و شايسته آفرينش ‍ هستند كه از يك مبداء به وجود مى آيند و گروهى را كه لشكر اين مبداء بودند را ايزدان مى ناميدند و دسته ديگر موجودات شرّ كه شايسته آفرينش نيستند و از مبداء ديگرى به وجود مى آيند و گروهى به نام ديو يا دَد سپاهيان اين مبداء دوم مى باشند. به اين ترتيب ديو و ملك در مقابل هم قرار مى گيرند. اين عقيده ، باطل است ، زيرا از نظر اسلام هر چه هست وجودش خير است و چيزى وجود ندارد كه نمى بايست آفريده شود. لذا قرآن همه ماءمورانى را كه از طرف خداوند در نظام خلقت ماموريت دارند «ملك » مينامد، در عين حال به «جن » هم قائل است .

۴۰۴- ص / ۷۶

«پس كدامين نعمت هاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!»

پس اصل خلقت شما هم روى حساب بوده ، به چه نعمت از نعمت هاى پروردگار تكذيب مى كنيد؟

 رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَرَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ (۱۷)

«او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است .»

در قرآن در بعضى آيات تعبير مشرق و مغرب آمده و لله المشرق و المغرب(۴۰۵) و در بعضى ديگر تعبير مشارق و مغارب رب المشارق(۴۰۶) در اين آيه هم تعبير از دو مشرق و دو مغرب شده است ، بايد ببينيم مقصود چيست ؟

بعضى گفته اند وقتى در قرآن مشرق ها و مغرب ها آمده اشاره به سيارات ديگر دارد كه مانند زمين ، خورشيد بر آن ها طلوع و غروب مى كند.

بضعى گفته اند، به اعتبار خود زمين است ، چون در ايام سال خورشيد هر روز از يك نقطه شروع مى كند و در نقطه ديگر غروب مى كند. چون خورشيد از اول بهار ميل شمالى دارد و به طرف شمال زمين نزديك تر مى شود تا ميرسيم به وسط تابستان دوباره باز مى گردد. اول پاييز به نقطه اول مى رسد و باز از پاييز به زمستان ميل جنوبى پيدا ميكند. پس خورشيد هر روز از نقطه اى طلوع و در نقطه اى غروب ميكند و لذا نسبت به زمين هم مشارق و مغارب داريم اما منظور از مشرقين و مغربى چيست ؟

_________________________

۴۰۵- مشرق و مغرب از آن خداست (بقره / ۱۱۵)

۴۰۶- پروردگار مشرق ها (صافات / ۵)

مشرقين و مغربين به اعتبار نهايت ميل شمالى و نهايت ميل جنوبى ، يعنى آخرين حد مشرق و مغرب است و به اين علت اين دو آخرين حد را ذكر كرده ، چون قرآن در مقام شمارش نعمت ها بوده است و مى خواهد بگويد خود همين روى حساب است و اگر اين طور نبود كار زمين تنظيم نمى شد. يعنى اگر هميشه ، مثلا مانند روز اول بهار بود، آن فوايدى كه براى تابستان هست وجود نداشت(۴۰۷)

 سَنَفرُغُ لكم اءيُّه الثَّقلانِ (۳۱) فَبِاءَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (۳۲)

«به زودى (فراغت مى يابيم و) به حساب شما مى پردازيم اى دو گروه انس و جن ! پس كدامين نعمت هاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!»

از اين آيه به بعد تذكراتى راجع به قيامت است و قرآن نتايج اعمال را يادآورى مى كند و مى فرمايد كه به زودى به شما خواهيم پرداخت اى دو ثقل در قرآن به جن و انس «ثقلين» گفته شده است «ثقلين» از ماده «ثقل» به جسمى كه داراى سنگينى و وزن باشد گفته مى شود.

قرآن ملائكه را جزء ثقل ها نمى شمارد(۴۰۸) ولى جن از نظر قرآن حقيقتش ‍ جسمانى است و همرديف با انسان ها ذكر شده است ؛ يعنى بر خلاف مشهور جن به انس شباهت دارد نه به ملك ، منتها جن موجودى است كه در عين اين كه جسم است ، نامرئى است .

_________________________

۴۰۷- آشنايى با قرآن ، ج ۶، صص ۴۵ - ۳۸

۴۰۸- ملائكه احيانا به صورت يك جسم ، مثلا به صورت يك انسان تمثل پيدا مى كنند، ولى تمثل معنايش اين است كه خود شى ء حقيقت ديگرى دارد اما به اين صورت ظاهر مى شود.

اين مساءله كه يك شى ء هم جسم باشد و هم غير مرئى ، در علم قديم جزء مشكلات بوده است حداكثر آن چه در مورد جسم غير مرئى تصور مى كردند اين بود كه مثلا در مورد هوا مى گفتند: هوا جسم هست ولى غير مرئى است و ما وجود آن را به وسيله قراينى درك مى كنيم اما آن را نمى بينيم ولى امروز مساءله شكل ديگرى پيدا كرده است .

امروز معتقدند كه ممكن است جسمى يك بعدى يا دو بعدى و... باشد و مى گويند انسان خودش سه بعدى است و ساختمان ادراكش هم سه بعدى است و فقط اجسام سه بعدى را درك مى كند. بنابراين ممكن است در همين فضا اجسامى وجود داشته باشند كه جسم و «ثقل» باشند ولى ما وجود آن ها را احساس نكنيم .

البته ما نمى خواهيم حرف قرآن درباره جن را به استناد اين حرف ها بپذيريم يك نفر با ايمان ، بعد از آن كه قرآن را شناخت ، اولين مستندش ‍ خود قرآن است قرآن بيان كرده كه چنين خلقى در عالم وجود دارد و در بسيارى از خصوصيات حتى در مكلف بودن ، پيغمبر داشتن(۴۰۹) و حتى آن چنان كه روايت مى گويند در خوراك ، توالد و تناسل شبيه انسان است از اين رو قرآن در مسائل مربوط به تكليف و پاداش و كيفر آن ها را هم وارد مى كند.

از اين كه مى فرمايد: به زودى فراغت پيدا مى كنيم و به شما خواهيم پرداخت ،

_________________________

۴۰۹- البته آن ها پيغمبرى از نوع خود ندارند بلكه پيغمبرها و كتب آسمانى انسان ها، پيغمبر وكتاب آسمانى آن ها هم مى باشند.

ممكن است سؤ ال شود مگر دست خدا به كارهاى ديگرى بند است كه مى فرمايد به زودى فراغت پيدا مى كنيم و به شما خواهيم پرداخت مگر خداوند مانند ما انسان هاست كه ارگ به يك كار بپردازيم ، در همان حال نمى توانيم به كار ديگرى بپردازيم(۴۱۰)

او كسى است كه به فرموده معصومين عليهم السلام : لا يشغله شاءن عن شاءن(۴۱۱) يعنى در آن واحد كارهاى لا يتناهى در عالم صورت مى گيرد و كارى او را از كار ديگر باز نمى دارد.

پاسخ اين است كه در حقيقت دست پروردگار در عالم لا يتناهى در كار است بدون اين كه هيچ كارى باز دارنده او از كار ديگر باشد. در قيامت همه اين مطالب را احساس خواهند كرد، اما براى كسانى كه در دنيا توان فهم اين حقيقت را ندارند.(۴۱۲)

_________________________

۴۱۰- معمولا انسان صفات تنزيهى خداوند را از مقايسه با مخلوقات شكف مى كند. يعنى با ديدن نقص در مخلوقات ، مى فهمد كه ذات واجب الوجوب داراى آن نقص نيست ، داراى كمال آن است حضرت رضا عليه السلام فرمود: لا يفهم ما هناك الا بما هيهنا

يعنى چيزهايى كه آن جا هست با آن چه در اين جا هست فهميده مى شود.

۴۱۱- بحارالانوار، ج ۷۸،ص ۱۵۴

۴۱۲- علت اين كه در دنيا نمى توانند احساس كنند اين است كه دنيا دار و سراى عمل است و آخرت دار جزا؛ يعنى در دنيا انسان عمل مى كند، ولى جزايش را فورا و نقدا نمى بيند و اگر غير از اين بود يعنى در همين دنيا به جزاى عمل خود مى رسيد، اختيار برداشته مى شد. اگر مهلت نباشد، اختيار در كار نيتس ‍ و مهلت معنايش اين است كه فعلا كارى به كارش نداريم گويى به خود واگذاشته شده است ، اما در آخرت ملكوت خدا ظاهر مى شود. ملكوت خدا اينجا هم وجود دارد منتها ظهور ندارد. آخرت براى انسان ها روز ظهور پرداختن خدا به جزاى اعمال است .

مطلب به اين شكل ظهور پيدا مى كند كه گويا خدا در دنيا كارى به كار ما نداشت ، و حال كه از كارهاى ديگرش فارغ شده ، به ما مى پردازد. پس آيه مورد بحث مطلب را از آن نظر كه براى اكثريت انسان ها ظهور پيدا مى كند، بيان كرده است(۴۱۳) (۴۱۴)

 يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالاِْنسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ اءَن تَنفُذُوا مِنْ اءَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ فَانفُذُوا لَا تَنفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍ (۳۳) فَبِاءَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (۳۴) يُرْسَلُ عَلَيْكُمَا شُوَاظٌ مِّن نَّارٍ وَنُحَاسٌ فَلَا تَنتَصِرَانِ (۳۵)

«اى گروه ، جن و انس ! اگر مى توانيد از مرزهاى آسمان ها و زمين بگذريد، بگذريد، ولى هرگز نمى توانيد، مگر با نيرويى (فوق العاده). پس ‍ كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!»

اين آيه مربوط به قيامت است كه انسان مى بيند سراسر كيفر و پاداش است ؛ بله ، اگر مى توانيد از ملك خدا خارج شويد و به جايى برويد كه در آن جا كيفر و پاداشى نباشد؛ ولى چنين چيزى امكان ندارد. البته اين امر يك استثنا دارد و آن سلطان(۴۱۵) و قدرت الهى است .

_________________________

۴۱۳- مانند اين كه يك بار قرآن به اعتبار وجود حقيقى مى فرمايد: و لم يكن له شريك فى الملك «خدا در ملك شريك ندارد.» (فرقان / ۲)

در آيه ديگرى به اعتبار ظهور براى ما مى گويد: در قيامت خطاب مى رسد: لمن الملك اليوم «امروز ملك از آن كيست ؟» (غافر / ۱۶) يعنى دردنيا مطلب پنهان است ، آن كه ديده نمى شود خداست در آخرت چشمان به تعبير قرآن نفوذ پيدا مى كند، اعماق را مى بيند؛ مى بيند كه هر قدرتى كه مى ديده ناشى از قدرت خدا بوده است .

۴۱۴- آشنايى با قرآن ، ج ۶، صص ۵۵ - ۴۶

۴۱۵- سلطان در زبان عربى ، مصدر و به معناى سلطه و قدرت است و اگر براى حكام ، سلطان استعمال مى شود به اعتبار قدرت آن ها مى باشد و يك استعمال خارجى است .

چرا اين استثنا در اين آيه آمده است ؟ اين آيه ذووجهتين است ؛ يعنى علاوه بر اين كه ممكن است مربوط به آخرت باشد كه به آن اشاره شد، ممكن است ناظر به دنيا هم باشد؛ چون هنوز وارد عالم قيامت نشده است و وعده آن را مى دهد. آيه مى گويد: به روزى خواهيم رسيد كه در آن كيفر و پاداشى هست ، اگر مى توانيد، از ملك خدا خارج شويد كه كار به آن جا نكشد، خارج شويد؛ ولى اين كار عملى نيست از قانون خدا و ملك خدا كه همان ملك وجود است ، نمى توان بيرون رفت هر جا برويد ملك خداست .

فقط خدا چنين قدرتى دارد كه بعضى انسان ها را از عالم زمين و آسمان ها كه عالم محسوس انسان ها است بيرون ببرد و وارد عالم ربوبيت كند. مى گويد: الا بسلطان بله ، اگر شما به آن مقام برسيد، مقام شما مافوق آسمان ها و زمين خواهد شد.

 يرسَلُ عليكمَا شُواظُ من نَار و نُحاس فلا تنتَصرَان (۳۵) فَبِاءَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (۳۶)

«شعله هايى از آتش ، و دودهايى متراكم بر شما فرستاده مى شود؛ و نمى توانيد از كسى يارى بطلبيد. پس كدامين نعمت هاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!»

از اين آيه به بعد وارد قيامت مى شود. بر شما يعنى بر مجرمين و گناهكاران شما شعله ها و دودهايى از آتش فرستاده مى شود. (نحاس هم به معنى مسؤ وليت و هم به معنى دود است .) و نميتوانيد به فرياد يكديگر برسيد و به يكديگر كمك كنيد.

وقتى قرآن زبان خود را زبان دل مى داند، منظورش آن دلى است كه مى خواهد با آيات خود، آن را صيقل بدهد و تصفيه كند و به هيجان بياورد. اين زبان ، غير از موسيقى است كه احيانا احساسات شهوانى را تغذيه مى كند و يا حس سلحشورى را تقويت مى كند. اين همان زبانى است كه از اعراب بدوى ، مجاهدينى مى سازد كه براى آنان منافع شخصى و مسائل فردى در كار نبود و در همه لحظات ، با عمق هستى در ارتباط بودند، شب هايشان به عبادت مى گذشت و روزهايشان به جهاد.

قرآن ، روى اين خاصيت خودش كه كتاب دل و روح است ، كتابى است كه جان ها را به هيجان مى آورد و اشكها را جارى مى سازد و دل ها را مى لرزاند، خيلى تاءكيد دارد و آن را حتى براى اهل كتاب صادق مى داند. گروهى را توصيف مى كند كه چون قرآن برايشان مى خوانند، چشم هاى آن ها را مى بينى كه (از شوق)، اشك مى ريزد، به خاطر حقيقتى كه دريافته اند، آن ها مى گويند: «پروردگارا! ايمان آورديم ، پس ما را با گواهان و شاهدان حق در زمره ياران محمد بنويس .»(۱۹)

در اين آيات ، قرآن نشان مى دهد كه صرفا كتابى علمى و تخيلى نيست بلكه در همان زمان كه از استدلال منطقى استفاده مى كند، با احساس در ذوق و لطايف روح بشر نيز سخن مى گويد و جان او را تحت تاءثير قرار مى دهد.

_________________________

۱۹- و اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى اعينهم تفيض من الدفع مما عرفوا من الحق يقولون ربنا آمنا فاكتبنا مع الشاهدين

(مائده / ۸۳)

مخاطب هاى قرآن

يكى از اهداف شناخت تحليلى ، تشخيص قرآن است ممكن است اين شبهه به ذهن برسد كه تغييراتى نظير هدى للمتقين يا هدى و بشرى للمومنين با آياتى نظير اءن هو الا ذكر للعالمين(۲۰) يا و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين(۲۱) چگونه قابل جمع است ؟ آيا اين كتاب براى همه جهانيان است يا صرفا براى مؤمنين ؟

در پاسخ به اين سؤ ال مى توان به اجمال گفت : در آياتى كه خطاب قرآن به همه مردم عالم است ، مى خواهد بگويد كه قرآن اختصاص به قوم و دسته خاصى ندارد. هر كس به سمت قرآن بيايد نجات پيدا مى كند، و اما در آياتى كه از كتاب هدايت بودن براى مؤمنين و متقين نام مى برد، اين نكته را روشن مى كند كه در نهايت چه كسانى رو به سوى قرآن خواهند آورد و چه گروه هايى از آن دورى خواهند گزيد. قرآن از قوم و قبيله معينى به عنوان علاقمندان و ارادتمندان خود ياد نمى كند و بر خلاف ساير مكاتب ، انگشت روى منافع خاص يك طبقه نمى گذارد. در مورد خودش تاءكيد مى كند كه كتابى است براى برقرارى عدالت(۲۲)

_________________________

۲۰- اين (قرآن) تذكرى براى همه جهانيان است (ص / ۸۷)

۲۱- ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم .

(انبيا/ ۱۰۷)

۲۲- لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس ‍ بالقسط

«ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آن ها كتاب آسمانى و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم ، تا مردم قيام به عدالت كنند.

(حديد/ ۲۵)

قرآن ، قسط و عدالت را براى كل جامعه انسانى مى خواهد، نه فقط براى اين طبقه يا آن قوم و قبيله قرآن براى جلب انسان ها به سمت خود بر روى تعصبات يا منفعت طلبى انسان ها تكيه نمى كند و آن ها را از راه منافعشان به حركت در نمى آورد بلكه فطرت حق جويى و عدالت طلبى انسان ها را مخاطب قرار مى دهد و از ظالم و مظلوم ، هر دو دعوت مى كند كه به راه حق بيايند. قرآن نمونه هاى متعددى از برانگيختن فرد عليه خودش و بازگشت از مسير گمراهى (توبه) ذكر مى كند.(۲۳)

فصل دوم - عقل از ديدگاه قرآن

گفته شد كه قرآن براى ابلاغ پيامش از دو زبان «استدلال منطقى» و «احساس» كمك مى گيرد، كه مخاطب اولى ، عقل است و ديگرى ، دل حال اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا عقل از نظر قرآن سند و حجت است يا خير؟ آيا بايد به دريافت هاى صحيح عقل ، احترام گذارد و مطابق آن عمل مى كرد؟ و آيا عمل نكردن مطابق حكم عقل ، نزد خداوند مجازات دارد؟

دلايل سنديت عقل

هيچ كدام از علماى اسلام - جز گروهى اندك - تاكنون در سنديت عقل ، ترديد نداشته اند و آن را از منابع چهارگانه فقه دانسته اند. در اين جا چون سخن از قرآن است ، به دلايل حجيت و سنديت عقل از نظر خود قرآن ، اشاره مى كنيم :

_________________________

۲۳- آشنايى با قرآن ، ج ۱ و ۲، صص ۴۵ - ۳۱

الف - دعوت به عقل :

قرآن كريم حدودا در ۶۰ آيه ، به موضوعى اشاره مى كند و مى گويد: اين موضوع را طرح كرده ايم تا درباره آن تعقل كنيد. از سوى ديگر در برخى آيات صريحا اهميت و ارزش تعقل بيان شده است ؛ ماننداءنّ شرّ الدوابّ عند الله الصم البكم الَّذِينَ لا يعقلون (۲۴) آيات بسيار ديگرى وجود دارد كه به دلالت التزامى ، سنديت عقل را امضا مى كند؛ يعنى سخنانى مى گويد كه پذيرش آن ها، بدون آن كه حجيت عقل پذيرفته شده باشد، امكان ندارد؛ مثلا آن جا كه از حريف ، استدلال عقلى مى طلبد و مى گويد:قل هاتوا برهانكم اءن كنتم صادقين (۲۵) يا آن جا كه خودش استدلال منطقى ترتيب مى دهد،(۲۶) با تاءكيد بر روى عقل ، بطلان اين حرف را روشن مى كند كه مى گويند: ايمان با عقل بيگانه است و بايد تنها قلب را به كار انداخت تا نور خدا در آن راه يابد.

_________________________

۲۴- بدترين جنبندگان نزد خدا افراد كر و كور و لالى هستند كه انديشه نمى كنند.

(انفال / ۲۲)

۲۵- بگو اگر راست مى گوييد، دليل خود را (بر اين موضوع) بياوريد.

(بقره / ۱۱۱)

۲۶- لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا

«اگر در آسمان و زمين جز «الله » خدايان ديگرى بود، فاسد مى شدند (و نظام جهان به هم مى خورد).» (انبيا/ ۲۲)

در اين آيه قرآن به صورت يك قضيه شرطى ، استدلالى مى كند كه نتيجه آن (به صورت عكس نقيض) اين مى شود كه چون نظام جهان پابر جاست ، بنابراين غير از «الله » خدايى نيست .

ب - استفاده از نظام على و معلولى :

قرآن ارتباط على و معلولى بعضى مسائل را بيان مى كند. اصل عليت پايه تفكر عقلانى است و اين نشان مى دهد كه قرآن ، براى عقل اصالت قائل است قرآن با تشويق به مطالعه در احوال اقوام پيشين ، و عبرت گرفتن از آن ها، تاءكيد مى كند كه بر سرنوشت اقوال ، نظام هاى واحدى حاكم است پذيرفتن اين نظام ها، به دلالت التزامى ، مؤ يد نظام على و معلولى و به معناى قبول سنديت عقل است .

ج - فلسفه احكام :

دليل ديگر حجيت عقل از نظر قرآن ، ذكر فلسفه احكام است ، كه مثلا فلسفه و هدف روزه را تقوا مى داند و مى گويد:كتب عليكم الصيام كما كتب على الَّذِينَ من قبلكم لعلكم تتقون (۲۷) به اين ترتيب ، قرآن از انسان مى خواهد تا درباره احكام انديشه كند تا كنه مطلب بر او روشن شود و تصور نكند كه اين ها فقط يك سلسله رمزهاى مافوق فكر بشر است .

د - مبارزه با لغزش هاى عقل :

دليل رساتر اصالت عقل نزد قرآن ، مبارزه آن با لغزش ها و مزاحم هاى عقل است ذهن و فكر انسان ، مثل حواس وى در بسيارى موارد دچار اشتباه مى شود. آيا به واسطه اين اشتباهات مى توان قوه انديشه را تعطيل كرد؟ عده اى مثل سوفسطاييان گفتند كه اساسا استدلال ، كار لغوى است ، ولى برخى متفكرين ،

_________________________

۲۷- روزه بر شما نوشته شده ، همانگونه كه بر كسانى كه قبل از شما بودند، نوشته شد تا شايد متقى گرديد. (بقره / ۱۸۳)

مصمم شدند تا راه خطا را سد كنند. آنها دريافتند كه هر استدلال دو قسمت دارد: ماده و صورت ، كه اگر هر دو صحيح باشند، استدلال صحيح خواهد بود، مانند يك ساختمان ، كه براى استحكام آن ، بايد مواد و مصالح مناسبى استفاده شود و هم نقشه آن صحيح باشد.

براى بررسى و قضاوت درباره صورت استدلال ، منطق صورى يا ارسطويى پديد آمد. اما براى تضمين صحت استدلال ، تنها منطق صورت كافى نيست براى حصول اطمينان از درستى ماده استدلال ، منطق ماده نيز لازم داريم ؛ يعنى معيارى نياز داريم كه به كمك آن بتوانيم كيفيت مواد فكرى را بسنجيم دانشمندانى نظير بيكن و دكارت ، تقدم فضل و فضل تقدم دارد و اين خود، دليلى بر به رسميت شناختن عقل از ديدگاه قرآن است .

منشاءهاى خطا از قرآن :

يكى از عواملى كه قرآن براى خطا ذكر مى كند، اين است كه انسان گمان را به جاى يقين بگيرد. اگر بشر خود را مقيد كند كه در مسايل ، تابع يقين باشد و گمان را به عوض يقين نپذيرد، به خطا نخواهد افتاد. قرآن بر اين مساءله ، تاءكيد بسيار كرده و در يك تصريح دارد كه بزرگترين لغزشگاه فكرى بشر پيروى از گمان است ، يا در جاى ديگر خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايد: و اءن تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله اءن يتبعون الا الظن و اءن هم الا يخرصون(۲۸)

_________________________

۲۸- اگر از بيشتر كسانى كه در روى زمين هستند اطاعت كنى ، تو را از راه خدا گمراه مى كنند؛ زيرا آن ها تنها از گمان پيروى مى كنند و تخمين و حدس (واهى) مى زنند.

(مائده / ۱۱۶)

دومين ريشه خطا در ماده استدلال ، كه بالاخص در مسايل اجتماعى مطرح مى شود، مساءله تقليد است بسيارى از مردم چنانند كه امور مورد باور اجتماع ، باورشان مى شود.

قرآن مى فرمايد: هر مساءله را با معيار عقل بسنجيد، نه اين كه هر چه نياكان شما انجام دادند، آن را سند بدانيد، يا آن را به كلى طرد كنيد.

و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما القينا عليه آباءنا او لو كان آباؤ هم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون (۲۹) قرآن تاءكيد مى كند كه قدمت يك انديشه ، نه دليل كهنگى و غلط بودن آن است و نه موجب صحت و درستى آن .

نبايد عقيده اى درست را به دليل آن كه ديگران به انسان انگ و برچسب مى زنند، رها كرد و يا به علت تعلق عقيده اى به يك شخصيت بزرگ و معروف ، آن را پذيرفت ؛ در هر زمينه اى بايد به تحقيق و بررسى در مورد مسائل پرداخت .

عامل مؤ ثر ديگر در ايجاد خطا، پيروى از هوس ها و تمايلات نفسانى و داشتن غرض و مرض است در هر مساءله اى ، تا انسان خود را از شر اغراض ‍ بى طرف نكند، نمى تواند صحيح فكر كند. قرآن در اين زمينه اشارات بسيار دارد؛ از جمله مى فرمايد: اءن يتبعون انا الظن ما تهوى الانفس(۳۰) (۳۱)

_________________________

۲۹- و هنگامى كه به آن ها گفته مى شود: «از آن چه خدا نازل كرده است ، پيروى كنيد.» مى گويند: «نه ، ما از آن چه پدران خود را بر آن يافتيم ، پيروى مى نماييم .» آيا اگر پدران آن ها چيزى نمى فهميدند و هدايت نيافتند، باز از آن ها پيروى خواهند كرد)؟!

(بقره / ۱۷۰)

۳۰- آنها فقط از گمان هاى بى اساس و هواى نفس ، پيروى مى كنند. (نجم / ۲۳)

۳۱- آشنايى با قرآن ، ج ۲ و ۱، صص ۵۸ - ۴۷

فصل سوم - نظر قرآن درباره قلب

قلب ، در اصطلاح ادبى و عرفانى ، آن عضو گوشتى تلمبه خون نيست تعريف قلب را بايد در حقيقت وجود انسان جستجو كرد. انسان ، ابعاد وجودى بسيارى دارد. «من» انسانى ، عبارت است از مجموعه انديشه ها، آرزوها، ترس ها، اميدها، عشق ها و... كه همه آن ها در يك مركز به هم مى پيوندند. اين مركز، دريايى ژرف است كه تاكنون كسى ادعاى اطلاع از اعماق آن را نكرده است .

فلاسفه و عرفا و روانشناسان ، به سهم خود رازهايى از آن گشوده اند، اما شايد عرفا، موفق تر از ديگران بوده اند. آن چه قرآن دل مى نامد، عبارت از واقعيت آن درياست ، كه حتى عقل نيز يكى از رودهايى است كه به آن مى ريزد.

قرآن آن جا كه از وحى سخن مى گويد، سخنى از عقل به ميان نمى آورد و تنها سر و كارش با قلب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است كه فراتر از عقل است اما ضد عقل و انديشه هم نيست ؛ يعنى قرآن براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، با نيروى عقل و استدلال حاصل نشده ، بلكه قلب پيامبر به حالتى رسيده كه استعداد درك و شهود و آن حقايق را يافته است .

خصوصيات قلب :

قلب از ديدگاه قرآن ، يك ابزار شخصيت نيز به حساب مى آيد. مخاطب بخش عمده اى از پيام قرآن ، دل انسان است از اين رو قرآن تاءكيد زيادى در حفظ و تكامل اين ابزار دارد. در قرآن بسيار به مسايلى از قبيل تزكيه نفس و روشنايى قلب و صفاى دل ، بر مى خوريم :

قد افلح من زكيها(۳۲) تمام اين تاءكيدها نشان مى دهد كه قرآن يك جوّ روحى و معنوى عالى براى انسان قايل است و لازم مى داند كه هر فردى اين جو را سالم و پاك نگه دارد و علاوه بر اين براى حفظ فرد، اجتماع نيز بايد از رذائل و هواپرستى ها به دور باشد.

تاريخ نشان مى دهد كه هرگاه استعمارگران مى خواهند جامعه اى را تحت سلطه خود قرار دهند، تلاش مى كنند با اشاعه شهوترانى ، روح جامعه را تحت سلطه خود قرار دهند، تلاش مى كنند با اشاعه شهوترانى ، روح جامعه را فاسد كنند. دل كه فاسد شد، ديگر نه تنها عقل نمى تواند كارى كند بلكه خود، زنجير سنگينى بر دست و پاى انسان مى شود.

قرآن به تعالى و پاكى روح جامعه ، اهميت زيادى مى دهد و مى فرمايد:تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان (۳۳) يعنى ، اولا دنبال كار خير باشيد و ثانيا كار نيكو را دسته جمعى انجام دهيد.

در كلام پيامبر و ائمه عليهم السلام نيز تاءكيد شده كه انسان ، نظر واقع بينانه را بايد از قلبش بگيرد، هر چند نظر مردم مخالف آن باشد:استفت قلبك و اءن افتاك الناس (۳۴) پيامبر بر اين نكته تاءكيد مى كند كه اگر انسان ، جوينده حقيقت باشد و براى كشف حقيقت ، خود را بى طرف و خالص ‍ نمايد،

_________________________

۳۲- كسى كه قلب خود را از آلودگى ها پاك نگه داشت ، رستگار شد. (شمس /۹)

۳۳- در راه نيكى و پارسايى ، با هم تعاون كنيد. و در راه گناه و تعدى ، همكارى ننمايد. (مائده / ۲)

۳۴- كنز العمال ، حديث ۷۳۱۲

قلب او به او خيانت نخواهد كرد و او را به مسير صحيح ، هدايت مى كند. انسان تا زمانى كه جوينده راستين حقيقت است ، هر چه به او برسد، حق و حقيقت است .

در مجموع بايد گفت : قرآن در تعليماتش ، قصد پرورش افرادى را دارد كه از هر دو سلاح عقل و دل بهره مندند و هر دو را به بهترين شكل به كار مى گيرند.(۳۵)

تفسير سوره حمد

 بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم (۱)

«به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.»

از همان آغاز كه قرآن به كتابت در آمده است ، در اول هر سوره اى به استثناى سوره برائت ، بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم وجود دارد؛ اهل تسنن آن را جزء هيچ سوره اى نمى دانند و شروع هر سوره را با بسم الله ، از قبيل شروع هر كار ديگر با نام خدا مى شمارند كه بسم الله جزء آن كار نيست شيعه به پيروى از ائمه اطهار عليهم السلام به شدت با اين مساءله مخالفت دارد، تا آن جا كه حتى ائمه اطهار عليهم السلام فرموده اند: خداوند بكشد كسانى را كه بزرگترين آيه از آيات قرآن را حذف كرده اند؛(۳۶) در هر حال شيعه بسم الله را جزء قرآن مى داند.

_________________________

۳۵- آشنايى با قرآن ، ج ۱ و ۲، صص ۶۸ - ۵۹

۳۶- بحارالانوار، ج ۹۲،ص ۲۳۸

اين كه به بشر دستور داده شده است كه كارهايش را با نام خدا آغاز كند، براى اين است كه كارهاى انسان جنبه قدس و عبادت پيدا كند و به نام او بركت يابد، آغاز كردن به نام كسى ، مفهومش اين است كه او را موجودى قدوس و منزه از جميع نقص ها و سرچشمه كمالات دانسته و مى خواهيم كه عمل خود را با انتساب به او بركت بخشيم ؛ لذا كارها را به نام هيچ كس ، حتى به نام پيغمبر يا به نام خلق و مردم ، نمى توان آغاز كرد و اين است معنى تسبيح نام الله كه در اول سوره «اعلى» به آن دستور داده شده است(۳۷) معنى تسبيح نام خدا اين است كه آن جا كه مقام تقديس و تكريم است ، نام مخلوق در رديف نام الله قرار نگيرد و يا در جايى كه بايد نام الله برده شود، نام موجود ديگرى به ميان نيايد.

در قرآن كريم در حدود صد اسم براى خداوند آمده است كه در واقع صد صفت است نه صد اسم ، به عنوان علامت ، همان طور كه در نام گذارى انسان ها مى بينيم نمونه اسما و صفات خداوند را در همين سوره حمد مى توان ملاحظه كرد: الله ، رحمن ، رحيم ، مالك يوم الدين ؛ ولى هيچ كدام از اين اسما و صفات جامعيت اسم «الله» را ندارد؛ چون اسما و صفات ديگر هر كدام يكى از كمالات خدا را نشان مى دهند ولى اين نام ، نمايانگر ذات مستجمع جميع صفات كماليه است .

_________________________

۳۷- سبح اسم ربك الاعلى

«نام پروردگار بزرگت را تسبيح كن .» (اعلى / ۱)

بنابراين معنى «الله» چنين مى شود: آن ذاتى كه همه موجودات ناآگاهانه ، واله و شيداى او هستند و او تنها حقيقت شايسته پرستش ‍ است(۳۸)

مى توان گفت ، در فارسى لغتى مترادف كلمه «الله» كه بشود به جاى آن گذاشت نداريم ؛ زيرا اگر به جاى «الله»، «خدا» بگذاريم ، رسا نخواهد بود و شايد «خدا» مخفف «خود آى» است كه به اصطلاح «واجب الوجود» يا كلمه «غنى» كه در قرآن آمده نزديك تر باشد تا به «الله»، و اگر «خداوند» استعمال شود باز رسا نخواهد بود، زيرا خداوند يعنى صاحب و «خداوندى» يكى از شؤ ون «الله» است .

به جاى دو كلمه رحمن و رحيم در فارسى نمى توان واژه اى يافت كه عينا ترجمه آن باشد و اين كه معمولا «بخشنده مهربان» ترجمه مى كنند، ترجمه رسايى نيست زيرا «بخشنده» ترجمه «جواد» است و «مهربان» ترجمه «رؤ وف». وقتى مى گوييم «رحمان و رحيم»، دو معنا در ذهن ما مجسم مى گردد: يكى نياز عظيم مخلوقات كه گويى همه با زبان استعداد خودشان ، دست نياز به درگاه او دراز كرده و التماس مى كنند و ديگر اين كه او رحمت بى حساب خويش را به سوى آنان فرستاده و نيازهاى آنان را تاءمين نموده است .

_________________________

۳۸- درباره ريشه لغت «الله » چند نظر وجود دارد:

بعضى گفته اند اين كلمه از «اله » مشتق است و بعضى ديگر گفته اند كه از «وله » گرفته شده اگر از «اَلَه » مشتق شده باشد، يعنى «عبد»؛ پس يعنى ذات شايسته پرستش كه كامل از جميع جهات است و اگر از «وله » مشتق شده باشد، وله يعنى تحير، و «واله » يعنى حيران و عاشق و شيدا، و از اين جهت او را الله گفته اند كه عقل ها در مقابل ذات مقدسش حيران و يا متوجه و عاشق او و پناهنده به اويند.

«رحمن»، ميرساند كه «رحمت» حق همه جا گسترش پيدا كرده و همه چيز را فراگرفته است اصولا هر چيزى ، چيز بودنش ، مساوى با رحمت حق است ، چون وجود و هستى ، عين رحمت است : و رحمتى وسعت كل شى ء(۳۹)

«رحيم»، دلالت بر رحمت لا ينقطع و دائم حق مى كند؛ نوعى از رحمت است كه جاودانگى دارد و تنها شامل آن بندگانى است كه از طريق ايمان و عمل صالح ، خود را از مسير نسيم رحمت خاصه حق قرار داده اند.

پس پروردگار يك رحمت عام دارد و يك رحمت خاص : «رحمن» اشاره به آن رحمت عام و بى حسابى است كه با آن همه موجودات ، از جمله انسان را آفريده و مؤمن و كافر، حتى انسان و حيوان و جماد و نبات مشمول اين رحمت مى باشند، ولى «رحيم» اشاره به رحمت خاصى است كه به انسان هاى مطيع و فرمانبردار اختصاص ‍ دارد.(۴۰)

 الحمد لله رب العالمين (۲)

«ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است .»

در اين جا نيز بايد بگوييم كه ما لغتى در فارسى نداريم كه ترجمان كلمه حمد باشد. البته دو كلمه عربى نزديك به حمد وجود دارد و آن دو در فارسى معادل دارند و معمولا براى ترجمه حمد از اين معادل ها استفاده مى شود: يكى «مدح» و ديگرى «شكر»؛ و هيچ كدام به تنهايى رساننده معناى حمد نيستند.

_________________________

۳۹- و رحمت من هر چيزى را فراگرفته است (اعراف / ۵۶)

۴۰- آشنايى با قرآن ، ج ۱ و ۲، صص ۸۵ - ۷۵

«مدح» به معناى ستايش است ، ستايش از احساس هاى مخصوص ‍ انسانى است و در حيوان وجود ندارد. يعنى اين انسان است كه داراى اين درجه از ادراك و احساس است كه وقتى در مقابل كمال و جلال و زيبايى قرار مى گيرد، اين احساس به صورت عكس العمل در او پيدا مى شود كه آن كمال و جلال و زيبايى را ستايش كند. در ستايش هاى واقعى هيچگونه طمعى در كار نيست ، بلكه امرى است فطرى و طبيعى و انسان هنگامى كه به امر زيبايى برخورد مى كند، محو زيبايى آن مى گردد و بى اختيار آن را مى ستايد.(۴۱)

احساس ديگرى در انسان وجود دارد كه باز از امتيازات انسان است ، كه آن را سپاسگزارى مى گويند و ترجمه كلمه «شكر» است و آن وقتى است كه از ناحيه كسى به انسان خيرى برسد، انسانيت انسان اقتضا مى كند كه نسبت به او اظهار امتنان بكند، اين صفت به اين حد در حيوان وجود ندارد و از مختصات انسان است(۴۲) و در هيچ جامعه اى ديده نشده كه پاداش نيكى را به بدى بدهند: هل جزاء الاحسان الا الاحسان(۴۳) اما «حمد» نه مدح خالص است و نه شكر خالص ، مى توان گفت «حمد» تركيب اين دو مفهوم است البته بعيد نيست كه در معنى حمد، مفهوم ديگرى نيز دخالت داشته باشد و آن مفهوم «پرستش» است

_________________________

۴۱- چاپلوسى در موردى است كه انسان امر بى حقيقتى را از روى طمع ستايش مى كند.

۴۲- اين كه گفته شده است كه اگر هر كس خودش را بشناسد، خدا را نيز مى شناسد مطلب بسيار عظيم و درستى است ، شناخت كامل انسان از خويش ، راهى است كه به شناخت الله منتهى مى گردد، يكى از راه هاى شناخت انسان ، همان شناختن احساس هاى خاص انسان است كه يكى از آن ها همين احساس سپاس است .

۴۳- آيا پاسخ نيكى جز نيكى است ؟! (الرحمن / ۶۰)

مفسرين در اين جهت اتفاق نظر دارند كه معنى آيه اين است كه تمام «حمد»ها از آن خداست و از آن جايى كه انسان در مقابل انسان هاى ديگر سپاسگزارى مى كند، معلوم مى گردد كه معناى حمد تنها سپاسگزارى نيست بلكه پرستش (خضوع و فروتنى عابدانه) نيز در آن گنجانده شده است ، خلاصه اين كه حمد يك احساس ‍ پاك درونى است و از اعماق روح هر كس سرچشمه مى گيرد كه جمال و جلال را بستايد و در مقابل عظمت خاضع باشد.(۴۴)

درباره كلمه «رب» نيز بايد بگوييم كه در فارسى كلمه اى معادل آن نداريم «رب» را گاهى به تربيت كننده (= مربى) و گاهى «صاحب اختيار» ترجمه مى كنند، اما هيچ كدام از اين كلمات به تنهايى رساننده معنى «رب» نيستند. گويا در كلمه رب ، هم مفهوم خداوندگارى و صاحب اختيارى نهفته است و هم معناى تكميل كننده و پرورش دهنده .

جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم يعنى عالم ماده ، عالم تدريج است و نظامش چنين است كه وجودها از نقص آغاز مى شوند و به سوى كمال سير مى كنند، هيچ موجودى در آغاز آفرينش به صورت كامل آفريده نشده است ، اين خداوند است كه موجودات را به كمال نهايى مى رساند، از اين رو رب العالمين است

_________________________

۴۴- اين است كه سوره حمد مستلزم معرفت الهى است ، يعنى تا انسان نسبت به خداوند معرفت كامل پيدا نكند، نمى تواند سوره حمد را درست و به صورت واقعى كه لقلقه زبان نباشد، بخواند.

ما معتقديم كه شناخت ، لازمه عبادت خداوند است و تا خداشناسى كامل نگردد عبادت اوج نمى گيرد. نكته جالب در سوره حمد نيز اين است كه بعد از الحمدلله چهار صفت ديگر آمده است (رب العالمين ، الرحمن ، الرحيم ، مالك يوم الدين) كه هر كدام درى به سوى معرفت حق است .

گويى جهان يك محيط مساعد كشاورزى است و هر گونه بذرى در آن پاشيده مى شود، پرورش مى يابد، به ويژه در مورد اعمال انسان بايد گفت كه اگر كسى هدف دنيايى نداشته باشد و بذر آخرتى بكارد و در راه آن سعى و كوشش كند، اين عمل هيچگاه ضايع نمى گردد.(۴۵)

 اَلرَّحمَنِ الَّرَحِيمِ (۳)

«خداوندى كه بخشنده و بخشايشگر است .»

از اين دو صفت ، اولى مربوط به نظام هستى و دومى مربوط به عالم خاص ‍ انسان هاست .

براى توصيف پروردگار به صفت اول ، آن قدر عرفان عميق براى بنده لازم است كه جهان را سراسر رحمت اندر رحمت ببينيد و پديده هاى جهان را به خير و شر تقسيم نكند، بلكه سراسر هستى را به دليل آن كه ناشى از اوست خير و رحمت محض بداند.

هنگام ستايش الله به اين صفت ، ديد انسان بايد چنان باشد كه نظام هستى را نظام خير و نظام رحمت و نور ببيند. البته با زور و تعبد نمى توان چنان ديدى در خود ايجاد كرد. لازمه چنين شناختى اين است كه راه صحيح عقلانى و برهانى مطالب شامخ را درك كنيم .

شناخت «الله» به صفت رحيم ، مستلزم آن است كه انسان به مقام و موقعيت خودش در ميان موجودات عالم شناخت كامل داشته باشد. امتيازى كه انسان در ميان موجودات دارد اين است كه فرزند بالغ اين جهان است و از نظر عقل و خرد به آن درجه از رشد رسيده كه به او گفته اند:

_________________________

۴۵- آشنايى با قرآن ، ج ۱ و ۲، صص ۹۴ - ۸۵

بايد خودت راه را انتخاب كنى ؛ در حالى كه موجودات ديگر تحت تكفل جبرى عوامل اين عالمند. انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا(۴۶) راه راست و راه كج جلوى انسان قرار گرفته است ، اگر انسان راه راست و صراط مستقيم حق را بپيمايد، يك نوع رحمت و عنايت خاصى از ناحيه خدا شامل حالش مى گردد. هر كس راه خدا را برود، پروردگار او را مدد مى كند و اسباب و وسايل را برايش مهيا مى سازد.

رزق من حيث لا يحتسب(۴۷) به او مى رساند و بالاخره انسان به مرحله اى مى رسد كه احساس مى كند به مقام داد و ستد با خداى خويش ‍ رسيده است .

 مَالِكِ يَومِ الدِّينِ (۴)

«خداوندى كه مالك روز جزاست .»

در رساله هاى عمليه خوانده ايد كه در قرائت نماز اين آيه را به دو وجه مى توان خواند:

 مالك يوم الدين و ملك يوم الدين آيا اين دو قرائت باعث مى شود كه دو معنى مختلف براى آيه تصور گردد؟

ملك و مالك در استعمالات روزمره معناى مستقل دارند: اولى بيانگر يك رابطه سياسى است و دومى يك رابطه اقتصادى «ملك» براى خود حق تدبير و سياست قايل است و «مالك» چيزى مى تواند از آن بهره بردارى كند. ولى در هر مورد هيچگونه واقعيتى در كار نيست ، بلكه قرارداد صرف است ؛

_________________________

۴۶- ما راه را به او نشان داديم ، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس .

(دهر/ ۳)

۴۷- از جايى كه گمان نمى برد.

(طلاق / ۳)

يعنى ممكن است لحظه اى ديگر مالك آن خانه و ملك آن ناحيه اشخاص ديگرى باشند و قرارداد با افراد جديد برقرار شود. در اين گونه موارد كه ملك و مالك بودن ، با اعتبار و قرارداد محقق مى شود، اين دو معنى با يكديگر متمايزند. يكى ملك است و ديگرى ملك ولى در بعضى موارد اين روابط حقيقى است ؛ مثلا وقتى كسى مالك قواى بدنى خويش است ، معنايش اين است كه در بهره گيرى از آن ها صاحب حق و اختيار مى باشد. در اين جا مصداق ملك با مالك يكى است ؛ يعنى شخص ، هم مالك اعضاء و جوارح خويش است و هم ملك و مسلط بر آن هاست ، چون يك امر تكوينى است ، نه قراردادى و مجازى محض در مورد پروردگار، وحدت ملك با مالك به خوبى روشن است ، زيرا آن جا رابطه حقيقى ، بين مالك و مملوك برقرار است و ملك و ملك از يكديگر جدا نيستند.(۴۸)

 اِيَّاكَ نَعبُدُ وَ اِيَّاكِ نَستَعين (۵)«پروردگارا تنها تو را مى پرستيم و فقط از تو يارى مى جوييم .» اسلام سراسرش توحيد است ؛ يعنى اگر تمام مسائل و مبانى اسلامى را تحليل كنيم ، چه آن ها كه مربوط به اصول عقايد است و چه آن ها كه به اخلاقيات و امور تربيتى و يا به دستورالعمل هاى روزانه ارتباط دارد، بازگشت همه به توحيد است (۴۹)

_________________________

۴۸- آيا خداوند فقط مالك و ملك روز قيامت است و در دنيا نيست ؟ خير، خداوند مالك و ملك حقيقى هم دنيا و هم آخرت است ، اما بشر چون در دنيا چشم حقيقت بين ندارد، مالك ها و ملك هاى اعتبارى و مجازى مى سازد، خود را و ديگران را مالك بر اشياء و ملك آن ها مى داند و هنگامى كه حقايق جهان برايش مكشوف شد و نگاهى واقع بينانه بر جهان افكند آن گاه خواهد ديد كه همه ملك ها و ملك ها ساختگى بود و مالك و ملك حقيقى هستى اوست .

۴۹- اين مطلب در تفسير الميزان در موارد متعددى بيان شده است .

در اسلام دو قسم توحيد وجود دارد: نظرى و عملى ؛ توحيد نظرى ، يعنى خدا را به يگانگى شناختن و توحيد عملى يعنى خود را در عمل يگانه و يك جهت و در جهت ذات ، يگانه ساختن ، در سوره حمد آن چه از اول سوره تا اين آيه اياك نعبد آمده است مربوط به توحيد نظرى است و از اين جا به بعد، بيان توحيد عمى است ، جمله ها و كلماتى كه از اول سوره تا مالك يوم الدين گذشت يك سلسله مسائل شناختى درباره خداوند مطرح مى كند و اين شناخت ها فوق العاده لازم و ضرورى است و هيچگاه نبايد گفت كه اين مرحله يك مرحله ذهنى است و ضرورتى ندارد؛ بلكه در اسلام «شناخت» و معرفت اصالت دارد و تا اين مرحله نباشد، انسان در عمل پيش نخواهد رفت .

در زبان عربى به حالت چيزى كه رام ، نرم و مطيع بشود، به طورى كه هيچ گونه عصيان و تعدى و مقاومتى نداشته باشد، تعبد مى گويند. از نظر اسلام انسان بايد فقط نسبت به خداوند تعبد داشته باشد، اما توحيد در عبادت به اين معنى است كه انسان در مقابل هيچ موجود ديگر و هيچ فرمان ديگرى اين حالت را نداشته باشد، بلكه نسبت به غير خدا حالت عصيان و تمرد داشته باشد، پس انسان بايد دو حالت متضاد داشته باشد: تسليم محض ‍ خدا و عصيان محض غير خدا؛ معناى اياك نعبد اين است : خدايا تنها تو را مى پرستيم و غير تو را نمى پرستيم(۵۰) (۵۱)

_________________________

۵۰- البته روشن است كه اطاعت افرادى كه خداوند دستور اطاعت از آن ها را داده - مثل پدر و مادر، پيامبران ، امامان و رهبران جامع الشرايط - در واقع اطاعت خداست .

۵۱- آشنايى با قرآن ، ج ۱ و ۲، صص ۱۰۶ - ۹۴

در قرآن مجيد مصاديق گوناگونى براى شرك آمده كه به بعضى از آن ها اشاره مى كنيم تا ضمنا معنى توحيد عملى روشن شود:

۱ - افراءيت من اتخذ الهه هواه(۵۲) در اين آيه انسان شهوت پرست ، مشرك شمرده شده است ، پس وقتى مى گوييم اياك نعبد؛ يعنى خدايا ما به فرمان تو هستيم نه به فرمان ميل و هوا و هوس ‍ و شهوات خودمان .

۲ - اتخذوا احبارهم و رهبنهم اربابا من دون الله(۵۳) اين آيه در حالى كه يهوديان و مسيحيان را مذمت مى كند، مى گويد: آنان بدون آن كه مستندى از امر خدا داشته باشند، در مقابل احبار (عالمان يهود) و راهبان (عالمان مسيحيت)، متعبد بودند و در حقيقت ، مطيع ميل و هواهاى نفسانى آن ها بودند. بنابراين اگر مى گوييم اياك نعبد، يعنى خدايا از هيچ گروهى به نام روحانى و قديس و نام ديگر، كوركورانه اطاعت نمى كنيم ، اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه اطهار عليهم السلام را (به عنوان اولى الامر) اطاعت مى كنيم ، چون تو فرمان داده اى و اگر فرمان مجتهدان جامع الشرايط، يعنى علماى متقى عادل آگاه را اطاعت مى كنيم ، به حكم اين است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه اطهار عليهم السلام چنين دستور داده اند.

_________________________

۵۲- آيا ديدى كسى را كه هواى نفسش را معبود خود برگزيده است ؟

(فرقان / ۴۳)

۵۳- آنها دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند. (توبه / ۳۱)


3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28